tag:blogger.com,1999:blog-82504842009-07-06T01:49:13.141+04:30...... روزنگار خانم شین .....Mr Alefmralef@gmail.comBlogger851125tag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-87964441172156877692009-07-06T01:43:00.003+04:302009-07-06T01:49:13.149+04:30از سری خاطرات شیدای میلان کوندرا اینا<a href="http://4.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/SlEYZ1eZbSI/AAAAAAAAAGQ/N1DRxUcIppQ/s1600-h/77005627.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5355088264050601250" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/SlEYZ1eZbSI/AAAAAAAAAGQ/N1DRxUcIppQ/s200/77005627.jpg" border="0" /></a><br /><div>شخصیتهای داستانهای من از یک لحظه خلق می شوند. میلان کوندرا اگنس جاودانگی را بخاطر یک حرکت دست خلق کرد. شخصیتهای داستان من حرکات یونیک شخصی ندارند. خودشان هم چندان آدمهای یونیکی نیستند. من از یک لحظه خلقشان می کنم. یک لحظه ای که می بینمشان و برایم شفاف می شوند. شخصیت داستان جدید من زنی است که حوصله اش سر رفته است. نشسته توی خانه. بوی پی پی بچه اش که جلوی تلویزیون است همه جای خانه را برداشته و ناهار ندارد. درست در همین لحظه زندگیش وارد زندگی من شد. یک دختر و یک پسر دارد و اسم دخترش حتما یاسمن است. مثل دختری که من ندارم. شاید هیچ وقت هم نداشته باشم. پسرش از دخترش کوچکتر است. زن آشپزی اش عالی است. اما به طرز دردناکی حوصله اش سر رفته است. از خودش از شوهرش از بچه ها. برای همین در آن لحظه به دنیا آمده است. اگر فرض کنیم که نوشته شدن یک نوع تولد باشد... اسم زن نیلوفر است. اسم شوهرش محمد. شوهرش دکتر است. آن وقت من اگر بنشینم هی فکر کنم که حالا طرح داستانم باید چه بشود و اصلا برای چه نیلوفر حوصله اش سر رفته دیگر داستانم نمی آید... شخصیتهای داستان من به دنیا که آمدند آزادند که کمی برای خودشان بچرخند. تجربه کنند. سرشان را به سنگهای دور و برشان بکوبند – نه خیلی محکم – طرحشان را خودشان درست کنند. نیلوفر که آن قدر کسل است که حاضر نیست از جایش بلند شود و بچه اش را تمیز کند. پسرک بی نامش را. حالا دخترش از مدرسه می رسد و نیلوفر ناهار نپخته است... حالا شما هی بگویید بیا و طرح بنویس... نمی شود آقا جان نمی شود. اینقدر دل من را به خاطر طرح نوشتن خون نکنید. یک روز اگر من هم برای خودم میلان کوندرایی ، گارسیا مارکزی ، کاروری چیزی شدم توی یکی از کتابهایم می نویسم که آدمهای داستان من از این جور لحظه ها به دنیا می آیند و هیچ هم از طرح خوششان نمی آید... می نویسم که به خاطر طرح هم اذیتم می کردید در ضمن!! </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-8796444117215687769?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-77237714208395992692009-07-05T10:00:00.000+04:302009-07-05T10:02:05.615+04:30بعضی چیزها هست که رسما بدون آنها زندگی ارزشش را ندارد. مثلا نسکافه صبحگاهی. همان که دو قاشق سرپر شکر تویش می ریزم. این روزها که به بهانه این رژیم مسخره جدیدی که گرفته ام حجم شکر نسکافه هایم را نصف کرده ام ، بعضی روزها که حال روحیم خراب است می دانم که این جواب نمی دهد. دوباره نسکافه ام را با دو قاشق شکر درست می کنم. عوضش از شیر خوردن صرفنظر می کنم. این روزها حال کی خراب نیست ؟ نه!<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-7723771420839599269?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-12630235503020598452009-07-02T11:03:00.000+04:302009-07-02T11:10:36.863+04:30گفتگوهای من و سینا<a href="http://4.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/SkxWMn_zKyI/AAAAAAAAAGI/rS3JCsQ42Sg/s1600-h/801_0118.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353748831931673378" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 273px; CURSOR: hand; HEIGHT: 204px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/SkxWMn_zKyI/AAAAAAAAAGI/rS3JCsQ42Sg/s320/801_0118.jpg" border="0" /></a> پسرک را که کلافه بی خوابی است و نق می زند صدا می زنم برای دستشویی. نق می زند که نه جیش ندارم. بلندش می کنم. – می دانم که دارد- می برمش دستشویی. عصبانی به دور و برش نگاه می کند و می گوید : باشه جیش می کنم اما مسواک بی مسواک!<br />*<br />بابا سینا را صدا کرده و کادویی را که از طرف سینا برای تولد من خریده بهش نشان داده و بهش گفته که به من نگوید. این مکالمه بلافاصله بعد از آمدن از پیش بابا بین من و سیناست :<br /><br />سینا – مامان امروز که تولدته من برای تو یه کادو حاضر کردم. روسریه. آبیه.<br />مامان – مرسی عزیزم. کجاست ببینم؟<br />سینا – نمی دونم. اما هنوز تو کادو نکرده بابا. من می خوام بهش یه بند بدم باهاش ببنده!<br />*<br />سینا – مامان طوطیم کو؟ ( یک طوطی کاردستی کاغذی)<br />مامان – من نمی دونم.<br />سینا – ایناهاش. پیداش کردم. طوطی پا کوتاهه. پا کوتاه یعنی کسی که کله معلق می زنه!!<br />*<br />سینا – ای مامان قلمبه! گوشت و پیاز و دلمبه! دلمبه یعنی کسی که دو تا پا داره!<br />مامان – همه آدما دو تا پا دارن.<br />سینا – خوب همه دلمبه ان!<br /><div> </div><div> </div><div>پ.ن. سینا سه سال و 8 ماه</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-1263023550302059845?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-85176086263657900182009-06-30T19:38:00.007+04:302009-06-30T19:44:57.186+04:30"درباره الی" می شد که خوب باشددچار عارضه ای شده ام که اگرچه کشنده نیست اما به نوبه خودش ناخوشاینده. اسم این عارضه هست "<strong> دوست نداشتن فیلمهایی که همه دوست دارند</strong>" این عارضه که در زمان دیدن "<strong>علی سنتوری</strong>" خفیف بود در " <strong>کنعان</strong>" به اوج خودش رسید. در "<a href="http://www.imdb.com/title/tt1360860/"><strong>درباره الی</strong></a>" خفیفتر ظاهر شده اما رو به بهبود نیست!<br /><a href="http://3.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/SkorFBJeR7I/AAAAAAAAAGA/3GODey-MqkM/s1600-h/about_elly3.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353138472290764722" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 232px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/SkorFBJeR7I/AAAAAAAAAGA/3GODey-MqkM/s320/about_elly3.jpg" border="0" /></a> امروز "<strong>درباره الی</strong>" را دیدم. نیمه اول فیلم به نظرم واقعا خوب بود. هم شخصیتها خیلی خوب درآمده بود و صحنه ها جالب و طبیعی بود. اما بعد از گم شدن الی صحنه ها شروع کردند به کشدار شدن.بعد از اینکه سر و کله نامزد سابق پیدا شد دیگر من حوصله ام سر رفته بود. یک ساعت و نیم از فیلم می گذشت. به نظرم آخرش لوس بود. کما اینکه من نفهمیدم که جسدی که پیدا شده بود بالاخره الی بود یا نبود؟ شما فهمیدین؟ جان من دوستش داشتید این فیلم را؟<br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/Skoq6gb4x3I/AAAAAAAAAFw/Z0pHwgXrO-0/s1600-h/about_elly_ls_282849.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353138291710936946" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 213px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/Skoq6gb4x3I/AAAAAAAAAFw/Z0pHwgXrO-0/s320/about_elly_ls_282849.jpg" border="0" /></a> من بازیهای <a href="http://www.imdb.com/name/nm0267042/"><strong>گلشیفته فراهانی</strong> </a>و <a href="http://www.imdb.com/name/nm1267552/"><strong>ترانه علیدوستی</strong></a> را دوست دارم. اما به نظرم در این فیلم به ترانه مجال داده نشده بود که خودش نشان بدهد.آن ترانه ای که من بازی کمی دور از دسترسش را دوست دارم در این فیلم نبود. البته شاید هم این مجال ندادن برای در ابهام نگه داشتن الی بود. زنی مرموز که کسی نمی داند کیست. گلشیفته هیچ مامان خوبی در نیامده بود. هر چند که این اولین نقش گلشیفته به عنوان مادر نیست ولی به نظر من زیادی نسبت به بچه بی تفاوت بود و بچه ها زیادی در حاشیه بودند. به طور معمول وقتی بچه ها تنش را در خانواده احساس می کنند بیشتر زیر دست و پا می پلکند.<br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/Skoqr7LrJVI/AAAAAAAAAFo/HR_mcQEMHSs/s1600-h/Darbareye_Eli_05_722317.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353138041192654162" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 213px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/Skoqr7LrJVI/AAAAAAAAAFo/HR_mcQEMHSs/s320/Darbareye_Eli_05_722317.jpg" border="0" /></a> <div> </div></div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-8517608626365790018?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-89259400495923474712009-06-30T01:44:00.004+04:302009-06-30T19:11:41.862+04:30خیلی دور نیستااز خواندن کلی فید بک در مورد پاورقی همشهری جوان در این شماره ذوق زده شدم. بهرحال دوستان در قسمت سایت مجله لطف کردند و این داستان را روی سایت قرار دادند. بنابراین دوستانی که مشتری دنیای مجازی هم هستند می توانند این داستان را به همان صورتی که در مجله منتشر می شود روی سایت بخوانند. لینک قسمتهای قبلی را برایتان می گذارم :<br /><br /><a href="http://hamshahrimags.com/images/stories/mags/javan/common/214/pavaraghi.pdf"><strong>قسمتهای اول و دوم داستان یک شب ، یک روز</strong></a><br /><br /><a href="http://hamshahrimags.com/images/stories/mags/javan/common/215/pavaraghi_3_4.pdf"><strong>قسمتهای سوم و چهارم </strong></a><br /><br /><a href="http://hamshahrimags.com/images/stories/mags/javan/common/216/dastan.pdf"><strong>قسمت پنجم</strong> </a><br /><br /><a href="http://hamshahrimags.com/images/stories/mags/javan/common/217/pavaraghi.pdf"><strong>قسمت ششم<br /></strong></a><br />نظر فراموش نشود<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-8925940049592347471?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-92126211800550677982009-06-27T21:34:00.000+04:302009-06-27T21:37:21.668+04:30تو خودت قند و نباتیمامان تو خیلی دیوونه ای از دیوونه هم دیوونه تری از منم دیوونه تری!<br />*<br />بله این جمله را همان قند و عسل دیروزی گفته است. چی فکر کردید. بالاخره باید از یک جایی شروع شود. همیشه که قرار نیست همین کوچولوهای گوگوری مگوری نازنازی بمانند. مگر ما ماندیم؟ بهرحال این روزها نمی دانم بخاطر فصل است یا گرمای هوا یا بی حوصلگی من که مدام با این وروجک شاخ به شاخیم. اصولا کتابهایم را از کتابخانه آوردم بیرون. گردگیریشان هم کردم. باید دوباره از اول بخوانمشان احتمالا!<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-9212621180055067798?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-41743020298213730262009-06-24T05:22:00.005+04:302009-06-24T05:27:45.191+04:30وقتهایی که نمی شود<a href="http://poh.blogspot.com/"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350691385517878354" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 193px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/SkF5d0iJLFI/AAAAAAAAAFY/8ZoGs8eLA34/s200/0511-0902-2516-1031_Black_and_White_Cartoon_of_a_Blender_Exploding_on_a_Woman_clipart_image.jpg" border="0" /></a><br /><div><br /><strong>ساعت 9</strong> : بیدار شدم. قرار صبحگاهی ام را کنسل کرده ام که بمانم بالای سر کارگرمان که بالاخره بعد از دو ماه آمده است.<br /><strong>ساعت 9 و نیم صبح</strong>: صبحانه ام را جلوی گودر خوردم.<br /><strong>ساعت 10 صبح</strong> : سینا بیدار شد. بروم صبحانه اش را آماده کنم.<br /><strong>ساعت 10 و نیم</strong> : سینا صبحانه اش را خورد. خوب است که زود ناهار درست کنم. برنج خیس می کنم.برای مرغ پیاز داغ درست می کنم. خوب است سیر هم بریزم.<br /><strong>ساعت 11</strong> : یخ مرغ باز نشده. سینک را پر از آب جوش می کنم. مرغ را فرو می کنم توی آب جوش. عجب بوی خوبی می آید اول صبحی. همسایه طبقه پایینی باز پیاز داغش را سوزانده؟ وای نه! پیاز داغ من سوخته.<br /><strong>ساعت 12</strong> : سیر و پیازهای سوخته را خالی می کنم داخل یک کاسه تا بعدا فکری به حالش بکنم. قابلمه را می شویم. دوباره پیاز خرد می کنم. دوباره سیر.ادویه می زنم. مرغها هنوز یخ زده اند. همانطور یخ زده می چپانمشان توی قابلمه.<br /><strong>ساعت 12 و نیم</strong> : با سینا کیک درست می کنیم. کیک ها را در دو قالب می ریزم. یکی قالب بزرگ برای شب و یکی هم در قالب 6 تایی کوچک برای همین الان سینا. " خانم این چایتون چی شد؟" چشم الان می ریزم. برنج را می گذارم روی گاز. " نه مامانی نمی شه توی اتاقت آب بازی کنی."<br /><strong>ساعت 1</strong>: بوی سوختگی می آید. آخ کیکم سوخت. هنوز لم این قالب جدید دستم نیامده. هر دو تا قالب را از فر بیرون می آورم. یک ربع ساعت با کیکها سر و کله می زنم و تکه های سوخته شان را می تراشم. بد نیست به مرغ سر بزنم. آخ ... پیازش سوخته و یک طرف مرغ چسبیده به ته قابلمه. مرغهای سالم را جدا می کنم و توی یک قابلمه دیگر می ریزم. دوباره پیاز داغ درست می کنم. سینا غر می زند که کیک می خواهد. ظرفی که 4 تا کیک کوچک توش است را می گذارم جلویش.<br /><strong>ساعت 1 و نیم</strong> : کیک بزرگ را توی قالب چپه می کنم و برمی گردانم به فر. زیر برنج را کم می کنم. یک ربعی هست که صدایی از سینا در نیامده. نگاهش می کنم. سخت مشغول خرد کردن کیکهاست. داد می زنم. بوی سوختگی می آید. باز آب مرغ تمام شده و مرغها چسبیده اند ته قابلمه. قابلمه هایم تمام شده اند. یک ماهیتابه بزرگ برمی دارم. مرغها را می چینم توش. مرغها حسابی بوی دود گرفته اند. تصمیم می گیرم از کلک قدیمی مامانم استفاده کنم. یک ماهیتابه دیگر برمی دارم. پیاز داغ و سیر داغ درست می کنم و رب حسابی می زنم. کمی آب اضافه می کنم.<br /><strong>ساعت 2</strong> : برنج را می کشم. زعفران و زرشک می دهم رویش. مرغها را از ماهیتابه می چینم توی دیس. سس قرمز رنگ را می دهم رویش. موفق شدم آثار و بوی سوختگی را قایم کنم هوررا!<br /><strong>همان ساعت 2</strong> : منظره آشپزخانه ام مثل میدان جنگ است!<br />بعدتر همان روز <strong>ساعت 6 بعد از ظهر</strong> : <a href="http://poh.blogspot.com/"><strong>آقای الف</strong> </a>از راه می رسد. " خسته نباشی. کارگر رفت؟ خوب کار کرد؟ تو چیکار کردی؟" من با حالی نزار " ناهار درست کردم!" و راستی " <strong><a href="http://poh.blogspot.com/">تولدت مبارک</a></strong>!"</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-4174302029821373026?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-8508639642061502712009-06-22T09:49:00.004+04:302009-06-22T09:56:31.977+04:30به جای همه این خونهای این روزها<a href="http://4.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/Sj8UjjjcvDI/AAAAAAAAAFA/WDYICuq0-_E/s1600-h/tulip-red-solo.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350017483411340338" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/Sj8UjjjcvDI/AAAAAAAAAFA/WDYICuq0-_E/s320/tulip-red-solo.jpg" border="0" /></a><br /><div>معتاد شده ام به خواندن این اخبار وحشتناک. آن هم من! آدمی که همیشه خدا از خبرها فرار کرده ام. خبرهایی که هیچ وقت مژده ای نیستند و همیشه یکی هست که یک جای دنیا زیر قطار رفته باشد یا اینکه چه می دانم ده درصد فقیرتر شده باشیم و چه و چه و چه. حالا نمی توانم از اخبار فرار کنم. اخبار برایم مثل دندان دردناکی شده که می دانی که فشار دادنش دردت می آورد اما با تمایلی سادیستی باز فشارش می دهی و دردش را به درونت می کشی. اخبار برایم شده افیون. افیونی دردناک. افیونی که نه تنها تسلی نمی دهد بلکه بیمار می کند. اخبار به زندگیم سرایت کرده است. به صفحه های مونیتورم. به وبلاگهای امن دور و برم. به خودم. به مکالمه های همه اطرافیانم. من همه را می شنوم و جایی در دلم انبار می کنم. جایی که یک روز مثل غده آپاندیسیت می ترکد از این همه خبرهای مسموم و عکسهای وحشتناک و بی امیدیها ... نمی دانم کی.</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-850863964206150271?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-48328074855901571282009-06-20T19:06:00.001+04:302009-06-28T03:37:05.729+04:30اینجا تهران است صدای ما را از بین آتش و دود می شنویداینجا خبری نیست. آسمان آبی است. تکه های پراکنده ابر در آسمان است. درختها بی شرمانه سبزند. مردی سگش را در خیابان می گرداند. هوا خنک شده است و صدای پرندگان که آواز می خوانند به گوش می رسد.<br />*<br />اینجا آسمان پیدا نیست. همه جا خون است و فریاد. صدای شلیک گلوله ها گوشتان را کر می کند. اینجا تهران نیست. اینجا قیامت است. اینجا جوی خون راه افتاده است. آیا اشکهای من می تواند آتشها را خاموش کند؟ خدایا ... ایران ما را ببین. ایران ما را ببین.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-4832807485590157128?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-52419305656457746442009-06-19T15:33:00.000+04:302009-06-19T15:35:14.875+04:30چه گوآرا به سمینار صرفه جویی در مصرف انرژی می روددانشگاه پلی تکنیک بودم برای سمینار و جمعیت زیادی سبزپوشان را دیدم که برای نماز جمعه می رفتند. بخشهایی از صحبتها را هم در ماشین از رادیو گوش کردم. دلم می خواهد باور کنم که می شود و تمام بدبینیهای دنیا به دلم هجوم می آورد.متاسف شدم از شنیدن ناممکن بودن تقلب و با این همه بین این حجم زیاد خبرهای بد از اینکه سخنران از هاشمی دفاع کرد خوش خوشانم شد. تسلی این همه سرخوردگیهای این روزها...<br /><br />این هم فقط برای عوض کردن حال و هوایتان :<br /><br />صبح کله سحر دارم از خانه می زنم بیرون به هوای سمینار صرفه جویی در مصرف انرژی. سمینار در دانشگاه پلی تکنیک برگزار می شود. دم در به آقای الف می گویم : وصیت می کنم اگه شلوغ پلوغ شد و من توی این هیر ویری وسط دانشگاه کشته شدم به کسی نگی برای سمینار رفته بودم!<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-5241930565645774644?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-37625795338581577982009-06-18T10:13:00.001+04:302009-06-18T10:19:17.305+04:30امروز و تمام این روزها<div align="center"><a href="http://1.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/SjnUd7SGoCI/AAAAAAAAAEw/3WhPSFpvy08/s1600-h/9e7f410451+copy.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5348539643074093090" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 297px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/SjnUd7SGoCI/AAAAAAAAAEw/3WhPSFpvy08/s400/9e7f410451+copy.jpg" border="0" /></a><br />گر بدين سان زيست بايد پست<br />من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نياويزم،<br />بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست.<br /><br />گر بدين سان زيست بايد پاک<br />من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود، چون کوه،<br />يادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک.<br /><br /><br /><strong><span style="font-size:85%;">احمد شاملو</span></strong><br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-3762579533858157798?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-45325309178029024312009-06-16T10:50:00.000+04:302009-06-16T10:53:40.022+04:30وقت جشن گرفتن نیستمی شد که در میان جشن متولد شوم. تب و تابمان حتما تا امروز خوابیده بود. جیغهای خوشحالیمان را کشیده بودیم. خیابانها را سبز رنگ کرده بودیم و می رفتیم تا دوباره زندگیمان را به روال عادیش برگردانیم. این روزها هر روز یک قدم به ناکجا نزدیکتریم. این روزها در میان این عزای عمومی ، در بین هموطنانی که زخمی می شوند و کتک می خورند و بی رحمانه قتل عام می شوند ، همه تلخ تلخیم. این روزها حتی اگر تجمع آرام میدان آزادی خوشحالمان می کند پشت سرش خبر کشته شدن هموطنانمان در ساعتهای پایانی تجمع را می شنویم. می شد که در میان جشن متولد شوم، فردا. نشد. در روزهایی متولد شدم که تکلیفمان معلوم نیست. هر لحظه یک قدم به ناکجا و من در این شلوغیها بدون اینکه بفهمم یا شک کنم بی خبرتر از همه تولدهایم سی و سه ساله می شوم.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-4532530917802902431?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-57736769974173138842009-06-14T00:34:00.001+04:302009-06-28T03:37:35.394+04:30برای ده سال بعد از این و همین امروزعکسها را نگاه می کنم. صورتهای خونالود ، بدنهای زخمی... اینها در شهر من اتفاق می افتد. در شهر من برای هم میهنان من که حاضر نیستند ساکت بمانند. هم میهنان من که رسانه ای ندارند. همین اندک صدایشان که به من می رسد از نوای الله اکبرهای شبانه شان روی پشت بامهای شهر است و بوی دود و صدای ماشینهای آتش نشانی. انقلاب تا پشت پنجره های ما آمده است. در کوچه های این شهر جوانها می دوند تا در خانه های مردم پناه بگیرند. در کوچه های این شهر دوستان دیروز دشمن شده اند. درکوچه های این شهر کسانی که باید حرف بزنند درکنجهایشان ساکت کز کرده اند. در کوچه های این شهر فردا برادرها به روی هم اسلحه خواهند کشید. در کوچه های این شهر باز مادرها تا صبح بیدار خواهند ماند از ترس جان بچه هایشان... و من نمی توانم این دلهره خاموش را تاب بیاورم که اگر پسر من به جای اینکه خردسال باشد نوجوان بود حالا من هم کنار پنجره ایستاده بودم و منتظر بودم... اگر دلم تاب این دلهره را می آورد... مردانی که فکر می کردیم قرار است کارهای بزرگی انجام بدهند کودکانه در خانه هایشان پنهان شده اند تا بچه های مردم به جای آنها قربانی شوند. به نام همه مادرانی که بچه هایشان در این شبهای دلهره تا صبح به خانه برنمی گردند می خواهم که این هیاهو تمام شود. می خواهم که کسی – مردی – باشد و بایستد. نه اینکه پشت بچه های مردم پناه بگیرد. تا کی باید جوانها تاوان بازیهای سیاسی شما را بدهند... با شما هستم، بزرگ مردانی که تا دیروز شعارهایتان گوش آسمان را کر کرده بود... جانتان از جان بچه های ما مادرها که شیرینتر نیست... هست؟<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-5773676997417313884?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-50800271664152560482009-06-12T23:01:00.000+04:302009-06-12T23:03:25.061+04:30کاملا بی ربط به شور و هیجان انتخاباتیمامان – آخ تب داری سینا جون! بی حالم هستی؟<br />سینا – نه با حالم!<br />*<br />*<br />*<br />سینا – مامان من می خوام با این هواپیماها حمله کنم به دشمن.<br />مامان – دشمن یعنی چی سینا؟<br />سینا – اون بد بزرگا که از ما بزرگترن و قویترن به اونا می گن دشمن.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-5080027166415256048?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-40092322508522100712009-06-11T19:37:00.002+04:302009-06-11T20:15:24.342+04:30یک پست غیر انتخاباتی یا چه شد که من شاغل شدمبدون اینکه خودم بفهمم یهویی شدم شاغل. قبل از مسافرتم در ترجمه یک داستان برای کارگاه داستان همشهری همکاری می کردم. از مسافرت که برگشتم همکارم بخش فنی کار را هم به من واگذار کرد. بخش فنی این کار کمی از بخشهای فنی رایج پروژه های دیگر متفاوت است.<br />ماجرا این است که فصل اول سریال 24 ، همان سریال پلیسی معروف آمریکایی، را همکارم ایرانی سازی کرده و کل شرح قسمتهایش را هم نوشته بود. من برایش ترجمه ها را انجام دادم. – از فصل سه به بعد – و برای تصویر سازی به جای اینکه به روال معمول تصویر سازی داستانها – استفاده از نقاشی و طرح – بپردازیم قرار شد که عکاسی کنیم. در این پروژه از آدمهای مختلف استفاده کردیم. می خواستیم که داستان را با این چهره ها گویاتر و خواناتر کنیم.<br />حاصل تلاش ما دو هفته است که روزهای پنجشنبه در مجله <a href="http://www.hamshahrimags.com/archive/2-frontpage/102-javan215.html"><strong>همشهری جوان</strong></a> منتشر می شود و برای 20 هفته دیگر هم منتشر خواهد شد. – دو هفته اول دو قسمت با هم کار کردیم – بهرحال انجام هماهنگی بین این آدمها و نظارت بر عکاسی و صفحه آرایی این پروژه به عهده من است. کاری که در عین اینکه سرگرم کننده و لذت بخش است کار سختی است. به نظر ساده می رسد اما اینطور نیست. برای هر کدام از قسمتها باید بین 5 تا 8 عکس گرفته شود و آدمهایی که درگیر این عکاسی هستند بیشتر از 20 نفر هستند. به اینها اضافه کنید جو خود آنجا را که هر روز یکی از مجلات خروجی دارد و عده زیادی از آدمهای درگیر عکاسی * دارند از پله ها بالا و پایین می دوند و واقعا گیر آوردنشان خیلی سخت است.<br />بهرحال تجربه ما احتیاج به نقدهای دقیق دارد که بتواند تجربه بهتر و جالبتری باشد. این داستان با عنوان " یک شب، یک روز" در آخرین صفحات همشهری جوان چاپ می شود. اگر به دستتان رسید و خواندید نظراتتان را برای ما بنویسید یا بفرستید. ممنون.<br /><br /><strong>خانم شین</strong><br /><br />پ.ن. این هفته قسمت هشتم داستان من در <a href="http://www.hamshahrimags.com/images/stories/mags/khanevade/common/121/arous.pdf"><strong>همشهری خانواده</strong> </a>چاپ شد که می توانید از طریق سایت مجلات همشهری در این لینک بخوانیدش. شاید شماره های قبلی اش هم در دسترس باشد.<br /><br />* بیشتر کسانی که ازشان برای عکاسی استفاده کرده ایم پرسنل خود مجلات هستند<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-4009232250852210071?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-41275782973331468262009-06-06T19:52:00.001+04:302009-06-06T19:54:03.475+04:30گفتگوهای ما و سینا<strong>قابل توجه فرهنگستان زبان فارسی</strong><br /><br />سینا – بابا تو خیلی باقالویی!<br />بابا – باقالو یعنی چی ؟<br />سینا – باقالو یعنی کسی که رو نون عسل می ریزه!<br /><br /><strong>استنتاج منطقی</strong><br /><br />سینا – اگه شیر بخورم بعد عسل بخورم می شه شیر عسلی، اگه شیر بخورم بعد خرما بخورم می شه شیر خرما ، اگه شیر بخورم بعد گل بخورم می شه گل زنبوری نه می شه شیر زنبوری، اگه شیر بخورم بعد کمد بخورم می شه شیر کمد!!!<br /><br /><strong>از کمالات دم درازی<br /></strong><br />سینا – بابا دم درازی تونست یه ربوتو بزنه! من ربوتم. الان ترکیدم!!<br /><br /><strong>انتخابات زیادی دموکراتیک</strong><br /><br />سینا – رای دادن یعنی چی؟<br />مامان – یعنی همه نظرشونو بگن تا یکی رو انتخاب کنیم. بگن کی رئیس بشه. مثلا می خوایم رئیس خونه رو انتخاب کنیم. من به بابا رای می دم که رئیس بشه. سینا تو به کی رای می دی؟<br />سینا – به مامان.<br />مامان – بابا تو به کی رای می دی؟<br />بابا – به بابا.<br />مامان – خوب حالا بابا دو تا رای داره مامان یه دونه رای. حالا کی رئیس می شه؟<br />سینا - من!!!؟<br /><br /><strong>انتخاب اصلح</strong><br /><br />مامان – سینا تو به کی رای می دی؟<br />سینا – به آننه دده!*<br /><br /><br /><br />* مامان و بابای من<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-4127578297333146826?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-86719692415128429032009-06-04T01:49:00.001+04:302009-06-04T01:57:46.426+04:30دل ما خمار عشقهاین روزها شهر شهر فریاد است. شهر هیجان است. شهر غوغاست. تا همین حالا که ساعت یک و نیم شب است از خیابان نیاوران صدای بوق و جیغ و سوت زدن می آید. ده برابر همیشه هم که برای رسیدن به خانه در ترافیک بمانیم می ارزد به تماشای این همه شور و هیجان. امروز در جریان یکی از این ترافیکها دچار شهود شدم! برای توصیف شهودم سه صحنه مختلف از شهر را برایتان تعریف می کنم :<br /><br /><strong>صحنه اول: مکان خیابان نیاوران – زمان هر شب و همین الان<br /></strong><br />ستاد انتخاباتی موسوی ضلع جنوبی پارک است. از پایین پاسداران شمالی که به سمت پارک نیاوران بیایی می توانی به اندازه مصرف یک لشکر روبان سبز جمع کنی. جوانها روبان سبز و پوستر موسوی که روی ماشینها می بینند سوت می زنند و دست تکان می دهند. برای بقیه داد می زنند :"<strong> ایول ایوله ایول! میرحسین یله! ایول</strong>" وقتی که ترافیک متوقف می شود جوانها از ماشینها پیاده می شوند و می رقصند.<br /><br /><strong>صحنه دوم : مکان بزرگراه چمران نرسیده به چهارراه پارک وی – زمان ساعت ده دیشب</strong><br /><br />از دوربرگردان جلوی بزرگراه دور می زنم که به سمت خانه بیایم. ترافیکی هست که با آن ساعت شب بی تناسب است. اول فکر می کنم که یک کاروان عروسی راه را بند آورده است. اما بیست سی ماشین هستند که پوسترهای محسن رضایی را زده اند و کنار اتوبان ایستاده اند. راننده های ماشینها مشغول رقصیدن زیر پل نمایشگاه هستند.<br /><br /><strong>صحنه سوم : خیابان اقدسیه – زمان ساعت 9 همین امشب<br /></strong><br />یک پراید مشکی بین ماشینهای سبز پوش اطراف قیقاج می رود. دو دختر جلو نشسته اند و سه پسر عقب. پوسترهای احمدی نژاد را تکان می دهند. پسرها از پنجره به بیرون آویزان می شوند و حرکات موزون اجرا می کنند. پنج تایی با هم می خوانند :" <strong>دل ما خمار عشقه! احمدی نژادو عشقه</strong>!" از کنار من که رد می شوند داد می زنند : تو رو خدا به احمدی نژاد رای بده. رای بده دیگه. باشه؟<br /><br /><strong>صحنه چهارم : کی و کجا؟<br /></strong><br />لطفا طرفداران آقای کروبی هر جا می رقصند به من خبر بدهند.<br /><br />شهودم از شعار " <strong>دل ما خمار عشقه</strong> " شروع شد. مساله انگار همین جاست. دل جوانهای ما خمار عشق است. خمار همین داد و بیدادها و جیغ زدنها و سوت کشیدنها.خمار شب بیداری و یک دل و یک دست شدنها. جوانهای حالا از آن موقع ما باحالتر و پرشورترند انگار. حق دارند که باشند. تجربه گند ما از روزهای جنگ را ندارند. سختی زیادی نکشیده اند. احتمالا چیز زیادی از نداشتن ها و کوچیدنها و ترسیدنها یادشان نیست. آزادند که نترسند. که عصیان کنند. که فریاد بزنند. برای همین است که این همه هیجان این انتخابات از دوازده سال پیش ما بیشتر است.درست سر ساعت پخش مناظره احمدی نژاد و موسوی چیزی از هیجان خیابان کم نمی شود. انگار مهم نیست که چه حرفهایی قرار است زده شود... هر چه که گفته شود فرقی نمی کند...<strong> بزنین تا برقصیم</strong>.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-8671969241512842903?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-2267009943423529922009-06-03T12:45:00.002+04:302009-06-03T12:47:59.992+04:30دو هفته مانده است ، فقطمتوجه نبودم که بزرگ شده ام. یعنی در همه این سالها که آمده اند و رفتند و این آرام شدن تدریجی اصلا به چشمم نیامده بود. به خیالم که هنوز بیست و یک ساله ام. در همان حال و هوای درونی ، شاید. بعد یک روز در مدینه نزدیک اذان عشا کنار یکی از ستونهای حیاط همراه با بچه و کالسکه اش نشسته بودیم. یک پسر جوان ایرانی آمد و زن جوانش را سپرد دست من که برود نماز بخواند و برگردد. دخترک تازه عروس بود شیرازی. به زحمت 20 سالش می شد شاید هم کمتر. انگار که پسر جوان آینه ای جلوی روی من گذاشت. همان روز. همان جا. من بزرگ شده ام. آنقدر بزرگ که می شود کسی را به من سپرد و با خیال راحت در یک مملکت غریب برای نماز خواندن رفت.<br />حالا که به ضرورت کار این روزهایم – سر فرصت برایتان خواهم نوشت – با دخترهای جوان سر و کله دارم معنی جا افتادن و دهه سی سالگی را بهتر می فهمم. این دخترکها که بیست و یکی دو ساله اند مثل پروانه های کوچک بانشاطی در فضای محدود بال بال می زنند. آنقدر جوانند که دلم می خواهد دستم را روی پوست صورتشان بکشم. آنقدر نشاط دارند که وقتی وارد یک اتاق کوچک می شود آنجا را لبریز از خودشان می کنند. من بهشان نگاه می کنم و معنی سی و اندی سالگی را می فهمم. پسرهای بخش فنی مجله با ظهور این دخترها دست و پایشان را گم می کنند. به هر بهانه ای خودشان را می رسانند به اتاق عکاسی. من نگاه می کنم و دستشان را که آنقدر واضح رو شده می خوانم. همان تصویر قدیمی سالیان است که حالا دیگر مال من نیست. مال دخترانی است که از من 12-13 سالی کوچکترند. شیدای جوان همین تازگیها یاد گرفته است که دیگر بیست ساله نیست و خیلی خیلی زود سی و سه ساله خواهد شد.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-226700994342352992?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-13647077806403584822009-06-01T13:24:00.000+04:302009-06-01T13:25:09.298+04:30مونولوگهای یک مادر گرفتارچرا کار خانه اینطور سلسله ای ادامه پیدا می کند؟ دست و پایت را می بندد و نمی گذارد که نفس بکشی. قابلمه روی گاز است و منتظر تا پرش کنی. ماشین لباسشویی دارد می غرد و تکان می خورد. یعنی پنج دقیقه دیگر کارش تمام است. عصر مهمان دارم. یعنی بد نیست که جارویی بکشم و گردگیری بکنم. رختخوابها را جمع کرده ام؟ اتاق بچه ؟ آخ امروز روز حمام بچه هم هست. نیم ساعت دیگر کلاس داریم ها! ناهار را چه کنم؟ آشپزخانه چه کثیف است..." الو ، سلام خاله جون... نه چه زحمتی تشریف بیارید. "سینا بدو بریم میوه بخریم. آخ زیر قابلمه رو یادم رفت خاموش کنم. این ماشین ظرفشویی چرا پره؟ ظرفهاش تمیزه یا کثیف؟ سینا چرا بیسکوییتها رو ریختی روی زمین..." سلام... بله خیلی ممنون. تشریف بیارید." سینا اومدی یا نه؟ ای بابا بازم تلفن زنگ می زنه. " خوبم. آره میام فردا. امروز نه. فردا. از صبح میام. می بینمت." سینا برای ناهار ماکارونی چه شکلی می خوای؟<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-1364707780640358482?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-60691941560598610632009-05-30T22:55:00.005+04:302009-05-30T23:04:59.373+04:30سفر به دیگر سو - قسمت دوم<a href="http://4.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/SiF7jhdi5eI/AAAAAAAAAC4/R_KHOAimeBA/s1600-h/pic-0050.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341686483246048738" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 256px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/SiF7jhdi5eI/AAAAAAAAAC4/R_KHOAimeBA/s320/pic-0050.jpg" border="0" /></a><br /><div>مکه را نوشتن چه سختتر است از مدینه.<br /><br /><strong>حرکت از مدینه – هتل و مسجد شجره :</strong><br /><br />لباسهای سفید احرام را در اتاق هتل می پوشیم. احساس می کنم پروانه شده ام. فکر می کنم چادر سفیدم بال است. می شود که پرواز کنم . نه؟ سوار اتوبوس می شویم و خیلی زود می رسیم به مسجد شجره. اشتباه می کنم و بر خلاف توصیه همه اطرافیان بچه را با خودم می آورم توی زنانه. اینجاست که هنوز محرم نشده لباس احرامم کاکائویی می شود. قسمت زنانه مسجد شجره شلوغ است. خیلی شلوغ... هنوز محرم نشده ایم. دنبال راهنمایی می گردم که کمکمان کند. دو زن هستند که گروه گروه کاروانها را کمک می کنند. ما کاروانمان را گم کرده ایم. در مسجد شجره جا برای سوزن انداختن نیست. همراه یک کاروان دیگر نیت می کنیم و لبیک می گوییم و محرم می شویم. بلافاصله از مسجد بیرون می آییم. بیرون مسجد در خنکای عصر نفس راحتی می کشم. حالا که محرم شده ایم حتی پا روی چمن نمی توانیم بگذاریم. پسرم با سر و صدا چیپس می خورد. غروب زیبایی است.<br /><br /><strong>مکه – محرم ماندن :</strong><br /><br />ساعت 2 نصفه شب می رسیم هتل. کاروان بی نظم و روحانی بی حالی داریم که خوابیدن را به انجام اعمال ترجیح می دهند. قرار می گذارند که بعد از اذان صبح و صبحانه برای احرام بروند. خوابم نمی برد. موقعی که آقای الف بیدار می شود من هم بیدارم. پسرم خوابیده است. عمیق و آرام. آفتاب نزده راه می افتند و من می مانم. من می مانم و منتظرم.<br /><br />نزدیک ساعت ده صبح بر می گردند. گرما زده. من و پسرم صبحانه هایمان را خورده ایم و من در لباسهای سفیدم در اتاق هتل می پلکم. روی آینه های اتاقمان را پوشانده ایم که من فراموش شوم. چند ساعتی هست که من وجود ندارم. موجودی هستم که تصویری ندارد. حرکت می کنم. حرف می زنم. غذا می خورم اما انگار نیستم.<br /><br />با بچه محرم ماندن سخت است. یک دست لباس احرام اضافه آورده ام و مجبور می شوم که همه لباسهایم را عوض کنم. پسرک حالا سوزن دستش گرفته و کنارم نشسته است و من می ترسم که سوراخ سوراخم کند. دیگر لباس اضافی ندارم.<br /><br /><strong>مکه – شب – هنوز محرمم:</strong><br /><br />همه برای نماز مغرب و عشا به مسجد الحرام می روند. من و سینا در هتل می مانیم. بی تابم. خسته ام. دلم می خواهد من هم بروم. فکر می کنم مثل فرشته ای هستم که با بالهای سفیدم روی زمین گیر افتاده ام. باید بروم و نمی شود. شام که تمام می شود کاسه صبر من لبریز می شود. دارم بال بال می زنم. وقت رفتن نمی شود. از نماز که برمی گردند با گروه دوم راه می افتیم برای احرام. ساعت 10 و نیم شب است. 28 ساعت است که من محرمم. از جلوی هتل اشکهایم راه می افتد. زنی از اعضای گروه نمی دانم چرا فکر می کند به خاطر بچه ام گریه می کنم. دلداریم می دهد که جای بچه امن است. می دانم جای بچه امن است. جای من امن نیست. تنها مانده ام. با بالهای سفیدم روی زمین تنها مانده ام و روی همه آینه های هتل را باز کرده اند و من خودم را نگاه نمی کنم. من در این آینه ها نیستم. باید بروم. باید بروم. اشک می ریزم. همه نگاهم می کنند.<br /><br /><strong>مکه – بالاخره مسجدالحرام :</strong><br /><br />سرم را پایین انداخته ام و پله ها را پایین می روم. قبل از آخرین پله ها سجده می کنم. سرم را که بلند می کنم حجم سیاه و ساده خانه جلوی رویم است. خانه از این طرف خیلی بزرگ به نظر می رسد. بزرگتر از آنچه تجسم می کردم. به طرفش حرکت می کنم. راه نمی روم. بال می زنم. آنقدر گریه می کنم که چشمهایم از آن همه فقط حجم سیاه و کامل را می بیند. نیت می کنم و خودم را می زنم به سیل آدمها. دیگر به خانه رسیده ام.<br /><br /><strong>مکه – صفا و مروه :</strong><br /><br />صفا و مروه روزی دو کوه بوده اند که هاجر به خاطر کودک تشنه اش بینشان دویده است. هفت بار... از این کوه به آن کوه. سراب آب او را کشانده است. بچه به بغل حتما. حالا صفا و مروه نیستند. دو تکه زمین شیبدار هستند در انتهای دو راهرو. چشمهایت را که تنگ کنی باز هم سقف راهرو و طبقه بالا و پنکه های سقفی را می بینی و باید خیلی چشمهایت را ببندی تا تجسم کنی که روزی اینجا کوه بوده و زنی بی تاب بوده. اما این راه خوب خسته ام کرد. انگار این راه تمامی نداشت. تشنه بودم. راه که تمام شد رفتم سراغ آب زمزم... برای من از زمین چشمه ای نجوشید. به جز اشکهایم.<br /><br /><strong>مکه – طواف نسا :<br /></strong><br />دوباره زدم به سیل جمعیت. این بار به خانه بیشتر نگاه کردم. به نوشته های طلایی . به سنگ سیاه. به در طلایی. به انبوه مردمی که آویخته بودند بهش. به صداهایی که می شنیدم. به لحن ها. تعجب کردم از این که نمی فهمیدم که آدم کناریم زن است یا مرد. فقط می دانستم که هستم. که هست و اینکه می چرخیم. چرخیدنم و نمازم که تمام شد ساعت 1 نیمه شب بود. من از پر سبکتر شده بودم. احساس حیرت انگیزی از سبکی داشتم. احساس شگفتی از شادی. به هتل که برگشتم از غوغای درونم خوابم نمی برد. در آینه اتاق هتل به صورتم نگاه کردم. خودم را نمی شناختم. نمی توانم از این احساس بنویسم. نمی توانم توصیفش کنم. می دانم که هر چه که بود از جنس سبکی بود. از جنس شادی . از جنس پرواز.<br /><br /><strong>مکه – روزهای بعد :<br /></strong><br />مسجد الحرام از مسجد النبی کوچکتر است. بالاخره بعد از دو سه بار رفتن کشف کردم که کجا باید بایستم که موقع نماز جماعت خانه خدا را ببینم. درست جلوی ورودی کوه صفا بخشی را به برای نماز خواندن خانمها کنار گذاشته اند. زنها اجازه ندارند موقع نماز جماعت در حیاط باشند. اما اینجا هم خوب است. هر بار که سر بلند می کنم خانه جلوی رویم است و باورم نمی شود که من اینجا هستم .<br /><br /><strong>برگشت به تهران :</strong><br /><br />روزمرگیها درست بیرون مکه منتظر ایستاده اند که اسیرت کنند. دغدغه رفتن و چه بخوریم و چه بپوشیم و بچه چه می شود و ... روزمرگیها حسودانه کمین کرده اند. دیگر وقت نماز خانه سیاه و ساده جلوی رویمان نیست. ما خاطره روزهای فرشته شدن را گوشه خانه قاب می کنیم. </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-6069194156059861063?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-35247581586775517352009-05-29T12:26:00.001+04:302009-05-29T13:13:32.674+04:30سفر به دیگر سو – قسمت اول<a href="http://3.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/Sh-f4W6o7rI/AAAAAAAAACg/YNvc8vx5twc/s1600-h/801_0194.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341163473657720498" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/Sh-f4W6o7rI/AAAAAAAAACg/YNvc8vx5twc/s320/801_0194.jpg" border="0" /></a><strong> قبل از سفر :</strong><br /><br />تا دو هفته مانده به سفرمان نگران نبودم. بعد کم کم با زمزمه های اطرافیان شروع کردم به نگران شدن. بیشتر با حرفهای بزرگترها ... که هی دامن می زنند به این همه نگرانی و هی همه چیز را سختتر می کنند. یکی از دوستانم یک هفته مانده به سفر گفت که سفر خیلی لذت بخشی داشته است... این حرف خیلی کمکم کرد.<br /><br /><strong>در مدینه :</strong><br /><br />اتاق هتل کوچک است. خیلی کوچک. تقریبا جا برای جم خوردن نداریم. به چمدانها نگاه می کنم و فکر می کنم چطوری یک هفته در این اتاق زندگی کنم. پرده ها را کنار می زنم و به منظره جلوی رویم نگاه می کنم. مناره های مسجدالنبی درست جلوی رویم است.<br /><br /><strong>ادامه مدینه :</strong><br /><br />نزدیک بودن به مسجد کارمان را راحت کرده است. هر موقع دلمان می خواهد می رویم و می آییم. مسجد پر از آدمها از هر رنگ و نژاد است. باورم نمی شود که این همه مسلمان در کشورهای مختلف دنیا باشند. مردم این شهر و توریستها به نماز مقیدند. هر روز نزدیک ساعت نماز سیل آدمها را می شود دید که به سمت مسجد جاری می شوند. من از دیدن آدمهایی که به سرعت به طرف مسجد می روند خوشم می آید. انگار که با نخی نامرئی نزدیک ساعت نماز همه شان را می کشند آنجا... وقت نماز جماعت مسجد النبی به آن بزرگی جا برای سوزن انداختن ندارد. زنها اغلب بچه هایشان را هم همراهشان آورده اند. بچه ها کنار مادرها می لولند. کوچکترها نق می زنند. بزرگترها دور و برشان را نگاه می کنند. خادمهای زن مسجد النبی چادر و پوشیه دارند و فقط چشمهایشان از شکاف باریکی پیداست. دلم برایشان می سوخت چون فکر می کردم که گرمشان است!<br /><br /><strong>مدینه – حرم پیامبر:</strong><br /><br />ورود خانمها به مسجد قدیمی و حرم پیامبر غدغن است. فقط سه بار در روز و هر بار به مدت دو ساعت اجازه ورود به بخش کوچکی از حرم را دارند. این دو ساعت بعد از نمازهای صبح و عصر و عشا است. فضایی که به خانمها اختصاص داده اند آنقدر کم است که گروه گروه داخل حرم می فرستندشان. گروهها بر اساس کشورهایی که از آنها آمده اند تفکیک می شوند. خادمها زبان کشورهای مختلف را بلدند و راهنماهایی برای هر کشور گذاشته اند. معمولا ایرانیها را برای نیم ساعت آخر نگه می دارند. ایرانیها بی نظمترین زائرها هستند. نه حاضرند بنشینند و نه حرفهای راهنما را گوش می کنند. داخل روضه رضوان هم که می شوند آنقدر می نشینند و نماز می خوانند تا کت بسته بیرونشان کنند.<br /><br />هر باری که داخل حرم شدم با گروهی که از کشور ترکیه آمده بودند قاطی شدم. برخورد خادمها با ترکها بهتر از ایرانیها بود.ترکها منظم و مرتب منتظر می شدند تا صدایشان کنند. داخل روضه رضوان هم دو رکعت نمازشان را می خوانند و می رفتند.<br /><br />مسجد جدید ستونها بلند و سنگی دارد. مسجد قدیم بسیار ساده تر است. سقفی کوتاهتر و تزئینات رنگی داخل سقفها... تقریبا از بخش زنانه چیز زیادی از ضریح دیده نمی شود. ( یک پارچه سفید جلوی خانمها می کشند و یک فضای تقریبا 300 متری در اختیارشان است ) فقط منبر دیده می شود و ورودی خانه ای که متعلق به حضرت فاطمه است.<br /><br /><strong>مدینه – قبرستان بقیع :<br /></strong><br />قبرستان بقیع مجاور مسجد النبی است. محدوده بزرگی است که با دیوارهایی بلند پوشیده شده است. بعضی جاها پله هایی برای دسترسی به داخل قبرستان گذاشته اند که در دارد. اصولا دیدن داخل قبرستان از کنار مسجد النبی ممکن نیست – برای خانمها – و محوطه ای هست که به آنها اختصاص داده اند ولی ساعتی که اجازه رفتن به این قسمت را دارند داغترین ساعت روز است. 4 بعد از ظهر.<br /><br /><strong>مدینه – مسجد فتح :</strong><br /><br />مسجد فتح یکی از مساجد سبعه است که متعلق به صدر اسلام است. از این هفت مسجد فقط دو مسجد باقی مانده است. مسجد فتح و مسجد سلمان فارسی. مسجد فتح بالای یک ردیف طولانی پلکان قرار دارد. داخلش بسیار کوچک است. فضایی است به ابعاد تقریبی 8 متر در 10 متر و فقط نصفش مسقف است. همین نصفه مسقف هم حالت ایوانی دارد. وسط بخش مسقف محراب بسیار ساده ای قرار دارد. همین. یعنی یکی از مهمترین مساجد زمان حضرت محمد همین فضای ساده و کوچک است که شاید 50 نفر داخلش جا نمی شوند. چقدر مسلمانها کم بوده اند و چقدر ساده ... آن وقت این همه گنبدهای طلا و زر و زیوری که حالا آویزان می کنیم به مسجدهایمان یعنی چه؟ این مسجد خیلی روی من اثر گذاشت... کوچک ، قدیمی و ساده.<br /><br /><strong>مدینه – مسمومیت یا گرما زدگی مساله این است:</strong><br /><br />از نیمه شب شروع کردم به شکوفه زدن! صبح دیگر نای راه رفتن نداشتم. به هر زحمتی بود خودم را رساندم به دکتر. آمپول متوکلوپرومید تجویز کرد و چند داروی دیگر. گفت این بیماری در اینجا شایع است. آخر نفهمیدم گرما زده شده ام یا مسموم. یک روز تمام در اتاق هتل افقی باقی ماندم.<br /><br /><strong>مدینه – چقدر معنویات ؟ پس کی خرید:</strong><br /><br />اگر می خواهید خرید درست و حسابی بکنید مکه را فاکتور بگیرید. در مکه همه چیز با مدینه متفاوت است. به آنجاها که رسیدم برایتان می نویسم. در مدینه پاساژهای شیک و جنسهای خوب پیدا می شود. در مدینه تقریبا به همه پاساژها می شود مجانی رفت. ماشینهای شخصی و ونهایی که بیرون هتلها می ایستند به تعداد آدمهایی که برای صاحبهای فروشگاهها می برند از آنها پول می گیرند. بنابراین اینجا هر "راس"! مسافر برای خودش عددی محسوب می شود. بعضی از فروشگها که وارد می شدیم باید همراه راننده به مسئول شمارش نشان داده می شدیم و شمرده می شدیم و راننده به شدت مراقب بود که کسی قبل از شمارش و تبدیل به نقدینگی مفقود نشود. شیکترین پاساژی که در مدینه دیدم راشد مگا مال بود ( به قول خودشان راشد مغا مول) که محل بازی بچه ها داشت و ما بعد از این همه مدت از خجالت سینا در آمدیم.<br /><br /><strong>این گزارش ادامه دارد...</strong><br /><div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-3524758158677551735?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-4063813511704474692009-05-27T22:04:00.001+04:302009-05-27T22:07:20.787+04:30السینادر خانه مادرم ، کنار بابا و سینا ایستاده ام. مادرم دو پله پایینتر نشسته است. سینا به من می گوید : برو زنونه! اینجا آقایونه اس!<br /><br />پ.ن. ما برگشتیم. به زودی برایتان می نویسم<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-406381351170447469?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-26646885341664678542009-05-13T07:16:00.002+04:302009-05-13T07:34:32.746+04:30باید امشب بروم*<a href="http://3.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/Sgo2iq5wy4I/AAAAAAAAACY/r3T7yP3ohzw/s1600-h/25710-85911.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5335136677833788290" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_eubuG5iKPvM/Sgo2iq5wy4I/AAAAAAAAACY/r3T7yP3ohzw/s320/25710-85911.jpg" border="0" /></a> امروز مسافریم. دوازده روز بعد برمی گردیم. از همینجا از همه دوستان خداحافظی می کنم.<br /><br />به امید دیدار<br /><div> </div><div> </div><div><span style="font-size:78%;">* سهراب</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-2664688534166467854?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-2370996059651127872009-05-09T09:25:00.000+04:302009-05-09T09:26:20.402+04:30من می رم بمیرم و بیامسینا – مامان من بعدا چند سالم بود؟<br />مامان – تو قبلا دو سالت بود.<br />سینا – اول یه سالم بود. بعد دو سالم شد. بعد سه سالم شد. بعد چهار می شه. بعد پنج می شه.<br />مامان – بله عزیزم.<br />سینا – مامان تو چند سالته؟<br />مامان – سی و سه !<br />سینا – این که خیلیه که!<br /><br />*<br /> مامان – آخ!<br />سینا – چی شد؟<br />مامان – هیچی باز در ماشین رو زدم این بغل!<br />سینا – مامان واقعا که رانندگیت خیلی بده!<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-237099605965112787?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-8250484.post-39849527135872507872009-05-09T02:22:00.001+04:302009-05-09T02:23:54.290+04:30مرگ بر کافئین و تئین و بقیه فک و فامیلهاشوننصفه شبهایی که بی خوابی به سرم می زند می افتم به پرسه زدن در خانه. اول پای کامپیوتر می نشینم. وقتی دیگر نه نوشتنم می آید و نه هیچ سوراخ و سنبه سرک نکشیده ای در گودر و فیس بوکم نمی ماند پا می شوم می روم آشپزخانه. بعد برمی گردم سراغ کتابها... اما این نصفه شب هم قصه های خودش را دارد. نمی شود که کتاب جدی خواند. نمی شود که کتاب روانشناسی خواند. بعد چقدر چرند بخوانی خوب؟ خسته می شوم. دیشب که خبط کرده بودم و 7 بعد از ظهر نسکافه خورده بودم ساعت 4 و نیم صبح روی تخت پسرک خوابم برد. خودش روی زمین خوابیده بود. نصفه شب پاشد و می خواست برگردد بالا. پا شدم که بروم گریه کرد و دوباره ولو شد روی دشک روی زمین اتاقش. تا صبح همانجا خوابیدم. امروز مثل ابله ها فنجان چای دوم را خوردم. خوردم و حتی نگفتم آخ! اینم از خواب امشبم. بهتر نیست دوباره سری هری پاتر رو شروع کنم؟<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8250484-3984952713587250787?l=mrsshin.blogspot.com'/></div>من خانم شین هستمMrsshina@gmail.com