<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168</id><updated>2009-12-11T01:11:01.072+03:30</updated><title type='text'>باز هم از سر نو</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>289</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-4016712372218999131</id><published>2009-11-27T13:28:00.003+03:30</published><updated>2009-11-27T14:04:38.563+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نبش خاطرات'/><title type='text'>آن حرکت حرفه‌ای دایره‌وار دست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بچگی‌هایم را که نگاه می‌کنم، از بابا چیزهایی یادم می‌آید که با بابای الان فرق دارد؛ سبیل درشت و کراوات پهن و شیک. که این دومی را هم‌این که انقلاب شد، شادمانه از گردن باز کرد. در خانه مامان غذا درست می‌کرد - هنوز هم هم‌این طور است - اما حرف آخر آش‌پزی را بی‌بروبرگرد بابا می‌زد. حق هم داشت. دوران سربازیش را در خانه‌ی یک سپه‌بد آش‌پزی کرده بود، پس آش‌پزی رده‌ی یکِ اواخر دهه‌ی پنجاه را خوب می‌شناخت. در جاهای بزرگ، مثل بیمارستان‌ها و کارخانه‌ها هم کار کرده بود و از شاگردی تا سرآش‌پزی رفته بود و همه‌ی این‌ها باعث شده بود حق داشته باشد.&lt;br /&gt;البته زمانی هم تصمیمش را گرفته بود و آش‌پزی را بوسیده بود و کنار گذاشته بود تا درآمد مختصر اما مداوم کارمندی دولت را دریابد، به قول آن‌روزها «آب‌باریکه».&lt;br /&gt;بابا از آن آدم‌هایی است که برای هر چیزی یک نسخه‌ی اصل می‌شناسند و بقیه‌ی نسخه‌ها برایشان تقلب‌های بی‌رمق و رقت‌آوری هستند. مامان تعریف می‌کند که در دوران نام‌زدیشان تمام تهران را زیر پا می‌گذاشته‌اند تا به مغازه‌ای بروند که بابا الویه‌هایش را قبول داشته و آن‌جا دو تا ساندویچ الویه بخرند و با نوشابه بخورند. قبول دارم الویه‌ی خامه‌ای آن‌روزهای آن مغازه را الان دیگر هیچ جا نمی‌شود گیر آورد، ولی چه اهمیت دارد؟ می‌شد جای دیگری هم الویه بخورند و خامه نداشته باشد و گوشت مرغش به جای سینه ران یا حتا بال و گردن باشد، اما رنج آن همه راه رفتن را نکشند و لذت بیش‌تری از قدم زدن ظاهرا بی‌حاصل در پارک ملت یا سر پل تجریش ببرند.&lt;br /&gt;وقتی بچه بودم کتلت برایم اسم یک غذا نبود، یک مراسم بود. سیب‌زمینی پخته، رنده، گوشت چرخ‌کرده، پودرسوخاری - که خریدنش از مغازه جرم بزرگی بود و باید خودمان درست می‌کردیم -، کتلت‌هایی که تنها با دست چون‌آن یک شکل و یک اندازه می‌شدند که محصولات کارخانه‌ی کلوچه‌پزی هم آن‌قدر یک دست نمی‌شوند، حلقه‌های باریک هویج‌های تازه و شاداب که مامان با شکر و آب‌لیمو می‌پخت، خلال‌های باریک و یک شکل و یک اندازه‌ی سیب زمینی که مامان سرخ می‌کرد و نباید در طول سرخ کردن لک برمی‌داشتند، نباید قهوه‌ای می‌شدند، نباید در روغن نرم می‌شدند، نباید بیش از حد خشک می‌شدند، و از همه مهم‌تر سـُس. سسی که مامان با آرد، رب گوجه‌فرنگی و پیاز داغ درست می‌کرد و روی کتلت می‌ریخت. در این مراسم سس چیزی نبود که در ظرفی جدا بریزند و سر سفره بیاورند که هر کس خواست روی کتلتش بریزد. خانه‌ی ما جای این قرتی‌بازی‌ها نبود. سس را باید روی غذا می‌ریختند و بعد غذا را به قول کتاب‌های آش‌پزی «بر سر سفره» می‌آوردند.&lt;br /&gt;گفتم کتاب‌های آش‌پزی؛ یادم آمد که بابا هیچ وقت چیزی درباره‌ی رزا منتظمی نگفته است، اما هنوز هم اگر صحبت رزا منتظمی شود می‌توانی برق خشم را در چشم‌های بابا ببینی. خشمی از کسی که یک اشرافیت بلندمرتبه مثل آش‌پزی را با جای‌گزین‌های بی‌ارزش و قلابی به کوچه و بازار کشانده است. البته درباره‌ی نجف چند باری چیزی گفته است «دریابندری که آش‌پز نیست. هم‌این طوری یه چیزی سر هم کرد داد دست ناشر، اون هم داد دست مردم.»&lt;br /&gt;هنوز حتا حرکت دست مامان را وقتی روی دیس کتلت سس می‌ریخت یادم است؛ نوعی حرکت دایره‌ای حرفه‌ای سریع که بی آن مراسم شکوه‌مند کتلت لنگ می‌زد.&lt;br /&gt;ما اصلا دارا نبودیم، طبقه‌ی متوسط رو به پایین توصیف خوبی برای جای‌گاه اقتصادی آن زمان ما است، اما در غذا به یاری این دش‌واری‌ها و دقت‌ها از اشراف بودیم. پدر و مادرم همیشه برای مسکن، آموزش و تغذیه‌ی ما سنگ تمام می‌گذاشتند. سال‌ها گذشت تا بی‌حوصلگی به مامان غلبه کرد و بالاخره پذیرفت گاهی می‌شود به جای آن سس اشرافی و مراسمش یکی دو گوجه‌فرنگی را حلقه کرد و در روغن باقی‌مانده از کتلت یا سیب‌زمینی چرخی داد و گرم کرد و کنار کتلت خورد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-4016712372218999131?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/4016712372218999131/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=4016712372218999131&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/4016712372218999131'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/4016712372218999131'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/11/blog-post_27.html' title='آن حرکت حرفه‌ای دایره‌وار دست'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-4190361677777039026</id><published>2009-11-19T12:49:00.002+03:30</published><updated>2009-11-19T12:57:56.389+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گویشن'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حرف؛ نوش‌‌خوار آدمی‌‌زاد'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بیا بنویسیم'/><title type='text'>دیوانه مکن، موی پراکنده مکن</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" &gt;دیده‌ای این روزهایی را که ابر کلفت اما تنک، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" &gt;گـُله‌گـُله توی آس‌مان پخش است؟ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ام‌روز هم از هم‌این روزها است. کوه را نگاه کنی، جاهاییش سایه‌ی ابر افتاده و جاهاییش آفتاب. خودت که در آفتاب باشی، تصویر معرکه است، آن بنفش تند کوهی در سایه، آن آفتاب طلایی روی مژه‌های خودت، هوای دل‌پذیر بعد از باران، نفس عمیقی که جان را با حجم اقیانوس درون ریه‌هایت می‌ریزد. گفتم که؛ ام‌روز از هم‌این روزها است. کنار صفحه‌ی فایرفاکسی که باز کرده‌ام نوشته نـُه درجه‌ی سانتی‌گراد، آفتابی.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-4190361677777039026?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/4190361677777039026/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=4190361677777039026&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/4190361677777039026'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/4190361677777039026'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/11/blog-post_19.html' title='دیوانه مکن، موی پراکنده مکن'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-6962059483352201093</id><published>2009-11-16T16:55:00.004+03:30</published><updated>2009-11-16T17:12:29.761+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان و زبان‌شناسی'/><title type='text'>شجاعت افزودن تک‌واژ</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;اگر به یکی دو منبع درباره‌ی واژه‌ی spam رجوع کنیم، به گزارشی شبیه این می‌رسیم که Spam اولْ نام تجاری نوعی کنسرو گوشت بوده است. کنسروی ارزان و بی‌کیفیت که همه جا – فراوان – پیدا می‌شده. کم‌کم به هر چیزی که زیر دست و پا ریخته بوده، مفید نبوده و خرجی هم نداشته می گفته‌اند spam. نمونه‌ی اصلیش هم نامه‌های تولید انبوهی که به آدرس تک‌تک آدم‌ها می‌آید و در واقع تبلیغ کالا یا انجمن خیریه یا چیزی شبیه آن است. به این ترتیب spam یک معنای عام یافت. بعدتر هم که فرستادن این جور نامه‌ها در اینترنت باب شد، spam هم به فضای مجازی مهاجرت کرد و شد هم‌این که می‌بینیم. نمی‌دانم کشورهای انگلیسی‌زبان فرهنگ‌ستان زبان و ادب انگلیسی دارند یا نه. نمی‌دانم اگر چون‌این فرهنگ‌ستانی هم باشد، کار گزیدن واژه‌های جدید بر عهده‌‌ی او است یا نه. نمی‌دانم اگر چون‌این باشد نیز، این فرهنگ‌ستان واژه نیز تصویب می‌کند یا نه. و نمی‌دانم اگر این هم باشد spam واژه‌ی مصوب هست یا نه. اما حتا اگر وضع هم‌این‌قدر خنده‌دار باشد، کی به تصویب آنان اهمیت می‌دهد؟ واژه پدید آمده و توانایی خود را نشان داده و کاربران زبان به کارش می‌برند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;آن‌چه این میان جالب است، این است که spam در زبان انگلیسی یک تک‌واژ بسیار کوتاه (تک‌هجایی) است. تک‌واژ واحدی زبانی است که نتوان به واحدهای معنادار کوچک‌تر شکستش. امتحان کنیم، نامه‌ای به فرهنگستان بنویسیم و معادلی در این اندازه (یک تک‌واژ یک هجایی) برای یک واژه‌ی غیر فارسی پیش‌نهاد کنیم. یادمان هم باشد که هم‌این که ما به جای یافتن واژه‌های جدید دنبال وضع معادل برای واژگان بی‌یگانه هستیم، نشانه‌ی حال خوب و خوشی در زبان فارسی و متولیان رسمی آن نیست. کسی محلمان نخواهد گذاشت. اگر موی دماغ شویم و پارتی داشته باشیم و لطف کنند توضیحکی به ما بدهند، یادمان می‌آورند که این تک‌واژ یک سیلابی یا سابقه‌ی استعمال در فارسی ندارد و بنا بر این نمی‌تواند یک واژه‌ی فارسی باشد، یا بدتر از آن، چون‌آن که در غیاث‌اللغات یا آنندراج آمده در زبان فارسی – خدا داند چه قرنی – به معنایی جز این به کار رفته است و بنا بر این کاربردش در این معنای جدید پذیرفته نیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;این یعنی یک بن‌بست رسمی بی‌معنا. در شاخه‌ی اول پاسخ، تک‌واژهای زبان فارسی به سابقه‌ی این زبان محدود می‌شوند. یعنی جلوی زایایی زبان را در سطح تک‌واژها رسما بسته‌اند. در مرحله‌ی دوم، یک گزارش غیرآکادمیک از یک کاربرد احتمالی تک‌واژ در – مثلا – سه یا پنج یا هفت یا ده قرن پیش، مجوزی می‌شود برای سد کردن راه زایایی زبان. مثلا اگر پیش‌نهادمان این باشد که به جای «موتورسیکلت» یا به قول کتاب‌های درسی «موتوسیکلت» بگوییم و بنویسیم «زیل» می‌گویند به شهادت منتهی‌الارب و آنندراج «زَیْل» به معنای «دور کردن از جای و پاره پاره کردن» در زبان فارسی سابقه‌ی استعمال دارد و نمی‌توان آن را به معنای «موتوسیکلت» به کار برد. اما اگر به جای این پیش‌نهاد کنیم به «موتوسیکلت» بگوییم «تیزران‌چرخ» و توضیح پر طول و تفصیلی نیز بنویسیم که سابقه‌ی پیش‌وند «moto» در لاتین و یونانی فلان است و بنا بر این بهترین معادل برای این پیش‌وند «تیزران» است و مقاله‌ی بلندی هم در باب «sycle» در درازنا و پهنای یونان باستان تا انگلیس ام‌روز بنویسیم، و به روی خودمان هم نیاوریم که کلمه‌ی انگلیسی «motorcycle» است نه «motosycle»، ممکن است نامه‌ی شیرین تقدیر و تشکری هم به ما بدهند و از تلاش دانش‌ورانه‌مان در راه اعتلای زبان شیرین و شکرین فارسی که به شهادت اهل تحقیق به بنگاله و جامع کاشغر و مصر و استانبول و آلبانی هم رفته بوده است رسما تقدیر کنند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;اما اگر «زیل» را می‌پذیرفتند، چه امکانات واژگانی‌ای به زبان فارسی اضافه می‌شد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;موتورسیکلت : زیل / موتورسوار : زیل‌ور / ترک‌نشین : زیل‌نشین / با موتور جابه‌جا شدن : زیلیدن (و البته تبعات این مصدر مانند بزیل و زیلید و ‌می‌زیلم و زیلش و زیلا و زیلیده و مانند آن) / با موتورسیکلت یا موتورسیکلتی (در جای‌گاه صفت؛ مانند ترابری موتورسیکلتی) : زیلی / با موتورسیکلت یا موتورسیکلتی (در جای‌گاه قیدی؛ مانند با موتورسیکلت بردن) : زیلی / پیک موتوری : زیل‌بر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;و این حجم واژگان کوتاه و خوش‌دست می‌تواند جایی هم برای نفس کشیدن صرف و نحو فارسی (دست کم دور و بر موتورسیکلت‌ها) باز کند. اما با «تیزران‌چرخ» چه می‌توان کرد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;این گرایش که نهادهای رسمی در پیش گرفته‌اند که واژگان جدید را با رجوع به واژگان بوده‌ی زبان فارسی و به هم‌این شیوه‌ی پرواربندی بسازند، توش و توان داشته‌ی زبان را از میان می‌برد، در حالی که زبان نه تنها به این توان نیاز دارد بل‌که باید در موقعیت‌های نوپدید تجدید قوت هم کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;البته کاربر زبان راه خود را می‌رود و جایی که به هر دلیلی (معنایی، عاطفی، آوایی و...) نیازی ببیند واژه می‌سازد. اگر اهل دانش رو ترش نکنند و من را به تخریب زبان شکوه‌مند فردوسی و سعدی متهم نکنند، نمونه‌ی این تلاش واژه‌سازانه واژه‌های نوپدید «غیژ»، «خفن»، «واسه» و مانند آن است. اما چون فرهنگ‌ستان و به تبع او دانش‌آموخته‌های ما دامان کبریای خود را به-گرد-ِاین-واژه‌ها-آلوده نمی‌پسندند، این واژه‌ها نه رسمی می‌شوند و نه مبنای زایایی واژگانی قرار می‌گیرند. زبان فارسی در گفتار و تعارفاتْ باشکوه می‌ماند، اما در عمل مانند عصای موریانه‌خورده‌ی سلیمان سست و ناتوان برجای خود می‌لرزد. آن‌که در ظاهر مدافع زبان است، در عمل زبان را پوک و ناتوان می‌کند و کمک‌های جان‌بخش آن را که در ظاهر لاابالی است، به جرم هم‌این ظاهر لاابالی به مزبله می‌اندازد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;ممکن است کسی بپرسد «پس فرهنگ‌ستان چرت دیگه؟ عقلشان نرسیده اصلا فرهنگ‌ستان درست کرده‌اند؟ الان تو از همه عقلت بیش تر است؟» جواب هر سه سوال را «نه» می‌دهم. فرهنگ‌ستان چرت نیست و آنان که فرهنگ‌ستان ساخته‌اند بی‌عقل نبوده‌اند و عقل هیچ کس از همه بیش‌تر نیست. بحث این است که فرهنگ‌ستان چه می‌کند و چه می‌تواند کند. فرهنگ‌ستان زبان فارسی در شکل فعلیش یک نهاد سدساز است. فرهنگ‌ستان رسما در پی ساختن سد در برابر هجوم واژگان و دیگر محصولات زبانی بی‌یگانه است. فرهنگ‌ستان به طور غیر رسمی سدهایی را که توصیف کردم در برابر پویایی و زایایی زبان ساخته و می‌پاید. فرهنگ‌ستان را در حال فعلیش اگر از بالاتر بنگریم ،می‌بینیم  آن‌جا که کار ایجابی می‌کند نیز در عمل این کار ایجابی را جزئی از طرحی سلبی می‌بیند. مثال اصلیش این که معادل وضع کنند تا واژه‌های انگلیسی را از فارسی برانند. و می‌بینیم که عکس‌العمل اجتماعی این‌گونه سلبی کار کردن و با مردم بر سر مهر نبودن، سیل بزرگ جوک‌هایی است که مردم خوش‌ذوق با رجوع به واقعیت یا خیال از واژگان مصوب فرهنگ‌ستان می‌سازند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;اما فرهنگ‌ستان چه می‌تواند کند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;مردم واژه‌ها و حتا ساختارهای نو را بر مبنای نیاز خود می‌سازند و به کار می‌برند و بر هم‌این مبنا واژگان و ساختارهایی را منسوخ می‌کنند. جامعه‌ای انسانی را تصور کنید که بازاری دارد و هر که هر چه لازم دارد از دیگری که آن را دارد می‌خرد. یکی سیب می‌خورد، یکی سیب می‌کارد و می‌فروشد، یکی چاقو می‌خواهد، یکی می‌سازد یکی هم از شهری دیگر می‌خرد و وارد می‌کند. یکی گرسنه است، یکی هم سنگ‌دان پخته‌ی کلاغ را به اسم گوشت آهو به او می‌فروشد، یکی هم با هم‌آن دستی که در دماغش می‌گرداند پنیر خوب روستاپروردش را می‌کشد و می‌فروشد. این جامعه برای درست کردن این بازار چند چیز نیاز دارد:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;ol&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;اداره‌ی بهداشت&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;اداره‌ی استاندارد&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;برنامه‌ریزی در سطح کلان برای تولید&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;برنامه‌ریزی در سطح کلان برای صادرات و واردات&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;هم‌آهنگی میان این دو برنامه&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;فراهم آوردن امکانات اجرایی، تشویقی و حمایتی برای این که مردم این بندها را اجرا کنند.&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;و...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ol&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;و فرض کنید اداره‌ای به نام بازارستان هست که:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;ol&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;به مسائل بهداشتی به طرز عجیبی حساس است و تکلیف کرده است کالافروشان برای جلوگیری از انتقال بیماری، از دست‌کش، ماسک، کلاه، شال و عینک استفاده کنند.&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;تنها به کالاهایی نشان استاندارد می‌دهد که دقیقا مطابق دستورالعمل‌هایی که هم‌این اداره دارد – و میراث نیاکان این جامعه است – تهیه کنند و حاضر نیست هیچ کالای نوآورانه‌ای را بررسی کند.&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;برنامه‌ریزی کلانی برای تولید ندارد. آن‌چه به این نام نشانمان می‌دهد برنامه‌ریزی نیست، دستورالعمل‌هایی بدون هدف‌گذاری درست است، کلان نیست، بسیار جزئی‌نگر است، مروج و سامان‌دهنده‌ی تولید نیست، کابوس تولیدکننده است.&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;واردات را جرمی نابخشونی می‌داند که حداقل مجازاتش اعدام است. واردات ماشین‌آلات و مواد اولیه‌ی تولید را تشخیص نمی‌دهد و بنا بر این عکس‌العملی به آن نشان نمی‌دهد. معتقد است کالاهای صادراتیش همه‌ی عالم را تسخیر کرده و به هیچ وجه حاضر به بررسی علمی و میدانی این اعتقادش نیست.&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;هیچ&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;هیچ&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;span style=""&gt;و... هییییچ&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ol&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;این تمثیل شاید بدبینانه‌ای است که در بطن خود می‌گوید فرهنگ‌ستان چه می‌تواند کند که نمی‌کند. در یک جمله: فرهنگ‌ستان می‌تواند دغدغه‌های خردش را رها کند یا بکاهد و عوض واژه‌های خنده‌دار وضع کردن و دستورالعمل و شیوه‌نامه نوشتن، به کاری بپردازد که به آن برنامه‌ریزی زبانی می‌گویند. برای این برنامه‌ریزی البته چیزهایی لازم است؛ شناخت درست و علمی زبان، داشتن گزارشی از وضع فعلی و نقاط قوت و ضعف آن، هدف‌گذاری و تعیین راه‌برد و یافتن روش‌های اجرایی مناسب و معقول و...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;فرض کنید هر یک از ما یک «زیل» به فرهنگ‌ستان پیش‌نهاد کنیم. فرهنگ‌ستان باید بتواند بداند که کدام این «زیل»ها ارزش سرمایه‌گذاری و پروردن دارند، کدام در هم‌آن حد فعلیشان مفید اند و نیازی به حمایت ندارند و اگر یکی دو «زیل» سمی هم در میان هست – البته اگر – آن‌ها را پیدا و حذف کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;◊&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;برای این که بدانیم این نگاه فرهنگ‌ستانی متاسفانه تنها در فرهنگ‌ستان محدود نمانده و در تمام نهادهای رسمی و اغلب نهادهای آکادمیک ما حکم‌فرمایی می‌کند این خاطره‌ی مشترک بسیاریمان را یادآوری می‌کنم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;می‌خواهی کالای جدیدی بسازی – فرض کن نوعی کلوچه – و نام جدیدی برایش انتخاب کرده‌ای – «ژیست» مثلا. اجازه نمی‌دهند این نام را بگذاری. ازت می‌پرسند «ژیست یعنی چی؟» و گاهی صریح می‌پرسند «خارجی است؟» اگر بگویی خارجی است یا بگویی مگر لازم است اسم معنا داشته باشد، باید آرزوی تولید «ژیست» را به گور ببری. اما اگر دوستی داشته باشی که بیاید و بگوید در کتاب کشکول مثنـّی نوشته‌ی میرزا احمد ماسوله‌ای جرقوانی آمده که «ژیست در لغت فرس کهن که آن را خسروانی نامند درختی است با برگ‌های بنفش و میوه‌ی سرخ که میوه‌اش در غایت لطافت و خوراک دیوان و سگان و مردم سقلابیه و جبال بهارات است» مشکل حل است یا دست کم رو به حل است. کارمند ساده‌ی آن اداره هم‌این قدر که بتواند جواب سرکوفت بالادستیان و اهل فرهنگ و خرد را بدهد برایش بس است، مشکل البته این است که آن جواب را آسان نتوان داد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;یا مثلا رفته‌ای شرکتی ثبت کنی. از تو ورقه‌ای می‌خواهند که بر آن ده نام پیش‌نهادی نوشته باشی. به تو تاکید می‌کنند که نام‌ها باید سه سیلابی باشند [این قضیه‌ی سه سیلابی را حامد عبدی یادم آورد. خدا عمر و عزتش بدهد]. منظورشان هم از سه سیلابی ربطی به سه‌هجایی ندارد، منظورشان سه کلمه‌ای است. تو بگو «سماور»، هم به دلیل سه‌سیلابی نبودن اسمت را رد می‌کنند هم به دلیل خارج از شئونات و موهن بودن پیش‌نهادت، کلا بررسی تقاضایت را از دور خارج می‌کنند. هم‌این است که مردم به فرمول‌های ثابتی برای نام‌گذاری روی شرکت‌ها رسیده‌اند. یکی  از پرکاربردترین این فرمول‌ها این است:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;[یک اسم جمع] + [یک صفت] + [یک اسم یا صفت، اسم مکان‌ها در اولویت است] = [اسم شرکت]&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;«پیش‌گامان سبز میهن» یا «برج‌آوران گل‌بیز صبح» و چرندیاتی از این دست حاصل هم‌این روش است و خدا می داند چه بلاهای بی‌شرمانه‌ای بر سر زبان فارسی می‌آورد که اسم شرکت اگر «فنجان» یا «سنکرون» یا «پـَچـَن» باشد از این بلاها در امان خواهیم بود. اما این‌جا نیز نگاه فرهنگ‌ستانی یا – کمی شوخی هم بد نیست – سرهنگ‌ستانی است که حاکم است و حاکم است و حاکم است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-6962059483352201093?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/6962059483352201093/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=6962059483352201093&amp;isPopup=true' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/6962059483352201093'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/6962059483352201093'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/11/blog-post_16.html' title='شجاعت افزودن تک‌واژ'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-1859606658357242213</id><published>2009-11-14T02:14:00.002+03:30</published><updated>2009-11-14T02:17:13.491+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان و زبان‌شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هذیان‌هاى فوکویى (کمى جدى‌تر از نوش‌خوار)'/><title type='text'>یک نظر دیگر درباره‌ی قیدهای تنوین‌دار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: times new roman;"&gt;&lt;span style="font-style: italic;font-size:130%;" &gt;پگاه فقیری دانش‌جوی کارشناسی ارشد زبان‌شناسی در دانش‌گاه مونترال است و دارد پایان‌نامه‌اش را در حوزه‌ی مورفولوژی – هم‌آن صرف خودمان – درباره‌ی «اسم جمع در زبان فارسی» می‌نویسد. مطلبی درباره‌ی قیدهای تنوین‌دار و حواشیش نوشته است که من با اجازه‌ی خودش این‌جا بازنشر می‌کنم. البته تاکید می‌کنم که این مطلب را در یک گپ دوستانه نوشته است و به گفته‌ی خودش ممکن است دقت لازم یا کافی را نداشته باشد.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[در ادامه بحثی که نوشته آقای آشوری به راه انداخته البته آن بخشی که چند روز اخیر نقل قول شده در مورد قیدهای بیگناه تنوین‌دار، من کل مطلب را نخوانده‌ام!&lt;br /&gt;از دید من در مطلب مذکور دو مبحث مجزا وجود دارد و هر کدام را باید جداگانه بررسی کرد. یکی مربوط به رسم‌الخط و نحوه نوشتن قیدهای مختوم به تنوین است، دیگری مربوط به اصل وجود این کلمات در زبان فارسی امروز.&lt;br /&gt;اینگونه ساخت قید یکی از قابلیت‌های زبان فارسی امروز محسوب می‌شود، با تمام احترامی که برای آقای آشوری قائلم نمی‌توانم منطقی را که می‌خواهد به صرف عربی بودن اصل وجودی آن این قابلیت را از زبان فارسی بگیرد، بفهمم.&lt;br /&gt;مخصوصا که راه حل پیشنهادی ایشان جایگزین کردن یکسری از این کلمات با معادل فارسی آن است یعنی حتی قابلیت قیدساز مشابه فارسی‌الاصل پیشنهاد نمی‌دهند. طوری که استنباط میشود "مشکل" بعضی لغات است. درحالیکه امروزه قیدهای مختوم به ـَن بسیار فراگیر هستند و بحث بکارگیری لغات عربی بجای معادل فارسی مطرح نیست که با جایگزنی این کلمات "مشکل" حل شود. (لازم بذکر است که از نظر این بنده حقیر اصولا "مشکلی" در بکارگیری اینچین قابلیتی وجود ندارد.)&lt;br /&gt;به دلایل تاریخی زبان فارسی قرن‌ها با زبان عربی همنشین بوده و از آن تاثیر گرفته که نتیجه آن ریشه عربی بخش بزرگی از واژگان فارسی امروز است و سخنوران فارسی این کلمات را از آن خود کرده از پتانسیل موجود درآن‌ها برای "واژه‌سازی" بهره می‌برند، این فرایند طبیعی نوعی از پویایی زبان است و قابل جلوگیری هم نیست.&lt;br /&gt;آن انتقادی که من به این نوشته داشتم و مطرح کردم مربوط به دومین بخش یعنی اصل وجود این کلمات در زبان فارسی امروز بود که من مطلقا با نظر ایشان مخالفم و آن را با توجه به اصول علم زبانشناسی نادرست می‌دانم. در مورد بخش اول اما، فکر میکنم ایرادی به اصل مطرح کردن این سوال وارد نیست و همچنین هر جوابی هم به این سوال می‌تواند توجیه‌پذیر باشد زیرا که برای این دست سوالات جواب "درست" وجود ندارد. من هم جواب/نظر خودم را دارم و بالطبع با جوابی هم که ایشان دارد مشکلی ندارم هرچند به نظرم استدلالی که برای توجیه جواب خود می‌آورد پذیرفته نیست (فکر کنم دلایلی که کورش علیانی برای رد این توجیه آورده کافی باشد). از آنجایی که "نردبان پله پله " فعلا بگویم چرا فکر می‌کنم ایرادی به اصل مطرح کردن این سوال وارد نیست.&lt;br /&gt;هر زبانی دو بعد دارد یکی زبان ذاتی و درونی است که به فرد مربوط می‌شود یعنی زبان مادری (صورت گفتاری آن) که به آن حرف می‌زنیم فارغ از درستی و غلطی آن. این بعد صورت نوشتاری و رسمی یا هنجار را شامل نمی‌شود و میتوان به دید علمی (به معنی پوپری آن یعنی آن بررسی که می‌تواند فرضیه ابطال‌پذیر صادر کند) بررسیش کرد. این بعد نیاز به وکیل و وصی ندارد پویا است و هیچ احدالناسی هم جلودارش نیست! بعد دیگر آن زبان به عنوان یک نهاد سیاسی-اجتماعی است (وقتی می‌گوییم "زبان فارسی" به طور کلی منظورمان این بعد است). صورت هنجار(همان که در مدرسه درس می‌دهند) و خط و رسم‌الخط هم به این بعدش مربوط می‌شود. یک مثال ساده برای درک تفاوت اینکه ترکی را در آذربایجان به خط سیریلیک می‌نویسند و در ترکیه به لاتین و پیش از آن در عثمانی به خط عربی می‌نوشتند. زمانی در ترکیه تصمیم گرفتند تاکید می‌کنم تصمیم گرفتند که به جای خط عربی به خط لاتین بنویسند اینگونه تصمیمات توجه دارید از جنس سیاسی است و نه زبانشناختی.&lt;br /&gt;منظور از صورت گفتاری آن کلامی است که فی البداهه و بدون ملاحظه بیان می‌شود ، مثلا صحبت روزمره.&lt;br /&gt;منظور از صورت نوشتاری به نوشته در آوردن صورت گفتاری نیست بلکه آن نوشتاری است که به صورت ادبی/رسمی نزدیک است و از قواعد تجویزی پیروی می‌کند. اصولا قاعده تجویزی از ادبیات استخراج می‌شود و به همین دلیل محدود و منوط بودنش به ادبیات همیشه از صورت گفتاری عقب است (مثلا معین می‌گوید فلان کلمه را چون فلان شاعر یا ادیب بکار برده با اینکه با قاعده جور در نمی‌آید، می‌توان بکار برد).&lt;br /&gt;هرچند زبان گفتاری هم قانونمند است یعنی درش درست و غلط (نه از نوع تجویزی آن) وجود دارد، مثلا کسی که فارسی زبان مادریش است ممکن است به نظرش کلام فردی که فارسی را یاد گرفته اما زبان مادریش ترکی یا فرانسوی و... هست، عجیب یا بعضا خنده‌دار ییاید؛ مثال دیگر غلط حرف زدن بچه‌هاست که مثلا می‌گویند "نمی‌پاشم" به جای "پا نمی‌شم". اما قانونمند بودن صورت نوشتاری از نوع دیگریست. یعنی در صورت نوشتار شما یک سری قاعده دارید که شما در مدرسه یاد گرفته‌اید و می‌دانید که باید رعایت کنید و اگر یادتان نبود به یک مرجع مراجعه می‌کنید؛ اگر اشتباه کنید برشما خرده می‌گیرند که کمسوادید یا بی‌دقت و اگر ویراستاری در کار باشد شما را تصحیح می‌کند. از اختلاف بین این دو نوع قانونمندی همین بس که هرکس که به زبان مادریش حرف می‌زند (واین به این معنی است که "درست" هم حرف می‌زند) لزوما قادر به نوشتن یا بکار بردن صورت رسمی نیست (نمی تواند قلمبه‌سلمبه حرف بزند!).&lt;br /&gt;می‌شود گفت در نوشتار دو نوع قاعده داریم یکی آنکه به دستور زبان و متن مربوط است یکی آنکه به دیکته کلمات مربوط است. آن بخش که به دستور مربوط است همان نسخه تجویزی است که در مدرسه به عنوان دستور زبان می‌خوانیم که مثلا "را" ی مفعولی را کجای جمله باید گذاشت (توجه دارید که در گفتار هیچ وقت از خود سوال نمی‌کنید چون "را" به شکل حرف اضافه در گفتار وجود ندارد بلکه به صورت پسوند درآمده و به کلمه مربوطه می‌چسبد.) بخش دیگر نگارش کلمات است مثلا اینکه فارسی برای صدای "س" سه حرف دارد و باید آموخت که چه وقت کدام یک مناسب است. یا اینکه کلماتی که به "ـِ" ختم میشوند با "ه" یا "ـه" نوشته میشوند یا اینکه مثلا کلمات مرکب را چگونه بنویسیم و الخ. این بخش مطلقا از نوع "قراردادی" است یعنی دلیل بیرونی ندارد بلکه دلایل از جنس تاریخی و تصادفی دارد. در میان این قراردادها، قرارداد از نوع انتخاب مثلا بین "س"، "ص" و "ث" (که علت وجود تاریخیش را همه می‌دانیم) را عموما بدون دخل و تصرف و بدون سوال بکار می‌گیریم، زیرا که می‌دانیم دخل و تصرف در آن باعث تغییر اصل کلمه و ایجاد خلل در پیوستگی مجموع واژگان می‌شود: مثلا اگر در کلمه "تقریبا" "ق" را به "غ" تغییر دهیم گستگی با ریشه آن ایجاد می‌شود چون "تقریبا" با "تقریب" و "قرب" و... نزدیکی معنایی دارد ( ولی مثلا با "غرب" "غروب" و "مغرب" و... بی‌ارتباط است البته) و این ارتباط معنایی از تغییر "ق" به "غ" تاثیر می‌پذیرد. (بالطبع این اخلال در ثبت زبان و ریشه یابیست و از نوع درزمانی  و به صورت گفتاری کاری ندارد). اما انتخاب بین "اً" یا "ا" با "ن" این دست مشکلات را به همراه ندارد چون در پیوستگی کل واژگان خللی ایجاد نمی‌شود. از این جهت است که مطرح کردن این سوال کاملا منطقی است البته با این آگاهی که جواب درستی به معنی "حقیقت امر" برای این سوال وجود ندارد و برای همین هم معمولا زبانشناسان (از نوع محض که دنبال حقیقت هستند!!!!) وارد این مقوله نمی‌شوند.&lt;br /&gt;حرف من این است که با اینکه نمی‌شود در مورد بکار بردن اینگونه قیدهای به اصطلاح عربی(الاصل) - که من جای دیگر ایرادی که به این طرز نامگذاری وارد است را می‌گویم - در زبان فارسی نسخه پیچید و دستور صادر کرد، می‌توان در مورد نحوه نوشتن اینگونه قیدها نظر داد. یعنی این که این سوال که مطرح شود طبیعی است. کافی است که به قول همه دوستان کمی در نوشتار موجود دقت کنیم تا ببینیم که این سه نوع نوشتن در متون موجود هستند (این را بگذارید در مقابل این که این کلمه با "غ" شاید به تعداد انگشتان دست به چشمتان بیاید که همانا چشمتان را گرد خواهد کرد!) اما هر پاسخی نیاز به توجیه دارد البته از نوع منطقی و نه غرض‌ورزانه! من تیتروار نکاتی که به نظرم می‌رسد را بگویم:&lt;br /&gt;اینکه بگوییم چون "تنوین" عربی است باید از نوشتار ما حذف شود، خنده‌دار است و به نظرم حتی یک منطق حداقلی هم برای توجیه ندارد. اصولا الفبای ما از الفبای عربی گرفته شده با کمی دخل و تصرف برای انطباق با نیاز زبان فارسی حالا همین یک تنوینش مشکل‌ساز شده؟&lt;br /&gt;طبیعتا تنوین در تایپ مشکل‌ساز است چون بخش اضافی دارد. اما این بخش اضافیش زائد نیست! چون اگر نباشد با "ا" اشتباه گرفته می‌شود و مبهم است البته نه برای شما، خواننده محترم که مطمئنا دچار کوچکترین ابهامی نخواهید شد! برای کسی که تازه دارد نوشتن و خواندن یاد می‌گیرد! توجه دارید که چقدر یادگیری تنوین بدون آن بخش اضافی (یعنی ا ساده) سخت است؟ کسی که نوشتن یاد می‌گیرد می‌آموزد که الف با ـً را "اَن" بخواند و این علامت زائد که نوشتن با کیبرد را بر ما حرام کرده است، خواندن را برای او راحت‌تر می‌کند! این را نگفتم برای توجیه نگه‌داشتن یا نداشتن تنوین، گفتم که ببینید بودنش چندان هم بی‌خاصیت نیست و اینکه برای انتخابی از این دست، فاکتور یادگیری هم باید در نظر گرفته شود.&lt;br /&gt;نوشتن با "ن" به صورت صوتی نزدیک است و دو مشکل قبلی یعنی تایپ و یادگیری را هم ندارد ولی چون خیلی با آنچه به آن عادت داریم فاصله دارد و اصولا نظر اهل ادب و متولیان دستور تجویزی را جلب نکرده که هیچ آزرده است، شاید فراگیر شدن و پذیرشش در جامعه به این زودی‌ها اتفاق نیفتد! بالطبع اگر زمانی زور راحت‌طلبان و نوآوران به محافظه‌کاران و حکیمان چربید و "ن" فراگیر شد، دیگر سوالی که امروز مطرح است جای مطرح شدنش را از دست می‌دهد چون جامعه جوابش را انتخاب کرده است.&lt;br /&gt;این هم که هر کس هم هرجور خواست بنویسد هیچ اشکالی نداشته باشد مشکل ویراستاران را زیاد می‌کند چون مثلا نمی‌شود یک مجله چاپ کنی که در هر متنش این قیدها یک جوری نوشته شده باشد و بالاخره یک نفر باید بنشیند همه را یک دست کند!&lt;br /&gt;نظر شخصی من را اگر بپرسید این است که در تایپ تنوین را نمی‌گذارم چون لزومی نمی‌بینم این زحمت را بر خودم تحمیل کنم (البته اگر قرار شود چیزی را جایی چاپ کنم حتما از ویراستار تکلیف را جویا می‌شوم!) اما در نوشتن دستی اتوماتیک تنوین می‌گذارم چون به این شکل عادت دارم و اصولا هم اصراری برای خلاص شدن از دست تنوین ندارم و از طرفی هم خود را قابل برای تعیین تکلیف برای رسم‌الخط نمی‌دانم (فکر می‌کنم کسی که آگاهانه "ن" می‌نویسد شاید برای خود وظیفه اشاعه این گزینه را قائل است و این هم به نظر من فارغ از اینکه بد است یا خوب به نوعی تعیین تکلیف کردن است!)]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-1859606658357242213?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/1859606658357242213/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=1859606658357242213&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/1859606658357242213'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/1859606658357242213'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/11/blog-post_14.html' title='یک نظر دیگر درباره‌ی قیدهای تنوین‌دار'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-8319027530023312109</id><published>2009-11-12T15:42:00.003+03:30</published><updated>2009-11-12T15:47:48.256+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حرف؛ نوش‌‌خوار آدمی‌‌زاد'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ای خدا ای فلک ای طبیعت'/><title type='text'>نظر ناوارده</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;[فحش دادن به آنها که زمانی کاری کرده اند و حالا دیگر حرف هایشان کهنه شده است که هنر نیست آقای علیانی. وگرنه من هم با شما هم عقیده ام که حکیم درباره تنوین دارد سلیقه کهنه ای را ابراز می کند که دلایل زبان شناختی اش هم به همان اندازه کهنه است. آشوری مقاله اش را می نویسد. علیانی فتوا صادر می کند که استاد و ارادت نمی خواهیم. من هم جوابت را میدهم که برخلاف آنچه تو فکر می کنی من یکسره دنبال غلط ننویسیم و حکیم آشوری نیستم و انتظار هم ندارم که همه مترجمان خبرگزاری نجف دریابندری باشند. اما مثل تو هم نیستم. شما دادت را بزن.آشوری هم به اندازه کافی خوراک می ده که من و شمای نو نفس عرض اندام کنیم. فرقش این است که من هنوز حواسم هست اینها که بودند و چه کردند.گیرم سلیقه هاشان کهنه شده باشد.بالخره ارادت را دو جور نشان می دهند. وقتی بازنشسته گاف می ده صدایش را در نمی آورند و می گذارند در سکوت بگذرد یا هیاهو می کنند و در بوق و کرنا می کنند. شما اینجورش را دوست داری؟ من آنجورش را. وگرنه کی تعریف می کند که لاطائلات چیست؟ تو بگو چه سودی از این پرخاشگری می بری تا بفهمیم اصل حرفت چیست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:130%;" &gt;مریم نبوی نژاد]&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;این را نویسنده‌اش ظاهرا خطاب به من نوشته، اما نه به من ای‌میل کرده، نه جایی گذاشته که دم دست باشد، نه خبری به من داده است. پیش‌تر گفته بودم که کشتن پهلوان‌پنبه کار آسانی است که از آدم‌های ناتوان ساخته است و اعتماد به نفسشان را از صفر کمی بالاتر می‌برد. متاسف ام که می‌بینم مریم نبوی‌نژاد هم به این آدم‌ها پیوسته است. ظاهرا یواشکی در گوشه‌ای امن با خیال من مخاطبه کردن و توبیخ و تنبیهم کردن برای او آسان‌تر است از این که معقول و فاش بگوید و معقول و فاش بشنود. این رفتار را از جنس رفتار داریوش آشوری می‌بینم که در نظرسنجی هم‌آن مطلب، لینک آن‌چه نوشته بودم را برایش گذاشته‌ام و نه خصوصی می‌گوید که لینک را دیده، نه اگر جوابی دارد می‌دهد، نه حتی لینک را پابلیش می‌کند که دیگران ببینند. البته اسم کتابش را هم می‌گذارد «زبان باز» با این توضیح که زبان باز هم مانند «جامعه‌ی باز» است. در جامعه و زبان باز داریوش آشوری جایی برای نقد موردی و تفصیلی نیست؟ همه هر چه هست باید ستایش شاگردان در محضر استاد باشد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:130%;" &gt;شروع حرف نبوی‌نژاد آن‌قدر سست هست که ارزش دنبال کردن نداشته باشد، اما دنبالش می‌کنم تا نشان بدهم عیب کار تنها سستی فرم نیست، که نداشتن حرف معقول در محتوا هم هست. او گفته است:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;em&gt;فحش دادن به آنها که زمانی کاری کرده اند و حالا دیگر حرف هایشان کهنه شده است که هنر نیست آقای علیانی.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:130%;" &gt;فرض جمله این است که من به داریوش آشوری فحش داده‌ام. گمان نکنم مریم نبوی‌نژاد بعد از سال‌ها خواندن انواع متن‌ها و نوشتن و زندگی در اصفهان و تهران و آمریکای شمالی، نداند فحش چیست. او قطعا نه تنها می‌داند فحش چیست که این را نیز می‌داند که این شیوه‌ی غیرمستقیم به کسی اتهام زدن – اتهام کاری که نکرده است – اسمش چیست. من به کسی فحش نداده‌ام و نیازی نیست وقتی حرف حساب دارم فحش بدهم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;مریم نبوی‌نژاد بلافاصله آشوری را «حکیم» می‌خواند. حکیم یعنی چه و آشوری کی حکیم شد؟ با این تلبیس نو، می‌خواهد به مخاطب بقبولاند که آشوری گر چه کهنه حرف می‌زند، اما فرزانه است. و در بقیه‌ی جمله این تمهیدش را شکوفا می‌کند و می‌گوید:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:130%;" &gt;&lt;em&gt;من هم با شما هم عقیده ام که حکیم درباره تنوین دارد سلیقه کهنه ای را ابراز می کند که دلایل زبان شناختی اش هم به همان اندازه کهنه است.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;از این حرف بی‌معناتر سراغ دارید؟ اولا حرف حرف من و آشوری نیست، حرف درست و نادرست است. دوم این که حرف حرف کهنه و نو نیست، باز حرف درست و نادرست است. سوم این که کهنه یا نو، حکیم یا مجنون، این که گوینده کیست حرف درست را نادرست می‌کند یا نادرست را درست؟ گمان نکنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:130%;" &gt;نبوی‌نژاد که تا این‌جا من بنده را قابل دانسته بود و مخاطب گرفته بود، در جمله‌ی بعد من را سوم شخص می‌بیند و در جمله‌ی بعدتر طاقت نمی‌آورد و دوباره رو به من می‌کند که:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;em&gt;من هم جوابت را میدهم که برخلاف آنچه تو فکر می کنی من یکسره دنبال غلط ننویسیم و حکیم آشوری نیستم و انتظار هم ندارم که همه مترجمان خبرگزاری نجف دریابندری باشند. اما مثل تو هم نیستم. شما دادت را بزن.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;د&lt;span style="font-size:130%;"&gt;استان را شنیده‌اید. محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت، دیگری پیش آمد و گفتش من و او را مبر. حالا من هم به شیوه‌ی او کمی ضمیرها را عوض کنم و او را مخاطب بگیرم. خانم نبوی‌نژاد کی حال شما را پرسید؟ من در مقدمه‌ی مطلب اشاره کردم به بحث‌های پیشین میان من و شما به این معنا که پیش از این هم در باب زبان و نوشتن با دیگرانی بحث‌هایی کرده‌ام و تجویزی بودن نگاه به زبان، عنصر مشترک میان این دیگران است. سابقه‌ی آن بحث‌ها هست و اگر جواب تازه‌ای دارید، به هم‌آن‌ها جواب بدهید. اگر گمان می‌کنید نگاهتان تجویزی نیست، بگویید من جزو این‌ها نیستم، و اگر نه که این بحث، بحثی است درباره‌ی مقاله‌ای از داریوش آشوری درباره‌ی قیدهای تنوین‌دار در فارسی. این‌جا هم اگر حرفی هست بزنید. گمان کنم هم من و هم شما می‌دانیم که گل‌آلود کردن آب و خاک‌آلود کردن فضا در بحث کار چه کسانی است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;بعد می‌گوید:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:130%;" &gt;&lt;em&gt;آشوری هم به اندازه کافی خوراک می ده که من و شمای نو نفس عرض اندام کنیم.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;اگر کسی دوست دارد گرفتار کیش شخصیت باشد، یا با دیگران روابط استاد و شاگردی یا چیز دیگر داشته باشد، هر چند به چشم من خنده‌دار، اعتراضی ندارم. اما اگر بخواهد این را به من و دیگران هم تحمیل کند، این‌جا را اعتراض دارم. من سعی می‌کنم حرف درست بزنم. اگر هم خطا کنم، هر که – کوچک یا بزرگ – این خطا را نشان بدهد، عذر می‌خواهم و سعی می‌کنم تصحیحش کنم. اما جز این، شرمنده ام. به نبوی‌نژاد و آشوری که هیچ، تا جایی که زور طرف نچربد به فلک هم باج نمی‌دهم. عرصه‌ی دانستن که عرصه‌ی باج دادن و نان قرض دادن نیست. خوراک من را هم آشوری فراهم نمی‌کند. من دارم کارم را می‌کنم؛ بی‌صدا. گاهی حرف بی‌معنا و پشت‌بندش الدرم کردن‌های بی‌مایه‌ی دیگران – اسمشان آشوری باشد یا تاسوئی فرق نمی‌کند – دادم را بلند می‌کند. من خوراک کارم را از زبان می‌گیرم که قطعا نه آشوری نه کس دیگری صاحبش نیست. اگر یادتان باشد، یک بار در بحث با نبوی‌نژاد این گزاره را در مورد فردوسی نشان دادم، آشوری هم – دور از جان فردوسی – یکی مثل فردوسی. و اگر این حرف‌ها ملاک باشد که آشوری هم لابد خوراکش را از عبدی کلانتری و دیگرانی می‌گیرد که قیدهای تنوین‌دار را با «ن» می‌نویسند و لابد باید ممنونشان باشد. «نونفس» و این‌ها هم نمی‌دانم کیست. بنا است من در چهل‌سالگی خفقان بگیرم و در دلم دعا کنم که آشوری بمیرد تا جا برای من باز شود؟ خب چه کاری است؟ من کارم را می‌کنم، آشوری هم کارش را بکند. هر که حرفش بی‌حساب بود، بپذیرد. حالا بحث زورگویی که بحث دیگری است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;باز می‌گوید:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;em&gt;فرقش این است که من هنوز حواسم هست اینها که بودند و چه کردند.گیرم سلیقه هاشان کهنه شده باشد.بالخره ارادت را دو جور نشان می دهند. وقتی بازنشسته گاف می ده صدایش را در نمی آورند و می گذارند در سکوت بگذرد یا هیاهو می کنند و در بوق و کرنا می کنند. شما اینجورش را دوست داری؟ من آنجورش را.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;خب ظاهرا این کیش شخصیت و خوددرگیری‌های اخلاقی‌نمای خانم نبوی‌نژاد پایان ندارد. من ارادتی به کسی ندارم. من نه که حقیقت را بیش از فیلسوف دوست بدارم، اصلا فقط حقیقت را دوست دارم و خلاص. اگر کسی بازنشسته است، بازبنشیند، چرا به دیگران امر و نهی می‌کند؟ کدام مدیرکل بازنشسته‌ی بازرگانی یا کشاورزی را این طور ارج می‌نهند که بیاید سر کار سابقش و امر و نهی‌های بی‌مبنا و بی‌معنا کند و لب‌خندش بزنند و چشمش بگویند؟ بوق و کرنایی هم در کار نیست. اگر یک وجب وبلاگ من بوق و کرنا است، وبلاگ آشوری پرخواننده‌تر است و او خودش پیش از من این تشت رسوایی را از بامش انداخته است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;باز می‌گوید:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;em&gt;وگرنه کی تعریف می کند که لاطائلات چیست؟&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;هول‌هولکی خوانده. دقت نکرده که این قسمت متن مربوط به آن دوستم است که چیزی در دفاع از آشوری نوشته بود. البته اگر نبوی‌نژاد هم مثل دوستم وکیل مدافع آشوری باشد، چرا برای دوست من نباشد؟ خاصه که بار پیش، آن دوست خود از وکیلان نبوی‌نژاد بود. به هر حال، آن‌چه من گفته‌ام تصویری است از کسی که می‌داند در کلاسش و به شاگردانش لاطائل می‌گوید، اما این دانسته‌اش را می‌پوشاند و دلش هم می‌لرزد. عجیب است که آن دوست خودش ساکت است، اما نبوی‌نژاد به جایش تعریف لاطائل را از من می‌پرسد. ظاهرا که من و آن دوست – دست کم تا کنون – بحثی بر سر تعریف لاطائل نداریم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;و آخر همه می‌گوید:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;em&gt;تو بگو چه سودی از این پرخاشگری می بری تا بفهمیم اصل حرفت چیست؟&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;پرخاش‌گری کدام است؟ این که بگویی این حرف خوش‌رنگ لای زرورق پیچیده، بی‌معنا و بی‌مبنا است و نویسنده‌اش در پی قدرت است نه چیزی دیگر، پرخاش‌گری است؟ این که نامه‌بدهند به دیگران که تنوین را با «ن» ننویس و بعد نامه را منتشر هم کنند و تلویحا خواننده را ارعاب کنند که به راه خود ببرند، پرخاش‌گری نیست، اما رسوا کردن این شیادی پرخاش‌گری است؟ این طنز تلخ تاریخی‌ای است که کشتگان و کتک‌خوردگان را متهم به خشونت کنند؛ تازه نیست. گمان کنم نبوی‌نژاد است که باید معلوم کند از این میان بحث پریدن و وکیل مدافع دیگران شدن و بحث علمی را به محکمه‌ی تظاهر و اخلاق‌فروشی و کیش شخصیت و حکیم‌فروشی بدل کردن چه می‌خواهد. خواسته‌ی من که خوب پیدا است؛ دانستن، آزادی، اصلاح.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-8319027530023312109?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/8319027530023312109/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=8319027530023312109&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/8319027530023312109'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/8319027530023312109'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/11/blog-post_12.html' title='نظر ناوارده'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-4072598471210940139</id><published>2009-11-11T18:35:00.004+03:30</published><updated>2009-11-11T18:53:13.119+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان و زبان‌شناسی'/><title type='text'>نظر وارده</title><content type='html'>&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;"  &gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;حامد عبدی&lt;/span&gt; عزیز را هر که بشناسد می‌داند که طنز تیزش غلیظ است و دانش زبان‌شناسیش غلیظ‌تر. نظری نوشته درباره‌ی یادداشت قبلی و با ای‌میل فرستاده. ازش ممنون ام و متنش را این‌جا می‌گذارم. تنها نکته این است که برای خواندن نظرش باید کمی صبور و کمی باهوش باشید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[..."ان" اصلنُ ابدن ایرادی نداره !!! اگه داشت که طبیعت رو فـَقـَد آبکی ملاقات میکردیم :)&lt;br /&gt;اگه اهل زبونی مشگلی واسه ی ابراز به روز افکارشون پیش بیاد، مثلن تو ایممورد که با "ان" پیش اومده، خب مـَلومه که میرن اَ همساده ای-کسی یه مسهلی کف میرن...&lt;br /&gt;بدشم یه جوری مثه پیشی قادِمـِش میکـُننُ اَوَزش میکـُنن (یا خوندنشو مثه "عطر" یا، یا نوشتنشو مثه "رادیو" یا "...) که دیگه رنگ و بوی بومی میگیره..."آگور" خودمون هم میره اونجا و "آجر" برمیگرده و...&lt;br /&gt;اینا مثالای آوائین...مثالای ساختواژگانی هم زیادن..."فوتبالیست" کجای لیگ برتر انگلیس پیدا میشه؟!!!&lt;br /&gt;گاهن پیش میاتش که تکواژ قرضی تو ساخت واژگانی مقصد فعال میشه مثه همین "گاهن"...اگه باورتون نمیشه، نمره ی یکی اَ بروبچز ُ بدم که تلفنن بفرمان خذمتتون!!!!&lt;br /&gt;خواهشن واسه این زبون بی زبون شووَر ننه گیری در نیارین...بذارین مردم این یه جا آزاد باشن...که البته هستن...و نسل امروز تازه رکب بومی سازی رو زده به " اٍ"، نه "اٌ"، نه، کوشش په؟؟؟...ایناهاشش "اً"...(کلی کلید باس زد پیداش کرد...امروزیهام که وخت بسیار قدیمیارو ندارن که...)&lt;br /&gt;حالام اگه کیسه ای دوخته شده، لطفن از دانش "زبان شناسی" مایه نذارین...یا اگه میخواین "زبان شناس" بنمائید، مستند گوئی پیشه کنید که سخنوران سخت درایتمدارند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممنون از کورش علیانی ریز بین ُ پر حوصله که دغدغه ی علمی دارد...]&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-4072598471210940139?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/4072598471210940139/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=4072598471210940139&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/4072598471210940139'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/4072598471210940139'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/11/blog-post_11.html' title='نظر وارده'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-8456160131625487958</id><published>2009-11-11T02:03:00.003+03:30</published><updated>2009-11-11T02:15:17.714+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان و زبان‌شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ای خدا ای فلک ای طبیعت'/><title type='text'>ما نه استاد لازم داریم، نه ارادت، فقط زبانمان را رها کنید</title><content type='html'>&lt;span xmlns=""  style="font-size:130%;"&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;زبان فارسی انگار بچه‌ی مادرمرده باشد؛ چیزی که کم ندارد وکیل و وصی است و تنها کسی که هیچ حقی درش ندارد، کاربرانش هستند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;کسانی – استادانی – هستند که کاری ندارند جز این که این طفلک یتیم را پدری کنند. از استادان گران‌قدر فرهنگستان بگیر، تا معلم‌های بازنشسته‌ی ادبیات و ویراستاران روزنامه‌ها و انتشاراتی‌ها.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;از استاد ابوالحسن نجفی بگیر، تا استاد حسین معصومی همدانی و استاد داریوش آشوری. از رضا شکراللهی بگیر تا مریم نبوی‌نژاد و حتی مریم مهتدی. کتاب گران‌قدر «غلط ننویسیم» آغاز داستان بود، اما این داستان انجامی ندارد. پیش‌تر از مصاحبه‌ی حسین معصومی همدانی نالیدم و با نبوی‌نژاد و شکراللهی و مهتدی کمی گفتم و چیزهایی شنیدم، کتاب «بازاندیشی زبان فارسی» داریوش آشوری را هم در کنار «زبان باز» و کتاب‌های دیگرش و خرده مقاله‌های پراکنده‌اش خوانده‌ام. هم‌این روزها &lt;a href="http://ashouri.malakut.org/2005/10/post_15.html"&gt;نوشته‌ای&lt;/a&gt; از وبلاگ داریوش آشوری باز داغ دلم را تازه کرد. توصیه‌ی داریوش آشوری است به یکی از دوستانش. می‌گوید:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;&lt;em&gt;در این سال‌ها برخي نویسندگان وسوسه شده اند که تنوین را در واژه‌هایِ عربی‌تبار به جایِ شکلِ نوشتنِ آن به شیوه‌یِ زبان‌تگاره‌یِ سنّتی، یعنی [-ًا]، بر اساسِ واگویه‌ (یا تلفّظِ) آن به [-ن] در فارسی تبدیل کنند.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;«وسوسه»؟ یک نفر با مطالعات زبان‌شناختی درباره‌ی زبان و خط فارسی می‌نویسد یا مفتش محاکم تفتیش عقاید – آن‌گونه که مثلا در رمان «نام گل سرخ» می‌خوانیم – درباره‌ی گناهان بندگان که‌تر می‌نویسد؟ ممکن است کسی بگوید مهم نیست. بگذارید بپذیرم، اما پیش از آن بگویم از کسی که با دانش زبان‌شناسی درباره‌ی زبان حرف می‌زند کمی دقت زبانی خواستن بی‌راه نیست. آشوری پیش‌نهادهایی درباره‌ی زبان فارسی دارد، از جمله این که زیر بعضی «ی» ها در زبان فارسی دو نقطه بگذاریم، زیر بعضی نه. به هم‌این متن نگاه کنیم، او می‌نویسد «برخي» و «جای» و گمانش بر این است که با این شیوه می‌توان جلوی بعضی خطاهای معنایی را گرفت. لازمه‌ی پذیرفتن این پیش‌نهاد این است که نویسنده و خواننده‌ی زبان فارسی دقتی در حد نقطه‌گذاری داشته باشند. خود آشوری در هم‌این متن که از وبلاگش برداشته‌ام نوشته است «&lt;em&gt; زبان‌تگاره&lt;/em&gt;». اشتباه گرفتن «ن» و «ت» خطای بزرگی نیست، اما نشان می‌دهد که آشوری تا چه حد به هم‌این تجربه‌های روزمره‌ی زبانی شخص خودش نیز بی‌اعتنا است. من اگر جای او بودم، بیش از این پروا می‌کردم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;آشوری نوشته است:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;&lt;em&gt;به نظرِ من، این شیوه هیچ مشکلي را حل نمی‌کند و تنها بر ابهامِ خطِ فارسی می‌افزاید. زیرا با نشانه‌یِ سنّتی می‌توان اصلِ عربیِ این نشانه و نقشِ قیدسازِ آن را در جمله بازشناخت، امّا با این شیوه‌یِ تازه چیزي می‌شود شبیهِ هر [-ن]-ِ پایانیِ دیگر در خط و زبانِ فارسی.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;منظور آشوری از نشانه‌ی سنتی «اً» است. او مدت‌ها است درباره‌ی زبان فارسی می‌نویسد و عمد دارد که در این نوشتن‌ها از واژگان – و حتی مفاهیم – تخصصی زبان‌شناسی استفاده کند. پس یقینا می‌داند که زبان در نگاه علمی و زبان‌شناسانه – و البته با واژگان روستایی من – هم‌آن‌ها است که کاربران می‌گویند و خط هم‌آن‌ها است که کاربران می‌نویسند. به گمان شما چند درصد از فارسی‌نویسان آن‌چه را /taqriban/ تلفظ می‌کنیم تقریباً می‌نویسند و چند درصد تقریبا؟ روزنامه بخوانید، کتاب بخوانید، به یادداشت‌های خودتان و دوستانتان نگاه کنید. چند درصد؟ چرا آشوری به روی خودش نمی‌آورد که مدت‌ها است آن‌چه او نشانه‌ی سنتی می‌نامد کاربرد زیادی ندارد و اغلب آن را حذف می‌کنند و به نوشتن الف اکتفا می‌کنند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;حالا چرا «-ن» و نه «ن»؟ که ما پی به دقت آشوری در چسبان بودن «ن» ببریم؟ اما «ن» گاهی چسبان است و گاهی نه. در «تقریبن» چسبان است و در «جبرن» نه. متاسفانه آشوری بیش از آن که اهل دقت باشد، وانمود می‌کند که دقت می‌کند. و چرا باید کسی چون‌این کند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;اما این که «تقریبن» نوشتن «ن» را می‌کند شبیه هر «ن» پایانی دیگر در زبان فارسی، و ابهام می‌افزاید را بررسی کنیم. ما چند «ن» پایانی در زبان فارسی داریم؟ تنها «ن» مصدری یادم می‌آید. شاید «ن»های دیگری هم باشند؟ «ن» مصدری همیشه بعد از یکی از حروف «د» و «ت» می‌آید. چند قید تنوین‌دار می‌شناسیم که با /dan/ یا /tan/ تمام می‌شوند؟ با توجه به شیوه‌ی نحوی و نیز معنای قید و مصدر، چند ابهام ممکن است در این میان پیش بیاید؟ گمان کنم نزدیک صفر.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;اما اگر اهل خرده‌گیری باشیم، باید به آشوری یادآوری کنیم که در زبان فارسی «ا» پایانی هم داریم که اتفاقا حرف پیشینش هم محدودیت ندارد، و اگر مصدر بتواند با قید اشتباه شود، چرا مثلا منادا اشتباه نشود؟ و ناگفته پیدا است که امکان خطا – به لحاظ آماری – این‌جا بیش‌تر است. پس اتفاقا با «ن» نوشتن قید تنوین‌دار بر ابهام نمی‌افزاید و به لحاظ نظری از ابهام می‌کاهد. گفتم «به لحاظ نظری» چون در اصل این ابهام صفر است و از صفر چه توان کاست؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;او ادامه داده است:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;&lt;em&gt;شاید این اندرز به‌جا باشد که در این مورد باید از رویکرد به دستکاریِ‌ آسان‌یابِ ذوقی و بی‌منطق پرهیز کرد و به دنبالِ راهِ حلِ درست با منطقِ علمی گشت (که در میانِ ما،البته، چیزي‌ست از کمیابی در حدودِ سیمرغ و کیمیایِ معروف).&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;داستان هندوی نفت‌انداز سعدی را همه خوانده‌ایم. از نگاه آشوری دونقطه زیر «ی» گذاشتن و در هم‌آن حال «ن» را با «ت» اشتباه کردن راه حل درست با منطق علمی است و چیزی که سلیقه‌ی او ناخوش داردش، با این استدلال‌های سست محکوم به غیر علمی بودن.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;او سپس گزارشی از تاریخ ورود تنوین به زبان فارسی می‌دهد. تنها نگاهی به واژگان این گزارش نشان می‌دهد تا چه حد از یک توصیف بی‌طرف علمی فاصله دارد و چه اندازه به قضاوت و تعصب آمیخته است. این واژه‌ها را ببینید. «بی حد و حساب»، «ساده و سالم و روان»، «هرگز»، «سیل»، «سرازیر»، «زورآور»، «ناساز»، «دری وری»، «ناهنجار»، «میراث... سنگینی می‌کند» و «جعل کردند».&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;و درباره‌ی محتوای گزارش تاریخی آشوری چه می‌توان گفت؟ گمان کنم لب کلام او – پیراسته از نیش و کنایه و زهر و طعن گفتارش – این است که:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;&lt;em&gt;رواجِ این نشانه در فارسی پس از سده‌ی هفتم است.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;و تاکید می‌کند که:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;&lt;em&gt;تا زماني که فارسی را ساده و سالم و روان می‌نوشتند، با هر درجه از آمیختگی با واژه‌هایِ عربی‌تبار، هرگز تنوین به کار نمی‌بردند.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;برای ارزیابی این مدعا، سه دقیقه نگاه کردن به نامه‌های عین‌القضات، من را به این مثال رساند:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;«چون مصحفی نوشتن مثلا یا دوایی تمام کردن یا چیزی برآمیختن». و البته عین‌القضات را در سال 525 دار زدند. به گمان شما 525 و قبل از آن، در قرن هفتم و بعد از آن است؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;او – بی که پروایی کند – ادامه می‌دهد. حالا نوبت راه حل گفتن است. می‌گوید:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;&lt;em&gt;راهِ حلِ درستِ مسأله نه تغییرِ شکلِ نگارشیِ این تکواژِ وابسته‌یِ (bound morpheme) قیدساز از [-اً] عربی به [-ن]-ِ فارسی، بلکه بازگشت به ساختارِ درست و سالمِ ساختمانِ قید در زبانِ فارسی ست.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;ولی مگر ما «مساله»ای داشتیم؟ کسانی خواستند عوض «تقریباً» یا «تقریبا» بنویسند «تقریبن». این چه ضرر دارد؟ معمولا می‌گویند این کار یک‌دستی خط فارسی را از میان می‌برد. خط ابزار ثبت زبان و زبان ابزار ارتباط است. تا جایی که آن ثبت و این ارتباط انجام شوند، چه نیازی به یک‌دست بودن است؟ این خواسته هم‌آن‌قدر بی‌معنا است که کسی بگوید همه باید با فونت زر بنویسند تا تاهوما یک‌دستی خط فارسی را از میان نبرد. و حال فرض کنیم با استدلال‌های علمی و منطقی که در انحصار داریوش آشوری است، و برای ما مثل کیمیا و سیمرغ نایاب، ثابت کردند که مساله‌ای داریم. بیایید راه حل را بررسی کنیم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;&lt;em&gt;یکی از راه‌هایِ آن یادآوریِ دو باره‌یِ واژه‌هایِ فارسی ست که واژهایِ عربی‌تبار با ساختارِ دستوریِ عربی-- از راهِ زبانِ جعلیِ نثرِ فارسی در درازنایِ بیش از نیم‌هزاره-- جایِ آن‌ها را گرفته اند.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;قضاوت‌های بدخیم را که از متن آشوری کنار بگذاریم، می‌گویدمان به جای «تقریبا» بگوییم «کمابیش» و عوض «عمیقا» و «حقیقتا» و «لزوما» و «دفعتا» و «تدریجا» بگوییم «ژرف» و «به‌راستی» و «ناگزیر» و «ناگهان» و «رفته‌رفته».&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;ضربه‌ای از این محکم‌تر به فارسی نمی‌شد زد. یک دسته‌ی قاعده‌مند از قیدهای معمول و رایج فارسی را به جرم عربی‌تبار بودن یا تنوین‌دار بودن یا قرن هفتمی بودن از زبان بزداییم و به جایشان دسته‌ی دیگری را بگذاریم. این دسته‌ی دوم از سویی قاعده‌ای ندارند و باید تک‌تک کشفشان کرد، و از سویی دیگر خودشان سر جایشان هستند و قیدهای قاعده‌مند جایی از آن‌ها تنگ نکرده بودند که حالا با حذف آن‌ها این‌ها جایشان بنشینند. آشوری خود این ضعف بی‌قاعده بودن پیش نهادش را می‌فهمد و کمی بعد می‌گوید:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;&lt;em&gt;همچنین می‌توانیم عادت‌هایِ دیرینه را کنار بگذاریم و با واژه‌هایِ عربی‌تبار همچون واژه‌هایِ پذیرفته شده‌یِ فارسی رفتار کنیم و به قاعده‌یِ درستِ فارسی از آن‌ها قید بسازیم، چنان که نویسندگانِ فارسی در سده‌هایِ آغازین می‌کردند. برایِ مثال، به جایِ «تقریباً» بگوییم «به‌تقریب».&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;چرا «در سده‌های آغازین» و نه پیش از آن، نویسندگان فارسی این قاعده را به کار برده‌اند؟ دلیل این نیست که این «به» قیدساز هم آن «بـ» عربی است که به فارسی آمده و در فارسی جا گرفته؟ اگر آمدن «بـ» به فارسی و تبدیل شدنش به «به» مجاز است، چرا آمدن «اً» و تبدیل شدنش به «ن» مجاز نباشد؟ لابد چون «بـ» با «به» فارسی مشتبه نمی‌شود و به بیش از پنج معنا و کاربرد آن معناها و کاربردهای جدید اضافه نمی‌کند و ابهام نمی‌افزاید اما اشتباه شدن «ن» قیدساز با «ن» مصدری ابهام می‌آفریند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;اما آشوری اگر دنبال قید غیر عربی در فارسی می‌گردد و کم‌تر می‌یابد، تقصیری ندارد، تقصیرش این‌جا است که این کم یافتن را از ما پنهان می‌کند. در فارسی، اغلب صفت و قید یک‌سان اند. این مثال‌ها را ببینید:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;«حسن خوب است» و «حسن خوب می‌خواند».&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;«خرگوش چالاک است» و «آهو چالاک می‌دود».&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;«این نوشته ساده است» و «آشوری ساده می‌نویسد» [البته دور از جانش].&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;این نوع کاربرد صفت در جای‌گاه قید، در زبان فارسی ضعیف شده است و اتفاقا می‌توان به تقویتش فکر کرد و با این روش قیدهای عربی‌تبار را از فارسی زدود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;اما حالا ببینیم منظور آشوری از راه حل چیست؟ راه حل برای که؟ برای نویسنده؟ برای کاربر معمولی زبان؟ برای ویراستار؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;مردم کوچه و خیابان که «تقریبا» را رها نمی‌کنند به «کمابیش» یا «به تقریب» آشوری بچسبند. طبیعتا چون من پیش‌نهادم را از زبان هم‌این مردم وام گرفته‌ام خوش‌حال خواهم بود که کم‌تر می‌گویند «به‌سرعت رفتم» و بیش‌تر می‌گویند «سریع رفتم».&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;اما نویسنده‌ها سر به قید آشوری بسپارند و همه با «به» قید بسازند تا با تنوین نسازند. ویراستاران با متن‌های پر از قیدهای تنوین‌دار چه کنند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;لابد هم‌آن که می‌کنند. در حرف مردم دست ببرند. و تمام داستان هم‌این است. به هم تنیدن رطب و یابس فراوان تا در نهایت قدرت داشته باشند که به نام زبان بر دیگران حکم برانند. اگر نه، آشوری پس از سال‌ها زیر و رو کردن کتاب‌های زبان‌شناسی و به کار گرفتن آب‌نکشیده‌ی اصطلاحاتی مانند «bound morpheme» باید دانسته باشد که برخورد علمی با زبان، کاری است توصیفی نه تجویزی.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;در آخر متن هم آشوری تواضع می‌کند ومی‌گوید برای چند واژه معادل نیافته و آن چند واژه «معمولا» و «لطفا» هستند. اما دوست دارم بدانم آشوری برای «حالا» که کاربردش بیش از این دو است چه معادلی یافته است؟ یا شاید «حالا» ارزشی ندارد که محل بررسی او باشد؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;و بعد از همه‌ی این حرف‌ها گفته است:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;&lt;em&gt;در موردِ بازشناسیِ بیماری‌هایِ تاریخیِ زبان و نثرِ فارسی از نظرِ من  و پیشنهادهایي برایِ چاره‌گریِ آن‌ها نگاه کنید به: بازاندیشیِ زبانِ فارسی، نشرِ مرکز، تهران.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;این‌ها همه در پاسخ دوستی بود. این دوست، جایی که من چند کلمه پایین متن آشوری نوشته‌ام، در جوابم چیزهایی گفته یکیش این که:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;&lt;em&gt;اگر استدلال زبان‌شناسانه می‌خواهید، خب با حوصله و بدون پیش‌داوری مقاله‌ی آقای آشوری را بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;خواندم. در واقع خوانده بودم، نخواسته بودم بی‌مایگیش را نشان بدهم. دوستم هم شاید بد نباشد کمی کتاب غیر ادبیات بخواند. من تضمین می‌کنم خواندن زبان‌شناسی کسی را نمی‌کشد. تضمین می‌کنم علم دشمن آدم‌ها نیست و فقط دشمن جهل است. من تضمین می‌کنم نادانسته را دانسته وانمود کردن جز خنده‌دار کردن آدم نتیجه‌ی دیگری ندارد. من تضمین می‌کنم لذت دانستن چیزهای جدید بسیار بیش از لذت این است که چند نفر در گوشه‌ای پرت بابت «بنویس» «ننویس» درس دادن‌های بی‌معنا و بی‌حساب آدم را استاد خطاب کنند، در حالی که دل آدم همان لحظه بلرزد که فردا خواهند دانست که این‌ها همه لاطائل بوده و به ریشم خواهند خندید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-8456160131625487958?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/8456160131625487958/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=8456160131625487958&amp;isPopup=true' title='23 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/8456160131625487958'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/8456160131625487958'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='ما نه استاد لازم داریم، نه ارادت، فقط زبانمان را رها کنید'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-3639076440284466095</id><published>2009-10-23T12:15:00.001+03:30</published><updated>2009-10-23T12:15:00.158+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حرف؛ نوش‌‌خوار آدمی‌‌زاد'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='غم‌‌گنانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ای خدا ای فلک ای طبیعت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دانستنش بد نیست'/><title type='text'>گذر گذر گذر گذر گذر گذر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;333333 ساعت گذشت. این همه ساعت نفس کشیده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-3639076440284466095?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/3639076440284466095/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=3639076440284466095&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/3639076440284466095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/3639076440284466095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/10/blog-post_23.html' title='گذر گذر گذر گذر گذر گذر'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-3553962405839148041</id><published>2009-10-13T15:52:00.004+03:30</published><updated>2009-10-13T16:06:47.810+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پالپ‌بازار'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شوخی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حرف؛ نوش‌‌خوار آدمی‌‌زاد'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دانستنش بد نیست'/><title type='text'>و من به دنیا آمدم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"  style="text-align: right;font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اول این که من واقعا مخالف هستم که روز بیست و سوم مهر به یک مناسبت تقویمی تبدیل شود. دلیلی ندارد. تولد من برای خودم یک مناسبت شخصی است و دوست دارم برای دوستانم هم یک مناسبت شخصی یا به قول عرب‌ها بین‌الاثنینی باقی بماند و تبدیل به یک مناسبت اجتماعی نشود. جهت اطلاع دوستان آی کیو عرض شود که این پاراگراف دو قسمت داشت؛ یک قسمت شوخی درباره‌ی تقویم و این حرف‌ها و یک قسمت جدی که می‌گفت بیست و سوم مهر تولد من است. البته این چیز پنهانی نبوده و بسیاری از دوستان ازش خبر داشته‌اند.&lt;br /&gt;دوم این که همه می‌دانیم که ارزش هدیه به قیمتی که برایش می‌پردازید نیست، بل‌که به این است که من که هدیه می‌گیرم چه‌قدر ازش خوشم بیاید، فلذا بجنبید هدیه‌های خوبتان را تهیه کنید و به من برسانید. در مواردی هم دیده شده که به دلیل بعد مسافت یا دلایلی مانند این، بعد از مذاکرات پذیرفته‌ام که به بعضی دوستان حتا تا یک هفته وقت اضافه بدهم. پس ناامید نباشید و تلاش کنید.&lt;br /&gt;سوم این که من این روزها کمی سرحال ام که یکی از دلایلش هم‌این سال‌گرد تولدم است، بنا بر این، اگر کار بدی کرده‌اید، من را آزار داده‌اید یا دلیلی برای عذرخواهی دارید، بدانید که وقتش است. صد البته عذرخواهی معمولی یک چیز است و عذرخواهی با یک شاخه گل چیزی دیگر و عذرخواهی با یک شاخه گل و مثلا یک کتاب خوب چیزی دیگرتر و قس علی هذا.&lt;br /&gt;خلاصه که هم‌اکنون منتظر هدایای ارغوانیتان هستیم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-3553962405839148041?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/3553962405839148041/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=3553962405839148041&amp;isPopup=true' title='29 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/3553962405839148041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/3553962405839148041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='و من به دنیا آمدم'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>29</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-6127528669804533887</id><published>2009-08-29T06:47:00.003+04:30</published><updated>2009-08-29T06:53:28.934+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شوخی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حرف؛ نوش‌‌خوار آدمی‌‌زاد'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نبش خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بهانه‌ی نمکی'/><title type='text'>من، کودکی و آگاهی</title><content type='html'>&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;" xmlns=""  &gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من بچه بودم – هفت ساله – که انقلاب شد. بچه‌ها مساعدترین آدم‌ها برای سوءتفاهم هستند؛ چه نظری، چه عملی؛ چه عامل سوءتفاهم باشند، چه موضوعش.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یادم هست که همه به معلم شهید دکتر علی شریعتی احترام می‌گذاشتند و یک شعار معروف هم بود که به زعم من نوعی شعار تلفنی بود و به او مربوط می‌شد؛ «الو! الو! چه همتی – دکتر علی شریعتی». البته بعضی هم بودند که فکر می‌کردند این «الو» را باید «الا» یا «هلا» تلفظ کرد.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا این معلم شهید بسیار محترم که خیلی آدم خوبی بود و سرش مو نداشت ولی پشت‌موی مبسوطی – دست کم به نسبت دیگر نقاط سرش – داشت و کراوات داشت و توی نوارهایش داد می‌زد و ریش نداشت و خیلی هم باسواد بود و اسلام‌شناس بود و اسلام را درست و انقلابی فهمیده بود و عکس با سیگار توی دستش داشت، یک جمله‌ای داشت که «شهید شمع تاریخ است» و این جمله خیلی مهم بود و باید همه‌جا یک شمع کوتاه اشک‌ریزان می‌کشیدند و کنارش هم این را می‌نوشتند تا ساواکی‌ها و رژیم حالشان گرفته بشود؛ چیزی شبیه باطل‌السحر یا دعای رفع اجنه. بعد یک آقایی بود که برای شخص من دیرتر افتخار آشنایی با ایشان دست داد و اسمشان استاد شهید مرتضی مطهری بود و اولش حتی شهید هم نبودند و بعد – در اوایل سال پنجاه و هشت – شهید شدند و ایشان عقیده داشتند که «شهید قلب تاریخ است». و این حرفشان حتی تصویر هم‌راه هم نداشت و درکش هم مشکل بود. اما به هر حال ما مسلمان‌های انقلابی باید این حرف را روی دیوارها و تخته‌سیاه‌ها و همه‌جا می‌نوشتیم. یعنی اگر جایی کسی شمع پایه‌کوتاه اشک‌ریز می‌کشید و می‌نوشت «شهید شمع تاریخ است» این دلیل کافی بود برای این که نشان بدهد در آن‌جا افکار التقاطی – که التقاط خیلی بد بود و معنایش دانه خوردن مرغ بود – راه پیدا کرده، رخنه کرده، نفوذ کرده و خلاصه باید در آن‌جا را گل گرفت. یک عده ناآگاه هم البته بودند که شمع پایه‌کوتاه می‌کشیدند و کنارش می‌نوشتند «شهید قلب تاریخ است». این‌ها چون ناآگاه بودند باید آگاهان برای هدایتشان دعا می‌کردند.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد این ناآگاهی سوغات غربیان برای ما و میراث شوم ستم‌شاهی بود. کلا به هم‌این دلیل تا سال‌ها سوغات و میراث برای من چیزهای بدی بودند. بعد برای «زدودن» این «ناآگاهی» نیاز به «عمل انقلابی» بود. عمل انقلابی هم چیزی بود شبیه عمل آپاندیسیت یا لوزه که با خشونت انقلابی لازم و بدون قرتی‌بازی‌ها و طاغوتی‌بازی‌هایی مثل «اون ماسک‌ها و اون چراغ‌ها» انجام می‌گرفت.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد من کلاس دوم یا سوم دبستان بودم که اطرافیان باسواد و آگاهم برای آگاه کردن من با هم کورس گذاشتند. معلم‌های امور تربیتی تند و تند داستان راستان جایزه می‌دادند. یک نفر از آشنایان سه تا رمان روسی – روسیه آن وقت‌ها خیلی روشن‌گر بود – و یک رمان دیکنز و دو سه مجموعه‌ی داستان کوتاه انقلابی برایم خرید. از آن چهار رمان دوتایش کاملا ایدئولوژیک و انقلابی بود و دو تای دیگر هم به «ترسیم فضای انقلابی» کمک می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عمه گمان کنم کتاب قطوری برایم خریده بود با نام منتقم حقیقی که درباره‌ی ظهور بود. نمی‌دانم آن وقت از آن کتاب چه می‌فهمیدم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک نفردیگر برایم انبوهی کتاب خریده بود که ناشرش انتشارات دنیا و انتشارات مازیار – با هم‌کاری هم – بود و اسمشان علم برای نوجوانان بود.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما نفر آخر روی دست همه بلند شد و برای من مکعبی یه قطر دوازده سانت، عرض پانزده سانت و طول بیست سانت هدیه آورد که به طرز مشکوکی مدعی بود کتاب است. روی جلد این شیء آبی بود و اسمش «دایرةالمعارف یا اطلاعات عمومی». تویش هم پر بود از انواع جدول‌ها و لیست‌های آگاهی‌بخش، مثل «شاعران بزرگ ایران‌زمین» و «آثار ادبی بزرگ جهان» و «مخترعان بزرگ» و «مکتشفان بزرگ» و «اعضای بدن» و «بیماری‌ها» و «کمک‌های اولیه» و «کشورها» و «تیپ‌های روان‌شناسی» و «مکاتب فلسفی» و «تبدیل آحاد» و هزار چیز دیگر.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این مکاتب فلسفی چیز کلا ضایعی بود که یک مشت دیوانه‌وضع به نام فیلسوف از خودشان درآورده بودند. این فیلسوف‌ها هنرشان این بود که حرف‌های پیچیده‌ای بزنند که نه خودشان ازش سر در بیاورند نه دیگران. مثلا یکی از این‌ها که اسمش را یادم رفته از چیزی حرف می‌زد که اسمش را می‌نوشتند «شیء بالذات». من اول به اشتباه این را «شیء بٰالـْذات» می‌خواندم و فکر می‌کردم قضیه به آن آقای نویسنده‌ی خارجی مربوط است که اسمش بٰالـْذات است. بعد متوجه شدم آن آقا اسمش بالزاک است و ربطی به این قضیه ندارد. و بعدتر فهمیدم – از پیش خودم – که این را باید «شیء بٰا لـَذّات» بخوانم. ولی باز هم نفهمیدم که لذات چه ربطی به این شیء دارند. قوه‌ی تخیلم هم زیاد پرکار نبود که تصور درستی از موضوع کنم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد یک آقای فیلسوف مزخرف دیگر هم بود به نام «هـُگـُل» که جانم خدمت شما عرض کند که در اواخر عمرش از مسیر خودش منحرف شده بود و این کار را به آن‌جا رسانده بود که به ناپلئون – که چون از فاتحان بزرگ بود قطعا آدم خوبی بود – گفته بود «مـُطـَلـَّق بر پشت اسب». خب آدم اگر شعور داشته باشد به ناپلئون هم‌چه بی‌ادبی‌ای می‌کند؟&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک آقای دیگری هم بود به نام شوپنهاور که من اسمش را اصلا به هیچ نحوی نمی‌خواندم بس که سخت بود و فقط قیافه‌ی اسمش را حفظ بودم و او بس که آدم مزخرفی بود فلسفه‌اش را بر پایه‌ی «یأس و بدبینی بنیاد نهاده» بود. خب اگر بنا بود مردم بر پایه‌ی یأس و بدبینی بنیاد بنهند که دیگر انقلابی‌ای به هم نمی‌رسید.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک آقایی هم بود که می‌گفتند دنبال لذت است و فلسفه‌اش هم هم‌این است و برای هم‌این به‌ش می‌گفتند کلبی‌مسلک – یعنی هم‌آن سگ‌مصّب خودمان – و خلاصه می‌گفت برای لذت بردن آدم باید فقط یک کار کند و آن این که خودش را بکشد. دیوانه نیستند این آدم‌ها واقعا؟&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد این شاعران بزرگ ایران زمین هم هر کدام شاه‌کاری بودند. مثلا یکیشان اسمش شیخ بهایی بود و با این که بهایی‌ها آدم‌های درست و حسابی‌ای نبودند، اما این شیخ اتفاقا خیلی آدم درست و حسابی‌ای بود. بعد این آقا برای یک شاعر بزرگ ایران زمین دیگر که دو سه تا اسم هم داشت، از جمله «مولوی» و «مولانا» و «ملای رومی» و «جلال‌الدین محمد بلخی»، شعری گفته بود. اولش این که:&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من نمی‌گویم که آن عالی‌جناب – هست پیغم‌بر ولی دارد کتاب&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خب اولا «عالی‌جناب» تا جایی که من می‌دانستم کسانی بودند که در دادگاه‌ها موهای سفیدِ بلندِ پایینْ‌فرخورده داشتند و چکش داشتند و چکششان را روی میز می‌زدند. اما هر چه آن چند سطر مربوط به ملای رومی را می‌خواندم، چیزی که بگوید او «عالی‌جناب» دادگاهی بوده پیدا نمی‌کردم. بعد هم نمی‌فهمیدم داشتن کتاب چه ربطی دارد به پیغم‌بر بودن یا نبودن عالی‌جناب مولانا. حالا بیت بعد را ببین:&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مثنوی او چو قرآن مدلّ – هادی ِ بعضی و بعضی را مضلّ&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کم‌ترین مشکل من در فهم این بیت معنای کلمات «مـَدَلّ» و «مـَضَلّ» بود. خلاصه روزگاری داشتیم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ها! این هم الان یادم آمد. یک آقایی بود در میان «مخترعان بزرگ» به نام بنجامین فرانکلین که موقع قدم زدن در خیابان «میله‌ی برق‌گیر» را اختراع کرده بود. و من هر بار تمام این لیست مخترعان بزرگ را دوره می‌کردم ببینم خود برق‌گیر را کی اختراع کرده و به جایی نمی‌رسیدم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عرض کردم که، بچه‌ها مساعدترین آدم‌ها برای سوءتفاهم هستند؛ چه نظری، چه عملی؛ چه عامل سوءتفاهم باشند، چه موضوعش.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-6127528669804533887?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/6127528669804533887/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=6127528669804533887&amp;isPopup=true' title='26 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/6127528669804533887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/6127528669804533887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='من، کودکی و آگاهی'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>26</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-3938499341775000795</id><published>2009-07-29T20:06:00.002+04:30</published><updated>2009-07-29T20:26:06.316+04:30</updated><title type='text'>من کلاغ نحس بدصدا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از ظهر که شنفتم گیج ام. خبر دراز نیست؛ &lt;a href="http://hejazi.persianblog.ir/"&gt;فرامرز حجازی&lt;/a&gt; از دنیا رفت.&lt;br /&gt;در این وانفسای خبرهای ناخوش، آن‌ها که نمی‌شناختندش بگذارند و بگذرند و خدایشان را شکر کنند که نمی‌شناختندش -  گمان کنم عزیز دل هر کس بود که می‌شناختش - و آن‌ها که می‌شناختندش یادشان باشد که رنجش تمام شد.&lt;br /&gt;اول از روده شروع شد. دکترها تشخیص کردند سرطان. یک تکه را بریدند و دوختند و بعد که معاینه کردند ببینند درمان موفق بوده یا نه دیدند سوراخی دیگر در روده پدید آمده. تکه‌ی بعدی را بریدند و باز هم‌آن شد. کار به جایی رسید که چیزی - گمان کنم حدود چهل روز - دیگر نه شکم را دوختند و نه فرامرز را به اتاق عمل بردند. هم‌آن روی تخت خودش جراحی بعدی را می‌کردند و می‌رفتند. تمام یک روده را که درآوردند و نیمی از روده‌ی دیگر را و وقتی فرامرز زیر فشار جراحی‌ها و شیمی درمانی شد دو تکه استخوان و دو چشم مهربان و شرم‌زده، فهمیدند جایی دیگر - لوزالمعده یا کیسه‌ی صفرا یا چون‌این چیزی - سوراخ شده و این سوراخ شدن روده اثر ریختن ترشحات آن غده روی جدار بیرونی روده بوده است، نه سرطان. اما دیر بود. استخوان‌های لای ملافه دیگر چندآن نایی نداشتند که بمانند. بعد بدتر شد. خونش عفونی شد و کلیه‌ها و ریه‌اش از کار افتاد و بردندنش بخش مراقبت‌های ویژه و بعد هم صبح ام‌روز تمام شد.&lt;br /&gt;نمی‌دانم این چه قدر طول کشید، شاید شش ماه. و من زهره نداشتم که بروم و ببینمش. یک بار فقط با کاوه ثروتی خیردیده و مهربان هم‌سرانمان رفتیم دیدنش. البته کاوه و هم‌سرش مدام می‌رفتند.&lt;br /&gt;این شعر را بعضی از او شنفته بودند و &lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/2009/07/post_1017.html"&gt;حامد قدوسی&lt;/a&gt; هم در وبلاگش نوشته است که:&lt;br /&gt;آسمان‌جل ایم؟ باشد&lt;br /&gt;جنس بنجل ایم؟ باشد&lt;br /&gt;لوطی و غریب و تنها&lt;br /&gt;داش آکل ایم؟ باشد&lt;br /&gt;بین این همه فضایل&lt;br /&gt;ما فقط خل ایم؟ باشد&lt;br /&gt;عیدتان کلاغ ها خوش&lt;br /&gt;ما که بلبلیم، باشد&lt;br /&gt;یادم هست تعریف می‌کرد که دوستی دعوتش کرده بود در شهری غریب - تهران شاید، فرامرز خراسانی بود - و یا فرامرز تاریخ را اشتباه کرده بود یا دوست فراموش کرده بود و فرامرز شب دیروقت پشت در مانده بود میان خیابان و سرما. می‌گفت دیدم مردی دیوانه احوال آتشی روشن کرده میان پیتی و گرمایی دارد آتش. ترسان و امیدوار نزدیکش شدم. اجازه داد گرم شوم. آن‌جا نگاهی به خودم انداختم و نگاهی به آتش‌بان دیوانه حال و به زبانم آمد که:&lt;br /&gt;آسمان‌جل ایم؟ باشد...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-3938499341775000795?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/3938499341775000795/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=3938499341775000795&amp;isPopup=true' title='21 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/3938499341775000795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/3938499341775000795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/07/blog-post_29.html' title='من کلاغ نحس بدصدا'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-116921635994998575</id><published>2009-07-08T18:25:00.042+04:30</published><updated>2009-07-08T19:38:06.361+04:30</updated><title type='text'>اسرائیل زرد یا عکس‌های بی‌اهمیتی که شاید ندیده باشی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a style="font-family: times new roman;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSmKr6CUaI/AAAAAAAAAco/DjEh82-g7e8/s1600-h/28935270.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSmKr6CUaI/AAAAAAAAAco/DjEh82-g7e8/s400/28935270.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356088559365411234" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a style="font-family: times new roman;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSliDbEjwI/AAAAAAAAAcg/a-mZ4e8BWKc/s1600-h/06china_600.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 221px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSliDbEjwI/AAAAAAAAAcg/a-mZ4e8BWKc/s400/06china_600.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356087861303348994" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a style="font-family: times new roman;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSqfnozCWI/AAAAAAAAAeg/wzhJP45HpYA/s1600-h/Armed_Chinese_police.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 258px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSqfnozCWI/AAAAAAAAAeg/wzhJP45HpYA/s400/Armed_Chinese_police.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356093317043128674" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;مردم اعتراض دارند. اما پلیس از این اعتراض چندآن خوشش نمی‌آید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a style="font-family: times new roman;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSm3BeIzwI/AAAAAAAAAdI/Hs5uSX4QGPY/s1600-h/28939372.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 283px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSm3BeIzwI/AAAAAAAAAdI/Hs5uSX4QGPY/s400/28939372.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356089321068220162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSnHYWZL6I/AAAAAAAAAdQ/3pMOZ6g_4pk/s1600-h/28937182.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSnHYWZL6I/AAAAAAAAAdQ/3pMOZ6g_4pk/s400/28937182.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356089602087661474" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSoD4CZ4XI/AAAAAAAAAdg/BRKrgk8s90Y/s1600-h/28940044.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSoD4CZ4XI/AAAAAAAAAdg/BRKrgk8s90Y/s400/28940044.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356090641385906546" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSoZW7V35I/AAAAAAAAAdo/3IIP5RQhMRY/s1600-h/28947052.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 276px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSoZW7V35I/AAAAAAAAAdo/3IIP5RQhMRY/s400/28947052.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356091010455035794" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSotirAr0I/AAAAAAAAAdw/AyOF8m5S9aw/s1600-h/28948398.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 258px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSotirAr0I/AAAAAAAAAdw/AyOF8m5S9aw/s400/28948398.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356091357205147458" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSpXIb56cI/AAAAAAAAAeA/CEZ4zZ6Kk9E/s1600-h/28948696.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSpXIb56cI/AAAAAAAAAeA/CEZ4zZ6Kk9E/s400/28948696.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356092071716972994" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSpyU6hRwI/AAAAAAAAAeI/Iq21m5IoHVg/s1600-h/28948992.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 255px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSpyU6hRwI/AAAAAAAAAeI/Iq21m5IoHVg/s400/28948992.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356092538923075330" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSqAx_NifI/AAAAAAAAAeQ/Gru47IwjUvQ/s1600-h/28948994.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 247px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSqAx_NifI/AAAAAAAAAeQ/Gru47IwjUvQ/s400/28948994.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356092787245550066" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ارتش هم نظر پلیس را تایید می‌کند. گه‌گاه چوب به دست‌هایی را هم می‌بینید که بعضیشان با نظر پلیس موافق اند (به این‌ها می‌گویند هان) و بعضیشان مخالف اند (که به این‌ها می‌گویند اویغور یا مسلمان).&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هان‌ها در چین اکثریت هستند اما در استان سین‌کیانگ هان‌ها (در برابر اکثریت مسلمان) اقلیت به شمار می‌آیند. دولت چین چون از این اقلیت مسلمان خوشش نمی‌آید به هان‌ها امکانات می‌دهد و ازشان حمایت می‌کند که بروند در سین‌کیانگ ساکن شوند. هان‌ها هم از دولت ممنون هستند و گاهی هم می‌زنند اویغور‌ها را له می‌کنند. آخرین بارش دو کارگر اویغور در کارخانه له شدند و وقتی بقیه گفتند این‌ها چرا له شدند، هان‌ها گفتند شدند که شدند. به درک که شدند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد دعوا شد و اویغور‌ها کمی بلندتر داد زدند و هان‌ها عصبانی شدند. این شکلی:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSseMbQU3I/AAAAAAAAAew/e7UjHlPMJow/s1600-h/28949580.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 275px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSseMbQU3I/AAAAAAAAAew/e7UjHlPMJow/s400/28949580.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356095491581956978" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSs34quq0I/AAAAAAAAAfA/6wr422P45k0/s1600-h/Han_Chinese_Retaliate2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 258px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSs34quq0I/AAAAAAAAAfA/6wr422P45k0/s400/Han_Chinese_Retaliate2.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356095932954749762" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlStITjrXnI/AAAAAAAAAfI/574CMUpYRfk/s1600-h/28948194.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 289px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlStITjrXnI/AAAAAAAAAfI/574CMUpYRfk/s400/28948194.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356096215050837618" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlStXCtmOQI/AAAAAAAAAfQ/jzCIBm4-2sc/s1600-h/28948815.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 266px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlStXCtmOQI/AAAAAAAAAfQ/jzCIBm4-2sc/s400/28948815.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356096468227078402" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlStjTu4syI/AAAAAAAAAfY/OAuH6umLGJ8/s1600-h/china-riots-cp-RTR25EBM.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 300px; height: 265px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlStjTu4syI/AAAAAAAAAfY/OAuH6umLGJ8/s400/china-riots-cp-RTR25EBM.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356096678954316578" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و وسط آشوب کسی که بیش‌تر له می‌شود اقلیتی است که دولت مرکزی دشمن حسابش می‌کند نه گروه مهاجر پرمدعایی که از حمایت دولت برخوردار اند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSuaQ0I4vI/AAAAAAAAAfo/JHbog2_ipzM/s1600-h/07china.span.600.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 233px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSuaQ0I4vI/AAAAAAAAAfo/JHbog2_ipzM/s400/07china.span.600.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356097623063847666" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSu0rXCOQI/AAAAAAAAAfw/V5WAFd7LRAs/s1600-h/28937180.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSu0rXCOQI/AAAAAAAAAfw/V5WAFd7LRAs/s400/28937180.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356098076866132226" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSvPiFiKtI/AAAAAAAAAgA/3o_VwHvCYAg/s1600-h/screen-capture1.thumbnail.png"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 207px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSvPiFiKtI/AAAAAAAAAgA/3o_VwHvCYAg/s400/screen-capture1.thumbnail.png" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356098538233277138" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSvcu3gdaI/AAAAAAAAAgI/_D1TOGKqUGM/s1600-h/28938106.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 292px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSvcu3gdaI/AAAAAAAAAgI/_D1TOGKqUGM/s400/28938106.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356098765002405282" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSvuXdwcXI/AAAAAAAAAgY/2Yn09UIvt-c/s1600-h/28939304.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSvuXdwcXI/AAAAAAAAAgY/2Yn09UIvt-c/s400/28939304.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356099067958030706" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSv5H-ZJ7I/AAAAAAAAAgg/pJWYddX9-58/s1600-h/screen-capture-1.thumbnail.png"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 205px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSv5H-ZJ7I/AAAAAAAAAgg/pJWYddX9-58/s400/screen-capture-1.thumbnail.png" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356099252778510258" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSwZXTVJbI/AAAAAAAAAgw/A3iYvEN_oko/s1600-h/28940640.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSwZXTVJbI/AAAAAAAAAgw/A3iYvEN_oko/s400/28940640.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356099806648673714" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSwm-ctILI/AAAAAAAAAg4/p3t1uidO_no/s1600-h/28948940.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 279px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSwm-ctILI/AAAAAAAAAg4/p3t1uidO_no/s400/28948940.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356100040495276210" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSw2Zx9wKI/AAAAAAAAAhA/wSmYzDA7L14/s1600-h/28946977.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 269px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSw2Zx9wKI/AAAAAAAAAhA/wSmYzDA7L14/s400/28946977.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356100305530241186" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSxE8cVEqI/AAAAAAAAAhI/CsWIegsxLWI/s1600-h/28949650.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 263px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSxE8cVEqI/AAAAAAAAAhI/CsWIegsxLWI/s400/28949650.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356100555352904354" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و گاهی کسی هم پیدا می‌شود و شجاعتش را دارد که مظلومانه فریاد بزند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSxiWR0jRI/AAAAAAAAAhQ/tQ6aY32iT0U/s1600-h/28947116.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 247px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSxiWR0jRI/AAAAAAAAAhQ/tQ6aY32iT0U/s400/28947116.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356101060504358162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSx_EE2NBI/AAAAAAAAAhY/kNUG_efrbY0/s1600-h/Uiger_muslim_woman_protest_arrests2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 258px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSx_EE2NBI/AAAAAAAAAhY/kNUG_efrbY0/s400/Uiger_muslim_woman_protest_arrests2.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356101553834308626" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSybSBHAoI/AAAAAAAAAho/T7TuYHFkaYM/s1600-h/w-china-cp-RTR25EAR.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 225px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSybSBHAoI/AAAAAAAAAho/T7TuYHFkaYM/s400/w-china-cp-RTR25EAR.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356102038613066370" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و خب شجاعت و فریاد زدن واجب کفایی است. تا وقتی این‌ها خودشان این کارها را انجام می‌دهند، دلیلی ندارد دست‌گاه دیپلماسی ما کاری کند و از خودش چیزی بروز بدهد. بالاخره ما کلی روابط تجاری و کوفت و زهرمار با چین داریم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSzfX67bTI/AAAAAAAAAhw/uXNxneQOhTs/s1600-h/001138608230557.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 386px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSzfX67bTI/AAAAAAAAAhw/uXNxneQOhTs/s400/001138608230557.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356103208428858674" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSz1OwSGnI/AAAAAAAAAh4/rWKwHTWqMr4/s1600-h/061387012181259.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 290px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSz1OwSGnI/AAAAAAAAAh4/rWKwHTWqMr4/s400/061387012181259.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356103583925410418" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;فقط وقتی آزادراه شمال افتتاح شد، یا یک آشغال چینی خریدی که توی خانه‌ات بگذاری، گاهی یاد خون زن‌ها و بچه‌های اویغور هم بیفت. هر چند خونشان به ما مربوط نیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-116921635994998575?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/116921635994998575/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=116921635994998575&amp;isPopup=true' title='37 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/116921635994998575'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/116921635994998575'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/07/blog-post_08.html' title='اسرائیل زرد یا عکس‌های بی‌اهمیتی که شاید ندیده باشی'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_50rr3tgXeXE/SlSmKr6CUaI/AAAAAAAAAco/DjEh82-g7e8/s72-c/28935270.JPG' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>37</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-9090766894654411180</id><published>2009-05-15T12:42:00.003+04:30</published><updated>2009-05-15T13:03:32.009+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شوخی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حرف؛ نوش‌‌خوار آدمی‌‌زاد'/><title type='text'>ممی و آلبی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یک روز جناب پروفسور روی یک تکه کاغذ نوشته بودند E=mc2&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; و کلا اعصاب نداشتند که چرا این 2 کثافت نمی‌رود بشود توان c. بعد رسیدند به اینشتین. اینشتین آن وقت‌ها کارگر نانوایی بود و هنوز برای خودش کسی نشده بود. البته جناب پروفسور می‌دانستند که این پسر یک روزی یک چیزی می‌شود. برای هم‌این این بار که رفتند نانوایی اینشتین را صدا زدند و گفتند «آلبی! آلبی جان! پسر! دو تا خشخاشی دوآتشه بیار دم منزل ما.»&lt;br /&gt;بعد اینشتین نان را برده بود دم در خانه‌ی جناب پروفسور، من خودم الان این صحنه را قشنگ یادم هست که اینشتین دو تا نان دوروخشخاشی گرفته دستش و دارد جلوی در منزل ما در استنفورد این پا و آن پا می‌کند. به هر حال، جناب پروفسور آن تکه کاغذ را داده بود دست اینشتین و گفته بود «آلبی! من حوصله ندارم این رو رو به راهش کنم. این به اثبات نیاز داره. خودت اثباتش رو ردیف کن و ببر یه مقاله‌ی خوب ازش در بیار، اسمش رو هم بگذار نسبیت و بعد هم توسعه‌اش بده و اسم توسعه‌اش را بگذار کوانتوم بعد هم باز توسعه‌اش بده و اسم این یکی را بگذار نظریه‌ی میدان واحد و اون وقت راز برمودا رو حل کن.»&lt;br /&gt;اینشتین می‌گوید «آخه ممی! ممی جون! این که نامردی می‌شه.»&lt;br /&gt;جناب پروفسور با هم‌آن حالت اقتدار معلمی‌ای که داشتند می‌گویند «نه! کمی زحمت داره. اما تو از پسش برمی‌آی آلبی. من به تو ایمان دارم بچه.»&lt;br /&gt;بعد اینشتین می‌گوید «نه ممی جون! منظورم این اه که نامردی اه که من برم کشفیات تو رو به اسم خودم ثبت کنم. تو خودت به پاش زحمت کشیده‌ای.»&lt;br /&gt;بعد جناب پروفسور می‌خندند و می‌گویند «آلبی! تو که کودن نبودی. یعنی فکر می‌کنی چیزی هم هست که من کشفش نکرده باشم؟ آلبی من ایرانی هستم. اجداد ما ده میلیارد سال نوری قبل از این‌ها تمام که‌کشان رو اتوبان کرده بودند و تمام اسرار علم و دانش رو کشف کرده بودند. من نیازی به این قم‌پز در کردن‌ها مثل نوبل و این‌ها ندارم. من یه دونه ریگ می‌اندازم تو بیابون و توی رود دجله یه صخره می‌خوره تو ملاجم. این فرهنگ ایرانی اه آلبی. این شعر و ادبیات ما است. این سعدی اه. سعی نکن بفهمیش. تو سر تو جا نمی‌شه این فرهنگ بزرگ.»&lt;br /&gt;بعد اینشتین رفت و با هم‌اون کاغذپاره شد اینشتین.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-9090766894654411180?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/9090766894654411180/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=9090766894654411180&amp;isPopup=true' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/9090766894654411180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/9090766894654411180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/05/blog-post_15.html' title='ممی و آلبی'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-2525397990963125032</id><published>2009-05-04T23:32:00.005+04:30</published><updated>2009-05-05T22:01:07.399+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حرف؛ نوش‌‌خوار آدمی‌‌زاد'/><title type='text'>گفتی به کی رأی بدهیم؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"  style="text-align: justify;font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی &lt;a href="http://qbpd.blogspot.com/2009/04/blog-post.html"&gt;این&lt;/a&gt; پست را می‌نوشتم به نظرم می‌آمد که خیلی روده‌درازی کرده‌ام و توضیح واضحات داده‌ام. اما بعد دیدم که هنوز هم توضیح واضحات بیش‌تری لازم است. آن‌چه منظور نظر من بود، فقر اقتصادی نبود، بی‌تعادلی در مدیریت امکانات فردی، خانوادگی، شهری و کشوری بود؛ بی‌تعادلی‌ای که حاصل فقر فرهنگی است. فقیرها پول برای ضبط صوت دارند، برای نان و شیر ندارند، پول‌دارها پول برای به روز کردن ماشینشان دارند، برای کتاب ندارند. این یعنی جهل، نادانی، فقر فرهنگی. بنا بر این آن‌ها که نفیا یا اثباتا مبحث را مربوط به فقرزدایی و دل‌سوزی برای بی‌چاره‌ها دیده‌اند، شرمندگی من را بپذیرند و یاد بگیرند متن را دقیق و درست بخوانند. من هم سعی می‌کنم یاد بگیرم دقیق و درست بنویسم.&lt;br /&gt;به هر حال، اولین ملاک من برای انتخاب رئیس جمهور این است که بکوشد و نیز امکان بدهد تا فقر فرهنگی را بکاهیم یا - در حالت خوش‌دلانه - از میان ببریم.&lt;br /&gt;اما ملاک دوم. در شرق و غرب ما دو کشور هستند که نه تنها ناامن هستند، که مبدأ ناامنی نیز هستند؛ عراق و پاکستان. افغانستان را نادیده گرفتم، چون انگار کم‌کم دارد به سمت نوعی ثبات - ولو نه چندآن دل‌پسند - می‌رود. عراق را نیز اگر خوش‌بینانه بنگریم - هر چند نه با سرعت و اطمینان افغانستان - نشانه‌های مثبتی در خود دارد. اما قصه‌ی پاکستان جدا است. چشم به هم بزنیم، بی‌عرضگی دولت پاکستان کار را به جایی می‌رساند که طالبان خون‌خوار و دیوانه‌ی پاکستانی به حکومت می‌رسند، و بعد، نخستین آماج تهاجم آنان ما خواهیم بود. این در حالی است که هنوز نتوانسته‌ایم تاوان خون یازده دیپلماتمان را که طالبان در افغانستان کشتند از کسی طلب کنیم. بنا است بنشینیم و صبر پیش گیریم تا طالبان پاکستان نیز با ما هم‌این معامله و صدها بار بدتر از این را کنند؟&lt;br /&gt;کشورهای قدرت‌مند در این‌گونه موارد تردید نمی‌کنند، چه با اجازه و حمایت سازمان ملل و چه بی آن، به کشوری که شاید دردسرساز شود حمله‌ی پیش‌گیرانه می‌کنند؛ کاری که آمریکا در قبال افغانستان کرد.&lt;br /&gt;کشورهایی که این اندازه از قدرت و قوت را ندارند، پی متحدان و حامیانی در داخل یا خارج آن کشور می‌گردند که این کار را برایشان بکنند. البته شاه سلطان حسین صفوی هم بود که می‌گفت فعلا که به ما کاری ندارند. رئیس‌جمهور بعدی باید تخمینی درست از توان ما در برابر این معضل داشته باشد و تصمیمی درست و به موقع بگیرد. پیش از آن که دیر شود.&lt;br /&gt;پ‌ن: طبیعی است منظور این نیست که رئیس جمهور خارج از وظایفش عمل کند. اعلان جنگ جزو وظایف رئیس‌جمهور نیست؛ اما شناخت کامل و دقیق شرایط و به کار گرفتن تمام توان در اختیارش برای پاس‌داری از تمامیت ارضی کشور، قطعا وظیفه‌ی او هست.&lt;br /&gt;پ‌ن2: احتمالا باید نام این پست را می‌گذاشتم فکر کردن با یک ذهن نومحافظه‌کار&lt;br /&gt;پ‌ن3: احتمالا لازم نیست یادتان بیاورم که پاکستان بمب اتم دارد. یعنی به قدرت رسیدن طالبتان معنایش رسیدنشان به بمب اتم است.&lt;br /&gt;پ‌ن4: این مطلب تا کنون دو نظر گرفته است. به گمان من هر دو نظر مهم هستند. اگر تا این‌جا را حوصله کرده‌ای و خوانده‌ای نظرها را هم بخوان.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-2525397990963125032?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/2525397990963125032/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=2525397990963125032&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/2525397990963125032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/2525397990963125032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='گفتی به کی رأی بدهیم؟'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-3570853917822612059</id><published>2009-04-30T17:26:00.004+04:30</published><updated>2009-04-30T17:52:14.157+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نبش خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='غم‌‌گنانه'/><title type='text'>اقاقیاباد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"  style="text-align: justify;font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند روز پیش جایی چیزی نوشتم درباره‌ی فرامرز حجازی، که نه یونجه است که خرها فهمش کنند و با چشم‌های شیرینشان به‌ش زل بزنند و هضمش کنند، و نه گل سرخ است که مسافر کوچولوهای هالو پیدا شوند و زیر شیشه بگذارندش و دائم بپایند که عطسه نکند و گرمش نشود و سردش نشود. گفتم فرامرز اقاقیا است که گل می‌دهد و دوروزه گلش می‌ریزد و تا باز گل بدهد شش ماه یا یک سال می‌کشد؛ انگار که همان روز اول گل دادنش چشمش کرده باشند.&lt;br /&gt;دی‌روز صبح که از خانه بیرون می‌رفتم، پارک را نگاه کردم که از تقریبا روبه‌روی خانه تا سر کوچه کشیده است. اول صبح، بزغاله‌های مدرسه‌ای می‌ریزند تویش. بعد که زنگ مدرسه می‌خورد، مدتی خلوت است تا باز مادرهای هم‌آن بزغاله‌ها با بزغاله‌های کوچک‌ترشان می‌آیند و می‌ریزند روی دست‌گاه‌های بدن‌سازی و صدای موبایل‌ها و ام‌پی‌تری‌پلیرهایشان را بلند می‌کنند و زور می‌زنند حجم چربی را به زور رقص‌ورزش کم کنند. بعد کم‌کم سر و کله‌ی وانت سبزی‌فروش پیدا می‌شود و زن‌ها بزغاله‌های کوچک را از روی چمن برمی‌دارند و می‌زنند زیر بغلشان و می‌روند سمت خانه‌ها که با چادر گلی و زنبیل برگردند و سبزی بخرند. بعد کم‌کم سر و کله‌ی پیرمردها پیدا می‌شود که دور میز شطرنج می‌نشینند و گعده می‌گیرند و بیش از هر چیز می‌گویند «بععععله» و من اگر از کنارشان بگذرم سلامی می‌کنم و دو سه‌تاییشان جوابی می‌دهند.&lt;br /&gt;وقتی که من از خانه بیرون زده بودم، وقت خالی بودن پارک میان بچه مدرسه‌ای‌ها و مادرها بود. پرنده - تا دلت بخواهد - در پارک پر می‌زد اما از آدم دوپا - جز من - خبری نبود که نبود. راه باریک و قوس‌دار میان پارک سفید فرش شده بود از گل‌های اقاقیا. انگار جان داشته باشند و به من سلام کنند. پا رویشان می‌گذاشتم و بند دلم کنده می‌شد که چرا پا می‌گذارم.&lt;br /&gt;گمان کردم پادشاه ام یا فرمان‌روا یا رئیس‌جمهور و این قدر خوب ام که مردمم به استقبالم آمده‌اند. باز گمان کردم در سرزمینی دیگر مهمان ام و مردم آن قدر مهربان اند که این همه به استقبال من آمده‌اند. نمی‌دانی چه قدر این جنون خودستایی و خوددوستی شیرین و بی‌آزار بود در آن لحظه‌ها.&lt;br /&gt;مردم مثل فرامرز، مثل اقاقیا پا بر زمین هم که باشند، مایه‌ی شادی اند. ما که از مردم دامن برمی‌کشیم چه؟&lt;br /&gt;پ‌ن: خرده نگیر چرا «اقاقیاباد» را سر هم نوشتم. بی‌تعارف و ساده اگر بگویمت؛ دوست داشتم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-3570853917822612059?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/3570853917822612059/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=3570853917822612059&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/3570853917822612059'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/3570853917822612059'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/04/blog-post_30.html' title='اقاقیاباد'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-3030512052811349092</id><published>2009-04-17T22:03:00.003+04:30</published><updated>2009-04-17T22:37:31.706+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نبش خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='غم‌‌گنانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ای خدا ای فلک ای طبیعت'/><title type='text'>به کی رأی بدهیم؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سال‌ها پیش، تابستانی بود، چند نفر از دوستان رفته بودند مدرسه‌ی تیزهوشان ِجایی در هم‌این حاشیه‌ی پای‌تخت را گرفته بودند که تابستان به بچه‌ها درس بدهند و آموزششان بدهند و نگذارند ول و ولو بمانند. مدیر مدرسه موافقت کرده بود به این شرط که همه‌ی کارهاشان «مفتکی» باشد و پولی از مدرسه نخواهند. بعدتر که فهمیدیم مدیر خودش وظیفه‌ی نظافت مدرسه را هم دارد و به این شکل دوسویه وظیفه‌خور وزارت محترم آموزش و پرورش هست، گمان کردیم که فهمیده‌ایم فقر چیست.&lt;br /&gt;روز اول همه با کمی ترس و کمی نشاط سر کلاس‌ها رفتیم. بچه‌ها عالی بودند، نبوغشان دیوانه کننده بود. از هشت تا ده یک بند برایشان ور زدیم و هر چه گفتیم فهمیدند و هر چه پرسیدیم جواب‌های چشم‌گیر دادند و همه چیز رو به راه بود.&lt;br /&gt;زنگ ساعت ده را زدند و یک ربع بعد که رفتیم سر کلاس، همه چیز عوض شده بود. بچه‌ها خنگ و بی‌حوصله و درخود و ملول جان می‌کندند و نه می‌فهمیدند نه جوابی ازشان درمی‌آمد که دو پول سیاه بیرزد. فردا هم هم‌این‌گونه بود و روزهای بعد، تا عاقبت یادم نیست بچه‌ای از گرسنگی غش کرد یا چه شد که دانستیم بچه‌ها گرسنه اند و از ده به بعد دیگر قندی در خونشان نیست که بسوزد و به کاری بیاید. فهمیدیم که باید سیرشان هم کرد. باز دوستان دوره افتادند و به چه والذاریاتی از آدم‌های خیّری که اگر به خودت بود نمی‌خواستی حتا تف توی روی خیلیشان کنی پولی جمع کردند که به بچه‌ها شیر و نان قندی ساعت ده صبح و ناهار دوازده ظهر بدهند.&lt;br /&gt;اولین ناهار را گفتند ساده بگیریم و ساده گرفتند و مادر یکی از خودهامان به تعداد بچه‌ها کتلت - نفری یکی - درست کرده بود. به هر بچه یک کتلت لای یک نان لواش می‌دادند که برود و یک گوشه سق بزند. کتلت‌ها را که می‌دادند دیدیم وضع عادی نیست. بچه‌ها انگار دل‌هره داشته باشند یا از خوردن غذا بترسند. یکی از معلم‌ها عاقبت راز دل‌هره‌ی بچه‌ها را پیدا کرد. شنیده بود که یکی از بچه‌ها از یکی دیگر نجواکنان پرسیده بود «این اسمش چیه؟» و آن دیگری گفته بود «خره این کبابه دیگه.» بچه‌ها کتلت ندیده و نشناخته بودند.&lt;br /&gt;به ما دیوانه‌ها آن‌جا چه گذشت؟ آن همه طرح آموزشیمان چه شد؟ آن همه ایده‌های بلند؟&lt;br /&gt;در کوچه و خیابان‌های اطراف مدرسه که راه می‌رفتی بوی تاپاله‌ی گاو رهایت نمی‌کرد و پایت تا مچ توی گل فرو می‌رفت. در آن کوچه خیابان‌ها فقط یک مغازه‌ی نونوار می‌دیدی، مغازه‌ای که ضبط‌صوت‌های گنده گنده‌ی رقص‌نوردار به این مردم - پدران و برادران هم‌این بچه‌های گرسنه - می‌فروخت. مردمی که برای نان پول نداشتند اما ضبط‌صوت رقص‌نوردار از نان شبشان هم واجب‌تر بود.&lt;br /&gt;یک چرخی که در هم‌این اطراف بزنی و چند تا وبلاگ بخوانی بارها به داستان‌هایی نظیر این می‌رسی که زنی قرص رای‌گان ضدبارداری را از درمان‌گاه دولتی می‌گرفته و «فقط شب‌هایی که لازم می‌دانسته» می‌خورده یا «چون خودش عق می‌زده»، می‌داده شوهرش بخورد. یا داستان‌هایی دیگر از مردمی که نمی‌دانند با داشته‌های مختصرشان چه کنند تا دست کم از گرسنگی و بیماری نمیرند. خانه‌های چهل‌متری و درآمدهای دویست و اندی هزارتومانی و بوفه‌هایی با دو سه میلیون تومان ظرف بلور چک درونش الگوی زندگی مردمانی است که شب شکم گرسنه‌شان را چنگ می‌زنند تا نسوزد و خوابشان ببرد. این مردم، مردم این کشور اند.&lt;br /&gt;من به جای این که دنبال سخن‌رانی‌های این نام‌زد یا آن یکی بروم و بدوم، دنبال رسیدن به وضعیتی هستم، که دست کم بتوانیم و بتوانند به مردم بیاموزند از هم‌این که هست بهره بگیرند تا فجیع زندگی نکنند و فجیع نمیرند. من دنبال وضعی هستم که بچه‌های گرسنه پای ضبط‌صوت‌های رقص‌نوردار خوابشان نبرد و کابوس کتلتی که اسمش کباب است نبینند. هر نام‌زدی که کمکم کند تا به این وضع برسیم، منتخب من است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-3030512052811349092?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/3030512052811349092/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=3030512052811349092&amp;isPopup=true' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/3030512052811349092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/3030512052811349092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='به کی رأی بدهیم؟'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-3712107190177225616</id><published>2008-12-26T21:55:00.004+03:30</published><updated>2008-12-27T20:19:47.880+03:30</updated><title type='text'>خانه‌ی کتاب اشا</title><content type='html'>&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;"  &gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://asha.ir/Asha-Day-number.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 100px; height: 142px;" src="http://asha.ir/Asha-Day-number.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;"  &gt;حسام‌الدین مطهری و من هزار جور اختلاف داریم و بارها - گاهی سر هیچ و پوچ شاید - با هم دعوامان شده است. اما وقتی بار راه‌اندازی یک کار عام‌المنفعه و غیرانتفاعی را یک‌تنه به دوش می‌کشد چرا خبرش را به دیگران ندهم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ‌ن: دیدم حسام خودش جایی یادداشتی در این باره نوشته، قیچی کردم چسباندم این‌جا:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چهارمین نسخه‌ی سایت «&lt;a href="http://asha.ir/"&gt;خانه‌ی کتاب اشا&lt;/a&gt;»، با هدف بررسی مسائل حوزه کتاب، 21 دی‌ماه سال جاری آغاز به کار خواهد کرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خانه‌ی کتاب اشا، سایتی غیرانتفاعی‌ست که نقد و معرفی تازه‌های کتاب، تحلیل اتفاقات و جریان‌های مرتبط با کتاب و کتاب‌خوانی و بازتاب خبرهای این حوزه را در برنامه‌ی خود دارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دست‌اندرکاران خانه‌ی کتاب اشا، با پیش‌بینی بخش‌هایی چون: تلخ و شیرینِ فصل، اشاوه (رادیوی اینترنتی کتاب)، رصد (لینک‌دونی اختصاصی کتاب)، پرونده، آش‌خانه (بخش معرفی کتاب)، عکس‌نما، کتاب‌خانه و...، به بررسی مسائل مختلف حوزه کتاب خواهند پرداخت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-3712107190177225616?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/3712107190177225616/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=3712107190177225616&amp;isPopup=true' title='27 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/3712107190177225616'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/3712107190177225616'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2008/12/blog-post_26.html' title='خانه‌ی کتاب اشا'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>27</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-4807269230900511379</id><published>2008-12-19T14:50:00.002+03:30</published><updated>2008-12-19T14:55:34.397+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پالپ‌بازار'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان و زبان‌شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دانستنش بد نیست'/><title type='text'>دُش و بر و بچز</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;پیش‌نوشت: این متن شوخی نیست. باور کنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;در روزگار قدیم دوست من &lt;strong&gt;دُش&lt;/strong&gt; برای خودش کسی که نه، اما لغتی بود. معنی هم داشت. معنیش بود ضد و مخالف و چون آن زمان‌ها مردم – بر خلاف این زمان‌ها – چندآن پیچیده فکر نمی‌کردند برایشان واضح بود که مخالف یعنی بد و زشت و پلید. بر خلاف حالا که برایشان واضح است که مخالف یعنی پلید و بد و زشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;باری – یا به هر جهت – دوست من &lt;strong&gt;دُش&lt;/strong&gt; دوستی پیدا کرد به نام &lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt;. این من که با من بنده زم‌ین تا آس‌مان فرق داشت، خانمی بود که تازه با هم‌سر سابقش آقای &lt;strong&gt;ایشن&lt;/strong&gt; متارکه کرده بود. خانواده‌ی دوتایی آقای &lt;strong&gt;ایشن&lt;/strong&gt; و خانم &lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt; زوج خوش‌بخت &lt;strong&gt;منیشن&lt;/strong&gt; رو تشکیل داده بودند، اما بعد خوش‌بختیشان ته کشید و &lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt; متارکه کرد و آقای &lt;strong&gt;ایشن&lt;/strong&gt; توانست با فداکاری و از دست دادن بعضی اعضای بدنش فرم &lt;strong&gt;منش&lt;/strong&gt; رو از این خانواده حفظ کند. ام‌روز هم به این خانواده‌ی از هم پاشفته می‌گوییم &lt;strong&gt;منش&lt;/strong&gt; و یاد فداکاری‌های آقای &lt;strong&gt;ایشن&lt;/strong&gt; را گرامی می‌داریم. بگذریم که آقای &lt;strong&gt;ایشن&lt;/strong&gt; فداکار کمی هم سر و گوشش می‌جنبید و چندین هم‌سر داشت و هم‌سرانش همه هم‌این کاری را با او کردند که خانم &lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt; کرده بود. مثلا از خانواده‌های خوش‌بخت &lt;strong&gt;کنیشن&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;گویشن&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;خوریشن&lt;/strong&gt; هم &lt;strong&gt;کنش&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;گویش&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;خورش&lt;/strong&gt; به جا ماند و دیگر هیچ. به هر حال خانم &lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt; هم برای خودش لغت بامعنایی بود و معنایش هم چیزی بود میان فکر و عمل، چیزی شبیه مرام و مشی. به هر حال آقای &lt;strong&gt;دشُ&lt;/strong&gt; و خانم &lt;strong&gt;مَن&lt;/strong&gt; با هم تشکیل خانواده دادند و &lt;strong&gt;دُش‌مَن&lt;/strong&gt; را ساختند. &lt;strong&gt;دُش‌مَن&lt;/strong&gt; در آن زمان معنایش بدمرام و بدکردار و بداندیش و این حرف‌ها بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;بعد آقای &lt;strong&gt;دُش&lt;/strong&gt; که مثل همه‌ی مردهای قدیم پدرسوخته و آب‌زیرکاه و دوشلواره – و حتا چندشلواره – بود، یواشکی رفت و با خانم دیگری به نام &lt;strong&gt;نام&lt;/strong&gt; روی هم ریخت و &lt;strong&gt;دُش‌نام&lt;/strong&gt; رو درست کرد که یعنی اسم بد و اسم پلید و این‌چور اسم‌ها. خانم &lt;strong&gt;نام&lt;/strong&gt; هم بعد از مدتی دل آقای &lt;strong&gt;دُش&lt;/strong&gt; بی وفا را زد و آقای &lt;strong&gt;دُش&lt;/strong&gt; رفت سراغ خانم دیگری به نام &lt;strong&gt;خوار&lt;/strong&gt;. من چیزی گردن نمی‌گیرم اما بعضی می‌گویند این خانم &lt;strong&gt;خوار&lt;/strong&gt; هم‌آن خانمی است که بعضی جاهای دیگر خودش را &lt;strong&gt;گوار&lt;/strong&gt; معرفی کرده است، اما بعضی هم هستند که مخالف اند و می‌گویند آن بعضی اول از حسادتشان است که این حرف‌ها را برای این خانم محترم درمی‌آورند. حالا حسادت به کی یا چی؟ من هم نمی‌دانم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;خلاصه از محبت میان آقای &lt;strong&gt;دُش&lt;/strong&gt; و خانم &lt;strong&gt;خوار&lt;/strong&gt; گلی رویید به نام &lt;strong&gt;دُش‌خوار&lt;/strong&gt;. &lt;strong&gt;دُش‌خوار&lt;/strong&gt; یعنی چیزی که نمی‌شود راحت خورد و هضمش کرد. یعنی خوراک بد و پلید. واقعیتش این است که عرب‌ها وقتی از چیزی ناخشنود بودند می‌گفتند بدبار است و آن را نمی‌شود برد – تحمل نمی‌شودش کرد – ایرانی‌ها می‌گفتند بدخوار است و نمی‌شود آن را خورد. به هر حال از هر چه بگذریم تصدیق توان کرد که این &lt;strong&gt;خ&lt;/strong&gt; وسط &lt;strong&gt;دش‌خوار&lt;/strong&gt; واقعا خودش اصل &lt;strong&gt;دش‌خوار&lt;/strong&gt; است. برای هم‌این هم ملت زدند و ترتیب &lt;strong&gt;خ&lt;/strong&gt; را دادند و &lt;strong&gt;دش‌خوار&lt;/strong&gt; را تبدیل کردند به &lt;strong&gt;دش‌وار&lt;/strong&gt;. حالا این وسط هی &lt;strong&gt;خ&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;و&lt;/strong&gt; گریه کردند و نالیدند که بابا ما دو تا اصلا یه گیلاس ایم و نباید ما رو از هم جدا کنید، حرفشان به گوش کسی نرفت که نرفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;آقای &lt;strong&gt;دُش&lt;/strong&gt; هم که از خانم &lt;strong&gt;خوار&lt;/strong&gt; یاد گرفته بود خودش را کسی دیگر معرفی کند رفت سراغ خانم &lt;strong&gt;اندیش&lt;/strong&gt; و خودش را &lt;strong&gt;دُژ&lt;/strong&gt; معرفی کرد و باش صحبت‌هایی کرد تا با هم به قلل رفیع دوستی برسند. حاصل این قله‌نوردی هم &lt;strong&gt;دُژاندیش&lt;/strong&gt; شد که یعنی بدفکر و کسی که برای دیگران نقشه می‌کشد. اما این &lt;strong&gt;دُژاندیش&lt;/strong&gt; با این که احتمالا جوان‌ترین فرزند آقای &lt;strong&gt;دُش&lt;/strong&gt; بود عمرش به دنیا نبود و جوان‌مرگ شد. آقای &lt;strong&gt;دُش&lt;/strong&gt; هم بعد از غم فرزند کمر راست نکرد که نکرد و چندی بعد بمرد. خدا از سر تقصیرات و تعدیات همه‌ی ما بگذرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-4807269230900511379?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/4807269230900511379/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=4807269230900511379&amp;isPopup=true' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/4807269230900511379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/4807269230900511379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2008/12/blog-post_19.html' title='دُش و بر و بچز'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-7616966065593226259</id><published>2008-12-02T13:09:00.002+03:30</published><updated>2008-12-02T13:12:59.490+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حرف؛ نوش‌‌خوار آدمی‌‌زاد'/><title type='text'>دگردیسی هم‌سایه</title><content type='html'>&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سال‌ها پیش هم‌سایه آدمی بود با قیافه‌ی آشنا که وقتی اولین در بعد از دیوار خانه‌ات را می‌زدی پشتش بود و در را باز می‌کرد. می‌رفتی خانه‌اش شب‌نشینی و با هم زر می‌زدید آن قدر که به قول آن آقا زردانتان از کار بیفتد، تهی شود یا چه.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا هم‌سایه آدمی است ناشناس، آن سوی یکی از این بی‌شمار دیوار و سقف و کف، که یا تو داری اینترنت او را بالا می‌کشی یا او اینترنت تو را.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-7616966065593226259?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/7616966065593226259/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=7616966065593226259&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/7616966065593226259'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/7616966065593226259'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='دگردیسی هم‌سایه'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-714346012494568628</id><published>2008-11-30T23:19:00.003+03:30</published><updated>2008-11-30T23:25:45.066+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='این شب‌ها'/><title type='text'>باز شروع شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"  style="text-align: justify;font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باز هم «این شب‌ها»&lt;br /&gt;دوشنبه ساعت 23 به وقت تهران&lt;br /&gt;شبکه‌ی یک سیما&lt;br /&gt;آن‌ها که دور اند می‌توانند &lt;a href="http://www.iransima.com/"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; ببینند؛ چه زنده و چه آرشیوی. بنا است شب‌های یک‌شنبه، دوشنبه، سه‌شنبه و چهارشنبه برنامه داشته باشیم. مسابقه را هم حذف کردند تا دلتان خنک شود. گمان کنم مهمان‌ها متنوع‌تر از آن بار باشند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-714346012494568628?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/714346012494568628/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=714346012494568628&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/714346012494568628'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/714346012494568628'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2008/11/blog-post_30.html' title='باز شروع شد'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-2430585300979787607</id><published>2008-11-28T15:16:00.002+03:30</published><updated>2008-11-28T15:20:13.015+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نبش خاطرات'/><title type='text'>بزرگ شدن؟ بزرگ بودن؟ بزرگ ماندن؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به مامان می‌گفتم «من کی بزرگ می‌شم؟»&lt;br /&gt;می‌گفت «وقتی دستت به کلید برق و دست‌گیره‌ی در برسه».&lt;br /&gt;سی، سی و چند سال است که دستم می‌رسد. اما هنوز هم دلم می‌خواهد بپرسم «من کی بزرگ می‌شم؟»&lt;br /&gt;از بزرگ نشدن می‌ترسم. از هم‌این‌قدری ماندن می‌ترسم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-2430585300979787607?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/2430585300979787607/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=2430585300979787607&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/2430585300979787607'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/2430585300979787607'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2008/11/blog-post_28.html' title='بزرگ شدن؟ بزرگ بودن؟ بزرگ ماندن؟'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-4221226586199903207</id><published>2008-11-27T13:17:00.002+03:30</published><updated>2008-11-27T13:18:38.869+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان و زبان‌شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هذیان‌هاى فوکویى (کمى جدى‌تر از نوش‌خوار)'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بیا بنویسیم'/><title type='text'>کشتن پهلوان‌پنبه (2)</title><content type='html'>&lt;span xmlns=""  style="font-size:130%;"&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;ما بدمن‌های فیلم مهتدی چه کارها که نمی‌کنیم. ببین:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;«گاه حتا به تمسخر می‌گویند: ویراستاری و درست‌نویسی و... همه‌اش ادا و اطوار است. به این افراد، اگر بگویی به کار بردن "توسط" غلط است و برایشان دلایل محکم ارائه کنی، می‌گویند این‌ها همه حرف مفت است و همه‌ در مطبوعات از "توسط" استفاده می‌کنند و در نهایت وقتی خیلی می‌خواهند با شما راه بیایند، می‌گویند، خب به جایش می‌گذاریم "از سوی."»&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;راستش ویراستاری (اگر هم‌آن ویرایش باشد) ادا و اطوار نیست. کار بسیار خوب و محترمی هم هست. دعوا سر این نیست که ویرایش کنند یا نکنند، دعوا سر این است که آن که می‌تواند ویرایش کند و آن که ویرایش را با سلیقه‌ی شخصیش نمی‌آمیزد کیست. خیال کن به شهری رفته‌ای که پزشکانش نسخه‌ات را نه بر اساس بیماری و احوال تو که بر اساس دل خود می‌پیچند. یکی به گنه‌گنه &lt;strong&gt;عقیده&lt;/strong&gt; دارد و یکی حتما برایت شکرتیغال می‌نویسد. فرقی هم نمی‌کند قلبت درد می‌کند یا چشمت کم‌سو است. این‌ها پزشک اند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;ویراستاری که وقتی به ته صفحه رسید می‌گوید «نه. این سبزهاش کم شد، باید برگردم سر صفحه باز کار کنم روش» ویراستار است یا بزغاله؟ و حیف بزغاله‌ی نازنین. ویراستاری که «بدین»های متن تو را «به این» می‌کند و «به این»های متن یکی دیگر را «بدین» ویراستار است؟ ویراستاری که متنی را ویراسته و نظرش را در متن اعمال کرده‌اند و متن جدید را داده‌اند تا ببیند چیزی جا نیفتاده باشد، و متوجه نشده این کدام متن است، اشتباه گرفته و فکر کرده این هم متنی است که باید از نو بویراید و زده هر چه بار اول خودش پیش‌نهاده بود را به حال قبلش برگردانده ویراستار است یا دزد؟ به قدر کافی تجربه‌ی کار با این جماعت را داشته‌ام و می‌دانم از چه حرف می‌زنم و به هم‌این دلیل نیازی هم ندارم که از خودم مثال‌های اکسی‌تخیلی بسازم. اما اگر بنا باشد به جای طعنه و کنایه‌های خنک و تخیلی مهتدی سر اصل حرف برویم و بپرسیم ویراستار کیست آن وقت نه تنها مهتدی که دیگرانی نیز که از لگدپرانی در متن‌های دیگران اسم و رسمی یافته‌اند و بعضیشان حتا دکانی گشوده‌اند و به قول خودشان &lt;strong&gt;ویراستاری&lt;/strong&gt; درس می‌دهند و امثال مهتدی را بر سر سفره‌ی معارف خود می‌نشانند باید دکانشان را تخته کنند. سر جهد بلیغ بر سر زبان فارسی این سرقفلی‌ها است نه دل سوختن برای زبانی که نه از بی‌کسی که از کثرت متولیان بی‌سواد و پرمدعا در حال نزع است. دعوا بر سر سلامت مرده نیست، بر سر مرده‌ری است. دو کلمه حرف حساب می‌گویم و می‌گویند. کو جواب؟ جوابشان یا گریه و ضجه مویه که تو به من بد گفتی و قدرم را ندانستی و خلاصه شخصی کردن دعوا است، یا سکوت عامدانه و حتا حذف. چه رقت‌آور است که ببینم در یک سایت جمعی فرهنگی‌ادبی کسی به متن قبلی لینک داده و کسانی از هم‌آن لینک آمده‌اند و خوانده‌اند، بعد شیرپاک‌خورده‌ی مخالف ساکت به گوشه‌ای نشسته‌ای رفته و لینک را پاک کرده. و او و مانند او خود را متولی فرهنگ و زبان و ادبیات و هر چیز ننه‌مرده‌ی بی‌صاحب‌مانده‌ای می‌بینند که می‌توان از کنارش نامی و نانی برد. ببرند. بحثی نیست. این دکان اصلا دکان نام و نان بوده و هست. اما مشق کنند، نوشتن بیاموزند و بعد ببرند. نه این که بر کاغذ مار بکشند و بگویند این ماری است که من نوشته‌ام.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;درس مهتدی هنوز به آن‌جا نرسیده که دستور زبان هم برایش مهم شود. چندی بعد که حرف‌هایی در باب دستور زبان هم بشنود، دیگر هم‌این جمله‌ی خودش را که نوشته «به این افراد، اگر بگویی به کار بردن "توسط" غلط است...» تحمل نخواهد کرد. طبق اصول خودویراستارپنداران زبان‌ناشناس این جمله را این طور خواهد نوشت «اگر به این افراد بگویی به کار بردن "توسط" غلط است...». در هم‌این کلاس‌ها است که به مهتدی و دیگران می‌آموزند که آن‌چه مهم است &lt;strong&gt;دستور&lt;/strong&gt; زبان و درست نوشتن است. اما نمی‌آموزند که اصلا این دستور چیست و از کجا آمده و کارکردش چیست و ملاک و مناط اعتبارش کدام. هیچ کس به او نشان نمی‌دهد که «برایشان» جمله‌اش را بی‌جا پیچیده و گنگ کرده و یادش نمی‌دهند چه کند که جمله‌اش گویاتر شود. این‌ها – این رشد کردن‌های نسبی – هم‌آن چیزی است که خودویراستارپندارها و دکان‌دارهای درست‌نویسی ازش بی‌خبر اند و تنها به ملاک‌های مطلقی که چراغ دکانشان را روشن نگه دارد آویخته‌اند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style=";font-family:Times New Roman;" &gt;پیش‌تر هم گفته بودم که جنگ جنگ قدرت است. برای دریافتن، یک نشانه کافی است. در این کشور و این زبان، تنها کسانی که از قواعد این حضرات عدول می‌کنند و به قول این‌ها &lt;strong&gt;غلط&lt;/strong&gt; می‌نویسند و می‌گویند مطبوعات و رسانه‌ها هستند؟ این‌ها هیچ وقت نطقمجلس یا سخن‌رانی وزیر و مدیرکل و امثالهم نشنیده‌اند؟ قانون و بخش‌نامه و آیین‌نامه ندیده‌اند و نخوانده‌اند؟ گفتن و نوشتن رهبران مذهبی و سیاسی یا نویسنده‌های کلاس‌دار و مکتب‌دار و دارودسته‌دار از نگاه اینان ویراسته و آب کشیده است؟ قطعا نه. اما فقط نویسنده‌های روزنامه‌ها و مترجم‌ها نویسنده‌های دوزاری خبر و مانند آن هستند که همیشه زهر طعن این درست‌نویس‌ها را می‌چشند، چون قدرت ندارند و حامی ندارند و به قول بچه‌ها کتک‌خورشان ملس است. می‌بینی که از ابوالحسن نجفی تا مریم نبوی‌نژاد و بعد هم مریم مهتدی همه کاسه‌کوزه‌ها را سر هم‌این بی‌کس و کارها می‌شکنند. رسیدیم به کلمه‌ی 217. باز اگر حوصله بود، خواهیم خواند تا برسیم به 1276 کلمه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-4221226586199903207?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/4221226586199903207/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=4221226586199903207&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/4221226586199903207'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/4221226586199903207'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2008/11/2.html' title='کشتن پهلوان‌پنبه (2)'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-1283264055642035517</id><published>2008-11-25T03:35:00.002+03:30</published><updated>2008-11-25T03:44:52.254+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان و زبان‌شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هذیان‌هاى فوکویى (کمى جدى‌تر از نوش‌خوار)'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بیا بنویسیم'/><title type='text'>کشتن پهلوان‌پنبه</title><content type='html'>&lt;span style="font-family: times new roman;font-size:130%;" xmlns="" &gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.page-13.com/writing/2008/11/611.php"&gt;این&lt;/a&gt; مطلب مریم مهتدی را خوانده‌اید؟ باز هم دفاع از درست نوشتن و غلط ننوشتن زبان فارسی. من یکی این قدر متن‌های این مردم درست‌نویس را خواندم و درباره‌اش نوشتم که کم‌کم کارم به آسایش‌گاه روانی خواهد کشید. ما بنده‌ی دلیل. دلیل بیاورند من و امثال من گردنمان از مو باریک‌تر. اما اگر بنا به الدرم و گرد و خاک باشد، چرا کوتاه بیایم؟ من گاه متنی را که یکی از این مدافعان نوشته و دلایلش را گفته می‌خوانم و درباره‌اش حرف می‌زنم و گاه بحث نظری و نسبتا علمی می‌کنم و دلیل‌های خودم را می‌آورم. اما مدافعان اغلب یا به نمونه‌های بی دفاع چیزی که می‌گویند «غلط» است می‌تازند – مثل خبر فلان خبرگزاری که نه صاحبی دارد و نه مدافعی – یا بی ارجاع به متنی حرف‌هایی خیالی در دهان مخالف می‌گذارند و بعد دهان بدبویش را مسواک می‌کنند. چی آسان‌تر از کشتن پهلوان‌پنبه؟&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;/span&gt;مهتدی اول از کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» می‌گوید؛ احتمالا برای این که بدانیم از چیزی حرف می‌زند که هم علمی است و مو لای درزش نمی رود و هم همه‌فهم است و اگر کسی نفهمدش، مثل من، عام نادان پریشان‌روزگاری است. اما آن‌چه از جامعه‌شناسی خودمانی نقل کرده چه می‌گوید؟ می‌گوید به قول ما عوام «مرغ بعضی یک پا دارد». و خلاصه این آدم‌ها:&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;«در مقابل چیزی که نمی‌دانند مقاومت می‌کنند و معتقدند «آن چه من می‌گویم درست است» و روی این عقیده پا می‌فشارند.» بعد می‌فرماید «به اعتقاد این دسته، درست‌نویسی زبان فارسی از پایه اشتباه است و معتقدند که زبان فقط برای رساندن پیام به وجود آمده و اگر بتوانیم پیام را با جملات غلط و اشتباه هم به مخاطب برسانیم، کارمان را درست انجام داده‌ایم.»&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عجب پهلوان‌پنبه‌ای هستم من و خودم خبر نداشتم. عجب مزخرف می‌گویم. بد نیست آدمی که مسواک بزرگ کنار دستشویی را به هدف دهان یاوه‌گویان دستش گرفته و این همه گرد و خاک می‌کند، خودش هم وقت نوشتن کمی به زبان و معنا فکر کند؛ دست کم در حد هم‌آن تصور غلط من و امثال من از رساندن پیام غافل نشود، و البته اگر استانداردهای بالاتری دارد، دمش گرم. او می‌گوید «به اعتقاد این دسته...» و من می‌پرسم زبانْ موضوع دین یا اخلاق است یا چیزی از جنس موضوع این دو است که «به اعتقاد...» داشته باشد؟ شناختن زبان یک موضوع علمی نیست؟ یک مبحث نظری نیست؟ از زبان که حرف می‌زنیم باید از اعتقاد حرف بزنیم یا از نظر؟&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از این بی‌دقتی بگذر. گوگل هم‌این دم دستت است. جمله‌ای را که او در دهان مخالف خیالیش می‌گذارد &lt;a href="http://www.google.com/search?hl=en&amp;amp;safe=off&amp;amp;q=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C+%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86+%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C+%22%D8%A7%D8%B2+%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87+%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87+%D8%A7%D8%B3%D8%AA%252"&gt;جست‌وجو کن&lt;/a&gt;. حتا یک‌جا هم نیامده است. چه اعتقاد اینترنت‌گریزی است این اعتقاد. نکند من و ما عضو فرقه‌ای مخفی هستیم؟ نیستم و نیستیم. مهتدی حرفی بی‌معنا در دهان کسانی خیالی گذاشته تا بتواند بکوبدشان. چرا؟ من بی خبر ام. من و ما به روایت مهتدی «معتقد» ایم که «زبان فقط برای پیام رساندن به وجود آمده است». از عیار اعتقادسنجی و امثال آن که بگذریم، آن «فقط» آمده آن‌جا تا بار گناه ما نادانان را سنگین کند و زدنمان را آسان‌تر. از «فقط» که بگذریم، اگر مهتدی مخالف است که «زبان برای پیام رساندن به وجود آمده است» بگوید زبان برای چه به وجود آمده است و لطف کند و دلیلی هم بیاورد. بگذریم که معنادار بودن شناخت یا بازشناسی علت غایی دست کم مستلزم وجود پدیدآورنده‌ی آگاه است. یعنی که جمله‌ی «الف برای ب به وجود آمده است» وقتی معنا دارد – و ممکن است درست یا غلط باشد – که فکر کنیم کسی یا کسانی که هدفی داشته‌اند و می‌فهمیده‌اند چه دارند می‌کنند الف را برای کاری پدید آورده‌اند. اگر این طور نباشد اصلا «به وجود آمدن برای ...» بی معنا است. امیدوار ام مهتدی نام و نشانی از آفریننده یا آفرینندگان زبان داشته باشد و به من و تو بدهد. اما از این شعبده‌بازی‌ها که بگذریم، زبان چیست؟ زبان‌شناس‌ها تعریف‌های مختلفی برای زبان پیش‌نهاده‌اند و یکی یکی بررسی کرده‌اند. یک تعریف خوب زبان نتیجه‌ی بررسی‌های آندره مارتینه است که تقریبا می‌گوید زبان یک ابزار ارتباط انسانی است که تجزیه‌ی دوگانه دارد. گمان نکنم در تعریف‌های دیگر هم بتوان چیزی یافت که بگوید زبان به کاری جز ارتباط انسانی می‌آید. فقط یادم و یادت باشد که ارتباط انسانی تنها «انتقال مفاهیم» نیست و به هم‌آن «پیام رساندن» نزدیک‌تر است.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از زبان‌شناس‌ها هم بگذر، ندیده‌ام کسی شک کند که زبان ابزار ارتباط انسانی است. اگر مهتدی در زبان چیزی جز این یا بیش از این سراغ دارد، نشان بدهد تا بپذیرم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا بخش بعدی چشم‌بندی مهتدی که می‌گوید «این دسته [...] معتقدند [...] اگر بتوانیم پیام را با جملات غلط و اشتباه هم به مخاطب برسانیم، کارمان را درست انجام داده‌ایم». کی این حرف را زده؟ اصلا «غلط و اشتباه» در زبان یعنی چه؟ این سوال ساده‌ای است که مهتدی و هم‌فکرانش به جای حرف گذاشتن در دهان مخالف خیالی باید جواب بدهند. گفتم که زبان چیزی از جنس اخلاق و دین و حقوق نیست که درست و غلط و خطا و صواب داشته باشد. زبان (ابزار ارتباط انسانی) یا در رساندن پیام کارآمد است، یا ناتوان. می‌توان نشان داد بس‌یاری از دغدغه‌های درست‌نویسان و متولیان خودخوانده‌ی امام‌زاده زبان را می‌توان بی توسل به مفهوم عجیب و نچسب درست و غلط و با رجوع به هم‌آن شآن ابزاری زبان نگاه کرد و دید آن‌چه آنان می‌گویند «غلط است» در واقع کارآمد نیست، یا در لحظه کارآمد است، اما در بلند مدت توانایی زبان را کم می‌کند. باقی ملاحظاتشان هم ناشی از سوءتفاهم‌هایی مثل قول به اصالت تاریخی و امثال آن است. می‌گویند فلان چیز درست است چون قدیم این جور می گفته‌اند. راستش هر کدام از این حرف‌های قدیم را ملاک بگیرند، می‌توانی حرفی قدیمی‌تر نشان بدهی که جور دیگرتری است. و اصلا من چه تعهدی دارم به زبان دوره‌ی قاجار یا زندیه یا سامانی یا فارسی میانه یا فارسی باستان؟ چه فایده یا خوبی یا به قول رفقا درستی‌ای دارد که من با زبانی بگویم و بنویسم که فردوسی و بیهقی و خواجه نظام‌الملک و اُشنر دانا و زرتشت بفهمند، اما خودم و تو نفهمیم؟&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما لیست جنایت‌ها و غلط‌نوشتن‌های من و تو مگر تمامی دارد؟ من و تو از آن «دسته از افراد» هستیم که «در مقابل ویرایشِ کارهایشان مقاومت نشان می‌دهند». سابقه‌ی بیش از پانزده‌ساله‌ی من در ویرایش گمان کنم نشان بدهد که این وصله‌ها اگر به دیگران بی‌دفاع هم بچسبد، به من نمی‌چسبد. یادم است در اولین سال‌هایی که می‌ویراستم، مترجم و ویراستار معروفی که دقت‌هایش کشنده و افسانه‌ای است، به دوستی گفته بود فلانی می‌تواند یک موسسه‌ی بزرگ ادیتوریال را بگرداند. آن روز شاید من و دوستم شنیدیم و خندیدیم، اما زمانی رسید که من در عمل چون‌این کاری می‌کردم. در عین حال، من از جنایت‌کاران پرمدعایی که یک قلم سبز دست می‌گیرند که ویراستار اند و نوشته‌های مردم را مثله می‌کنند و هر چه نوشته‌ای را خط می‌زنند و چیز مفتضحی جایش می‌نویسند تا بگویند هستند و بودنشان مهم و مفید و لازم است بد گریزان ام. ویرایش خدمتی است به متن. مغول‌وار متن را از میان بردن و در جنگ مفتضح قدرت شبحی از نویسنده روی کاغذ ساختن و به او مانند دن کیشوت تاختن و برای خود اعتبار خریدن و مزدی گرفتن هر چه باشد ویرایش نیست. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Editing"&gt;این&lt;/a&gt; تعریف دو سه سطری از ویرایش را ببین تا بدانی چه می‌گویم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و به قول سعدی «آن را که خانه نیین است، بازی نه این است». کسی که یقه‌ی مردم را می‌گیرد که چرا غلط می‌نویسند، بد نیست که خودش اندکی به محتوای هم‌آن کتاب غلط ننویسیم که نام برده و به حرف‌های نویسنده‌اش (ابوالحسن نجفی) توجه کند. مدعای من این است که ابوالحسن نجفی در کتابش مساله‌هایی پیش نهاده و قضاوت‌هایی کرده. او در تشخیص مساله‌ها تیزهوش است، اما مبنایی علمی و منسجم برای بررسی و تصمیم گرفتن نشانمان نمی‌دهد. برای فهمیدن این که مساله‌شناسی نجفی بی‌راه نیست، خوب است کتابش را ورق بزنی و ببینی اغلب مساله‌های او تعیین‌کننده اند، یعنی جوابی که به آن مساله بدهی، زبانت را از زبان دیگران که جوابی دیگر می‌دهند سخت متفاوت می‌کند. برای دیدن این که حرف‌هایش مبنای علمی و منسجم ندارند هم کافی است دو ویرایش اول و دوم کتاب را با هم مقایسه کنی و ببینی حکم‌های جازم ویرایش اول در پی چند نقد ساده چه طور عقب نشستند و مودب شدند و نیز ببینی در هر مساله برای جواب خودش دلایلی می‌گوید که در مساله های دیگر از آن‌ها سخنی در میان نیست. به بیان دیگر، کار نجفی روش‌شناسی‌ای – چه علمی چه غیر علمی – ندارد و قضاوت‌هایش دقیقا به شخص او بسته است.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما یکی از مسائلی که نجفی هوش‌مندانه شناخته است و در غلط ننویسیم از آن نوشته است، درازنویسی است. این که به هر دلیلی – مثلا برای این که مخاطبت را بترسانی و وانمود کنی حرف مهمی می‌نویسی – حرفی را که می‌توان در دو کلمه خیلی واضح و صریح گفت، در بیست و پنج کلمه بنویسی. مثلا به جای «این‌ها» بنویسی «این دسته از افراد» یا به جای «نمی‌گذارند کسی نوشته‌شان را ویرایش کند» یا «دوست ندارند کسی نوشته‌شان را ویرایش کند» بنویسی «در مقابل ویرایشِ کارهایشان مقاومت نشان می‌دهند». تصور کن «ویرایش ِ کارها» جایی یا چیزی است و «مقابلـ»ـی دارد و این آدمْ بدها می‌روند آن مقابل و بعد – خدا به دور – یک چیز بی‌ناموسی‌ای به اسم «مقاومت» را «نشان می‌دهند». البته باید جمله کمی بلندتر بود و می‌گفت که این چیز بی‌ناموسی را از کجا درمی‌آورند و به کی نشان می‌دهند. اما نویسنده اهل اخلاق است و از این پرده‌دری‌ها برکنار.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خوش به حال نجفی با این طرف‌دارانش. من اگر جای او بودم سوری، ولیمه‌ای، چیزی به خلایق می‌دادم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و این همه که نوشتم تنها درباره‌ی 155 کلمه‌ی اول متن مهتدی بود. اگر زمانی توانستم و حوصله کردم و کردی، درباره‌ی آن 1276 کلمه‌ی دیگر هم چیزکی یا چیزکانی خواهم نوشت.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-1283264055642035517?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/1283264055642035517/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=1283264055642035517&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/1283264055642035517'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/1283264055642035517'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2008/11/blog-post_25.html' title='کشتن پهلوان‌پنبه'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-30317482826706082</id><published>2008-11-23T23:49:00.004+03:30</published><updated>2008-11-24T00:33:51.333+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نبش خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='غم‌‌گنانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ای خدا ای فلک ای طبیعت'/><title type='text'>مرگ غم‌ناک وسوسه‌ی شیطانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style=";font-family:times new roman;font-size:130%;"  &gt;حمید سمندریان از آن آدم‌هایی است که حق دارد گردنش را بالا بگیرد و ادعایش شود و این جور آدم‌ها البته خیلی کم اند. کارش بیش‌تر تئاتر است. اما فیلمی هم ساخته است که در سال 1369 روی پرده بردندش؛ تمام وسوسه‌های زمین. رضا کیانیان و هما روستا (هم‌سر حمید سمندریان) نقش‌های اصلی را بازی می‌کردند. داستانْ داستان دکتر سنجر (کیانیان) بود که دکتر شده بود و به شهرش برگشته بود طبابت کند. دخترعمویش ماه‌بانو (هما روستا) هم‌آن‌جا طبابت گیاهی می‌کرد و امیدوار بود سنجر کارهایی برای مردم کند که از او ساخته نیست. اما روزگار ناموافق و وسوسه‌های شیطانی راننده‌ی سنجر نگذاشت و راه‌ها از هم جدا شد و شد آن‌چه نباید می‌شد. در سال 69 من نه اسم سمندریان را شنفته بودم نه رضا کیانیان نه هما روستا. فیلم خیلی عجیب و تاثیرگذار بود.&lt;br /&gt;یک صحنه را خیلی روشن یادم است. سنجر تکانی خورده بود و انگار فهمیده بود که ریگی به کفش راننده است که دارد وسوسه‌اش می‌کند و راهش می‌برد و انسانیتش را می‌گیرد. سنجر و راننده ایستاده بودند توی حیاط کنار عمارت و راننده داشت - هم‌این‌طور که به دیوار تکیه داده بود - یک بشقاب پلو و خورش را تند تند می‌خورد و سنجر نگاهش می‌کرد. ناگهان سنجر آشفته و عصبی از راننده پرسید «کی هستی تو؟» و من منتظر بودم که راننده لو برود یا دست‌پاچه شود. اما فقط قاشق را از دهانش درآورد و توی بشقاب گذاشت و خیلی ناامید به سنجر نگاه کرد و گفت «من؟ یه بی‌پدرمادر بدبخت که به تو پناه آورده.»&lt;br /&gt;و آن‌قدر طبیعی و مستاصل این را گفت که سنجر پشیمان شد و خجالت کشید و هر تصور شیطان‌انگارانه‌ای را از خودش دور کرد. حالا آن شیطان توانا - احمد آقالو - در خانه‌اش مرده. سرطان داشته و کاری نمی‌توانسته‌اند برایش بکنند و سخت بوده و بالاخره تمام کرده. و من آن‌قدر از درگذشت این شیطان غم‌گین ام که حد ندارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-30317482826706082?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/30317482826706082/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=30317482826706082&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/30317482826706082'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/30317482826706082'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2008/11/blog-post_23.html' title='مرگ غم‌ناک وسوسه‌ی شیطانی'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7781694532831763168.post-104162404971148691</id><published>2008-11-20T19:02:00.005+03:30</published><updated>2008-11-20T19:09:52.165+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هذیان‌هاى فوکویى (کمى جدى‌تر از نوش‌خوار)'/><title type='text'>بندی بند خیال</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زندگیمان را بر تمثیل بنا می‌کنیم. بر اساس تمثیل‌ها تصمیم می‌گیریم و حتا قضاوت اخلاقی می‌کنیم. می‌دانم که نمی‌توان تمثیل را یک‌سره زدود؛ زبان جز تمثیل نیست. اما این‌گونه در چنبره‌اش افتادن هم عجیب است. عمر را آسان نمی‌یابیم که آسان خرج تعهد به تمثیل کنیم.&lt;br /&gt;هزار بار نشنیده‌ای که «اگر چیزی لک شد، می‌توان لکه را پاک کرد، اما دیگر مثل اولش نمی‌شود»؟ لکه‌ای روی رومیزی افتاده است. با دستمال تری رویش می‌کشم. لکه کاملا پاک می‌شود. تری دست‌مال رومیزی را درخشان‌تر از اولش کرده است. حتا تمثیل‌هامان هم دیگر خیالی اند؛ دور از                                                  واقعیت.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7781694532831763168-104162404971148691?l=qbpd.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://qbpd.blogspot.com/feeds/104162404971148691/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7781694532831763168&amp;postID=104162404971148691&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/104162404971148691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7781694532831763168/posts/default/104162404971148691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://qbpd.blogspot.com/2008/11/blog-post_20.html' title='بندی بند خیال'/><author><name>کورش علیانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16976303922908409160</uri><email>kurosh.alyani@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18427913839797271276'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry></feed>