tag:blogger.com,1999:blog-8733155036971873012008-07-23T14:45:17.615+05:30بوي بارون، قهوه، سيگاربوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comBlogger230125tag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-33866612215474655272008-07-13T15:00:00.004+05:302008-07-13T15:23:08.425+05:30فقط بعد از دو هفتهدوباره اسبابكشي. ساعت چهار و نيم. برميگردم محله سابق. همان ساختمان. اما يك آپارتمان ديگه و نه رو به باغ محبوبم.("محبوبم" منظورم چيزي تو مايههاي بيژن يا وامق و از اين قبيل نبود. سو تفاهم نشه يك وقت) <br /><br />اميدوارم كمرم زير فشار كارتن كردن وسايل و باز كردن؛ از نو دوباره تو كارتن گذاشتن و باز هم از كارتن در آوردن و چيدنشان طوريش نشه.<br /><br />همينطور اميدوارم سيزدهم ماه كاري به كار من نداشته باشه و بذاره به زندگيم برسم. اصلا ديگه توان يك اسبابكشي ديگه را ندارمبوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-8961456783457867492008-07-12T22:25:00.007+05:302008-07-13T00:18:46.452+05:30پيرو پست قبلچند سال پيش كه ايران سر كار ميرفتم، يك خانم همكاري داشتيم حدود چهل و چهار- پنج سال. مجرد. تو اونجا محقق بود. شديدا هم عنق. با هيچ كس نميجوشيد. بد اخم. هر از گاهي هم با يكي از همكارها دعواش ميشد. <br /><br />حالا اين وسط داشته باشيد كه همچين آدمي سوتي بده، اون هم تو محل كار.<br /><br />يك روز كه از دستشويي مياد بيرون يكراست ميره آبدارخانه كه كنار توالت بود. بعد چند دقيقه مياد بيرون. بيرون آمدنش همان و خبر از توالت به آبدارخانه رفتنش مثل بمب توي اداره تركيد. نگو رفته پد كثيف و خونيش را يك كاره گذاشته روي كابينت كنار سماور. آبدارچي اون طبقه داستاني داشت براي خودش. آدمي فوق وسواس. سر و وضع، لباس پوشيدنش و رفتارش به هر چي شباهت داشت جز آبدارچي يك اداره دولتي. بيشتر ميخورد كه اون هم يكي از محققهاي آنجا باشه. ميرفتيم تو آبدارخانه براي خودمان چايي بريزيم، انگار فحشش داديم. بدش ميآمد كسي وارد حوزه كاريش بشه و خداي نكرده يك وقت موقع ريختن چايي چند قطرهاي هم بريزه دور و بر. حالا تصور كنيد يكي بره اونجا و پد خونيش را بذاره كنار دست سماور.<br /><br />انگار كه اين كار تنها به قصد توهين به اين آدم انجام شده باشه. ميره يكراست اتاق رئيس كه دو تا اتاق اونورتر از آبدارخانه بوده و ميگه كه آره يعني چي و اين چه وضعشه. قاطي كرده بوده اساسي. اصلا به فكرش نميرسيد كه عمدي توي كار نبوده و كمي آبرو داري كنه. قرار ميشه يكي از خانم هاي همكار بهش تذكر بده كه از اين به بعد حواسش باشه پدش را كجا ميذاره.<br /><br />تا روزها بحث سر اين ماجرا بود. بعضيها اه و اوه راه انداختند. بعضيها خنديدن. اما بعضيهاي ديگه دلشان سوخت براش. اينها جديتر به قضيه نگاه ميكردن و با لحن دلسوزانهاي ميگفتن طفلي سنش بالاست. تنهاست. هيچ دلخوشي تو زندگيش نداره. تنها دلخوشيش اين تيكه كاغذها هستن و نوشته هاش. اينها كه نشد زندگي. طبيعيه آخر عاقبتش اين ميشه كه هوش و حواس واسش نميمونه.<br />همان روزها هم از اين قضاوت ناراحت شدم. عليرغم اينكه پشتش يك جورهايي تحليل بود و با خنده ها يا اه و اوههاي بقيه فرق داشت، اما دلسوزانه و از سر ترحم بود.<br />مهمترين پرچمدار جريان دلسوزي، تايپيست بخشمان بود. هر روز با با جديت و ژست خاص يك روانشناس براي بقيه حرف ميزد. <br /><br />حالا با اين كارهام انگار بايد از اين نوع قضاوتها در مورد خودم هم باشه. <br /><br />اما كور خواندن اين جماعت. نشان ميدم كه باز برميگردم به همان زندگي سابق.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-74984763085032378572008-07-12T01:08:00.004+05:302008-07-12T12:18:59.062+05:30پتپتهاي مغزاحساس ميكنم مغزم آخرين نفس هاشه. داره با پتپت آخرين نفسهاشو ميكشه و هر لحظهست كه از كار بيفته. <br /><br /> اعتماد به نفسم را از دست دادم. احساس ميكنم از پس هيچ كاري بر نميام. زود خسته ميشم. تصميمگيري براي ساده ترين مسايل هم برام شاقه.<br /><br />انگار من همان آدمي نبودم كه قبلا از پس همه كارهاي زندگيم بر ميامدم. آنهم با سن و تجربه اي كمتر از حالا؛ با مسئوليتهايي به مراتب بيشتر از حالا. <br /><br />شبيه يك ادم احمق دست و پا چلفتي شدم كه حتي نميتونه كارهاي شخصيش را انجام بده. <br /><br />ديروز وقتي بايد ميرفتم بانك براي گرفتن پول و اجاره يك آپارتمان جديد(حالا داستانش را بعدا ميگم براتون) دفترچه بانك را پيدا نميكردم. وسط شلوغي خانه تازه كه هر چيزي جاي جديدي داره و بعضي چيزها هم هنوز جايي پيدا نكردن، سردرگم بودم. سرگيجه و حالت تهوع عصبي اين جور وقتها هم ول كن نبود. زنگ زدم و قرار را از ساعت داوزده به دو و نيم تغيير دادم. باز هم گشتم. همه مدارك، حتي كاغذهاي اداري بياهميت بود، اما دفترچه نبود. توي بانك احساس ميكردم كارمنده داره بهم ميخنده بابت گم كردن دفترچه. همه چيز دور سرم ميچرخيد. زودتر از ساعت دو و نيم همه چيز روبهراه شد. دفترچه جديد و پول نقد. اما هنوز حالم بد بود. مشكل دفترچه نبود. مشكل خودم بودم. اينكه ميديدم اون آدم سابق نيستم. <br /><br />حتي نتونستم بعد از يك ماه و نيم گشتن يك خانه درست و حسابي پيدا كنم، بعد از ديدن شايد سي تا خانه. نميتونم تصميم بگيرم. يكهو قاط ميزنم و وسط سردرگمي، تصميمهاي احمقانهاي ميگيرم كه بعدا دليلي براش ندارم. يادم نمياد چرا. <br /><br />قبل از اسباب كشي وقتي همه چيز تو كارتن بود، صبح زود صداي ممتد زنگ و كوبيده شدن در را تو خواب ميشنيدم. از خستگي نميخواستم جواب بدم. اما يكي انگار زد پس سرم كه پاشو. وقتي بيدار شدم و پامو از اتاق خواب گذاشتم بيرون، دليل اون زنگ بي موقع را فهميدم. آب تمام آشپزخانه را برداشته بود و تا نيم متري از سالن هم رفته بود. همه كارتنهاي توي آشپرخانه و بخش زيادي ازشان توي سالن توي آب بودند. كارتن كتابها و پرينتر و همه و همه چيز. پشت در صداي زمزمه جنيتور ساختمان و همسايه را ميشنيدم. روم نميشد در را باز كنم و بگم كه من احمق شب يادم رفته شير سينك ظرفشويي را ببندم. حتي روم هم نميشد بيام اينجا و اينها را بنويسم.<br /><br />ميام اينجا و با رنگ و لعاب شوخي و خنده از <a href="http://boybaran.blogspot.com/2008/02/blog-post_13.html">باز گذاشتن در يخچال</a> مينويسم. <a href="http://boybaran.blogspot.com/2008/05/blog-post_07.html">از كج و كوله حرف زدنم </a>مينويسم. با همه شما به خودم ميخندم تا يادم بره كه داره چه اتفاقي ميافته. اما واقعيتي كه داره سرم مياد را ميدونم. <br /><br />ديروز تو فاصله گرفتن پول و قرار با صاحبخانه و بروكر كمي گريه كردم. براي مغزي كه داره نابود ميشه. چه نقشههايي براي اين مغز داشتم. آدمي كه كار فكري ميكرد، مسئوليت زندگيش را به عهده داشت؛ حالا عاجز از هر كاريه. قبلا فكر ميكرم زيادي از خودم و مغز و روح و روانم مايه گذاشتم. اما مگه بقيه زندگيشان بي دغدغه و بيبحران بوده؟ شايد من زيادي ننر و لوس بودم كه طاقت نياوردم.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-80025921772583356582008-07-11T20:05:00.001+05:302008-07-11T20:07:17.722+05:30موهبت دوريسالهاي سال بود آرامشي كه مشورت با پيرمرد بهم ميداد را فراموش كره بودم. نميدانم آخرين بار كي بود. هر چي بود امروز باز تكرار شد. از آنور سيم تلفن در ميان گذاشتن مشكل و هم صحبتي باهاش، آرامش و اطميناني را بهم داد كه بعدش با انرژي نشستم به ادامه كاري كه تصميم گرفته بودم. <br /><br />اما اگه پيش هم بوديم و مثل آخرين روزهاي سه سال پيش با هم ميرفتيم دركه و تو هن و هن سر بالايي و پرحرفيهاش، مجالي براي حرف زدن من باقي نميماند. اين هم يك موهبت ديگه دور بودن كه يك پيرمرد پرحرف ميفهمه كه پاي تلفن گاهي اوقات فرصت حرف زدن به را به اون يكي طرف را بده.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-14163602033415985102008-07-07T00:34:00.001+05:302008-07-07T00:45:21.228+05:30بيشتر از يك هفته است كه آمدم خانه جديد. كلي حرف از تمام روزهاي قبلي كه ننوشتم يا كم نوشتم، دارم. به ازاي هر روزش حرف دارم. هر چند شايد حالا ديگه خيليهاش يادم رفته باشه. از همهتان هم ممنونم كه سراغ گرفتيد. تو اون خستگيها از احوالپرسيهاتون انرژي ميگرفتم.<br /> <br />اما چرا نمينويسم؟<br />خستگي پيدا كردن خانه و اسباب كشي؟ حس غريبگي تو خانه جديد؟ بي حسي به خاطر خانهاي كه هنوز خيلي چيزها جاي خودشان را پيدا نكردن؟ شلوغ بودن دور و بر براي من كه تو همچين شرايطي ذهنم هم مرتب نيست؟ <br /><br />يا همه اينها و به اضافه فردي كه اين روزها از همين دورو بر و نزديكيها داره اين وبلاگ را ميخونه. جالبتر اينكه با سرچ كردن دقيق اسم وبلاگ، پيداش كرده. اي سياهي كيستي؟!... شايد اين بيشتر حس رهاي منرا تو نوشتن، ازم گرفته.<br /><br />فعلا كه حرف آنچنان خصوصي نيست براي گفتن. شروع ميكنم تا ببينيم چه ميشه. شايد موقع فشار روي كليدهاي كيبرد اون حس رهايي بياد سراغم و باز بتونم از هر چيزي بنويسم بي خودسانسوري، بي ترس از سياهي!<br />پس فعلا...بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-85324179766728872212008-06-27T11:18:00.003+05:302008-06-27T11:24:41.229+05:30بلاگر يعني ايندو ساعت ديگه ماشين مياد كه اسبابها را بار بزنه. اون وقت من نشستم اينجا و ...هنوز يخچال مانده كه بايد خالي بشه و قسمتي از كمد لباسها. واقعا كه.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-39549478998273255142008-06-23T13:35:00.004+05:302008-06-23T16:59:56.365+05:30اسبابكشيبالاخره خانه پيدا كردم. به سختي. حالا سختيهاش را بعدا ميگم. خيلي دلم ميخواست تو همين محله بمانم كه نشد. جاي مناسبي پيدا نكردم. حالا سي كيلومتر اون سر شهر. اين خانه درست نقطه شمالي شهر قرار داشت. جديده درست قسمت جنوبي. خط آهن را بايد رد كرد. حالا ديگه من بچه پشت خط آهن حساب ميشم. قبلنها چي ميگفتن؟..."بچه ته خط"؟...حالا من بچه ته خط هستم<br />پيدا كردن خانه اينجا كار سختيه. اين وسط من كلي شرايط هم گذاشته بودم. يكيش اينكه ويو سرسبزي داشته باشه. و اين كار را سختتر ميكرد. اين جديده مثل اين يكي كنار باغ نيست و خبري از هم پرندههاي آواز خواني كه گوش را كر ميكنند، نيست. فقط جلوي پنجرههاش چند تايي درخت هست. پشت آشپزخانه هم حياط خلوت كوچكيه كه چند تايي درخت پير سايه انداختند. اين يكي ديگه آپارتمان نيست. يك خانه دوبلكس دو خوابه است. <br /><br /><br />اوف! چقدر سخته اسباب كشي. تازه به مرحله "كشيدن" اسبابها نرسيدم. فعلا وسايل را دارم جمع ميكنم توي كارتنها. <br />اولين اسباب كشي زندگيمه. اينجور وقتاست كه آدم به تواناييهاش پي ميبره. . من تازه فهميدم چقدر توي بستن و پك كردن و جمع كردن وسايل بينهايت آدم دست و پا چلفتي هستم. <br /><br /><br />وقتي اومدم اينجا و به معني واقعي و مطلق تنها بودم. تمام اون چيزها كه دوستشان داشتم و ازشان لذت ميبردم را از دست داده بودم. كارم را هم كه از دست داده بودم. دانشگاه هم كه سال اول اينجا اومدن هيچي به هيچي. يعني پذيرشي نداشتم هنوز. پس نميشد با دانشگاه رفتن و اينها هم سرم گرم باشه. ميخواستم كاري كنم كه واقعا به اينجا و تو فضاي اين خانه احساس تعلق خاطري پيدا كنم. احساس واقعي خانه اي كه وقتي ازش دورم دلم براش تنگ بشه و وقتي توش هستم حوصله ام سر نره و لذت ببرم. و اين موثر بود تا حدي كه حتي وقتي چند ساعتي بيرون بودم دوست داشتم زودتر برگردم. يكي از راهها اين بود كه دور و برم را تو خانه پر كنم با چيزهايي كه دوست دارم. همه چيز تا حد امكان فراهم باشه. و اينها موثر بود. وقتي از بيرون برميگشتم و در را باز ميكردم ميفهميدم چقدر دوستش دارم. بيرون بودنم يا مسافرتي طولاني ميشد دلتنگش ميشدم. اما الان موقع اسباب كشي ميبينم چه دردسري داره. دو سال ديگه هم از اينجا ميرم به كل ميرم . نا سلامتي دانشجوام اينجا. اون وقت اين همه خنزرپنزر.<br />بي انصافي نكنم. اين روش روزهاي سخت به كمكم آمد. حالا ايرادي هم نداره وقت اسباب كشي كمي سختي و دردسر.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-46363756534237921862008-06-10T23:15:00.005+05:302008-06-11T15:54:07.457+05:30جماعت روشنفكر<a href="http://nikahang.blogspot.com/2008/06/blog-post_10.html">هزاران بازاری ثروتمندی که تنها هنرشان، بزرگ کردن بچههای مفتخور طلبکاری بوده که در آینده پول مردم را در شیشه خواهند کرد</a><br /><br />فكر ميكردم قضاوتهاي برخاسته از اين نوع نگاه و شيوه تحليلهاي اين چنيني را بايد تو وبلاگهاي ديگه سراغ گرفت. اما هنوز ما ايرانيها همانيم كه بوديم. خصوصا روشنفكرانمان. هيچ چيزي در ما تغيير نكردهبوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-47948133087757654482008-06-09T00:27:00.008+05:302008-06-09T11:46:15.774+05:30ثروت پدريغروب نشسته بودم تو دفتر "سونيتا" كه دلال خانه است. تازه با همكارش برگشته بودم از ديدن چند تايي آپارتمان. قرار شد چندتا ديگه را براي فردا هماهنگ كنه و نشان بده. صحبتمان گل انداخت و رسيد به اوضاع رو به ترقي خانه و زمين. گفتم اينجا همه وضعشان خوب شده از قبل اجاره و خريد و فروش و دلالي خانه و زمين. گفتم مثلا همين "راحول"! چند سال پيش كه تازه آمده بودم و دنبال خانه ميگشتم، ديده بودمش. اما حالا... ببين چه رستوران شيك و بزرگي راه انداخته. سونيتا حرفم را قطع كرد كه اشتباه نكن. راحول از پدر و پدر بزرگش داشته. خانواده ثروتمندي هستن. با دلالي چيز زيادي گيرش نيامده. كلا زياد كار نميكنه. هرچيه ثروت خانوداگيه. اما من چرا! من تمام پولم را از دلالي خانه و خريد و فروش زمين و اينها به دست آوردم. رستوران هم دارم. ميدانستي؟...اما رستوران سودي نداره. كار بيهوده است. اما اين كار...راحت كلي پول گيرت مياد. و با تفصيل از كارش ميگه. اينكه سالها پيش پسرش از انگليس براي خريد زمين پولي فرستاد و همان شروع اين سود هنگفت بود. اگر پسرش پول نفرستاده بود نميتوانست اينطور سود كنه. او كه مثل راحول ثروتي نداشته تا با اون كار كنه.<br /><br />ديگه عادت كردم به اين رفتارها و حرفهاي عجيب. اگه چند سال پيش بود فكر ميكردم درست حاليم نشده يا درست نشنيدم. اگر يك ايراني بود اولا از كسادي اوضاع ميگفت. اينكه مدتهاست معامله خوبي نكرده. داره از پس انداز ميخوره. پساندازي كه از پدر به ارث رسيده. در ضمن پدر در پدر و جد اندر جدشان ثروتمند بودهاند. اين كار فقط براي سرگرميه كه توي خانه بيكار نمانه. اما اون يكي همكارها را ميبيني؟ همه تازه به دوران رسيده، با كلاهبرداري پولي به جيب زدن و نونوار شدهان. مثل اين نيستند كه خانوادگي و اصالتا دارا باشند.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-40731805682419889942008-06-06T03:20:00.006+05:302008-06-06T04:16:09.883+05:30از اينور و اونوربليط دوسرهاي كه از پارسال داشتم و تا سپتامبر اعتبار داشت، را پس دادم. حالا ديگه نرفتنم به ايران (حداقل تا سال آينده) شكل جدي به خودش گرفته. مگر اينكه اتفاق خاصي بيفته كه ناچار به رفتن بشم. كه اميدوارم همچين اتفاقي نيفته. عجيب آنكه دلم اصلا تنگ نشده. گويا <a href="http://boybaran.blogspot.com/2007/06/blog-post_08.html">خط و نشانهاي پارسال</a> موثر بوده.<br /><br />بارندگيهاي اينجا شروع شده و من هنوز خانه پيدا نكردهام. بارندگيهاي سيلآسايي كه زندگي را فلج ميكنند. ديروز قرار گذاشته بودم براي ديدن چند تا آپارتمان. بعد از ديدن دو تاشون، ناگهان باران همراه با طوفان شروع شد. با مكافات برگشتم خانه. پنجرهها و در بالكن را نبسته بودم. وقتي برگشتم خانه به هم ريخته بود و خيس و گلي. حتي ظرفهاي توي جا ظرفي كنار پنجره خيس از بارون و گلي. خدا رحم كرده بود كه فقل در بالكن را بعد از باز كردن، گير داده بودم به زمين كه همانجور ثابت بمانه. وگرنه شيشههاش شكسته بود. در عوض شكسته نشدنشان، شب بطري خاك شير از دستم افتاد و پخش زمين شد. همانجور كه چمباتمه زده بودم رو زمين آشپزخانه و با كمردرد شيشهها را جمع ميكردم، نميدانستم چه كسي را بايد لعنت كنم. اون وقت تو همچين فصلي هر روز من ناچارم برم بيرون دنبال خانه. گاهي هم روزي چند بار. تز و درس و همه چيز را بي خيال شدم. فقط فكر اينم كه زودتر جاي مناسبي پيدا كنم. قبل از آنكه سيل من را با خودش ببره. <br /><br />متاسفم از اينكه سياستمدارهاي محبوب سالهاي گذشته من (كلينتون و عيال!) ضايع شدن. هميشه همينه. اين طرف از دست دادن قهرمانها و محبوبها. اون طرف از دست دادن محبوبيت و از اوج فرود آمدن.<br />خداحافظ كلينتونها!<br /><br />همينطور خداحافظ نادر ابراهيمي! نادر ابراهيمي "هامي و كامي". چند سال بعداز ديدن سريال فهميدم نويسندهاش همان نويسنده كتابهاي "مصابا و روياي گاجرات" و انسان، جنايت و احتمال" است. همان اولين كتابهاي جدي خوانده شده تو سالهاي اول باسوادي. كتابهايي كه تو سرك كشيدن به كتابخانه پيرمرد و برادرها پيدا كرده بودم. بعدها به خاطر كتاب "چهل نامه كوتاه به همسرم" دوستش داشتم. اما احترامم بهش بيشتر از همه به خاطر داستان كوتاه "باد، باد مهرگان" بود. هرچند بعدها كه با جماعت حوزه هنري نشست و برخاست ميكرد، ديگه كمتر دوستش داشتم. <br />خداحافظ نادر محبوب پنج سالگي و هشت سالگي و بيست سالگي من.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-646064591809365232008-06-03T20:09:00.007+05:302008-06-03T20:27:46.409+05:30بسوزه پدر روشنفكرياينجا براي اينكه كارت راه بيفته، براي اينكه با مردم عادي و معمولي كوچه خيابون دوست بشي و تو دلشون جا كني؛ بايد از دو تا موضوع اطلاعات خوبي داشته باشي: يكي باليوود و اون يكي هم كريكت. اينكه بتوني با جزئيات در مورد هر كدوم ساعتها با هيجان باهاشون حرف بزني كارت راه افتاده. اون وقته كه ديگه با دل و جون همه كاري برات ميكنن.<br /><br />و من متاسفانه از هيچ كدام هيچي حاليم نيست. كريكت كه اصلا و ابدا. در مورد باليوود هم اين سه ساله تنها تونستم اسمهاي سيفعلي خان، شاهرخ خان ،ابيشك و آشواريا راي را ياد بگيرم. همينطور فهميدم اوني كه بازيگر فيلم قانون بود، فيلمي كه موقع بچگي من مرتب از تلويزيون پخش ميشد، آميتاب باچان ه. پدرشوهر آشواريا و پدر ابيشك. اين تمامي دانش منه در اين حيطه. همينه كه كارهام اينجا يا كند پيش ميره و گاهي هم اصلا پيش نميره.<br /><br /> ميرم با دلال خونه ببينم، تو راه ازم راجع به بازيگر محبوبم ميپرسه. چي بگم؟ بگم شون پن؟! اينو بگي انگار به تمامي مقدساتشون توهين كردي. حتي فجيعتر از اون كه بگي به هيچ كدام از خدايانشان كريشنا و گانش و گارث و هانومان و ...اعتقاد نداري. در اين مورد از در دموكراسي وارد ميشن. خوب اعتقاد نداري ديگه! اما اگه بگي فيلمهاشان به نظرت احمقانه است نگاه بدي بهت ميندازن. <br /><br />پدر روشنفكري بسوزه كه نميذاره اينجا ما با طبقه عامه نشست برخاست كنيم، بهشان نزديك بشيم و كارمون هم راه بيفته.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-1504796132522804812008-06-01T23:23:00.006+05:302008-06-02T11:54:32.694+05:30كسي نيست تا كابوسهام را براش بگمدوباره هر شب خوابهايي ميبينم كه بازنماي واقعي تمام ترسهاي فروخوردهام هستند. همه اون ترس هاي فردي و جمعي زندگيام. <br /><br /><strong>ديشب</strong> ديدم دارم ميرم لندن. هواپيما را دزديدن. بردن فرودگاه كشور ديگهاي. تمام مسافران را تو دستشويي فرودگاه حبس كردن براي چند روز. تمام اون چند روز را ايستاده بوديم، چسبيده به هم. گرسنه و ترسيده. اجازه استفاده از توالت را هم نداشتيم. بعد از آزادي برگشتم ايران. خانواده ها آمده بودند سراغ مسافرهاشان. همه گريان. كسي دنبال من نميگشت. چشم گرداندم. اما نه! ديدم پيرزن داره با پليسي حرف ميزنه و گريه ميكنه. كاغذهايي را نشانش ميده. ميگه اينها آخرين نامههاييه كه از دخترم دارم. و همينطور گريه ميكنه. نزديك ميرم. ميبينم پليس كه روي موتور نشسته، يك پاش چوبيه. ميريم سمت خانه. اما پياده. همه خيابانها خلوته. مثل يك شهر متروكه. كمي برف كثيف كف خيابانها هست. اشتباهي از سر عادت ميريم سمت خانه قديميمان. سر خيابان پيرزن ميگه اشتباه آمديم. ديگه اينجا زندگي نميكنيم. ميريم سمت خانه جديد. مخروبه ايه. ا از سقف خانه و ديوارهاش پيداشت قديميه. اقوامي كه سالها نديدمشان آنجا هستند و با پيرمرد و پيرزن زندگي ميكنن. اما پيرمرد نيست. بعد مدتي مياد. ميگه بهت ميگفتم برو از اينجا. ميبيني حالا وضعيت را؟ حالا ديگه برو. (اينجاش درست عين فيلم فارسيهابود.يك فقره دي به همراه دو نقطه)<br /><br /><br /><strong>پريشب</strong> ديدم ايران هستم. گرفتنام. ريختن خانه را گشتن. هرچي كه نوشته و كاغذ بوده جمع كردن، به عنوان مدرك جرم. <a href="http://www.femirani.com/weblog">يكي از بلاگرها</a> را- كه تا حالا هم نديدمش و ايران هم نيست- به خاطر من گرفتن و ديگه هيچ كس ازش خبر نداره. دچار احساس گناهم كه براي او دردسر درست كردم و ترس از اينكه هر لحظه ممكنه مرا هم بگيرن.<br /><br /><strong>شب قبلش</strong> ميبينم كه با كسي سوار قايقي هستم تو غار تاريك و ترسناكي. پارو ميزنيم و جلو ميريم. نورهايي از سقف جاهايي را روشن كرده. ميانه راه چشمم به مارهايي ميافته كه همه جا پرن. مارهاي بزرگ و وحشتناك. به بزرگي مارهايي كه ميگن كه در جهنم است. همه جاي غار پر از اين مارهايي كه به هم پيچيدن و چنبره زدن. گاهي چند تايي كنار هم. و ما از بين آنها راهمان را به سختي پيدا ميكنيم و پارو ميزنيم و جلو ميريم.<br /><br /><strong>شب قبلترش</strong> ديدم كه رفتم ايران و قراره راننده اتوبوسهاي شركت واحد بشم. بايد يك دوره آموزشي ميگذراندم. از اون اتوبوس بزرگ هاي دوكابينه بود. تو خواب تنم ميلرزيد از ترس. اينكه نتونم كنترلش كنم و كسي را بكشم. با اون اتوبوس به اون گندگي تو جاهايي مثل كوچه پس كوچه هاي خيابان دروس دنده عقب ميرفتم. جلو ميرفتم. پام از روي پدال گاز سر ميخورد. رسيديم جايي كه به نظرم ميامد در خواب كه خيابان آزادي است. اما پل بزرگي هم بود. اصلي ترين امتحان را قرار بود آنجا ازم بگيرن. زير پل خراب بود و آب جمع شده بود. اما روي پل... وحشتناك بود. زير لايهاي از آسفالت و قير گله به گله ماشين مدفون شده بودن. بدنه ماشينها زير قير مذاب جمع شده بودن و مچاله. گوشههايي از بعضي ماشينها بيرون بودن. عرق كرده بودم. ميلرزيدم. به ماشين هايي فكر ميكردم كه بي خيال موقع عبور، لايههاي از آسفالت و قير مذاب ور آمده و هجوم آورده بود طرفشان و آنها را در خودشان گرفته بود. بعضي از ماشينها فقط گوشه كوچكيشان زير آسفالت بودند. با خودم فكر ميكردم پس آدمهاش تونسته بودن فرار كنن. اما واقعا تونسته بودن؟ قبل از فرار از وحشت سكته نكرده بودن؟ يارويي كه بايد ازم امتحان ميگرفت با خونسردي به اون فاجعه مقابل چشمش دستور ميداد كه پارك كنم. جلو برم. بپيچم. اما من تمام مدت چشمم به اون پل بود. فكر ميكردم اين مردك از بس كه هر روز از كنارش رد شده و هر روز چشمش به اين فاجعه بوده، عادي شده براش. آخر سر عصبي دستور داد كه از روي پل از كنار اون ماشينهاي مدفون زير قير مذاب، رد شم.<br /><br />كاش "پاپي" من بود تا از خواب بيدارش ميكردم و خوابهام را براش تعريف ميكردم. اون هم خوابآلوده گوش ميكرد و بعد ميگفت: خوب ديگه بخوابيم. يا وقتي كه خوابآلو نبود، با دقت گوش ميكرد و آخرش با خنده و مسخرگي ميگفت: واقعا كه! چه خوابهايي! غلط كرد <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Luis_Bu%C3%B1uel"> بونوئل </a>با فيلمهاش.<br /><br /> دنبال كسيام كه خوابها و كابوسهام را براش تعريف كنم.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-8971194185295699422008-05-28T16:29:00.011+05:302008-05-28T21:23:24.813+05:30سرگرمي تازهبايد بگردم دنبال خانه. اونهم تو وضعيتي كه وقت سر خاراندن ندارم و از برنامهريزي مربوط به تز، كلي عقب هستم <br /><br />فكر ميكردم تا دوسال ديگهاي كه اينجا هستم، ميتونم تو همين خانه بمونم. خانهاي كه بهش عادت كردم. هم به خانه، هم به سرسبزي باغ كنار ساختمان و همينطور به سر و صداي جيرجيركها و پرندههاش. <br /><br />كاش يك فرجي ميشد و اين پسر صاحبخانه كه ويزاي كارش تمام شده، ميماند همانجا تو امريكا. عجب باس مزخرفي داره. مردك نميذاره بچه مردم بمونه سر كارش، زندگي همه را ريخته به هم (البته زندگي من را بيشتر)!<br /><br /><br /><a href="http://boybaran.blogspot.com/2008/05/blog-post_14.html">دوستم</a> براي كار تو بي.بي.سي انتخاب شد. ديشب كه خسته روي كاناپه ولو بودم و داشتم به آپارتمانهاي افتضاحي كه ديده بودم فكر ميكردم، تماس گرفت. بين جيغ و داد يك چيزهايي ميگفت كه نميفهميدم چي. پاك يادم رفته بود كه منتظر يك خبر مهم ازش هستم. حالا قراره براي اين موفقيت مهم بهم يك <a href="http://www.in-the-spirit.co.uk/cocktails/view_cocktail.php?id=173">مارگاريتا</a>ي توپ بهم بده.<br /><br />(اينهم لينك ديگه از مارگاريتا، اگر خواستيد درست كنيد تا به سلامتي دوستمان با هم بخوريم....چرس) <br /><object width="425" height="355"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/WfS4FsBgovg&hl=en"></param><param name="wmode" value="transparent"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/WfS4FsBgovg&hl=en" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"></embed></object>بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-37011771307873688302008-05-25T21:42:00.004+05:302008-05-25T23:04:08.923+05:30من، لاي كاغذ باطلههاهر يكشنبه يكي مياد دم در هر كدام از واحدهاي ساختمان و روزنامههاي باطله را ميخره. <br /><br />كارگري كه هر روز براي تميز كردن خانه مياد، هميشه چند تايي روزنامه باطله براي تميزكاري خانه، يك گوشهاي قايم ميكنه كه يك وقت همهشان را ندم بره.<br /><br />پارسال يك روزنامهاي اينجا باهام مصاحبه كره بود. در مورد...حالا اينش مهم نيست اصلا. يك نسخه از روزنامه را گذاشته بودم توي يكي از قفسههاي اتاق خواب، كنار بعضي كاغذهاي ديگه.<br /><br />***<br />دنبال كاغذي تو قفسهها ميگشتم. هر چي كاغذ و ماغذ بود زدم كنار، زير و رو كردم، اينور كردم اونور كردم ...پيداش نكردم. اين وسط يادم افتاد روزنامهها را هم همينجا گذاشته بودم. پس چرا اون هم نيست. يعني چي كارشان كردم اينها را. با هم يك جا بودند. كارگره هم با خونسري كه خاص جماعت اينجاست، داره كار ميكنه. بهش ميگم روزنامهها و كاغذهائي كه اينجا گذاشته بودم ميداني كجان؟ هر چند مطمئن بودم اون دست نزده. تا شنيد روزنامه، اشاره كرد به روزنامههاي خودش كه اون گوشه موشهها قايم ميكنه. ميگم نه بابا! روزنامه و كاغذهاي خودمو ميگم كه اينجا بودن. چيكار به روزنامه هاي تو دارم! باز با اون انگليسي نيمبندش همراه با اشاره كه فلان جاست. من هم لجم گرفته كه چرا اصلا از اين ميپرسم. ميگم هيچي ولش كن! پشتمو كردم بهش و دوباره لابلاي كاغذهاي طبقههاي ديگه را ميگردم كه شايد اشتباهي جابه جا شان كردم. ديدم رفته روزنامه باطلهها را آوررده جلوم گرفته. حالا من كلافه از پيدا نكردن كاغذي كه بدجور لازمش دارم، اين هم اين وسط گير داده به روزنامه باطلههاش. ميگم كاري ندارم با اينها. ميبينم مصر اشاره ميكنه به روزنامهها و قفسه و....يكهو انگار بهم الهامي شده باشه. روزنامهها را ميقاپم از دستش، به هم ميريزمشان و با عجله نگاهشان ميكنم. چشمم ميافته به مصاحبهاي كه نصف بيشترش پاره شده. خشكم ميزنه. اصلا سابقه نداشته دست به دفتر دستك هاي من بزنه. روي ميز هميشه كلي كاغذ پخش و پلاست، اما حتي جابهجاشان هم نميكنه. اونوقت يك كاره رفته سراغ قفسهاي كه اصلا نبايد دست بزنه. ميام چيزي بگم يكهو خنده ام ميگيره. ميزنم زير خنده. <br /><br /><strong>يقين دارم با اين كارش خواسته چيزي به من بگه. يك حرف مهم. يك پيام. خواسته بگه: خانوم جان! جمع كن بينيم اين كاغذ پارههاتو! خودتو مسخره كردي؟ اين كارها كه تو ميكني به درد همان شيشه پاك كردن ميخوره. دارم به اين پيام فكر ميكنم. </strong>بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-24997344505176524002008-05-23T15:27:00.006+05:302008-06-04T17:01:56.744+05:30كمي جراتبيبي چك گرفتم و الانها برگشتم خانه. اما دست و دلم نميره كه ببينم اوضاع از چه قراره<br /><br />زپلشك آيد و زن زايد و مهمان ز درآيد يعني همين كه بعد از پنج دقيقه جيش كردن ببينم دو تا خط روي نوار تست ظاهر شده. <br /><br />چند هفته پيش كه همه چيز بينمان عالي بود(البته فقط براي چند روز) وقتي كنار هم دراز كشيده بوديم يك لحظه دلم خواست ازش بچه داشته باشم. حتي با وجوديكه بعد از رفتن من از اينجا، هيچ وقت همديگه را نبينيم. بدون ازدواج و با وجود سختيهاي اين جور زندگي. از اون زنهايي نيستم كه عشق مادر بودن منو كشته باشه. زنهايي كه به هر راهي متوسل ميشن فقط براي مادر شدن. اما براي يك لحظه دلم خواست از اون بچه داشته باشم. خودش مهم بود. شايد دلم ميخواست ازش چيزي داشته باشم براي سالهايي كه نميبينمش. چقدر خوب كه جلوي خودم را گرفتم و نگفتم احساسم را. چند روز بعدش نه فقط اين احساس ناپديد شد؛ بلكه ديدم حتي نميخوامش. هيجانات و رمانسهاي اين مقطع كوتاه كه ته كشيد، فهميدم همه چيز تو رابطهمان مثل سابقه. همان چيزهاي آزاردهنده و همان جاهاي خالي كه به خاطرشان دلم هواي حضور يك مرد را داره، هنوز هستند. هماندلايلي كه باعث شد چند ماه پيش بهش گفته بودم نميخوام ديگه ادامه بدم و تمام؛ همه آنها هنوز خودنمائي ميكنند<br /><br />از هفته پيش ديگه جواب تلفنهاش را ندادم<br /><br />اوضاع را دارم بعد از ظاهر شدن دو تا خط روي نوار تصور ميكنم <br /><br />فعلا برم ببينم كي جراتش را پيدا ميكنم كه بيبي چك را از قوطي اش دربيارم و برم توالت<br /><br /><br />نتيجهنوشت:اوضاع روبهراهه، فقط يك خط بودبوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-82758505470123107192008-05-22T21:30:00.005+05:302008-05-23T00:35:52.687+05:30شرح وضعيتفلوكستينها گويا اثر خودش را كرده. در مجموع خوبم. خيلي خوب. اما وضعيتام پيچيدگيهائي داره كه سر در نميارم ازش. چند تايي از علائم افسردگي و چند تايي از علايم سرخوشي و چند تايي هم ايييي. و همه اين علايم همزمان و همراه با هم. <br /><br />اين روزها به زور يك چهارم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Trazodone">ترازودون</a> خوابم ميبره. دوز بيشتر <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Fluoxetine">فلوكستين </a>باعث شده يادم برده همه تعليقهاي زندگي فعلي، نامعلوم بودن زندگي آينده و وحشتم از سختي حداقل پنج-شش سال آينده را.<br /><br />مثل آشپزي كه ديمي مواد را قاطي كنه يا خياطي كه وجبي كار كنه، داروها را كم و زياد ميكنم. مدتهاست كه به دكترم- كه پيشتر با ايميل با هم در ارتباط بوديم- دسترسي ندارم. نميدانم چه اتفاقي براي ميل باكساش افتاده. فقط ميدانم كه رفته امريكا. گندش بزنند. همه دارند ميرن.<br /><br />تا جائيكه سواد روانشناسي من قد ميده، بدخوابي و از دست دادن ليبيدو از علائم افسردگيه. اما با وجود بهتر بودن وضعيت روحيام، اين دو تا علامت به شكل مزمني ظاهر شدهاند. آن هم ناگهاني. جالبه كه در شرايط افسردگي خبري از اين نشانهها نبود. نگرانم. نميدانم. شايد هم اينها نتيجه اتفاقاتيه كه ماههاي اخير برام افتاده.<br /><br /> تمام اون روشهايي كه دكتر چند سال پيش براي حل اين مشكل بهم گفته بود را انجام ميدم. تاثيري نداشته. عجيب اينكه از اثرات جانبي ترازودون افزايش ليبيدو ست. اما بازهم....<br /><br />شرايط زندگيم اين روزها طوري نيست كه نبود اين ميل مشكل ساز باشه. ميشه فقط نگران بيخوابي بود. اما احساس نقص ميكنم. احساس معيوب بودن. احساس پيري. از طرفي ميترسم مثل چند سال پيش، اين ماجرا چند سالي طول بكشه و ريشهدار بشه و بالاخره كار به دارودرماني برسه. <br /><br />هميشه وضعيتام بايد چيزي براي نگران كردن من تو چنته داشته باشه.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-47818237785506359602008-05-21T18:53:00.011+05:302008-05-22T14:09:37.689+05:30تازه عروس و داماد ماپيرزن زنگ ميزنه شكايت پيرمرد را ميكنه. همان داستانهاي هميشگي وقديمي كه با بالا رفتن سنشان بيشتر شده. هم اداهاي پيرمرد. هم حساسيتهاي پيرزن. گوش ميكنم. ميگه. گوش ميكنم. باز ميگه... سعي ميكنم آراماش كنم. نميشه. ميگم واقعا من چه كار ميتونم بكنم؟ ميخواهي بيام ايران؟ ميگه نه. كار داري. درس داري. كجا بيايي؟ ميگم اگر واقعا كاري هست كه من بتونم انجام بدم، بيام. بليط هم كه دارم. فقط بايد اوكياش كنم. ميگه نه. تازه تو چه كار ميتوني بكني. عادتهاي هميشگياشه ديگه. ميبينم بالاخره رفت سر حرف حساب. شايد تو اون خانه تنها من بدانم كه اين دوتا چقدر عاشق همان، درعين جر و بحث ها و يك به دو كردنهاشان. مشكل همه عمرشان اين بوده كه نه پيرمرد دست از كارهايي برداشت كه لج همه را در مياره و همه را شاكي ميكنه. پيرزن هم هيچ وقت حالياش نشد كه زبان پيرمرد را ياد بگيره تا يك دفعه او را سر لج نياره. ميدانم كه پيرمرد رامترين مرد دنياست، اما پيرزن-نه از سر بدخواهي- اغلب از دري وارد شده كه پيرمرد را عصبيتر كرده و سالهاي پيري مصرترش كرده بر رفتارهاي قديمياش. مگه ميشه اينها را حاليشان كني. تازه چه فايدهاي داره، آنهم بعد از بيشتر از نيم قرن زندگي مشترك.<br /><br />بعد كه همه چيزها را ميگه و خالي ميشه، مرتب ميگه ببخشيد ناراحتت كردم. نميخواستم بگم. ديگه نتونستم طاقت بيارم. هرچه ميگم طوري نيست. بالاخره تو خانواده بايد گفت بعضي از اينها را.شايد بشه كمكي كرد. هيچي كه نباشه خالي ميشيم. اما باز عذرخواهي ميكنه. قطع مي كنه. به يك ساعت نكشيده دوباره زنگ ميزنه. باز بقيه حرفها كه يادش اومده. <br /><br />ميدونم اينها چه معني داره براي پيرزن من كه هيچ وقت عادت به حرافي نداشته. هيچ وقت از اين چيزها با كسي حرف نزده. <br />ميدونم اون كارهاي پيرمرد هم كه حرص آدم را درمياره، چه معني داره. يعني هر دو از آستانه انفجار و اين حرفها گذشتهاند. منفجر شدهاند. پاشيدند. تازه تو اين سن و سال يكيشان اخلاق هاي افتضاحش را شدت و حدت داده. اون يكي هم رفته تو قالب يك شخصيت نق نقو.<br /><br />تمام روز بهشان فكر ميكنم. به تنشهاي بين اون دو تا. فضاي خانه. دو نفري كه الان بايد لذت ببرند از زندگيشان. اما مثل تازه عروس و دامادها، افتادهاند به جروبحث.<br /><br />كاري از دستم برنمياد. اصلا اون وسط من چهكاره ام كه بتونم كاري بكنم. <br /><br />از يك زاويه ديگه نگاه ميكنم. ميدونم پيرمرد از اينجور اخلاق ها داره. اما نميدانم اينها كه پيرزن گفت تا چه حد به همان غلظتيه كه تعريف كرده. يا حساسيتهاي پيرزن باعث ميشه اينجور ببينه. يا اينكه اصلا با حساسيتهاش شدت داده وضعيت را. فضاي خانه را به خوبي ميتونم مجسم كنم. اين وسط با حضور خواهره اوضاع بدتر هم هست. به جاي صحبتهايي كه اوضاع را آرام كنه، مدام حرفهايي ميزنه كه اوضاع را بدتر ميكنه. قبل از دعوا با حرفهاش حساسيتهاي پيرزن را تشديد ميكنه؛ بعد از اتمام دعوا، هم خشم و هم حساسيتهاي پيرزن را تقويت ميكنه. <br /><br />حسابي قاطي كردهام به خاطر ناتوانيهام.<br /><br />پينوشت: خوب كه فكر ميكنم ميبينم بودنم شايد جور ديگه مشكل را حادتر ميكرد. پس هيچي! اين را هم بايد بيخيال شد. يك عمر را اينجور گذراندهاند بقيهاش هم روشبوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-45887772912737175942008-05-17T21:03:00.002+05:302008-05-17T22:19:46.540+05:30شدهام پينوكيوچند روز اخير افتادهام تو <a href="http://selmaa.wordpress.com/2008/05/14/vicious-cycle/">اين چرخه</a>. نه به اون طور كار كردن روزانه 17-18 ساعت. نه به اينكه مدام جلوي كامپيوترم، اما شب كه ميرم بخوابم شايد فقط چهار تا مطلب كدگذاري كرده باشم. خدا خير بده اينترنت را با جذابيتهاي بيكرانش. هر چند براي پينوكيو وبيخيال شدن از سفر اديسهايش و پي شيطنت و بازيگوشي رفتن، بي نهايت موضوع هست. اينترنت نبود، چيزهاي ديگه.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-32414735766546908282008-05-14T21:50:00.007+05:302008-05-15T23:42:25.029+05:30هيجانيكي از بچهها كه منتظر جواب بي.بي.سي براي مصاحبه بود؛ ديشب خبر داد كه جمعه مصاحبه نهايياش است .امروز آمد اينجا و با هم صبحانه خورديم و بين صبحانه راجع به مصاحبه كه به شكل ويدئو كنفرانسه حرف زديم و گاهي هم شوخي كرديم. همينطور راجع به لباس كه چي مناسب تره و موهاش كه بهتره كوتاه بشه. بعدش هم رفتيم دنبال همين كارها، خريد بليط و كوتاهي مو و خريد كفش و كيف. بعد هم موقع نهار از بخشهاي جدي مصاحبه حرف زديم و سوالات مصاحبه و همچنين... راجع غذا <br /><br />خيلي خوشحالم براش. دختر كوچولوي شاديه كه وقتي بداخلاق ميشه ميترسي از قيافهاش. وقتي ميگم دختر كوچولو منظورم كسي با بيست و هفت سال سنه. البته به نظرم بيشتر از بي.بي.سي و بخش خبرهاي ايران، به درد برنامههاي "نشنال جئوگرافيك" و "تراول اند ليوينگ" ميخوره. اينكه بياد جلوي دوربين با هيجان حرف بزنه. گاهي بعد از خوردن غذايي جلوي دوربين شكلكي دربياره. بعد يك شكلك ديگه دربياره از هيجان ديدنيهاي شهري كه داره معرفياش ميكنه <br /><br />خدايا! من چرا به جاي اون اينقدر هيجان دارم؟ ديشب پاي تلفن بيشتر از اون، من راجع به برنامههاي امروز حرف زدم و اون مرتب تكرار كرد: نه بابا، انتخاب نميشم كه! در حاليكه احتمال انتخاب شدنش زياده. تو اين مرحله تنها اون و دو نفر ديگه باقي ماندهاند.دلم ميخواست بزنم پس سرش. آخه از يك دختر كوچولوي شيطون شاد كه دايم در حال ورجه وورجه است، وقتي هم كه داره از تئوريهاي <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Postcolonial_theory">پست كلنيال</a> و رد پاي آن در ادبيات حرف ميزنه، ميخواهي بيخيال خواب و خستگي بشي و تا خود صبح گوش كني به حرفهاش؛ نميشه انتظار داشت كه نااميد باشه.<br /><br /> اون دو نفر ديگه را نميشناسم، اما دلم ميخواد اين دوستي كه سرش پر از ايده هاي بكره و تمام وجودش پر از زندگيه، توي بي.بي.سي باشه و از ايران را بنويسهبوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-8712817219959150612008-05-13T23:27:00.008+05:302008-05-14T01:03:52.762+05:30روزمرهوقتي <a href="http://khanoomhana.blogspot.com/">خانم حنا</a> ايده نوشتن بخشهايي از پست ها را به انگليسي داد، به نظرم عالي آمد. اما تنبلي نميذاشت كه خودم امتحان كنم. بالاخره امروز اينكار را انجام دادم. بعد ازظهر موقع قهوه و سيگار . مجموعهاي از پنج پست آخر وبلاگ. هشتصد كلمه. با خودم قرار گذاشته بودم كه اصلا نگاهي به ديكشنري نندازم تا دامنه لغاتم را براي بيان همين مسائل روزمره محك بزنم. به نظرم خيلي خوب اومد. اما راضيم نميكنه. نوشتهام كاملا بوي زبان فارسي را ميده، نه بوي انگليسي را. تصميم دارم اين نوشتن را ادامه بدم<br /><br /><br /><br />ديگه ياد گرفتم موقع خريد تنها چيزهاي ضروري را بردارم و بذارم تو كارت و وقتي برميگردم خانه، آشپزخانه را پر شكلات و بيسكوئيت و هفتصد جور تنقلات نكنم. تو اين مدت خيلي موفق بودم. اوايل سخت بود. اون هم براي من كه عاشق شكلاتم و يكي از تفريحاتم خريد خوراكيه. نتيجه اش هم اينكه پوستم خيلي بهتره. وزنم هم كم شده. اما چقدر كم رانميدونم. اينقدر كه لباسهايتنگ قبل به راحتي اندازه است. حتي يكي از شلوارها كمي گشاد شده برام.<br /><br />هرچند بايد اعتراف كنم كه گرماي كشنده اين فصل به دادم رسيد. فصل بارانهاي سيلآساي اينجا به زودي شروع ميشه. فصلي كه خوردن شكلات با قهوه تو بالكن و تماشاي باران جون ميده. اميدوارم تو اون فصل اين عادت دوباره خودنمايي نكنه.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-69245247105404752782008-05-12T20:01:00.001+05:302008-05-12T20:03:51.625+05:30زندگي شيرين ميشوديكي از بچهها جمعه از ايران برگشته. گفت كه با خودش چند تايي كتاب آورده. علاوه براينكه از قبل هم توي خانه كتابهايي داشته و هم اينكه چند تا سي-دي كتاب. همهشان هم به فارسي. سليقه كتابي و زمينه مطالعهمان به هم نزديكه. قراره برم خانهاش و كتابهايي را كه خوشم مياد را بگيرم ازش. <br />حالا باز هم كتاب دارم براي نزديكهاي صبح و ميتونم تا روشن شدن هوا به زبان "شيرين" فارسي كتاب بخوانم.<br /> <br />زندگي شيرين ميشود و از اين حرفها ديگهبوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-26338029383934173342008-05-11T23:48:00.005+05:302008-05-12T12:24:56.730+05:30تشخيص<a href="http://femirani.com/weblog/">ليلا</a> تو <a href="http://femirani.com/weblog/?p=327">پست اخيرش</a> از موضوعي نوشته كه دغدغه سالهاي اخير من بود. در تائيد حرفهاش پستي را كه مدتها در انتظار فرصت مناسب تو درفت مانده بود، ميذارم <br /><br /><br />سامسون تو يك شركت امريكايي كار ميكنه. تو محلهاي هم زندگي ميكنه كه آن منطقه را به عنوان محله ايرانيها و غربيها ميشناسن. كافيه پاش را از محلهاش بيرون بذاره تا مليتهاي ديگهاي را هم كه تو اين شهر زندگي ميكنند، ببينه. اينها را ميگم كه بدانيد اين آدم به خاطر كارش و محل زندگيش با خيلي مليتها ارتباط داره يا حداقل ميبيندشان. <br /><br />يك بعدازظهري با هم تو كافيشاپي نشسته بوديم و از هر دري حرف ميزديم. چند تا دختر و پسر ايراني ميان. با سر بهشان اشاره ميكنه و ميگه هموطنهات! لبخند ميزنم و ميگم كه خوب تشخيص ميدي. ميگه چرا كه نه. ميگم اتفاقا دختر چهار-پنج ساله يكي از دوستام تفريحاش همينه. بيرون كه ميرن، مردم را تماشا ميكنه و از بين آنها ايرانيها را تشخيص ميده. اغلب هم تشخيصاش درسته. سامسون لبخند ميزنه و ميگه تشخيص ايرانيها كاري نداره. كي ميتونه شبيه دختر- پسرهاي ايراني خودش را درست كنه؟ هيچ كس! فقط ايراني ها ميتونن. بعد با انگشتش دور چشماش را خطهاي فرضي اغراق آميزي ميكشه و تو هوا امتدادش ميده در همان حال ميگه: دخترها كه آرايش هاي عجيب دارند. پسرها هم كه انگار برق بهشان وصل شده كه موهاشان آنشكلي رو هوا وايساده. باز با هر دو دست موهاي رو هوا ايستاده را نشان ميده.<br /> <br /> مانده بودم چي بگم، جز يك "كامآن" كشدار و يك لبخند كنارش چيزي به ذهنم نرسيد. براي سامسون درك موضوع سخته كه بفهمه چرا دختر- پسرهاي ما اين شكلي خودشان را درست ميكنند. براي خود ما ايرانيها كه پسزمينهها و ريشههاي قضيه را ميشناسيم هضماش مشكله، حالا بماند درك قضيه براي اين رفيق ما و بقيهبوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-14444260105849537612008-05-09T17:43:00.001+05:302008-05-09T17:45:20.934+05:30تشابهاتگويا همه جاي دنيا اين طبقه تازه به دوران رسيده و نوكيسه، رفتار، ادا و اطوارهاي تهوع آور همساني دارنبوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-89323161856593150632008-05-07T12:36:00.012+05:302008-05-08T21:05:22.849+05:30باز هم سوتيآرايشگاه كه رفته بودم موهامو صاف كنم يك سوتي فاجعه دادم. هر كاري ميكنم يادم بره، نميشه<br /><br />منكه تمام دغدغهام اين بود كه بعد صاف كرن موهام، باز هم مجبور به سشوار كشيدن باشم، در اين مورد همان اول صد دفعه سوال كردم. آنها هم اطمينان دادند كه نيازي نيست. اما وقتي ديدم كه بعد از تمام شدن كار، پسره داره با حوصله شش ساعت يك براشينگ حسابي انجام ميده، باز نگران شدم. اومدم دوباره بپرسم و...اينجا بود كه اون گند را زدم.<br /> <br />به جاي اينكه بگم بايد سشوار بكشم از "يك موضوع بسيار شنيع"* حرف زدم. و تا اين كلمه از دهنم دراومد، فهميدم چه خبطي كردم. فقط تصورش را بكنيد كه برگشتم يك كاره با يك قيافه اي كه آخييي... واييي چه كار طاقت فرسايي بايد انجام بدم، ميپرسم: <strong>حالا هر دفعه بعد از حمام بايد فلان كار را بكنم؟</strong> ديگه ادامه ندادم. ديدم اينجوري بد ميشه كه. اومدم ادامه بدم ديدم روم نميشه. سرم داغ شده بود. اصلا نميفهميدم اون لغت از كجا تو اون لحظه پيداش شد. كلمهاي كه يادم نمياد تا حالا يكبار هم استفاده كرده باشمش. شقيقههام داشت تير ميكشيد. فكر كردم نميشه حرف را همينجور نيمه بذارم. بدتره. جملهام را تمام كردم. اما خيلي آهسته. صدام اصلا در نميامد. جواب كه داشت ميداد اصلا گوش نميكردم. فقط همانجور كه سرم را پايين گرفته بودم، از زير نگاه ميكردم ببينم قيافه پسره چه شكلي شده. از حالت صورتش برمياد كه شنيده چي گفتم يا نه. آخر هم دلم را خوش كردم كه اصلا نفهميده. بابا! بين اون همه صداي سشوار، صدا به صدا نميرسه كه. اينجوري تونستم تا آخر رو صندلي بشينم. چون نه ميشد آب بشم برم تو زمين، نه ميشد بميرم.<br /><br />حالا همراه با شرمندگي كه دچارش هستم، دارم تحليل روانشناسانه ميكنم ماجرا را. چندان نتيجه خوبي نداشته تحليلم. نگران شدم براي خودم.<br /><br />پينوشت:البته به جز نگراني، دلم كباب شد واسه خودم <br /><br /> <br /><br />*blow jobبوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-873315503697187301.post-3487300635939614482008-05-06T13:02:00.007+05:302008-05-07T13:01:18.955+05:30...خواندن كامنتدوني ويولت <a href="http://violet.special.ir/archives/2008/05/to_have_or_not_have.html">در مورد بكارت </a>جالب و در مواردي هم مفرح بود. خدائيش <a href="http://www.special.ir/mt_php_comment/commentpopup.php?entryid=3429&blogid=1&blogpath=violet#217747">اين يكي</a> كلي سر حالم آورد. نبوديد ببينيد چقدر خنديدم. فهميدم همينجوري مفت و مسلم بربادش دادم. اون هم چند ميليمتر گوشت را كه كلي ميارزيده. حداقل يك مراسم عروسي و فيلمبرداري و آرايشگاه رفتن و عروسك شدن بايد خرجش ميشد. حالا من هيچي كه حاليم نبود و مضنه بازار دستم نبود. اما طرف مربوطه هم به قدري نامرد بود كه به روش نياورد. وگرنه كه بايد كلي پياده ميشد.<br />(نميخوام به عقايد ديگران بي احترامي كنم. اما آن چيزي كه جاي احترام داره عقيده و ديدگاه و بينش و فكر و ...از اين قبيل ه. اما خيلي از حرفها و روشهاي زندگي كه را كه دور و برمان ميبينيم، اصلا چيزي از جنس تفكر پشتش نيست. پشت خيلي از كامنتهاي اين پست وبلاگ ويولت هم ديدگاهي وجود نداره.)<br /><br /> <br />فسقلي خانواده برام اف لاين گذاشته. نوشته كه موهاش را رنگ كرده و ابروهاش را هم برداشته. اولش نوشته كه چيزي ميخواد بهم بگه. ميدانه كه جا ميخورم. بعدش نوشته اينها را. خودش ميدونه كه اينها ميتونه سورپرايز باشه برام. (البته نميفهمم موهاش را چرا رنگ كرده. خوب به هر حال بايد چرخ صنعت محصولات آرايشي بچرخه ديگه). انگار همين ديروز بود كه تا كلاس پنجم جاش را خيس ميكرد. ديكته كه بهش ميگفتم صفر ميگرفت. حتي يكبار منفي چهل و هشت. اما شعرهاي اخوان ثالث و شاملو را خوب ميخواند. تو مدرسه به همه گفته بوده سه تا مامان داره. من و پيرزن را هم حساب كرده بود. حالا اين وروجك خانواده ابروهاش را برداشته. يك قدم به سمت دنياي خانم شدن. كاش مراحل ديگه زن شدن را هم همينطور با شادي اعلام كنه.<br /><br /><br />بالاخره به عنوان جايزه اين يك ماه كار فشرده، رفتم آرايشگاه. تبديل به همان گوله پشمي شده بودم كه مدتي بحث وبلاگستان بود. اتفاق تازهاي نيست. پيش مياد كه تبديل به يك آدم شندر پندري بشم، حالا يا به خاطر افسردگيهايي كه دچارش ميشم يا كارم زياده يا... بعد ناگهان خودم و دور و بريها را سورپرايز كنم. ديروز هم كه ماساژ و اپيلاسيون و مانيكور و پديكور. برگشتم خانه، ديدم اينها كافي نيست. غروب دوباره رفتم آرايشگاه، اما جاي ديگه. ساعت ده و نيم شب با موهاي صاف برگشتم خانه. بعد از اينجا آمدن موهام فر شده بود. دوستش داشتم. به نظرم اون آشفتگي و ژوليدگي موها با كاركتر من هماهنگ بود. خوب البته اون مدل مو با لباس پوشيدنم -كه محدود شده به جين و تي شرت- هم هماهنگ بود. اما ديگه خسته شده بودم. دلم براي اون آدم مرتب سابق تنگ شده بود. دلم ميخواست گاهي هم لباس غير اسپرت بپوشم و موهام مرتب و صاف باشه. از طرفي عاجزم از سشوار و براشينگ و هر چي كار اين شكليه. اين بود كه ديروز خودم را خلاص كردم. هنوز به قيافه ام عادت نكردم. نزديك سه سال موي ژوليده و آشفته. حالا به شدت لخت و صاف. البته زياد هم خوشم نيامده. چون زيادييي لخته. البته ميشه گفت باز هم با شخصيتم هماهنگه. حد وسط نداره. يا اونطوري ژوليده و فرفري و آشفته يا اينطور صاف كه همينجوري آويزون شده از بغل گوشام و چسبيده به صودتم. <br />به خودم قول بار نزديك خانه را به عنوان جايزه داده بودم كه آنرا گذاشتم براي بعد و جايزههاي ديگهام. چون از طرفي فكر كردم پررو ميشم به خاطر چند هفته كار شبانه روزي اينهمه خودم را تحويل بگيرم. ديگه اينكه تا من بجنبم، آقاي بودا از سفر برگشتند و ديگه آنجا تنهايي رفتن همچينها شكل جالبي نداره. عوضش ديشب ليكور توت فرنگي را كه با پيرزنم درست كرده بوديم، خوردم.<br /> <br />خوب ديگه اين هم از جايزه. استراحت ديگه تموم. دوباره زندگي جدي ميشود و كار و اين حرفها.بوی بارون، قهوه، سیگارhttp://www.blogger.com/profile/16916721126374599019noreply@blogger.com