tag:blogger.com,1999:blog-82018052009-07-05T15:58:27.952+04:30دفتر شعر.
.آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.comBlogger109125tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-44243428107992084132009-07-05T15:51:00.003+04:302009-07-05T15:58:23.548+04:30عشق عشق چهره ی پنهان ِ هرزگی بود به قداست آلوده تقسیم اراضی بود در زمان ِ نا کافی دروغی بزرگ بود که افتخار ادعایش،به شرم افترایش ، می ارزید پرده ی ضخیم تجاوز بود وحشی ِ دریده شدن خون سیاهِ بیوگی بود تنهاییِ بکارت بویِ تاٌفن چشمه ای زلال بود که از دریچه ی کرم های لزج می چوشید حصارِدورتادورِآسمان بود تیرگیِ روزها و بی خوابیِ شب توهم عظیمِ ذهنِ نا آرام که تصاویرِخیال گونه می بیند، آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-25079430341874684712009-06-03T18:43:00.004+04:302009-06-03T18:54:18.344+04:30خدای ویلانمنو جیر جیرک بی خانمان ِ بالای پنجرهواین قرآن ِ تک افتاده و خدایشکه ویلان در اتاق می چرخدقرص های نیم خورده و جا مانده روی میزو عکس های قدیماینمنمکه می خندیدم؟!و این خدای منکه چه بزرگ بود و حالاآشفته ی آشفتگیمپدرپشت این قاب خاک گرفتهدیگر نمی تواند من را روی پاهایش بخواباندو پیش از خواب ِ مندر لالایی ِ حزن آلود خود به خواب رود،کودکی که پشت در همیشه قفل اتاق اسباب بازی ایستادهبه سختی ایستادهبه سختی آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-34470353536920965892009-06-03T18:29:00.009+04:302009-06-03T18:43:01.426+04:30کور سوبه نگاهی در دور دست ها دل خوش کردهآهوی لنگنرم نرمک و سر بزیر می روداز مسیر چاله های خون اندوداز روی لاشه ی گوزن های نیم جانبا شاخ های سترگ و ناله های در هم پیچیدهحتی کلاغ ها و کرکس ها گریخته اندو لشگر خندان کفتار هاجایی همین نزدیکیمرگ از تن هم می لیسنددر این سایه روشنِ مه آلودهروی برق چشمهای درشت سیاهتو، با رویای سبزه زار امن و گلهای زرد و سپیدتو، زیر سایه ی تک درخت روی تپهدر آسمانی که از سوزش آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-44430989924157597672009-04-28T18:01:00.002+04:302009-04-28T18:12:40.969+04:30عجیب نیستعجیب نیست که نمی بینیاینگونه بی صدا که نیست شده اماین آشناکه تن های ماستتن من با تن توآمیخته ی شهوتی بی پایان و آلوده ی عشقی آسمانی!این تن سایش و لغزیدن و سریدنتنها تنیدن دو تن نیستاین دو آشنای همنداجزای همنددیگر من و تو نیستندنه!عجیب نیست که نمی بینیمن،دیریست همراه همان آرزو ها که از در راندیرفته امو با حسرتتنم را که در آغوش تو خفتهاز دور ، نگاه می کنم.7/2/88آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-65749791219129500382009-04-28T17:57:00.003+04:302009-04-28T18:01:10.618+04:30شیشهو هنوزوقتی به پنجره نگاه کنیمن را می بینینشسته ، روی هره ی خانه ی خالیکه در سایه ی شیشه اشزیر عکس ماهتوسر به دیوار تکیه دادهسیگار می کشیو به من میگویی که دیگر هرگز ترکم نمیکنیچه خوب دروغ می گویی!5/1/88آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-56818419832356699972009-04-28T17:43:00.002+04:302009-04-28T17:56:49.541+04:30گورتمام گلها مردنددر پیشواز بهاری که ارمغانش آوردیو ماهی بیچاره ،زیر پلاسیده ی سبزه ی سفره ی سال نومدفون شدپنجره ی شعرهایمکه به شاخه های هرس خورده می رسیدپشت پرده ی دستهای من و تو-که نا پیداست-نا پیدا شدخانه!و این تختخواب آرزو های چهار خانه ام!برای عشقمانچه گور مهیایی،مهیا کرده بودیتا در آرامگاه نبودنتبخوابانیم5/1/88آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-58332456264286952052008-12-27T02:14:00.005+03:302008-12-27T02:40:50.360+03:30نقطهچیزی تا نقطه نمانده اگر تاب آورد این جمله رسیدن را اینگونه که در ابراز خویش می کوشد قلم ، با فریاد و به خشم، بر پوسته ی نازک تن می سایدتا نقطه چیزی نمانده دیگر تا پایان ِ این جمله ی کوتاه ، که منم نامی که جوهرش بر چهره می ماسد وخشک می شود چشمها، این دو نقطه ی زیرین و دستی که به سوی آسمان مانده تنی ، خزیده بر هیچ و پاهای چمبره به آه می ماند و کسی می گویدم انگار که این "سی"عمر من است قلم ، چه بر آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-12284390020604912642008-09-07T00:04:00.000+04:302008-09-07T00:07:12.354+04:30قاب حقیقتاز خواستن دست کشیده از رفتن مانده از ماندن به تنگ آمده آنها که در نفی ظلم می گفتند ظالمان خوبی شده اند آنها که به دیگران مشغول بودند با خود به آشتی نشسته اند آنها که نمی توانستند ببینند حالا نگاه نمی کنند پشت پنجره مانده چشمها به نیمکت خالی شیشه اشک می شمرد شانزده شهریور هشتادو هفت آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-31896691488211405282008-08-15T15:26:00.004+04:302008-08-15T15:39:06.276+04:30دروغاگردوستت نداشتممی گفتمکه طاقتم طاق شده از این راه ِ دور که رفته ایو انگارتمامی ِ اتصالهایم به این جهان و آن جهانچنان پاره شدهکه ترمیمش نا ممکن استاما:"همه چیز خوب است مثل قبل تو چطوری؟" بیست و پنج مرداد هشتادو هفتآسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-19539689978231574012008-08-15T15:21:00.002+04:302008-08-15T15:26:28.015+04:30پریشاید اگرمثل بختکبا دست و پا و چنگ و دنداننگرفته بودمتکسی مثل پری آسمانیبه نگاهیاز من نمی بردتحالابرای باز آوردنت از آن بهشتبه این جهنمفرشته می شومفرشته ی عذاب!بیست و پنج مرداد هشتادو هفتآسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-6081574537305209472008-08-15T15:08:00.003+04:302008-08-15T15:21:38.614+04:30محاسبهمثل جبرو هندسهعشقت راتقسیم می کنیو تا لوگاریتم اینباجمع آن ضربدرa به توان ِ دومساوی نشودمساَله را حی نمی کنینه آقا جان!عشق ِ من چیزی شبیه ِ تنگی ِ دریچه ی دهلیز چپ استو منجر به فشار خون و پارگی رگها می شودبا قرنیه نسبت داردو نرون های مغز رابه ساختن تصویری در خوابهای مشوش وا می داردکه دلیل ِ تحریک ِمحفظه های عروقیستو شایدواکنش تماس ِ سلولهای مرده ی لب باشدبا آنچه تو بر تن خود پوست می نامیاگر این آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-2597185652000158392008-08-15T15:02:00.003+04:302008-08-15T15:08:07.311+04:30چرک نویسانگارچرک نویس ِ خط خطی ِخدایی تازه کار باشمافتاده کنج اتاقی تاریکاینبار هم با هیجان شروع کرد وتند تند نوشتامامنباز همخطی دیگر خوردمبیست و پنج مرداد هشتادو هفتآسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-38557692082812226752008-07-19T11:15:00.002+04:302008-07-26T12:54:56.531+04:30مرگ از مرگ من سالها می گذرد در جهانی که کتاب ها دوزخش خوانده اند بیست و هفت سال زیسته ام و زین پس هرگز برای من مرگی نخواهد بود جهان های بعد از این در انتظار مانده اند کتاب ها چنین شهادت می دهند من می زی ام، دلم برای رقص باد،لابلای موهایم تنگ نمی شد اگر فقط یک بار برای همیشه می مردم آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-75206039430191123052008-07-05T12:27:00.000+04:302008-07-05T12:28:03.567+04:30دادگاهحکم تو را من صادر می کنممرگ نهو سنگسار بر پوست ضمخت تو خراشی نمی گذاردبه همانجا می زنم که تو زدیروحت را نا آرام می خواهم و قلبت را شکستهو می خواهم که دروغ هایت به حقیقت بپیونددتا تنها دلخوشیتطعم کباب باشد و پاسی از شب و جاده،می خواهم تمامِ" با من هایت" پاک شودتمام شبها و روزها یتخنده ها را پس می گیرمو آرامش آغوش را ،تا تاوان تنهاییت را که من دادم به صبردر بی کسی و درد بچشیتو را به دادگاهی نمی آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-79949044101479544652008-06-15T23:18:00.003+04:302008-07-03T10:56:56.648+04:30پوستهاعتماد نکنبه سکوت منروی صورتم پوسته ای کشیده امضمخت،که دهان نداردبیست و شش خرداد هشتاد و هفت آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-25103558375263560492008-05-14T15:27:00.013+04:302008-05-26T14:12:03.848+04:30زالودست و پنجه ای ندارمکه برای زندگی نرم کنمو نه شانه ایبرای کشیدن همین هیچیا خداییکه بترساندم از کوه های آتشمجموعه ی عناصرندآب و دریا و خاکو کلمهتراوش ِجسم بزاقی ِدر هم پیچیده واتصال چند نرونرگهامجرای خونندوحادثه را تاب نمی آورندچه می نامید این را؟این زیستن که شما می کنید چگونه است؟این شب ها که می خوابید و روز ها که بیدار؟این مو ها که بر سر دارید و این پوستها که بر تن؟منهمین ساده را نمی آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-42766777117835610822008-05-01T16:40:00.004+04:302008-05-01T16:50:07.727+04:30دهلیزمی پنداریآب ها، از من جدا یت کرده اند؟و نیکو ترین ِ زنان؟آوازها، صدایت را برده اند؟و راه ها آغوشت؟جهان تو، رگهای من استو فاصلهآب های خون!و تودر دورترین نقطهاز دهلیز منآنسو تر نمی روی! ده،اردیبهشت،هشتادو هفتآسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-45599692050144328592008-04-24T01:08:00.003+04:302008-04-24T03:26:32.137+04:30چشمهای بازبه خیانت تو نگاه می کنمبا چشمهای باز و لبخندیوقتیکه لبی حسرت آلودِ بوسه ای از لبهامبه نفسی گر می گیردو انگشتانی حریصبه کاوشی ترسان بر تنم می سردآنگاه که تو بر دیگری می را نی ودیگری بر من،آیا همانگونه نفس می زند از نفس افتاده،پیکر عریان، در چشمهایتکه در چشمهایش، من؟تا سر آخر،همه،به آهی ختم شود وتنی،افتاده بر تخت...آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-30446693596423190972008-04-01T16:14:00.004+04:302008-04-05T01:21:57.848+04:30و شاید فراموشیبه بو سه ای، آلودهبه شرابی ، گرمبه سیگاری ، خمار، بودمآنگاه که شب برای بیداری بودوماه نیمهتا به امید خواب نا آرام صبحدمخود را به فراموشی فریفتمسیزده فروردین هشتادوهفتآسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-25974760516688153902008-04-01T15:49:00.005+04:302008-04-05T01:24:08.765+04:30حالم خوب نیستدکتر!حالم را نپرسیدو سنم ر او شغلمو اینکه آیا تا به حال خود کشی کرده ام یا نهیا چه قرصهایی می خورمو نپرسید چه بر سرم آمدهو به من لبخند نزنیدحالم خوب نیستسنم کم است انگارشغلم را از دست داده امو جز به خود کشی فکر نمی کنمقرص ها بی حافظه ام می کندو می ترساندم از آنچه بعد به خاطر نخواهم آوردوگویا همین کافیست برایتانتا نسخه ای روی پرونده ام ضمیمه کنیداگر می شودبگذارید چند قطره اشک هم بریزمکمی به انتظارآسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-533641823521796522008-04-01T15:37:00.003+04:302008-04-05T01:27:05.736+04:30بیماریواگیر ندارداما به قطع می کشدمرگی زود رس و دیر پااز آنگونه که جان کاهدو تا آنشبها به بیداری گذردخوابها به هذیانکابوسها به عینه رویت شودنگاه تار سر دوران بر داردنفس به سختی بر آیداستخوانها پوکدستها لرزانپاها سستضربانبسته به نوع تبکاهش یا افزایش چشم گیر داردچشمها خیرهمغز ورم کردهسوزش مدام جداره ی معده.درد مزمن شقیقهاین تنهاعوارض بیرونی این مرض استاین تنهابخشی از آنیستکه "عشق"نامیده می شودبیست اسفند آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-28623969449715538762008-04-01T00:25:00.009+04:302008-04-05T01:35:45.148+04:30جا ماندهبه من بازپس می دهی؟حالا که رفته ایسرم را،که روی شانه ات مانده،و منانگشتانت را به تو می دهم که هنوز بر پوستم می لغزندموهایم؟دیریست در باد رها کردمشان تا بوی تو را نشنومآسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-85548498979689438832008-04-01T00:25:00.007+04:302008-04-05T01:32:45.317+04:30محاکمهباشدشایدتوراست می گوییومن زیاد جدی گرفته اماین مو جود ناشناخته راکه فقط کنارم نفس می کشد و دیده نمی شودو پوست صورتم را میسوزاندبرای همین زیا د اشک می ریزمتو راست می گوییمن زیادی بی درد زیسته اماین راهمین بختک مادر مرده هم میداندوقت تلف میکند برای کابوسهای منکه از سر بی دردیدست از سرم بر نمی دارندباشدتوراست می گوییو عمر مناینگونه بی صدا که می گذردگواه حرف تومی توانی این پرونده رامختومه اعلام آسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-70230395750270199202008-04-01T00:17:00.005+04:302008-04-05T01:39:20.341+04:30زوزهخفه اش کنصدای این مادینه سگ رازوزه اش دارد آسمان را دیوانه می کندو زمین پوسته بر گوش کشیده،می لرزدپوزه ی سیاهش به قطع میان دو قارّه باز شدهآب اقیانوس ها را خروشان می کندهای!تو!سگبان!با بندهای گسسته در دست،سه بندو هیچ سگ...یکیشان من،این گوشه زیر باران،خیسو دو دیگراولی خانه ی ویران به دندان می کشدو آن یکی عدل نداشته به سگدان می بردوهر یک پایکوب از عذاب آن یکزوزه می کشندخفه اش کن این مادینه سگ رانمیآسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-8201805.post-75342918652106540772008-04-01T00:05:00.006+04:302008-04-05T01:41:37.083+04:30تمام ِ...خودت را ببررهایت می کنماز پله ها بیا پاییناز روی تخت بروتکیه از دیوار بگیرسیگارت را خاموش کنوسایلت را ببراز روی تمام نیمکت ها بلند شوو پایت را از تمام سنگها برداربه من نگاه نکنتو...خیلی می شود که بی من کنار صندلی خالی ماشینت می نشینی.و من...خیلی می شود که تو را که جا مانده ای ،از همه جا پاک می کنم.بیا!محض رضای خدا،این همه را ببراین همه تو را، بی تو نگه داشته بودمآسیهhttp://www.blogger.com/profile/04450398134284415465noreply@blogger.com0