tag:blogger.com,1999:blog-82191512009-07-16T15:41:48.139+04:30دالان دلمسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.comBlogger493125tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-45102805324524137252009-07-16T15:41:00.001+04:302009-07-16T15:41:48.319+04:30...اساسن  یک نوع  دلگرفتگی هست که  یک دفعه‌ای رخ می‌نمایاند و پایین هم نمی‌رود لامصب. حالا تو بگو همه در حال رقصو بحث و فلان. هی می‌زنند به ت که هی بزغاله بخند. خب می‌خندی ولی همراه با یک اشک مزمنی. خاک بر سر اشک مزمن ناوقت اصلن. کاش یک چیزی بود جلوی این یک‌هویی دل گرفتن را می‌گرفت. نیست که خب. همین‌طوریست دیگر. نشسته‌ای یک جایی یک دفعه‌ای یک چیزی یادت می‌افتد دلت پقی گریه می‌خواهد. مثل آن وقت‌هایی که پقی خنده می‌خواهد. یکی یک چیزی می‌گوید. چه‌می‌دانم دلت به حال مظلومیت مستتر خودت می‌سوزد. یاد فلان رفیقت می‌افتی. یک حربه‌ای برت آشکار می‌شود. حالا کاری ندارم. یک چیزی دامب سقوط می‌کند و لابد یک‌هوتر از این که آمده پا می‌شود می‌رود انگار که نبوده.  بعد الان هم درست یک‌هو یک چیزی این طوری شد و خداوند روی سر کسی که بیاید بپرسد چرا و چگونه دو عدد مفرغ سبز کند الهی. <br> <div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-4510280532452413725?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-65509330967507172512009-07-01T15:33:00.001+04:302009-07-01T15:33:36.331+04:30...همیشه آدم مستتر در شعر از شاعر خوشبخت‌تر است. <div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-6550933096750717251?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-28201851013223059042009-07-01T15:19:00.001+04:302009-07-01T15:19:57.051+04:30...<div>یک چیزهایی تمام می‌شوند. یک چیزهایی شروع می‌شوند. یک چیزهایی شروع‌تر می‌شوند. یک چیزهایی تمام‌تر می‌شوند. یک چیزهایی کش می‌آیند. باریک می‌شوند. بی‌رنگ می‌شوند. پنهان می‌شوند و پاره می‌شوند. اگر می‌توانستم چیزی بنویسم از این روزها حتمن چیزهای زیادی برای نوشتن بود. نمی‌توانم بنویسم بس‌که دلم نمی‌خواهد باورشان کنم. شاید دلم بخواهد فکر کنم که این دو ماه وجود نداشته‌اند. آن همه امید نبوده. آن همه دویدن نبوده. شاید دلم بخواهد فکر کنم ما هنوز همان آدم‌هایی هستیم که به بغل‌دستی‌مان لبخند نمی‌زنیم. حس مشترک نداریم، بوق وسیله‌ی دفاعی‌مان نیست. دلم نمی‌خواهد باور کنم که این میوه‌ی نوشکفته این طور زیر پا لگدمال شد. این‌طور که حالا مثل بچه‌هایی که دست‌شان به جایی بند نمی‌شود فقط باید باورمان نشود که این حقایق حقیقت دارد. هی به خودمان قصه بخورانیم که یک روزی همان می‌شود که توی افسانه‌ها. شاید برای همین است که دیگر نوشتنم نمی‌آید. برای فاصله‌ای که هست از نوشتن تا حقیقت. آرزو چال می‌کنم با هر کلمه انگار. کلمه چال می‌کنم. </div> <div>گاهی هم فکر می‌کنم که تا کلمه‌ای خلق نشود آن بیرون چیزی شکل نمی‌یابد برای انتساب. گاهی هم فکر می‌کنم که شاید این کلمه‌ها تنها راه گریز ماست از این حقیقت تلخ امروز. همین‌که داستان بنویسیم برای بچه‌های امروز؛ رییس جمهوری بود به نام میرحسین، مهربان بود، دوست‌داشتنی بود و همه‌ی بچه‌ها را دوست داشت. کتاب‌ها را پر کنیم با این باورها. خط به خط یادمان نرود سبز بودن هر روزه‌مان را. بغض‌هایی که توی گلوها منتظر روزنه‌ایست برای فریاد شدن. دست‌هایی که هستند برای دیوار شکستن. شاید هم باید یادمان بماند که ما مدیونیم به همین کلمه‌ها که خون‌مانند. خون سیاه‌مان بر گستره‌ی این لوح دوست‌نداشتنی امروز تا شاید روزی قصه‌ای تازه از نو ...</div> <div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-2820185101322305904?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-44145643385189262009-06-22T14:37:00.003+04:302009-06-22T15:16:28.936+04:30*چون عقابی در کمین فرصت موعودمن آدم‌های بی‌گناهی را دیدم که به جرم آزادی گلوله‌ خورده بودند. من دوستم را کف خیابان دیدم. غلطیده در خون. آسمان را دیدم به بی‌رحمی شیاطین. غبار را بر تن و پیکر. نعره‌های وحشی را بر آسفالت‌های کثیف. من هموطن‌م را بی‌گناه در تابوت مرگ دیدم. من نباید، نمی‌بایست می‌توانستم این فجایع را به چشم خویش ببینم. من نباید انقدر توان داشته باشم که گریه‌هایم را برای خودم در تاریکی روی تخت فشرده شده میان دست و پایم بریزم. باید هوار می‌زدم. باید داد می‌زدم. باید حمله می‌کردم و بر صورت تک تک نعش‌کشان تف می‌انداختم. من باید قصاص می‌کردم. باید آغوش بزرگ‌تری می‌داشتم. باید دستان بلندتری داشتم. قوی‌تری. باید می‌توانستم همه را از بند برهانم. همه را به زندگی برگردانم. همه‌ی درد این روزها را از قلب مردمم بزدایم. نتوانستم. ایستادم. زل زدم. شانه‌هایم خم شد و کینه‌ای عمیق بدفرجام فناناپذیر نطفه‌ شد در بدنم. رشد کرد، رشد می‌کند و من آبستن این دردم. آبستن این بغض. من آبستن کینه‌ای ابدی‌ام که پدری جز بی‌رحمی ندارد. .....<br /><br />*عنوان از لورکا<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-4414564338518926?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-17087636965702998332009-06-18T14:45:00.002+04:302009-06-18T14:51:45.488+04:30همین‌جوری‌های انقلاب<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/__YNEuypiX1Y/SjoUQpNwavI/AAAAAAAAAYI/j9eg-M6QX3k/s1600-h/mousaviahmadinejad-thumb.jpg"><img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 301px;" src="http://3.bp.blogspot.com/__YNEuypiX1Y/SjoUQpNwavI/AAAAAAAAAYI/j9eg-M6QX3k/s400/mousaviahmadinejad-thumb.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5348609783629900530" /></a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-1708763696570299833?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-82112015569381392502009-06-11T12:17:00.001+04:302009-06-11T12:17:08.876+04:30حتمن که آینده از آن ِ مابعد خب این‌طوری‌ست که من تا دیروز فکر می‌کردم ما باخته و بازی‌خورده‌ی این بازی‌ایم. چه برد با ما باشد چه نباشد. این طوری که یا حالا می‌بازیم یا چهارسال دیگر وقتی آرزوهای‌مان بر باد. قهرمان‌مان ترک‌خورده. حالا اما فکر می‌کنم چه برده و باخته در این نمایش -که حالا دیگر واقعی شده، از روی سن آمده پایین و زندگی شده- ما برنده‌ی این بازی‌ایم. چه بیرق سبز برود بالا چه نرود. من حواسم هست که این شور، این همبستگی، این بودن ملت در کنار هم. این دل سوزاندن‌شان برای مملکت و فرهنگ و آیین. این ترس و دوست داشتن‌شان. این لبخندهای هر شب به هم. دست‌های به هم فشرده. آمدن‌ها و رفتن‌های مدام خودش برد است. امروز و دیروز و فردا هم ندارد ما تا همین‌جا هم برنده‌ی این ماجراییم. این‌جاها انگار معلوم می‌شود آن ایرانی‌ای که می‌گویند همان ایرانی‌ای‌ست که هست. حتی اگر یک عمر عبا بیاندازند رویش، پنهان کنندش آن‌چنان که واقعن هست. به سلامتی همگی‌تان که هستید آن وقت که باید باشید حتی اگر در دورترین جای ممکن باشید. <div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-8211201556938139250?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-50473062622762298512009-06-10T22:20:00.001+04:302009-06-10T22:20:21.838+04:30......  دست و دلم می‌لرزد از این همه نیمه نیمه و تکه تکه ای که منم. چه کارش کنم که یک سر شوم و دربیایم از این شناوری. یکی باشد، یکی شوم از این هزاران هزارتایی که منم. خستگی می‌آورد این تن را به یکی سپردن روح را به یکی دیگر. اشمئازم می‌آورد از خودم. نمی‌دانم چطور جمع کنم خودم را این همه. این جور عریان و پراکنده و سیاه از همه جای این دنیا به ناپیدایی. از زندگی ِ این همه هزار مردم که پخش شده‌ام درش. این رد کثیف خیانت همان سرگشتگی‌ست؟ چرا هیچ دلی نیست که قفل زند به پایم برای نرفتن. انقدر سخت است خانه بودن برای کسی؛ که من این همه آدم نماندن شده‌ام. که حالاها دیگر چمدان را هم می‌گذارم دم در. باز نمی‌کنم قصه‌ام را که هزار و یک شب می‌انجامد و ماندنم کم از چهل است هر بار. من ِ این همه یاغی کی زاییده شد از بطن زمان. من ِ این همه نامانا کی  پاره کرد اوراق سرنوشت را و بر باد داد و به آب داد و به مثال نفسی دمید در نای هستی این آه را که صوت شود، سوت شود، سکوت شود و هر لایی، لابه‌لایی بپیچد و در هم آمیزد و نر و ماده آمیزد به هم که وجودش نه به مثل آدمیزاد که به مثال روح، جریان هستی را هر دم از نو بنا کند. چه شد برم که جمع نشدم در یک نقطه. که رفتم و هیچ‌وقتی بازنگشتم به این خانه. به این میز، به این اتاق. چه شد که در همه‌ی بودنم نبودم. که باور نداشتم، آدم نشدم. چه شد که هیچ‌گاه من من نبودم و هر دم تصویری از خویش را در هر جایی، نقطه‌ای به نوازش و عشوه‌ی دستان دوستی، کوزه‌گری بر سفال تنم ساختم. که هر بار از نو ظرفی شدم مظروف جمله جهان که در خویش بسازمش به انعکاس آبی که نوشیدندم و باز باز باز نماندم. هیچ‌گاه، به هیچ‌نشان، به هیچ‌صورت نماندم. نخواستم. نبودم. چه شد که این همه بوده نابودنم را، رفتنم را به تماشا نشستم... <div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-5047306262276229851?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-11466688978944020662009-06-01T12:52:00.003+04:302009-06-01T13:11:45.960+04:30از آدم‌ها و ردهاآدم گاهی یک جوری می‌رود، رفته می‌شود که انگار هیچ‌وقتی جایی نبوده، آن‌جا نبوده. وقتی می‌رود فکر نمی‌کند انقدر رفته باشد، انقدر رفته‌شدن ساده باشد. انقدر یک‌دفعه‌ای. ولی خیلی رفته است. انقدر رفته‌است که خودش هم باورش نمی‌شود می‌شود به این سرعت دور شد، رفت، بی‌اتصال شد به آن‌جاهایی که وصله‌ات بوده‌اند. آن‌جوری که همه‌چیز بماند و ما برویم و برنگردیم حتی لحظه‌ای، حق نداریم برگردیم که ببینیم چیزها آن‌طور که فکر می‌کرده‌ایم هم نمانده‌اند. همه‌شان رفته‌اند. همه‌شان جوری رفته‌اند که چیزی نمانده که دلش برای دیگری تنگ بشود. شاید یک حلقه‌ی فرّار آشنایی‌ایی جایی، آن بالا، یا آن پایین، میانه‌ی رد فضولات؛ یک بویی، ردی از تو، آن‌ها، ماها. به هر حال یک چیزی مانده و چیزی بر جای خویش نمانده. و بگویم‌تان که آن‌ چیز مانده چیز خوش‌مانایی‌ست. جدی. این‌طوریست  که من رفتم و همه چیز هم مثل آهن‌ربا از من دور شدند. انقدر که سه ساعت بعدش نه من یادم بودشان بس‌که در دید نبودند و نه آن‌ها می‌دیدندم بس‌که در یادشان نبودم. و فقط توده‌ی روان یک رد کدر غلیظی زیر شهر در جریان بود که از من بود و آن‌جا و آن‌ها که همچون ماری شهر را طی می‌کرد و ردهای نامنفصلی از خود به جا می‌گذاشت.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-1146668897894402066?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-77174950031351145762009-06-01T12:39:00.001+04:302009-06-01T12:39:26.741+04:30ال []بعضی خریت‌ها هست که آدم باید بکنه، والا خریته آدم رو می‌کنه اون‌وقت آدم بچه‌دار می‌شه و باید بشینه تمام عمر بچه خره رو بزرگ کنه. اینه که خریت کنین آقا جان. <div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-7717495003135114576?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-79255640108729206602009-05-25T12:02:00.000+04:302009-05-25T12:08:57.999+04:30چطوری می‌شود بگویم این غبار خسته‌ی نشسته روی تک تک آدم‌های این شهر را.می‌بینی چه غباری می‌نشیند روی سطح شهر وقتی یک روزی مثل روزهای قبل، یکی از همان اتفاق‌های قبل: راننده‌ی ماشین‌جلویی می‌ایستد پیاده می‌شود، برمی‌گردد به راننده‌ی ماشین پشتی می‌گوید «می‌بینی چی کار می‌کنی؟ می‌بینی؟» اولی‌اش را آرام می‌گوید دومی‌اش را با فریاد سومی‌اش را با درد. دستش را می‌گیرد می‌برد آن طرف ماشین می‌گوید «ببین، ببین. یکی دیگه هم همین‌جوری زده بهم. دیدی؟» این یکی هی با اشاره به ما می‌گوید این راه منو گرفت من می‌خواستم بپیچم این ور. و هیچ‌کدام هیچ‌کدام هیچ‌کدام محض رضای خدا حرف آن یکی را گوش نمی‌کند. آن یکی می‌گوید داشتی می‌زدی و این یکی می‌گوید تقصیر او نبوده. بعد اینی که تقصیرش نبوده داد می‌زند. فحش می‌دهد. می‌گوید اصلن می‌دانی من زن هر چی آدمه ... ... . آن یکی ساکت می‌شود. زن این یکی از توی ماشین داد می‌زند سکته می‌کنی مرد، بیا تو. ولش کن. اولی سوار می‌شود می‌رود. دومی پشت سرش راه می‌افتد. راننده‌ها که از پشت داد زده بودند همه پشت آن دوتای اول. آن وقت این غبار است که می‌نشیند روی سر شهر و این مردمان ِ در حال رفتن ِ غریب، مهاجر، آواره از این مصیبتی که گردن هیچ‌کدام‌شان نیست. خسته و زار و نزارند. انقدر که آن یکی داد می‌زند که قال ختم شود. این یکی سرش را می‌اندازد پایین برود. درمانده‌ترند از هم، گرگ‌ترد از هم، بی‌پناه‌ترند از هم. تقصیر کیست این همه ناامنی. این همه خستگی. این همه بی‌چاره‌ای.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-7925564010872920660?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-6834126043932671402009-05-24T11:59:00.001+04:302009-05-24T11:59:54.493+04:30چهارمحالا من به رأی و انتخابات کاری ندارم کلن ولی آدم باید خیلی جنم داشته باشه وایسه اون بالا ببینه این همه طرفدار داره براش دست تکون می‌ده و هی پشتش نلرزه، هی تمام ستون فقراتش تیر نکشه. یا باید خیلی به خودش ایمان داشته باشه یا خودش انداخته باشه وسط تا قربانی یه جمع بشه یا رذل باشه و مردم به فلانش هم نباشن. اگه اون جور چارم رو فکر کنه خیلی مرده و حق داره که ترس برش داره و به روی خودش نیاره و فقط دست تکون بده.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-683412604393267140?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-30539851922458679032009-05-24T11:57:00.001+04:302009-05-24T11:59:12.014+04:30از صداها و آدم‌هااز همان روزی شروع شد که پشتم به در بود و مجبور بودم صدای کفش‌ها را از هم تشخیص دهم. مونیتورم رو به در بود توی سالن و من باید حواسم می‌بود که کی می‌آید کی می‌رود و چه کسی از آن پشت دارد مونیتورم را می‌پاید تا به موقع عکس‌العمل نشان دهم. انقدر حواسم رفته بود به صدای کفش‌ها که حتی می‌توانسم حدس بزنم چه حالت روانی‌ای را دارند تجربه می‌کنند. یعنی مثلا یک همکارم پاهایش را می‌کشید لخ لخ می‌کرد، یکی دیگر می‌پرید، یک لرزش خیلی خفیفی در زیرپایش احساس می‌شد. یکی دیگر کفش‌هایش را نگاه می‌کرد موقع راه رفتن. آرام منظم می‌رفت تق تق تق! به هر حال راه رفتن هر کسی یک صدایی داشت حالا چه کم چه زیاد و به تبع آن شخصیت آن آدم بود که روی صدای کفش‌ها بایند می‌شد. آن‌قدر این جریان ادامه داشت تا یک عده‌ی جدید آمدند که راه رفتن‌شان مثل قبلی‌ها بود. یعنی مثلن آقای الف صدای راه رفتنش شبیه صدای راه رفتن آقای پ بود. من از روی صدای راه رفتن‌شان فکر می‌کردم این‌ها شباهت‌های غیرقابل انکاری دارند و وقتی نگاه‌شان کردم انقدر این شباهت واضح بود که حتی لباس‌های‌شان رنگ هم شد و شلوارهای یک جور می‌پوشیدند. در ضمن این‌که وسط سر هردوی‌شان کمی خالی بود و علاقه داشتند سرکار بخوابند، حساسیت فصلی داشتند و به طرز خوبی باهوش بودند. یا آن یکی همکارم که وقتی راه می‌رفت می‌پرید و می‌توانستی صدای پرتاب کف و پنج تا انگشت را روی سنگ‌ها به راحتی بشنوی رفت و به آن خانم همکارم که همین‌طوری راه می‌رفت پیشنهاد داد.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-3053985192245867903?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-47345294562596237302009-05-24T11:56:00.000+04:302009-05-24T11:57:23.291+04:30تمام این‌هاو من و زنم فهمیدیم که تمام این‌ها چه معنایی برای عمو «اگستو» داشته: داشتن یک لقب خودمانی، گذراندن غروب‌های روشن روی پل‌ها با جوک گفتن، نگاه کردن به آن زیرپیراهن کشباف که از آشپزخانه بیرون می‌آید و به باغ میوه می‌رود. روز بعد، یکی دو ساعتی را برای کارخانه‌ی اسپاگتی کیسه‌ها را خالی کردن. ما آن‌وقت بود که فهمیدیم چرا همیشه وقتی به خانه برمی‌گردد حسرت این‌جا را می‌خورد.<br /><br /><span style="font-style: italic;">مورچه‌ي آرژانتینی-ایتالو کالوینو</span><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-4734529456259623730?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-71995421078434106862009-05-24T11:53:00.000+04:302009-05-24T11:56:26.870+04:30ترشبه قول خواهر وسطیه بعضی چیزا هست باید خودت درکشون کنی. مثلن هی من بیام بهت بگم ترشی یعنی فلان آنزیم و فلان آنزیم قاطی بشن بعد برن کجای زبونت بازم نمی‌فهمی تا این‌که یه چیز ترش رو مزه مزه کنی. اینه که کلن خیلی چیزا هست که با فلسفه راه به جایی نبرده و نمی‌بره، باید درک بشه. حس بشه و یه جور درونی‌ای بدون دلایل دیگرپسند حتی بهت نفوذ کنه، به روح و اعتقادت. جوری که وقتی یکی می‌گه یه چیزی ترشه هم تو بفهمی ترش یعنی چی هم اون بفهمه و نیازی به دلیل آوردن و توضیح دادن حالا این ترش چی هست نباشه. و متقابلن کسی که تا حالا ترشی رو مزه مزه نکرده هیچی ازون نفهمه<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-7199542107843410686?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-70050454241625898872009-05-18T14:27:00.002+04:302009-05-18T14:37:51.631+04:30خلوتگاه<div class="gmail_quote"><div><br></div><div>یک شبی مجنون به خلوتگاه راز</div><div><br></div><div>از صبح که آمده‌ام نشسته‌ام اینجا همین صفحه را باز کرده‌ام نوشته‌ام «یک شبی مجنون به خلوتگاه راز» بقیه‌اش را هم صرف نظر کرده‌ام. هی هم می‌روم و می‌آيم و این چهار ساعت است که همین‌جوری روی دسکتاپم خشکیده. همین‌جوری برای خودش به زبان بی زبانی هی تکرار می‌کند «یک‌ شبی مجنون به خلوتگاه راز» من هم گاه به گاه این جوش روی پیشانی‌ام را لمس می‌کنم که بس‌که حرص خوردم دیروز نمی‌دانم از کدام گوری پا به عرصه‌ی وجود گذاشت. هی لبخند الکی می‌زنم که یعنی ناراحت نیستم اصلن. هی به چشمم می‌گویم نبیند چیزهایی که دوست ندارد. گوشم می‌شنود اما. امان، امان از این صداها. دیشب که حوالی نه بود و من داشتم برمی‌گشتم -توی چه مکافات عجیب و غریبی گیر افتادم بماند- ایستاده بودم توی یکی از این ایستگاه‌های متروی وسط بیابان. باد سرد می‌آمد. باران هم. من تنها. آقای ایستگاهی خوش سلیقه صدای آهنگ را تا آن‌جا که می‌توانست بلند کرده بود. امتداد ریل‌ها را نگاه می‌کردم. منتظر بودم که یک نوری از آن ته بزند و آرزو می‌کردم به این زودی‌ها نباشد. حداقل نه قبل از این‌که تمام شود این صدای شهرام ناظری و آن دلبرانه‌گی‌اش. خوب و جان فزا بود. انگار که توی دل چیزی باشی و آن چیز لایتناهی باشد یعنی احساس امنیت آن‌طوری می‌داد واحساس رهایی و بی‌قیدی هم. من آن وسط گوشه‌ای از دنیا، بی‌ هیچ تعلقی به چیزی، کسی، اعتقادی. منتظر قطاری بودم که هوهوچی چی وار بود آمدنش. انگار دودی هم دیده باشم بس‌که زمان گم بود، بس‌که من، من بودم آن لحظه. نه این من به چشم و ابرو که‌ آن من بی‌مکان، بی‌زمان. آن‌که به دیدن خودش توی عکس‌ها، توی آینه از خودش می‌پرسد این منم هنوز؟ دلم می‌خواست جنم داشتم که پقی می‌زدم زیر گریه وقتی آن طور خوب کشداری می‌خواند همه‌ی آواها را برای یک دانه من، من ِ تنها و غریب و ناشناس که ایستاده بودم درست لبه‌ی سکو و باد زده بود و نصفم را با خودش بلند کرده بود برده بود بالا، پخش کرده بود توی ایستگاه. بعدش باران بود که جمعم کرد دوباره هی خودم را می‌چکاند در خودم. هی دوباره می‌بردتم و باز باز باز برم می‌گرداند قطره قطره و جایم می‌داد در ظرفی به اسم من.</div> <div></div><div> </div><div>صبح که دیرتر از همیشه، خیلی دیرتر از وقتی که باید، بلند شدم که بیایم خوب خوابیده بودم. به یمن دکا که پایه‌ام شد که برویم کمی قاه قاه راه بیاندازیم از آن آدم‌های دفرمه‌ی «حریم» و هزار و یک مزخرف دیگر که هستند توی عالم و خنده‌دار هستند و خنده‌های بلند می‌طلبند آن‌قدر خندیدیم که اشک‌مان درآمده بود. [پرینگلز نخوردیم راستی‌ها!] بعضی‌ها نمی‌دانم چسبیده به کدام شخصیت نداشته ان‌قدر سیخ سیخ‌اند. یعنی تا این حد مزخرفند که اگر یک هو دست بگذاری روی شانه‌شان به‌شان یک سوژه‌ی مسخره نشان بدهی یک نگاه عاقل اندر سفیهی بهت می‌کنند که یعنی ابله، از دو عالم آزاد، بی‌درد. این بی‌درد هم که فحش بدی‌ست که همیشه ابوی استفاده می‌کند. به هر حال صبح تمام آن بار لعنتی حرص و مزخرفات از من به مثال آن بختک‌هایی که گاهی جایی بر جان آدم می‌افتد و بلند هم نمی‌شود رخت بربست. یکی هم انگار صبح توی رادیو می‌خواند که خیلی خوب بود و آفتاب به بالای فرق واشده‌ی زمین رسیده بود بس‌که دیر بود و من دیر رسیدم و از دیر رسیدنم خشنود شدم به همه به جز یکی سلام محکم و قشنگ کردم و حتی حال دو نفر دیگر را هم پرسیدم.</div> <div></div> <div>آن یکی که سلام نکردم بهش دلیل داشت. آن یکی همان یکی‌ست که با چشم‌های بره‌مانندش زل زد به من که ببخشید که من شعور کافی ندارم. ببخشید که مجبور یک کار کثیف را انجام بدهم ولی انجام می‌دهم. راست توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت که باقی خیلی کثیفند که ماها را جلوی روی هم قرار می‌دهند و من توی چشم‌های به آن پررویی که یک لحظه ولت نمی‌کرد حتی به پلک زدن، که اصلن انگار شرمی نبود که پوشش بخواهد، وقاحت دیدم. بازی دیدم و هیچ‌کدام از این‌ها را دوست نداشتم. وقتی یک نفر می‌آید جلوی رویت می‌ایستد که تو ببخشی‌اش. وقتی می‌خواهد ادامه دهد و فقط ناراحتی‌اش این‌ست که یک وقت تو نبخشی‌اش اصلن این معنی را نمی‌دهد که این نگاه بره‌وارانه نگاه یک آدم نادم است. معنی‌اش این است که این آدم یک مزخرف به تمام عیار است که می‌داند عوضی‌ست و روی عوضی بودنش پافشاری می‌کند تنها لطفش این‌ست که به همه می‌قبولاند که «من نامردم، ببخشید که انقدر نامردم، ولی هستم. برایش اشک هم می‌ریزم ولی چاره‌ی دیگری ندارم.» دلم می‌خواست یک وقتی که وقتش باشد دستش را می‌گرفتم می‌نشاندمش یک جایی بهش می‌گفتم که آدم نباید کاری کند که از انجام دادن آن کار شرمنده باشد. انقدر شرمنده که گم و گور کند خودش را هی. تمامی خوشبختی آدم به این است که سرش را بالا بگیرد و بگوید من بد بوده‌ام ولی شرمنده‌ی کسی نبوده‌ام. شرمندگی منفورترین حالت توی دنیای هرکسی می‌تواند باشد. آن‌قدر که از خودت، گذشته‌ات و خاطراتت هی عق‌ت می‌گیرد چرا که نه فراموشی دارد نه بازسازی.</div> <div></div> <div>خب پستی و بلندی‌های مسخره‌ای توی زندگی آدم هست که باید روی چیزهای محقری دایورت شوند. افسوس دارد که آدم هی مجبور است چیزهای بیشتری را از دایره‌ی آن چیزها که در موردش حساسیت داشته حذف کند. هی بگوید به خودش که این هم به جهنم. آن یکی هم. این‌ها سخت است. این‌ها حذف شدن جزء جزء زندگی‌ست. به کنار گذاشتن‌شان. هی مجبور می‌شوی باور کنی که دنیا آن طوری نیست که قرار بود باشد. سولماز به من می‌گفت به نظرت ما چرا با دور و بریامون فرق داریم. و من آن روز فکر می‌کردم فرقی نداریم. گفتم نه! دور و بریای من مثل خودمن. امروز اما نه. دور و بر من آدم‌های زیادی هستند که اداعای انسانیت و دین و آیین دارند، می‌روند دولا و راست می‌شوند و دوباره برمی‌گردند پشت میزشان بی‌که سنخیتی داشته باشد رفتارشان با کردارشان. هستند دور و برم آدم‌هایی که دم از شرافت و انسانیت می‌زنند و پشت درها آدم‌ها را نه به مثابه آدم که به مثابه ابزار تکنولوژی می‌بینند و لابد با خودشان می‌گویند این‌جا ایران است، تکنولوژی با ارزان‌ترین قیمت. دور و برم هرچه به لبه‌ی هرم نزدیک بشوی عقل‌های پوک‌تر، دبدبه‌ها بیشتر، اخلاق‌ها ناهنجارتر می‌شود. این اطراف همه چیز با هم نسبت عکس دارد. و من دارم به همه‌ی این‌ها عادت می‌کنم و پشت حفاظ خودم جایشان می‌گذارم مبادا که در بالا رفتن از این هرم پایم را روی سر کسی بذارم، دست کسی را زیر کفش‌هایم له کنم یا از توشه‌ی دیگران به ناحق بهره ببرم.</div> <div>از صبح روی یک صفحه‌ي سفید نوشته بودم «یک شبی مجنون به خلوتگاه راز» و حالا یک سری مزخرفات غرغرانه‌ی نامربوط زیرش است که هر لحظه به طول‌شان اضافه می‌شود. من این یکی را می‌بندم و یکی دیگر باز ‌می کنم تا بالایش بنویسم «یک شبی مجنون به خلوتگاه راز» و هیچ هم به ادامه‌اش فکر نکنم.. </div> </div><br><br clear="all"><br><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-7005045424162589887?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-5991469728165779502009-05-17T11:56:00.000+04:302009-05-17T11:58:23.011+04:30Nostol<center><object width="445" height="364"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/jl204CfCGRg&hl=en&fs=1&border=1"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/jl204CfCGRg&hl=en&fs=1&border=1" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="445" height="364"></embed></object></center><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-599146972816577950?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-30300582507556868732009-05-16T12:15:00.000+04:302009-05-16T12:19:12.996+04:30سوپاپعصبانی و ناراحتم و این را درست اول جمله می‌گویم که اگر کسی نخواست عصبانیت و ناراحتی یک نفر را بخواند از همین جا برگردد چرا که من حتی خودم گاهی حوصله ندارم غم و غصه و ناراحتی، عصبانیت یا حتی عاشقانه‌های کس دیگری را بخوانم. این نوشته فقط به این خاطر نوشته می‌شود که به خودم اثبات کنم من هنوز هم بلدم موقعی که باید، خودم را کنترل کنم. آرام باشم و در لحظه تصمیم مزخرفی نگیرم. عصبانی و ناراحتم چرا که پنجشنبه یکی از همکارهای به شدت خوبم کنار گذاشته شد به دلیلی که شایسته نبود. یکی که با جان و دل کار می‌کرد و اگر من همیشه گودر و جی‌میل و چتم باز است او هیچ‌کدام از این‌هایش را چک نمی‌کرد که وقفه‌ای در کارش نیفتد. مردک عوضی مدیر نرم‌افزار سر لجش اَلو گرفت و «ازین به بعد در خدمت‌شون نیستیم». عصبانی‌ام چون یک مشت احمق زبان نفهم دهن‌بین نشسته‌اند و سعی دارند کار یک سری آدم فهیم را بکنند وقتی حتی الفبایش را نمی‌دانند. یک مشت موجود پست که نمی‌دانم برای مردی با پنجاه سال سن و سابقه و این همه دبدبه کبکبه چه نفعی می‌تواند داشته‌باشد زیرآب من را زدن. که مثلن یکی همسن بچه‌اش را خراب کردن. برای کدام مرتبه‌ی بالاتر؟ که نیست.<br />دارم با چشمانم می‌خندم، می‌خندم به حماقت تک تک‌شان. به حتی همکارهایم که کار گروهی را نمی‌دانند چطور و از کجا باید یاد بگیرند. که گروه یعنی وقتی یکی‌تان را تشر زدند همه‌تان با هم شمشیر بکشید رویش. دل‌شان خوش‌ست به این چندرقاز یعنی؟ باور نمی‌کنم که توی این دنیای به این عظمت، به این همه‌ی ابعاد یادشان نیاید تنها چیزی که از زندگی می‌ماند همین انسانیت‌هاست. همین که ننشینی نگاه کنی وقتی دوستت را کوبیدند تخت سینه‌ی دیوار، آن هم به نابجا. همه‌شان انگشت‌شان چسبیده به دماغ‌شان که هیسسسس! که فلان! به کجا قرارست برسی به این کفش‌بوسی آخر؟ به کجا؟<br />عصبانی‌ام چون این جماعت احمق حواسشان نیست که وقتی تن به تحقیر بدهند، وقتی چشم بپوشند روی طعمه‌ی گرگ شدن یکی از بره‌ها. باقی سخیف‌تر از قبلی، بعدی‌های سخیف‌تر از قبلی‌ها... این جماعت احمق حواس‌شان به بره بودن‌شان نیست. به این همه ظلمی که می‌شود به‌شان. کلاه یکی را که باد ببرد، سفت‌تر کلاه خودشان را می‌چشسبند، سرشان تا فلان‌شان می‌رود در لباس. پا بدهد پس‌ات می‌زنند. نمی‌شناسندت اصلن.<br />این‌جا از جنگل هم بدتر است. این‌جا حتی هم‌نوعان هم به هم پشت می‌کنند. جنگیدن می‌خواهد که یاد بگیری. نامرد بودن. بی‌شرف بودن را. خودت را پشت در جابگذاری بیایی تو، موقع رفتن برش داری ببری مبادا که عوض شوی میانه‌ی این آدم‌نبودن‌ها. عوضی شوی. مبادا فراموش کنی خودت را که به چه رنگی بود. چه وسوسه‌ای داشت. چه دوست داشت دوست بودن را. حالا اما توی این دنیای این همه غبار، این همه سیاه، این همه پر از لجن به شوق کدام خوشی می‌شود بویید هی هوا را، هی هوا را. به وهم یک رایحه‌ای که اگر بیاید.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-3030058250755686873?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-78302602699984911682009-05-05T10:22:00.000+04:302009-05-05T11:08:08.618+04:30پرستو- رنگش؟<br />+ آره<br />- دوباره ببینم؟<br />+ ببین.<br />فکر می‌کند.<br />- گفتی رنگش؟<br />+ آره.<br />مکث می‌کند.<br />- رنگش رو بلد نیستم.<br /><br /><span style="font-style: italic;">ها کردن- پیمان هوشمند زاده</span><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-7830260269998491168?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-83400302508427931462009-05-05T09:36:00.002+04:302009-05-05T11:29:25.486+04:30حق‌اش استوقتی یک آدم عوضی‌ست، عوضی‌ست و هیچ چیزی از عوضی بودنش کم نمی‌کند. وقتی یک آدمی زبانش نیش دارد،‌ نیش دارد و این به معنای این نیست که بلد است از واژه‌ها درست و به نفع خودش استفاده کند این‌ها همه به این معنی‌ست که همین آدم یک رذل به تمام عیار است که می‌داند کجا خنجرش را فرود بیاورد که نفرت شما را بربیانگیزد. وقتی یک آدم کثافت است، کثافت است. پای کثیفش را می‌گذارد روی شانه‌های‌تان و بالا می‌رود و دم به دیقه ازتان می‌خواهد راست‌تر بایستید تا وجود ناچیزش را بتواند بالاتر بکشد. یک آدم کثیف و مریض، حتمن بی‌شرف است چون شرف تنها چیزی‌ست که وادارت می‌کند جلوی دهانت را بگیری و آن چیزی را که می‌توانی بگویی، نگویی. اگر یکی را دیدید که به سر کچل یکی دیگر می‌خندد، سیبیلش را به مسخره گرفته یا دارد توی یک جمع بیست نفری با شیوه‌ی خودش جلوی چارتا جوان حالش را جا می‌آورد حتمن یادتان بیاید این آقای کچل سیبیلوی نفهم زبان نیش‌دار ناجوری دارد.<br><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-8340030250842793146?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-20604500221321743352009-04-27T12:03:00.001+04:302009-05-05T11:29:25.486+04:30فرام مس وید :*<div>از مس به دکا</div><div><br></div><div>این نوشته‌هه فقط بابت اینه که حوصله‌ی یه بنده خدایی رو سر جاش بیار و هیچ ارزش تاریخی اقتصادی اجتماعی فرهنگی دیگه‌ای نداره، یعنی الان که تو گفتی می‌خوای امروز تحول‌ت رو بی‌خیال شی و یه روز کامل واسه خودت غمگین باشی و من سماجت و اینا که نه نه چونه نداریم. دو ساعت دیگه و حالا ساکت شدم و نوشته‌ی ما به یه دو نخطه ستاره و یه دونه خو قطع شده، اصن فکرشم نکن که کوتاه اومدم و می‌تونی تا آخر روز اون چشای سرندی‌پیتیت رو آویزون نگه داری. که چی؟ که من اصن چمیدونم چی! حالا فیلت یاد هر هندستونی که کرده به درک! :ي بعله من چنین آدم بی‌تربینی هستم. </div> <div>حالا برای شروع که نمی‌دونم از کجا باید باشه اصن بهت می‌گم که امروز که داشتم میومدم یاد اون بارهای متعددی افتادم که از فرط خوشی و بیکاری و شایدم ناخوشی و چمیدونم چند تا ادویه‌ ماننده دیگه کاج رو می‌گرفتیم می‌رفتیم بالا و دور اون میدونه هی دور می‌زدیم و هی به خودمون می‌خندیدیم بعد یه ماشینه‌رو نشونه می‌رفتیم و میافتادیم دنبالش. یادته ماشینه رو که رفت تو پارک ما موندیم حیرون که حالا چی‌کار کنیم؟ چه الافای مسخره‌ای هستیم ها. هنوزم حتی. منتظر یه وقت که بپیچیم حالا به بهانه‌ی عطر، شهر کتاب، کلاس زبانی که می‌دونیم نمی‌ریم، هوم! پروژه‌ی تو و اون سه روز که اومدی خونه‌مون. یا اون وقتی که من عصبانی از شرکت اومدم پیشت و چیپس و پنیر خوردیم برای تمدد اعصاب. چقد دلم برا خونه‌تون تنگ شده الاخ! برا اون ظهرایی که مامان باباتم بودن و ما هی نمی‌دونستیم کدوم حرف رو باید بزنیم کدوم رو نه که گند نزنیم. خو از مسخرگی و فرشته‌ی مهربون‌بازی که بگذریم! واقعن خیلی مسخره‌ هم هست که آدم بی‌حوصله‌ی امروزی مثه من بخواد تو رو سر حوصله بیاره، یعنی فکر کنم اگه شروعم کنم به شکلک بازی آخرش مثه اون شب توی ونک می‌شه که وسط خنده جفتمون اشکامون بیخودی و خیلی مسخره می‌ریخت پایین و ما هارت هارت مونده بودیم چیکارشون کنیم که نیان پایین اینا بس‌که دست‌مون بسته شده بود از دنیا. حالا گریه‌ت نگیره! آخه خودم داشت گریه می‌گرفت. رقت قلب زیاده خب. حالا اینا به کنار می‌خواستم اینو بهت بگم که اون روز که اون نوشته‌هه رو دادم بخونی که در مورد آرامش و امنیت و اینا بود، که گفتم دلم می‌خواد حواس یکی بهم می‌بود هیمن و تمام و آدم عشق و اینا نمی‌خواد همین که یکی کِر کنه بهش حتی از دور دنیا و عاقبتشو بس و تو شاکی شدی که «من حواسم هست بهت ...» و بقیه‌شو سانسور می‌کنم چون جلو جمع خوبیت نداره، نمی‌دونی چقد دوست داشتمت و همین دیگه!‌ خیلی دوستت داشتمت، آره همین فقط! نه خب چه انتظاری داری؟ ما هنوزم وسط خاورمیانه‌ایم نمی‌تونم بیام بگیرمت. </div> <div>الان این‌جا یازده و پنجاه و هشت دقیقه‌ست یعنی تو سی دقیقه دیگه وقت داری که به بی‌حوصلگی‌ت ادامه بدی، خب پس در عین بی‌حوصلگی تکیه بده عقب و یه چیزی از توی اون کشوت [که حتمن پره خوراکیه الان] پیدا کن و بنداز بالا و به این فکر کن که ما دو تا هیچ‌وقت همدیگرو قبول نداشتیم و همیشه توی بحص حرف خودمونو پیش بردیم. خیلی هم همدیگرو تایید نکردیم. خیلی هم کم بوده که نصیحتای همدیگرو گوش کنیم ولی پیش هم راحت خندیدیم، گریه کردیم، درد دل کردیم، فحش دادیم و هزار تا دیوونه‌بازی دیگه که مختص خودمون بوده و نه کس دیگه. اینه که فکر می‌کنم خیلی بعید و سخته که آدم دوستای این مدلی داشته باشه، با احترام به سنجی این وسط مسطا که دوستش می‌دارم زیاد. چون رکن سوممونه اصن؛ برموداییمونو گرامی می‌دارم و به افتخار دوستی به خاطر دوستی، نه تایید و تکذیب و هر زهرمار دیگه‌ای چیـــــــــــــرز!</div> <div><br></div> <div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-2060450022132174335?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-2177241208249456222009-04-25T16:56:00.002+04:302009-05-05T11:29:25.487+04:30ببوس زیبای خفته را اگر آن‌ اطرافیمن فقط به این خاطر نشسته‌ام این‌جا که یک چیزی در مورد بی‌تفاوتی، بی‌توجهی یا هر چیزی مثل این بنویسم. یک چیزی در مایه‌های این‌که چرا ما حواس‌مان نیست که چه زود از دست می‌دهیم داشته‌هایمان را. دوست‌های‌مان و دوست‌داشته‌های‌مان را. خب چیزی که می‌خواهم بگویم این‌ست که اگر حواس‌مان بود که چه اندازه سیال است دنیای دور و برمان. چقدر این امکان ِ امروز برای فردا نیست. چقدر قدم‌هایت امروز می‌تواند نزدیک‌تر باشد، فردا دورتر؛ این طور این کوچه‌ها را بدون این‌که ببینی همه‌ی آن چیزهایی را که باید ببینی رد نمی‌کردی. دنیای ما آدم‌ها پر از لحظه‌های ماندگاری‌ست که عمر ماندن‌شان بسته به ارزشی‌ست که برای‌مان دارد. این عمر ماندن یا در مجاز است یا در واقعیت. حقیقت این‌ست که ما همیشه دوست‌داشته‌های‌مان را، رویاهای‌مان را، خواسته‌های‌مان را توی کوله‌بارمان حمل می‌کنیم. فراموش‌شان نمی‌کنیم و با هر ردی دوباره برای خودمان زنده‌شان می‌کنیم. یک روزی، یک جایی می‌بینیم‌شان، دوست‌شان می‌داریم، برشان می‌داریم می‌گذاریم توی کوله‌مان و راه می‌افتیم. حالا یک وقتی هست از این بازه‌ی عمر که می‌توانی این آرزوها را لمس کنی. دستت بگیری و دیگر خاطره و خیال‌شان را فقط توی کوله‌ات برای همه‌ی عمر پشتت حمل نکنی. به هیبت آدمی، مدرکی، مسکنی، احساسی؛ این‌ وقت‌ها باید حواست به خودت، قدم‌هایت، سوی حرکتت باشد. این طور که نباشد، یک روزی حواست جمع می‌شود که کیلومترها دور شده‌ای از آن مسیری که باید و خب تو را و زندگی را و آن آرزو را چه فایده دیگر، که دور افتاده‌ای. خیلی دور. <br><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-217724120824945622?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-79346196732057875282009-04-21T14:42:00.000+04:302009-04-21T14:47:23.289+04:30من و وبلاگمهمیشه دلم می‌خواست که من هم تولد وبلاگی داشتم. یک روزی بود که اسمش را می‌شد گذاشت نقطه‌ی شروع. آن روز برگردی نگاه کنی. آرشیوت را بخوانی. خوشت بیاید که درازتر شده‌ای به اندازه‌ی دوازده ماه حالا. نبود اما. بس‌که عادت دارم با سر میفتم توی یک چیزی. بس‌که آدم سال و ماه و تاریخ نیستم اصلن روزهای تولد و سالگردها و روایات را یادم نمی‌ماند. هی دلم می‌خواست یادم بیاید اولین باری که آمدم توی این صفحه‌ی وب و یک چیزی توی یک وبلاگی نوشتم کی بود. حالا امروز پیدایش کردم. 29 شهریور 1382 نه حتی اول مهر. درست بیست و نهمین روز ِ سومین ماه دومین فصل سال. من شهریور را دوست ندارم. شهریور یک جور وحشتناکی گرم است. علاوه بر گرمی‌اش هول است برای پاییز. منصف باشیم -لاله‌ی منصف نه- آخرهایش قشنگ است. آخرهایش یک‌جور نازی می‌رود توی پاییز. می‌رود توی مهر -صدای یار دبستانی اینجاهای متن نواخته می‌شود [جو سیاسی از الکی]-. حالا چه دوست داشته‌باشم چه نه. چه دلم بخواهد گول بزنم خودم را یا دلایل منطقی و آدم پسند بیاورم که شهریور فیلان و بیسار -هاهاها! سلام فربد- من مجبورم از این به بعد شهریور را دوست داشته‌باشم و توی این اجبارم لابد بلد می‌شوم چیزهای قشنگی را که ندیده‌ام ببینم،‌ دوست داشته‌باشم. شاید اصلا بشود برای شهریور هم عاشقانه نوشت مثل آن‌هایی که برای اولین برف می‌نویسند یا برای برگ‌ریزان و پاییز یا بهار و شکوفه‌هایش. تابستان هم فصل گناه‌داریست‌ها. کسی عاشقش نمی‌شود. اگر هم بشود عشقش از ان عشق‌های عاشقانه‌دار نیست. از این عشق‌های پخته‌ی دوستانه است که حظ می‌کنی از این همه خوشایند بودنش. تن می‌زنی به آبش. ترس سرما و بهار را نداری. نه می‌ترسی که پایت را نگذاری یک وقتی روی شکوفه‌ی نورسی، چیزی. نه حتی جدید است برایت خش خش برگ‌ها زیر پاها که کودکیت را بکشد بیرون از پس سال‌ها. یک‌جور دوست داشتنی‌ای‌ست تابستان. آرامش دارد، الان است، خود ِ امروز. بی‌تندباد و بادهای مرموز. بی‌باران و این‌طور مخلفات. پر از میوه‌های رسیده. پر از شور آب‌بازی و معلق ماندن روی سطحش. پر از آفتاب و گردش و شوخی. تابستان یک طور خوبی دوستانه است. یک طور امنیتی دارد هیجانش. نمی‌ترساندت از اتفاق‌هایی که یک‌هویی سرمی‌کشند توی زندگی. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم خیلی امکان دارد که عاشقش شوم. خیلی امکان دارد.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-7934619673205787528?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-85766047058089471302009-04-16T09:11:00.002+04:302009-04-16T09:17:23.245+04:30Reminderدنیا جای بهتری هم می‌توانست باشد. دنیا خیلی جای تحمل‌پذیرتری می‌توانست باشد حداقل اگر سایبان آن دکه‌ی دم پارک انقدر زرد و قرمز نبود.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-8576604705808947130?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-87605325954128963282009-04-11T12:50:00.005+04:302009-04-11T13:26:14.144+04:30خاطرات بدون مرز 4«نیمه‌های فروردین بود. هوای بیرون ابری و باران نم نمی می‌بارید. چراغ اتاق را هیچ‌کدام‌مان نخواستیم که ‏روشن کنیم. من این طرف لمیده‌بودم روی مبل و پاهایم را قفل در هم گذاشته‌بودم روی آن نیم‌چه مبل وسط. او ‏هم آن‌ور یله داده‌بود به سه کنج مبل و چشم‌هایش را بسته‌بود. سیگارش را پک‌های محکمی می‌زد و سرش را ‏تکیه می‌داد عقب. دست و سیگار را می‌گذاشت بالای سرش و چند ثانیه بعد دود را می‌داد بیرون. یک عالمه ‏حرف زده‌بودیم. یک عالمه تن‌زده بودیم به هستی و اطراف و اکناف. حالا انگار وقت «خودت را بیاب میانه‌ی ‏این گرداب» بود. همیشه می‌گفتیم‌اش. این را بعد از هر بحبوحه‌ای. بعد از هر با هم بودنی. بعد از هر ‏گریز و ناگزیری می‌گفتیم. از یک شعری وامش گرفته بودیم، یادم نیست کی و کجا. بلند شدم رفتم ‏جلوی پنجره‌ی پشت سرم، ساختمان‌ها را نگاه کردم. پنجره‌های مشرف به اتاق را و حیاط خلوت را. بعد سیگار ‏را از توی جیب شلوار گل و گشادم در آوردم و با دست‌های همیشه‌ی خدا سردم آتشش زدم. انگار که عکس خودم را با آن موهای پریشان و نصفه-نیمه ‏بسته توی شیشه دیدم. باید چشمم خشک شده باشد روی آن طره‌ای که می‌افتد روی شانه‌هایم، چند لحظه هم مانده‌ام لابد. در میانه‌ی آن خیره‌گی همان‌طور که نگاهش نمی‌کردم و می‌دیدمش می‌گفتم برایش از حکایت ‏برهنگی تن‌ها. از این شور که باید آرام بگیرد تا وقت بیابی تصویر، آن تصویری را که باید، ببینی. نه آن ‏تصویر هوسباز و بازیگوش را. که فرق می‌کند «تو»ی رازگونه و قبل از مکاشفه با بعدش. منِ بعدش. باید خفته‌ باشی تو ‏این‌جا. من بلند شده‌باشم. به هزار چیز فکر کنم و یکی از آن میان بکشم بیرون تا تو را سهیم کنم در این سکوتی که بعدش قرارست نصیبت شود. که بدانی حالا حالاها من پشت این پنجره مانده‌ام. شاید بفهمی این نگاه من، این دودها، این قدم زدن‌ها. این ‏دست توی جیب کردن‌ها و یه وری ایستادن‌های مدام برای چه‌اند اصلن. شاید تو هم بدانی جنس این‌جا را به این آرامش وحشی. این ظلمات شاید روی پوست تن تو هم بنشیند همان‌طور که مرا آغوش ... بعدش انگار رفتم از آن خرت و ‏پرت‌های روی میز یک شکلات تلخ بر‌داشتم و از سرما مجبور ‌شدم خودم را توی کنج‌ات بچپانم. ‏<br />این‌ها را که می‌نویسم یادم هست که تو هیچ‌وقت سیگار نمی‌کشیدی. یادم هست که دوست نداشتی من هم بکشم. ‏نمی‌شد ولم کنی به حال خودم لم بدهم روی مبل. نگاهم خشک شود به بند کفش‌هایم. بعد بلند شوم و بروم دم ‏پنجره و چشم‌هایم پر از این همه فکر. یادم نیست ولی که چرا این همه پررنگ است این اگر که خیال.‏ یادم نمی‌آید چرا این همه می‌بینمت توی اتاق که زیرچشمی حواست هست به همه‌ی من. شاید بوده‌ام و بوده‌ای ولی نه به این شکل. شاید تو دیگری بوده‌ای آن‌وقت. شاید دیگری جنس تو بوده یا تو از جنس دیگری. به آن روزها که برمی‌گردم می‌بینم خودم را که هنوز پشت پنجره به همان شکل و شمایل ایستاده‌ام چه که شاید هیچ‌گاهی آن‌جا نایستاده باشم.»<br /><br /><span style="font-style: italic;">از دفترچه‌ی خاطرات ب.الف</span><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-8760532595412896328?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8219151.post-7651091237572298102009-04-08T15:16:00.001+04:302009-05-05T11:29:25.487+04:30خمیازه‌ی آغوشی بودم انگارتقصیر از من است شاید. شاید هم نه. شاید هم من نیستم که در هر چیزی پی چیز دیگری‌ام. که دم به دم خیانت می‌کنم، خیانت می‌پراکنم، شاید هم نیست این من که پی شراب می‌گردد برای این پیاله‌ی خالی. چه می‌شود که این همه رد گریز محو ِ بودن را می‌جویم. که یک‌هو سکوت می‌شود دنیا. خالی‌ می‌شود از هر آن‌چه نیست. می‌نشاندم گوشه‌ای و کوک می زنم. هی کوک می‌زنم همه‌ی این وصله‌های به هم نامربوط را همانجا. چه می‌شودم که نوازش دیگری را می‌جویم در موهای آن یکی. صدای آن یکی را دست‌های دیگری. بوسه‌ها را در چشم‌ها. آغوش‌ها را در قدم‌ها. چه می‌شودم که. که این همه بی‌ربط. که این همه نامربوط. که این همه نیست و نابود و باد... به عاشقی یکی را. دیگری را به دوستی. این خوشی‌ست؟ این مصیبت است. مرثیه این زن اثیری‌ست. تا کجا. تا کی. تا چقدر ِ‌بودن ... چقدر....<br />که چقدرم مگر می‌شود که بشکند همه‌ی قانون‌ها را این همه یک تنه. که برود رفته باشد. هزار سال باشد که رفته‌باشد و دلش لک بزند برای خانه. برای آسایش. برای آن سفیدی دم صبح. رومیزی و چای و فنجان‌های مرتب. برای من آشفته و موهای مشکی خواب روی سفیدِ تخت. کی برگردم به این همه دوری. کی برگردم، به کجا، که بوی عطر موهایم بیدارت کند سر صبح. گرم ِ آغوشت بخواباندم. <br />که کجا. مگر چقدر ِ‌دیگر، چقدر ِ دیگر، چقدر ِ دیگر می‌شود این صندوق کهنه را نگه داشت. چقدر ِ دیگر می‌شود صدایت را دید، چشم‌هایت را مجسم کرد. چقدر دیگر مگر من این همه انبوه و گسسته‌ام در تو که حالا. چقدر دیگر می‌شود که همان فراری بمانم. چقدر دیگر تو بخوانی شعر و من آرام نگیرم. چقدر دیگر جنگل جنگل است برایم و کوه،‌کوه و جاده، جاده. <br />چقدر دیگر ناخواسته بجویمت در لحظه‌ها. بخوابمت، هر شب. چقدر دیگر پیدا می‌شوی باز از این ناپیدایی. چقدر دیگر در آن نیستی‌ات نیست می‌مانی. به نیست می‌کشی. کجای این قاب غبار ربودن داشت که حالا. که حالا که من سوار. باد خوب، درخت‌ها نوشکوفته. مردم خواب‌آلود. کجای خواب مردم بمانم من. که بنوازم روح‌شان را به خمیازه‌ای. چشم‌هاشان را به خماری ِ لحظه‌ای. بنوازم‌شان. بنوازنشان. بنوازنمان... به این زخمه، به این زخمه‌ها<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8219151-765109123757229810?l=masinice.blogspot.com'/></div>مسعودهhttp://www.blogger.com/profile/06084675070924134845noreply@blogger.com0