tag:blogger.com,1999:blog-92611232008-05-08T11:47:52.458+04:30انگار نه انگارپوریا عالمیnoreply@blogger.comBlogger173125tag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-26587385675418068262008-05-08T11:37:00.003+04:302008-05-08T11:47:52.488+04:30ده فرمان جاری شدن صیغه‌ی مجوز کتاببا توجه به این‌که کتاب‌های چاپ شده، برای تجدید چاپ با مشکل روبرو می‌شود، مجوزشان تغییر کرده و چیزی از متن آن‌ها کم و زیاد می‌شود و یا اصلا مجوز چاپ دوباره نمی‌گیرند، بهتر است به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت مهروزی پیشنهاد کنیم مثل صیغه که برای هر مسلمان بسیار و بسیار سفارش شده است،<br />1<br />از این به بعد مجوزهای موردی، ساعتی و روزانه برای کتاب‌ها صادر شود، که خواننده و نویسنده بعد از هر دور برای تجدید صیغه، ببخشید تجدید مجوز به ارشاد مراجعه کنند تا از آخرین تغییرات این فعل اطلاع حاصل کنند.<br />2<br />وزارت ارشاد، بررس و ممیزچی‌ای را در ورودی کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌ها مستقر نماید، که برای هر دور خواندن کتاب، صیغه‌ی مجوز را بر زبان جاری ساخته، فعل را تنها برای آن دور، حلال کند.<br />3<br />هر خواننده‌ی کتابی بعد از هر دور مطالعه غسل کند.<br />4<br />برای رمان، داستان‌های بلند و کتاب‌هایی که در یک نشست کارشان تمام نمی‌شوند، صیغه‌ی شش ماهه خوانده شود، که آدم سر فرصت روی کتاب کار کند.<br />5<br />برای هر نویسنده‌ای شناسنامه (= عقدنامه) صادر شود.<br />6<br />با تمام مراقبت‌هایی که بررس‌ها می‌کنند، امکان خطا هم هست. برای همین وسائل جلوگیری، مثل عینک دودی، عینک آبی، عینک جوشکاری و دیگر لوازم پیشگیری در کتابخانه‌ها و داروخانه‌ها، به صورت رایگان در اختیار مردم قرار گیرد.<br />7<br />هر خواننده‌ای برای این‌که به گناه نیفتد، هر کتاب را یک دور مطالعه کند و برای در نظر گرفتن مسائل بهداشتی و عدم سرایت ویروس‌ها (ی فکری و ایدئولوژیک)هرگز یک کتاب را دو نفری (یا بیشتر) با هم و در یک دور، نخوانند.<br />8<br />چون اندیشه مانند ایدز بعد از چند سال نمود عینی پیدا می‌کند، هر خواننده‌ای که افزون‌طلب است و با دیدن کتاب یک جوری می‌شود که نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد، بعد از هر دور (خواندن کتاب)، افکارش را مورد بررسی برادران قرار دهد، که خدایی‌نکرده آلوده نشده باشد.<br />9<br />برای امنیت و بهداشت (ذهنی) و جلوگیری از شیوع و واگیر بیماری‌ها (ی فکری) از هر کتاب، تنها یک نفر استفاده کند، مگر این‌که کتاب را از عقد خود درآورده، مدتی مطرود گذاشته، تا دیگری آن را عقد کرده و اختیار کند.<br />10<br />برای کتاب‌خواندن هم روز خاصی در هفته مثلا یک‌شنبه، که مثل شب پنجشنبه و جمعه سر مردم شلوغ نیست، در نظر گرفته شود که بتوان کتابخوانی ملت را کنترل کرد.پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-19418608683175643992008-05-05T22:27:00.003+04:302008-05-08T02:02:25.736+04:30دیر آمدی موسا...<div align="center"><a href="http://bp3.blogger.com/_IqGJvNbooQE/SB9Lb1aXSxI/AAAAAAAAAM8/WJdSB0uW094/s1600-h/shams-langroodi-pouriaalami.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196955436575050514" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_IqGJvNbooQE/SB9Lb1aXSxI/AAAAAAAAAM8/WJdSB0uW094/s320/shams-langroodi-pouriaalami.jpg" border="0" /></a> (تصویر؛ دست‌نویس شمس‌لنگرودی) </div><br /><br /><div dir="rtl" align="right">چاپ سوم کتاب "باغبان جهنم" که شعرهای سال‌‎های 79 تا 82 "<a href="http://shamselangeroodi.blogfa.com/">شمس لنگرودی</a>" را دربرمی‌گیرد، با حذف شعر سی‌وششم منتشر شده است. شاعر هم به ناچار شعر "دیر آمدی موسا..." را برای چاپ جدید برداشته است، اما صفحه‌ی 65 را سفید گذاشته بماند تا اگر کسی دوست داشت، شعر را خودش در جای مربوطه اضافه کند.<br />اگر به نمایشگاه کتاب بروید و اگر این شانس را داشته باشید که شمس لنگرودی در غرفه‌ی "آهنگ دیگر" حضور داشته باشد، اگر کتاب را از قبل داشته باشید یا اگر نداشته باشید، بد نیست یک نسخه‌ی دیگر از کتاب را تهیه کنید و سر وقت شمس لنگرودی بروید تا شعر ممیزی‌شده را در جای خالی کتاب شما بنویسد.<br /></div><br /><br /><div dir="rtl" align="right"></div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-23850606434072377552008-05-03T04:04:00.001+04:302008-05-03T04:20:04.465+04:30راز بقا؟<div dir="rtl" align="right">1<br />کلی چک و چانه زدیم و ریش گرو گذاشتیم که برنامه، مثل برنامه‌های دیگر، تریبون شخصی برگزارکنندگان نشود و به سیاق دیگر آنتن‌ها، فقط و فقط به مجیزگویی نپردازد. آن وقت دوره افتادیم در نمایشگاه. رفتیم جلو غرفه‌های ادبی. گفتیم آقا شما که اعتراض داشتی، انتقاد داشتی، بیا این آنتن این هم میکروفون. شنیدیم که ما گفت‌وگو نمی‌کنیم. گفتیم پدر جان! ما که نفوذی نیستیم. ما هم یکی مثل شما، دیدیم تنور داغ است، چسباندیم، ما چسباندیم، شما برش ندارید می‌سوزد. یک ساعت و دو ساعت برنامه‌ی زنده در هر روز، که کم نیست. شنیدیم که ما به طرح مسائل و مشکلات‌مان از رسانه علاقه نداریم. گفتیم ما را باش سنگ شما را به سینه می‌زدیم. شنیدیم که انتشارات ما سرش را انداخته پایین، کار خودش را می‌کند. گفتیم پس مزاحم کارتان نمی‌شویم. سرمان را انداختیم پایین. میکرفون را تحویل دوستان دادیم، و به حتم تایم و زمان یک برنامه هرگز خالی نمی‌ماند. آن‌ها هم خالی نگذاشتند، پرش کردند، با گفت‌وگوهایی با از ما بهتران برای از ما بهتران!<br />2<br />چیزهای دیگری هم گفتند و گفتیم. ساده‌اش این‌که باد درو کردیم و آب در هاون کوبیدیم. درمانده شدیم؟ نه! بیشتر افسرده شدیم. چیزی به سنگینی بختک، شد غم، سایه کرد بر ما. نشستیم یک گوشه به پر شدن برنامه نگاه کردیم، که یکیش دست‌کم شد تریبونی یک ساعته، برای فلان مدیر. که از خودش تعریف کند و سلسله‌ی روسا. نوش جانش. آدم که درست نیست نه خود خورد نه کس دهد گنده کند به سگ دهد. حالا تو حساب کن قحطی آرد باشد و تو نان داشته باشی. قحطی تریبون که هست. نیست؟ آن‌ها به حتم اهمیت رسانه، گفت‌وگو، سخنرانی و... را بهتر از ما می‌دانند. اهمیت قحطی و نان را هم.<br />3<br />با یک ناشر و دو ناشر هم که دردی دوا نمی‌شد. در کل مایل به گفت‌وگو نبودند. چرا؟<br />4<br />هر چند دوستان ناشر، به حتم و به حق، نگرانی‌هایی برای خود دارند. اما لحن و نگاه ایشان در عدم پذیرفتن گفت‌وگو، بیشتر ترس از بی‌امنیتی و تبعات گفت‌وگویشان بود تا مسموم بودن فضای رسانه‌ای. یعنی بیشتر ترس داشتند که نکند حالا بیایند و چیزی بگویند که برای‌شان گران تمام شود. اگر بگویم همه‌ی ما به راز بقا فکر می‌کنیم، حرف گرانی زده‌ام؟<br />5<br />فکر می‌کنم کاری که دوستان کردند، مثل کاری‌ست که اهل فکر و اهل قلم در برابر دعوت صدا و سیما می‌کنند. یعنی همکاری را به دلیل انگ کار با صدا و سیمای دولتی نمی‌پذیرند. این هم از آن حرف‌هاست. یعنی دوستان اهل فکر ما، از بازتاب و تاثیرگذاری رسانه‌ی قدری مثل تلویزیون در داخل کشور، بی‌خبرند؟ که به راحتی از چنین تریبونی چشم می‌پوشند؟ به قول فرهنگ عامه، کسی که قدر یک شاهی را نداند، قدر هیچ‌چی را نمی‌داند. حرف گرانی زدم؟<br />6<br />فدایی‌بازی و قهرمان‌بازی که نبود. فرصت گفت‌وگو بود. فرصتی که تقدیم شد به کسانی که از قهرمان‌بازی‌هایشان با آب و تاب تعریف کنند.</div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-24167256457347307822008-04-26T02:00:00.003+04:302008-04-26T02:12:07.564+04:30یک زن در تصویر زیر گم کرده است خودش را<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5193299620542237442" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_IqGJvNbooQE/SBJOfVaXSwI/AAAAAAAAAM0/beITGW2DmwU/s320/pouria-alami.jpg" border="0" /><br /><div dir="rtl" align="right">یک زن در تصویر زیر گم کرده است تصویر خودش را</div><div dir="rtl" align="right">یک زن در تصویر زیر گم کرده است خودش را</div><div dir="rtl" align="right">یک زن در تصویر، زیر گرفته شد</div><div dir="rtl" align="right">وقتی که تصویر یک زن گرفته شد.</div><div dir="rtl" align="right">.</div><div dir="rtl" align="right">بعضی موقع‌ها چندتایی هم عکس می‌گیرم. از توی سوراخ کوچک روی دوربینم، چیزها را کمی واضح‌تر می‌بینم.</div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-69370068760053681532008-04-22T04:56:00.001+04:302008-04-22T05:05:15.497+04:30دروغ می‌گویم که دروغ می‌گوییم؟<div dir="rtl" align="right">چرا ترسیدید؟ چرا فضای جامعه این‌قدر ملتهب شده است؟ چه اتفاق عجیبی افتاده؟ دقت کنید "چه اتفاق عجیبی افتاده است"؟<br />در ایران چه خبر است؟ در ایران خبری نیست. یعنی خبر جدیدی نیست. خبری نیست که با شنیدنش تعجب کنید.<br />واقعا شما از وضعیت جدید اقتصادی ایران متعجب هستید؟ یعنی تورم شما را غافلگیر کرده؟ یعنی تحریم‌شدن ایران برای شما، غیرمنتظره بوده؟ یعنی نان سنگک 1500 تومانی در شهرک غرب، شما را به حیرت واداشته؟ یعنی دوبرابر شدن اجاره‌ی خانه و قیمت ملک، آن‌قدر برای شما یک‌باره و یک‌مرتبه اتفاق افتاده، که از تعجب دهان‌تان باز مانده؟ یعنی هر روز، وقتی از کرج تا تهران، 1300 تومان پول تاکسی می‌دهید، یا داخل شهر، روزانه 2-3هزار تومان کرایه‌ی تاکسی مپرداخت می‌کنید، مبهوت می‌شوید؟ یعنی شما آن کسی نیستید که در تاکسی می‌گوید که در روزنامه خوانده‌ که " مخابرات ایران برای خدمات موبایل که در کشورهای دیگر رایگان است، از ملت پول می‌گیرد"؟ یعنی شما تا به حال جایی نگفته‌اید که "کشورهای دیگر مستمری ماهانه به شهروندان و بیکاران و کوفت و زهر مار و سگ و گربه‌شان پرداخت می‌کنند"، شما نگفته‌اید؟ یعنی شما تا به حال ناله نکرده‌اید که "هنوز در شعارهای انتخاباتی می‌شنوید و هر دفعه و هنوز هم گول می‌خورید که پول نفت را به در خانه‌تان می‌آورند"؟ یعنی هنوز در تاکسی نمی‌گویید که قرار بوده آب و برق مجانی باشد؟ یعنی وقتی دولت‌مردان آرزوی محو یک کشور جنگ‌طلب را می‌کنند و روزی ده‌بار برای ابرقدرت تسلیحاتی جهان که دور ایران خیمه زده است، خط و نشان می‌کشند، شما تعجب می‌کنید، آن موقعی که هر از چندگاهی می‌شنوید که قرار است به این سرزمین بزرگ، حمله‌ی نظامی شود؟<br />واقعا تعجب می‌کنید؟ از تعجب دهان‌تان باز می‌ماند؟ شاخ در می‌آورید؟<br />نه!<br />بیایید روراست باشیم. ما وقتی به سیدمحمد خاتمی رای دادیم، در فکر یک مدینه‌ی فاضله نبودیم. دغدغه‌ی ما، پوشیدن شلوار لی و بستن موهایمان بود. دل‌مان می‌خواست نماهای بسته‌ی صورت بازیگران را در پرده‌های بزرگ سینما ببینیم. دل‌مان می‌خواست بتوانیم داد بزنیم، بیاییم جلوی دانشگاه و شعار بدهیم. برای تنوع هم بد نبود. بد بود؟ چه اکشنی بود آن روزها! آن گاردها که شایع شده بود لبنانی هستند با آن هیکل‌های گنده‌شان... دل‌تان یاد آن بگیر و ببند را کرد؟! دل‌تان هنوز حادثه می‌خواهد؟! دل‌مان می‌خواست محمدرضا گلزار کنسرت بگذارد. دل‌مان می‌خواست پوستر مهناز افشار بزرگ و رنگی چاپ شود. دل‌مان می‌خواست .... دل‌مان می‌خواست... نه! باور کنید در فکر یک مدینه‌ی فاضله نبودیم. بودیم؟ آمار چاپ کتاب در آن هشت سال فرقی کرد؟ آمار فروش تئاتر دگرگون شد؟ مجلات ادبی رستاخیز کردند؟ برای خرید مجله‌ی کارنامه جلوی کیوسک مطبوعات صف کشیدیم؟ وقتی که با صدها روزنامه و مجله‌ی دیگر بسته شد، در حافظه‌مان، در تقویم‌های‌مان نوشتیم؟ درصد بیسوادی کم شد؟ منظورم آمار بیسوادی نهضت نیست، که همین که طرف بتواند اسمش را بنویسد، می‌گویند بسم‌الله! یک بیسواد کم شد. آمار قتل و جنایت و دزدی و ... پایین آمد؟<br />هیچ اتفاقی نیفتاد. ما همان مردمی که بودیم، بودیم. فقط دولت خاتمی که قول جامعه‌ی مدنی داده بود، علاوه بر آزادی‌هایی که به جامعه داد، خودکفایی گندم را به انجام رسانید. جشنی که هرگز پاس داشته نشد. سدها و نیروگاه‌هایی را به انجام رسانید. که هرگز گفته نشد. رقم قابل توجه گردش سرمایه را داشت، که هرگز حتا با دوران سازندگی، مقایسه نشد. جذب قابل توجه سرمایه‌ی خارجی و صادرات را داشت، که بازگو نشد. اسم ایران را در جهان، از اسم اعراب جدا کرد. ایران را کشور فرهنگی و هم‌نوع‌دوست و اهل ادب معرفی کرد. به خاطر همین سیاستش، کشورهای دیگر تسهیلاتی را برای ایرانی‌ها در نظر نگرفتند؟ جایزه‌ی صلح نوبل را در چه دورانی گرفتیم؟<br />ما فقط پشت کردیم. به خاتمی پشت کردیم، چون دل‌مان می‌خواست کودتا کند و نکرد! ما عشق فردین‌ایم. عاشق سینمای بزن بزن هستیم. عاشق تارزان و جیمزباند و راکی هستیم. دل‌مان قهرمان می‌خواهد. دل‌مان پهلوان‌پنبه می‌خواهد. دل‌مان می‌خواهد به تماشای یک فیلم بنشینیم، دوست نداریم در فیلم‌ها بازی کنیم. دوست داریم همیشه یک قهرمان باشد که برایش هورا بکشیم. شیشه بشکنیم. شعار بدهیم. هیچ‌وقت برای اندیشه‌مان مبارزه نکردیم. همیشه به عشق کسی فریاد زده‌ایم. حق هم داریم! ما مردم اندیشه‌ورزی نیستیم. این یک حقیقت است. ما را جو می‌گیرد. جو می‌گیرد تظاهرات می‌کنیم. جو می‌گیرد حکومت برمی‌اندازیم. جو می‌گیرد به خاتمی رای می‌دهیم. جو می‌گیرد خاتمی را قهرمان می‌کنیم. جو می‌گیرد بت خاتمی را می‌شکنیم. جو می‌گیرد به احمدی‌نژاد رای می‌دهیم. جو می‌گیرد از احمدی‌نژاد، قهرمان ِ رفسنجانی‌خراب‌کن می‌سازیم. جو می‌گیرد مجسمه‌ی هر دو را می‌شکنیم. جو می‌گیرد پمپ‌بنزین آتش می‌زنیم. جو می‌گیرد "خاطره‌ی دلبرکان غمگین من" می‌خریم! حالا شما بگویید، ما مردم اندیشه‌ورزی هستیم؟!<br />باور کنید حتا اگر خاتمی به تمام شعارهای جامعه‌ی مدنی‌اش عمل کرده بود، من و شما، نه کتاب‌خوان شده‌بودیم، نه لحن حرف‌زدن‌مان عوض شده بود، نه شکل فکر کردن‌مان. ما همین بودیم که بودیم.<br />حالا شما بگویید، تعجب می‌کنید که نان گران شده، تورم رشد کرده، کتاب‌ها مجوز چاپ نمی‌گیرد، آن‌ها که مجوز داشته، جمع می‌شود، آن‌ها که جمع شده، خمیر می‌شود؟ شما تعجب می‌کنید که تئاترها و نمایش‌ها اجازه‌ی اجرا نمی‌گیرد؟ که تحریم می‌شویم؟ که سهم‌مان از دریای خزر پوچ می‌شود. که روی لیوان حجاج ایرانی، خلیج فارس، خلیج عرب نوشته می‌شود؟ شما تعجب می‌کنید؟ مگر چه اتفاق عجیبی در کشور افتاده است؟ شما اگر تعجب می‌کنید، اگر می‌گویید "فکرش را هم نمی‌کردیم که این‌طور شود"، اگر به احمدی‌نژاد رای داده‌اید تا حال هاشمی رفسنجانی را بگیرید، اگر می‌گویید "در انتخابات مجلس شرکت نکرده‌اید چون چیزی عوض نمی‌شود" و حالا می‌گویید همه چیز "گران" شده است، اگر ... اگر می‌گویید تعجب کرده‌اید، دروغ می‌گویید.لطفا هر کاری می‌کنید بکنید، فقط نگویید که فکرش را نمی‌کردیم، فقط نگویید از تعجب دهان‌تان باز مانده، به یک دلیل ساده، به یک دلیل ایرانی، به یک دلیل روشن؛ ما دروغ می‌گوییم. ما برای رسیدن به مدینه‌ی فاضله نمی‌جنگیم، ما می‌جنگیم تا برای قهرمان‌مان هورا بکشیم. او که بمیرد یا بکشیمش، به خانه‌هایمان برمی‌گردیم و تلویزیون را روشن می‌کنیم تا سریال‌های نود شبی را از دست ندهیم. دروغ می‌گویم که دروغ می‌گوییم؟</div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-2902072983751381442008-04-19T16:02:00.002+04:302008-04-19T16:03:54.572+04:30تداعی معانیبچه‌م رفته به دایی‌ش. هر کاری می‌کنیم بیرون نمیاد.پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-19653578030329064202008-04-18T15:26:00.001+04:302008-04-18T15:28:35.072+04:30روشنفکریرفتم به مادرش گفتم.<br />مادرش گفت: «مساله‌ای نیست، ما خانوادگی روشنفکریم!»پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-20683474362378995812008-04-15T02:07:00.003+04:302008-04-15T02:21:51.335+04:30وزارت؟ فرهنگ؟ ارشاد؟در ابتدا وزارت فرهنگ و هنر بود.<br />کمی بعد به علت عدم استفاده، هنرش، مثل دم مارمولک، افتاد و فقط ماند وزارت فرهنگ.<br />همین‌طور بالا و پایین می‌شد تا سال 57 که انقلاب شد.<br />بعد از آن صدایش می‌کردند وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. البته در زمان میرسلیم، بیشتر وزارت اسلامی بود و بر نهی از منکر و امر به معروف، استوار بود.<br />در زمان خاتمی شد وزارت ارشاد.<br />در زمان مهاجرانی شد وزارت فرهنگ و هنر و استیضاح.<br />در زمان مسجدجامعی شد وزارت فرهنگ و ارشاد. یعنی تلاش بر آن بود که نه سیخ بسوزد و نه کباب.<br />حالا در منصه‌ی حضور صفار هرندی که هم سیخ سوخته و هم کباب، وزارت فرهنگ و ارشاد، همه چی‌اش افتاده، فقط مانده وزارتش، که الحق خوب می‌کنند.<br />.<br />.<br />پایین‌نوشت:<br />آمار چاپ کتاب و درددل ناشرها و نویسندگان و مترجمان را در این چند روز دیده‌اید؟پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-81714242295910822972008-04-13T02:46:00.003+04:302008-04-13T03:59:08.002+04:30من بهش می‌گم نحسی سیزده<div dir="rtl" align="right"><br />سیزده‌بدر! سیزده رو می‌گن نحسه. نحسیش آدما رو می‌گیره. اون چیزی که امروز من رو گرفت نمی‌دونم چیه، حتما نحسیه. یا هر چیز دیگه، فرقی نمی‌کنه. </div><div dir="rtl" align="right">دیشب بابام زنگ زد به یکی از دوستای قدیمش. دعوتشون کرد برای امروز با هم بریم طرف‌های کردان. اون‌ها قبول کردن. صبح زود جلوی خونه‌ی ما منتظر بودن. منم از پنجره نگاه کردم. جلوی در دوست بابام بود و خانومش. پسر و دخترشون هم بودن. و یه دختری که من نمی‌شناختمش.</div><div dir="rtl" align="right">رفتیم پایین. خواهرم موهاش رو دم موشی بسته بود. یه ساک بزرگ رو گرفته بود بغلش، داشت از پله‌ها پایین میومد که دوست بابام گفت تو ساکت چی داری؟! خواهرم گفت عروسکامه. دارم باهاشون می‌رم سیزده‌بدر. مامانم بشقاب سبزه رو گرفته بود دستش. سبزش رو گذاشت رو کاپوت ماشین. دوست بابام گفت چقدر خوب کردین زنگ زدین به ما. دلمون براتون خیلی تنگ شده بود. بابام اومد پایین. همیشه دیرتر از همه میاد. سیخ‌های کباب دستش بود. دوست بابام بعد از احوالپرسی گفت این هم خواهر خوانوممه. رشته‌ی گرافیک، تهران قبول شده، قراره پیش ما بمونه. من می‌گم مگه کجا می‌شینین؟ دوست بابام گفت یعنی یادت رفته؟ ما خیابون بهار. من گفتم نه. شما رو که می‌دونم! </div><div dir="rtl" align="right">قبل از این که راه بیفتیم مامانم گفت: من، امسال کنکور دارم. خواهرخانوم دوست بابام گفت چه رشته‌ای؟ گفتم ریاضی‌ام. گفت من هم دبیرستان ریاضی خوندم. مامانم گفت سال چندمی دخترم؟ گفت سال اول. خانوم دوست بابام گفت، یه سال زود رفته مدرسه، یه سال هم جهشی خونده. من فکر کردم پس هم‌سنیم. خواهرم گفت برای ما هم می‌خونین؟! خواهرخانوم دوست بابام گفت چی رو؟ خواهرم گفت برامون جهشی بخونین. حتما صداتون قشنگه! بابام گفت آخه دخترم جهشی که اسم خواننده نیست. خواهرم گفت پس اگه نیست چرا می‌خوونه؟</div><div dir="rtl" align="right">دوست بابام گفت از اول عید رفته بودن مسافرت، کردستان. بعد خانومش گفت یه بار باید قرار بذاریم با هم بریم. اونجا بهتون خشک می‌گذره. مامانم گفت آخه جا نداریم که. پول هتل هم زیاد می‌شه. خانوم دوست بابام گفت مگه ما می‌ذاریم شما برین هتل؟ خونه‌ی مادرم این‌ها هم بزرگه هم نزدیکه آبیدره. نمی‌ذاریم بهتون بد بگذره. </div><div dir="rtl" align="right">بابام گفت دیر شد دیگه! حرفاتون رو بذارین اونجا بزنین. </div><div dir="rtl" align="right">قرار شده تابستون بریم شهر اون‌ها، مسافرت. از صبح تا حالا دارم به تابستون فکر می‌کنم. حوصله ندارم با کسی حرف بزنم. هدفونم رو گذاشتم تو گوشم، خوابیدم روی تخت، از پنجره به ماه نگاه می‌کنم. بابام گفت از کی می‌خوای برای کنکور درس بخوونی؟ من گفتم از فردا حسابی می‌خوونم. بابام گفت مطمئنی؟ شوخی که نمی‌کنی؟ گفتم مطمئنم. بابام گفت پس نحسی سیزده رو به در کردی. </div><div dir="rtl" align="right">ولی خودم فکر می‌کنم یه چیزی من رو گرفته. نمی‌دونم اسمش چیه. لابد نحسی سیزدهه. یا هر چیز دیگه. نمی‌دونم.</div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-85316526394785631502008-04-09T19:23:00.003+04:302008-04-09T19:46:42.738+04:30خانم بهروزنیاانگشت اشاره‌اش را برد بالای سرش. سرش را آرام آورد بالا. نگاهش را دوخت به تخته‌ی سیاه. به جایی که خانم بهروزنیا با گچ سفید و قرمز حرف ش را با صداهای مختلف می‌نوشت. خانم بهروزنیا وقتی برگشت تا برای بچه‌ها صداهای مختلف شین را توضیح دهد، متوجه شد پیام انگشتش را برده بالا و می‌خواهد اجازه بگیرد.<br />خانم بهروزنیا گفت: «چیزی می‌خواستی بگی؟»<br />پیام چیزی نگفت. سرش را انداخت پایین. دستش هنوز بالا بود.<br />خانم بهروزنیا گفت: «می‌خوای بری دستشویی؟» پیام ساکت بود. خانم بهروزنیا دوباره پرسید: «پرسیدم دستشویی داری؟ می‌خوای بری توالت؟»<br />بچه‌ها همه رو کرده بودند به پیام. سکوتش خیلی عجیب بود. خیلی هم طول کشیده بود. حوصله‌ی همه داشت سر می‌رفت.<br />خانم بهروزنیا گفت: «اگه حرفی نداری دستت رو ببر پایین.» اتفاقی نیفتاد. خانم بهروزنیا گفت: «با توام پیام! مگه نمی‌شنوی؟»<br />پیام حرفی نمی‌زد. سرش را هم بالا نمی‌آورد. انگشتش را برد پایین.<br />خانم بهروزنیا از بچه‌ها پرسید: «کسی می‌دونه پیام چشه؟»<br />پیام، خیلی آرام گفت: «خودم می‌گم.»<br />اما نگفت. لب از لب باز نکرد.<br />خانم بهروزنیا کمی منتظر ماند. بعد گفت: «پس چرا نمی‌گی؟ چرا حرفی نمی‌زنی؟» و دوباره از بچه‌ها راجع‌به این موضوع سوال کرد. یکی از بچه‌ها، از انتهای کلاس، فکر کنم بهنام بود، گفت: «خانم پیام عاشق شما شده.»<br />بچه‌های دیگر خندیدند. صدا در صدا گم شد. همهمه شد.<br />خانم بهروزنیا گفت: «هر کی این حرف رو زد بیاد بره دفتر.»<br />بچه‌ها همان‌طور که یک دفعه خندیده بودند، یک‌باره ساکت شدند. از جایشان تکان نخوردند که نخوردند.<br />خانم بهروزنیا حرفش را تکرار کرد.<br />پیام آرام آرام بلند شد و از نیمکت خودش را کشید بیرون. راه افتاد به سمت در. هنوز سرش پایین بود.<br />خانم بهروزنیا گفت: «تو کجا می‌ری؟»<br />پیام گفت: «می‌رم دفتر خانوم.»<br />خانم بهروزنیا ابروهایش را برد بالا و با تعجب پرسید: «مگه تو این حرف رو زدی؟»<br />پیام گفت: «راستش... دوست داشتم من گفته باشم خانوم.» و انگشتش را گرفت بالا و زیرلبی گفت: «اجازه؟!» و از در خارج شد.پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-74088166517069131292008-04-08T01:46:00.002+04:302008-04-08T01:52:27.703+04:30طبقه‌بندی آدم‌ها و مردمشناسیدر کل بشریت، دو گونه‌ی متفاوت داریم:<br />یکی ژانر علی دایی<br />یکی ژانر فیروز کریمی<br />.<br />تو ژانر اول لحنت خنده‌داره، اما حرف‌هات جدی‌ان.<br />تو ژانر دوم لحنت جدیه، اما حرف‌هات خنده‌دارن.پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-36525202965718298902008-03-26T13:12:00.002+04:302008-03-26T13:16:28.106+04:30عاشقانه های انگارنه انگار<div dir="rtl" style="text-align: right;">عشق تو مثل کش شلوار میمونه. هم کش میاد هم تنگ میشه، هم با بالا و پایین رفتن شلوار ارتباط مستقیم داره<br />.<br />.<br />حالا اگه من حضرت حافظ بودم، چه کیفی می کردم، وقتی می دیدم حافظ پژوه ها، این مفهوم آبکی و بندتنبونی رو به عرفانی عمیق و درونی وصلش می کنن!<br /></div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-71356971203426848742008-03-24T15:16:00.002+04:302008-03-24T15:45:21.076+04:30مالكيت ایرانی و اخلاق جمعی ما!<span lang="FA"><span style="font-size:130%;">ناشری ايرانی كه حق ترجمه به فارسی كتابی از گونتر گراس، نويسندۀ آلمانی، را خريده بود وقتی به مقامها شكايت كرد كه ناشری ديگر در صدد انتشار ترجمۀ همين اثر به فارسی است، به او گفتند قراردادش اعتباری ندارد.<br /> <br /> می‌گويند حرف نشخوار آدميزاد است. ممكن است فكر هم باد هوا، و نوشته زاييدۀ تخيل و اوهام باشد. اما اسكناسْ واقعيتی است محكم و در خور ‌احترام. مدرك شاكی دائر به پرداخت پانصد ماركْ محكمه‌پسند بود. با اين همه، كسی به آن اعتنا نكرد زيرا به مالكيت فكر بر می‌گشت. وقتی نويسنده‌ای ايرانی در آمريكا گفت خيال دارد كتابی را كه نوشته است شخصاً به فارسی برگرداند، مترجمی هموطن كه خيال داشت همين كار را انجام دهد گفت ايران تابع قانون حق مؤلف نيست. يعنی فكری كه روی كاغذ آمد مال همه است.<br /></span></span><span lang="FA"><span style="font-size:130%;"><br /> از چند دهه پيش كسانی هشدار می‌داده‌اند كه مالكان فيلمهای خارجی تا ابد در برابر خريد و فروش كپی غيرمجاز آثارشان در ايران سكوت نخواهند كرد و پيوستن به سازمان تجارت جهانی به اين وضع خاتمه می‌دهد. اما نخستين دعواهای حقوقی در اين زمينه از سوی ايرانيانی بود كه به دادگاههای آمريكا شكايت بردند هموطنانشان فيلم آنها را بدون اجازه از تلويزيون ماهواره پخش می‌كنند. محاكم آن كشور نظر دادند حتی اگر كشور متبوع مالك اثر به معاهدۀ حقوق مؤلف نپيوسته باشد چنين دستبرد مشهودی قابل پيگيری است.<br /> <br /> هر نسلی حق دارد آثار كلاسيك را بار ديگر با توجه به سبك و سليقۀ روز ترجمه كند. حتی گاه كسانی كه ترجمۀ اثری جديد را رسانندۀ مقصود نمی‌دانند دست به ارائۀ ترجمه‌ای ديگر می‌زنند. اما در ايران می‌بينيم متنی فرنگی را بر می‌دارند چند كلمه در ترجمه‌ای بارها چاپ‌شده را پس ‌و پيش می‌كنند، يا حتی زحمت اين كار را نمی‌كشند زيرا قادر به چنين بهبودی نيستند، و به‌اصطلاح كتاب جديد بيرون می‌دهند.<br /></span></span><span dir="rtl" style="font-family: Times New Roman;" lang="FA"><span style="font-size:130%;">در جامعۀ فرهنگی ايران می‌توان حرفی را كه به ياد نداريم از چه كسی است يا جملۀ يك مؤلف هموطن را نمی خواهيم وامدارش باشيم بدون شرمندگی برداشت، به جك و جرج و جيم نسبت داد و به‌عنوان كشف شخصی روی كاغذ آورد. ملانصرالدين ادعا كرد محل فرورفتن ميخ طويله‌اش وسط دنياست و هركس قبول ندارد گــََز كند. حالا هركس مدعی است اين حرف مال افلاطون و ابن‌سينا و هگل نيست برود ثابت كند حكيم شهير چنين چيزی نگفت و نمی‌توانست گفته باشد زيرا موضوع مربوط به همين اواخر است.<br /></span></span><p dir="rtl" style="margin: 0pt 10px 0pt 25px; text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"> <span dir="ltr"><span style="font-size:130%;">اينجاست كه مالكيت معنوی مطرح می‌شود. <span lang="fa"> </span>در ابتدای شماری رو به فزونی از كتابها در دنيا كنار علامت © به معنی تمام حقوق محفوظ، التماس دعايی‌ هم می‌نگارند تا يادآوری كنند كه كش‌رفتن فكر ديگران كار خوبی‌ نيست. <span lang="fa"> </span>چند سال پيش در ايران اعلانی بدون امضا به اهل قلم و دوات فاكس شد با اين مضمون كه فلان شخص تا كـِی می‌خواهد به رونويسی سارقانه از آثار مؤلفی مشهور ادامه دهد.<span lang="fa"> </span> ما تا حساس شدن به سرقت فكر راهی دراز در پيش داريم. <span lang="fa"> </span>موضوع فوری، رسيدگی به كپی غيرقانونی آثار است.<br /> <br /> در دهۀ 1960 واژۀ روسی <i>ساميزدات</i> كه برای نسخۀ تايپ‌شدۀ كتابهای ممنوع به كار می‌رفت بيرون از اتحاد شوروی هم كلاً معنی ادبيات زيرزمينی يافت (معادل ”زيراكسی“ در ايران).<span lang="fa"> </span> با پايان عصر متون زيرزمينی در اروپای شرقی، بسياری‌ از آن نوشته‌ها كه زمانی ‌رايگان دست‌به‌دست می‌گشت هيچ‌گاه به چاپ نرسيد و حتی از يادها رفت.<span lang="fa"> </span> مشكل آن جوامع، سياسی بود. <span lang="fa"> </span>اصل مالكيت اثر و حق مؤلف را قبول داشتند و دارند.<br /> <br /> مشكل جامعۀ ايران، مانند همبرگر دوبل و سوبل، چندلايه و هضم آن دشوار است. سازندگان مدرنيست فيلمی كه در گيرودار اخذ مجوّز به بازار زيرزمينی، يا در واقع پياده‌رويی، راه يافته است سارقان را نفرين كرده‌اند و فتوا داده‌اند كه تماشای اين يكی فيلم بدون پرداخت حق صاحبان اثر استثنائاً حرام است.<span lang="fa"> </span> غيرعادی نيست كه برای ساختن همان فيلم، مانند تقريباً همۀ موارد، از نرم‌افزار مسروقه و قفل‌شكسته استفاده شده باشد.<br /> <br /> و در يكی از عجيب‌ترين موارد نظارت ديوانسالارانه، به سازندگان فيلم گفته بودند صدایی كه در آن آواز خوانده است مجوّز ندارد. <span lang="fa"> </span>چنين دستورهايی كه ندرتاً كتبی ابلاغ می‌شود شايد نسلهای‌ بعد را به حيرت بيندازد كه زمانی برای سر دادن غمنالۀ ’امان‌امان طبيب درد من جانم وای‘ هم بايد اجازۀ مخصوص با مـُهر و امضا و شمارۀ ‌ثبت در دفتر انديكاتور می‌گرفتند.<br /> <br /> اگر هويت مالك صدا قابل احراز باشد، در حالی كه نوار صدا به‌عنوان مدرك معمولاً در دادگاه پذيرفته نيست، ديگر انواع مالكيت هم بايد به همين حد رعايت شود.<span lang="fa"> </span> پتۀ گمرك، قبض عوارض شهرداری و دادگاه صالح مهم است اما كافی نيست.<span lang="fa"> </span> بررسی ادعای فرستندۀ آن فاكس گلايه‌آميز با منتقدان است، منتقدانی منصف كه قلباً پذيرفته باشند حقوق مالك اثر و مالكيت معنوی بايد به‌عنوان ارزشی اخلاقی رعايت شود.<span lang="fa"> </span> تلقی سارقانۀ رايج در ميان ملت ما، كه جهان مجموعۀ چيزهايی است عاريتی‌، به <a target="_blank" href="http://www.mghaed.com/safar/Safar09.htm"><span style="color:#000080;">غنيمت</span></a> گرفته شده و واجب‌الدستبرد، به پرورش چنان منتقدانی كمك نمی‌كند.</span><br /></span></p><div style="text-align: left;"><span dir="ltr"> از سایت محمد قائد<br /></span></div> <div style="text-align: left;"><span style="font-size:85%;"><a href="http://www.mghaed.com/safar/Safar14.htm"><span lang="fa">فصلنامۀ ‌ <i><b>سفر</b></i>، شمارۀ چهاردهم، فروردين 1387</span></a></span><br /></div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-58609323919161288472008-03-09T14:14:00.002+03:302008-03-09T14:21:45.424+03:30ممنون آقاي بهنود<div dir="rtl" align="right">پوریای عزیز<br />امیدوارم موفق باشی. آن چه شما را پرورش می دهد بی نیازی به استاد و راهنما پشتکار خودتان هست و علاقه تان که به نظرم از هر درسی بهتر و موثرتر عمل می کند. از طنزهای شما کلی لذت بردم... شاد باشید</div><div dir="rtl" align="right"> </div><div dir="rtl" align="right">(براي پز دادن مي‌گذارمش اينجا؛ بخشي از نظر مسعود بهنود راجع‌به طنز من. به قول <a href="http://www.natoor.com/">پدرام رضايي‌زاده</a> ما دلمان با همين خوشي‌هاي كوچك از شادي لبريز مي‌شود.)</div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-71623767974664936352008-03-09T12:45:00.006+03:302008-03-09T13:36:34.337+03:30من سرليستم، پس هستم<div align="center"><a href="http://bp0.blogger.com/_IqGJvNbooQE/R9O1KKNv6JI/AAAAAAAAAMk/Rvx4ZDA_XH0/s1600-h/1.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5175679582924171410" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_IqGJvNbooQE/R9O1KKNv6JI/AAAAAAAAAMk/Rvx4ZDA_XH0/s320/1.jpg" border="0" /></a> عكس پرسنلي و تبليغاتي من<br /><br />..........<br /><br /><br />بدين وسيله به اطلاع امت انرژي هسته‌اي‌پرور، دانشمند جوان پرور و اراذل و اوباش نپرور ايران مي‌رساند اينجانب پوريا عالمي، مجهز به مدرك دكتراي افتخاري (با دكتراي شجريان و دكتراي مختاباد فرق مي‌كند) و مسلط به نرم‌افزار word و photoshop و spider solitaire و windows XP و رانندگي انواع خودروي BRT و BMW آمادگي خود را براي شركت در انتخابات هشتم اعلام مي‌نمايم. (اعلام <strong>نمي‌كنم</strong> چون كردن فعل تقبيح شده‌ي نماييدن مي‌باشد.)<br /><br /><br /><br /><br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5175679956586326178" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_IqGJvNbooQE/R9O1f6Nv6KI/AAAAAAAAAMs/t4kFdjiOL6Q/s320/brad_pitt7.jpg" border="0" />عكس من به همراه يكي از وعده‌هاي انتخاباتي‌ام كه به عنوان شعار انتخاباتي اين ور و آن ور داده‌ام</div><div align="center">...........</div><div align="center"><br /></div><div align="center">لذا كمافي سابقهم و هو عليك السلام في مدارج علوم، اينجانب با تكيه بر سال‌ها حضور در صحنه‌هاي بالاي هجده سال و زير هجده سال احساس مي‌كنم رسالتي بر دوشم گذاشته شده است كه با ورود به صحنه، منظورم انتخابات است، مشكلات ملت را كه حل نشده، حل كنم برود پي كارش. لذا انت انتما انتم هو هما هم انا هذه كتابه، با عنايت بر سابقه‌ي شنيع مطبوعاتي و سابقه‌ي كريه ادبي و سابقه‌ي سال‌ها تلاش صادقانه در براندازي و انقلاب مخملي و پمشي، همچنين سابقه‌ي حضور مستمر در جلوي كامپيوتر براي رصد، آرشيو، رده‌بندي و مبارزه با ايادي فساد و قطع دست ترويج‌كنندگان عكس‌هاي بي‌ناموسي و سياسي در اينترنت، همچنين سابقه‌ي شش سال فعاليت مستمر به عنوان اراذل و اوباش در محل و حضور افتخاري و پررنگ در فرهنگسرا و كتابخانه‌ي محل، و همچنين سابقه‌ي شركت در انواع جوايز ادبي، بي‌ادبي، ورزشي، غيرورزشي، لب لب، توي باكس و...، خود را به عنوان كانديداي انتخابات معرفي مي‌كنم.</div><div align="center"><br /><br /></div><div align="center">ليكن ذلك و هذا چهارده صيغه‌ي ماضي، همان طور كه مي‌بينيد تعدد و تكثر و تناوب و تطول زبان و لغت عربي در نثر من نشانه‌ي اندازه‌ي تقواي من مي‌باشد، هذه مزيد بر علت. و زيادهم.</div><div align="center"><br /><br /></div><div align="center">...</div><div align="center"><br /><br /></div><div align="center">راست مطلب اين كه بنده هيچ دليلي جز كرم شركت در انتخابات و استفاده از حقوق نمايندگي و مزاياي آن را نداشته و ندارم و همين كه پايم به مجلس برسد، راستش اصولا پاي آدم به مجلس برسد ديگر دليلي ندارد براي عوام و رعيت جماعت توضيح بدهد. اما كلا و ذاتا هيچ انگيزه‌ي ادبياتي، اجرايي، محروميت‌زدايي و هسته‌اي ندارم. و جز همين صداقت كه مي‌بينيد دارم هيچ چيزي ندارم.</div><div align="center"><br /><br /></div><div align="center">...</div><div align="center"><br /><br /></div><div align="center"><span style="color:#cc0000;"><strong>پوريا عالمي</strong></span></div><div align="center"><br /><br /></div><div align="center"><strong>منتخب نويسندگان مقيم مركز، شاعران دربدر، مجمع نويسندگيون مبارز، جامعه‌ي نويسندگان جايزه نبرده، جامعه‌ي كفشدوزان تهران، جماعت بازاري‌هاي جلوي مسجدشاه، تشكل دلارفروشهاي چهارراه استانبول، گابريل گارسيا ماركز، آنتونيو باندراس، كولينا، رونالدينهو، آنجليا جولي، رضا عطاران، مسعود بهنود، دكتر عبدالكريم سروش، كريم باقري، مهناز افشار، هديه تهراني، حسني و ديگران كه از راه‌هاي دور با ماشين يا ميني‌بوس تشريف‌فرما شده، مجلس ما را منور كرده‌اند.</strong></div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-41611686711860584212008-02-26T18:50:00.003+03:302008-02-26T18:56:24.555+03:30با اینکه دراز است و لاغر، اما ...<a href="http://www.bozicartoon.com/weblog_page.aspx?id=61">ممنون بزرگمهر.</a>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-1488546987985587932008-02-18T19:59:00.003+03:302008-02-18T20:45:03.579+03:30ادبيات را شستيم گذاشتيم كنار!سلام <a href="http://www.natoor.com/2008/02/1019.php">ناتور</a>! اين سوال و اين بازي خرده‌شيشه دارد. در واقع از آن سوال‌هاست كه يك نجيب‌زاده در برابرش سكوت مي‌كند! به هر حال هر چه بگويي در دادگاه عليه خودت استفاده مي‌شود.<br /><div align="center">...</div>1- اما كتاب‌هاي نصفه‌خوانده يا نيمه‌رها شده‌ي من در كتابخانه‌ام كاملا مشخص است. اين كتاب‌ها اكثرا آثار كلاسيك ادبيات فارسي را در برمي‌گيرد! حقيقتش اين است كه فكر مي‌كنم اگر همسنگ وزن ديوان‌ها، صله نمي‌دادند، حجم كتاب‌هاي كهن و ادبيات كلاسيك ما خيلي كمتر مي‌شد، و البته موجزگويي و حرف درست و درمانشان هم بيشتر. يك حرف را صدجور پيچيدن و يك مفهوم را چندجور گفتن، مثلا رساندن شخصيت اصلي قصيده از اين سوي دشت به آن سوي دشت را در صدها بيت طول دادن، جز تمرين عروض حاصل ديگري ندارد. و البته خود عروض هم كه بايد جزو ميراث فرهنگي و آثار باستاني يا جزو هنرهاي منجوق‌دوزي و ساخت گل‌چيني! در ايران ثبت شود چون خاصيتي براي اين روزگار ندارد. (نقش عروض در جامعه‌ي ما چيزي‌ست شبيه نقش كشتي ‍ژاپني در نظم نوين جهاني) انگار ادبيات را كه شستيم گذاشتيم كنار! بهتر است قضيه را درز بگيريم.<br />2- مجموعه كتاب‌هاي فلسفي من بيشترشان نيمه‌خوانده، يا كمابيش خوانده شده است. كلا فيلسوف حرفش را كه كش بدهد خوشم نمي‌آيد.<br />3- همين نسخه را براي كتاب‌هاي روانشناسي‌ام پيچيده‌ام.<br />4- مجموعه اشعاري كه خريده‌ام، فارسي و ترجمه، تا آنجايي خوانده‌ام كه شاعر يا به تكرار افتاده است، يا دستش رو شده است! و در اين فهرست ممكن است اسامي شاخ‌هاي شمشاد شعر هم باشد كه هر كدام فوج فوج فدايي دارند.<br />5- كتب حقوقي. حتما چندتايي از آن‌ها را بخوانيد! تا ببينيد يك وكيل چطور مي‌تواند از آب كره بگيرد يا پشه را در هوا نعل كند!<br />6- كتاب آيين‌نامه‌ي راهنمايي و رانندگي؛ چندبار شروع كردم اما هميشه چند صفحه‌ي اولش را خواندم!<br />7- كتاب آشپزي؛ جز دستور پخت ماكاراني جاي ديگرش را بررسي نكرده‌ام!<br />8- رساله.<br /><div align="center">...</div>اين از آن كتاب‌هايي كه لاي‌شان باز مانده و بسته نشده است. من از <a href="http://www.natoor.com/">ناتور</a> دعوت مي‌كنم فهرستي از كتاب‌هايي بدهد كه مناسب ديده تا در سر نويسنده‌اش كوبيده شود.پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-24631333481973299822008-01-12T17:43:00.000+03:302008-01-12T18:00:54.446+03:30دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند<div align="right">آمد روبرویم ایستاد چشم‌هاش را بست بعد پلکش را آرام باز کرد و نگاه دوخت به بالا سفیدی چشم‌هاش از سفیدی برف‌ها یک‌دست‌تر و سبک‌تر بود. بعد سیاهی چشم‌هاش را دوخت به من. گفت دوستم داری هنوز؟ گفتم همیشه دوستت داشته‌ام. گفت فقط وفقط مرا دوست داری؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت دروغ می‌گویی. گفتم راست می‌گویی.<br />آن‌وقت راهش را کشید و رفت. برف‌های ترد زیر پایش مثل جویدن بیسکوییت صدا می‌داد. حالا من ایستاده‌ام اینجا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند. این مساله‌ی خیلی مهمی است که دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش می‌گوید دروغ می‌گویی، دروغ گفته باشد.<br /><br /></div><div align="left"><span style="font-size:85%;">این داستانک را تقدیم می‌کنم به نفر بعدی!</span></div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-19454866237755046382008-01-10T20:09:00.000+03:302008-01-11T06:29:56.030+03:30جملات قصار دستمالی‌شده<div align="right">علیرضا ایران‌مهر من هم یک ایرانی هستم بیا مهرورزی کنیم!</div><div align="left"><br />یک جمله‌ی اروتیک از یک نویسنده‌ی مازوخیست </div><div align="left"><br />(مجموعه جملات قصار دستمالی‌شده!)</div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-34816686505768913412008-01-01T04:24:00.000+03:302008-01-01T04:38:39.482+03:30معشوقه‌ی برفی من<div align="right">این زمستان نمی‌دانم چرا، یک تکانی به خودش نمی‌دهد. آسمان هم همت نمی‌کند سفره‌اش را بتکاند، برکت سفره‌اش بریزد در کاسه‌ی ما، برف‌بازی کنیم.<br />این زمستان نمی‌دانم چرا یک تکانی به خودش نمی‌دهد. سال‌هاست معشوقه‌ای دارم. زنی برفی که در یک بازی کودکانه به دنیا می‌آید. زنی که در شور عاشقانه‌ی بچه‌ها نطفه‌اش بسته می‌شود. زنی که محبوبه‌ی پنهانی من است. زنی که آفتاب بهار نزده، بی‌خبر می‌گذارد و می‌رود از کنار من. دل‌گرمی سرمای بی‌غش تنش، به صد عشق آتشین می‌ارزد.<br />این زمستان نمی‌دانم چرا یک تکانی به خودش نمی‌دهد. چرا بچه‌ها باز زنی به دنیا نمی‌آورند. چرا نی‌نی چشم‌های تیله‌ای‌اش را از من دریغ می‌کنی روزگار. دیگر نمی‌توانم تاب بیاورم.<br />این زمستان نمی‌دانم چرا یک تکانی به خودش نمی‌دهد. تف به غیرتت. بهار دارد از راه می‌رسد. محبوبه‌ی برفی من امسال آبستن است. این زمستان نمی‌دانم چرا ...</div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-44736685259643600192007-12-28T01:44:00.000+03:302008-01-14T20:31:41.955+03:30اینجا مشهد، جشنواره داستان‌های ایرانی<div align="right">اینجا مشهد، جشنواره داستان‌های ایرانی. اینجا تهران، تا پیچ‌شمیران پیاده راهی نیست.<br />.<br />برای آگاهی از راپورت تصویری ما، خیلی آهسته نشان‌نمای موس‌تان را <a href="http://jaketabi.blogspot.com/2007/12/blog-post.html">اینجا</a> بمالید.<br />.<br />برای دیدن راپورت <a href="http://tadaneh.blogspot.com/">تادانه</a> موس‌تان را <a href="http://tadaneh.blogspot.com/2007/12/dastan-irani.html">اینجا</a> بمالید.</div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-31873901667345484432007-12-26T01:15:00.001+03:302008-03-26T16:47:45.393+04:30پاپانوئل به کی چی می‌ده؟ (متن کامل!)<div align="right"><span style="color: rgb(102, 0, 0);">(می‌دانم خیلی اسم‌های اصلی که خودم هم دوست دارم‌شان در این فهرست نیست. پوزش فراوان. دلیل هم تنها نسیان در لحظه و خستگی ناشی از ردیف کردن این اسامی است. به حتم لیست با یادآوری شما تکمیل‌تر خواهد شد.)<br /></span><br />پاپانوئل در نامه‌ای محرمانه لیست زیر را در اختیار من قرار داده که من هم آن را به صورت محرمانه و کاملا یواشکی در اختیار شما قرار می‌دهم. در این لیست پاپانوئل صراحتا اعلام کرده که با مسوولیت محدود، در جوراب چه‌کسی چه‌چیزی می‌گذارد. در ضمن اگر اسم شما در لیست نیست ناراحت نشوید، خبر بدهید تا از پاپانوئل بپرسیم:</div><div align="center">***<br /></div><div align="center"><span style="font-size:130%;"><strong>سیاسیون:</strong></span></div><div align="right"><strong>هاشمی رفسنجانی:</strong> یک دفتر 100 برگ خط دار. برای ادامه‌ی خاطره‌نویسی.</div><div align="right"><strong>سید محمد خاتمی:</strong> میلیون‌ها رای را در جوراب خاتمی می‌ریزد. چون یک جوراب کم است در آن یکی هم می‌ریزد. اما جا کم می‌آورد پس خاتمی را از خواب بیدار می‌کند و می‌گوید سید دامن عبایت را بیاور بالا و این‌ها را بگیر. خاتمی هم خواب‌آلود قول‌هایی می‌دهد صبح که از خواب بیدار می‌شود نظریه گفتگوی پاپانوئل‌ها - حاجی فیروزها را جدی می‌گیرد و اصلاحات را از اول شروع می‌کند، اما بعد از یک ربع ساعت تصمیم می‌گیرد سیاست سکوت را در پیش بگیرد.</div><div align="right"><strong>محمود احمدی‌نژاد:</strong> پاپانوئل ساعت‌ها دنبال خانه‌ی احمدی‌نژاد می‌گردد اما احمدی‌نژاد در خانه نیست. پاپانوئل زنگ می‌زند به الهام. الهام می‌گوید: آقا یا در مناطق محروم ایران است یا در مناطق محروم جهان. فعلا هم که مشرف به حج شده‌اند. برای همین پاپانوئل هدیه احمدی‌نژاد را می‌برد به شهرستان‌های دورافتاده ایران و جهان تا بین محرومین توزیع کند. در نتیجه از فردا محرومین با امید بیشتری منتظر نفت سر سفره‌شان می‌شوند و زندگی خوبی را شروع می‌کنند.</div><div align="right"><strong>وزیر ارشاد:</strong> پاپانوئل برگه‌ی تقاضای مجوز کتابش را می‌گذارد در جوراب وزیر ارشاد. بیچاره فکر می‌کند این طوری توفیری می‌کند.</div><div align="right"><strong>وزیر مخابرات:</strong> یک دکل تقویت کننده موبایل را می‌گذارد در جوراب وزیر مخابرات.</div><div align="right"><strong>وزیر نفت:</strong> پاپانوئل از ترس این که پس فردا بگویند مافیای نفتی است هرگونه ارتباط با تشکیلات نفتی را تکذیب می‌کند.</div><div align="right"><strong>وزیر اطلاعات:</strong> قبل از ورود به خانه‌ی وزیر اطلاعات پاپانوئل غیب می‌شود. یک هفته بعد در یک گفت‌وگوی تلویزیونی اعلام می‌کند که به قصد جاسوسی وارد ایران شده است.<br /><strong>وزیر کشور:</strong> جوراب وزیر کشور فیلتر است. نمی‌تواند وارد شود.</div><div align="right"><strong>وزیر راه:</strong> وزیر راه تا پاپانوئل را می‌بیند می‌پرسد: در آسمان ایران با سورتمه‌ات پرواز کردی؟ پاپانوئل می‌گوید: بله. وزیر راه می‌گوید: برو کلک! سابقه ندارد در ایران یک پرواز بدون سقوط و تاخیر به مقصد برسد!<br /><strong>ناطق نوری:</strong> لبنیات کاله را در جورابش می‌گذارد.</div><div align="right"><strong>الهام:</strong> هدیه را اشتباه آورده و به درد غلامحسین نمی‌خورد، پس می‌رود تا سال دیگر.</div><div align="right"><strong>هاشمی ثمره:</strong> هدیه‌ای به ذهنش نمی‌رسد تا برای هاشمی، ثمره بیاورد.</div><div align="right"><strong>آیت الله حسنی:</strong> یک کلاشینکف و یک بیل و یک سبد سیب‌زمینی.</div><div align="right"><strong>قالیباف:</strong> پاپانوئل یک گلوله به سمت قالیباف شلیک می‌کند. قالیباف می‌پرسد: چرا بهم تیر زدی!؟ پاپانوئل می‌گوید: آخه دیدم فعلا سیبل شدی همه تیرهایشان را به سمت تو شلیک می‌کنند...</div><div align="right"><strong>محمدعلی ابطحی:</strong> در جوراب ابطحی یک کامنت می‌گذارد. </div><div align="right"><strong>کروبی:</strong> کروبی را از خواب بیدار می‌کند. کروبی دو دستی می‌زند بر فرق سرش و می‌گوید: دیدی باز خواب ماندم رای‌هایم را آب برد.</div><div align="right"><strong>زم:</strong> یک قرمز وینیستونی پررنگ.</div><div align="right"><strong>محسن رضایی:</strong> خبرهای خانوادگی.<br /><strong>فاطمه رجبی:</strong> پاپانوئل با خواندن مقاله‌ای که فاطمه‌خانم در اینترنت منتشر کرده، علاوه بر آموختن چند صفت آب‌نکشیده و عبرت‌آموز، تصمیم می‌گیرد از خیر این یکی بگذرد.</div><div align="right"><strong>حداد عادل:</strong> حداد میکروفون پاپانوئل را قطع می‌کند. پاپانوئل هم پشت دیوار شیشه‌ای مجلس چمباتمه می‌زند.</div><div align="right"><strong>باهنر:</strong> پاپانوئل چون می‌داند باهنر هم مثل حداد عادل کار خودش را می‌کند، می‌رود رد کارش.</div><div align="right"><strong>اعلمی:</strong> اعلمی را بیدار می‌کند و می‌گوید پا شو پدر جان جورابت را پات کن.</div><div align="right"><strong>عشرت شایق:</strong> پاپانوئل به من گفت به ایشان سلام برسانم و بگویم پاپانوئل نطق‌ها را مطالعه کرده صلاح دیده فقط سلام برساند.<br /><br /></div><div align="center"><br /><br /><strong><span style="font-size:130%;">حذفیون:</span></strong></div><div align="right"><strong>مفسدین اقتصادی:</strong> اسامی‌شان را می‌گذارد در جوراب‌هایشان که یادشان نرود اسمشان چه بوده.</div><div align="right"><strong>دانشجویان زندانی:</strong> هدیه‌اش را بر می‌گرداند. چون با توجه به نطق‌های بین‌المللی می‌فهمد در ایران دانشجوی زندانی نداریم.</div><div align="right"><strong>فعالین حقوق برابر زن و مرد:</strong> ای بابا! مگر حقوق نابرابر هم داریم که برای برابر کردنش فعال داشته باشیم!؟<br /><strong>همجنس‌گراها:</strong> هدیه‌اش را بر می‌گرداند. چون با توجه به نطق‌های بین‌المللی می‌فهمد در ایران همجنس‌گرا نداریم. </div><div align="right"><br /><br /></div><div align="right"></div><div align="center"><strong><span style="font-size:130%;">معترضیون:</span></strong></div><div align="right"><strong>ماشاا... شمس‌الواعظین:</strong> در جوراب شمس‌الواعظین تحصن می‌کند.<br /><strong>مسعود بهنود:</strong> جای هدیه از بهنود می‌پرسد: خدائیش تو از ناصرالدین‌شاه هم خاطره داری!؟<br /><strong>اکبر گنجی:</strong> پاپانوئل گنجی را در کت و شلوار نمی‌شناسد. </div><div align="right"></div><div align="right"><br /></div><div align="right"></div><div align="right"></div><div align="center"><strong><span style="font-size:130%;">کاریکاتوریستیون:</span></strong><br /></div><div align="right"><strong>توکا نیستانی:</strong> یک مداد. یک میز دنج در یک کافه. یک قهوه‌ی تلخ.<br /><strong>کامبیز درمبخش:</strong> یک عالم کاغذ سفید برای طراحی و کاریکاتور و یک کتاب.</div><div align="right"><strong>بزرگمهر حسین‌پور:</strong> حسین‌پور یک‌دفعه از جورابش می‌پرد بیرون و کاریکاتور پاپانوئل را می‌دهد دستش.</div><div align="right"><strong>نیک‌آهنگ کوثر:</strong> بلیط یک طرفه به ایران.</div><div align="right"><strong>مانا نیستانی:</strong> حشره‌کش.</div><div align="right"><strong>حسن کریم‌زاده:</strong> حسن را با دالایی‌لاما اشتباه می‌گیرد. هدیه را می‌برد تبت تحویل می‌دهد.</div><div align="right"><strong>بهرام عظیمی:</strong> بهرام را با رابینسون کرزوئه اشتباه می‌گیرد.</div><div align="right"><strong>هادی حیدری:</strong> پاپانوئل در جوراب هادی چهل تا کامنت هم می‌گذارد که چرا هر چی کامنت می‌گذارم پابلیش نمی‌کنی!؟ یک هدیه هم از طرف من برای باران دختر هادی می‌گذارد.</div><div align="right"><strong>اردشیر رستمی:</strong> اردشیر از خواب بیدار می‌شود برای پاپانوئل شعر می‌خواند و از سریال شهریار تعریف می‌کند. سال دیگر همین موقع، پاپانوئل قرار می‌شود در نقش بچگی‌های هوشنگ ابتهاج در یک سریال تلویزیونی بازی کند.<br /></div><div align="center"></div><div align="center"><br /><br /><strong><span style="font-size:130%;">خبرپراکنی‌یون:</span></strong></div><div align="right"><strong>روزنامه‌ی کیهان:</strong> برای ستون پیام‌های تلفنی کیهان پیغام می‌گذارد.</div><div align="right"><strong>خبرگزاری فارس:</strong> یک عکس می‌گذارد، اما یک ساعت بعد، از رو سایت برش می‌دارند و به جایش تصحیح خبر و عکس می‌روند.</div><div align="right"><strong>روزنامه‌ی اعتماد ملی:</strong> یک عکس تمام قد، یک عکس سه در چهار، یک عکس سه‌ربع‌رخ، یک عکس پشت‌نویسی شده و ... همه و همه از کروبی.<br /></div><div align="center"></div><div align="center"></div><div align="center"><br /><strong><span style="font-size:130%;">نویسندگیون و شاعریون و مترجمیون:</span></strong></div><div align="right"><strong>صادق هدایت:</strong> پاپانوئل یک کتاب می‌دهد دست هدایت. می‌گوید: جان من این را امضا کن! می‌خواهم مشهور بشوم!<br /><strong>هوشنگ گلشیری:</strong> پاپانوئل یک جزوه می‌دهد دست گلشیری با نام؛ گلشیریسم!<br /><strong>احمد شاملو:</strong> به شاملو می‌گوید: آقا کاش تکلیف کتاب و تابلوهات را مشخص می‌کردی. نمی‌دانی آن پایین بین ورثه چه خبر است!<br /><strong>نیما یوشیج:</strong> از نیما می‌پرسد: این اتاق "داد و دود" دقیقا کجاست. یک کار کوچک داشتم!<br /><strong>مهدی اخوان ثالث:</strong> تابلویی را که نزدیک آرامگاه اخوان با موضوع سرویس بهداشتی و آرامگاه اخوان: بلیت سیصد تومان!، نصب کرده‌اند نشانش می‌دهد و می‌گوید: این که خوب است آقا! برو ببین اصلا نمی‌گذارند شاملو سنگ قبر داشته باشد.<br /><strong>غلامحسین ساعدی:</strong> یک آه می‌کشد پاپانوئل. می‌گوید حیف شد.<br /><strong>احمد محمود:</strong> زیراکس همسایه‌ها.<br /><strong>نجف دریابندری:</strong> یک دستور آشپزی جدید.<br /><strong>محمود دولت‌آبادی:</strong> یک جایزه نوبل! (با مسوولیت کاملا محدود) بعد در گوشی می‌گوید: خدائیش من با جای خالی سلوچ حال کردم. کاش خودتم حال می‌کردی ... !<br /><strong>عباس کوثری:</strong> یک سور بز اساسی.<br /><strong>کاوه میرعباسی:</strong> پاپانوئل قسمت‌هایی از "خاطره دلبرکان غمگین من" را بلند بلند می‌خواند و می‌گوید: کاوه! خدائیش چرا گفتی رمان را کامل ترجمه کردی!؟<br /><strong>عباس معروفی:</strong> یک بلیت یک‌طرفه به ایران.<br /><strong>رضا سیدحسینی:</strong> یک دستت درد نکند جانانه.<br /><strong>سیامک گلشیری:</strong> از سیامک می‌پرسد شما زیر سایه‌ی گلشیری هستید؟ جواب می‌شنود: پدر جان! من مدت‌هاست دارم حمام آفتاب می‌گیرم.<br /><strong>حسین سناپور:</strong> یک لیوان آب خنک. در گوشش هم می‌گوید: آقا جدی نگیر. می‌گذره.<br /><strong>بلقیس سلیمانی:</strong> دعوت به داوری. بلقیس هم قبول می‌کند.<br /><strong>علی خدایی:</strong> علی خدایی می‌گوید بشین گپ بزنیم. بعد از یک ساعت صدای قهقهه‌های پاپانوئل شنیده می‌شود.<br /><strong>یوسف علیخانی:</strong> با یوسف یک سیگار روشن می‌کند. می‌چسبد.<br /><strong>مهسا محب‌علی:</strong> با یک دوربین دیجیتال می‌رود سراغش. سوژه‌ی عکاسی خوب و مهربانی‌ست مهسا محب‌علی.<br /><strong>هادی مظفری:</strong> یک سبد پر از انار و سیب و احساس برای هادی مظفری می‌برد.<br /><strong>پیمان هوشمندزاده:</strong> به پیمان می‌گوید: بیا یک "ها" بکشیم ببینیم برای کی بیشتر طول می‌کشد!<br /><strong>پدرام رضایی‌زاده:</strong> پاپانوئل با پدرام کلی حال می‌کند و ساعت‌ها گپ می‌زنند.<br /><strong>علیرضا محمودی ایرانمهر:</strong> یک کاغذ می‌گذارد در جیب علیرضا. کاغذ حاوی سه داستان‌کوتاه‌کوتاه است برای شرکت در جایزه‌ی کشف لحظه!<br /><strong>نسیبه فضل‌اللهی:</strong> پاپانوئل چون می‌ترسد با نسیبه جروبحث کند، پول می‌دهد به او و می‌گوید: هرچه دوست داری برو خودت بخر!<br /><br /></div><div align="center"></div><div align="center"><br /><strong><span style="font-size:130%;">بلاگریون:</span></strong></div><div align="right"><strong>خوابگرد:</strong> یک پیام کوتاه از فرزانه طاهری.<br /></div><div align="right"><br /></div><div align="center"><br /><strong><span style="font-size:130%;">سینماییون:</span></strong></div><div align="right"><strong>کیارستمی:</strong> هدیه کیارستمی را باد با خودش می‌برد زیر درختان زیتون.</div><div align="right"><strong>مخملباف:</strong> یک DVD از فیلمی که بچه‌ی آینده مخملباف در آن دنیا کار کرده.</div><div align="right"><strong>کیمیایی:</strong> پاپانوئل فیلم‌های قیصر و گوزن‌ها را در جوراب کیمیایی می‌گذارد. می‌گوید: یک بار دیگر ببین. شاید حس نوستالوژی‌ات روی فیلم‌های بعدی تاثیر بگذارد.</div><div align="right"><strong>ده‌نمکی:</strong> متوجه می‌شود جوراب ده‌نمکی بو می‌دهد. دماغش را می‌گیرد و آرام می‌رود.</div><div align="right"><strong>کیانیان:</strong> نامه‌ی ارادت آل‌پاچینو را به جای هدیه می‌دهد دستش!<br /><strong>هدیه تهرانی:</strong> یک فلاپی حاوی چند تا عکس که از اینترنت گرفته. با خودش فکر می‌کند شاید خود هدیه عکس‌هایش را نداشته باشد. </div><div align="right"></div><div align="right"><br /></div><div align="right"></div><div align="center"><strong><span style="font-size:130%;">طنزنویسیون:</span></strong></div><div align="right"><strong>کیومرث صابری فومنی: </strong>یک چای قند پهلو.</div><div align="right"><strong>عمران صلاحی:</strong> یک یادداشت می‌گذارد: حالا حکایت ماست!<br /><strong>سید ابراهیم نبوی:</strong> تا صبح می‌خندد چون اصلا فکرش را هم نمی‌کرد نبوی شب‌ها با جوراب بخوابد.<br /><strong>ابوالفضل زرویی نصرآباد:</strong> به ابوالفضل می‌گوید: زیر سبیلی اسم ما را هم در دوسیه‌ی طنزنویسان معاصر جا بده! </div><div align="right"><strong>امیرمهدی ژوله:</strong> پاپانوئل یک کودک فهیم می‌گذارد در جوراب ژوله و می‌گوید: بیا! تو هم با این بچه پس انداختنت!</div><div align="right"><strong>رضا ساکی:</strong> یک رادیو ترانزیستوری تا داغ دلش را تازه کند. در ضمن پاپانوئل اوصاف عبید را شنیده برای همین با توجه به این که عبید مذکور شاکی هم شده است، دور و بر او نمی‌پلکد!<br /><strong>محمود فرجامی:</strong> بهش می‌گوید: محمود یک پولی بده تا نگویم اسم‌های مستعارت چیست! </div><div align="right"><strong>مرد رند:</strong> دست بر قضا پاپانوئل یک نسخه از "شاهدبازی در ادبیات فارسی" را مطالعه کرده. از رند جماعت می‌ترسد این پاپا!</div><div align="right"><strong>ناصر خالدیان:</strong> یک نقطه می‌گذارد ته خطش. می‌رود سر سطر. همین!</div><div align="right"><strong>خران دوعالم:</strong> پاپانوئل پاک از خجالت سرخ می‌شود. چون یک بغل علوفه آورده بوده تا در جوراب خران دوعالم بریزد!</div><div align="right"><br />.</div><div align="right"><strong>پوریا عالمی:</strong> پاپانوئل در جوراب پوریا عالمی جا می‌اندازد و می‌خوابد تا سال دیگر.</div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-70303783676138618392007-12-18T22:13:00.000+03:302007-12-18T22:53:22.125+03:30وارونه‌ها<div align="right"><a href="http://sainttouka.blogfa.com/post-88.aspx">وارونه‌ها</a>، مجموعه طرح‌های متفاوت توکا نیستانی است در اجرا و نگاه.<br />به ورطه درافکندن انسان و اسب و این دو را گاهی با هم گلاویز کردن و گاه برابر پنداشتن‌شان، نخستین گمان من از دیدن تابلوها بود. ورطه‌ای که نوعی بی‌اطمینانی و ناایستایی را تداعی می‌کند. من بیننده با مرور مسیر پر فراز و فرودی که پدرانم طی کرده‌اند تا به امروز برسم و حوادث و تاریخی را که از سر گذرانده‌ام و گذرانده‌اند تا تاریخ امروز من و این مرز و بوم شود، وقتی در برابر طرح‌های وارونه‌ی توکا نیستانی می‌ایستم، احساس تماشا کردن خود را در آینه دارم.<br /></div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5145392696880553138" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_IqGJvNbooQE/R2gbZXd0XLI/AAAAAAAAAIE/Xw_BvgnvjZE/s320/touka03.JPG" border="0" /><br /><div align="right">این وارونگی، چیز غریبی نیست. اتفاقی است که در سیاست ما، اقتصاد ما، فرهنگ ما روی داده است. وارونگی‌ای است که با آن از خواب بیدار می‌شویم. با آن از خانه بیرون می‌زنیم. سوار تاکسی و مترو می‌شویم. و روز خود را با همین وارونگی در کنار فوج فوج آدم‌های وارونه‌ی دیگر می‌گذرانیم. این وارونگی، شاعرانگی انسان امروزی نیست، دگردیسی طبیعی اوست که به هر سازی رقصیده و چرخیده، حالا چرخانده، یک دور کامل زده و باز منتظر ساز دیگر و قر دیگر است. این وارونگی از سرخوشی‌اش و تلو تلو خوردن‌های پس از مستی‌اش نیست، از دلقک‌شدن و مسخره‌بازی‌اش است در سیرکی که گرداننده‌اش غیر از این نمی‌خواهد. این وارونگی وانهادگی انسانی نیست، وادادگی آدمی است. وادادن اوست به ترسش از انتخاب. ترسی که تقدیر می‌نامدش.<br />وارونگی جز حاصل روزمرگی نیست. چهره‌هایی را می‌بینی در این طرح‌ها که بی‌تفاوتند. که لبخندی ندارند که بدانی شادند از این چرخیدن. که گره‌ای به ابرویشان نیست که بدانی دلخورند از این تغییر. وارونگی روزمرگی انسان‌هایی‌ست که ذاتا این طور به دنیا می‌آیند و همان طور ادامه می‌دهند؛ حالا هم که وارونه آمده‌اند وارونه می‌زیند. </div><br /><div align="center"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5145391696153173154" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_IqGJvNbooQE/R2gafHd0XKI/AAAAAAAAAH8/g9EV3-10B4c/s320/touka02.jpg" border="0" /><span style="color:#666666;"> (طرح عجیبی که بی‌نهایت دوستش می‌دارم)</span></div><br /><div align="right"> </div><div align="right">وارونگی‌های این آدم‌ها حاصل تفکر فلسفی‌شان نیست که به یاسی منتج شده باشد تا حاصلش این وارونگی باشد. وارونگی‌ها اضطراب است. دلهره است. تردیدی است که تو در برابرش قرار می‌گیری. دور و برت را زیرچشمی نگاه می‌کنی تا کسی تو را نپاید. بعد خودت را از بالا تا پایین برانداز می‌کنی. از این ور به آن ور. دست‌هایت را می‌گذاری کف زمین تا مطمئن شوی وارونه نیستی. تا مطمئن شوی این مرگ تا ابد برای همسایه است که خوب است. که به هر نوع عوامیت و وادادگی، واکسینه هستی. دست‌هایت هنوز روی زمین است. زانوهایت خم شده، کمرت تا شده، سرت را آورده‌ای پایین، کمی مکث می‌کنی و نگاهی به دور و برت می‌اندازی. آدم‌ها را می‌بینی که روی دست‌هایشان در هوا ایستاده‌اند. خیالت راحت می‌شود که درست ایستاده‌ای. که تو وارونه نیستی. دیگران، آن عوام که دستشان می‌اندازی، وارونه‌اند. کمی خودت را جمع و جور می‌کنی. تا می‌شوی. کمی خم‌تر. چرخی می‌زنی. یک قل کوچک می‌خوری. وارونه می‌شوی. وارونه می‌مانی. وارونه‌تر از هر وارونه‌ای. همین. و تمام. </div><br /><p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5145393607413619906" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_IqGJvNbooQE/R2gcOXd0XMI/AAAAAAAAAIM/wVb1URWIGuw/s320/touka04.jpg" border="0" /></p><br /><p align="center"><span style="color:#666666;">(یک قل کوچک می‌خوری. وارونه می‌شوی. وارونه می‌مانی. وارونه‌تر از هر وارونه‌ای. همین. و تمام)</span></p><br /><p align="right"><br /></p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5145394689745378514" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_IqGJvNbooQE/R2gdNXd0XNI/AAAAAAAAAIU/5eb91jmDH4I/s320/touka.jpg" border="0" /><br /><div align="center"><span style="color:#666666;">(تصویری از توکا نیستانی که پس از هزاران هزار سال بر دیواره‌های کافه‌غاری در تهران کشف می‌شود)</span></div><br /><div align="right">اگر تصویری از ما بر دیوار غاری بود و سالیان سال می‌گذشت، از آن چه می‌ماند؟ وارونه بود؟</div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-75210107852219353422007-12-10T22:43:00.000+03:302007-12-14T03:28:21.384+03:30دعوت‌نامه<p align="right">بدین وسیله از شما دعوت می‌شود به صرف یک فنجان چای یا قهوه به یکی از کافه‌ها، یا نیمکت کهنه و ساده‌ی یک پارک، مرا مهمان کنید</p><p align="right"><span style="color:#ffffff;">.</span><br /></p><p align="right">این دعوت‌نامه جنبه رسمی دارد<br />رونوشت برای وزیر ارشاد، اداره ممیزی اداره کتاب، برادران نهاجا، نزاجا، منکرات خیابان وزرا، و دیگر برادران و عزیزانی که به صورت شبانه‌روزی و با تمام نیرو برای جلوگیری از ترویج بی‌ناموسی، بی‌حجابی، بی‌بند و باری و بی‌ادبی در سطح و عمق کشور زحمت می‌کشند ارسال شود، تا به صورت گسترده نیروهای خود را به تمام کافه‌ها و پیرامون تمام نیمکت‌های پارک‌های ایران، اعزام کنند، تا بحمدالله اقدام لازم و شایسته به عمل آید که فعل و عمل قبیح دوست‌داشتن به انجام نرسد</p><p align="right"> </p><div align="right"></div>پوریا عالمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-9261123.post-89133094481735862862007-12-07T02:01:00.000+03:302007-12-15T15:31:27.436+03:30سروش‌خوون نیستم!؟ یا یکی برای من قنداب، سفیداب بیاره<div align="right"><strong><span style="color:#cc0000;">این توضیح را ضروری می‌بینم؛</span></strong></div><div align="right">مثل اینکه این نوشته‌ی اخیر من یک سری سوءتفاهم ایجاد کرده است. یکی دوتا از دوست‌های محترم، یکی دوتا از این ور و آن ور خبر رسانده‌اند که در این نوشته‌ی طنز، خیلی توهین به جماعت خانم‌ها و دختران شده است! به جان همه‌ی دخترهای عالم، که جانم را حاضرم در راه آن‌ها از دست بدهم!، این یک مطلب طنز است. یک شوخی است. یعنی فقط این امت ما توقع دارند، به غیر خودشان بخندند؟! یعنی چون اصلاح‌طلبید فقط خوشتان می‌آید پنبه محافظه‌کارها را بزنید؟ چون استقلالی هستید باید خیلی چیزها را به پرسپولیس حواله‌ی غیرنقدی کنید؟! چون دختر هستید فقط باید پسرها، چون زن هستید فقط باید مردها، سوژه‌ی خنده و سوژه‌ی طنز شما باشند؟!</div><div align="right">شما را به خدا سخت نگیرید. شما را به خدا دست بردارید. شما را به خدا آستانه‌ی تحملتان را کمی بالا ببرید. من نمی‌دانم این شخصیت ایرانی‌ها (انواع و اقسام ایرانی را می‌گویم. هر چه بنویسی یک نفر هست که بهش بربخورد و دردش بیاید.) شخصیت‌شان چیست که این قدر راحت می‌شود با یک طنز خرابش کرد و به آن توهین کرد. به قول دکتر شریعتی؛ ایمان، مثل وضو نیست که با یک بی‌احتیاطی از بین برود! بابا جان، خانوم جان! پسر جان! دختر جان! مردم عادی و سیاستمداران عزیز! انواع و اقسام قومیت‌ها و نژادهای محترم بشری، مخصوصا ایرانی!، واقعا شخصیت و شان و جایگاه شما مثل وضو است که با یک بی‌احتیاطی از بین می‌رود!؟</div><div align="center"><span style="color:#c0c0c0;">.................................................................................................</span></div><div align="right">برای این که ببینید باقی دنیا، آن هم در تلویزیون چطور نقطه‌ی احتراق غیرتشان بالاتر از ایرانی‌هاست این <a href="http://ttfarsi.blogspot.com/2007/12/blog-post_05.html"><strong><span style="color:#cc0000;">شوخی</span></strong></a> را که با شخص اول کشورشان کرده‌اند نگاه کنید وبعد بیایید طنزنویس‌های مملکت خودتان را حلوا حلوا کنید. ان‌شاءالله. و من الله توفیق</div><div align="center"><span style="color:#c0c0c0;">................................................................................................. </span></div><div align="right"></div><div align="right">عجیبه. خیلی. راستش انگشت به دهان همین طور حیران و هاج و واج نشسته‌ام پشت مانیتور. واقعا نمی‌دانم هدف حضرتش از خلق این موجود چه بود!؟ و البته بشر که تا به حال و هنوز که هنوز در درک علت خلق خود عاجز مانده و گاه خود را مرکز جهانیان تصور کرده است و گاه خود را چنان فنا پنداشته، و هستی خود را در برابر هستی آفرینش، چنان کم دانسته، از خود سخنی به میان نیاورده و به جای "من" از "او" سخن گفته است. حالا با تمام این اوصاف و این وصف که فلاسفه و عرفا و من، که همه متفق‌القول و عاجز بر درک آنچه پیشتر در سخن آمد مانده‌ایم، و علاوه بر آن و هنوز که هنوز فلاسفه و من و دیگر عرفا، ره به جایی نبردیم و نخواهیم برد، که زن برای چه خلق شد. حالا خداییش زن هیچی، می‌شود مغلطه کرده و نکرده، اهم علل حضور و وجودش را به رشته تحریر درآورد! اما بینی‌بین‌الله (که متن‌مان عربی‌اش برود بالا که ما هم مثل فلاسفه قرون سه و چهار و پنج بر گسترش زبان عربی کمک کرده باشیم!) بله، بینی‌بین‌الله آفرینش زن که هیچی، حضرتش برای چه دخترجماعت را خلق کرد؟ خدا می‌داند</div><div align="right">حالا یکی نیست دخالت در کار و امور و تولیدات و سیاست آفرنیش بکند و عارض شود و بپرسد که دختر خلق کردی، عیبی ندارد! ما این نقصان آفرینش را زیرسبیلی در می‌کنیم (اگر سبیل این فیلسوف نگارنده را دیده باشید به حتم می‌دانید که از زیر سبیلش تمام نقصان خلقت و امت و ملت و به قول ترک‌ها هاموزاد را می‌توان در کرد!) خلاصه یکی نیست بپرسد دختر آفریدی، عیبی ندارد. آخر چرا گذاشتی دانشجو بشود؟ آن هم مدعی؟ فکرش را بکنید! دانشجو! مدعی! و آن هم دختر!؟ هیهات! عرب نبیند و کافر نشنود! وامصیبتا! دخنر؟ مدعی؟ دانشجو؟</div><div align="right"><strong><span style="color:#990000;">طرح بحث</span></strong></div><div align="right">که چه؟ این اطناب و روده‌درازی از برای چه و که چه؟ </div><div align="right"><strong><span style="color:#990000;">ذکر مثال</span></strong></div><div align="right">تصور بفرمایید در روز مبارک دانشجو، در این دنیای مجازی اینترنت، از نشان‌های مقالات و گفتارهای دکتر عبدالکریم سروش، که در باب فلسفه، عرفان، عشق، عقل، خردورزی و از این دست مفاهیم بسیار سخن رانده است، نشانی به دست آمده باشد و نشانی‌اش را (لینکش را) طبق روال که شادی‌ام را با دیگران تقسیم می‌کنم -البته در تقسیم شادی حضور خاله سارا* خیلی دخیل است!- در یاهومسنجرم سند تو آل کرده باشم</div><div align="right">یعنی به فارسی؛ برای همه فرستاده باشم یا به عربی ؛ انا ارسل لینک فی امت آن‌لاینا مزیدا الی هوخشتره فیه یاهو سیصد و شصتا کثیرا، یاهوسیصد و شصتی عظیما</div><div align="right"><strong><span style="color:#990000;">ادامه ذکر مثال </span></strong></div><div align="right">تا اینجا مشکلی نیست</div><div align="right">مشکل از آنجا شروع می‌شود که یک دختر؟ دانشجو؟ مدعی؟ که منتها علیه فلک را شکافته است ادعایش و دندان موشی کوکش زده است، آف لاینا (این هم عربی است! یعنی به صورت آف‌لاین!) پیغام بگذارد که من سروش‌خوان نیستم! هیهات! یکی بیاید مرا بگیرد. یکی بدود برود قنداب سفیداب (بعداش می‌خواهم بروم حمام!) بیاورد. بابا من پس افتادم. مبهوت شدم از این عمق. لامصب عمق دانشجوهای ما هم عمق هسته‌ای شده است! اصلا قابل اندازه‌گیری نیست. پوز فلسفه و دانش غرب را یک بار دیگر به خاک مالیدیم. آقا یکی بیاید این دانشمندها و مخترعین جوان را یک جا سیو** کند نه اصلا سیواز*** کند چندتا آن هم در چندجا ! حیف است این‌ها را از دست بدهیم. ایران به این معادن هسته‌ای، که البته فقط سوختشان هسته‌ای‌ ست، نیاز مبرم دارد</div><div align="right"></div><div align="right"><strong><span style="color:#990000;">طرح مساله</span></strong></div><div align="right">در جواب دختری دانشجو و غیره (که شرحش به تفصیل و تطویل!) رفت که می‌گوید: <strong>من سروش‌خوون نیستم</strong> چه باید گفت!؟</div><div align="right"><strong><span style="color:#990000;">جواب</span></strong></div><div align="right">نه باید گذاشت نه برداشت و پاسخ داد؛</div><div align="right"><strong>اتفاقا دکتر سروش هم وبلاگ تو را نمی‌خواند!؟</strong></div><div align="right"><span style="color:#c0c0c0;">.........</span></div><div align="right">حالا شیطان رفته تو جلدم، می‌گوید نشانی وبلاگ این دختر را برایتان بگذارم</div><div align="right">حالا یک رسالت بر دوش هر اهل کتاب و اهل نظری است که برود به دکتر سروش بگوید، یک نفر (که دیگر از ذکر مشخصاتش خسته شدم) سروش‌خوان نیست! دقت کنید سروش‌خوان نیست!؟</div><div align="right"><span style="color:#c0c0c0;">........</span></div><div align="right">حالا یک نفر بیاید بگوید از سروش چقدر گرفته‌ام که این‌طور سنگش را به سینه می‌زنم؟</div><div align="right">راستش بده بستانی در کار نیست،خیلی ساده است، شما هم کتاب‌هایش را یک نگاهی بیندازید؛ گیرم متداول‌ترین و محبوب‌ترین کتابش را بخوانید: قمار عاشقانه. اگر سنگش را به سینه نزدید با سنگ شیشه‌ی خانه مرا بشکنید</div><div align="right"><span style="color:#999999;">.......</span></div><div align="right"><a href="http://www.noandish.com/com.php?id=12687">محض نمونه</a></div><div align="right">پی‌نوشت</div><div align="right">Khaleh Sara! = *</div><div align="right">save = **<br />save as ... = ***</div>پوریا عالمیnoreply@blogger.com