tag:blogger.com,1999:blog-82413249323936860092009-06-23T01:42:43.873+04:30! تلفیق ؟من تلفیقم،ساکن تهران. هم انسانم ،هم نیستم.هم زن ام،هم مرد.هم عاقلم،هم مجنون.هم مدرن ام،هم سنتی.هم احساساتی ام،هم بی احساس.خیال ها و آرزوهایم را دوست دارم. هم امیدوارم،هم ناامید. هم...،هم...! این منم تلفیق همه ی صفات. در جستجوی تعادل اما همچنان معلق در این فضا.مرسدهnoreply@blogger.comBlogger66125tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-78818322859606659942009-06-22T16:52:00.001+04:302009-06-23T01:30:49.112+04:30<div align="right">در آن زمان که رژیمی جنایتکار قواعد قانون را به کلی زیر پا می گذارد، در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده می شود ، در آن زمانی که عده ی معدودی که فراتر از قانون هستند می کوشند دیگران را از شان و کرامت و حقوق اولیه شان محروم کنند ، اخلاق مردمان عمیقا آسیب می بیند . رژیم های جنایتکار به خوبی از این امر آگاهند و آن را می شناسند و سعی می کنند با ایجاد وحشت شرف و رفتار اخلاقی آدمیان را به مخاطره اندازند ، شرف و اخلاقی که بی آن جامعه ای ، حتی جامعه ای تحت حکومت چنین رژیمی نمی تواند بپاید . اما بر همگان معلوم شده است که ترور و وحشت وقتی که مردمان انگیزه ای برای رفتار اخلاقی دارند نمی تواند به جایی برسد یا چیزی به چنگ آورد </div><div align="right"></div><div align="right">کلیما ، ایوان ، روح پراگ ، خشایار دیهیمی ، نشر نی ، تهران ، 1387 </div><div align="right">بخش هایی از صفحات 24-25</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-7881832285960665994?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-58658826017623320552009-06-19T14:25:00.006+04:302009-06-19T17:08:36.909+04:30دیگر باورت ندارم<ul><li><div align="right">بار دیگر محکوم شدیم ... لطفا کسی این سوال ها ی بی جواب را پاسخ دهد<br />صفحه ی اول روزنامه ی ایران ساعت 12 ظهر روی سایت فیس بوک به نمایش گذاشته شده بود . « احمدی نژاد 24میلیون» . ساعت 3 بعد از ظهر شنبه اعلام شد احمدی نژاد 24 میلیون رای آورد . چگونه می شود ؟ </div></li></ul><p align="right">چرا بعد از انتخابات چهره های مهم حزب مشارکت ، نهضت آزادی و روشنفکران و نویسندگان را گرفتند؟</p><p align="right">چرا در انتخابات این دوره بر خلاف دوره های پیش ابتدا آراء شهرها و شهرستان ها را اعلام نکردند و نتایج کلی کشوری وفقط استان و شهرستان تهران را خواندند و بعد از چند روز به سراغ آراء جزیی رفتند؟<br /><br />چرا سایت ها به گونه ای گسترده فیلتر شده اند ؟<br /><br />چرا یک هفته است نمی توان اس ام اس داد؟ و عصرها موبایل ها آنتن ندارد و نمی توان تماسی برقرار کرد؟<br /><br />چرا شبکه های ماهواره تا این حد پارازیت دارند و یا قطع می شوند ؟<br /><br />چرا لباس شخصی و بسیج با لباس آلاپلنگی، باتوم و زره به دست به خیابان ها ریخته اند و گاه بی جهت مردم را می زنند؟ آیا نیروی انتظامی کافی نبود؟<br /><br />چرا به تجمعات و راهپیمایی های مخالفین مجوز داده نمی شود؟</p><p align="right"><br />و هزار چرای دیگر بی پاسخ مانده ، فراموش می شود و فقط محکوم می کنند<br /><br /><br />-----------------------------------------------------------------------------------<br />قبل از انتخابات تعدادی از دوستان گفتند ایران زنده است ، حیات دارد و می توان در آن آزادانه فعالیت کرد . چرا بروم ، باید ماند . اما بعد از انتخابات همه شان گفتند باید رفت و جایی برایشان نمانده است ... !!! آن ها ، من و افرادی مانند ما دیگر به سختی اعتماد خواهیم کرد ( صدا و سیما برایمان حذف شد، بعضی شخصیت ها و گفتارشان نیزهم ) . هیجانات ، باورها ، روشن بینی ها و اعتمادمان سوخت ...!! نظام ، مشروعیت ، دروغ ، دروغگو ، پایمال شدن حق خودتان قضاوت کنید . احساساتتان را کنار بگذارید . «کلاه را قاضی کنید» و فهم را به کار گیرید . من دیگر به حداقل اعتمادم هم شک دارم . من دیگر هیچ چیز و هیچ خبری را باورم ندارم </p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-5865882601762332055?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-59313605128356073482009-06-14T05:21:00.012+04:302009-06-14T12:19:08.540+04:30; آقای موسوی ، آقای کروبی و آقای رضایی<div align="right"><span style="color:#006600;">بازی تمام شد . از همان ابتدا نگران روز و روزهای بعد از پایان بازی بودم . هنوز باورم نمی شود . هنوز متحیرم و متعجب ...!!گفت : کم کم شک می کنم ، شاید اسم محمود احمدی نژاد را نوشته ام ... . به شدت عصبانیم و صریح اعلام می کنم این دولت با رای من و هزاران و میلیون ها نفر همچون من من انتخاب نشده است و هیچگونه همکاری و همراهی با آن نخواهم کرد . بس است دیگر ، سال ها است به خاطر اس و اساس یک مجموعه عقب کشیده اید . مجموعه و نظامی که این بار بیش از گذشته ، شدید تر از گذشته و فجیع تر از گذشته خود تن به تزلزل داد . شاید این بار باید فریاد کشید<span style="color:#006600;"> </span><strong><span style="color:#333333;">«مرگ یک بار شیون هم یک بار»</span></strong> . </span><span style="color:#006600;">کاندیداها و دوستان من هر چقدر هم زیرک باشید و توان پیش بینی بازی را داشته باشید ، رغیب را خوار شمردیم و «رو دست خوردیم» . بس است دیگر ...!!! من می ترسم که آنچه شما تزلزلش خواندید قانون شود و ما بیش از گذشته کنشگران منفعل باشیم و شویم </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"><strong><span style="color:#333333;">آقای میرحسین موسوی خامنه</span></strong> لطفا دیگر سکوت نکنید و به فکر اساس نباشید که از پای بست این بار ویران شده است . اکنون باید بیش از گذشته احساس خطر کنید ! نه امروز که آینده و آیندگان در خطرند </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"><strong><span style="color:#333333;">آقای مهدی کروبی</span></strong> نه تنها شب انتخابات که دیگر هر شب و روز نباید خوابید ، دست از کار نکشید ، سکوت نکنید اکنون باید از آرای مردم صیانت کنید </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">و</span><span style="color:#006600;"> <strong><span style="color:#333333;">آقای محسن رضایی میرقائد</span></strong> شما هم ساکت ننشینید و با «دولت در سایه» و شورای نخبگانتان بیندیشید و از آرای شمارش نشده تان دفاع کنید .«وحدت و آرامش» امروز واژه های بی معنایی شده اند</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">مردم ساکت ننشستند ، به خاطر شما بعد از نتایج هم به خیابان ریختند و کتک خوردند . می گفتند : «حالا نوبت شما است تا به صحنه بیایید» . با بیانیه کاری درست نمی شود و آرای رفته مان بازنمی گردد . همه آماده ی بدبین شدن به شما هم هستیم . لطفا کاری کنید و به شعارهای تان عمل کنید . وگرنه دیگر به نسل من زیاد امیدوار نباشید ، انقلاب نمی کنند ! دیگر رای نمی دهند . آن ها خارج می شوند </span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-5931360512835607348?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-5889733603216726122009-06-02T23:27:00.006+04:302009-06-03T13:19:22.298+04:30!... «حماسه آفرینی نخواستن ها»<div align="right"><span style="color:#006600;">مگر می شود در این فضا هیجان زده نشد. هر چقدر عقلانیت تلنگر می زند اما احساس هم بی کار نمی نشیند با این همه احساسات مردم نمی توانی در درونت خوشحال نشوی اما می دانم هیجانات من با سر پایین خود را ابراز می کنند . چرا این گونه شده ام ؟ در عمر انتخاباتی ام این دوره سومین دوره ای خواهد بود که برای ریاست جمهوری رای می دهم . اما ... چرا انقدر سخت شده است ؟ نگرانم ... نگران آینده . نگران فردا و فرداهای انتخابات </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">فرصت را از دست ندهید . همیشه ایام تبلیغات انتخاباتی مهم و پر هیجان است . دیگر بس است ، لطفا شب ها بدون ماشین شخصی هم به خیابان ها سر بزنید تا کمی هیجان زده شوید ، کمی بحث کنید و استدلال آورید . دیگر از نوشته های در و دیوار چیزی نصیبتان نمی شود . تکراری شده است . حالا نوبت حرکت است ، حرکت های شبانه که شب به شب بیشتر خواهند شد</span><span style="color:#006600;"> </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">ساعت 7:30 پیاده روی خیابان انقلاب -چهار راه ولیعصر: جوانان از سنگ های پاده روی تئاتر شهر بالا رفته اند ( از گشت ارشاد ثابت آن جا خبری نیست ) . کافی است دستبندها و سربندهایشان را دید و پوسترهای تبلیغاتی شان را . همه طرفداران رنگ سبز می حسین بودند و با شور و حرارت حرف می زدند . سر خیابان ولیعصر به سمت میدان ولیعصر هم گروه دیگری ایستاده بودند با شور و شوق . سر خیابان شانزده آذر در انقلاب هم همینطور بود . هوا روشن است و صدای ماشین ها زیاد . اتوبوس های شلوغ خط ویژه که می گذرند چندین دست آویزان به میله را می بینم که دستبند سبز دارند . تصویر قشنگی است </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">ساعت 9 خیابان انقلاب خلوت است ، کتابفروشی ها بسته شده اند . هوا تاریک شده است . به سینما بهمن که می رسم صدای همههمه می آید . چندین حلقه ی جمعیتی درست شده است . مردم به راحتی خیابان حرف می زنند . همان هایی که همیشه با سرعت و بی تفاوت از اطراف هم می گذشتند حالا دور هر حلقه ای می ایستند و چندین دقیقه وقت می گذارند تا نظرشان را درباره ی سال هایی که گذشت و سال های پیش رو بگویند </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">یکی از دوستانم را می بینم در جواب چه می کنی من می گوید : آمده ایم درباره ی تحریم با مردم صحبت کنیم اگرچه رای دادن کسی را هم زیر سوال نمی برم و همه محترمند . می گوید باید فشار مدنی زیاد شود تا «این ها» خواسته های ما را بپذیرند . دانشجوی شاکی امیر کبیر هم به جمع ما اضافه می شود و از تجارب تلخ خودش و بی برنامگی تحریم کنندگان و باهوشی کار به دستان که از دو سال پیش شرایط را برای انتخابات فراهم کرده اند، می گوید . براین باور بودند که فشار مدنی باعث شده آن ها این وقت شب بدون دخالت نیروی انتظامی و بر هم خوردن تجمع شان به راحتی صحبت کنند ! در حالیکه به گمانم دادن آزادی های این چنینی «تنها» قبل از انتخابات را نادیده گرفته اند . آن طرف تر میرحسینی هاهستند و کروبی یی ها . یاد دور دوم خاتمی افتادم و انتخابات مجلس دوره ی او ، تجمع در میادین برای تشویق مردم به مشارکت . می خواهم به سمت تاکسی ها بروم که حلقه ی دیگری می بینم . خیلی جالب است!!!نکته ی مثبتی است . احمدی نژادی ها هم به آن ها اضافه شده اند . پسری می گوید من را یک ماه است به دادگاه می برند هنوز نفهمیدم جرمم چیست . خانمی بی چادر اما با حجاب کامل می گوید : «من خودم دور پیش به او رای دادم . چه کار کرد؟ حق السکوت می گیرد مفسدین اقتصادی را اعلام نکند . اگر امشب اعلام کرد من به او رای می دهم » . آقایی گفت : «چرا خانم کار کرد مسکن گرون شد . اجاره ی 300 تومن من شد 500 تومن . قدرت خرید ندارم» . آن خانم با تایید حرف آن آقا به حرفش ادامه داد: «مشاورش گفت ما با اسرائیل دوستیم . هیچ چیز به او نگفتند» . حلقه ها کم کم جمع شدند . دختری فریاد زد : بچه ها بریم میدون ولیعصر</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">چرا؟ چرا فقط همین چند روز می ایستیم و جدی با هم حرف می زنیم و مسئله ی مرگ و زندگی را به پیش می کشیم ؟ چرا همین حلقه ها برای کارهای دیگر در خیابان جمع نمی شوند؟ چرا جز در مورد انتخابات و نه عملکرد دولت ها بعد انتخاب شدنشان تجمع نمی کنیم و با هم حرف نمی زنیم؟ چرا زود می گذریم و فراموش می کنیم و گاه شاید تکرار؟</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">ساعت 10:10از پارک وی تا میدان تجریش ترافیک سنگین است . سمت راست خیابان پر از صدای بوق است و شادی و موسیقی و خنده . اما گروه دیگری هم به این شادی ها ی خیابانی و هیجان آور اضافه شده اند که منتقدش بودند . حامیان احمدی نژاد . مردانی سیاه پوش با محاسن ماشین هایشان را تزیین کرده اند . دخترانی در ماشین هایشان احمدی نژاد را تبلیغ می کنند که اگر پیاده شوند (مطمئنم) گشت ارشاد می گیردشان... کسانی به این فضا می پیومندند که (مطمئنم) اگر ازشان بپرسیم برنامه های آقای فلانی را می دانی ، خیره نگاهت می کنند . همه شادند ، صدای یار دبستانی بلند است . پسرهای جوان در کنار هم راه می روند و دکتر ، موسوی و کروبی را پخش می کنند . عده ای هم فقط دنبال پوستری می گردند تا بچسبانندش و خیابان ولعصر را دور بزنند . هر تبلیغی که باشد ، مجوزی است که تا پاسی از شب با آن در خیابان ها دور بزنند و از زندگی برای لحظاتی لذت ببرند . ساعت 10:30 هم گذشته است اما گویا کسی برای دیدن مناظره نرفته است . پلیس ایستاده و فقط مردم و ماشین ها را هدایت می کند . نکات مثبتی در مشاهدات امروزم داشتم : مخالفین این شادی ها خودشان به این جریان پیوستند ، خودشان حلقه ی گفت و گوی خیابانی تشکیل دادند و سعی کردند استدلال بیاورند . حلقه های همدیگر را به هم نزدند حتی تحریمی ها . پلیس هم دیگر(در این روزها) مانع شادی کردن جوانان نمی شود . اما همین جریان ها می توانند یکی دو ماه دیگر هم وجود داشته باشند ؟ این انرژی ها چند ماه دیگر چگونه تخلیه می شود؟ اصلا فضایی برای آن به وجود خواهد آمد؟ خوشحالم این فضا را دوست دارم اما نگران ترم می کند و این بار می ترسم از هیجان هایی که زود فرو می نشیند . نگرانم از آگاه نبودن و آگاه نشدنمان، از هیجانی که همیشه غلبه می کند چه در پیروزی و چه در سرکوبگری و...!!؟</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">-----------------------------------------------------------------------------</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">این جمله را در یک بحث انتخاباتی با اس ام اس گرفتم . نقل به مضمون اس ام اس : ما هیچ وقت برای آنچه که می خواهیم به پا نمی خیزیم ، گفت و گو و تجمع نمی کنیم . برای نخواستن ها و سلبی بودن ها اما همیشه آماده ایم</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-588973360321672612?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-46862031412897927712009-05-30T23:06:00.021+04:302009-05-30T23:41:00.384+04:30تصاویری محدود از روز و نه شب های قبل از انتخابات<a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiGCtus9CgI/AAAAAAAAAPA/ixJjud5l9f4/s1600-h/ellection3.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341694355180423682" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiGCtus9CgI/AAAAAAAAAPA/ixJjud5l9f4/s320/ellection3.jpg" border="0" /></a><br /><div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiGCoFi1nII/AAAAAAAAAO4/aSxexPIg5rw/s1600-h/ellection2.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341694258232794242" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiGCoFi1nII/AAAAAAAAAO4/aSxexPIg5rw/s320/ellection2.jpg" border="0" /></a><br /><div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiGCiFrBSHI/AAAAAAAAAOw/LEg3yTFx5K8/s1600-h/ellection1.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341694155187898482" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiGCiFrBSHI/AAAAAAAAAOw/LEg3yTFx5K8/s320/ellection1.jpg" border="0" /></a><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiGASMDLKII/AAAAAAAAAOo/BZ7LlqM-ZLw/s1600-h/IMG_1044.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341691682998659202" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiGASMDLKII/AAAAAAAAAOo/BZ7LlqM-ZLw/s320/IMG_1044.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF__plZ3fI/AAAAAAAAAOg/mAqRLjjf29E/s1600-h/IMG_1047.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341691364509343218" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF__plZ3fI/AAAAAAAAAOg/mAqRLjjf29E/s320/IMG_1047.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF_cLOZzHI/AAAAAAAAAOQ/Hl_jEzzGodE/s1600-h/IMG_1039.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341690755064384626" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF_cLOZzHI/AAAAAAAAAOQ/Hl_jEzzGodE/s320/IMG_1039.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://4.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF_QhamCgI/AAAAAAAAAOI/BP3PwntYSd4/s1600-h/IMG_1038.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341690554862668290" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF_QhamCgI/AAAAAAAAAOI/BP3PwntYSd4/s320/IMG_1038.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF_HzlEGNI/AAAAAAAAAOA/mhlWRwx8wWU/s1600-h/IMG_1037.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341690405119596754" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF_HzlEGNI/AAAAAAAAAOA/mhlWRwx8wWU/s320/IMG_1037.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF_AZDmkoI/AAAAAAAAAN4/Hcpf01kk7k8/s1600-h/IMG_1036.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341690277740843650" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF_AZDmkoI/AAAAAAAAAN4/Hcpf01kk7k8/s320/IMG_1036.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://4.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF-211ZaOI/AAAAAAAAANw/RVKL6EJTfi8/s1600-h/IMG_1035.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341690113667197154" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF-211ZaOI/AAAAAAAAANw/RVKL6EJTfi8/s320/IMG_1035.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF-wgDDqTI/AAAAAAAAANo/mqAQ8pS9ymE/s1600-h/IMG_1034.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341690004739696946" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF-wgDDqTI/AAAAAAAAANo/mqAQ8pS9ymE/s320/IMG_1034.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF-mxg6A8I/AAAAAAAAANg/21ws6Wgi0sQ/s1600-h/IMG_1033.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341689837629604802" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF-mxg6A8I/AAAAAAAAANg/21ws6Wgi0sQ/s320/IMG_1033.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF-Y2eiFsI/AAAAAAAAANY/iY-bbz4Q0I4/s1600-h/IMG_1031.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341689598443656898" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF-Y2eiFsI/AAAAAAAAANY/iY-bbz4Q0I4/s320/IMG_1031.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF-O7-g3FI/AAAAAAAAANQ/h966KqBwscE/s1600-h/IMG_1030.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341689428121279570" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF-O7-g3FI/AAAAAAAAANQ/h966KqBwscE/s320/IMG_1030.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF-B5KkbvI/AAAAAAAAANI/1sZvUT7SRw4/s1600-h/IMG_1028.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341689204028239602" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF-B5KkbvI/AAAAAAAAANI/1sZvUT7SRw4/s320/IMG_1028.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF9mSmuzNI/AAAAAAAAANA/HJA7QdqEpaw/s1600-h/IMG_1026.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341688729820908754" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF9mSmuzNI/AAAAAAAAANA/HJA7QdqEpaw/s320/IMG_1026.JPG" border="0" /></a><br /><div align="right"><a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF9Y5hCUPI/AAAAAAAAAM4/1fooDNNn7B8/s1600-h/IMG_1025.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341688499747836146" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SiF9Y5hCUPI/AAAAAAAAAM4/1fooDNNn7B8/s320/IMG_1025.JPG" border="0" /></a> <span style="color:#006600;">این تصاویر محدود است به دو خیابان ( ولیعصر و شریعتی ) و دو میدان ( قدس و تجریش ) ، محدود است به دو زمان (روز و عصر) . شب خیابان ولیعصر بسته است . احمدی نژاد، کروبی و میرحسین چسبیده به شیشه ها و گرفته شده در دست های ماشین سواران می روند و می آیند . اعتماد ملی هم اکثر بنرهایش جمع و پاره شده . متاسفانه نتوانستم از آن ها عکس بگیرم . اما رضایی اخیرا بنر خود را آویزان کرده است<br /></span><div></div></div></div></div></div></div></div></div></div></div></div></div></div></div></div></div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-4686203141289792771?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-91141627714499803722009-05-28T12:00:00.009+04:302009-05-28T15:22:31.418+04:30مصرف « سبز » تبلیغاتی<div align="right"><span style="color:#006600;">فضای خوبی است . یادآور دوازده سال پیش ، به خصوص برای نوجوانان و جوانان . در میادین اصلی و خیابان های منتهی به میادین به شما تبلیغات انتخاباتی می دهند . جوانان ایستاده اند و با هم حرف می زنند و به سوالات رهگذران پاسخ می دهند . همه شان خوشحالند ، بزرگ شده اند ، « یکرنگ » و یک شکل اند و « متمایز » . از یکی دو ماه پیش «ما هستیم » ها روی دیوارجای گرفته بودند ، درست شب قبل از اول خرداد بود که دیدم ماشین ها را تزیین می کردند «میرحسین موسوی» . شنبه دوم خرداد بنرهای بزرگ کروبی و کرباسچی از ستون های شهری بالا رفته بودند . ایستگاه های اتوبوس پر از عکس کروبی بود و میرحسین هم به دیوارها و درها چسبیده شده بود . شهرداری پس کجای این آغاز انتخاباتی قرار گرفته است ؟</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">یکشنبه تک و توک پارچه های نوشته شده شهرداری «محل الصاق پوسترهای تبلیغاتی» را می شد دید ، اما زیاد نبودند . کاندیداها هنوز همه به در و دیوار ها چسبیده اند نه در جایگاه های مشخص شده شان . دو روز هم نگذشته بود کروبی و میر حسین پاره شدند . کروبی و کرباسچی به پایین آمدند ، پاره شدند ...!!!پوسترهای روی دیوارهم یکی بعد از دیگری کنده و پاره می شوند. شهرداری کجاست ؟ </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">این جا ( خیابان ولیعصر و خیابان شریعتی که به میدان تجریش و میدان قدس منتهی می شوند) احمدی نژاد نیست جز یک پارچه نوشته ی «ستاد مردمی محمود احمدی نژاد» با دو شماره تلفن . کروبی هم این جا کمتر است و رضایی را اصلا ندیده ام . چهارشنبه صحنه ی تبلیغات در فضاهای مشخص شده ی شهرداری «داد می زد» : ما به دکتر احمدی نژاد رای می دهیم ، احمدی نژاد ، احمدی نژاد = مردم _ این ها دست نوشته ها یا شابلون نوشته هایی با رنگ سیاه است - و با رنگ سبز -همان جا- دست نوشته هایی که به مقاومت برخاسته اند : میر حسین ، میر حسین موسوی رای ماست ، خاتمی = میرحسین ، میرحسین = کنار زدن گشت ارشاد ، از بین رفتن گشت ارشاد صد در صد تضمینی با میرحسین موسوی . گویا عکس ها ی بی کلام پاسخ گو نیستند . هنوز فضای بی کلام در حاشیه است . این روز ها همه نیاز به کلمات با صدا(حرف و صحبت) و بی صدا(نوشتار) دارند . همه پاسخ هم را می دهند . باید حرف زد و نوشت . فضاهای تبلیغاتی شهرداری کمتر روی خود عکس دارند ، همه سفید مانده اند برای نوشتن و پاسخ یکدیگر را دادن . به نظرمن این دوره تنها فضای مصرف است که می تواند بی کلام و بی صدا سخن بگوید . تبلیغاتی که به کالای مصرفی تبدیل شده با استقبال بیشتری روبه است و جوانان دوستدار تمایز مصرفی را به سمت خود کشانده است . روبان/پارچه ی سبز معنا و کارکرد مذهبی اش را کمرنگ کرده و کارکرد اجتماعی یافته است . مذهبی باشی یا نباشی سبز شده ای . پسر باشی یا نباشی تی شرت سبز را می گیری روی تن یا روی مانتو می پوشی ، شال سبز را سرت می کنی یا دور گردندت می بندی . در این هفته اما مذهب ات در کنار رنگ سبز با روبان یا پیراهن/تی شرت سیاه ات کارکرد اجتماعی اش را پررنگ نشان می دهد . می توانی اقلیت باشی تا با مصرف سبزت تمایز بیابی و مقاومت کنی چه کل ماجرا را بدانی و چه ندانی . از خودت که بگذری ماشینت هم نشانه ی شناختنت است . پوستر به آن می چسبانی و سبزش می کنی . چه هیجانی دارد وقتی جوانان سبز پوش پوستر به دست را در خیابان یا ماشین ها می بینی . با لبخندی از کنارشان می گذری ، گفته اند این نوع تبلیغات خلاف قانون است - شش روزی بود که از شروع تبلیغات می گذشت، چه دیر...!!- اما خوشحالی که هنوز این آدم ها را در خیابان می بینی . خوشحالی که کروبی و میرحسین کنار هم تبلیغ می شوند و خوشحالی مردمی هنوز هستند که با هم درباره ی تنور داغ انتخابات ایستاده در خیابان گفت و گو می کنند . اما وقتی به درون ات می نگری در آن انتها کمی دلت می لرزد و نگرانی . این بار کدام یکی غلبه کرده اند باز هم فقط احساسات یا خرد هم در کنار خود دارد؟ </span></div><div align="right"><span style="color:#009900;"></span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-9114162771449980372?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-70131835328634811332009-04-16T07:43:00.021+04:302009-04-16T09:52:09.319+04:30!... سال های<a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea9zD5oIwI/AAAAAAAAAMw/LRquJt6GhbU/s1600-h/IMG_0762.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5325152294330180354" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea9zD5oIwI/AAAAAAAAAMw/LRquJt6GhbU/s320/IMG_0762.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea9U7QvtzI/AAAAAAAAAMo/bPaUIKTpcC4/s1600-h/IMG_0825.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5325151776615151410" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea9U7QvtzI/AAAAAAAAAMo/bPaUIKTpcC4/s320/IMG_0825.JPG" border="0" /></a><br /><div><div><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea8U-MnJVI/AAAAAAAAAMA/6PJz933s4ns/s1600-h/IMG_0771.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5325150677891491154" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea8U-MnJVI/AAAAAAAAAMA/6PJz933s4ns/s320/IMG_0771.JPG" border="0" /></a><br /><div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5325148076879724226" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea59krFPsI/AAAAAAAAALw/Vo-C-bIvRhI/s320/IMG_0769.JPG" border="0" /><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea5vcD9JzI/AAAAAAAAALo/wIraxmUmpBA/s1600-h/IMG_0774.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5325147834049963826" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea5vcD9JzI/AAAAAAAAALo/wIraxmUmpBA/s320/IMG_0774.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea5i0XJD0I/AAAAAAAAALg/CbQa4aaBJF8/s1600-h/IMG_0789.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5325147617234587458" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 281px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea5i0XJD0I/AAAAAAAAALg/CbQa4aaBJF8/s320/IMG_0789.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea5S7ZdCmI/AAAAAAAAALY/qWmhHGaLUWo/s1600-h/IMG_0784.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5325147344245426786" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea5S7ZdCmI/AAAAAAAAALY/qWmhHGaLUWo/s320/IMG_0784.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea44gJK0pI/AAAAAAAAALI/jAlGwhLBDjM/s1600-h/IMG_0815.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5325146890252767890" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea44gJK0pI/AAAAAAAAALI/jAlGwhLBDjM/s320/IMG_0815.JPG" border="0" /></a><br /><div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5325146243778038258" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea4S31lSfI/AAAAAAAAAK4/flcNfoKsJDw/s320/IMG_0782.JPG" border="0" /><br /><div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea3i7pVDCI/AAAAAAAAAKw/K6W7qKkFJE8/s1600-h/IMG_0775.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5325145420166663202" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/Sea3i7pVDCI/AAAAAAAAAKw/K6W7qKkFJE8/s320/IMG_0775.JPG" border="0" /></a> </div><div><br /><div align="right"><span style="color:#006600;">تورق روزنامه هایی که اصلا در دوران انتشارشان نبودم و فهمیدن فضای آن سال ها مدت ها بعد بسیار هیجان انگیز است (هم تلخ است و هم ... ؟ حسی متناقض است)! سفر به چهارماه نخست سال 1363 با روزنامه ی حزبی جمهوری اسلامی . صفحه ی اول روزنامه پربود از تیترهای درشت صحبت ها : امام،رئیس مجلس،منتظری،نخست وزیر و گاهی هم وزرا . کمتر فضای خالی دیده می شد . روزنامه بوی جنگ می داد ، پر از شهید بود و وصیت نامه هایشان . فقط سیاه بود و قرمز و به ندرت سبز را می شد دید . صفحه های عقیدتی ، شهادت نامه ، پیام شهدا، خانواده ، شکوفه ها، اقتصاد و کارگر، ایران، جهان، پژوهش و... . مقاله ها بی نام و نشان بودند . چه سال های ... سال های بدی بود ... . مصر و «فالانژهای» مصری و لبنان مهمترین خبرهای خارجی را به خود اختصاص داده بودند، گاهی اسرائیل و گاهی هم افغانستان . آن زمان هم (درست مثل امروز) قبل از انتخابات مجلس (دوم) خاطرات مشروطه را مرور می کردند و تاریخ مجلس در ایران ...!!! کاندیداهای حزب همه «خواهر» و «برادر» بودند . مقامات مردم را به حضور پرشور در انتخابات دعوت می کردند تا جواب دندان شکنی به تبلیغات و فضاسازی های آمریکا و همراهانش بدهند . مجلس به دور دوم کشیده شد و برخی از مقامات انتخابات سالم تر و انتخاب افراد شایسته تر را آرزو کردند </span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;">تلویزیون هیچ برنامه ای نداشت ، شاید نقطه ی قوتش برنامه های کودک و نوجوان دو شبکه بود، فقط ! چندین صفحه نیازمندی همه تخلیه ی چاه ، لوله بازکنی، فروش دستگاه های پزشکی ، تامین نیروی موسسات و شرکت ها، حصر وراثت، خرید و تملک اراضی شهری، پذیرش دانشجو و ... . شنبه ها و یکشنبه ها خطبه های عربی نماز جمعه (یا خطبه های نماز جمعه به عربی) چاپ می شد ...!! اواخر اردیبهشت و اوایل خرداد بود که خبرهایی درباره ی اهمیت حجاب شرعی و برخورد با بی حجابی منتشر شد :«تذکر به زنان بی حجاب توسط خواهران و مردان توسط برادران انجام می گیرد» . هر از چندگاهی هم خبری از کوپن بود: صابون، روغن، گاز و ... . چه سال هایی بود ... آن زمان که من نبودم و سن و سالی نداشتم !! سال هایی مملو از ایدئولوژی ... کاش من ...!؟</span></div></div></div></div></div></div></div></div></div></div></div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-7013183532863481133?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-87535676719501068442009-04-09T06:19:00.004+04:302009-04-10T00:27:16.744+04:30ازدواج به سه روایت<div align="right"><span style="color:#006600;">با هم به بانک رفته بودیم . معلم دوم دبستانش را آنجا دیده بود بعد از چند سال . هم خوشحال شده بود هم به فکر فرو رفته بود . می گفت بعد از یک احوالپرسی مختصر و سریع فقط پرسیده بود:«ازدواج کردی؟» گفته بود:«نه». معلمش گفته بود :«قسمت نبوده». وقتی پیش من آمد به شکلی ایستاد که خانم معلم دیگر او را نبیند . می گفت او یک معلم بود ، افسوس می خورم...!! زمانی مهم ترین فرد زندگیم بود، همان هشت سالگی . حالا بیشتر از ازدواج کردن یا نکردن من فکر نمی کند ...!! اصلا نپرسید چه کار می کنم ...!!! نقش خداوند در زندگی این آدم ها بیشتر از خودشان و دیگران است . این ها همان اختیار خدا دادشان را هم به خدا بخشیده اند... ازدواج و «قسمت»؟!! یعنی همان تقدیر . یعنی یک زندگی از پیش نوشته شده . یعنی درهر مکان و هر زمانی خدا جلوتر است یعنی دست خدا بلند تر از دست شما است یعنی بی اختیارید و بی ارده یعنی خدا به جای شما تصمیم می گیرد و یعنی شما نمی بودید بهتر از این بی ارادگی و استفاده از این اصطلاح بود . آخر... او زمانی معلم من بود . معلم هنوز هم برای من فردی است آگاه و «روشنگر» نه نماینده ی جبر وتقدیرگرایی . معلم یعنی مهمترین مرجع زندگی فرد... معلم یکی ازمهمترین اعضای خاطرات کودکی است . می گفت این روایت «تقدیر گرایانه» روایت مادرها و مادر بزرگ ها است . روایت «ماها» شکل دیگری دارد</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">اشتباه فکر می کرد . شاید هم چون مدعی متفاوت اندیشیدن بود سعی می کرد این مسائل را نبیند . می گفت مشاهدات و تجاربش او را به این نتیجه رسانده اند که تمایل برای ازدواج کردن در میان جوانان کم شده است . آن ها ترجیح می دهند دوران بیشتری را مستقل و مجرد زندگی کنند و مسئولیت کمتری داشته باشند . مشکلات اقتصادی و سختی دو تا شدن هم بر آن افزوده می شود . مسئله به این راحتی برایش تحلیل نمی شد . بعضی ازدواج می کنند تا مسئولیت ها و محدودیت های خانوادگی را کمتر کنند . بعضی ازدواج می کنند چون« دیگر باید ازدواج کنند» و این «شانس» و فرصت را نباید از دست بدهند . این اتفاق، پیش نویش خداوند از زندگی آن ها نیست . «شرایط به گونه ای فراهم می شوند» که خب،«شانس آورده » آورده اند ... . خداوند مستقیم «قسمت» شان را به آن ها نداده وهمدست با همسر به سراغشان نرفته است . در روایت «ماها» شانس گویا نام دیگر خداوند (قسمت) شده است و موقعیت ها و شرایط (محیط پیرامون) نه تقدیر که شاید واسطه ی رسیدن به آن باشد . در این روایت حضور خدا کم رنگ شده و تعاملات میان فاعلان و چیزی ورای آن اهمیت پیدا می کند علتی که دیگر ماورایی نیست </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">ماجرای دیگری تعریف کرد: داستان آشنایی منجربه ازدواج دختری با کارگردان ایتالیایی تناتر . از شانس آن دختر وضعیت خودش می گفت که پسری در جمعشان گفت این شانس نیست «دختره زرنگ بوده» ... !!! دختر دیگری هم این حرف را تایید کرده و گفته ما را اینگونه نبینید دخترها امروز خیلی زرنگ شده اند . روایت دیگر«ماها» نه تقدیر است ، نه شانس ، «زرنگی» با معنا و لحن کنایه آمیزش از توانایی ها و استعدادهای فردی فاعلان می گویند . در این روایت دختران سوژه های فعال ، توانا، با استعداد و مختار تعریف می شوند و پسران مفعولین ساده ای هستند که «شانس بیاورند طرفشان دختر خوبی باشد»...!!! این روایت را هر دو جنس پذیرفته اند . پسران بعد از واگذاری عرصه به دختران، بازی گردانی آن ها را نظاره می کنند و گاه مقهور واگذاری خودشان می شوند . شاید این دختران نا خواسته دارند ناخواسته انتقام گذشته ی تاریخی خود را می گیرند، اگرچه گمان نمی کنم تا این حد آگاه باشند... البته در این دنیای چند روایتی ، به نظر من روایت «شانس» بیشتر غلبه دارد و دیگری تنها در بین جمع های خاصی دیده می شود . تو چه فکر می کنی ؟</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-8753567671950106844?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-32262763500838485952009-03-08T21:54:00.015+03:302009-03-15T22:32:49.361+03:30<a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SbRtOc3rlJI/AAAAAAAAAKo/i4Z7o2ZLaeQ/s1600-h/feminism.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5310989955611989138" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SbRtOc3rlJI/AAAAAAAAAKo/i4Z7o2ZLaeQ/s320/feminism.jpg" border="0" /></a><br /><div align="right"><span style="color:#006600;">شرایط به گونه ای بود که انتظار می رفت هیچ برنامه ای نباشد ... در حیاط برگه های رنگی - زرد،صورتی،آبی - را پخش می کردند(سمت راست کبوتری در حال اوج گرفتن بود،سمت چپ کبوترهم هر کلمه ی عبارت«برابری رهایی است» با سایه اش به بالا می رفت،در پایین صفحه نوشته شده بود8 مارس،روز جهانی زن گرامی باد . گوشه ی پایین سمت چپ هم آرم انجمن علمی پژوهشگری چاپ شده بود) . چند دقیقه بعد گفتند برنامه ای ساعت دوازده در سالن مطهری برگزار می شود . لباس های رنگی پوشیده بودند . گویا دیگر امروز ایرادی نداشت روسری سرشان کنند . دختران برگزار کننده ی مراسم همگی شال سفید بر سر و یا دور گردن داشتند . یکی نشانه ی جنس مونث را به گردن آویخته بود و دیگری آن را گوشه ی شال سفیدگردنش کشیده بود . سالن تقریبا پر شده بود از دختران . اولین زن سخنران از روی کاغذش موج های فمینیسم و اصول نظری شان را توضیح داد . دومین سخنران زن قبل از آمدن،فرزند کوچکش را به مادر و همسرش سپرده بود . او با نگاهی انسان شناسانه از ابتدا شروع کرد و از روی متنش نظریات مختلف درباره ی کار خانگی زنانه را خواند (اما آماده نبود هنوز،گویا) . اولین و آخرین مرد سخنران هم با صدایی آرام از نظریات ساختار گرا و پسا ساخنارگرا در حوزه ی فمینیسم گفت و جلسه تمام شد</span><br /></div><div align="right"><span style="font-family:arial;color:#333333;"><strong>ساعت یک ربع به چهار خیابان جلفا</strong></span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;">به نظرم هوا هنوز آن قدر گرم نشده که دختران و زنان شال سفید بر سر کنند . یک خانم و یک دختر جوان با شال سفید در خیابان راه می رفتند</span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;"><strong><span style="color:#333333;">ساعت شش خیابان انقلاب</span></strong><br /></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">ون منتظر پر شدن صندلی های خالی اش است . رئیس خط می گوید خانم شما بیا جلو این آقا برود عقب . دختر هم می گوید نه،دائم باید پیاده شوم . به دختر دیگری می گوید برو عقب که دو آقا جلو بنشینند . دختر کیفش را برمی دارد و می گوید حالا چه می شود آقایی بین دو دختر بنشیند؟ شما هم با این جدا کردن ها شورش را درآوردید . ذهنتان بیمار است<br /></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">چند ماه پیش بود،راننده پیکان تنها کسانی را سوار می کرد که پول خرد داشتند . خانمی که پول خرد نداشت پیاده شد . خانم دیگری نشست ، آقایی سوار شد بعد از چند دقیقه خانم دیگری . دو-سه متر جلوتر راننده ایستاد و با عصبانیت به خانم گفت شما پیاده شوید تا آن آقا هم پیاده شود بعد شما بنشینید تا آن آقا بنشیند . خانم گفت من راحتم ، راننده عصبانی شد گفت نمی شود . خانم که به شدت عصبانی شده بود گفت ذهنتان بیمار است . مرد نشست و در را محکم بست . راننده گفت ناراحت هستید پیاده شوید</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"><strong><span style="color:#006600;"></span></strong></div><div align="right"><strong><span style="color:#333333;">نوزدهم اسفند</span></strong></div><div align="right"><strong><span style="color:#006600;"></span></strong></div><div align="right"><strong><span style="color:#006600;"></span></strong></div><div align="right"><strong><span style="color:#006600;"></span></strong></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">ساعت یک . بانک تجارت - میدان رسالت . مادری با پسرش وارد بانک شد ، مادر به خانم پشت باجه کاغذی را نشان داد . خانم گفت پسرتان مشکل دارد؟ مادر تایید کرد . خانم پشت باجه گفت شما قانونا نمی توانید حتی اگر فرزندتان مشکلی داشته باشد . زیر هفده سال پدر ولی قهری(!) است او باید بیاید . شما نمی توانید . مادر با ناراحتی از بانک خارج شد</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">ساعت پنج . سر کلاس . استاد گفت یکی از دوستانم زندگی اش به هم ریخته بود و تصمیم داشت طلاق بگیرد . به او پیشنهاد کردم زنش را بزند ... با توجه به شناختی که از زندگی اش داشتم گفتم زنت از تو انتظار دارد که اینگونه با او رفتار کنی . الان هشت ماه است به خوبی با هم زندگی می کنند . این وضعیت جامعه ما است : توده ی زنان مردان «با ابهت» را ترجیح می دهند . ممکن است به زبان نیا ورند اما دوست دارند مردان با آن ها برخورد کنند . مردان متاهل کلاس استاد را تایید کردند . قابل پیشبینی است ، دختران اعتراض کردند با وجود آن که معتقد بودند بعضی از زنان هم اینگونه اند </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-3226276350083848595?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-5915334406014346062009-02-24T23:47:00.009+03:302009-02-27T21:43:34.413+03:30وبر در ایران...!!؟<div align="right"><span style="color:#006600;">باز هم همان بحث رایج دانشجویی انتقاد از اساتید و ساختن طیفی از آن ها در جریان یک مقایسه ی کاملا تجربی . بعد هم افسوس های همیشگی . هر دویشان در کتابخانه بودند و برای رفتنن به کلاس آمده می شدند </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">گفت: من از دو چیز ناراحتم . یکی اینکه چرا این جا به دنیا آمدم و دیگه این که دخترم</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">ابروهایش بالا رفت و گفت: مخااااالفم . بازم مشخص کردی چقدر ضد ملیتت هستی ...!! اما دختر بودن ... به نظر من یک بحث اجتماعی و فرهنگیه که می شه مقابلش ایستاد</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">خندید و گفت : مشکل واقعا از فیزیولوژیه </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">گفت: من حرف سیمون دوبووار رو قبول دارم که تو زن می شی</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">گفت: نظرش بعدها رد شد</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">گفت: اما واقعیتیه که می بینیم و اون چیزی که همه ی زنا ازش می نالن بیشتر بعد اجتماعی- فرهنگیشه نه جسمانیش </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">گفت : تو یه مصاحبه با هانا آرنت پرسیدند نظرتون چیه ،چه احساسی دارین به عنوان یک زن فیلسوف در میان مردان قرار گرفتید؟ گفته اشتباه نکنین من فیلسوف نیستم ... من فلسفه خوندم تا اندیشیدن رو یاد بگیرم و گرنه فلسفه کاری مردونه ست</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">قیافه اش جمع شد - دهان،ابروها و بینی همه در وسط صورتش جمع شدند- گفت: آخه </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">گفت: علم ثابت کرده که مغز زنا کمتر از مردا فعالیت می کنه و توان ذخیره سازیش بیشتره</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">همچنان قیافه اش جمع بود، مشخص بود نمی تواند این حرف را به راحتی قبول کند . با خنده ی تلخی گفت : اما آموزش و پرورش ایران به نتیجه ی دیگری رسیده . چون توان یادگیری دختران بیشتر از پسراست ، بهتره دخترا توسال های تحصیلی معطل پسرا نشن تا ازدواج شون هم به تاخیر نیفته ! بازم می گم این تفاوت برای من اجتماعیه . این شرایط اجتماعی- فرهنگیه که به اون تفاوتای جسمانی دامن می زنه</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">گفت: حالا فکر کن ببین وبر می تونست تو ایران وبر بشه؟</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">خندید و گفت: خب نه... !!! نه اون شرایط اجتماعی رو داشت و نه اون پایه های فلسفی رو . «اندیشه» در ایران...؟ نفس عمیقی می کشد </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">بهم گفته بود اگه واقعا می خوای علوم اجتماعی بخونی از ایران برو...!! می دونی مشکل اساسی مون چیه ؟ «شرایط امتناع» درعلم (به خصوص حوزه ی علوم انسانی) . مبانی فلسفی که نه تنها تجدید نشدن که اصول قدیمیش هم نقد و بازبینی نشدن . اونوقت علم </span><span style="color:#006600;">معلقه بین زمین و آسمون ... . طولانی مکث می کند . وبر در ایران...!!؟</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-591533440601434606?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-60895256205264832242009-02-15T22:42:00.005+03:302009-02-16T15:03:49.848+03:30نوستالژی اندیشه<div align="right"><span style="color:#006600;">از تابستان دارم به این فکر می کنم که ما (به خصوص در حوزه ی معماری و نقاشی )همچون گذشته سبک و مکتبی نداریم (انقلاب را مبدا زمانی خودم قرار داده ام)، به این نتیجه رسیدم که اندیشه ای نداریم . ایجاد کردن ، اندیشیدن ...!!؟ </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">جلسه ی اول بود . بخشی از دانشجویان می شناختندش یعنی گفتند تعریفش را شنیده اند. استاد گفت اگر سوال شخصی از من دارید بپرسید ، دانشجویان از سن و تحصیلات استاد پرسیدند . دیگر یا سوالی نداشتند یا خجالت کشیدند... کمی صدای پچ پچ می آمد . قبل از این که استاد از شیوه ی کار خود بگوید دختری پرسید منابع امتحان را ننوشته اید ...!! استاد شیوه ی کاری خود را توضیح داد . دختری گفت جزوه ای را که ترم های پیش می دادید کی به ما می دهید؟ استاد لبخند تلخی زد . دختری گفت امتحان چند نمره دارد؟ استاد موضوع کنفرانس ها را خواند ، داوطلبان اندکی دست را بالا بردند . استاد گفته بود برای کار مقاله ی پایان ترم حداقل سه نفر و حداکثر پنج نفر باشید اما کنفرانس براساس تجربه ام یک نفره ارائه شود بهتر است . ناگزیر به دلیل جمعیت زیاد کلاس بعضی از کنفرانس ها را دو نفر بر عهده گرفتند </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">استاد از همان اول به بچه ها گفته بود کار گروهی است اما من متنی را از شما می خواهم که گویی یک نفر آن را نوشته است . دانشجویی گفت من یک نفره برای کنفرانس راحت ترم ... استاد خندید . پسری گفت چرا انقدر بر گروهی بودن مقاله تاکید می کنید؟ استاد گفت : تعدادتان زیاد است نمی توانم در کنار برگه هایتان مقاله ی 30 نفر را بخوانم . دلیل مهم تر اهمیت و ضرورت کار گروهی است . شما باید درباره ی موضوعی که می خواهید بنویسید با هم حرف بزنید ، بحث کنید و حداقل تا پایان ترم سه چهار بار دور هم جمع شوید !! بله می دانم کار گروهی را یاد نگرفته ایم و سخت است اما باید تمرین را شروع کرد </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">لحن استاد همچنان جدی بود و این بار با تاسف بیشتری ادامه داد فضاهای بالاتر آکادمیک ما هم اینگونه است ، هیچ کس با دیگری وارد گفتگو و ارتباط نمی شود . در همایش ها و جلسات همه می آیند حرف خود را می زنند و می روند . کمتر پیش می آید جواب مقاله های هم را بدهند ، هم دیگر را نقد کنند و تولید ... !!!! عادت کرده ام به سنگین شدنم بعد از این نوع کلاس ها...! چه می خواهیم بر سر اندیشه بیاوریم ...؟! به کجا می رویم ؟ اصلا به جایی می رویم...!!!!!؟ </span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-6089525620526483224?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-88030240412622699702009-02-06T00:21:00.007+03:302009-02-06T12:32:51.608+03:30واژه ی مناسب<div align="right"><span style="color:#006600;">بار دیگر با این مسئله برخورد کردم . اولین بار در آلبانی بود که این موضوع توجه ام را جلب کرد . به همان اندازه که برای ما جالب بود مردم آلبانی مسلمانانی هستند که کمتر از نمادهای پوششی استفاده می کنند1 ، وضعیت ایرانی ها هم برای افرادی که آنجا دیدیم جالب بود و دائم سوال می پرسیدند : شما «کرویان»2هستید یا «پرتیکان»3 ؟ هرچه فکر کردم نتوانستم معادل فارسی رایجی برای این دو واژه پیدا کنم ...!! به این نتیجه رسیدم که چنین تفاوتی چندان برای ما جا نیفتاده است و اصلا این تفاوت محل بحث و مجادله است و چالش برانگیز می باشد . شما «باور/ایمان» دارید یا «عمل» می کنید؟ در پاسخ به این سوال ما کمی فکر می کردیم و با مکث جواب می دادیم . همیشه آموخته بودیم (در درس ها) که یک عمل دینی همراه با باور دینی است و برعکس و اگر باوری بی عمل باشد ، باور و ایمان واقعی نیست . آرام آرام آموخته هایمان از تجارب مان فاصله گرفتند و در زندگی روزانه مان دریافتیم که می توان ایمان داشت اما عمل دینی نکرد . اولین باری بود که با چنین سوالی روبه رو می شدیم و هیج وقت به فکر واژه ی خاصی برای توضیح موقعیت خودمان نبودیم . این وضعیت را نه با یک واژه-صفت- که غالبا با مجموعه ای از عبارت ها،مثال ها و بیان تفاوت ها مشخص کرده ایم . همچون کاری که من دیروز انجام دادم و مجددا به یاد این موضوع افتادم که به جای این همه توضیخ از چه صفاتی می توانم استفاده کنم </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span><br /> </div><div align="right"><span style="color:#006600;">او آدم مومنی است -</span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;">خب خیلی ها مومن اند اما این گونه فکر نمی کنند-</span></div><br /><div align="right"><span style="color:#006600;">آره درست می گی ، اما نمی خواهم بگم حزب اللهی . بار منفی زیادی منتقل می کنه و خیلی سیاسی می شه-</span></div><br /><div align="right"><span style="color:#006600;">خب متعصب است-</span></div><br /><div align="right"><span style="color:#006600;">آره ، مومن است و کمی متعصب ، با این ظاهر اما حزب اللهی نیست</span><span style="color:#006600;">-</span></div><br /><div align="right"><span style="color:#006600;">نه اصلا می دونی حسابی «اهل عمله» نه فقط کسی که «ایمان داره» یعنی...!؟</span><span style="color:#006600;">-</span></div><br /><div align="right"><span style="color:#006600;">و توضیحات همچنان ادامه داشت</span></div><br /><div align="right"><span style="color:#006600;">نه...! هنوز تفکیک این دو صفت (که جایگزین های مناسب فارسی شان را پیدا نکرده ام) جا نیفتاده است . هنوز رابطه ای میان شان وجود دارد ... هنوز ایمان تنها صفتی است با بار منفی ، در حالیکه هر دو صفات انسان های مذهبی است اما یک صفت قوی تر از دیگری . ما هم آن زمان بعد از چند لحظه مرور اعمال و رفتارمان جوابشان را دادیم ... سوال برای مان کمی عجیب بود ... ما هم گویا تکلیف مان را هنوز با این تفکیک مشخص نکرده و خود را به عنوان موصوف این صفات نشناخته بودیم </span></div><br /><br /><div align="right"><span style="color:#006600;">---------------------------------------------------------------------</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"> 1- درمیان مسلمانان آلبانی کمتر زنان با حجاب می توان دید . می گفتند این مسئله به در دوران کمونیسم مربوط می شود که نباید از نمادهای مذهبی استفاده می کردند </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">2-croyant/believer صفت کسانی که چیزی را باور دارند ، به چیزی ایمان دارند ، باور و ایمان دینی </span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;">3-pratiquant/churchgoer</span> <span style="color:#006600;">صفت کسانی که اهل عمل اند ، عمل دینی</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-8803024041262269970?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-57886160233344394152009-01-30T13:25:00.015+03:302009-01-30T16:37:50.837+03:30!!...اعتراف<div align="right"><span style="color:#006600;">چهل و شش روز می گذرد... . «اگر زندگی کافی بود ادبیاتی به وجود نمی آمد»(1) . </span><span style="color:#006600;">پس چرا نمی نویسم ؟ دیگر فاصله ی زمانی میان نوشته ها کمتر درد دارد . عجب معجونی است این زمان... هم درد است و هم درمان . درد بسیار دارد آن زمان که می گذرد و با گذرش همه چیز را می برد، هر آنچه را که در بی قلمی بر سر زبان و در دایره ی سر جاری بود با تمام شور و نفوذش . بیان می شد، دفاع می شد و با جدیت کاغذ وقلم را نشانه می گرفت ... اما زمان می گذشت و می گذشت، می رفت و می رفت یا فکر فراموش می شد و یا شور و نفوذش کم رنگ و کم رنگ تر می شد... . دفترچه ی کوچک جیبی تقریبا دم دست است و نیست ، قلم هم هست و نیست... قبلا هر دو دم دست بودند... . همه حرف شده ام بدون اثری قابل رویت. برای خودم و اطرافیانم صدا شده ام... . وقتی فقط صدا باشی خودت هم با زمان خودت را زود فراموش می کنی، آنقدر زود که خودت را هم نمی شناسی ، اثری نگداشته ای تا به «خودشناسی» برسی...!!! می بینی، می شنوی، می فهمی اما ... اما تا اثری از آن ها برجای نگذاری به ژرفا نمی رسی... شاید هم رسیدی اما فراموش می شوی . اطمینان دارم هم فراموش می شوی و هم فراموش می کنی . این زندگی کافی نیست . خودت هم می دانی . می دانی نوشتن برای عده ای«کمبودی را جبران می کند»(2) و می دانی یکی از کارکردهایش هم برای تو همین است،علاوه بر کارکرد روانی و آرامش دهندگی(سبک کنندگی اش)،همینطور می دانی«مطلع»نیز هست (3). پایان هر نوشتار شروعی است برای نوشته های بعدی، یعنی باید این گونه باشد. همیشه باید مطلع باشد نه تنها برای خودت حتی برای دیگری . در تاثیر نخست اگر آغاز اندیشیدن باشد تاثیر دوم باید همان باشد که به نوشتار درآید، بی نوشتار (بی اثر)چنان مغلوب زمان می شوی که به راحتی خودت را فراموش می کنی . نوشتار(اثر) مطلعی است برای تدوام که پایانی ندارد مگر آن هنگام که اندیشیدن متوقف شود</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">نوشتار برای من این جا اهمیت بیشتری دارد(براساس تجربه ی زیسته ام) زیرا من از راه دیگری نمی توانم فکرم را اثر کنم اما آن را تنها راه نمی دانم . اثر هنری(نقاشی،موسیقی،مجسمه سازی،رقص،عکس و...)همگی اندیشه را اثر می کند اما مخاطبین خاص خود را دارند، اگر در کنار این آثار، اثری از نوع نوشتار هم تولید شود به تکمیل بیان اندیشه کمک می کند و شاید هم حلقه ی مخاطبین را بازتر کند </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">امروز بر خلاف گذشته آدمی به راحتی می تواند هر آنچه را می اندیشد اثر کند و در حالت اثر(مکتوب بودن) مطلع خودش و دیگران باشد . امروز راحت تر اندیشه ی اثر شده مبادله می شود و مطلع می گردد (بهترین نمونه اش همین فضا است) . دعوت همه به نوشتن با توجه به کارکرد روانی و غلبه کنندگی اش بر زمان(خودشناسی) درست در ایامی که خودم دست از آن کشیده بودم بدترین و دردناک ترین فعل بود ... بعد از تجربه ی کارکردهای قبلی نوشتن این بار کارکرد دیگری را به تقسیم بندی ذهنی ام اضافه کردم : «مطلع بودن» به خصوص در گام اول، مطلع بودن برای خود که نوعی غلبه بر زمان و فراموش نکردن خود است</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">-------------------------------------------------------------------------------</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"></div><div align="right"><span style="color:#006600;"></span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">اول تصمیم داشتم درباره ی بازی های کلامی روزمره مان بنویسم با توجه به نمایشنامه ی «سه روایت از زندگی»اثر یاسمینا رضا که یک ماه پیش خوانده بودم . وقتی شروع کردم به نوشتن دیدم دارم اعتراف می کنم و دیگر جلوی خودم را نگرفتم</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">فرناندو پسوآ،شاعر فرانسوی-1</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">نظر یاسمینا رضا درباره نوشتن در مصاحبه اش با مجله لیر، سپتامبر2005 -2 </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">3-ouvertureاصطلاحی فرانسوی که یکی از ویژگی های ساختار نوشتاری محسوب می شود . هر متن(به ویژه متون علمی) معمولا با یک سوال (و یا به گونه ای)تمام می شود که نشان دهنده ی باز بودن قلمرو آن موضوع خاص برای ادامه دادن پژوهش است</span></div><div align="right"></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-5788616023334439415?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-71325101804648850822008-12-16T23:50:00.009+03:302008-12-17T09:29:04.539+03:30«...»<a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SUhcXIRA7rI/AAAAAAAAAHk/9hjm53Lz_i4/s1600-h/African+statue.jpg3.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5280572115517501106" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SUhcXIRA7rI/AAAAAAAAAHk/9hjm53Lz_i4/s320/African+statue.jpg3.jpg" border="0" /></a><br /><div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SUhbvYpx9-I/AAAAAAAAAHc/oPcbc8MqF5Y/s1600-h/African+statue.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5280571432721577954" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SUhbvYpx9-I/AAAAAAAAAHc/oPcbc8MqF5Y/s320/African+statue.jpg" border="0" /></a><br /><br /><div align="right"><a href="http://4.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SUhbvMfdo5I/AAAAAAAAAHM/6a45YTuNsh4/s1600-h/African+statue.jpg4.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5280571429457077138" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SUhbvMfdo5I/AAAAAAAAAHM/6a45YTuNsh4/s320/African+statue.jpg4.jpg" border="0" /></a><span style="color:#006600;"><br /></span><div><span style="color:#006600;">همیشه چیزی برای گفتن هست ، اما بیشتر حدیث نفس شده است . در ذهن است و بین من و من ، دیده نمی شود ... تعلقاتی کم شده است ... شاید نتیجه ی تلفیق است ... می شود؟ بهانه است؟</span></div><br /><div><span style="color:#006600;">جمعه عصر بدترین زمان هفته بود که تنها در نبود هیج همراهی به فرهنگسرای نیاوران رفتم . بعد از دیدن گالری (1) - عکس های تنهایی کیانیان- و به وجد آمدن از دیدن آنچه تا به حال ندیده بودم به گالری (2) رفتم -نمایشگاه صورتک های آفریقایی- . مجسمه ها و صورتک های چوبی در فضایی با موسیقی آفریفایی پذیرای بازدیدکنندگان بودند . کسی اطلاعاتی بیشتر از آن چند تکه کاغذی که در کنار بعضی از آثار چسبانده بودند به شما نمی داد،البته در مورد قیمت ها - که همگی بالای بیست و پنج هزار تومان بود- راحت تر توضیح می دادند . اغلب صورتک ها در اجرای مراسم آیینی رقص قبایل استفاده می شوند و جنسیت مشخصی ندارند،مجسمه های بزرگ -در نمایشگاه-اما همگی زن بودند . زن های چوبی سانسور شده...!(فقط کسی حجاب از مجسمه ی دم در برداشته بود!) . خانمی که پشت میز نشسته بود می گفت اگر این کار را نمی کردیم اجازه ی نمایش آثار را به ما نمی دادند . خب در فرهنگ آن جا این مسئله طبیعی است اما این جا ... خودتان که بهتر می دانید... . «مسئله طبیعی» ... یاد فیلم مستندی افتادم که از یکی از قبایل آفریفایی دیده بودم . جمع زنانه ای که با هم می رقصیدند و تنها پایین تنه هایشان را پوشانده بودند . یاد بدن های زنانه ای افتادم که «باریک اندامی»برایشان معنا نداشت و مانند همین بدن های چوبی بودند . تکرار این ظاهر فیزیکی در این نمادها و متن های فرهنگی معنا داریشان را فریاد می زند . حال با پرده ها و حجاب هایی فرصت انتقال معنای کامل از آن ها گرفته می شود به خصوص وقتی هیچ کسی در کنار این پوشش نیست تا توضیح دهد وهیچ کس - یا کمتر کسی -هم توضیح نمی خواهد </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">بعد از انقلاب مجسمه ی مادر در پارک ملت «حجاب» بر سر کرد ، مجسمه ی مادر هم در میدان محسنی با «حجاب» ساخته شد . مجسمه ی زن ... ؟ دیگر مجسمه ی زنی نداریم... بدن (زنانه) ممنوع است . پرداختن به آن انحراف محسوب می شود (به خصوص،در حوزه ی علوم اجتماعی و هنر)،پایان نامه ای (با موضوع باریک اندامی در بین زنان) به سختی برای دفاع پذیرفته می شود نمایشگاه نقاشی و گالری تعطیل می شود،«رقص» به عنوان یک هنر هنوز خط قرمزی پیرامون خود دارد و به رسمیت شناخته نمی شود و ... و ما خوش بینانه مثلا فکر می کنیم که هیچ راه دیگری نیست و همه چیز در جای خود است... !!؟ </span><span style="color:#003300;"></span></div></div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-7132510180464885082?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-54090255634253250922008-11-14T19:20:00.005+03:302008-11-14T23:53:36.922+03:30!!!مسئول دم در رئیس<div align="right"><span style="color:#006600;">چهار هفته می شود ...!! همین . بی بهانه وبی دلیل </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">چهارسال پیش بود که مرکز اطلاعات -ایران داک- با پانصد هزار ریال سی دی وورد یک پایان نامه ی کامل را در اختیار متقاضیان قرار می داد ...!! همان زمان ها هم تعجب کرده بودیم و از بی ارزش شدن کارها و تحقیقات صحبت کردیم تا رسیدیم به موضوع «اخلاق» . هفته ی پیش هم که به دانشگاه تربیت مدرس رفته بودم با خودم همان بحث ها را کردم و باز رسیدم به «اخلاق» ...!!! بحثی که دیگر برای من جز انتزاعی کم مصداق نشانی ندارد و هرجا مصادیقش را ببینم ابراز خوشحالی می کنم(اغراق است یا تیره بینی ...!! چنین احساس می کنم!) بحث اما این نیست . موضوع من آن لحظه ای است که چشمانم از تعجب گرد شده بود ، با خود می خندیدم و سلسله مراتب بوروکراسی را مرور می کردم </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">دانشجویان سایر دانشگاه ها تنها می توانند شنبه تا چهارشنبه از ساعت دو تا هشت از کتابخانه ی مرجع دانشگاه تربیت مدرس استفاده کنند. دانشگاه امکانات خوبی در اختیار دانشجویان می گذارد . سرچ پایان نامه و کتاب . پایان نامه های سال های اخیر اکثرا به صورت پی دی اف درآمده اند و شما همان لحظه می توانید پایان نامه کامل را در اختیار داشته باشید . اگر هم پی دی اف موجود نباشد ،مجلد آن در طبقه ی بالا در اختیارتان قرار می گیرد . به شما اجازه می دهند با پرداختن هزینه ای به شماره حساب معینی بعد از سه چهار روز کل پایان نامه را در دست داشته باشید و خوشحال از دانشگاه خارج شوید </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">پایان نامه ای را که من انتخاب کرده بودم پی دی اف نداشت و کپی چند صفحه ای اش هم همان روز آماده نمی شد . فردای آن روز هم من نمی توانستم عصربه آنجا بروم . «مسئول بخش پایان نامه ها» گفت اگر دم در به شما اجازه ورود بدهند می توانید ازپایان نامه فردا صبح استفاده کنید . با «مسئول دم در» که برای من مقامی بالاتر از مسئول بخش پایان نامه داشت (راه گشا بود) یک ساعتی صحبت کردم تا بتوانم اجازه ی ورود فردا صبح را بگیرم . "یعنی در این قواعد اداری شما یک را ه کوچک برای یک استثنا باز نیست؟" با جدیت گفت نه ...! "مگر می شود،این همه قاعده همه شان دقیق رعایت می شود؟ حتما یک راهی هست که شما بتونید به من کمک کنید . فقط همین یک بار". دیگر از دستم خسته شده بود و گفت شما فردا بیایید انشاالله می شود کاری کرد . «انشاالله یعنی بله دیگه...؟" گفت شما فردا بعد از هشت بیایید ... ببینیم چه می شود . مطمئن بودم که دیگر مقامی مهم تر از «مسئول دم در» این جا نیست و مشکلم برطرف خواهد شد . صبح روز بعد ساعت هشت و نیم با احساس استثنا بودنم هنگام ورود به کتابخانه «مسئول دم در» من را با مقامی بالاتر از خودش آشنا کرد . خانم «مسئول بخش برنامه ریزی» ! تمام آنچه را برای مسئول دم در گفته بودم برای «مسئول برنامه ریزی» هم توضیح دادم . از من اصرار و از او انکار ."هیچ راهی برای خروج از قواعد این جا وجود ندارد. مسئول دم در هم نباید چنین حرفی می زد . او مسئول نیست و اجازه ی چنین کاری را ندارد" . با عصبانیت کیفم را از دم در گرفتم که «مسئول دم در» گفت آن خانم اجازه نداد،نه ؟ سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم ..."دخترم صبر کن ،عصبانی نشو " . به سمت اتاق «خانم برنامه ریز»- مقام بالاترش- رفت . خانم مسئول در اتاق نبود . به آرامی به سمت من آمد «مسئول دم در»:"کیفت را بده و بورو بالا". بسیارتعجب کردم . خانم مسئول برنامه ریز،آقای مسئول دم در ،آقای مسئول پایان نامه یا ...نرده بان سلسله مراتب را تغییر دادم آقای مسئول دم در،آقای مسئول بخش پایان نامه و...و شاید خانم مسئول برنامه ریز... یعنی مسئول دم در همان قدر به هدف نزدیک است که آبدارچی یا هر مقام دیگری در پله ی پایین نردبان </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">... بار دیگر دریافتم که قدرت نفوذ را باید در پله های پایین جستجو کرد </span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-5409025563425325092?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com8tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-38300357593810265722008-10-17T08:36:00.008+03:302008-10-17T10:36:08.944+03:30بهانه ي نوشتن يا شروع مجدد !؟<div align="right"><span style="color:#006600;">ده هفته مي شود . چقدر طولاني شده است . فراموش کردم همه چيز را . نه دستم با دکمه ها آشنا است و نه قلمم با کاغذ . «خود قهري» شايد بهترين ترکيب براي وصف چنين احوالاتي باشد . موضوعات از راه هاي ذهن رد مي شدند و بدون هيچ توقفي مي گذشتند ، گاهي بخشي از افکار که قرار بود نوشته شوند با کلمات بيرون مي ريختند و ... به همين جا ختم مي شد . چون چارچوبي نداشت نوشته نمي شد تا زمانيکه ساختار پيدا کند . اوايل جواب ديگران را دادن سخت بود که چرا وبلاگ به روز نمي شود و سخت تر از آن جواب دادن به خودم بود . دائم کسي در گوشم زمزمه مي کرد وعلت را مي پرسيد : همه شروع کردند به نوشتن و تو دست کشيدي ...!! اصلا فکر مي کني ؟ اطرافت را مي بيني؟ کجاست عينک دانش و خوانده هايت که با آن مي ديدي ؟ جواب همه ي سوال ها منفي بود ... .هفته هاي اول سخت بود اما بعد سعي کردم ديگر به خودم جوابي ندهم ... . اصلا در فضاي موجود نبودم . هيچ نمي فهميدم ، پيرامون را درک نمي کردم ، مي خواندم ، مي شنيدم ، مي ديدم و بدون توقف و تامل مي گذشتم . فاصله اي بود بين جسم و روحم ، بين خودم و اطرافم ، فاصله اي که هر روز عميق تر مي شد و سرم سنگين تر </span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;">يکي گفت سخت مي نويسي ، ديگري گفت سخت مي گيري ، يکي گفت چرا از سفر مشهد ننوشتي و ديگري سفرنامه ي ترکيه- آلباني را طلب کرد . همه درست مي گفتند اما من گرفتار «چيزي» بودم که براي خودم هيچ نامي ندارد، تنها مي دانم گيج و منگ بودم - درفاصله ي عميق به وجود آمده بين «خود پيشين» و جهان بيرون از خودم افتاده بودم - چند روزي است که بهتر شده ام . در سفرها آن «عينک» چشمم را خسته کرده بود و بيشتر بالاي سرم بود . بعد از سفر فهميدم کاش آن عينک را بيشتر مي زدم و زودتر مي نوشتم . البته هميشه براي سفرنامه - براي من - قلم با کاغذ راحت تر است اما «خود سانسوري» مي تواند دليل ديگر ننوشتن در اين وبلاگ باشد. «خود قهري » يا همان «چيز» بي تعريف بايد هرچه سريع تر بر طرف مي شد و گرنه زماني بود که از دست مي رفت . « زمان» ... !!در اين احوالات «غار تنهايي» و پشت کردن به هرآنچه من را به ديگران مربوط مي ساخت (هر نوع وسيله ي ارتباطي) راه حل پيشنهادي ام به خودم بود . چند روزي را در اين غار سپري کردم ، احساس کردم از آن «فاصله» کمي خارج شدم و سرم سبک شده است اما راه حل بي فايده اي بود . به اجبار «زمان»، «عقل» و آن که هميشه و همراه من در گوشم زمزمه مي کند از غار بيرون آمدم . نا خودآگاه ، گويا عينک را بر چشم زده بودم ، پيش خودم نتايج غار تنهايي را بررسي مي کردم، نتايج قابل ملاحظه اي نبود </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">به من گفت جسارت کردي به غار تنهايي رفتي ، گفتم جسارتي نمي خواست خيلي راحت بود ...!!! گفت ديگر در اين دوره زمانه کسي به غار تنهايي نمي رود . گفتم واقعا ؟!! پس الان چه چيزي را جانشينش کرده اند ؟ گفت الان از مواد مخدر استفاده مي کنند وبه فضا مي روند . کمي مکث کردم ( به راه حل کم نتيجه ام فکر کردم!) و گفتم آخه... گفت البته آن هم جسارت مي خواهد </span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;">عقل ، جسارت ، احتياط ... چقدر با زندگي آميخته اند </span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-3830035759381026572?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-73892829915109544432008-08-09T15:01:00.004+04:302008-08-09T15:32:21.678+04:30آرامش تاريخ !؟<div align="right"><span style="color:#006600;">هنوز سنگيني و فشار را بر خودت احساس مي کني . براي همين است دير به دير مي نويسي . نه ، اما کمي بهتر شده اي . ديوانه شدي ؟ گاهي فراموش مي کني حال و وضعت را وقتي خودت را با کارها سرگرم ، گيج يا غرق مي کني!! بهتر شده اي ، فراموش کرده اي . همان چند وقت پيش که به دنبال معنا و راه حل بودي، يادت مي آيد چه چيزي کمي تو را آرام کرد ؟ يادت مي آيد چقدر اصرار کردي همکارت به ميدان بهارستان نرود تا تو بروي؟ يادت است چقدر ذوق کردي ؟ گفتي آن منطقه را خيلي دوست داري و فهميدي او از آن منطقه چقدر بدش مي آيد . خوشحال بودي ازاين که کارت در آن محدوده يک روزه انجام نشد و باز هم بايد به آن جا مي رفتي . اول وقت کارت را انجام مي دادي و بعد ... بعد با خيالي آسوده ، گويا به گردش علمي برده باشدند ات براي خودت مي گشتي . مخبرالوله پياده مي شدي ، خيابان جمهوري را پياده مي رفتي ، خوشحال بودي که ساختمان ها اکثرا قديمي اند - حتي بدون تعمير وبازسازي !- بوي تاريخ را مي شنيدي و قدم هايت را آرام برمي داشتي وقتي به ميدان بهارستان مي رسيدي . از پشت مدرس مي آمدي و درختان توري اطراف حوض با فواره را رد مي کردي ، از خيابان مي گذشتي و درست در مقابل در مجلس قديم چهل و پنج دقيقه مي ايستادي ، پايين تر که مي رفتي در مقابل مدرسه ي سپهسالار هم . غرق شده بودي در زماني که گذشته بود و به شخص تو تعلق نداشت . به ياد آوردي هر آنچه را که خوانده و شنيده بودي از تاريخ -همان زماني که به تاريخ سر در خيره شدي 1285 -!حتي آن چه را که براي تو نبود: کوچه ي کني و خاطرات مادر بزرگت ! مجلس جديد را هم مي بيني اما به اندازه ي چهل و پنج دقيقه ي گذشته لذت نمي بري و از عظمت ظاهرش متاثر نمي شوي . بعد از تماشاي عکس هاي عکاسي تهامي به پياده روي روبه رويش تغيير مسير مي دهي و به خيابان ژاله (مجاهدين اسلامي) مي رسي و باز درگير چيزي مي شوي که براي تو نيست ، مدرسه ي «دهش لوره ي خضوري» . کمي بالاتر از در مترو با ديدن جعبه هايي پر از کتاب و سي دي به زمان حال بر مي گردي !! يکي از سازمان ها گويا خانه تکاني کرده بودند و کتاب هايشان را بيرون گذاشته بودند( آيين نامه ي حمايت از توليد کنندگان،نظري اجمالي بر عملکرد مجلس هفتم،پژوهش نامه،گزيده شاخص هاي فرهنگي-اقتصادي-اجتماعي،چشم انداز ايران 1404،شيوه هاي مطلوب امر به معروف،ناتوي فرهنگي،دولت احباب و ...) يک ساعتي هم به ديدن آن ها مشغول شدي و با بغلي از کتاب بالاتر رفتي . وارد خيابان دانشسرا شدي و بازهم از زمان فاصله گرفتي . از کنار ساختمان دانشسرا آرام آرام مي گذري نه با خاطرات خودت که با خاطرات ديگران . از خانقاه صفي عليشاه هم مي گذري ...خيابان هدايت و... . باور مي کني تو اين روزها خودت نبودي ؟!!! تا وقتي به پيچ شميران رسيدي . اصلا فهميدي اين چند ساعت چگونه گذشت ؟ تو محدوده اي را دوست داري که با « فضاي ذهني » ديگران وارد اش مي شوي ! تو، خودت جز قدم زني چيزي را در آن فضا تجربه نکرده اي اما... اما از همين قدم زدن در فضاي ذهني ديگران و « انحصار خاطرات و تاريخ » آن ها به چنان لذتي مي رسي که آرام مي شوي و فشارها را فراموش مي کني . فکر مي کني شايد که معنا را يافته اي . گذشته و تاريخ ؟ يعني گريختن به تاريخ ؟ پس بقيه ي راه و پيش رويت را چه مي کني ؟ زير لب مي گويي بايد گاهي از آنچه سنگيني مي کند گريخت تا بتوان در اجبار بازگشت بهتر با آن برخورد کرد ... اما هنوز شک داري . نبايد گريخت و من را بايد ساخت ؟... باز حديث نفس مي گويي : قاعده رفت و برگشت است ، من را هم که بسازي گاه چنان خسته از تعقل مي شود که مي خواهد بگريزد و از خودش رها شود ... . راه سبکي شايد ... شايد تاريخ و خاطرات ديگراني باشد که در يک فضاي اجتماعي فضاي ذهني شان را به من منتقل مي کنند اما در باره ي گذشته ي خودم اصلا مطمئن نيستم ، مطمئن نيستم حداقل خودم را سبک کند اما شايد ديگران... . و ديوانگي ؟... با وجود تقدسش واقعي نمي نمايد(نمادين است) چون عقل به اين نتيجه رسيده است . راستي تو مي داني ، با گذشته ي ديگران مي توان رفت و برگشتي براي ديوانگي - عقلانيت به وجود آورد؟</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-7389282991510954443?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com6tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-14896980905077462262008-07-14T14:57:00.000+04:302008-07-14T02:57:00.980+04:30!... اگر مجبور نبودم مي گريختم<div align="right"><span style="color:#006600;">يک هفته اي مانده است تا يک ماه شود . هيچ دليلي براي ننوشتن نداري... هيچ دليلي ... فکر مي کني در جستجوي معنا بودي، معنايي</span><span style="color:#006600;"> براي زندگي . معنايي براي رهايي ، معنايي براي تداوم ... . هيچ گاه به اين نقطه نرسيده بودي ...شايد هم رسيده بودي اما زود از آن خارج شدي و معنا را براي ادامه دادن يافتي . فضا سنگين است ، فشار مي آورد . اگر معنا را نداشته باشي در يک لحظه احساس مي کني کوتاه شدي و فشرده ... آرام آرام کوچک مي شوي و به سطح زمين نزديک<br />در چنين شرايطي نقاط روشن کم رنگ تر مي شود تا زمان ناپيدايي ... . «هجوم» مي آورند تمام زشتي ها و کثيفي ها... ديگر تو ، تو که کارت جستن نقاط روشن در تاريکي ها وبن بست ها بود ناتوان مي شوي و خودت در دل و کمي بعد تر در جمع اعتراف مي کني که هرچه مي بيني تاريکي است . اعتراف مي کني که ديگر نمي تواني خودت را توجيه کني تا هميشه نقاط مثبت را ببيني ... اما ناتواني و خفگي را داد نمي زني . بلند اعتراف نمي کني ... در زرورقي که پيرامونت با تو ساخته است عرق مي کني و اطرافت را شماره هاي نفست مه مي کنند </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">خيابان ها هر روز عصر ، شريعتي ، وليعصر ، پارک وي ، بزرگراه ها به مانند خيابان ... آدم ها ، ماشين ها ، تاکسي ها ، اتوبوس ها و ... همه به تو فشار مي آورند . زماني (و البته هنوز هم ) برايت اتوبوس بهترين فضا است . زنان و مردان زيادي که همه با هم در يک مسير همراه مي شوند . از هر قشر و طبقه اي را مي تواني ببيني (جامعه آماري خوبي است!!) . حرف ها ... حرف هاي اتوبوسي و جذابيت تکرار شده ي آن ها ، زاويه ي ديد تقريبا خوب تو در اتوبوس براي ديدن خيابان ها، آدم ها و ماشين هاي روان در آن . بالاتر از همه قرار گرفته اي ، از موضوع ات فاصله مي گيري و بيرون از آن مي ايستي، حالا مي بيني ، بهتر مي بيني ، مي تواني تحليل کني و يا حدس بزني داستان آدم ها و روابطشان را در خيابان و يا در ماشين ، آهنگ حرکت را و ... گاهي تا مقصد ذهنت را با « ديگران » و هر آن چه مربوط به آن ها است مشغول مي کني ( اگر نخواهي چيزي بخواني يا گوش دهي ) . اما همه ي اين ها زماني اتفاق خواهند افتاد که معنايي داشته باشي ، در بي معنايي فقط گريز از آدم ها را مي خواهي ، گريز از هر آنچه که زماني به آن ها تعلقي داشتي ( و هنوز هم داري ) . گفتي متنفر شدي از خيابان وليعصر – از همه ي خيابان ها –، از آدم هاي همسفرت در اتوبوس (مسير) و از حدس و گمان و تحليل ديگران... و بلافاصله تعجب کردي ...! با اين وجود باز هم فکر مي کني که وضعيت کنوني ات را چگونه مي تواني تحليل و توجيه کني !! به فکر</span><a href="http://www.noormags.com/View/Magazine/ViewPages.aspx?numberId=2522&amp;ViewType=1&amp;PageNo=54"><span style="color:#006600;">« کلان شهر»</span></a><span style="color:#006600;"> مي افتي ... . چرا اين مفاهيم تو را رها نمي کنند ... سنگيني شان را حس مي کني . سرت مدت ها ست که سنگين است . مي خواهي رها شوي و ديگر مقاومت نکني . خيلي سخت شده اي . از </span><a href="http://javadkashi.blogspot.com/"><span style="color:#006600;">« کشف »</span></a><span style="color:#006600;"> و</span><a href="http://javadkashi.blogspot.com/"><span style="color:#006600;">«ابداع»</span></a><span style="color:#006600;"> خسته اي و مي خواهي معنايي را ميان هر دو بيابي . گفته بودي: « اگر مجبور نبودي مي گريختي »... !! اما در همان خفگي و خستگي نتوانستي بگويي به چه دليل مجبوري ؟!! کلانشهر را خواندي و کمي آرام شدي . به دنبال معنا بودي و خسته از مفاهيم و معاني . توجيه کردي وضعيتت را کلمه به کلمه – عمل به عمل ... دربرابر تناقضات محيط بيروني مقاومت ميکني و خودت را ايمن مي سازي . با مغز واکنش نشان مي دهي . سبکي و حساسيت ات را (البته گاهي) با سلطه ي سنگين عقل از دست مي دهي . حالا تو به نقطه اي رسيده اي که «آگاهي» و «عقل گرايي» چنان به تو فشار مي آورند که دست و پا گيرو مقصرشان مي داني و معنا را بي حضور آن ها مي خواهي...! هر دو انقدر دروجودت مستحيل شده اند که فشار را نيز با آن دو پاسخ مي گويي ... !!! حالا مي خواهي بگريزي ... از آنچه اگر هم بخواهي رهايت نمي کنند چون جزئي از تو شده اند؟ گفتي در اين شرايط ديگر با آن ها نمي تواني نفس بکشي ، نا خواسته و بي اراده ي تو حتي آن ها هدايت ات مي کنند ... مي بيني چطور در کلانشهر در مقابل اين دو ناتواني؟!! و نه در برابر آن ها که با آن ها در برابر « هجوم ها » مقاومت مي کني ... يادت هست ، چند ماهي است که مي خواهي « ديوانه» شوي ؟!! يک «بي خرد» ، يک « مجنون» ... گه گاهي کارهايي مي کني به مثابه کنار گذاشتن آگاهي اما به تلخي مي فهمي باز عقل است که اين ديوانگي نمادين را شکل داده است ... ديوانه شو . ديوانه شو . ديوانه شو... . هنوز معنا را نيافتي؟!! اگر مجبور نبودي مي گريختي ...!!؟ فکر مي کني به عقلانيت کلانشهري محکوم شده اي و در آن زنداني هستي!؟</span> </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-1489698090507746226?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-28055211055245031422008-06-20T17:51:00.007+04:302008-06-29T10:48:04.687+04:30«سليقه ي ديگران »<div align="right"><span style="color:#006600;">شايد لجبازيم...؟ يا شايد دوست داريم ديگران را اذيت کنيم ؟ ديگران را نه کساني که رابطه ي نزديکي با آن ها داريم ، يک ارباب رجوع را ... . اغلب ارباب رجوع سعي مي کند دل کارمند را به دست آورد تا کارش با مشکلي روبه رو نشود حتي براي يک امضاي ساده ... سعي مي کند دلش را بدست آورد نه با پرداخت وجه يا هديه که با روي خوش و يک لبخند ساده . براي بار چندم مطمئن مي شوم که انجام دادن کارهاي اداري ساده نيست . براي بعضي از کارمندان بين کار و زندگيشان فاصله اي وجود ندارد . هرجا سريع کارها پيش مي رود «بسيار» خوشحال مي شوم و از وجود چنين سرعت عملي «تعجب »مي کنم و اگر با مشکلي بر بخورم به خودم مي گويم کاش مي توانستم از زندگي کارمندان با خبر شوم تا رفتارشان را پيش بيني کنم </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">ساعت هشت صبح به پليس +10 مي روم، هنوز کارمندان نيامده اند ! مي نشينم ، تا نوبتم شود . مانتويي با راه هاي مشکي در زمينه ي سفيد پوشيده بودم و روسري صورتي ام چهارانگشت از پيشاني ام بالا تربود . خانمي با مانتوي مشکي و روسري قهوه اي پيش دخترش نشسته بود . دختر جوان صورتش برونزه بود و آرايشي محو داشت و دسته هاي شال مشکي اش از زير گردن و از روي مانتوي مشکي اش به عقب رفته بود . خانمي سمت چپ آن ها روسري طرح دار آبي-قهوه اي اش را از فرق سر به جلو کشيد . گل هاي قهوه اي روسري هم رنگ موهايش بود . کار پدر و پسري قبل از من سريع تمام شد . خانم افسري که پشت ميز نشسته بود به نظر خوش اخلاق نمي آمد . صدايم کرد وقتي بلند شدم نگاه سنگين اش را در برانداز کردنم ديدم .عکس ها را به چنان دقتي نگاه مي کرد که شايد خودم نباشم، «شناسنامه و کارت ملي خودته ؟» .« بله » . با ذره بين پشت عکس شناسنامه ام را مي بيند.« اين عکسا رو کي گرفتي؟» .« هفته پيش » . « اصلا مث خودت نيست بورو دوباره عکس بگير. مث زناي 42 ساله شدي» . عجله دارم وعصباني مي شوم با آن خانم بحث مي کنم ، قبول نمي کند و عکس جديد از من مي خواهد . يک ساعتي معطل عکس جديد مي شوم . خانم افسر عکس را قبول مي کند و ديگر جواب حرف هاي من را نمي دهد . وقتي از آقايي که رئيس آن مرکز بود علت کار خانم افسر را مي پرسم و عکس ها را نشان مي دهم و بر حجاب کامل عکس اول تاکيد مي کنم ، تعجب مي کند و از افسر دليلش را مي پرسد . افسر با تغير من را نگاه مي کند و با لحني عصباني مي گويد « مگه عکستو تاييد نکردم . اون مشکل داشت ديگه » ... گفتم کاردرستي انجام نداديد وقتم را يک ساعت تلف کرديد بي دليل ، سعي کردم ديگر به چشم هايش نگاه نکنم ، نگران بودم که شايد نظرش تغيير کند . خانم افسر به عکس نفر بعد از من هم ايراد گرفت . خانمي پنجاه ساله با مانتوي مشکي کمي تنگ و روسري کوچک مشکي با خال هاي قرمز . صورتش ، سفيد بود با لب هاي قرمز. ديگران به من گفتند اين خانم شايد با ظاهر تو مشکل داشت !!! و ... حتما با آن عکاسي که به تو معرفي کرد قرارداد بسته بودند </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">مي ترسيد به عکس او هم ايراد بگيرند براي همين به مرکز ديگر پليس +10 رفت . گفت همه ي خانم هاي کارمند اين مراکز چادر دارند ، مشکي بپوشم که ايرادي نگيرند . پسر جواني که پرونده ها را مي گرفت به عکس ها دقيق نگاه نمي کرد و سريع پرونده ها را روي هم مي گذاشت و بعد روي ميز خانم افسر . روي ديوار پر بود از کاغذهايي که شماره حساب هايي رويشان نوشته شده بود به محض يادآوري ، تذکر و پرسش کمتر که چه مدارکي براي چه کارهايي لازم است . دو کاغذ بر روي ديوارها اما با بقيه همخواني نداشت . « حجاب مصونيت است نه محدوديت» و « مراجعين محترم تاکيد مي کنيم با تلفن همراه خود در اين محل صحبت نکنيد » . خانم افسر پرونده را نگاه مي کرد که موبايلش زنگ زد . ده دقيقه اي از برنامه هاي جمعه پيش رويشان گفتند و اينکه مخاطب پشت خط وظيفه اش است جمعه شرکت کند . صحبتش که تمام شد دوباره به سراغ پرونده ي باز روي ميزش رفت و خانم از اين که افسر عکسش را زير و رو نکرد نفس راحتي کشيد . افسر گفت در راهرو منتظر بمانيد . من هم منتظر ماندم . خانم افسر شروع کرد به اس ام اس زدن . تا زنگ موبايلي به صدا در مي آمد مراجعين قدم هاي بلند و سريع برمي داشتند تا خود را به بيرون از مرکز برسانند . خانم افسر پرونده ي ديگري را باز کرد و با خانم بغل دستي اش که کار تايپ مشخصات پرونده ها را انجام مي داد شروع کرد به حرف زدن . دختر جوان ريز نقشي بود و عينک بر چشم داشت . بد اخلاق بود، بين ابروهايش هم چين خورده بود . با اکراه کار مي کرد و جواب مي داد . ترسيدم بعد از اين که ماجراي ديروزش با يکي از مراجعين را براي افسر تعريف کرد :« آقاهه اومد اين جا پروندش پيش من بود گفت خانم سريع تايپ کن عجله دارم مشتري دارم . گفتم بهش بشينين نيم ساعت ديگه تموم مي شه . ديگه رفت نشست تو راهرو» . ساعت 10 بود و اتاق اول شلوغ مي شد. افسر گفت « مي ذاشتي کارشو آخر انجام مي دادي» ،دختر جوان با خنده اي زيرکانه گفت :« نيم ساعت گذشتو دوباره پاشد اومد و سرو صدا کرد که خانوم مي دوني چقد گذشته چرا درست کار نمي کنين . منو معطل کردين ...» با لحني حق به جانب ادامه داد « گفتم طول مي کشه آقا . اين همه کار اين جاست ... خيلي پررو بود . منم گذاشتم کارشو آخرين نفر انجام دادم » . خانم افسر و دختر تايپيست از زرنگي دختر جوان هر دو از سر رضايت خنديدند . بعد از ده دقيقه اي هر دو نگاه هايشان به کارشان معطوف شد . موبايل افسر زنگ زد و بعد از صحبت کوتاهي شروع کرد به اس ام اس زدن . من که در تمام ماجرا داشتم دختر جوان را نگاه مي کردم ، ترسيدم و سريع چشمم را به پايين انداختم . مي ترسيدم کارمان پيش نرود و با ما هم «لجبازي» کند به خاطر «يک نگاه»...!!! تا زماني که کارمان تمام نشده بود ديگر نه به چشم افسر نگاه کردم و نه آن دختر . پسر جوان هنگام مرتب کردن پرونده ي يکي از مراجعين عکس دختر هفت ساله اش را با موهاي بيرون از مقتعه نپذيرفت . گفت از شش سالگي بايد دخترها موهاشان پوشيده باشد . اما پرونده ي آن مرد را گرفت و در نوبت فردا گذاشت </span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;">آخرين روز خرداد در اداره ي پست براي پرکردن فرم کارت ملي دائم صف طولاني بسته شده بود . صف پيش نمي رفت و همه از اين که سه ساعتي در صف ايستاده اند عصباني بودند . صداي پسر جواني بلند شد که من پسرش هستم ديگر چه مدرکي از من مي خواهيد . بعد از او صداي خانمي بلند شد که کارم را سريع انجام بده . مرد کوتاه قد- مسئول ثبت احوال - با عينک چسب زده اش به عکس ها و کامل نبودن مدارک ايراد مي گرفت . خانم ميانسالي مدارکش را تحويل داد ، مرد گفت «شماره شناسنامه ات را با مداد پررنگ کردي بورو ثبت احوال » زن قسم مي خورد که چنين کاري نکرده و مرد با عصبانيت سرش داد مي زد که چرا حرف من رانمي فهمي ، خلاف کرده اي و بايد بروي ثبت احوال شايد دادگاه برايت تشکيل دهند . زن خدا را واسطه قرار مي داد و به او قسم مي خورد و نمي دانست چه عکس العملي داشته باشد . وقتي از صف خارج شد به شدت ناراحت و متاثر بود . ساعت ده و ربع بود . مسئول ثبت احوال فرياد زد که زمان براي کارت ملي يک هفته تمديد شده است . هيچ کس از صف خارج نشد . مرد بار ديگر هم فرياد زد ، جمعيت صف کمتر نشد . مردم بين خودشان مي گفتند دروغ مي گويد از کجا باور کنيم ، حالا که آمده ايم و ايستاده ايم ، خب کارمان زودتر انجام مي شود . از پست که بيرون آمدم همچنان مردم در صف ايستاده بودند </span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;">دو ماه پيش دوست افغانم گفت با وجود اين که اجازه ي اقامت داشتم ، در خيابان من را گرفتند و بردند . دليلش را جويا شدم . گفت کاغذها و مدارکم را نشان دادم اما گويا از قيافه ام خوششان نيامده بود ...! گفتم مگر ممکن است به همين راحتي ...!؟</span> </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-2805521105524503142?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-42646666429856081742008-06-12T18:20:00.008+04:302008-06-13T18:11:55.246+04:30سفر به کردستان<div align="right"><span style="color:#006600;">بعد از پنج روز تعطيلي هفته ي گذشته وقتي از من پرسيد کجا بودي گفتم کردستان ، دستش را به مثال شيء برنده اي به گردنش کشيد و گفت اوه چه جايي رفته بوديد . حالا بيشتر معناي عکس العمل ها و واکنش هايشان را مي فهمم . يکي از دوستانم پرسيد شلوغي هايي را که مي گويند آنجا ديديد؟ گفتم نه ! من هم خوانده و شنيده بودم که اخيرا « باز» در کردستان درگير شده اند . اما نه در سنندج و نه در ده کيلومتري مرز که دو روزي آنجا بوديم خبري نبود . شهر آرام بود و جز در جاده هاي بين شهرها از نيروي انتظامي خبري نبود و گشت ارشاد هم، به ما گفتند دراين جا معنايي ندارد. مردم به حال خودشان بودند. سنندج پر بود از ميدان هايي که خيابان ها را به هم وصل مي کرد. راننده اي که ما را به « آبيدر» برد از شلوغ شدن شهرش در اين تعطيلات مي گفت:« حالا که شلوغ است شايد يک موقع بهتان ايراد بگيرند اما معمولا در شهر «گشت» نيست . فضاي سياسي را مي خواهند به اين جا تحميل کنند . اين جا خبري نيست » . يکي از بچه ها گفت شنيده ام اين جا امنيت شهر بيشتر با خود مردم است تا نيروهاي امنيتي . راننده گفت بله ، به مردم خيلي سخت نمي گيرند . ساختمان ها بيش از چهار طبقه نبودند ، شهر کوتاه بود و درخت ها بلند تر از شهر. تفرجگاه هاي سنندج مملو از مردم شادي بود که براي اين چند روز برنامه داشتند!!! دو روز هم در مريوان بوديم ده دقيقه مانده به مرز باشماق . وقتي با مردم حرف مي زديم اول از همه مي پرسيدند از تهران آمديد و بعد تعارف هاي بي حدي که شبي يا وعده ي غذايي را با آن ها باشيم و يا شماره شان را مي دادند که براي گشتن در شهر با آن ها تماس بگيريم . کرايه نمي خواستند بگيرند ، نان کمياب را در مريوان برايمان پيدا مي کردند و... کمي بيشتر که با مريواني ها و سنندجي ها حرف مي زديم سر دردو دلشلن باز مي شد . آن وقت بود که مي شد هسته ي سخت کلامشان را دريافت . درد و دل ها اغلب پيرامون «برچسب» سختي بود که با خود حمل مي کردند . جملاتي با مضامين يکسان را مي شد از زبان همه شان شنيد.</span><span style="color:#006600;"> آقا مصطفي صاحب حمام نمره ي مريوان که کرد عراق بود مي گفت چه فرق کرد و چه فرق فارس ، چه فرق سني چه فرق شيعه ، ما که همه خواهر و برادريم . به اين مناطق رسيدگي و توجهي نمي کنند. معتقد بودند فراموش شده اند و به حاشيه رانده . «صلاح الدين سبزي فروش» مي گفت امان از زماني که غير کرد اين جا به مقامي برسد . مزرعه ي صيفي جات صلاح در نزديکي محل اقامت ما بود . خودش و خانواده اش روي زمين کار مي کردند ، مي کاشتند و درو مي کردند . اغلب براي آوردن آب چشمه آنجا مي رفتيم . روزي براي صرف «چاشت» - نان گرد محلي کم شيريني با دوغ محلي خنک - دعوتمان کردند . ساعت نزديک 10:30 بود . پدر زن صلاح سر صحبت را با پرسدن از وضعيت قيمت ها در تهران باز کرد . راننده هاي تاکسي هم اين سوال را تکرار مي کردند . قيمت بالاي چاي و برنج يکي از دغدغه هاي جديدشان شده بود</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">خط بطلاني بر برداشت هاي قبليمان کشيديم و پيش فرض هايمان را کنار گذاشتيم ، مرد پير از اوضاع فرانسه پرسيد و يکي از بچه ها با آرامش و به گونه اي قابل فهم از وضعيت مسکن و بالا رفتن قيمت ها در کشورش مي گفت که پيرمرد با لبخندي از سر تمسخر گفت سارکوزي را مي شناسم ، ديروز در ماهواره اخبار مربوط به او را شنيدم ، مي دانم مردم از او راضي نيستند . به خنده اش ادامه داد و گفت به زبان ما اسم رئيس جمهورتان معناي خوبي ندارد . ماهواره و موبايل مهمترين و با ارزش ترين وسايل ارتباطي شان است و اغلب اخبار را از ماهواره پيگيري مي کنند. گفتند سقز و بانه بازار اصلي واردات اين وسايل است . وقت نکرديم بازار مرزي را ببينيم اما بازار شهرهاي مرزي هم چندان فرقي با آن نداشت و پر بود از «غليان اجتماعي» . مرکز شهر مريوان عصرها غلغله بود و بيرون از مغازه ها مردم صف مي بستند . اکثرا قيمت ها را با پايتخت يا شهرهاي بزرگ مقايسه مي کردند ، با تعجب و خوشحالي ، همزمان ابروها را بالا مي دادند ، چند ثانيه دهان ها را باز نگه مي داشتند و همه دست پر از مغازه ها خارج مي شدند .همه ي واردات : لوازم آرايش - بهداشتي ، موبايل ، خوراکي ، وسايل برقي و ... هنوز نزديک مرز بودند و نصف قيمت شهرهاي بزرگ . پايين خيابان بازار و به موازات آن بازار قديمي شهرمريوان بود . لباس هاي کردي مردانه ، لباس هاي کردي زنانه با مدل هاي سقزي ( کمر چين دار) و مريواني ( بدون چين و گشاد) ، کلاه ها و روسري هاي محلي . خياط هايي که پارچه ها را مي گرفتند و با 4500 تومان يکي دو ساعته لباس هاي کردي (زنانه و مردانه ) را تحويل مي دادند . جنوب بازار قديمي در پياده رو هم مغازه ها پارچه مي فروختند . شهر رنگين بود ، از دور پارچه هاي رنگي و شاد را بيرون از مغازه هاي بي در مي ديديم . پارچه ها ي زنانه ، وارداتي بود با قيمت هاي پايين . شهر رنگين بود و شاد . زنان کمتر چادر بر سر داشتند، در بازار زنان و مردان بيشتري را با مانتو روسري و شلوار و بلوز معمولي مي ديديم اما هر چه دور تر مي شديم مردان و زنان ، دختران و پسران بيشتري لباس هاي محلي بر تن داشتند. مردان اغلب شلوار کردي با پيراهن مردانه تنشان بود، يا بلوزها و کت هاي کردي ، دستار بر سر ( کمتر کلاه برسر گذاشته بودند ) و شال بر کمر . زنان هم پيراهن هايي با پارچه هاي طرح دار روشن تن مي کردند. پارچه نازک بود به همين دليل پيراهن آستري با همان رنگ هاي شاد و براق و شلوارهايي از همان پارچه ي آستري تا وسط ساق پا زيرش مي پوشيدند . آستين پيراهن از مچ به سمت زمين عمود مي شد که معمولا آن قسمت را پشت شان گره مي زدند . جليقه ي بسيارکوچک هم از ملزومات لباس زنانه ي کردي بود . بعضي از زنان جلوي جليقه ي کوچک را با اسبابي تزييني با سنگ هاي رنگي به هم وصل مي کردند . کمتر زناني را مي ديديم که بر روي لباس محليشان چادر سر کرده باشند . يکي از ماهيگراني که تالاب و درياچه ي زريوار را به ما نشان داده بود بعد از ناهار در جواب تعجب و خوشحالي من از ديدن اکثر مريواني ها با لباس محلي گفت جوان هاي الان کمتر اين گونه مي پوشند . اين مسئله به خانم هايشان بستگي دارد . مثلا خانم من ازمن مي خواهد و من هم از او مي خواهم که لباس محلي بپوشد . اين لباس ها خيلي گران شود 40 - 50 تومان است اما لباس هاي ديگر هر تکه اش اين قيمت است . مي گفت درسقز همه لباس محلي مي پوشند </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">جمعه بعد از ظهر بايد از مريوان به سنندج بر مي گشتيم . ماشين کم بود يا گران حساب مي کرد . بعد از نيم ساعت چانه زدن با 20 هزار تومان براي هر ماشين به سنندج برگشتيم . راننده در راه از خاطرات خودش و کالاهايي که وارد کرده مي گفت ، بعد از گذشتن از پليس جاده گفت اين ها فقط براي مواد مخدر سخت گيري مي کنند!!! وقتي به ترمينال سنندج رسيديم راننده گفت درست است که در باره ي قيمت با هم بحث کرديم اما يک شب ديگر هم بمانيد ، فردا هم که تعطيل است . شام بياييد خانه ي ما و از مادرم کردي ياد بگيريد . مي خواست مطمئن شود که به ما خوش گذشته :« نگرانم که بهتان خوش نگذشته باشد... ديديد کردها سر نمي برند ». به نظرمي آمد خيالش خيلي راحت است که ما کردستان و مردمانش را از نزديک ديديم به دور از فضاهايي که عليه شان ساخته مي شود. احساس مي کنم همه شان خيالشان راحت بود که با رفتارشان از آن برچسب هاي سنگين نسبت داده شده بهشان فاصله مي گرفتند</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-4264666642985608174?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-87031657112964352242008-05-23T00:49:00.006+04:302008-05-24T22:32:21.891+04:30حرف هاي شخصي در فضاهاي عمومي<div align="right"><span style="color:#006600;">معذبم . برايم سخت است . احساس مي کنم بک بعد از زندگي با بعد ديگرش تداخل پيدا مي کند ، براي همين خيلي راحت نيستم وقتي در جمعي که به راحتي حواسشان به حرف هاي من پرت مي شود صحبت کنم . اوايل اين حس معذب بودن را با تلفن عمومي داشتم . به سختي ياد گرفتم بر خلاف هميشه با صداي آرام حرف بزنم ، لزومي نداشت منتظران در صف از حرف هاي من با خبر شوند . اگر صحبت به مسائل کاملا شخصي کشيده مي شد به اکراه در فضاهاي شلوغ حرف مي زدم و يا اگر مجبور بودم ، احساس مي کردم ناخودآگاه لحن صحبتم جدي و سرد مي شد، ترجيح مي دادم زودتر حرف هايم را تمام کنم و يا با «بله» ،« نه»،« شايد» و خنده جواب بدهم . هيچ وقت از اين شکل رفتار خوشم نمي آمد . اين رفتار نه دلچسبم - يا رفتارغير ارادي !! - با حضور موبايل هم ادامه پيدا کرد ... . براي رها شدن از آن چه دوستش ندارم ( يعني اين رفتار گاه آگاهانه و گاه ناآگاهانه) به دنبال فضاهاي خلوت مي گردم . ترجيح مي دهم در مسير پياده روي تا خانه و يا مسيرهاي فاقد تجمع فشرده اي از افراد تماس بگيرم ، نه در صف ، نه تاکسي و نه اتوبوس </span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;">امروز در خيابان شريعتي سومين مسافر يک تاکسي ( بدون خط) بودم که «مستقيم» مي رفت . عقب ، وسط نشستم و تيترها ي روزنامه را خواندم . هوا در قوطي فلزي بسيار گرم بود و ماشين در ترافيک خيابان به سختي حرکت مي کرد ديگر نتوانستم روزنامه بخوانم . راديو و يا ضبطي هم در ماشين روشن نبود . حواسم هم خيلي به اطراف پرت نمي شد . تا اين که صداي بلند دختر محجبه ي چادري اي که جلو نشسته بود را شنيدم . اول پيش خودم گفتم چقدر بلند حرف مي زند و توجه همه را جلب مي کند . ( احساس کردم او نگراني هاي من را ندارد که به اين راحتي مي تواند بلند بلند در تاکسي حرف بزند !!) . " ... ببينيد خب من الان نزديک سه ساله که در اون بانک سابقه ي کار دارم در حاليکه خانومه ...- اسمش يادم نمانده - تازه آمده ، البته کارش خوب است . ... من تازه جوان هستم و مجرد خب من هم مي خندم اما اين خانوم متاهله ، بله خب ما همکاران مرد هم داريم و من حد خنده و صحبت را با اونا رعايت مي کنم ... ببينيد در شب من با خواهرم به خانه برمي گردم به هرحال براي امنيت در شب که کارگرهاي شهرداري هستند(!!!)..." ارتباط قطع شد . فکر مي کردم مخاطب اين دختر خانم يک خانم ديگر است . " ببخشيد آقاي... اعتبارم تمام شد . الان حراست فعال شده و تاکيد مي کنه يه چيزايي محرمانه بمونه و خب من هم که مسئول آن بخش شدم مي دونم چطوري مي تونن زير آب بزنن و چقدر زيراب زني مي کنن . من نمي خوام به خاطر اين خانوم اسمم بد در بره و مشکلي پيش بياد. ... سفر اولم که نيست با اين کاروان به جمکران مي يام . خب هر موقع نذر داشتم اومدم . در سفر آقايون هم با ماهستند ، من نميگم بهت محض بريم و بهت محض بر گرديم . نمي خوام بگن خانم فلاني دوسته منه و اسمم بد در بره . انشاالله مث هميشه امام زمان و بقيه ي اماما کمکمون مي کنن... " . پيش خودم لبخندي زدم . هر دو بغل دستي هايم هم لبخند بر لبشان بود . چهار نفري بدون هيچ شکي به حرف هاي بلند دختر گوش مي داديم. " ... ببينيد من 28 ساله در اون محل ساکنم حالا اين خانوم يکي دو ساله مستاجره اونجا و بعد مي ره من مي مونم همونجا ... من نمي گم خانوم بديه نه خيلي هم خوب کار مي کنه ..." دختر سمت چپ ظفر پياده مي شد . موهايش استخواني بود و شال مشکي شلي بر سرش انداخته بود . به مخاطبش با موبايل گفت از کلاس بر مي گردد و کمي دير مي رسد وقتي صحبتش با موبايل تمام شد به من گفت :" چه زيرابي مي زنه خودش!" . دختر سمت راستيم ديرتر از ما سوار شده بود و ماجرا را کامل نمي دانست . به طرفش برگشتم تا عکس العمل او را هم ببينم . مانتوي مشکي تن اش بود و روسري طرح دار مشکي و سفيدش خيلي عقب نبود. اوهم لبخند مي زد ، من هم . " من هربار به جمکران رفتم نذر داشتم . به لطف امام زمان اين بار هم کاروانم تغيير کرد و با شما افتادم . اما اين خانوم دخترش با خانومه... رفت و آمد داره شايد از اون طريق اقدام کنه بياد ، خدا رو شکر من کاروانم عوض شده اما خواستم بگم اون خانوم که نذري نداره اگه شما خواستيد اسمه يکي ديگه رو بنويسيد که نذر داره و به اين خانوم بگين جا نداريم و پر شده اين سفر...بله ...بله..." احساس کردم ابروهايم به نشانه ي تعجب بالا رفت . دختر سمت چپم را نگاه کردم سرش را تکان ميداد و مي گفت خودش عجب زيراب زني است . چهره ي راننده هم در آينه ي جلو متعجب به نظر مي رسيد و نفهميدم موقع درست کردن آينه ي جلو چه چيزي زير لبش گفت . دختر سمت راستي پياده شد ، من هم بايد پياده مي شدم . راننده ، يک مسافر عقب و راوي ماند با ماجراي کاروان جمکران </span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-8703165711296435224?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-89749625775955881062008-05-13T06:42:00.005+04:302008-05-13T09:27:16.227+04:30!!! ...درد<div align="right"><span style="color:#006600;">هيچگاه فرصت نوشتن را نبايد از دست داد ... حتي يک خط . اين جمله را مدت ها ست با خودم تکرار مي کنم تا فراموش نکنم ...اما...؟</span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">بايد بيرون ايستاد ، بايد از بالا ديد ، بعد از وارد شدن بايد خارج شد ، بايد « قالي » را که هر روز رويش قدم گذاشته مي شود با دقت ديد ، بايد همه چيز را با دقت ديد و... هزاران بايد ديگر براي شناخت بهتر </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">اگر نگاه، بخشي از بينايي خود را از دست بدهد و همه چيز را نبيند و يا همه را عادي فرض کند بايد نگاه ديگران را شنيد و خواند ، ديگراني که خارج از « قالي» ايستاده اند . ديگراني که تازه بر « قالي » گام گذاشتند ، ديگراني که تازه وارد شده اند ، ديگراني که اقليت اند . آن هايي که نگاهشان هنوز بينا است و بخشي از آن را از دست نداده اند </span></div><div align="right"><span style="color:#006600;">يکشنبه هفته ي پيش خاطره ي چند روزه اي از يک دوست افغان را خواندم . خاطره اي از«اردوگاه‌ابتاع بيگانه» - اردوگاه عسگرآباد ورامين - !!! خاطره اي دردناک از وضعيت اتباع افغاني در ايران . خاطره اش را با يک سوال آغاز کرده بود :« آيا بر مبناي قرآن و ارزش‌هاي اسلامي مي‌توان مسلماني را، صرفا به اين خاطر كه در مكان خاص متولد شده بر مسلمان ديگر اولويت بخشيده و هر آن‌كس را كه مشمولِ حكم اين اولويت نمي‌گردد، «بيگانه» تلقي‌كرد؟ » . با خواندن هر صفحه از توصيف هاي اردوگاه و اتفاقاتي که در آن مي افتاد تجسم تصوير پيش چشمانم کامل تر مي شد . اين تجسم با آن تجسمي که از توصيف فوکواز«اقامتگاه هاي اجباري» ساخته بودم همانند شد ...! سخت و سنگين : «اما شايد بتوان «تاريكي و سرماي سختِ» را كه برشت از آن سخن مي‏گويد به هر آن‌چه كه ديوارهاي اخلاق‌انساني فرو مي‌ريزد تعميم داد و هر آن‏جايي نظير «آشويتس»، «زندان ابوغريب»، «گوانتاناما»، «اردوگاه سفيدسنگ»، «اردوگاه تل سياه» و «اردوگاه عسكرآباد ورامين» را كه در آن‌‌«فاجعة اخلاقي و انساني» اتفاق مي‌افتند، «دره آه و فغان و ناله و غوغا» دانست كه برشت به زبان شعر بيان كرده و ما را از آن مي‌ترساند». اين فضاي منزجر کننده و رعب آور براي همه ي ساکنين اردوگاه گويا يک پايان داشت . ديوار ! برخورد اتباع با نقطه ي پايان روي ديوارها حک شده بود . جايي که خدا محکوم مي شد و اميد کفگير خود را به ته ديگش مي زد : « در كنار علامت قبله به اين ياد داشت بر مي‌خورم آيا اسلام واقعيت واقعيت دارد؟ ترجيح مي‌دهم كفر باشم، يادگاري رحيمي، از ولايت دايكندي »،«چند متر آن‌سوتر اما يادگاري «جمعه سرخك» به چشم مي‌خورد:«خدايا! تو هم نيستي»، از ياد داشت جمعه سرخك مي‏فهمم كه روزگاري سختي را پشت سر گذاشته است. با خود مي‌گويم اكنون جمعه سرخك كجا است؟ آيا او زنده است؟ آيا خدا به او پاسخ داد كه هستم؟»،«يادگاري محمد علي را مي‏بينم به اين مضمون:«دو ساعت بعد براي هميشه ايران را ترك خواهم گفت؛ بودن در ايران، مخصوصا اردوگاه عسكرآباد دردي بود بي‌دوا، اين‌جا صداها در اعماق خاموش مي‌شوند، شماره موبايلم را روي ديوار مي‌نويسم، خدايا! از اين بعد به كساني که در اين گورستان ارتباطش با همه جا قطع مي‌شود، تلفن بزن» ، «در اين ميان خاطره‌اي كفرآميزي توجهم را جلب مي‏كند كه كسي بنام اسكندر روي گچ خط‌خطي كرده است: كاش من هم يك شماره موبايل داشتم تا روي اين دفترچه‌اي ديواري كه از جنس گچ است شماره آن را به خدا مي‌نوشتم، ولي مي‌دانم كه اين‌جا شهر شيطان است و موبايل خدا در شهر شيطان آنتن نمي‌دهد. من چند بار به خدا تلفن كردم، جوابم را نداد، ديگر هيچ‌گاه به او تلفن نمي‌كنم. من از چشم خدا دور مانده‌ام. او صدايم را نمي‌شنود»،«تقي، شعر ناصر خسرو را تحريف كرده و نوشته: خدايا راست گويم فتنه از تو است/ ولي از ترس نتوانم جغيدن/ اگر ريگ به كفش تو نباشد/ چرا «افغاني» بايد آفريدن»،«دوستان عزيز ديوارهاي تهران ما را ساخته‌ايم، ديوارهاي اين اردوگاه ساختة دست ما است، اكنون اين ديوارها ما را زنداني كرده است». بعد از اين که مدتي در اقامتگاه هاي کار دوره ي کلاسيک به سر مي بردم تا آمدم نفسي بکشم وارد اردوگاه هاي قرن 21 شدم !!! ذهن ديگر خارج از اراده ي من داشت مقايسه مي کرد . نزديک به سه قرن فاصله است ، ابژه هاي هر دو اردوگاه يکي است...!!! جمعه گذشته فيلم «بادبادک باز» را ديدم .« نفس کز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريک/ چو ديوار ايستد در پيش چشمانت /نفس کاين است /پس ديگر چه داري چشم / ز دست دوستان دور يا نزديک ». دوست افغانم مي گفت اين فيلم بيش از شما براي ما دردآور است ، ما که قرباني بوده ايم . هميشه کساني قدرتمند هستند و ديگراني بي قدرت . در برابر قدرت بايد مقاومت کرد </span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-8974962577595588106?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-88098261875249323972008-05-01T08:20:00.004+04:302008-12-10T13:48:59.526+03:30! روز معلم<a href="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SBtRfwzWEQI/AAAAAAAAAGk/LC_fD9l-iTQ/s1600-h/DSC00445.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5195836201220051202" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SBtRfwzWEQI/AAAAAAAAAGk/LC_fD9l-iTQ/s320/DSC00445.JPG" border="0" /></a><br /><div align="right"><span style="color:#006600;">براي همه ي دانش آموزان «آقا معلم» يا «خانم معلم» در يک دوره ي سني خاص ( به خصوص دبستان و گاهي اوقات راهنمايي) «تنها» بيانگر حقيقت در جهان است . وقتي او در مقابل مخالفت مادر ، پدر يا ساير اطرافيان بزرگترش مي گويد : « معلمم گفته » او را کامل ترين الگوي خود تصور مي کند . الگويي که کمتر پيش مي آيد خدشه دار شود . در دبستان يک معلم به همه ي علوم واقف بود: هم فارسي درس مي داد هم علوم ، تدريس ديني ، رياضي و ورزش هم بر عهده ي او بود. بيشتر از معلمان دبستان خاطره ي خوب در ذهن داريم و اقتدارشان را رضايت مندانه پذيرفته ايم . در راهنمايي ديگر معلم « تنها» بيانگر حقيقت نبود ، هر درسي را يک معلم مي گفت وهر درسي متخصصي مي خواست به جز درس هاي انشاء و نقاشي که معلم رياضي و اجتماعي هم مي توانست آن ها را درس دهد!!!!!!!! گروه همالان و دوستانمان تا حدي از معلمان مهمتر شده بودند اما هنوز دانش آموزان تحت تاثير معلمان خود «عقايدشان را تغيير مي دادند» . در دبيرستان منابع شناخت حقيقت بسته به خود دانش آموز مي توانست بيشتر شود اما گروه دوستان حرف اول را مي زد و از خانواده هم جايگاه مهمتري را پيدا مي کرد ( بچه هايي که جمع هاي دوستان را به جمع ها ي خانوادگي ترجيح مي دادند). معلم همچنان مي توانست تاثير گذار باشد اما ميزان تاثير گذاري او را بيش از پيش گروه دوستان تعريف مي کرد . در سال هاي بعد هم منابع شناخت حقيقت به طور طبيعي روز به روز گسترده شدند . خود «فرد» بالاتر از گروه دوستان قرار گرفت . استاد تاثير گذار بود و ميزان تاثير گذاري را اين بار فرد تعريف مي کرد </span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;">هر از چند گاهي که خاطره ي مقاطع مختلف را با خودم ساعت ها مرور مي کنم به اين نتيجه مي رسم که ،هر مقطع بدون شک الگوهاي خاص خودش را براي من ايجاد کرده است . دبستان ، راهنمايي ، دبيرستان و دانشگاه هر کدام خاطره ي بعضي معلم ها و استادان را برايم پررنگ تر و نيکوترحفظ کرده است . هر معلم و استادي که بيش تر از او آموختم . الان فکر مي کنم رسالت آموزش وظيفه ي سنگيني است که هر کسي به راحتي در آن موفق نمي شود</span> </div><div align="right"><span style="color:#006600;">اين چند خط را نوشتم تا با مرور خاطراتم به ياد آورم روزهاي معلم هر سال به معلمانم چه مي دادم ؟ گل يا کتاب و کاردستي در دبستان ، دادن گل در راهنمايي به هر معلمي که دوستش داشتم . گاهي هم به نوشتن يک جمله روي تخته و يا گفتن يک تبريک ساده به معلم اکتفا مي کرديم ، دبيرستان هم همينطور بود .اما همان زمان هاي دبستان و راهنمايي بعضي از دوستانم در مدرسه هاي ديگر مي گفتند هر کدام شان يا جداگانه هديه اي ( ظرفي - لباسي ) مي خريدند يا پول هايشان را روي هم مي گذاشتند و سکه اي مي دادند . اگر هديه کوچک بود بعضي معلم ها ناراحت مي شدند و بر همين اساس بين بچه ها فرق مي گذاشتند !!!! در دبيرستان هم ديگر اين گونه هديه دادن ها مرسوم نبود . در دانشگاه هم که من نديدم . امسال به چند مغازه ي چيني فروشي برخوردم که به شيشه هايشان کاغذهاي تبريک روز معلم را چسبانده بودند . نخستين برداشت اين بود که مثل روز مادر ممکن است اين مغازه ها تخفيفي بدهند که از آن خبري نبود ، در مغازه اي هم که لباس مردانه مي فروخت و روي مقواي بزرگ روز معلم را تبريک گفته بود وضعيت همين بود . در روزنامه هم « مولينکس » با تبريک روز معلم براي هر خريد چند درصد تخفيف مي داد !!!!!!!! ياد حرف معلم جواني افتادم که دائم از خودش مي پرسيد چرا روز معلم مدرسه بايد به من ست ظروف تفلون بدهد...!!!؟ </span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-8809826187524932397?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-64051242604199319492008-04-22T04:16:00.007+04:302008-12-10T13:48:59.945+03:30!!...نمايشگاه خياباني<a href="http://2.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SA2YaAzWEOI/AAAAAAAAAGU/PZysqQzRn_8/s1600-h/IMG_4898.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5191973518087426274" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_uzc9MYZ9YRk/SA2YaAzWEOI/AAAAAAAAAGU/PZysqQzRn_8/s320/IMG_4898.jpg" border="0" /></a><br /><div align="right"><span style="color:#006600;">اين سوال هميشه مهم و بحث برانگيز است ، هنر چيست و هنرمند کيست ؟ اگر هنر را با زيبايي توضيح دهيم ، زيبايي نيز خود مفهوم ديگري است چالش برانگيز . زيبايي چيست ؟ سوال هايي از اين دست به نظرمن هميشه پاسخي نسبي داشته اند و از شرايط زماني و مکاني تاثير پذيرفته اند . من فکر مي کنم زيبايي در برداشت مخاطب است که اهميت پيدا مي کند بنابراين مفهومي متصلب و مطلق نيست . زيبايي مفاهيمي متنوع مي يابد ، نسبي مي شود ، بي معيار مي گردد و همين جا بحث خاتمه مي يابد ...!!! آن وقت اجماع ، توافق و ارائه ي معنايي واحد ، ديگر معنايي ندارد </span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;">ديروز در انقلاب با چيزي برخورد کردم که به نظرم بسيار جالب بود . نرسيده به خيابان فلسطين ، در آن پياده روي کنده شده ي پر خاک ، مردي چهل و اند ساله،با پوستي سفيد وقدي کوتاه نشسته بود . دفترچه اي با کاغذهاي بدون خط دستش بود و با خودکار مشکي داشت نقاشي مي کرد ، انسان مانندي را با گوش هاي دراز . نا خودآگاه ايستادم و اطرافش را نگاه کردم . آدم ها ي سر به زير رد مي شدند و هيچکس او را نمي ديد . کنار صندليش 7-8 نقاشي را به ديوار تکيه داده بود . جز دو بوم کوچک بقيه ي نقاشي هايش روي در و تخته بودند . شايد در بوفه و يا تکه اي از در خانه يا اتاق . انسان مانندها ، قلب هاي سفيد ، صورت هاي اسکلت مانند ، رنگ هاي مشکي - سبز- زرد و قرمز زمينه ي همه کارهاي مرد نقاش بود و آخر سر ضربدري بر روي همه ي کارها کشيده بود . تنها روي دو بوم کوچک - قلب هاي سفيد ضربدر خورده - بود که نمي شد اين رنگ ها را ديد . مرد نقاش ( بر مبناي خرد و معيارهاي پذيرفته شده ي جمعي ) ديوانه بود ( با آدم هاي معمولي فرق داشت !!) و اگر فرض کنيم بهترين هنرمندان کودکان و ديوانگان و عاشقان هستند ، آن مرد هنرمند ديوانه اي بود. مي گفت ضربدرها يعني اعتراض . اعتراض به همه ي آدم ها . همه از اين جا رد مي شوند و به من فحش مي دهند . دستش را به حالت اشاره به سمت جنوب خيابان انقلاب دراز کرد :«همه ي آدم ها ، اونايي که اون طرفن » . در کنار قلب هاي دو بوم کوچک نوشته بود سانسور . « قلب ها شکستس » . پرسيدم آدم ها چرا گوش ها يشان دراز است ؟ گفت همه شان خرند و نمي فهمند... . مرد آثارش را در نمايشگاه خياباني اش مي فروخت . توليد کننده (هنرمند) حاضر بود . واسطه اي وجود نداشت و هرکس اگر از آنجا گذر مي کرد و اطرافش را خوب مي ديد با مرد نقاش آشنا مي شد و مخاطب ... شايد کسي مثل من و دوستم پيدا مي شد !!! </span><br /></div><div align="right"><span style="color:#006600;">همه ي نقاشي هايش هزار تومن بود . يک در بوفه از او خريدم . گفت اين يک نقاش است ، دلش شکسته و يک خانم فرانسوي به او گل مي دهد . ضربدر هم که اعتراض است . اثر (؟!) زيبايي است . به نظر من زيبا است . اگرچه بعضي از دوستانم مخالف بودند و آن چه را که من در آن مي ديدم ، آن ها نمي ديدند. من اين نقاشي را خود هنرمند دريافتم . اثري که از روح او نشات گرفته و شايد واقعيتي که او خلق کرده </span></div><br /><div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-6405124260419931949?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-8241324932393686009.post-81788945606267951512008-04-15T08:51:00.007+04:302008-04-15T09:00:50.888+04:30<div align="right"><span style="color:#006600;"><br />پست قبلي من نظري بود بر مطلبي که يکي از دوستانم براي شصتچي نوشته بود.موضوع اصلي سه پست اخير جايگاه تنهايي و ديگري است . مطلب پيش رو پاسخ <strong><span style="color:#006600;">زينب محمدي بندري</span></strong> است به نوشته ي قبلي من . در فرصتي مناسب من هم توضيحاتي بيشتر خواهم داد</span></div><div align="right"><br /><span style="color:#ff6600;">توضيح واضحات</span><br /><span style="color:#006600;">شايد بهتر باشد يك بار ديگر تمام آن &shy;چه نوشته&shy;ام را با دقتي مضاعف بخواني. در همان ابتدا اعتراف كردم هر بار كه خود را مقابل پرسش ابدي "كيستم" مي&shy;بينم لاجرم ابرو باد و مه و خورشيد و فلك مرا به سمت ديگر رهنمون مي&shy;كنند كه در آن همواره "ديگري" پر صلابت حضورش را به رخم مي&shy;كشد و اين معنايي جز اهميت غير قابل انكار "ديگري" ندارد. "من" تنها وقتي معنا مي&shy;يابد كه در مقابل "ديگري" قرار گيرد و اگرنه در خلاء هيچ&shy;گاه نمي&shy;توان "من" را معنا نمود.<br />نكته&shy;ي ديگر اين&shy;كه تنها بودن نيازي دائمي نيست كه گاه و بي&shy;گاه در وجودم غوغا كند و تا جايي پيش رود كه خانواده و دوستان&shy;ام رنگ ببازند. گه&shy;گداري بي&shy;رحمانه از همه&shy;ي آن&shy;ها مي&shy;گريزم و گاهي بي&shy;تابانه در انتظارشان ساعت&shy;ها را رج مي&shy;زنم تا روز شود و روزها را به هم مي&shy;بافم تا ماه شود و.... كه اگر اين همه بي&shy;تابي براي "ديگري" نبود گريز از آن معنا نمي يافت.<br />همواره به اكراه از زير بار متناقض ديدن شانه خالي كرده&shy;ام. شايد مشكل از چشمان من است كه تا كنون تناقضي نديده &shy;اند و هر آن چه را سايرين تناقض مي&shy;انگارند من در امتداد هم تصور مي&shy;كنم. بي&shy;شك تنهايي وقتي معنا دارد كه ديگري باشد و تو خود را از بودن كنار ديگري رهايي دهي اما اين به معناي تناقض ميان اين دو نيست يا دست كم براي من چنين نيست. از كودكي با كلامات بازي مي&shy;كردم تا معنايي كه مي&shy;خواهم را در وجودشان بگنجانم. تنهايي را هميشه تن&shy;رهايي مي&shy;ببينم تني كه از هرگونه تقيد رها باشد. تنهايي جاييست براي رهايي از قيد "ديگري" و فرار كردن از زير نگاه منتظر و كنجكاوش. شايد نتوانستم صريح بيان كنم كه ديگري به من معنا مي&shy;دهد اما هرگز چنين حقيقتي را كتمان نكردم و اعتراف كردم كه هر ديگري روزي تنها بوده و دستي اهريمني يا اهورايي... كه تو تمام اهورايي&shy;هاي&shy;ام را ناديده گرفتي و به اهريمني اكتفا نمودي و مرا متهم كردي كه همواره ديگري را فريب&shy;كار خوانده&shy;ام.<br />شايد در كودكي طعم شيرين جا ماندن در مدرسه و ترس فراموش شدن را نچشيده&shy;اي، يا هيچ&shy;گاه به علت شيريني قايم موشك نينديشيده&shy;اي. اما من در مدرسه جا مانده&shy;ام و براي لحظاتي كه با تمام كوتاهي&shy;يشان ساعاتي طولاني براي&shy;ام گذشت طعم تنهايي و فراموش شدن را چشيده&shy;ام. اين تنهايي ديگر معناي تن&shy;رهايي نمي&shy;دهد. بيشتر شبيه به فراموش شدن است. وقتي تو به خواسته خودت تنها نشده&shy;اي بلكه تنها مانده&shy;اي و تنها گذاشته شده&shy;اي وحشتي عجيب تمام وجودت را سرشار مي&shy;كند، حس ناشناخته ماندن، كشف نشدن،جا ماندن و... شيريني قايم موشك هم از آن&shy;جاييست كه تو سعي داري خود را تنها و در گوشه&shy;اي خلوت پنهان كني اما ديگري در تلاش است تا تنهايي تو را برهم بزند. اگر ديگري نتواند پيدايت كند و بعد از مدتي بي خيال گشتن شود وحشت فراموش شدن تمام وجودت را به آغوش مي&shy;كشد و... و باز هم شيريني قايم موشك آن&shy;جاييست كه سعي دارد باور كني كه تنها نيستي و فراموش نمي&shy;شوي و حتي اگر بخواهي بگريزي پيدايت مي&shy;كنند و پس از پيدا كردن&shy;ات فريادي از سر نشاط گوش فلك را كر مي&shy;كند و اگر پيدايت نكنند تو بايد پيله&shy;ي تنهايي&shy;ات را بشكافي و در ماراتني نفس گير خود را به نقطه&shy;&shy;ي آغاز بازي برساني و باز همه در شادي رونمايي&shy;ات سهيم خواهند بود و اين جشن براي بيرون آمدن&shy;ات از غار تنهاييست.<br />تنهايي نه درد است و نه درمان. تنهايي نياز است. انسان گاهي به رهايي از تمام قيود نياز دارد اما فاجعه در طولاني شدن خواست من يا تو براي اجابت اين نياز است اين&shy;جاست كه "ديگري" پر قدرت وارد حريم شخصي تو مي&shy;شود و ... حتي اين&shy;جا هم "ديگري" منفور نيست هرچند تو را وادار مي&shy;كند باري ديگر در شمايل دلقك&shy; به بازي برخيزي اما دلقك بودن لازمه&shy;ي زندگيست لازمه&shy;ي رهايي از دامان پر وسعت غم و تنهايي.<br />گمان مي&shy;كنم بهتر است يك بار ديگر و اين بار صريح&shy;تر بگويم كه براي من تنهايي دو نوع است. گاه تو به خواست خود تنها مي&shy;شوي كه اين&shy; تنهايي همان نياز است، گه&shy;گداري سراغ هر انساني مي&shy;آيد، حالتي چرخشي دارد و پس از مدتي دوباره تنهايي را رها مي&shy;كني و... گاه تنها مي&shy;ماني و حكم فراموش شدگان را پيدا مي&shy;كني. حكم جزيره&shy;اي ناشناخته كه نياز به كشف شدن، شناخته شدن و ديده شدن دارد اما به چشم نمي&shy;آيد. اين نوع دوم تنهايي در شمايل جريمه نيز به&shy;كار مي&shy;رود اگر تو در صحنه&shy;ي روزگار به بازي تن&shy;در ندهي و يا نقشي را كه "ديگري" مي&shy;خواهد ايفا نكني تنها گذاشته مي&shy;شوي و فراموش مي&shy;شوي. مانند هنرمنداني كه خلاف انتظار ما عمل كردند و تنها گذاشتيمشان و فراموششان كرديم. كم&shy;تر كسيست كه خواستش اين نوع تنهايي باشد. گاه نمي&shy;خواهي آن&shy;گونه باشي كه ديگري – شايد بهتر باشد تمام اين ديگري&shy;ها را جامعه بخواني- از تو توقع دارد و چونان آشوبگري انقلابي در مقابلش مي&shy;ايستي و حاضري براي هدف&shy;ات مبارزه كني اين جا تنها ماندن و فراموش شدن رامي&shy;پذيري اما خواست مستقيم تو نيست. بلكه نتيجه&shy;ي غير مستقيم عمل&shy;ات است. اميدوارم توانسته باشم منظورم را روشن بيان كنم.<br />بحث ديگرت انفعال "من" در مقابل "ديگري" بود. اگر انفعال را قبول مي&shy;كردم نمي توانستم تنها بودن را بپذيرم و يا تا هميشه در تنهايي فرو مي&shy;غلتيدم. انسان خالق است، مي&shy;آفريند هرچه بخواهد و در هرشمايلي، انسان گاهي ديگري را نمي بيند و آن وقت است كه مي&shy;گوييم تنهاست. ديگري را بيش از حد مي&shy;بيند مي&shy;گوييم در جامعه مستحيل شده. انسان است كه مي&shy;تواند از "ديگري" غول بسازد يا پشت به او راهش را ادمه دهد. هرچند هيچ&shy;گاه نمي&shy;توان براي هميشه از "ديگري" رهايي يافت.<br />در تمام لحظاتي كه به انسان موجودي تنها مي&shy;انديشيدم و حتي پس از آن كه مشغول نگاشتنش شدم، روح گافمن را بالاي سر خود احساس كردم. اما تمام سعيم بر آن بود تا با كم&shy;ترين توجه به سنگيني نگاهش از خودم بنويسم. من با بيشترين فصل فاصله&shy;اي كه مي&shy;توانم با يك جامعه شناس داشته باشم&shy;. چه كنم كه چهار سال هم&shy;نشيني با جامعه&shy;شناسان برايم بي تاثير نبوده و با وجود تلاشي چشم&shy;گير براي پاك كردن آثارشان تا كنون تنها موفق به كم&shy;رنگ كردنشان شده&shy;ام. هرچند لحظاتي طولاني مي&shy;توانم هرچيز باشم جز يك هم&shy;نشين با جامعه شناسان اما اين&shy;گونه بودن دائمي نيست.<br />اما تلفيق؛ در مقابل اين واژه عاجزانه دست و پا ميزنم تا مبادا روزي كه اين حوالي كمين كرده مصداق&shy;اش شوم. تلفيق بي&shy;اندازه مرا ياد روباه مي&shy;اندازد، ياد زرنگي بيش از حد، محتاط بودن و همواره عصا بدست راه رفتن. افراطي بودن را به هرچه محافظه&shy;كاريست ترجيح مي&shy;دهم. احساس مي&shy;كنم ناگزير در سنين ميانه&shy;سالي محافظه&shy;كار خواهم شد شايد به همين دليل امروز تا مي&shy;توانم از آن مي&shy;گريزم و به قول دوستي با يك قوره ترش مي&shy;شوم و با يك مويز شيرين.<br /></span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8241324932393686009-8178894560626795151?l=talfiigh.blogspot.com'/></div>مرسدهnoreply@blogger.com1