tag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-80025921772583356582008-07-11T20:05:00.001+05:302008-07-11T20:07:17.722+05:30موهبت دوريسالهاي سال بود آرامشي كه مشورت با پيرمرد بهم مي‌داد را فراموش كره بودم. نمي‌دانم آخرين بار كي بود. هر چي بود امروز باز تكرار شد. از آنور سيم تلفن در ميان گذاشتن مشكل و هم صحبتي باهاش، آرامش و اطميناني را بهم داد كه بعدش با انرژي نشستم به ادامه كاري كه تصميم گرفته بودم. <br /><br />اما اگه پيش هم بوديم و مثل آخرين روزهاي سه سال پيش با هم مي‌رفتيم دركه و تو هن و هن سر بالايي و پرحرفي‌هاش، مجالي براي حرف زدن من باقي نمي‌ماند. اين هم يك موهبت ديگه دور بودن كه يك پيرمرد پرحرف مي‌فهمه كه پاي تلفن گاهي اوقات فرصت حرف زدن به را به اون يكي طرف را بده.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019boybaran@gmail.com