<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607</id><updated>2009-11-10T12:54:59.675+03:30</updated><title type='text'>گراش و خودم</title><subtitle type='html'>نوشتاري از دغدغه‌ها و بي‌خيالي‌هايم  درباره‌ي شهرم و خودم</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>47</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-7271480775183679309</id><published>2008-08-09T00:50:00.002+04:30</published><updated>2008-08-09T01:18:26.970+04:30</updated><title type='text'>به اینجاها بروید</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;چند وقتی اینجا میهمان بودم و حالا در اینجاها می‌نویسم. باز هم به من سر بزنید.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://gersh.worpress.com"&gt;روزنامه‌نگار شهر خاکستری:&lt;/a&gt; خودنوشت‌های و کتاب‌هایی که می‌خوانم و فیلم‌هایی که می‌بینم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mydark.worpress.com"&gt;از روزگار شاعری:&lt;/a&gt; شعرهایی از روزهایی که شاعرتر بودم&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sohbatenow.com"&gt;سایت صحبت‌نو: &lt;/a&gt;ماهنامه‌ای محلی که در آن می‌نویسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این ایمیلم برای دوستان&lt;br /&gt;gerash[at]gmail[.]com&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-7271480775183679309?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/7271480775183679309/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=7271480775183679309' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/7271480775183679309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/7271480775183679309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='به اینجاها بروید'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-9154144006426043687</id><published>2007-09-01T11:41:00.000+03:30</published><updated>2007-09-01T11:50:27.465+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='متلک'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خواجه پور'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بهترین پست'/><title type='text'>بهترین پست این وبلاگ</title><content type='html'>یک بازی راه انداخته‌اند که  هر کسی بهترین پست وبلاگ‌اش را انتخاب کند. البته کسی ما را دعوت نکرده ولی خوب گفتیم همه دروبلاگ &lt;a href="http://bestblogpost.blogspot.com/"&gt;بهترین پست&lt;/a&gt; بهترین پست‌شان را زده‌اند. من هم پریدم وسط. سلام علیکما&lt;br /&gt;این هم بهترین پست من درباره &lt;a href="http://gerash.blogspot.com/2004/08/blog-post.html"&gt;متلک&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-9154144006426043687?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/9154144006426043687/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=9154144006426043687' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/9154144006426043687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/9154144006426043687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='بهترین پست این وبلاگ'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-4552187500062232891</id><published>2007-07-20T23:24:00.000+03:30</published><updated>2007-07-20T23:35:13.236+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیر'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نفت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گراش'/><title type='text'>خیرین به مثابه نفت</title><content type='html'>&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;این مقاله برای شماره هشتم صحبت نو ویژه گراش نوشته شده، بخشی از اندیشه‌های من درباره کارکردهای اقتصادی- اجتماعی کار خیر در شهرم گراش است. با توجه به زبان مقاله فکر نمی‌کنم بازخورد خاصی در جامعه داشته باشد. ولی در آینده با پرداخت بیشتر آن را منسجم خواهم کرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پیشرفت، یکی از آرمان‌های جوامع بشری از آغاز زندگی اجتماعی بشر بوده است که با ورود به دوره مدرنیسیم به یک گفتمان غالب تبدیل شده است. در واقع جوامع کنونی پیشرفت را به عنوان هدف مداوم دنبال می‌کنند. در آغاز بگویم به شخصه پیشرفت را یک گفتمان قابل نقد مدرن می‌دانم ولی در اینجا پیشرفت را به عنوان آرمانی اجتماعی می‌پذیریم.&lt;br /&gt;پیشرفت از سوی گروه‌های اجتماعی مختلف تعاریف گوناگون و متفاوتی دارد. گاه حتی تقسیم‌بندی‌هایی مانند پیشرفت‌های مادی و معنوی در تقابل با یکدیگر نیز قرار می‌گیرند. اما این پذیرفته شده است که در رسیدن به پیشرفت مجموعه‌ای از عوامل اقتصادی، اجتماعی، دینی و شخصیتی دخیل هستند. پیشرفت در تعریف ما ارتقا سطح زندگی انسانی از طریق گسترش امکانات زیستی است که در برگیرنده آرامش اقتصادی و روانی جامعه باشد. اما در اینجا می‌خواهیم این را محدود کنیم و تنها به پیشرفت اقتصادی بپردازیم و از عوامل مختلف اقتصادی، سرمایه مادی را مدنظر قرار دهیم.&lt;br /&gt;بررسی نقش نفت در اقتصاد ایران&lt;br /&gt;نفت در اقتصاد ایران کارکرد دوگانه‌ای را ایفا می‌کند. از یک سو نفت با ارزش افزوده فراوان خود توانسته است منبع اصلی برای تمامی حرکت‌های اقتصادی و حتی اجتماعی جامعه ایران باشد. از سوی دیگر وابستگی به نفت، اقتصاد ایران را دچار عدم توازن کرده است یعنی بخش‌های دیگر اقتصادی به دلیل تولید ارزش افزوده ناچیز توان رقابت با قدرت نفت ندارند. در کنار این نفت همانند دیگر بخش‌های اقتصادی با بازده زیاد، مشکلاتی را از نظر تزریق این درآمد به بدنه اقتصاد به وجود می‌آورد.&lt;br /&gt;دغدغه همیشگی دولت‌مردان ایرانی این بوده است که نفت را چگونه از عاملی مخرب برای اقتصاد به عامل موثری برای پیشرفت تبدیل کنند و در واقع برنامه‌های اقتصادی ایران چیزی جز کنترل نفت نیست. به همین دلیل با کوچکترین نسیم‌ها در بازار نفت، اقتصاد و برنامه‌ریزی ایرانی دچار توفان می‌شود. نقطه مشترک تمامی برنامه‌های سال‌های دهه چهل تا هشتاد این بوده است که درآمد نفت باید درست مصرف شود و هر دولتمردی با الگوی اقتصادی مطلوب خود برنامه‌هایی را اجرا کرده است که بررسی این برنامه‌ها در توان و تخصص ما نیست.&lt;br /&gt;تطبیق الگوی نفت&lt;br /&gt;هنگامی که به دنبال الگویی برای بررسی اقتصاد گراش بودم نقش سرمایه‌های افزوده که حاصل تولید درونی اقتصادی نیست توجه من را جلب کرد. در اقتصاد ایران ارزش افزوده نفت بسیار بیشتر از عمل اقتصادی انجام شده روی آن است در واقع نفت وابستگی چندانی به تولید اقتصادی ندارد و همین سهل الوصول بودن درآمد آن باعث می‌شود دولت به جای تلاش در جهت تقویت درآمدهای اقتصادی دیگر، اتکای خود را به این بخش پرسود قرار دهد. در اقتصاد گراش نیز بخشی عمده‌ای از چرخه اقتصادی درون‌زا و حاصل تولید اقتصادی نیست. در واقع درآمدهای وارد شده از کشورهای حوزه خلیج فارس تنها به خاطر اختلاف ارزش ارزی، در ایران دارای ارزش افزوده اقتصادی می‌گردد. یعنی این گونه درآمدها بدون این که حاصل چرخه اقتصادی شهر گراش و یا حتی ایران باشد به اقتصاد شهر تزریق می‌شود. این درآمدها همانند نفت دارای کارکردی دوگانه می‌شود که در صورت عدم مدیریت صحیح ناهنجارهای اقتصادی را در پی خواهد داشت که برخی نشانه‌های این نابهنجاری به وضوح در وضعیت اجتماعی و اقتصادی شهر قابل مشاهده است.&lt;br /&gt;اگر این تطبیق «خیرین به مثابه نفت» را به شکل نسبی بپذیریم به ما در روبه‌رو شدن با این سرمایه‌ها و صاحبان آن‌ها کمک می‌کند.&lt;br /&gt;تفاوت کار خیر و سرمایه‌گذاری اقتصادی&lt;br /&gt;تا حالا این سوال برای شما پیش آمده است که چرا دارندگان سرمایه‌های اقتصادی در خود گراش کمتر به فعالیت اقتصادی می‌پردازند و ترجیح می‌دهند به عنوان کار خیر فعالیت کنند؟ چرا کسانی مانند «شیخ احمد انصاری» یا «رهبر محبی» به شکل مستقیم هیچ‌گونه فعالیتی اقتصادی درآمدی در گراش ندارند؟ آیا بیمارستان گراش نمی‌توانست یک بیمارستان خصوصی باشد؟ اولین و مهمترین دلیل، دلایل معنوی و دینی است و نیت‌های خدایی خیرین را نباید فراموش کرد. ولی با این وجود برخی ضعف‌های ساختاری باعث می‌شود صاحب سرمایه ترجیح بدهند «خیّر» باشند تا سرمایه‌دار&lt;br /&gt;الف: مشکلات ملی در جذب سرمایه: این واقعیت غیرقابل انکار است که نظام اقتصادی ایران در جذب سرمایه‌ها ضعف‌های ساختاری شدیدی دارد. در یک نگاه ساده و مقایسه دو منطقه آزاد جبل علی در دبی و کیش در ایران این تفاوت‌ها آشکار می‌شود این ضعف‌ها چیزی نیست که سریع رفع شود و کار چندانی نیز از دست ما برآید. اما باید حق داد که صاحبان سرمایه به جای سرمایه‌گذاری ترجیح دهند که درآمد خود را تنها هزینه نمایند.&lt;br /&gt;ب: مشکلات پولدار بودن: باید پذیرفت که بیشتر ما همچنان با پولدارها مشکل داریم. هنوز ما لغات «سرمایه‌دار» را با بغض و کینه بیان می‌کنیم و علیه آن شعار می‌دهیم. در خودآگاه و ناخودآگاه ما پولدارها حق فقرا را خورده‌اند که پولدار شده‌اندو عدالت حکم می‌کند که به هرشکلی حق خود را از پولدارها بگیریم. ولی در اقتصاد امروز «سرمایه‌دار» بودن بیشتر حاصل انباشت و رشد سرمایه است نه خوردن حق دیگران، تا وقتی که هنوز ما پولدارها را به عنوان موثرین عوامل درآمدزایی و رشد اقتصاد نپذیریم و عمیقاً به آن‌ها احترام نگذاریم، همه از عنوان «سرمایه‌دار» گریزان هستند. در این موقع صاحبان سرمایه ترجیح می‌دهند به جای «پولدار»، «خیر» باشند.&lt;br /&gt;پ: خیرها به درآمد فکر نمی‌کنند: در نگاه اول این خیلی خوب و آرمانی است. اما بند قبل را با دقت بخوانید. این حرف ضد اقتصادی است. در واقع عمل اقتصادی که باعث ایجاد درآمد و اشتغال نشود توازن اقتصادی را به هم می‌ریزد. عدم امکان ورود درآمدها به شکل سرمایه به گراش و سوق داده شدن آن به سمت «کار خیر» باعث می‌شود که جابجایی درآمدها در یک چرخه غیراقتصادی اتفاق بیافتد. این حجم مبادلات غیراقتصادی باعث می‌شود افراد با توانایی مالی متوسط که باید در همین شهر به کار اقتصادی بپردازند، امکان فعالیت کمتری داشته باشند.&lt;br /&gt;ت: سرمایه بدون حق اجتماعی: در حرکت‌هایی که برای جهت‌دهی خیرین در گراش صورت گرفته است یک نکته کلید مغفول مانده است. این که در نظام اقتصادی سالم، سرمایه همراه با حق افزایش و سرمایه‌گذاری است. به زبان ساده‌تر هنگامی که از کسانی می‌خواهیم که سرمایه‌های خود را در اختیار ما قرار دهند تا در راه صلاح شهر مصرف کنیم به شکل غیر مستقیم این مفهوم را در خود دارد که ما بهتر می‌دانیم چگونه این سرمایه‌ها را مصرف کنیم. و در واقع ما تنها مصرف‌کننده سرمایه هستیم. به همین دلیل است که کسانی مانند «شیخ احمد انصاری» ترجیح می‌دهند در قالب افرادی معتمد خود و یا به شکل مستقیم به هزینه کردن سرمایه‌ها بپردازند.&lt;br /&gt;در نمونه «موسسه توسعه و همیاری» به عنوان یک تلاش دلسوزانه، سرمایه‌گذاران هیچ نقشی در جهت‌دهی به سرمایه‌ها ندارند. هیات مدیره این موسسه را افرادی تشکیل می‌دهند که با وجود صلاحیت اخلاقی و فرهنگی دارای دیدی سرمایه‌ای نیستند پس به شکل طبیعی موسسه توسعه و همیاری به جای بنگاهی اقتصادی، موسسه‌ای عام‌المنفعه و هزینه‌ای است. به دلیل غیر اقتصادی بودن شاید اهداف همیاری در موسسه محقق شود ولی امیدی چندانی برای رسیدن به اهداف توسعه‌ای وجود ندارد.&lt;br /&gt;نمونه‌های جدیدی از تلاش در جهت ساماندهی فعالیت‌های اقتصادی نیز در شهر وجود دارد یا در مرحله برنامه‌ریزی است. «صندوق نور»، «موسسه خیریه امام علی(ع)»، «خیرین سلامت»، «مجمع خیرین مدرسه‌ساز»، «مجمع خیرین گراش» از این نمونه‌هاست که در نگاه اول موازی بودن برخی از این فعالیت‌ها مشخص است. در الگوی خیرین به مثابه نفت در واقع این موسسه همانند تنه‌های اجرایی دولت در ایران به منبع اقتصادی خود متکی هستند بدون این که خود به تولید اقتصادی بپردازند. در واقع بیشتر این موسسات تلاش دارند با جهت دهی «سرمایه‌ها» به سمت خود آن‌ها را مدیریت و سهم بیشتری از این «ارزش اقتصادی» را کسب کنند.&lt;br /&gt; آسیب‌شناسی هر کدام از این مراکز جای بحث اقتصادی و اجتماعی خاصی دارد. برخی از نمونه‌ها مانند «هیات امنای مسجد صاحب‌الزمان (عج)» به دلیل حضور صاحبان سرمایه در بخش مدیریتی عملکرد مطلوب‌تری دارند. در تشکل‌های مدنی عنصر «خودانگیختگی» در تاثیر عملکرد بسیار موثر است. همان گونه که تشکل دانشجوی شکل گرفته توسط خود دانشجویان بسیار موفق‌تر از تشکلی است که با بخش‌نامه وزراتی تشکیل شود، اگر قرار است خیرین نیز دارای مجمعی باشند خود آن‌ها باید آن را تشکیل دهند و مدیریت کنند. موفقیت‌های اقتصادی صاحبان سرمایه نشان داده است برخلاف تصور ما آن‌ها دارای بالاترین توان مدیریت سرمایه هستند.&lt;br /&gt;جمع‌بندی&lt;br /&gt;نویسنده تلاش دارد نشان دهد که موهبت اقتصادی شهر گراش امکان ترزیق سرمایه‌های وارد شده از خارج از کشور به داخل شهر است اما این سرمایه‌ها اگر در بخش‌ها اقتصادی فعال نشود و تنها به عنوان منبعی به انتها آن را مصرف کنیم در کنار افزایش وابستگی اقتصاد شهر و کشور به خارج از کشور که زیان‌های اقتصادی و اجتماعی زیادی دارد، امکان رشد بخش‌های اقتصادی در شهر را نیز کاهش می‌دهد. برای این که بهتر است امکان مدیریت سرمایه و سرمایه‌گذاری در اختیار «صاحبان سرمایه» قرار گیرد.&lt;br /&gt;این رشته سر دراز دارد. مجالی باشد در آینده از نگاه اجتماعی نیز به موضوع سرمایه خواهم پرداخت.&lt;br /&gt;محمد خواجه‌پور&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-4552187500062232891?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/4552187500062232891/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=4552187500062232891' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/4552187500062232891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/4552187500062232891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='خیرین به مثابه نفت'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-610862517704183630</id><published>2007-03-14T02:28:00.000+03:30</published><updated>2007-03-14T02:33:55.515+03:30</updated><title type='text'>مثل بقیه</title><content type='html'>جوان تر که بودم می‌خواستم فرق داشته باشم. بزرگ شده‌ام و یا گرفته‌ام به مثل دیگران بودن عادت کنم. هیچ وقت تعصبی شدید  روی ایران مثل خیلی چیزهای دیگر ولی خوب می‌شود به آنچه دیگران می‌خواهند احترام گذاشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://300themovie.info"&gt;300 the movie &lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-610862517704183630?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://300themovie.info/' title='مثل بقیه'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/610862517704183630/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=610862517704183630' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/610862517704183630'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/610862517704183630'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='مثل بقیه'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-8387997538650252651</id><published>2007-02-23T15:16:00.000+03:30</published><updated>2007-02-23T15:35:51.992+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گراش'/><title type='text'>آدم ربایی و امنیت ربایی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;برخی جرایم هستند که اهمیت آن‌ها نه به دلیل شدت و خسارات مادی آن‌ها بلکه به دلیل احساس ناامنی به وجود آمده است. قتل، آدم‌ربایی، سرقت به عنف و سرقت بانک از جمله این جرایم هستند. در این جرایم مجرم گذشته از آسیب‌رسانی به فرد خاص به جامعه آسیب می‌رساند.&lt;br /&gt;از ابتدا آدم‌ربایی اخیر گمانه‌زنی‌های گوناگونی درباره دلیل آن و متهم‌های احتمالی مطرح بود. اما اکنون که به پایان ماجرا رسیده‌ایم برداشت عمومی از مساله امنیت دچار تغییر شده است. از کودکی همه ما را از غریبه‌ها و غیربومی‌ها ترسانده‌اند و این گمان عمومی وجود دارد که بیشتر جرایم در گراش توسط افراد غیر بومی انجام می‌شود. هر چند آمار رسمی در این زمینه منتشر نشده است. اما قضایای اخیر کمی این باور را خدشه‌دار کرد.&lt;br /&gt;هر چند میانگین سالانه یک آدم‌ربایی شاید از نظر آماری قابل توجه نباشد ولی می‌تواند امکان وقع آن را در ذهن جامعه افزایش دهد و در نتیجه ایجاد ناامنی کند. به نظر می‌رسد نتیجه آدم‌ربایی پیشین، یکی از مواردی بود که در افرادی جرات اقدام به این عمل خطرناک را ایجاد کرد. در واقع جرایم و نحوه برخورد با آن‌ها می‌تواند میزان وقوع آن جرایم را در آینده تعیین کند. به خاطر همین چگونگی پایان این آدم‌ربایی اخیر، گذشته از مسائل شخصی آن، می‌تواند آینده احساس امنیت را در شهری به نام گراش معین کند.&lt;br /&gt;آسیب‌هایی روحی وارد شده به یک خانواده در کنار آسیب‌های وارد شده به اعتبار یک شهر قرار می‌گیرد و مساله‌ای که وقتی به آن نگاه می‌کنیم بیش از یک بازی مسخره به نظر نمی‌رسد به یک معضل اجتماعی تبدیل می‌شود. معضلی که از عدم دوراندیشی نشات گرفته است. &lt;br /&gt;پیگیری شفاهی مردم از روند قضایا و حتی انتقال خبرهای آن از طریق پیام‌کوتاه موبایل نشان داد اهمیت موضوع برای عامه تنها محدود به این که کودکی از یک خانواده متمول ربوده شده است نبود. بلکه آن‌ها می‌خواستند بدانند آیا ممکن است روزی این مساله تهدیدی برای خانواده آنان نیز باشد؟‌ شوک حاصل از شناسایی آدم‌ربایان در ابتدا غیر قابل باور بود، اما نباید از انگیزه‌های فردی در وقوع جرایم غافل شد. انگیزه‌هایی که افراد نادان را به راهی می‌کشاند که نه تنها زندگی خود را نابود می‌کنند بلکه امنیت یک شهر و رابطه صمیمی مردم آن را نیز را خدشه‌دار می‌کنند.&lt;br /&gt;شهر ما باید دوست‌داشتنی بماند. ظهرهای تابستان بشود تن را به خنکای برکه‌ها سپرد. شهری که بشود نیمه شب در خیابان‌های خلوت راه رفت. زنان چشم به راه مردان آن سوی آب، از تاریکی شب نترسند. شهری که کودکان‌اش بی‌هراس «لولو خوره» و «اشکم پر کو» در کوچه‌های آن بازی کنند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;پانوشت: منتشر شده در شماره سوم نشریه صحبت نو ویژه گراش&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-8387997538650252651?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/8387997538650252651/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=8387997538650252651' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/8387997538650252651'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/8387997538650252651'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='آدم ربایی و امنیت ربایی'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-116657262506686937</id><published>2006-12-20T03:05:00.000+03:30</published><updated>2007-02-23T15:50:10.840+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فیلم'/><title type='text'>Match Point</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.matchpoint.dreamworks.com/loadins/noflash.gif"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand" alt="" src="http://www.matchpoint.dreamworks.com/loadins/noflash.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; امتیاز نهایی (MATCH POINT)&lt;br /&gt;کارگردان : وودی آلن (Woody ALLEN)&lt;br /&gt;بازیگران :&lt;br /&gt;اسکارلت جوهانسن (Scarlett JOHANSSON)&lt;br /&gt;جاناتان رایس میرز (Jonathan RHYS MEYERS)&lt;br /&gt;امیلی مور تیمور (Emily MORTIMER)&lt;br /&gt;متیو گود(Matthew GOODE)&lt;br /&gt;محصول 2005&lt;br /&gt;اگر شما از طرفداران وودي آلن و جملات قصار ناب‌اش باشد و بهترين فيلم‌هاي او مثل هاني‌هال را ديده باشيد. با ديدن فيلم match Point تعجب خواهيد كرد كه چگونه سرخوشي آن فيلم‌ها به اين درام و تعلیق رسيده است.&lt;br /&gt;در فيلم‌هاي پيشين حضور مولف در متن فيلم بودن فيلم را بازنمود مي‌كرد. ولي در اينجا مولف به بيرون رفته است و ما به درامي كلاسيك روبه‌رو هستيم. هر چند بازي‌هاي وودي ‌الني در فصل حضور روح‌ها دوباره سرك مي‌كشد. امتياز نهايي اثبات مي‌كند هنرمندان امروز (شاید بتوان گفت پست مدرن) نه از سر ناتواني فرم‌هاي كلاسيك را در هم مي‌شكنند. بلكه اين شكستن فرم براي رسين به ساخت‌هاي «ديگر» است.&lt;br /&gt;در Match Point آلن همچنان با عشق و سکس و زندگی در چالش است ولی موتیف اصلی روایت را «شانس» تشکیل می‌دهد. شانسی که فیلم هندی نیست و برای پوشاندن چاله چوله‌های درام به شکل اتفاق وارد نمی‌شود. «شانس» در فیلم یک وضعیت انسانی است. چیزی که خیلی از ما کم و بیش به آن اعتقاد داریم ولی اعتقاد به آن را انکار می‌کنیم.&lt;br /&gt;در امتیاز نهایی، وودی آلن هنوز فیلم خودش را ساخته است با دنیاهای زنان و مردان و چیزهایی که دیگران از اندیشیدن درباره آن هراس دارند و وودی‌آلن به تصویر می‌کشد.&lt;br /&gt;دیالوگ آغازین: «مردی که گفت من ترجیح می‌دهم خوش‌شانس باشم تا خوب، عمق زندگی را دیده بود»&lt;br /&gt;در اینجا بیشتر می‌توانید درباره فیلم بخوانید:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.voanews.com/persian/archive/2006-01/2006-01-27-voa26.cfm"&gt;مرز شانس و سرنوشت در امتياز نهائی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://72.14.203.104/search?q=cache:0fjZKBxvio0J:www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/12/051226_nh-woody-allen-london.shtml+%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87+%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85+Match+Point&amp;hl=fa&amp;amp;gl=us&amp;ct=clnk&amp;amp;cd=12"&gt;بی‌بی‌سی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://farazcinema.blogfa.com/post-33.aspx"&gt;گفتگو با اسكارلت جوهانسون و اميلي مورتي مرروياي بازي در فيلم وودي آلن&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.dreamworks.com/matchpoint/"&gt;سایت رسمی فیلم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;شما هم چیزی پیدا کردید در کامنت ها بگذارید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-116657262506686937?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/116657262506686937/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=116657262506686937' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116657262506686937'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116657262506686937'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/12/match-point.html' title='Match Point'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-116426684213666180</id><published>2006-11-23T10:54:00.000+03:30</published><updated>2007-02-23T15:55:28.251+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خودنوشت'/><title type='text'>برمی‌گردم</title><content type='html'>هوای خیلی سرده، برمی‌گردم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-116426684213666180?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/116426684213666180/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=116426684213666180' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116426684213666180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116426684213666180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='برمی‌گردم'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-116216089187638219</id><published>2006-10-30T01:58:00.000+03:30</published><updated>2007-02-23T15:59:46.616+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کتاب'/><title type='text'>کتاب: ایزابل</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;color:#990000;"&gt;یکی از خیل کلاسیک‌ها&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;ایزابل/ آندره ژید/ عبدالحسین شریفیان/ اساطیر/ چاپ اول بهار 81/ 850 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;تصویری که من از آندره ژید ساخته بود مدرن‌تر از این داستان بود. در نوجوانانی داستانی از ژید را خواندم و آن زمان به قر کافی خواندنی بود که تاثیر مثبت روی من بگذارد. ولی «ایزابل» آن چیزی نبود که من توقع داشت. می‌شد تحلیل کرد که هجوم ارزش‌های تازه و شاید ناپسند را به طبیعت و زیبایی از آن استعاره گرفت ولی خوب در روایت مات با یک داستان منظم روبه‌رو هستیم. مردی عاشق یک تصویر می‌شود. ملغمه کنجکاوی و عشق داستان را به پیش می‌رود و با روبه‌روی شدن با واقعیت گره‌ها باز می‌شود، تصویر می‌شکند و داستان پایان می‌پذیرد و برای یک خواننده داستان همین هم به قدری می‌تواند جذاب باشد ولی من چیزی فراتر از این می‌خواستم یک درگیری در ذهن و دنیا یک ویرانی واقعی افتادن یک درخت این ویرانی را نمی‌آفریند حتی از بین رفتن زیبایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;خواننده امروز -اگر بخواهم خودم را مشمول آن قرار دهم و از طرف آن‌ها سخن بگویم- دیگر این رویای آرام جنگل‌ها قدم زدن و تحقیقات علمی، زنی زیبا در دور را فراموش کرده است چیزی غرب می‌گوید زندگی بورژایی نمی‌گویم این زندگی جدید چیزی بهتری به ما داده است فقط می‌گویم فرق کرده است. سرعت حرکت ما، درک ما از هنر و زیبایی به خاطر همین دیگر شاید خوانندن چنین اثر آن لذت نسل‌های پیش را به ما ندهد. این داستان چندان کلاسیک نیست. ولی خوب «کلاسیک‌ها را باید خواند» چرایی‌اش را از «ایتالو کاوینو» بپرسید. حداقل مزیت‌اش این است که می‌فهمم زندگی حالای ما آنقدر هم که فکر می‌کنیم چرند نیست یا شاید هم است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-116216089187638219?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/116216089187638219/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=116216089187638219' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116216089187638219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116216089187638219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/10/blog-post_30.html' title='کتاب: ایزابل'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-116198874195273502</id><published>2006-10-28T02:09:00.000+03:30</published><updated>2006-10-28T02:09:02.003+03:30</updated><title type='text'>آمیلی، رویا و زندگی</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;آمیلی قصه است با تمامی زیبایی‌های آن. روایت رویا و شکل گرفتن آن و همین آن را زیبا می‌کند.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;رویا و واقعیت در آمیلی در برابر هم نیست در کنار هم است همدیگر را کامل می‌کند و به زندگی رنگ می‌دهد. فیلم مثل بندبازی بر روی این طناب حرکت می‌کند و ما را به بازی می‌خواند. دختری که سعی می‌کند به رویاها شکل می‌دهد. مثل فرشته‌‌ای که می‌خواهد تقدیر را بنویسد.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;شاید تفاوت سینمای امروز فرانسه (اروپا) و آمریکا را می‌توان در این فیلم مشاهده کرد. فانتزی زنده و واقعی آمیلی را می‌توان درک کرد و نزدیکی به شائبه آن به ادبیات را. &lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;می‌شود کامل‌تر گفت اما این باشد برای نگه داشتن لذت فیلم دیدن.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-116198874195273502?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/116198874195273502/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=116198874195273502' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116198874195273502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116198874195273502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/10/blog-post_28.html' title='آمیلی، رویا و زندگی'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-116089848546986055</id><published>2006-10-15T11:15:00.000+03:30</published><updated>2006-10-15T11:18:05.480+03:30</updated><title type='text'>کتاب: اگر بیل استریت زبان داشت</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;بخش سیاه آمریکا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگر بیل استریت زبان داشت/ جیمز بالدوین/ ابراهیم یونسی/ معین/چاپ اول 83/207صفحه/ 2000 تومان&lt;br /&gt;جمیز بالدوین، سیاهپوست است و این بر دید او نسبت به پیرامون‌اش اثر عمیقی دارد. «اگر بیل استریت زبان داشت» روایت دنیای سیاهان است در عمق، البته فراموش نمی‌شود که سیاهان نیز دارای تنوعی هستند که دنیای آنان را شکل می‌دهد. به خاطر همین با فضاهایی کاملاً عاشقانه تا فضاهای تیره اجتماعی در رمان حضور دارد و حرکت می‌کند.&lt;br /&gt;نباید از نظر دور داشت که رمان در دهه هفتاد نوشته شده است و هر چند بیانیه‌ای برای مبارزات برابری نژادی در جامعه آمریکا آن سال‌ها نیست. ولی به خوبی در متن روایت این گفتمان روزگار خود را بازتاب می‌دهد. آدم‌های رمان هرچند در جریان‌های سیاسی نیستند ولی این از واقعی بودن آن‌ها نشات می‌گیرد. آدم‌های قابل لمس و در دسترس که نمونه‌های آن را فارغ از رنگ در هر جامعه‌ای هم می‌توان یافت. با این وجود به قدر کافی آمریکایی هستند.&lt;br /&gt;با وجود تمام انتقاداتی که بر جامعه آمریکا در کتاب وارد است ولی کتاب بر اساس ایده‌ها و ایده‌‌آل‌های آمریکایی «عشق نجات می‌دهد» بنا شده است. این تفکر آمریکایی دیگر فارغ از سیاه و سفید است و می‌توان آن را در بسیاری از آثار هنری تولیدی آمریکا ردیابی کرد. چیزی که می‌تواند فونی را از زندان نجات دهد بازگشت به عناصر اجتماعی اولیه است. «خانواده» که هم در شکل فرزندی متولد خواهد شد و هم در خانواده نوعی «تیش» تبلور دارد می‌تواند باعث نجات شود.&lt;br /&gt;اما برای یک نویسنده خوانندن «بیل استریت» از نظر شکل روایت آموزنده است. اول این که زمان در کتاب منطبق با زمان واقعی نیست نیمه اول کتاب در یک روز روایت می‌شود و کتاب پر از «بازگشت به گذشته» است. تا بتواند ریتم زمانی کار را حفظ کند و قصه را به پیش برد. از سوی دیگر زاویه دید انتخاب شده اول شخص است و با توجه به محدودیت‌های اول شخص نویسنده از تکنیک خاص روایت ذهنی استفاده کرده است یعنی در برخی قسمت‌ها ما به همراه روای اول شخص حدس می‌زنیم چه اتفاقی دارد می‌افتد. مثلاً در بخش زندان که «تیش» حضور ندارد ما همراه با او اتفاقات را حدس می‌زنیم هر چند این حدس زدن دارای عدم تعین پست‌مدرنی نیست و ما تنها با یک حدس قطعی روبه‌رو هستیم که ویژگی یک داستان «واقع‌گرا» است.&lt;br /&gt;جنبه‌های دیگری از قوت «بالدوین» آنجاست که در صحنه‌های زد و خورد همچنان به تشریح جزییات اشیا می‌پردازند ولی این تشریح جزییات ا زضرباهنگ صحنه نمی‌کند. یعنی صحنه‌های برخورد که در سه صحنه پرداخت شده است پیش از آن که خشونت را منتقل کند در نوعی خلسه روایت می‌شود. مثل نمایش صحنه‌ها به شکل اسلوموشن از این تکنیک در سینمای امروز نیز زیاد استفاده می‌شود که خشونت همراه با نوعی خلسه و تعالی است. ولی برای داستانی که سی سال قبل نوشته شده است این فرم بیان برخورد‌ها غریب و خواندنی است. البته زاویه دید زن روای نیز در رسیدن به این نگاه در هنگام برخوردها بی تاثیر نیست.&lt;br /&gt;هر چند «جیمز بالدوین» برای ما نویسنده نامداری نیست. ولی خواندن این کتاب می‌تواند دیدن آدم‌های معمولی را ما ساده‌تر کند. البته نباید از این گذشت که «ابراهیم یونسی» هم مترجم قابل اعتمادی است.&lt;br /&gt;21 رمضان/بیست و سوم مهرماه 1385&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-116089848546986055?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/116089848546986055/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=116089848546986055' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116089848546986055'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/116089848546986055'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='کتاب: اگر بیل استریت زبان داشت'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-115619782027588432</id><published>2006-08-22T01:27:00.000+03:30</published><updated>2006-09-01T23:43:40.526+03:30</updated><title type='text'>گیس کشی کتابی</title><content type='html'>هر سال که نمایشگاه کتاب می‌رسد شال و کلاه می‌کنیم و می‌کوبیم تا تهران، سال به سال آن هیجان کمتر می‌شود. سال 83 که رفتیم نمایشگاه بعضی‌ها گفتند حالا که دارید می‌روید برای ما هم کتاب بیاورید. گفتی چه کتابی؟ گفتند هرچه خودتان خواستید گفتیم باشد. آخر ما مرض کتاب خری داریم. کتاب که خریده شد کرم‌مان ریخته می‌شود. ما هم در نمایشگاه هر چی دیدیم به درد می‌خورد و خودمان دل‌مان خواست خریدیم بعد هم آمدیم آن‌ها را تقسیم کردیم.&lt;br /&gt;اما یک اتفاق غیر مترقبه مثل ازدواج همه چیز را به هم می‌ریزد. حالا بین دو تا از از این دوستان محترمه گیس و گیس‌کشی شده است که کتاب‌های من را تو بلند کرده‌ای (البته نه با این شدت و پیاز داغ) من هم از برای تنویر افکار عمومی و رسیدن به پول بی‌زیان خودمان که این وسط علاف مانده این سیاهه منتشر می‌کنم&lt;br /&gt;از خوانندگان این سیاهه برای آرامش روح جوانان کتاب‌خر طلب دعا و مغفرت می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم زهرا متین/ نمایشگاه کتاب اردیبهشت 83&lt;br /&gt;نقاشی کودکان(تحلیل روانشناختی)/ لوییز کرمن/ دکتر نقاییان/ توس/ 1950 تومان&lt;br /&gt;بلندی‌های بادگیر/ امیلی برونته/ علی اصغر بهرام بیگی/ جامی/ 2600 تومان&lt;br /&gt;فرهنگ گفته‌های طنزآمیز/ رضی خدادای/ فرهنگ معاصر/ 3800 تومان&lt;br /&gt;مادام بوآوری/ گوستاوفلوبر/ محمد قاضی/ مجید/ 3500 تومان&lt;br /&gt;اولین تپش‌های عاشقانه قلبم/ فروغ فرخزاد/ مروارید/ 2900 تومان&lt;br /&gt;دنیای سوفی/ سوستاین گاردر/ کوروش صفوی/ پژوهش‌های فرهنگی/ 3000 تومان&lt;br /&gt;آسیابان سور/ خسرو حمزوی/ افق/ 2000 تومان&lt;br /&gt;اگر عشق، عشق باشد/ فروغ فرخزاد/ ایلیاد یانوش/ مروارید/ 1600 تومان&lt;br /&gt;نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی/ یغما گلرویی/ دارینوش/ 1500 تومان&lt;br /&gt;نفس نکش، بخند بگو سلام/ حسن بنی‌عامبری/ نیلوفر/ 2400 تومان&lt;br /&gt;برگزیده‌ای از سخنان رهبران بزرگ دنیا/ پگی آندرسون/ هادی ابراهیمی/ فراروان/ 550 تومان&lt;br /&gt;یونگ (قدم اول)/ مگ گینس/ نورالدین رحمانیان/ شیرازه/ 1200 تومان&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;طنزهای وودی آلن (بی بال و پر)&lt;/span&gt; / وودی آلن/ محمود مشرف آزاد تهرانی/ ماه‌ریز/ 1300 تومان&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;اندوهی ژرف&lt;/span&gt;/ یاسمینا رضا/ نازنین شهدی/ ورجاوند/ 1200 تومان&lt;br /&gt;خاطره‌های پراکنده/ گلی ترقی/ نیلوفر/ 1800 تومان&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جسم و جان&lt;/span&gt;/ میلان کوندار/ احمد میرعلایی/ فردا/ 1000 تومان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم خندان&lt;br /&gt;ترستدام شندی/ لارنس استرن/ ابراهیم یونسی/ تجربه/ 3200 تومان&lt;br /&gt;ناطوردشت/ جی دی سلینجر/ احمد کریمی/ ققنوس/ 1800 تومان&lt;br /&gt;اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری/ ایتالیو کالوینو/ لیلی گلستان/ آگه/ 2500 تومان&lt;br /&gt;دارم دوباره کلاغ می‌شوم/ مهرداد فلاح/ آرویج/ 500 تومان&lt;br /&gt;افتاب مهتاب/ شیوا ارسطویی/ مرکز/ 1100 تومان&lt;br /&gt;یوزپلگانی که با من دویده‌اند/ بیژن نجدی/ مرکز/ 900 تومان&lt;br /&gt;شعرهایی که بی تو گفتم/ شهرام رفیع‌زاده/ اکنون/ 1000 تومان&lt;br /&gt;دختران دلریز/ داود غفارزادگان/ افق/ 1300 تومان&lt;br /&gt;خانه سیاه است/ هادی محیط/ آرویج/ 700 تومان&lt;br /&gt;کتاب بیهوده/ کریستیان بوبن/ پیروز سیار/ آگه/ 1000 تومان&lt;br /&gt;شعر نو نیمایی/ حسنعلی محمدی/ چشمه/ 1300 تومان&lt;br /&gt;نقش 80/ بنیاد گلشیی/ نیلوفر/ 1300 تومان&lt;br /&gt;تمدن‌های مختلف/ شهرنوش پارسی‌پور/ شیرین/ 700 تومان&lt;br /&gt;طرح وهم/ پاکسیما مجوزی/ اکنون/1000 تومان&lt;br /&gt;ترلان/فریبا وفی/ مرکز/ 1600 تومان&lt;br /&gt;روز و شب یوسف/ محود دولت‌آبادی/ نگاه/ 700 تومان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-115619782027588432?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/115619782027588432/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=115619782027588432' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/115619782027588432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/115619782027588432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='گیس کشی کتابی'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-114963699311150935</id><published>2006-06-07T03:03:00.000+03:30</published><updated>2006-06-07T03:11:28.723+03:30</updated><title type='text'>نقد: در پست مدرنیسم چه چیز را باور کنیم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این نوشته نقدی است بر نوشته &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.hamsaye1.blogsky.com/?PostID=207"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پست مدرن یعنی چی؟(کربلایی هاشم رجب زاده)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اثر جهان بخش لورگی پور در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.hamsaye1.blogsky.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وبلاگ داگ بلاگ&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;در تعریف پست مدرنیسم و نسبت آن با زمان تحولات اجتماعی و ادبی دو دیدگاه به ظاهر متضاد وجود دارد. در تعریفی پست مدرنیسم چیزی جز دنباله‌ی مدرنیسم نیست و منطبق بر  زمان تاریخی می‌باشد. از نگاهی دیگر پست مدرنیسم بازنگری در مبانی مدرنیسم و شاید نوعی ارتجاع است برای گریز از انحراف مدرنیسم. در واقع دو تعریف جنبه‌هایی مختلفی از سیر بشری را برجسته می‌کنند. ولی هیچ کدام در پی تعریف، که عامل مانعیت را با خود دارد برنمی‌آیند.&lt;br /&gt;وقتی پست مدرنیسم در حیطه ادبی به چیزی اطلاق می‌شود این تعاریف در کنش با تاریخ ادبیات قرار می‌گیرد. مدرنیسم به عنوان یک جریان مسلط در بخشی از تاریخ ادبیات تعریف می‌شود و اکنونِ تاریخی می‌تواند پست مدرنیسم باشد. چون تعریف اکنون ممکن نیست برای تعریف آن از بخشی فیکس شده یا همان مدرنیسم استفاده می‌کنیم در حالی که پست مدرنیسم می‌‌تواند نسبت مستقیمی با مدرنیسم نداشته باشد در این صورت پست مدرنیسم بیش از آن ارتجاع باشد می‌تواند چیزی باشد که ریشه در جای دیگری دارد. ولی عدم تعین باعث شده که اختلافاتی در اطلاق این واژه «با کلاس» بر چیزها وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;در متن خوانده شده ما با دوپاره روبه‌رو هستیم که از بر هم‌نهی آن‌ها  باید چیزی شکل بگیرد که در نام پست مدرنیسم نامیده شده است. رفتار ظاهری با متن این است که کاتب (با توجه به ادامه متن لغاتی مثل نویسنده یا پدیدآورنده نمی‌تواند گویایی لازم را داشته باشد) دو متن را نوشته است متن نخست روایت «روایتی از فولکلور منطقه تربت» است و یک گوینده دارد به نام «کربلایی هاشم رجب زاده» متن با این کار سعی در القا اصالت و بکارت خود دارد نام گوینده و این کاتب حضور حداقلی دارد باید این را به خواننده نشان دهد که هم متن ناب است هم کاتب صادق، حتی زبان نیز با چرخش از شکل مکتوب به سمت حالت ملفوظ سعی می‌کند حداکثر صداقت خود را در روایت نشان دهد.&lt;br /&gt;متن دوم در واقع تاییدیه‌ای بر اصالت گوینده (روای) متن اول در اینجا نیز تاکید خاصی بر دو جنبه گوینده دیده می‌شود اول اصالت روستایی نهفته در «دامداری و کشاورزی» و بعد صداقتی که می‌تواند ناشی از رفتار مذهبی باشد. کاتب در اینجا نیز برای نشان دادن صداقت متن نسبت راوی دوم با راوی نخست را لو می‌دهد که نشان دهد همه‌چیز رو و در اختیار خواننده است که خود برگزیند با متنی اصیل روبه‌رو است یا نه&lt;br /&gt;حلقه رابط این دو متن نام انتخاب شده است «پست مدرن یعنی چی؟» است کارکرد این نام در نظام کلی با توجه به تعاریف نخستین ارائه شده می‌تواند دوگانه باشد. در تعریفی پست مدرنیسم به معنای رجعت، نام سعی در القای این دارد که گذشته از نویسندگانی نامردی که متن‌های اصیل فولکلور را دستکاری می‌کنند شما در اینجا گذشته از تمام بازی‌های مدرنیستی به اصل بازگشت کرده‌اید به ناب بودن از شهر گذشته‌اید به طبیعت رسیده‌اید. و حتی از مفهوم هستی گذشته‌اید و به نابی نیستی نایل شده‌اید. در تعریف دوم نیز نام به شما می‌گوید گذشته از ارتباط ساده بین دو متن خام شما به دنبال چیزهایی فراتر از این‌ها باشید. روابط هندسی و تعریف شده مدرن را کنار بگذارید و پیدا کنید این دو متن «به ظاهر» می‌تواند چقدر روابط خاص را کشف کنید. روابطی که اگر برخوردی کلاسیک یا مدرن با متن داشته باشید در درک آن ناتوان می‌مانید.&lt;br /&gt;اما شما اگر پست مدرن‌تان کمی عمیق‌تر باشد باید توجه کنید اولین مساله این است که متن اعتماد نکنید حتی این متن نیز گذشته از خواست کاتب با نمایش بیش از حد صداقت و ناب بودن این را به شما یادآوری می‌کند. تمام چینش متن چیزی جز این را دنبال می‌کند که صداقت متن را نمایش دهد. در واقع ما در اینجا با چیزی جز تبلیغ صداقت روبه‌رو نیستیم مثل شرکتی که سعی می‌کند به هر شکلی مفید بودن مصرف شیر را نمایش دهد این نمایش البته ممکن است یک نمایش صادقانه باشد ( چون کار سختی است ما به عنوان یک نامتخصص تعیین کنیم که شیر مفید است یا نه) ولی چه در صورت مفید بودن چه مفید نبودن تبلیغ سعی در القا مفهوم مفید بودن شیر دارد. با این وجود شاید شما باز هم به این بازی تن دردهید (باز تاکید می‌کنم شاید این تبلیغ در مفهوم مدرن یا کلاسیک خود واقعی و درست باشد) در اینجا نیز ما با متنی روبه‌رو هستیم که سعی در نمایش صداقت دارد شما به عنوان یک مخاطب این نمایش می‌توانید هم با آن برشتی برخورد کنید هم استانیسلاوسکی یا فاصله‌گذاری کنید یا نمایش را باور کنید بستگی دارد چگونه بخواهید لذت ببرید.&lt;br /&gt;گذشته از نمایش صداقت که القایی مفهومی است از نظر شکلی متن نمایشی دادایستی دارد. شاید شدتی در انتخابات تصادفی آن نباشد (با توجه به آن تعریف رایج نه چندان صحیح دادایسیم در ایران) ولی چینش متن در واقع این گونه القا می‌کند که دو متن نه چندان ارزشمند همین‌طوری کنار هم قرار گرفته‌اند و حال خودتان تحویل‌اش کنید. ساختار کولاژ گونه‌ی متن هر چند این کولاژ خیلی در ابعاد کوچکی است و گسترده نشده شکل بیرونی یک ایده دادایستی را بروز می‌دهد.اما گذشته از این رفتار با این گونه مواد خامی چگونه می‌شد برخورد کرد. نویسنده این یادداشت در چالش با این روایت جذاب بومی قرار گرفته است چند سال پیش که این گونه حکایتی را آن زمان من از مجله «همساده» به عنوان فولکلور منطقه گراش در جنوب استان فارس خواندم. واکنش فردی من باز تولید فرم و محتوا بودم نتیجه کار چندان دلچسب نبود ولی برای مقایسه با متن بررسی شده خواندن آن خالی از لطف نیست. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.hamsaye1.blogsky.com/?PostID=207"&gt;این روایت جهان بخش لورگی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://gerash.blogspot.com/2006/06/blog-post_04.html"&gt;این هم روایت محمد خواجه‌پور (خودم)&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-114963699311150935?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/114963699311150935/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=114963699311150935' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114963699311150935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114963699311150935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/06/blog-post_07.html' title='نقد: در پست مدرنیسم چه چیز را باور کنیم'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-114941478253381640</id><published>2006-06-04T13:23:00.000+03:30</published><updated>2006-06-04T13:23:02.540+03:30</updated><title type='text'>آن یکی که نبود</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;آن یکی که نبود&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;«یکی بود و یکی نبود» آن یکی که نبود یک روز خواست به خیابان برود. لباس‌اش بود اما خودش نبود به خاطر همین لباس‌اش که نمی‌توانست به خیابان برود و تازه گواهی‌نامه رانندگی هم نداشت و توی کمد بود. ولی کمد در نداشت و قفل داشت و قفل آویزان بود از حلقه کمد و کلید نداشت کلید شاید قبلاً توی دم سوییچی بوده ولی دم سوییچی افتاده بود توی جیب لباس مردی که نبود و می‌خواست به خیابان برود.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;این چند سطر که گذشت آن یکی که بود به خیابان رفت و شده بود آن یکی که نبود لباس مال آن یکی که نبود اولی بود و آن یکی که حالا نبود توی جیب‌اش کلیدی نباید باشد چون توی این داستان فقط همین یک لباس بود که گواهی‌نامه نداشت تا جایی برود تازه اگر به این هم توجه نمی‌کرد صاحبش کسی بود یا بهتر است بگویم کسی نبود که آن یکی بود که نبود. آن یکی که حالا نبود وقتی که بود به آن یکی که نبود فکر می‌کرد که اگر بود چه کار می‌کرد برای او؛ نیمرو درست می‌کرد که در آن تخم‌مرغی نبود چون برای آن یکی که نبود تنها چیزهایی که نبود، بود. دو تایی می‌نشستند و آن یکی که حالا نبود رویی که بود را می‌خورد و آن یکی که از اول نبود رویی که نبود. یا چون خودش لباس نداشت لباس‌های آن یکی که نبود را می‌شست. لباس چون بود باید کثیف می‌شد ولی چون مال آن یکی که نبود، بود نباید کثیف می‌شد به خاطر همین آن یکی که آن اول بود لباس‌های آن یکی که نبود را با آبی که نبود می‌شست آبی که نبود از لوله‌هایی که بود می‌آمد و لوله‌هایی که در آن آب نبود چیز دیگری هم نبود. به خاطر همین توی خانه کنتور نبود ولی اول هر ماه قبض آب بود و حالا آن یکی که حالا نبود رفته بود پول آبی را که نبود بدهد.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;نویسنده‌ای که فکر می‌کرد باید باشد دلتنگ آن که بود و نبود شده بود و نشسته بود که به نه ویسد. &lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-114941478253381640?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/114941478253381640/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=114941478253381640' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114941478253381640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114941478253381640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/06/blog-post_04.html' title='آن یکی که نبود'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-114929105474276618</id><published>2006-06-03T02:45:00.000+03:30</published><updated>2006-06-03T03:24:36.283+03:30</updated><title type='text'>کتاب: مجنونِ لیلی</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;عاشق شدن در شکل عشق&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;مجنونِ لیلی/ ابراهیم نبوی/عطایی/ چاپ اول تهران 1382/ 1000 تومان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نبوی را بیشتر به عنوان طنزنویس و روزنامه‌نگار می‌شناسیم. اما او آرزو دارد که نام‌اش به عنوان یک نویسنده برده شود و این را چندبار در گفتگوهای گوناگون خود تکرار کرده است. اما در اینجا به دنبال این نیستیم که نبوی چه کاره است بلکه این نکته موردنظر است که برخی اِلمان‌های مشترک نوشته‌های پر تعداد او را با تاکید بر «مجنونِ لیلی» بررسی کنیم.&lt;br /&gt;کتاب مجموعه نامه‌های مردی میانسال به زنی است که ابتدا عاشق او می‌شود و بعد با او ازدواج می‌کند. تمام داستان تنها در جریان همین نامه‌ها روایت می‌شود. کتاب‌های دیگری از جمله معروف‌ترین آن‌ها «بابا لنگ‌دراز» نیز این شیوه روایت داستان را انتخاب کرده‌اند. اما توجه نبوی به فرم نوشتن تنها در این داستان نیست. نبوی چه در نوشته‌های مطبوعاتی خود و چه داستان‌ها توجه خاصی به فرم و حتی ژانر دارد. در برخورد با فرم دو رفتار نوشتاری تعهد و تنوع در کتاب‌های نبوی دیده می‌شود. آغاز نامداری ابراهیم نبوی با «تذکره‌المقامات» در مجله مهر بود، البته پیش از آن در مجله گل‌آقا و نشریات سینمایی نویسنده مطرحی بود، نبوی در تذکره‌های خود نشان داد به خوبی می‌تواند نوشتار را در یک فرم خاص ارائه کنند و موفقیت این ستون نیز حاصل توجه به اساس تذکره و تعهد به آن بود. هر چند به ضرورت طنز و نقیضه‌نویسی گاه به روز شدن‌هایی در متن دیده می‌شد ولی از نظر شکل بیرونی ما با همان تذکره‌های سنتی روبه‌رو بودیم.&lt;br /&gt;هنگامی که نبوی ستون پنجم را شروع کرد همچنان توجه به فرم وجود داشت اما این بار تعهد فرمی جای خود را به تنوع فرم داد. نوشته‌های او در روزهای گوناگون به شکل‌های مختلف مصاحبه، نمایشنامه، ترانه، نقد ادبی، مصاحبه،‌ نامه و ... را به خدمت می‌گرفت این فرم‌های گوناگون نشان می‌داد که نبوی سال‌ها به شکل‌های مختلف نوشتار توجه داشته و حتی آن‌ها را آزموده است. این تجربه‌های فرمی در کارهای بعدی و ستون‌های دیگر هم ادامه یافت نمونه تجربی‌تر این تنوع فرم را می‌توان در کتاب سالن شش (خاطرات نویسنده از دومین دوره زندان خود) دید که او این بار برای بیان حس‌های خود شکل‌ها و زبان‌های مختلف را امتحان می‌کند.&lt;br /&gt;با این وجود نمی‌توان نبوی را یک نویسنده فرم‌گرا دانست برای او فرم تنها یک وسیله است که تسلط به آن او را قدرتمند می‌کند به خاطر همین فارغ از کارکرد نقیضه‌ای در هنگام طنزنویسی، در نوشته‌های ادبی نبوی هنگامی که عاشق است عاشقانه می‌نویسد و هنگامی که وهم دارد وهم‌آلود و این بر خلاف بسیاری از نویسندگان است که تنها یک عینک برای دیدن جهان دارد و برای روایت دنیا باید تنها به همان اتکا کنند.&lt;br /&gt;نبوی هنوز نتوانسته است گذر از مرحله تسلط فرمی به تنوع فرمی که در طنز پیموده است را در داستان‌های خود اعمال کند. به خاطر همین او هنوز یک طنزنویس قوی است شاید گامی بعدی این باشد که در داستان نیز او بتواند در یک داستان واحد نه در یک مجموعه داستان حرکت فرمی داشته باشد. البته این تنها یک گمان ساختارگرا است که بعید است با افزایش سن نویسنده‌ای بخواهد به این ریسک تن دردهد. ولی تجربه‌گرایی و آزمون و خطاهای نبوی به عنوان یک نویسنده (هم طنز و هم ادبی) نشان می‌دهد او در این راه قدم خواهد گذاشت.&lt;br /&gt;ویژگی روزنامه‌نگاری این تاثیر را بر داستان گذاشته است که هنوز اصل بر روایت است و همه‌چیز‌های ضروری باید با نشانه‌های مشخص به خواننده گفته شود. به خاطر همین در این کتاب و دیگر داستان‌های نبوی داستان‌ها خواندنی است ولی آیا این برای کسی که روزنامه‌نگار نامداری‌ست و می‌خواهد به عنوان نویسنده شناخته شود ضروری یا کافی است؟&lt;br /&gt;سوی دیگر&lt;br /&gt;نبوی در بسیاری از نوشته‌های خود از خود مایه گذاشته است. خود روایتگری شاید برگرفته از سنت روشنفکری فرانسوی باشد که به نظر می‌رسد نبوی به آن تعلق خاطر دارد. اما هنوز هم علارغم این همه داستان که از خود گفته و نوشته است داستان خود را ننوشته است. در تمامی این داستان‌ها از جمله این داستان نوعی فاصله‌گذاری وجود دارد. در اینجا زاویه دید که اول شخص نیست باعث فاصله میان نویسنده و روایت می‌شود. بر اساس آنچه جسته و گریخته از زندگی شخصی نبوی شنیده شده است این می‌تواند داستان خود او باشد ولی هنوز آن صراحت روشنفکرانه «سنگی بر گور» در اینجا حضور ندارد.&lt;br /&gt;از سوی دیگر فاصله‌گذاری کامل نیست. هر چند امیرندایی یک مدیر شرکت است ولی زبان او در برخی قسمت‌ها آنچه مستحکم و کار شده است که دقیقاً از قلم یک نویسنده نوشته شده است. این تغییرات نام‌ها و موقعیت‌ها نمی‌تواند فاصله‌گذاری مطلوب را ایجاد کند چون هنوز نویسنده (نبوی) دو تعهد برای خود احساس می‌کند اول تعهد به روایت داستان که به جز داستان خود چیزی برای روایت ندارد و دیگر تعهد به فرم انتخاب شده که در اینجا نامه‌ است. فرا رفتن از این تعهدها می‌تواند کم کند که داستان حرکتی مستقل از حاکمی به نام ابراهیم نبوی داشته باشد. حاکمی که هر چقدر هم خوب عناصر داستان را بچیند با حذف عنصر آزادی (چیزی که در سیاست به دنبال آن است) نوعی دیکتاوری را بر متن خود حاکم کرده است.&lt;br /&gt;گذشته از تمام این‌ها مجنونِ لیلی همچنان یک داستان عاشقانه خواندنی است ولی هیچ‌گاه آن طراوات و به‌ویژه پیشرویی و هنجارگریزی طنزهای نبوی را دارد پس نبوی تا این زمان همچنان یک طنزنویس عالی است و یک داستان‌نویس معمولی تا وقتی که نه فرم‌های مختلف که چارچوب ذهنی‌ای که ستون پنجم را ساخت وارد داستان‌های آینده نبوی شود.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;کوتاه گزیده:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;20: در تمام زندگی‌ یاد گرفته‌ام دیگران را به تنهایی دوست داشته باشم و برایم مهم نباشد که آیا دیگری مرا دوست دارد یا نه. چرا که به تنها حسی که اعتماد دارم احساس درونی خود من است. فقط همین!&lt;br /&gt;90: گاهی آدم با ایمانش می‌تواند روی آب راه برود. اما وقتی در یک لحظه ایمانش را از دست داد، آن وقت می‌شود موجودی که سراپا در آب غرق می‌شود.&lt;br /&gt;94: من از شما نفرت ندارم. برای نفرت داشتن حتماً باید عشقی مانده باشد تا نیمه‌خالی‌اش به نفرت بدل شود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-114929105474276618?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/114929105474276618/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=114929105474276618' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114929105474276618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114929105474276618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='کتاب: مجنونِ لیلی'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-114867279706455913</id><published>2006-05-26T23:16:00.000+03:30</published><updated>2006-05-26T23:16:37.070+03:30</updated><title type='text'>زیباشناسی خشونت شرقی</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;هانابی (آتش‌بازی) پخش شده از برنامه سینما چهار/ پنج خرداد هشت و پنج&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;آنچه در نگاه اول در فیلم توجه را جلب می‌کند «خشونت» است. اما اجرا و انگیزه خشونت در اینجا تفاوت ذاتی با خشونت در بخش اعظم فیلم‌های سینمایی دارد. خشونت هانابی ریشه در فرهنگ ژاپنی دارد حتی مفهوم انتقام نیز در اینجا حاصل از خشم نیست.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;هر چند بیننده عادی تنها به فرم بیرونی برخوردها توجه می‌کند اما در فیلم دو فرم زیباشناسی به ظاهر متضاد همزمان با هم حرکت می‌کند برخوردهای فیزیکی شخصیت نخست با نقاشی‌های شخصیت دوم تلفیق می‌شود. اما آیا این دو روند در مقابل هم قرار دارند؟ خشونت در فیلم دارای زیباشناسی خاصی است. حتی مفهوم آمریکایی و گانکستری «خونسردی» نیز نمی‌تواند به خوبی بیان کننده اجرای خشونت توسط شخصیت اول باشد. در اینجا خشونت با مفهوم «حزن» همراه است. و یا انتقام به جای این که برخواسته از خشم باشد برآمده از «علاقه» است. به خصوص حذف شدن جنبه‌های خشم در اجرای خشونت فرم نرمی را به آن داده است که بیننده کم می‌کند خشونت را بپذیرد.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;فیلم همچون نقاشی‌ها و هایکوهای ژاپنی شکل می‌گیرد. قاب‌هایی بسته که حرکت خطوط در آن به هیچ وجه شکسته نیست. حرکتی نرم بر سطح ذهن که هر چقدر هم در آن برخورد باشد باز هم این برخوردها تاثیری در فضای آرام کل اثر ندارد حتی در ترسیم یک جنگ سامورایی نیز همین خطوط نرم کمک می‌کند که به جای حس برانگیختگی در بیننده حس توام با آرامش و حرکت ایجاد شود. &lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;اما شاعرانگی کار در تدوین نمود مشخصی دارد. در بسیاری نماها، نما حتی بعد از پایان روایت نیز امتداد دارد. انگار بیننده هنوز باید به دنبال چیز دیگری باشد چیزی فراتر از انچه گفته می‌شود. از سوی دیگر کنار هم بودن نماها و زمان‌های متفاوت باعث شده است خواننده تنها یک بیینده صرف در روند کار نباشد. او باید خود همچون یک تدوین‌گر این‌ نماها را مرتب کرده و یا به هم می‌ریزد. در هایکو نیز ما به سه سطر روبه‌رو هستیم سه سطری که معمولاً از همنشینی یا تصویر با یک اندیشه و در نهایت رسیدن به شهود یا اوج تشکیل شده است. در اینجا این سطرها به همین سه سطر محدود نشده است. &lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;شاید در مقایسه کیتانو از نظر نمایش خشونت با تارانتینو قابل مقایسه باشد. نکته قابل توجه در این است که هر دو این‌ها نمایشگر ریشه‌های فرهنگی خود در فضایی مشترک هستند. خشونت در کار تارانتینو نمایش خشونت است و باسمه‌ای کردن آن از طریق تکرار و تکرار خشونت در کارهای تارانتینو در دو قطب متضاد خشم و خونسردی قرار دارد. اما در اینجا خشونت زیباست به معنی هنری آن، زیبایی نشات گرفته از اخلاق و حس این مقایسه البته در مقام ارزش‌گذاری نیست تنها بیان این تفاوت است که ممکن است یک مفهوم در اجراهای فرهنگی متفاوت چه تاثیری داشته باشد و دنیا امروز چقدر محتاج این اجراهای متفاوت است تا درک انسانی جامع‌تر شود. شاید قدرت فرهنگی آمریکا از درک ضرورت این چندگانگی باشد. جایی که تارانتینو در فیلم‌های آخر سعی می‌کند به این خشونت شرقی نزدیک شود ولی چندان موفق نمی‌شود.&lt;/span&gt;&lt;br/&gt;&lt;span style="font-family:2&amp;nbsp;&amp;nbsp;Yagut;"&gt;هانابی گذشته از کلیت خود، برای حس کردن است حتی حضور نقاشی‌ها و کادربندی‌های از شهر و طبیعت لحظه‌هایی را در ذهن شما حک می‌کند. شاید فرم نهایی نقاشی شخصیت دوم بتواند گویای فرم اجرای فیلم باشد. نقاش فیلم در انتها مفاهیم را به شکل نقطه‌هایی کنار هم قرار می‌گیرد. برف سفید نوشته می‌شود، نور زرد و خودکشی قرمز اما با وجود معنادار و زیبا بودن این نقطه‌ها (نکته‌ها) در نمای دور ما با کلیتی روبه‌رو هستیم که به این صراحت بیان نمی‌شود (سطر پایانی هایکو) یک کلیت با امکان درک‌های متفاوت توسط ناظرین متفاوت یک ناظر غربی خشونت ضربه‌های نهایی را در آن درک یا ناظر اجتماعی طنز پشت کار را در می‌یابد. و یک ناظر شاعر زیبایی را یک زیبایی ناب شرقی &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-114867279706455913?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/114867279706455913/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=114867279706455913' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114867279706455913'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114867279706455913'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/05/blog-post_114867279706455913.html' title='زیباشناسی خشونت شرقی'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-114807451494682436</id><published>2006-05-20T01:05:00.000+03:30</published><updated>2006-05-20T01:24:10.290+03:30</updated><title type='text'>شکایت شهرداری</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;font-size:100%;"&gt;در پرونده‌ شکایت از انجمن رایانت به دلیل توهین و افترا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;شهرداری گراش رضایت داد.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;اینترنت فضای جدیدی است که امکانات تازه‌ای را برای فعالیت‌های اجتماعی در اختیار همگان قرار می‌دهد. اما همین تازگی فضا باعث می‌شود که آزمون و خطا نیز در آن فراوان باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;از کمتر از یک سال پیش کاربران اینترنت در گراش پاتوقی برای خود دست وپا کرده‌اند به نام «انجمن رایانت» روال کار در انجمن‌ها یا فروم‌های اینترنتی این است که افراد مختلف با نام‌های واقعی یا مجازی ثبت نام‌کرده و نظرات خود را در موضوعات مطرح شده، بیان می‌کنند. با توجه به این که تقریباً تمامی کاربران این انجمن گراشی هستند گاه و به گاه بحث به مسائل و مشکلات شهر نیز کشیده می‌شود و کسی له یا علیه مسئولین و مردم اظهار نظر می‌کرد. این نظرات به همان گستردگی نظرات مطرح شده در سطح جامعه بود از موافقت شدید گرفته تا بی‌تفاوتی و انتقاد و خشم و ناسزا با توجه به محدود بودن فضا معمولاً این مطالب در سطح اینترنت می‌‌ماند و بازتاب خاصی در شهر نداشت. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;بعد از آتش‌سوزی باغ ملی در اسفندماه گذشته بحثی گشوده شده بود که به نظر برخی از کاربران در طی این آتش‌سوزی شهرداری می‌توانست عملکرد بهتری داشته باشد اما به دلیل جوان فضای انجمن بحث‌ها از حد اعتدال گذشته و گاه به توهین و افترا کشیده شده بود. اما در آن زمان این مساله بازتاب خاصی نداشت و این بخش راکد شده بود. تا این که در اردیبهشت‌ماه برای جلوگیری از این گونه توهین‌ها از سوی شهرداری واکنش نشان داده شد. البته با نخستین تذکر مطالب از داخل انجمن حذف گردید. ولی شهرداری برای روشن شدن موضوع اقدام به شکایت از نویسنده اصلی مطلب آقای اسماعیل فقیهی در مرجع قضایی به جرم توهین و افترا نمود. با توجه به این که خود نویسنده، زبان بخش‌هایی از مطالب خود را تند می‌دانست و به اشتباه خود معترف بود رایزنی‌هایی و مذاکراتی با شهرداری انجام شد که با توجه به شرایط موجود شهرداری و شخص شهردار از شکایت خود صرف‌نظر نمودند. با تشکیل جلسه نخست دادگاه نماینده حقوق شهرداری اعلام رضایت نمود و پرونده به امید عدم تکرار این گونه مسائل و تعامل مثبت مسئولین و افکار عمومی بسته شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;اما شاید بد نباشد حالا که سوتفاهم‌ها رفع شده است نگاهی به دلایل این رخداد داشته باشیم تا با کنکاش در آن بتوان در آینده راه پیشرفت شهر گراش را بهتر پیمود. البته این دلایل هیچ‌کدام توجیه‌ای بر رفتار انجام شده نیست بلکه سعی در واکاوی فضای اینترنت و آسیب‌شناسی آن دارد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;الف. مهمترین عامل شاید اختلاف قرار گرفتن در محیط وب با محیط واقعی است. محیط وب به خصوص انجمن‌های گفتگو، فضایی سریع دارد به خاطر همین مطالب نوشته شده در آن معمولاً بازتاب تفکرات لحظه‌ای می‌باشد. از سوی دیگر در چنین فضای سریعی به شکل طبیعی از دقت مطلب کاسته شده و به راحتی شایعات و خبر‌های دروغ منتشر می‌شود. این عارضه در اینترنت تنها گریبان‌گیر ما نیست بسیاری سایت‌های خبری خبرگزاری‌ها نیز بارها و بارها بر مطالب خود تکذیبیه و مطلب تکمیلی می‌فرستند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;از سوی دیگر نسلی که معمولاً در این فضا می‌نویسد از نظر زبانی چندان به آداب نوشتاری مسلط نیست شاید به عنوان مثال بتوان زبان آن را با زبان پیا‌م‌های کوتاه تلفنی &lt;/span&gt;(SMS) &lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;مقایسه کرد که در مقایسه با زبان مکتوب کمتر به ارزش‌های اخلاقی پایبند است و در اصطلاح یله‌تر است. اما تمام این‌ها توجیه‌ای نمی‌شود که هنگام کار در اینترنت به حریم شخصی دیگران توجه نداشته باشیم. ولی سه ویژگی سرعت و زبان خاص و همچنین سطح سنی کاربران، امکان اشتباه را بسیار بالا می‌برد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;ب. اینترنت یک امکان ارتباطی تازه است و ساختار اداری ما چندان با آن آشنایی نداشته و امکان تعامل با آن را نداشته است. حتی در شهرهای بزرگ و وزارت‌خانه‌ها نیز از امکانات ارتباطی اینترنت به شکل محدود استفاده می‌شود. امکاناتی همانند کاهش رجوع به ادارات، پرداخت مستقیم، ارتباط مستقیم با مسئولین که با تحقق طرح دولت الکترونیک در سال‌های آینده با آن آشناتر خواهیم شد. ولی عدم آشنایی با این امکانات باعث نمی‌شود که این تقاضا در شهروندان خاموش شود. در این مورد خاص نیز سعی شده بود که امکان پاسخگویی از طرف ادارات مورد پرسش قرار گرفته فراهم شود ولی همان‌گونه که گفته شده هنوز در ساختار اداری ما فضای اینترنتی بحث نامفهومی است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;پ. حتی اگر ما بتوانیم افرادی را که با هویت مشخص می‌نویسند از نظر حقوقی مورد پیگرد قرار دهیم. فعالیت کردن با هویت نامشخص کار بسیار ساده‌ای می‌باشد. کاری که اکثر افراد آن را ترجیح می‌دهند. امیدواریم برخورد صبورانه شهرداری با این مورد باعث فتح بابی برای انتقاد متین و صحیح از فعالیت‌های ارگان‌های مختلف شهر باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;ت. نویسنده مطلب خود ارتباط مستقیمی با شهرداری نداشته است و همین باعث شده که تنها به شنیده‌های خود اتکا کرده و در تحلیل مسائل دچار اشتباه شود. بازتاب یافتن فعالیت‌های بزرگ و کوچک شهرداری باعث می‌شود که افکار عمومی در تحلیل مسائل کمتر به شنیده‌های خود اتکا داشته باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;اما نتیجه تمام این فعالیت‌ها و صحبت ها به اینجا ختم شد که ضمن پوزش‌خواهی آقای اسماعیل فقیهی از شهرداری گراش، برای تعامل بهتر با شهرداری، نمایند‌ه‌ای از شهرداری گاه در انجمن رایانت حضور داشته باشد و به سوالات و درخواست‌های شهروندان پاسخ دهد و یا این که سوالات ایجاد شده توسط افکار عمومی و کاربران در اختیار شهردار قرار گیرد و پاسخ‌ها آن درج شود. امید این است که این رفتار پسندیده و سعه صدر از سوی دیگر ادارات و ارگان‌ها نیز در برخوردهای عمومی دیده شود و از سوی دیگر از امکانات فضای اینترنت به شکل مطلوب برای پیشرفت شهر و کشور عزیزمان استفاده شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانوشت: این مطلب بخشی از توافق انجام شده است که با چاپ آن در عصر گراش از شهرداری اعاده حیثیت شود.&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-114807451494682436?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/114807451494682436/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=114807451494682436' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114807451494682436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114807451494682436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/05/blog-post_20.html' title='شکایت شهرداری'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-114742473973348187</id><published>2006-05-12T12:35:00.000+03:30</published><updated>2006-09-02T00:16:35.743+03:30</updated><title type='text'>کتاب خری</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;این کتاب‌هایی است که توی نمایشگاه کتاب امسال گرفتم. نمی‌دانم چقدراش برای خودم بماند . چقدرش را بخوانم. ولی خلاصه این مرض کتاب خری کمی التیمام یافته الان &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;هر کدام را که خواندم سعی می‌کنم چیزی هم درباره‌اش همین جا بنویسم.&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;color:#993399;"&gt;داستان ایرانی&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.مجنونِ لیلی/سید ابراهیم نبوی/عطایی/ 1000 تومان/&lt;span style="color:#990000;"&gt; متين&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.سنگی بر گور/ جلال آل احمد/ جامه دران/1000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی.../ مهدی یزدانی خرم/ققنوس/ 1700 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;بازی آخر بانو/بلقیس سلیمانی/ققنوس/ 2500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;آبی‌تر از گناه/محمد حسینی/ققنوس/1200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;جیب‌های‌بارانی‌ات ‌را بگرد/حبیب اسماعیلی/ققنوس/ 1100تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;قسمت دیگران و داستان‌های دیگر/ جعفر مدرس صادقی/ مرکز/ 1600 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;رنگ کلاغ/فرهاد بردبار/ مرکز/ 2250&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;وقت تقصیر/ محمدرضا کاتب/ نیلوفر/ 3900 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;هتل مارکوپولو/ خسرو دوامی/ نیلوفر/ 1600 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;آداب بی‌قراری/ یعقوب یادعلی/ نیلوفر/ 1800 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;بوی خیس کاج/ گیتی رجب‌زاده/ نیلوفر/ 1200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;باغ‌های شنی/ حمیدرضا نجفی/ نیلوفر/ 1300 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;تو می‌گی من اونو کشتم؟/ احمد غلامی/ افق/1000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;استخوان‌های خوک و دست‌های جذامی/ مصطفی مستور/ چشمه/900 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;با گارد باز/ حسین سناپور/ چشمه/ 1300 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;عاشقیت در پاورقی/ مهسا محب علی/ چشمه/ 700 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.عطر سنبل، عطر کاج &lt;/span&gt;Funny in Farsi&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;/ فیروزه جزایزی دوما/مترجم: محمد سلیمانی نیا/ نشر قصه/2000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;داستان خارجی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.کتاب‌دلواپسی/فرناندو پسوا/جاهد جهانشاهی/ نگاه/ 3000 تومان/ &lt;span style="color:#990000;"&gt;متين&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.ناتوردشت/جی.دی.سلینجر/ محمد نجفی/ نیلا/2200 تومان/ &lt;span style="color:#ffcc33;"&gt;ابوالحسن حسيني&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.جنگل واژگون/جی.دی.سلینجر/ بابک تبرایی و سحر ساعی/نیلا/ 1200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;میرا/ کریستوفر فرانک/ لیلی گلستان/ بازتاب‌نگار/1200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;اگر بیل استریت زبان داشت/جمیز بالدوین/ابراهیم یونسی/ معین/ 2000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;آواز عاشقانه/جان چیور/ میلاد زکریا/ مرکز/ 2250 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;ماجرای عجیب سگی در شب/ مارک هادون/ شیلا ساسانی نیا/ افق/ 3200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;کوهستان پاییزی/داستان‌های معاصر ژاپنی/ محمد شهبا/ نیلا/ 1500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;color:#993399;"&gt;شعر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;شاهنامه فردوسی (دو جلد)/ هرمس/ 14000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;مثنوی معنوی/ مولوی/ هرمس/ 7500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;دلاویزترین/ گزینه شعرهای فریدون مشیری/ چشمه/ 3200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;گزینه اشعار قیصر امین‌پور/ مروارید/ 1350 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;گزینه اشعار/ سیدعلی صالحی/ مروارید/ 2600 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;گزینه اشعار/ عمران صلاحی/ مروارید/ 1800 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;گزینه اشعار/ محمدرضا عبدالملکیان/ 2200 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;53 ترانه عاشقانه/ شمس لنگرودی/ 1000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;مشتی نور سرد/ ضیا موحد/ نیلوفر/ 1500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;روز به خیر محبوب من/ رسول یونان/ 800 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.ترانه‌های رامی/ ابراهیم منصفی/ ماه‌ریز/ 3000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;کلاغ/ ادگار آلن پو/ سپیده جزایری/ ماه‌ریز/ 1500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;آوای جهیدن غوک/ شعرهای ژاپنی/ زویا پیرزاد/ 1300 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;دیگر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;.فرهنگ گفته‌های طنزآمیر/ رضی خدادادی/ فرهنگ معاصر/ 3800 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;نشانه‌شناسی مطایبه/ احمد اخوت/ فردا/ 2000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;مردم‌شناسی تبلیغات/ محمود اکرامی/ ایوار/ 2500 تومان/ &lt;span style="color:#990000;"&gt;متين&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;اسطوره سوپر من/ امبرتو اکو/ خجسته کیهان/ ققنوس/ 1500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;طرح‌های گرافیکی/ قباد شیوا/ نظر/ 2500 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;صفحه‌آرایی تبلیغاتی/ محمدعلی کشاورز/ مرکز برنامه‌ریزی و آموزش نیروی انسانی/2000 تومان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;نرم‌افزارهای کاربردی برای طراحان گرافیک/بهرام عفراوی/سی‌بال هنر/ 2500 تومان /&lt;span style="color:#990000;"&gt;متين&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;font-size:130%;color:#990000;"&gt;باقي مانده: 22500&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-114742473973348187?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/114742473973348187/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=114742473973348187' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114742473973348187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/114742473973348187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='کتاب خری'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-113718458782378346</id><published>2006-01-14T00:06:00.000+03:30</published><updated>2006-01-14T00:24:40.123+03:30</updated><title type='text'>باغبان گل‌های باغ کوثر</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;در خصایص خاتون مهروش‌النسا الشیبانی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc6600;"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;باغبان گل‌های باغ کوثر&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#cc6600;"&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;آن رییس کوثر ، آن بزرگ و سرور، آن میوه از همه بهتر، در شورا تنها بانو بودی و مکتب‌النسا کوثر را بانی، خاتون مهوش‌النسا شیبانی که بسیار بانوان پرورید و علم آموخت در روزگاران،از خاندان خانان بود و مدیر مدیران&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;در نام وی گمان بسیار است که مهروش بودی یا مهوش، اقرب این است که نام‌اش نیز چون وی دو روی داشتی هر دو البته زیبا. روز مهروش بودی به تناسب خورشید و شب که شدی مهر به مه شدی که هر دو یکی است و راوی را معلوم نشد کدام اصحح ‌باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;در ایام خردی چون بسیار دوشیزگان دیگر در مکتب کتک خوردی پس عهد کرد که در ایام مه‌ای بر هیچ شاگردی تعرض ننماید. و اگر نماید هم چنان نماید که تا هفت نسل در یاد بماند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;گویند که وی را وردی بودی که هر صبح هفت بار در گوش مریدان خواندی که آنان را خیال معصیت از سر بیرون شود. پس چون نشد که ورد را تک تک به سمع آنان رسانید. بر مکتب خانه، صبحگاهی مقرر نمود که هر کس در آن غیبت کند نیز ورا تعزیر کنند به چوب و فلک و نمره انضباط و شوهر دادن. و ورد وی چنین بودی که از برای خر کردن مریدان هر صبح در گوشان آنان خواندی که «شمایان دختران باغ کوثر باشید» و جمعی از آنان که که چموش بودی چون این بشنیدند لبخند زدند از سر بلاهت و ندانستند که این راه نجات آنان باشد و عوام را همین نادانی به باد فنا و خانه شوهر فرستاد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;پس روزی بخشنامه آمد که جمله تلامیذ و راهیان دانش را بایستی ردایی پوشند یک دست و البته متمایز از جماعت و خلق دیگر و انتخاب رنگ ردا در هر ولایت بر عهده شیخ و خاتون آنان بود. پس خاتون که این وظیفه را سنگین بدانست هر سال سه ماه در این معنی تامل بکرد که رنگ چه باشد که نه روح لطیف مریدان آزرده گردد و نه طعنه اغیار در پی آید. پس هر بار چون سال پیش رنگ سبز لجنی برگزید. که هم سبز بودی و روح را نوازش بکرد و هم دیگران را به یاد سلحشوران و جنگاوران و کماندویان انداختی و دیگر کس بالخصوص عیاران و علافان را جرات و جسارت این نبودی که مریدان و شاگردان را چشم بد اندازد یا خدا ناکرده لیچاری بارشان نماید. که اینان علارغم ردای قورباغه‌ای خود یک پا کماندو بودند به یاری باریتعالی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;خاتون بسیار در رفع و رجوع احوالات شخصیه مریدان کوشا بود آن سان که روایت است. فرقه‌ای مسما به «مجمع تشکیل کانون خانوادگی متحدالمرکز» خاتون را پاس داشت و جام بلورین و لوح زرین و ردای ابریشمین به وی هبه کرد از برای حمیت‌اش در حل مشکلات خانوادگی. بانو را روایت کرده‌اند که دختران بسیار به همت او شوی کردند چه از جهت تنبیه و چه از جهت تشویق. چون دختری شماتت کرد و بازیگوشی نمود خانواده را گفتی ورا شوی دهند که حال‌اش گرفته شود و چون دختری خوب بودی هم وی را شوی دادی از جهت تشویق که پیامبر گفتی «النکاح سنتی» پس از این سنت بسیار روا داشت آن سان که کم دختری از دست در بشدی از جهت شوی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;پس چون صلاح مملکت در این افتاد که کار مردم به دست مردم و شورا به پا دارند. از طایفه خود شایسته دیدند که در شورا باشند بالخصوص طبقه مکتبدار که خود را فرهنگی خوانند. پس خاتون نیز نامزد شدی برای دویم بار (که بار اول شخصی بود و در این وجیزه نباید و نشاید) خاتون را موفقیت حاصل شد. مریدان پرسیدند که چه در خود دیدی که دامن به سیاست کشیدی و در شورا شدی گفت: « هر چه در مردان سیاست باشد در خود بدیدم. وعده بسیار دادم و عمل کردم. خشم بگرفتم و کار نکردم. حرف بزدم و از چند خاندان نیز بزرگ باشم و این از جمله‌ی آداب اهل سیاست بود که در من بود» پس سه سال یا چیزی کم و بیش در شورا بود. پس چون عده به سر آمد او و جمله آنان که در شورا بودند توبه کردند از کار سیاست و شورا جمیعاً از برای ناسپاسی مردم که بسیار آنان را شماتت کردند. و شهر بی شورا بماند. مریدان این از کرامت بانو دانستند که بی او شورا نباشد. چون او روح شورا بودی که اگر جسم شورا بود در این مدت لااقل چیزی بگفتی که مردم بشنونند. از آنچه در شوار بکرد. که از اسرار بود آنچه در شورا بکرد که اقربا و اجله مریدان نیز پی نبردند خاتون از چه در شورا بودی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;در احوال شخصیه و روحیات خاتون روایت است چون خشم گرفتی تورنادو و کاترینا را در جیب کردی. آن سان که عالمان ایالات آتازونی خواستی نام وی بر باد عظیمی نهند اما وی از دو جهت نپذیرفت اول از این که بسیار شکسته نفسی فرمودی و دویم از این روی که خوش نداشتی وی را با بادی نسبت بودی، از هر جهت، که دهان مردمان را نشود بست. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;خاتون را یابویی بود راهوار، که از بلاد فرانس ابتیاع نموده بود با سال‌ها عرق جیبن و گرد تخته سیاه. یابو از نسل رنو بود و مونس و همدم خاتون آن‌گونه که رخش رستم را انیس بود در هفت‌‌خان، رنو یار بودی خاتون را. خاتون در پشت رنو یلی بود که کس از بنز و پیکان را یارای وی نبود. در پشت ستور خود قانون را گاه بی‌خیال شدی و گاه با خیال در هر حال آن‌سان نسبت به رنوی خود تعصب داشتی که هیچ مریدی را هیچ‌گاه جرات نشد که سنگی بر آن زد یا خدای ناکرده آن را پنچر نماید. آن گونه که گاه برای خودروی دیگر مرشدان پیش آید از دست مریدان دغل و نابکار. و حتی کار بر عکس بودی گاه که یابوی پیر را یارای حرکت نبود شاگردان دست بر پشت آن نهاده و هل دادند که بانو به خانه رسد و از برای شوی و فرزندان قوت لایموتی فراهم آورد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;البته روایات بسیار از خاتون در رسائل آمده که به ظن پرداخته شاگردان نابکار یا یلغوزان ناکام باشد. و الله اعلم که روای روایت کند هر چه شنیدی و خود هیچ‌گاه نه خاتون دیدی نه مریدان به هیچ وقت.در آخر کار خاتون اختلاف باشد که او مدیر بودی و مردی یا مردی از شدت مدیر بودن. چون هفتاد معاون بر وی رسید و جمله را با دست خود بازنشست نمود. و خدای زنده‌اش نگه داشت از جهت مدیریت که این را گویند نیک بدانست و در این نیز الله اعلم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-113718458782378346?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/113718458782378346/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=113718458782378346' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/113718458782378346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/113718458782378346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title='باغبان گل‌های باغ کوثر'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-113044309090494732</id><published>2005-10-27T23:23:00.000+03:30</published><updated>2005-10-27T23:28:10.966+03:30</updated><title type='text'>تذکره والا کتابدار دارالکتاب شهر</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;در مناقب شیخ مهدی آيينه‌افروز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آن آیینه جانسوز، آن شمع دل‌افروز، آن چراغ پیه‌سوز، غدار دیروز و شیخ امروز، شیخنا مهدی آیینه‌افرزو، کاتب الکتاب بود و برای خودش عالیجانب، مسئول کتابخانه گراش و بزرگ اوباش&lt;br /&gt;از کمالات او این این بس که کتابخانه را با کنترل از راه دور اداره می‌کرد. گفتند این چه شیوه است. گفت که: «فن‌آوری روز که ریشه در سنت دیرینه دودره دارد. خود جای دیگر باشم و کتابخانه در امان خدای باریتعالی» فرهنگ در ید قدرت او بود که نماینده فرهنگ بود و تا او بود فرهنگ مشنگ بود.&lt;br /&gt;روایت است که او را پرسیدند: «هنر چیست؟» گفت: «ما و آنچه چون ما قشنگ باشد» گفتند: «یعنی شما قشنگید؟» فرمود: «چشم‌هایتان قشنگ می‌بیند.»&lt;br /&gt;در گاهی دیگر، دیگربار از دلیل غیبت‌اش پرسیدند. گفت: «ما نیز مهدی هستیم.»&lt;br /&gt;نخست طریقت رایانه در گراش همو بود و مبدا و ملجا بود تا بود. روایت است که یک کامپیوتر را در ده دقیقه اسمبل(1) کرد. گفتند: «این معجزت را چه نامیم که در توان کس نبشد چنین کردنی؟» فرمود: «سمبل الاسمبل»&lt;br /&gt;دیگر هفت شهر عشق را در پی مطلوب گشتند و شیخ ما چون طلب عشق در آنی کنار خود یافت. پرسیدند« حکمت این رسیدن این‌گونه به عشق در چیست؟» گفت: «عشق آن است که آدمی سخت نگیرد. ما هم سخت نگرفتیم و گرفتیم»&lt;br /&gt;از شیخ عبدل صلاح الفرهنگ، منقول است؛ روزی شیخ مهدی را بر مرکوب خویش دیدمی که همی راند و التفات نبکرد. بر خورجین مرکوب سبزی بود از انواع، و بر سبزی شبنم بود شبنمی زیبا. چون به خانه شد مژده دادند‌اش که خدا تو را دختری همی‌داده، چی خواهی نام کرد. گفت: «شنبلیله بسیار همی دوست دارم و همین نام کنم» خلق گفتند: «مردم ناپسند خوانند و شنبه نامند» گفت: «شبنم که بر شنبلیله باشد، نامیم» و مردم «شونم» صدا کردند که در کودکی بسیار طراوات و تراوش داشت. پیش‌گویان در اسطرلاب دیده‌اند که شاعر شود از این همه تراوش شبانه&lt;br /&gt;از خردسالی اهتمامی عظیمی به فرهنگ فولکلور داشت. آن سان که یک چهارشنبه آخر ماه صفر از او قضا نشد که بر شکم میل ننهد و شعر نخواند. تا بزرگ شد و با شیخ عبدل صلاح‌الفرنگ و شیخ مهدی آزمایشگر فرهنگ گراش را گردآوردند گرد آوردنی. دلیل پرسیدند از این همه توجه و پاس داشتن فرهنگ پارسی و گراشی گفت: «نه قرمز، نه آبی، فقط پاس قهرمان» مریدان نشانه گرفتند بر این که شیخ وارسته بود و از هر رنگ و پیرایه رسته بود. از بی‌فرهنگی خسته بود و دل در گرو اچمی بسته بود.&lt;br /&gt;مروی است که شیخ وصیت در بکرد او را بر بلندای کلات به خاک کنند که بر فراز گراش باشد و با گراش باشد تا همیشه، لیک انجمن میراث فرهنگی که خود از بانیان آن بود، گفتند: «برو بابا دلت خوشه»&lt;br /&gt;و دل خوش بمرد. چون بسیار اس ام اس جک جور و ناجور خیرات کرد . مردم بسیار بر روحش خنده فرستادند تا سال‌های سال&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-113044309090494732?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/113044309090494732/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=113044309090494732' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/113044309090494732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/113044309090494732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/10/blog-post_27.html' title='تذکره والا کتابدار دارالکتاب شهر'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-112868601810623631</id><published>2005-10-07T15:23:00.000+03:30</published><updated>2005-10-07T15:37:45.920+03:30</updated><title type='text'>کتاب: ه مثل تفاهم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;font-size:180%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;طنز با/در بینامتنیت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;کتاب ه مثل تفاهم/ رویا صدر/نشر ثالث/ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;چاپ اول 83 /1200 تومان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;آیا ما چیزی به نام طنز زنانه داریم؟ نمی‌توان انکار کرد که هر نویسنده‌ای بخشی از دید و هویت خود را در متن تزریق می‌کند. اما هنگامی یک جریان يا نحله ادبی شکل می‌گیرد که دارای چندین اثر يا صاحب اثر تاثیر‌گذار باشد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;طنز فارسی نیز همانند دیگر بخش‌های ادبیات‌فارسی هویتی مردانه دارد. گاه حتی زنانی که در این فضا به خلق اثر پرداخته‌اند. برای اثبات خود مردانه‌تر از مردان نوشته‌اند. اما تاکید بر هویت زنانه که معروف‌ترین نمونه آن «فروغ فرخزاد» است، کم‌کم این دغدغه را در زنان ایجاد کرد که اهمیت بیشتری فردیت و ذهنیت خود بدهند. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;در «هـ مثل تفاهم» زنانگی حضور دارد اما تاکیدی بر زنانگی وجود ندارد. بلکه آنچه برای نویسنده مهم بوده تجربه فرم‌های مختلف زبانی برای رسیدن به اشکال تازه‌ای از طنز است. در این شکل‌های مختلف نوشتار به قاعده زن بودن نویسنده باعث شده است توجه بیشتری به برخی فرم‌ها اعمال شود.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;هنگامی که می‌گوییم «نویسنده تاکیدی بر زنانگی ندارد.» یعنی او سعی نمی‌کند به عنوان زنِ نوعی اثر خود را پدید بیاورد. بلکه نویسنده، فرد يا انسانی‌ست که زن نیز است. این زن بودن در برخی داستان‌ها که فرم تک‌نگاری دارند مشخص‌تر است. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;دغدغه «رویا صدر» بیش از آن که «موقعیت اجتماعی زن» باشد، دغدغه زبان است و چگونگی به کارگیری آن حتی در داستان‌هایی که به نظر بیشتر زنانه می‌آیند مانند «هـ مثل تفاهم» يا «طبیعت بی‌جان» ما در واقع با نمونه‌های موفق‌تری از دغدغه زبان روبه‌رو هستیم. «هـ مثل تفاهم» توجه و نقطه تمرکز را بر «زیر گفتگو»  قرار داده‌است. این که چیزی را بگوییم و چیز دیگری را بخواهیم. من آنقدر مسلط نیستم که بخواهم از جنبه زبان‌شناسی این مساله را واکاوم. ولی مساله منظور و معنای متن مهمترین دغدغه ما و زبان‌شناسان در درک متن است. «طبیعت بی‌جان» یک کار فرمی زیباست. معمولاً دیگر حضور نویسنده در داستان به عنوان برش‌دهنده موقعیت «زمان-مکان» کارکردی دستمالی شده پیدا کرده و وسیله شده برای سر وته داستان را هم آوردن اما ما در اینجا می‌بینیم که نویسنده بر خلاف تصور اولیه ما نه به عنوان برش‌دهنده بلکه به عنوان یک خط اتصال وارد داستان می‌شود. خطی که زندگی واقعی را به زندگی روی کاغذ وصل می‌کند. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:2  Yagut;"&gt;شیوه طنزآفرینی «رویا صدر» نیز قابل توجه است. به نظر من صدر می‌داند نه می‌تواند کنش‌های داستانی طنز (طنز موقعیت) ایجاد کند و نه یک فکاهه‌نویس خوب است. او روی توانایی خود در «نقیضه‌سازی» تاکید می‌کند. به خاطر همین طنز او گاه خاص می‌شود. یعنی کسی که آشنایی با متون اصلی نداشته باشد، توانایی ارتباط با طنز خوانده شده را هم ندارد. از جنبه مثبت در این‌گونه طنزها ما با لودگی و طنزآفرینی با زور و ضرب روبه‌رو نیستم. شاید گزافه باشد وی در واقع ما با یک طنز پست‌مدرن روبه‌رو هستیم که حاصل تداخل متن در حال خواندن با متن‌های خوانده شده پشین است. این تباین و تشابه در همنشینی‌ها و جانشینی‌هاست که طنز متن‌های «رویا صدر» را می‌آفریند. در اینجا مثل بیشتر مواقع طنز حاصل قرار گرفتن چیزی در جایی غیر آنجا باشد است. در طنز موقعیت این فرد است که در موقعیت مکانی متناقض قرار گرفته است. در فکاهه مفهوم نابه‌جا است. و در نقیضه‌ این کلمات هستند که به بازی گرفته می‌شوند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;محمد خواجه‌پور&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-112868601810623631?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/112868601810623631/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=112868601810623631' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/112868601810623631'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/112868601810623631'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title='کتاب: ه مثل تفاهم'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-112422272164369375</id><published>2005-08-17T00:30:00.000+04:30</published><updated>2005-08-17T00:35:21.653+04:30</updated><title type='text'>کتاب: زن در ریگ روان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;موقعیت انسانی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نگاهی به رمان زنگ در ریگ روان&lt;br /&gt;زن در ریگ روان/کوبو آبه/ مهدی غبرائی/ نیلوفر/1383/ 2250 تومان&lt;br /&gt;اگزیستانسیالیسم از مکتب‌هایی‌ست که در دهه‌های گذشته خوانندگان و گاه هواداران بسیاری داشته است. مثل تمام نحله‌های فکری دیگر از تفکرات گذشته تاثیر گرفته و بر مکتب‌های بعدی اثر گذاشته است. به خصوص پست مدرنیسم که امروزه مهمترین شیوه نگاه به جهان است تاثیرات عمیقی از اگزیستانسیالیسم گرفته است.&lt;br /&gt;اما بحث ما تشریح اصالت وجود یا فلسفه آن نیست. شاید لذت و تاثیر اساسی اگزیستانسیالیسم در این است که رابطه‌ای نزدیکی با ادبیات دارد مهمترین فیلسوفان این مکتب نویسندگان چیره دست هستند با داستان‌های جذاب و خواندنی.&lt;br /&gt;از نظر فردی رمان‌های اگزیستانسیالیستی بسیار بر دیدگاه فرد نسبت به زندگی تاثیر می‌گذارند. کمتر کسی می‌تواند بیگانه را بخواند و نخواهد مانند شخصیت اول آن به زندگی نگاه کند.&lt;br /&gt;چیزی که این‌گونه رمان‌ها را شکل می‌دهد پرداخت شخصیت با توجه به جهان‌بینی خاص و نگاه ویژه به آدم‌های دیگر است و از سوی دیگر نکته‌ای که می‌خواهم در اینجا به آن بپردازم چیزی‌ست به نام موقعیت اگزیستانسیالیستی یا بهتر بگویم موقعیت انسانی. برای فردی که آشنایی خاصی با این گونه موقعیت‌ها ندارد قرار گرفتن در آن تداعی‌کننده جبر و زجر بشری است اما نکته جالب چگونگی برخورد شخصیت اصلی با این موقعیت انسانی است.&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد شخصیت در چیزی که ما آن را «هچل» می‌نامیم گرفتار می‌شود. در نگاه اول خود فرد کمترین نقش را در ایجاد این موقعیت دارد اما کم‌کم در می‌یابیم که این موقعیت همان زندگی است که باید با آن ساخت و آن را ساخت. از سوی دیگر فرد به تدریج مسئولیت تمامی آنچه پیش آمده را می‌پذیرد و سعی می‌کند این دنیایی که به نظر در آن گرفتار است را بسازد.&lt;br /&gt;در رمان «زن در ریگ روان» نیز ما با این گونه موقعیتی که در واقع بازآفرینی موقعیت تمام ما انسان‌هاست روبه‌رو هستیم.&lt;br /&gt;مرد تا هنگامی در فصل 29 به این درک نمی‌رسد خود او نیز در این موقعیت موثر است نمی‌تواند با این موقعیت یا همان زندگی کنار بیاید. تمام تلاش‌های پیشین او تلاشی بیهوده بوده است. نه به دلیل بی‌هدفی و یا بی‌برنامه بودن بلکه به دلیل عدم درک. او همواره دارد سعی می‌کند با دانسته‌های خود به دنیای اطراف بپردازد و آن را تشریح کند. این اندیشه‌های در کتاب نیز بسیار بیان می‌شود اما جایی او موقعیت را درک می‌کند که نه از بیرون بلکه از درون و در موقعیت قرار می‌گیرد.&lt;br /&gt;اگزیستانسیالیست‌ها همواره مورد اتهام پوچ بودن قرار گرفته‌اند اما چیزی که این حالت از پوچی را قابل دفاع می‌کند این است که پوچی اگزیستانسیالیستی منفعل نیست. فرد دچار بی‌خیالی و وازدگی نمی‌شود. بلکه درک می‌کند که تمام آنچه دارد اتفاق می‌افتد حاصل انتخاب و گزینش‌های خود اوست. در حالی که می‌داند با دنیایی پوچ روبه‌رو است با یک بازی طرف است به این بازی ادامه دهد و لذت را در درون خود درک کند. لذت‌های کوچک و هدف‌هایی کوچک و پوچ برای بودن. چون بودن انتخابی هست که انجام شده است.&lt;br /&gt;هیچ چیز مانند ادبیات نمی‌توانست نمایش‌دهنده موقعیت انسانی اگزیستانسیالیستی باشد. هچل و مخمصه‌ای که ما در آن گرفتار هستیم و کاری که باید بکنیم. این داستان‌ها درک ما را از زیستن دگرگون می‌کنند. درک این که چه در یک شهر چه در میان دانه‌های شن زندگی ما همین گندی‌ست که هست اما اگر زیستن را انتخاب کرده‌ایم باید زندگی کنیم. درست است نمی‌توان دنیا را عوض کرد اما می‌توان آن را دوست داشت و از آن لذت برد.&lt;br /&gt;کوبه آبه در این کتاب وحشت را چنان می‌نویسد که شما شن‌های روان را احساس می‌کنید. و این گذشته‌ از تکنیک‌های ظریفی که در جای خود جای بحث دارد از آن سرچشمه می‌گیرد که او به درک این که زیستن چقدر وحشتناک رسیده است. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پانوشت:‌البته این یادداشت قبلاً در &lt;a href="http://www.0782.blogspot.com/"&gt;نشریه الف&lt;/a&gt; چاپ شده است. اما وقتی دیدم&lt;a href="http://www.farangeopolis.blogspot.com/"&gt; فرنگوپلیس&lt;/a&gt; لطف کرده در بلاگرولش به من لینک داده گفتم حیف است که چیزی اینجا نگذارم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پانوشت دو: ترسیدم بنویسم سرکار خانم فرنگوپلیس &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-112422272164369375?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/112422272164369375/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=112422272164369375' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/112422272164369375'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/112422272164369375'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/08/blog-post.html' title='کتاب: زن در ریگ روان'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-111965220493428032</id><published>2005-06-25T02:43:00.000+04:30</published><updated>2005-06-25T03:20:03.693+04:30</updated><title type='text'>فردا که بیدار شوی روز دیگری است</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مثل خبر مردن و این جور چیزها،آدم کم کم می‌فهمد چه خبر شده. چند روزی می‌زنی توی سر خودت و بعد عادت می‌کنی چاره دیگری نداری انگار ، الان ساعت سه نیمه شب است. شنبه شروع شد و نحوست شنبه از پی‌اش خواهد آمد. از اول هم کاری نکردیم تا حالا حسرت بخوریم «حالا چه کار کنیم» از نظر فلسفی این طوری خودم را راضی می‌کنم که &lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;شکل به وقوع پیوسته یک واقعه تنها شکل ممکن آن است&lt;/span&gt; و باید به فکر شکل دادن به اتفاق‌های آینده بود و این‌ها را برای خودم ثبت می‌کنم شاید روزهای بعد که این حضور مرگ عادی شد کاملش کنم.&lt;br /&gt;ا. پیوندهای خود را با جهان بیشتر و بیشتر کنیم جوری که دنیا نتواند بی‌خیال ما شود&lt;br /&gt;2. قبول کنیم ما هم یک تکه کوچک از آجر مدرانسیون هستیم و نخواهیم فقط بقیه شهید اصلاحات باشند&lt;br /&gt;3. زندگی‌مان بکنیم به زندگی احترام بگذاریم به زنده بودن خودمان و هر کس و هر چیزی که مرد، زنده بمانیم. زیستن مزه گس دارد. گس یعنی تلخ و شیرین قاطی این مزه را زیر دندانم است و دهانم بوی حرف می‌دهد ولی باید خوابید فردا که بیدار شوی روز دیگری است&lt;br /&gt;یادم بماند شنبه ساعت 3 نیمه شب شنبه شنبه و باید همین‌طور با خودم تکرار کنم فردا روز دیگری است و نه شاید بهتر، اما شاید هیجان‌انگیزتر توی اقلیت بودن این مزه را می‌دهد که می‌توانی به همه‌چیز اعتراض کنی و در کنار آن انگیزه‌ای برای زیستن به آدم می‌دهد. فکر می‌کنم از اقلیت بودن خیلی بیشتر خوشحال می‌شوم.&lt;br /&gt;این نوشتن خوب شد حالا احساس می‌کنم که بهترم و خوشحالم از این که این یارو رییس‌جمهور شده خیلی خوشحالم چون این واقعیت است و باید مثل مرگ با آن کنار بیایم. باور کنید خوشحالم خیلی خوشحال چرا باور نمی‌کنید ساعت سه نیمه شب است و من خوشحالم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-111965220493428032?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/111965220493428032/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=111965220493428032' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111965220493428032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111965220493428032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/06/blog-post_25.html' title='فردا که بیدار شوی روز دیگری است'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-111921791201248894</id><published>2005-06-20T02:04:00.000+04:30</published><updated>2005-06-20T02:27:23.413+04:30</updated><title type='text'>چرا حالا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;می‌دانم نوشتن این مطلب در شهری مثل گراش کلی عواقب خواهد داشت باید سال‌ها بار آن را بر دوش بکشم. ام صبح جمعه که از خواب بیدار شدم احساس کردم چیزهایی تغییر کرده است باید جوری دیگری شده باشد این را به مسعود هم گفتم. اما شنبه فهمیدم این عوض شدن و تغییر مثل همیشه به سمت گند زدن بوده است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;شاید از این بعد مجبور باشم بیشتر خودم باشم با ایده‌هایی عریان و مشخص . خودم و شهری که کمتر باید به آن فکر کنم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;این آخرین یادداشت من پنجشنبه توی الف بود :«انتخاب‌های ما حاصل برگزیدن گزینه‌ای نیست. دور ریختن گزینه‌های دیگر است. » گاهی احساس می‌کنم مثل سگی که نمی‌داند خطر را احساس کرده بودم. و حالا باید مثل بعضی‌ها کابوس ببینم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;این متن &lt;a href="http://tribune.debsh.com/archives/sunday2005,jun,1911;17;52.php"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;بیانیه کسانی‌ست&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;که به طور مشروط و انتقادی از رفسنجانی حمایت کرده‌اند و اولین گام برای حضور در فضای عمومی وبلاگ‌ها &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;هم‌ميهنان گرامي؛&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;با توجه به نتايج اعلام شده انتخابات رياست جمهوري كه حكايت از آن دارد كه آقايان هاشمي رفسنجاني و احمدي‌نژاد به دور دوم راه يافته‌اند، ما امضا كنندگان بيانيه زير علي‌رغم آنكه مواضع كاملا متفاوتي در مرحله اول انتخابات داشته‌ايم، از آقاي اكبر هاشمي رفسنجاني در مرحله دوم انتخابات حمايت كرده و به طور جدي از همگان مي‌خواهيم تا براي جلوگيري از آن‌چيزي كه به عقيده ما يك فاجعه بسيار نزديك و در كمين است، به هاشمي رفسنجاني راي دهند. از تمامي فرهيختگان منتقدي كه به آينده و سرنوشت ايران اهميت مي‌دهند مي‌خواهيم تا در شرايط كنوني، از بحث‌ها و نقدهاي تفرقه‌افكن خودداري كرده و ضمن راي‌دادن به هاشمي رفسنجاني ديگران را نيز دعوت به راي دادن به ايشان كنند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;محمد خواجه‌پور&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-111921791201248894?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/111921791201248894/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=111921791201248894' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111921791201248894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111921791201248894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/06/blog-post_20.html' title='چرا حالا'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-111915639266049433</id><published>2005-06-19T09:06:00.000+04:30</published><updated>2005-06-19T09:16:32.666+04:30</updated><title type='text'>انتخابات گراش</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نتایج آرا نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در گراش. البته به نظر می‌رسد این بار به جای این که مردم گراش اشتباه کنند این کل مردم ایران است که اشتباه کرده‌اند. تحلیل‌ها بماند برای بعد موقتاً این را داشته باشید.&lt;br /&gt;1. هاشمی رفسنجانی                                5605 رای&lt;br /&gt;2. احمدی‌نژاد                                        4286 رای&lt;br /&gt;3. کروبی                                            3507 رای&lt;br /&gt;4. قالیباف                     &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;                    3187 رای&lt;br /&gt;5. معین                                             1230 رای&lt;br /&gt;6. لاریجانی                                          291  رای&lt;br /&gt;7. مهر علیزاده                                    210  رای&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-111915639266049433?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/111915639266049433/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=111915639266049433' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111915639266049433'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111915639266049433'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/06/blog-post.html' title='انتخابات گراش'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7652607.post-111730790196458496</id><published>2005-05-28T23:41:00.000+04:30</published><updated>2005-05-28T23:48:21.970+04:30</updated><title type='text'>کتاب:‌عشق خامه‌اي</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;قصه شهرهای کوچک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عشق خامه‌ای/ شهرام شفیعی/سوره مهر/ 1383/ 1600 تومان&lt;br /&gt;همیشه این حسرت با من بوده است که داستان‌هایی که می‌خوانم يا درباره دشت و دمن و روستا و بد و خوب روزگار طبیعت است و يا درباره شهر و دغدغه‌های مدرنیسم و بورژوازی، داستان‌هایی که به شهرها کوچک وفراموش‌شده و آدم‌های آن بپردازند در این میان جایشان خالی بود. شروع «عشق خامه‌ای» با این امیدواری بود. ولی داستان به دنبال چیزی دیگری بود که فضای و اتمسفر داستان به‌جای آن دو جای گفته شده این بار در شهر کوچکی اتفاق می‌افتد.&lt;br /&gt;داستان به دنبال سرگرم کردن است و این وظیفه را به خوبی را انجام می‌دهد. یک خانواده چهار نفره تهرانی که به شهرستان پدر بازگشته‌اند. راوی دومین پسر این خانواده است که کارش کشیدن کاریکاتور است و اینجا نیز سعی می‌کند با کلمات به رسم این کاریکاتورها بپردازد. از این نظر شخصیت‌ها نیز کاریکاتورهای آدم‌ها هستند. اغراق‌های انجام شده در جهت متمایز کردن آدم‌ها از یکدیگر است. هنگام خواندن متن و در بارش متلک‌ها و گوشه و کنایه‌ها این اغراق ها چندان به چشم نمی‌آید. اما اگر در پایان بخواهیم شخصیت‌ها را وارسی کنیم چیزی به جز یک خانواده معمولی در ذهن ما نشت نکرده است با هر کدام از اعضای آن که شاید به شکل منفرد بسیار غیرعادی باشند اما روابط ساده و طبیعی است و برخوردها قابل لمس و حس کردن.&lt;br /&gt;شاید به ضرورت کار کارگاهی این داستان بلند و پیوسته دارای یکنواختی نیست چه از نظر لحن که گاه خواننده را از خنده روده‌بر می‌کند و گاه توصیف‌ها زاید و کسالت‌بار است چه از نظر دیاگرام داستانی که به خصوص در فصل پایانی داستان به شکل غیرمنتظره شتاب گرفته و به نظر می‌رسد نویسنده خواسته است به هر شکل ممکن داستان را به‌پایان ببرد.&lt;br /&gt;طنزهای استفاده شده در این داستان به گونه طنزهای موقعیت و طنزهای کلامی پرداخت شده است. با قرار دادن خانواده‌ای امروزی و مرکزنشین در موقعیت یک شهر کوچک بیشترین امکانات طنز موقعیت به دست آمده است. بسیاری از طنزها حاصل این ناهمگونی فرد و موقعیتی که در آن قرار دارد است اما همیشه این تضاد موقعیتی طنز ایجاد نمی‌کند. برای تکمیل شدن این فضا تمام اعضای خانواده و بیشتر شخصیت‌های داستان به تکه‌پرانی می‌پردازد. یه به قول شخصیت خانوم: «جمله‌ها مثل کتلت هستن،‌ به محض این که یکی‌شون سرخ شد، باید بعدی رو بندازی توی ماهیتابه... باید دقت کنی هیچ جمله‌ای خام نمونه يا نسوزه...» و ما در بارش این کتلت‌های خوشمزه يا نیم‌سوز قرار می‌گیریم. شاید اشکال کار این است که طنزهای کلامی دارای تفاوت زیادی با هم دیگر نیست. یعنی پدر همانگونه طنز کلامی ایجاد می‌کند که پیرمرد داخل اتوبوس و يا شروین. گاه ما با توجه به روند تند گفتگوها که سرشار از کنایه و ریشخند است فراموش می‌کنیم کدام جمله را کدام شخصیت بیان کرده است. با این وجود داستان راحت خوانده شده و به پیش می‌رود و خواننده فرصتی برای نکته‌گیری و يا از جنبه مثبت درگیر شدن با داستان را ندارد.&lt;br /&gt;کتاب خواندنی، فحش نیست. کتاب‌هایی هست که ما آن را می‌خواهیم از خواندن آن لذت می‌بریم. قرار نیست داستان همیشه دارای فرمی شگرف و يا ایده‌هایی عمیق باشد. بعضی داستان‌ها به این راضی‌اند که خواننده را برای ساعت‌هایی از زندگی دور کنند و در آن فرو ببرند. وقتی «عشق خامه‌ای» تمام می‌شود اگر قرار باشد ما به چیزی بیاندیشیم این است که آیا واقعاً ما این‌قدر در گفتگو‌ها مان چرت و پرت می‌گوییم و نیش و کنایه می‌زنیم. من که فکر می‌کنم این داستان بسیار واقعی‌تر از آن چیزی است که هنگام خواندن آن تصور می‌کردم. اینجاست که می‌توانیم بگوییم داستان به مرز طنز نزدیک شده است و مانند آیینه‌ای ما را به خود نمایانده است. ما را با تمام بی‌خیالی‌‌ها، آرزوها و چرت و پرت‌های‌مان. «عشق خامه‌ای» به ما نشان می‌دهد ما بسیار خوشبخت‌تر از آن چیز هستیم که فکر می‌کنیم و داریم از این بیهودگی لذت می‌بریم. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7652607-111730790196458496?l=gerash.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gerash.blogspot.com/feeds/111730790196458496/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7652607&amp;postID=111730790196458496' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111730790196458496'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7652607/posts/default/111730790196458496'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gerash.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title='کتاب:‌عشق خامه‌اي'/><author><name>محمد خواجه‌پور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15338625752590006111</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='06629331161177716673'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry></feed>