tag:blogger.com,1999:blog-71855382008-07-10T11:09:01.095+04:30آيندهي آبيNoorinianoreply@blogger.comBlogger239125tag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-38078854727687530572008-07-10T11:07:00.000+04:302008-07-10T11:09:01.110+04:30مسألهاي از دو هزار سال پيشپنجشنبه 20 تيرماه 1387<br /><div align="right"><strong>بند زیر را از مقدمهی برزوی حکیم بر کلیه و دمنه آوردهام. برزو که در عهد ساسانی میزیست،کلیله و دمنه را از هندی به پهلوی درآورد. اما فقط ترجمهای ساده نکرد. بلکه تألیف و ترجمه را در هم آمیخت. با این حال، مقدمهی این کتاب تصویری از فضای اجتماعی دو هزار سال پیش ایران است. جای پرسش است که این تصویر امروزه تا چه حد تغییر کرده است؟ و سمت و سوی تغییر چگونه است؟ تا چه حد مسألة کنونی ما با دو هزار سال پیش یکسان است و تفاوتی در آن دیده نمیشود؟ شما را به خواندن این چند سطر دعوت میکنم</strong></div><div align="right"><strong>از فراق دنیا و هجر دوستان و جدایی از نزدیکان و عزیزان بایستی که ساعتی نیاسودی؛ و روزگار همه به آن به سر بردی که تدبیر کردی که آن ساعت بر وی آسانتر گذشتی مگر آن مرگ عین زندگانی گشتی، که این دنیای غدار مکار صحبت نیرزد؛ و اگر صد عمر به شمردن عیبهای او به سر بریم، هنوز صد چندان دیگر مانده باشد؛ خاصه در این روزگارِِ پیر و فرتوت گشته و در این زمانهیِ تیره و بینور شده، که هر چند پادشاه را حق تعالی به فرخندگی و سعادت و پیشبینی و حصافت و بزرگدلی و همت و صدق و امانت و عدل و سیاست و نهاد مهربانی و شفقت بیاراسته است، و به دوستداری دانایان و آسانکاری با بزرگان و سختکاری با ستمکاران و انصاف با رعیت و داد دادن مظلومان و فریاد رسیدن فریاد خواهان مخصوص کرده است، زمانه هیچ روی به صلاح ندارد<br />راستی از میان خلق رمیده، دلها به دروغ آرمیده؛ نیکان خوار و ذلیل شده، بازار بَدان تیز گشته، زشتکاری بر مدران میخندد، صلاح و رشد بر خود میگرید. آب دریای عدل به زمی فرو شده، درفش ستمکاری به عیوق بر رفته، جریدهی دانش در نوشته، عروس معرفت از جلوه بازمانده، دونهمتی آشکارا شده، کرم و جود ناپیدا گشته، پیمانهای دوستان از دست شده، خلق از حسد و بغض سرمست گشته، تاج اکرام از سر نیکان برگرفته و بر سر ناپاکان نهاده، درِ وفا بسته، در غدرِ گشاده، شاخ راستی پژمرده و بیبرگشته، نهال دروغ تازه و تر گشته، حاکم دست راستکاری در آستین کشیده، اصحاب فرمان دست جور دراز کرده، اژدهای آز و نیاز دهان بازکرده، بَدان را ناپاکی بدان آورده که با آسمان برابری جویند، نیکان را عجز در زاویه بنشانده، بر صلاح میمویند، آبگینهی مروت به سنگ بخل شکسته. این زمانهی پر مکر و دستان، دستان شادی میزند که علَم خیر چگونه نگوسار کردم</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-17443254119580539512008-07-01T10:40:00.001+04:302008-07-01T10:41:48.633+04:30چارهسهشنبه 11 تير 1387<br /><div align="right"><strong>سراسر راه ما پر سنگلاخ است</strong></div><div align="right"><strong>در اين يلداي بيصبح، دل شده است سرد</strong></div><div align="right"><strong>بيا تا چشم خود در دست گيريم</strong></div><div align="right"><strong>رويم در طور، با جاني پر از درد</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-52279908463825014572008-06-21T13:04:00.001+04:302008-06-21T13:04:59.413+04:30پليس و گسترش دايره انحراف و ناامني روانيشنبه 1 تيرماه 1387<br /><div align="right"><strong>چند روز پیش با همسرم از چهارراه ولیعصر رد میشدیم. دیدیم پلیس مرد دو دختر را به کناری کشید و به همراه پلیس زن به گفت و گو با آنها پرداخت. دختران حدود 20 سالی سن داشتند و آب میوهای در دست. پوششی معمولی و بدون آرایش. همین نیز تعجب ما را برانگیخت. مردم هم در حال عبور نیمنگاهی به پلیس میانداختند. پلیس زن چیزی نمیگفت ولی پلیس مرد با دو دختر صحبت میکرد و بعد پلیس زن دو دختر را به آن سوی خیابان برد و داخل ماشین ارشاد کرد. همسرم از پلیس زن ماجرا را پرسید و مشخص شد دکمة پایینی مانتوی یکی از دختران باز بود و او را برای ارشاد کردن به داخل ماشین بردند که بعد از تذکری رها میکنند.<br />این ماجرا منحصر به فرد نیست. ماجرایی است که بارها و بارها تکرار شده و میشود و بسیاری از شهروندان تهرانی آن را تجربه کردهاند. به واقع باید پرسید پلیس چه میکند؟ از نگاه سازمانی، پلیس در حال مبارزه با مفاسد اخلاقی است و با این حضور خود اخلاق اجتماعی را پاس میدارد و حریم خانواده و زندگی اجتماعی را از آلودگیها میپیراید و اگر چنین نکند، فساد جامعه را غرق خواهد کرد.<br />اما اگر نگاه سازمانی را که عمدتاً در صدد توجیه عملکرد و بزرگنمایی نتایج مثبت است کناری بنهیم موضوع را به گونهای دیگر خواهیم یافت. ابتدا باید اشاره کنم که این اولین بار نیست میبینم مصادیق بدحجابی را پلیس مرد مشخص میکند و سپس خود یا پلیس زن تذکر میدهد و یا بدحجاب را به ماشین ارشاد میبرند. این به معنی آن است که آن چه در نگاه پلیس مرد مصداق بدحجابی است میتواند در نگاه پلیس زن چنین نباشد. آن دو با هم در چهارراهها میایستند ولی بیشتر مصادیق به چشم پلیس مرد میآید. نتیجه این که حساسیتها مردانه است. علاوه بر این که مصادیق در نگاه پلیسهای مرد نیز متفاوت است. بازبودن دکمة پایینی مانتوی یک دختر به چشم برخی از پلیسها نمیآید ولی به چشم برخی دیگر میآید. نه این که برخی نمیبینند بلکه گاه آنقدر عادی جلوه میکند که در مقولة مصداق نمیگنجد. نتیجه این که حساسیتها فردی است. همچنین باید افزود که مصادیق عرف از بدحجابی با مصادیق پلیس فاصلة بسیاری دارد. در این باره پژوهشهایی به انجام رسیده است.<br />اما وقتی پلیس، دختر جوانی را با چنین بهانهای این چنین مورد تذکر قرار میدهد چه اتفاقی میافتد؟ دو اتفاق مهم میافتد که فکر نمیکنم پلیس به این موضوع بیاندیشد: اول، پلیس مصادیق انحراف را گسترش میدهد و دختر و پسری که تا پیش از مواجه با پلیس خود را فردی عادی میدانستند، خود را منحرف مییابند. به عبارتی دیگر، پلیس این گونه بر جوانان و افراد برچسب منحرف میزند. قبض و بسط مداوم و شبانه روزی جرائم و انحرافات و وابسته بودن برخی از آنها به قضاوتهای شخصی افراد پلیس، همة ما را در معرض این برچسب قرار داده است. از این زاویه، پلیس خود را در مقابل عرف جاری جامعه قرار داده است. آن چه مردم انحراف نمیدانند، پلیس انحراف میداند. دوم، پلیس با این گونه رفتار و مداومت بر آن، امنیت روانی جامعه را به مخاطره میاندازد؛ مأموریتی که در پی ایجاد و حفظ آن بوده است؛ به عبارتی دیگر، پلیس نقض غرض میکند. چرا که حتی افرادی که پوششی نسبتاً معمولی دارند این احتمال را میدهند که هر آن، پلیس جلوی آنان را بگیرد و به آنان تذکر دهد. علاوه بر این که مشاهدة تذکر به دخترانی که مثال آن را آوردم، امنیت روانی عابران را نیز به مخاطره میاندازد.</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-88926096543236622612008-06-21T13:03:00.001+04:302008-06-21T13:03:55.225+04:30اميدشنبه 1 تير ماه 1387<br /><div align="right"><strong>هجوم سرد هوا پس عینکم ماسیده است<br />نگاه پر طپشم به شیشهی آن باریده است<br />هوای غمزده را در این سیاهی نمناک<br />کدام دست فریب به بوم ما پاچیده است<br />صدای مأذنهگو چو بادی بر این کاشانه<br />فتاد و بین که چه جان به زهد و ریا بخشیده است<br />الا که چشم زمانه را به قفس میخوانی<br />نگاه منتظرم به قامت سرو پیچیده است</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-54660611989524959072008-06-21T13:00:00.001+04:302008-06-21T13:03:02.657+04:30ناخودآگاهيكشنبه26 خرداد 86<br /><div align="right"><strong><span style="font-size:130%;"> نوشته بر لوح وجود، خویشتن خویش، تا ابد، ابدی است</span>.یک موقع فکر نکنید من از این افاضات میفرمایم. من جامعهشناس کمیگرای متمرکز بر مسائل اجتماعی و شهری کجا و سخنان کلی فیلسوفمآبانه کجا! گفتم شاید کترهای است در رفته بدون این که خودم بخواهم. گفتن این جمله اصلاً آگاهانه نبود، از ناخودآگاهم جستی زد و بیرون پرید<br />دم دمای صبح بود که هنوز تلالوی خورشید آسمان را تسخیر نکرده بود. تسخیر که نه، هنوز ستیغ کوه را به چنگ نگرفته بود. در خواب بودم و لحظه بیدارشدنم فرارسیده بود. همان لحظه که خواستم از خواب بیدار شوم، این جمله در ذهنم نقش بست و بعد دو سه بار زیر لب تکرار کردم تا فراموشم نشود<br />بعد کمی ذهنم را مشغول کرد. اصلا این جمله چیست و چرا به ذهنم خطور کرد؟ من که این روزها نه متن فلسفی میخواندم و نه به این مقولهها میاندیشیدم. درگیریام امور دیگری است. شب نیز به آن نمیاندیشیدم. به نظرم این جمله از ناخودآگاهم به خودآگاهم آمده است. بخش عمدهای از وجود ما در ناخودآگاهمان نهفته است و سیر میکند و ما که درگیر و اسیر فعالیتهای روزانه و روزمرگیمان هستیم، فرصتی را مهیا نمیکنیم و یا نمیتوانیم مهیا کنیم که به منصه ظهور برسد. شاید همانی باشد که حافظ میفرماید<br />در اندرون من خسته دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان در غوغاست</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-88288646421605821622008-06-21T12:57:00.000+04:302008-06-21T13:00:26.505+04:30از خشت و خاكچهارشنبه 22 خرداد 86<br /><div align="right"><strong>مگر میتوان «از خشت و خاک» را یک بار شنید. بارها و بارها میشنوی و همچنان مشتاق میمانی که باری دیگر بشنوی. شور و شوقی که از اشعار حکیم فردوسی به دست میدهد، چنان است که ساعتها تو را به خود مشغول میکند. نمیتوانی به سادگی از کنار آن بگذری. اشعاری که شاید به گوشمان نرسیده باشد. آخر مگر ما چقدر شاهنامه میخوانیم؟ چقدر خود را نیازمند این کاخ بلند هویت ایرانی میدانیم؟ از حماسة فردوسی خیلی بدانیم رستم و سهراب، رستم اسفندیار و هفت خوان رستم است. آنهم دست و پا شکسته. مگر میتوانیم دریابیم که فردوسی تاریخ تحول اجتماعی زندگی انسان را آغاز زندگی و عصر یخبندان و عصر کشف آتش و فلز و ... به تصویر کشیده است و یا در لابلای اشعار حماسیاش، اشعار عاشقانة زیبایی سروده است. بخشی از این اشعار زیبا را میتوان در کاست «از خشت و خاک» شنید<br />همه بوستان زیر بند گل است/ همه کوه پر لاله و سنبل است<br />فروهشته از گوش او گوشوار/ به ناخن بر از لاله کرده است نگار<br />و یا<br />به بد مهری من زبانم مسوز/ به من بازبخش و دلم برفروز<br />و یا<br />شب تیره بلبل نخسبد همی/ گل از باد و باران بجنبد همی<br />و یا<br />خداوند هستی و هم راستی/ نخواهد ز تو کژی و کاستی<br />و یا<br />جهان یادگار است و ما رفتنی/ به گیتی نماند به جز مردمی<br />و یا<br />بترس از خدای و میازار کس/ ره رستگاری همین است و بس<br />و یا<br />دریغا از این ایران که ویران شود/ کنام پلنگان و شیران شود<br />این اشعار که فقط ابیاتی از آنها را نوشتم، با آهنگسازی بسیار زیبای صادق چراغی رنگی دیگر یافته و دلنشینتر شده است. آهنگی ملهم از موسیقی خراسان؛ زادگاه فردوسی. کار چراغی از نظر هارمونی و ارکستراسیون در خور توجه است و در نوع خود بدیع است. از سرنا و دوتار چنان استفاده شده است که روح حماسه در سرتاسر موسیقی موج میزند و شنونده را به تأمل و همراهی با اشعار و صدای زیبا و دلنشین علیرضا قربانی فرامیخواند. هر چند باید اعتراف کرد که قربانی نتوانسته است در برخی گامها حق مطلب را آنچنان که باید برآورده کند و صدای او نمیتواند با بلندای شعر فردوسی و موسیقی همراه شود. اما این از ارزش کار او که ما به عمق شاهنامه میبرد چیزی نمیکاهد پیشنهاد میکنم از خشت و خاک را بشنوید و به دیگران نیز پیشنهاد دهید، تا پیوندی دیگر با فردوسی برقرار کنیم</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-89637912900893326682008-06-08T17:24:00.001+04:302008-06-08T17:25:33.281+04:30آيت الله منتظرييكشنبه 19 خرداد 1387<br /><div align="right"><strong>چند هفته پیش شنیدم پیرمرد حال خوشی ندارد و کسالت امان انجام کارهای روزمره را از وی زدوده است. از وضعیت او در این روزها بیخبرم. در سایتها هم جستجو کردم مطلبی نیافتم. امیدوارم خداوند سلامتیاش را بازگرداند. شاید سال 64 بود که به بهانة هفتمین سالگرد پیروزی انقلاب با جمعی از پرسنل شهربانی به دیدارش رفتم و او بیتکلفی آمد و برایمان از نهجالبلاغه گفت. آن موقع سرباز بودم که با اشتیاق به قم رفتم و خاطرهاش برایم ماندگار شد و دوستداشتنی. بعد که آن حوادث حرمتشکنانه اتفاق افتاد و او را خانهنشین کرد در نظرم از بزرگیش چیزی نکاست که بیشتر نیز شد. هر چه بود روزگار جفایش را با حصر خانگی تکمیل کرد و او را از هر ارتباطی برای یک دهه محروم ساخت. هر چند امام خود را در او خلاصه یافته بود و حوزه را نیازمند آرا و توان فقهیاش میدانست ولی با حذف فرد توانمندی چون او دیگران میتوانستند قدی راست کنند و جایی بیابند. شاید همین نیز برایشان فرصتی مغتنم بود تا در مقابل آن چه به پیرمرد میرفت، سکوت اختیار کنند؛ هر چه بود او سرآمد فقیهان قم بود و هست.<br />بد نیست دو خبری را که فتاوی جدیدش شنیدم بیاورم: اول این که دو هفته پیش آقای یوسفی اشکوری در جمعی تعریف میکرد که در افغانستان برای مرد مسلمانی که از اسلام خارج شده و دین مسیحیت برگزیده بود، حکم اعدام صادر کردند(به جهت ارتداد از دین). ظاهرا وکیل یا خانوادهاش در نامهای از آیتاله منتظری استفتا میکنند که حکم چنین فردی چیست و چه باید کرد؟ ایشان فتوا میدهند که حکمش اعدام نیست و با این حکم آن فرد از اعدام خلاص میشود. دوم فتوایش درباره بابیه است که در آن آورده بابیها از اهل کتاب نیستند و کافر محسوب میشوند ولی نه کافر حربی(غیر از مواقعی که دست به اسلحه برند) بلکه کافر زمی که البته جزیه نیز بر آنان جاری نیست. آنان در این مملکت حق آب و خاک برخوردارند و به همین حقوق شهروندی بر آنان جاری و ساری است(نقل به مضمون<br />به نظرم این دو فتوا از اهمیت بسیاری برخوردار است. در این دو فتوا فقیهی، حق انتخاب دین و حق شهروندی را از فقه تکلیفمدار بیرون کشیده است و بر مبنای آن عدم پذیرش حق انسانی و اجتماعی کسانی را که از دین اسلام خارج میشوند و یا کافر محسوب میشوند را نادرست میشمرد. این دو فتوا گام بزرگی است تا بین «تکلیف» و «حق» پیوندی دینی و فقهی ایجاد شود. گامی که در آینده کارساز خواهد بود. آیتاله منتظری دینی دیگر به جامعة ما دارد که امیدوارم خداوند به او طول عمری عطا کند تا این دین نیز به انجام رسد<br />ایرانیان نیز به او عذرخواهی بزرگی بدهکار هستند و باید روزی عرق شرم را از پیشانی خود پاک کنند. امیدوارم این روز در دوران حیات و زندگی این پیر فرزانه و فقیه عالیقدر باشد</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-45851484860459112922008-05-21T08:39:00.002+04:302008-05-21T08:50:18.468+04:30سال 88 سال فردوسيچهارشنبه اول خرداد 1386<br /><div align="right"><strong>جمعه را در نشست هماندیشی نامگذاری سال ٢٠٠٩ به نام فردوسی بودم. بنیاد فردوسی از مجموعهای از دستاندرکاران سازمانهای فرهنگی و هنری دعوت کرده بود تا به طور جمعی برای ثبت سال آینده به نام فردوسی به یونسکو پیشنهاد دهند. دکتر جنیدی سخنرانی پر شوری در رسای فردوسی و شاهنامه کرد و احسان نراقی نیز تشویق و ترغیب کرد که چنین کنند. دیگران نیز سخنی گفتند و من نیز به نمایندگی از پژوهشکده نکاتی را اشاره کردم<br />اما باید اشاره کنم که متأسفانه آقایان دیر اقدام کردهاند و فکر نمیکنم یونسکو پیشنهاد آنان را بپذیرد. یونسکو برای نام گذاری بینالمللی سالها کمیسونی دارد که تقاضای نامگذاریهای دو سال آینده را بررسی و پس از تصویب اعلام میکند. از این رو، نامگذاری سال ٢٠٠٩ در ٢٠٠٧ انجام شد و به تصویب رسید. به عبارتی آقایان یک سال و نیم دیر اقدام کردهاند. سال گذشته همین روزها بود که کتاب مهاجرت و زندگی آریاییان اثر دکتر جنیدی را میخواندم. ایشان در پاورقی اشاره کرده بود که سال ٨٨ به تاریخ شمسی هزارمین سال پایان سرایش شاهنامه است. همان روزها نیز در شورای پژوهش هنر فرهنگستان هنر با نماینده یونسکو ملاقاتی داشتم و موضوع را گفتم و اشاره به این که کمیسیون ملی یونسکو این فرصت را غنیمت شمرد. وی گفت این کار غیر ممکن است چون نامگذاری سالها برای دو سال آینده تصویب شده است. اما خواست که نامهای بنویسم. من نیز نامهای نوشتم و برای ایشان در کمیسیون یونسکو ارسال کردم. کاری پیش نرفت. موضوع را در شورای علمی پژوهشکده طرح کردم که ما میتوانیم کارهایی را سامان دهیم که طرحهایی را نیز در دست بررسی داریم<br />به هر صورت، این نامگذاری از دستمان رفت. همان طور که سال مولوی از دستمان رفت و سال رودکی که سال آینده نامگذاری شده است از دستمان رفت(ظاهرا ما دیر اقدام کردیم ولی در نهایت این سال به نام مشترک ما و تاجیکستان ثبت شد). حضرات ما آنقدر درگیر منازعات گروهی و سیاسی و هستهای و تدارک ظهور امام زمان و قیمت گوجه فرنگی و برنج هستند که مسائل جاری فرهنگی و هویتبخش جامعه را به فراموشی سپردهاند. بیایید هر کداممان به سهم خود برای سال آینده به نام فردوسی گامی موثر برداریم</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-71762506630605289132008-05-17T16:44:00.001+04:302008-05-17T17:05:24.991+04:30شاهنامه به تصحيح دكتر جنيديشنبه 28 ارديبهشت 1387<br /><div align="right"><strong>احتمالا دکتر فریدون جنیدی را میشناسید. رییس بنیاد نیشابور و زبانشناس زبانهای باستانی ایران. او سالها در حوزه زبانهای باستانی ایرانی پژوهش کرده و اکنون تلاش سیسالهاش در تصحیح شاهنامه به نتیجه رسیده است. در کلاس بارها گفته بود که در حال تصحیح شاهنامه است و ابیات افزوده شده به شاهنامه فردوسی را مشخص کرده است. اکنون این اثر نفیس و تلاش گرانسنگ ایشان آماده انتشار است. در گفت و گوی کوتاهی که با استاد داشتم میگفت ابیاتی را که فکر میکند سروده فردوسی است با قلم درشت و ابیاتی را که به شاهنامه افزوده شده است با قلم ریزتر آورده است. علاوه بر این درباره ابیات افزوده شده در پاورقی به تفصیل بحث کرده و دلایل خود را در این باره که این ابیات از آن فردوسی نیست نوشته است. به نظرم اثری ماندگار خواهد بود. این کتاب به قیمت ۷۵ هزار تومان از سوی بنیاد نیشابور به چاپ میرسد که پیش فروش آن ۶۰ هزار تومان میشود. دوستانی که علاقهمند هستند میتوانند با پیشخرید کتاب کمکی در تسریع انتشار کتاب کنند. برای اين منظور میتوانيد به آدرس خيابان پورسينا در ضلع شمالی دانشگاه تهران ـ خيابان جلاليه ـ پلاک ۱۰ بنياد نيشابور مراجعه کنيد و ضمن پر کردن فرم ارسال شاهنامه مبلغ پيش فروش را بپردازيد</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-36126405861616022482008-04-02T17:15:00.001+04:302008-04-02T17:17:16.875+04:30پرسشي از كاهش سود تسهيلات بانكيچهارشنبه 14 فروردين 1387<br /><div align="right"><strong>در خبرهای خواندم که علیرغم کاهش نرخ سود تسهيلات بانکي٬ درآمد بانکهای خصوصی افزايش داشته است. ظاهرا اين وضعيت تناقضآميز به اين جهت است که نرخ سود پايين به تسهيلات تکليفی مانند جعاله٬ فروش اقساطی٬ وام مسکن مربوط میشود و تسهيلات غيرتکليفی مانند مضاربه و وام مشارکتی و ... را در بر نمیگيرد. بانکهای دولتی مجبور به پرداخت تسهيلات تکليفی هستند ولی موسسههای خصوصی چنين اجباری ندارند. به همين جهت آنها بيشتر به تسهيلات غيرتکليفی روی آوردهاند که همچنان سود آن بالا است. اين امر موجب میشود بانکهای دولتی بيشتر توان خود را در بخش تکليفی بگذارند و محدوديت منابع و کاهش سود به کاهش اعطای وام نيز میانجامد. در عوض افراد خواهان وام به سراغ موسسههای خصوصي میروند و از آنان قاضای وام میکنند که چون غيرتکليفی است سود آن بالا است. اما آيا اين اقدام واقعا برای حمايت از توليد داخلی و اقشار محروم بوده است؟با نگاهی به موسسههای خصوصی میتوان اين فرض را درانداخت که ماجرا میتواند چيز ديگری نيز باشد. بيشتر اين موسسههای اعتباری خصوصی در اختيار اقتدارگرايان است که به گفته خودشان اصولگرا هستند و از ارزشهای اسلامی و انقلابی دفاع میکنند. موسسه انصار٬ موسسه بنياد٬ موسسه قوامين٬ ثامن الائمه٬ مولی الموحدين از اين جملهاند که وامهای غيرتکليفی را با سود بالا پرداخت میکنند. بانکهای خصوصی ماننند پست بانک٬ پارسيان٬ پاسارگاد٬ سرمايه و اقتصاد نوين نيز در اين مجموعه جای میگيرند که قطعا بسياری از آقايان در آن سهمی و سهامی دارند. به هر روی٬ مصوبه کاهش سود تسهيلات بانکی موجب کاهش درآمد بانکهای دولتی و افزايش درآمد بانکهای خصوصی و موسسههای اعتباری شده است که بخش عمده درآمد آن مربوط به نهادهای حافظ ارزشهای اسلامی و انقلابی است. آيا فشار دولت بر تغيير مدير عامل بانک پارسيان نمیتواند نشانهای از شائبه کنترل درآمد اين بانک به نفع همان ارزشها باشد؟ و آيا کاهش سود تسهيلات بانکی با هدف افزايش درآمد موسسههای متصل به نهادهای ارزشی نبوده است؟</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-5388508747650032082008-02-27T10:05:00.001+03:302008-02-27T10:09:56.592+03:30هويت گمشدهچهارشنبه 7/12/86<br /><div align="right"><strong>جشنوارة تئاتر فجر كه يكي از مهمترين رويدادهاي هنري كشور است، با انتخاب برترينهاي تئاتر در بخش مسابقة بينالمللي به پايان رسيد. همانطور كه از ابتدا مشخص بود، خارجيها، بيشترين و برترين جوايز را به خانههاي خود بردند. از هفت نمايش خارجي، شش نمايش جايزه بردند. آلمان، روسيه، فرانسه، لهستان، سوييس و كانادا هر يك جوايزي را به خود اختصاص دادند و تنها گروه ارمنستان بينصيب ماند كه دلايلش را نميدانم؛ هر چند از كار ايرانيها مقبولتر مينمود. مرور و بررسي بخش مسابقة بينالمللي چند نكته را به خوبي نشان ميدهد</strong></div><div align="right"><strong>الف) بين تئاتر ايران و تئاتر غرب فاصلة بسيار زيادي وجود دارد. اين نكته اظهر من الشمس است و همه از آن اطلاع دارند. مانند هر محصول دنياي مدرن كه نمونة ايراني آن از نمونه زادبوم آن فاصله دارد. نميتوان و نبايد اين انتظار را داشت كه تئاتر ما با تئاتر اروپا رقابت كند. شكل دادن به اين انتظار هر چند ميتواند فوايدي داشته باشد ولي مضاري نيز دارد كه مهمترين آن خودباختگي در مقابل كار آنان خواهد بود. از اين رو، مسابقة بين دو دنياي متفاوت كه از توانمنديهاي متفاوتي برخوردار هستند، بيمعني مينمايد. مانند اين ميماند كه فردي را كه از ناتوانيهاي بسياري رنج ميبرد، به ميدان مسابقه با دوندهاي با آمادگيهاي جسمي بالا بفرستيم. قطعا در اين مسابقه، دوندة داراي سابقه، مدال مسابقه را خواهد ربود<br />ب) اگر بخواهيم بر مبناي آن چه كه از تئاتر ايران در بخش مسابقه به نمايش در آمد قضاوت كنيم، با تئاتري بيهويت مواجه ميشويم؛ تئاتري كه نميتواند به زادبومي متعلق باشد. به عبارتي ديگر، فارغ از قوت و ضعفهايي كه اين نمايشها به لحاظ ساخت و عناصر نمايشي دارند، به لحاظ هويتي، هيچ كدامشان نميتوانند هويت ايراني را نمايندگي كنند؛ حتي ذرهاي<br />«ترمينال» تئاتري بيمكان و بيزمان از وضعيتي گنگ و مبهم است. انسانهاي در ترمينالمانده، كه در انتخاب مسير زندگي ماندند و نتوانستند خود را از ترمينال كه مكاني نه براي ماندن كه براي انتخاب مسيري ديگر است، نجات دهند. ترمينال هويت ايراني ندارد، حتي در دكور صحنه با رديف توالتهاي فرنگي<br />«امپراطور و آنجلو» قصهاي است از دو مهاجر، دو از جنگ گريخته با ديالوگهاي بيشتر انگليسي كه هر چند در پي بيان احساسات انساني است ولي فاقد هويت ايراني است<br />«زندگي متناقضنماي من» نمايشي فرماليستي از انسان بيمكان است كه عليرغم نكات قابل تأملاش، فاقد هويت ايراني است<br />«سودالايادي» نمايشي است با قصهاي بودايي پس فاقد هويت ايراني<br />«كشتي شيطان»، «لمنوس»، «يرما» و «ماچيسمو» ترجمه يا برگرفته از آثاري خارجي هستند. هر چند تلاش شده به كشتي شيطان رنگ و بويي بومي داده شود، ولي هر چهار اثر فاقد هويت ايراني هستند<br />بگذاريد از «من آليس نيستم ...» و «هفت دستور كليدي براي معاصر شدن» چيزي ننويسم كه كه در اين زمينه هيچ حرفي براي گفتن ندارند<br />مرور خيلي گذار و تند ده نمايش ايراني به اجرا درآمده نشان از سلطة تئاتر غير ايراني بر بخش قابل توجه هنرمندان تئاتر و مديران هنري كشور مخصوصا مديران جشنواره تئاتر فجر دارد. اين در صورتي است كه در بخش مسابقه، ما بيش و پيش از آن كه به شكل و اجرا توجه دهيم بايد به محتوا توجه داشته باشيم. چرا كه ما در بخش مسابقه بايد محصولي ايراني را به نمايش بگذاريم و از هويت خود در مقابل آناني كه محصول خود را آوردهاند و هويتشان در تمام اجزاي نمايششان جاري و ساري كردهاند، دفاع كنيم. بدون اغراق ميتوان گفت هر هفت نمايش خارجي، با مسأله، ارزشها و اجزاي فرهنگي كشورشان پيوند داشت. متأسفانه در بخش مسابقه، اين تئاتر ما بود كه داراي چنين پيوندي نبود. تئاتر بيهويت ما به مسابقة تئاتر با هويت ديگران رفت و اين گام اول شكست بود كه در نهايت خود را در داوري و جوايز نيز نشان داد<br />ج) اگر نگاهي به بخش چشمانداز تئاتر ايران بياندازيم، با نمايشهاي خوبي مواجه ميشويم كه ارزش آن را داشتند تا در بخش مسابقه وارد شوند. نمايشهايي كه به لحاظ كارگرداني و طراحي چيزي كمتر از نمايشهاي گروههاي ايراني بخش مسابقه ندارند و حتي گوي سبقت را از برخي از آنان ربودهاند. علاوه بر اين كه ميتوان آنها را نمايش ايراني نام نهاد كه تلاش دارند هويت اين مرز بوم و يا مسألة آن را بازنمايي و بازتوليد كنند. «تهرن» كار محمود استادمحمد، «خنجرهها» كار مهدي پوررضاييان، «شب روي سنگفرش خيس» كار هومن ميرمعنوي كه اثري از زندهياد اكبر رادي است، از اين جملهاند؛ حتي «غولتشنها» و «كلبه عمو تم» هر چند ايراني نيستند ولي يكي به خاطر تم كمدي و پرداخت خوب و ايرانيشدة آن، و ديگري به جهت قلم ايراني، كارگرداني دلنشين و ساختاري كلاسيك به خوبي ميتوانستند به عنوان آثار ترجمهاي (غولتشنها) و الهام گرفته از متن خارجي(كلبه عمو تم) در اين بخش قرار گيرند. به عبارتي ديگر، تئاتر با هويت ايراني را بايد در بخش چشمانداز پيميگرفتيم نه در بخش مسابقه. در بخشهاي ديگر نيز اين ويژگي كم و بيش قابل مشاهده بود كه البته امكان قراردادن آنها در بخش مسابقه نبود. ولي در بخش چشمانداز مانعي از اين جهت وجود نداشت<br />د) هر چند بايد اذعان كرد، جشنوارة امسال به جهت گستردگياش هم به لحاظ تعداد نمايشها، تعداد بخشها، گستردگي جغرافيايي در شهر تهران و نفوذ در اقشار گوناگون اجتماعي، قابل مقايسه با سالهاي پيش نيست و از اين رو، كاري در خور تحسين صورت گرفته است و تداوم اين روند ميتواند براي تئاتر ما مثبت باشد، ولي از آنجا كه تئاتر به عنوان عنصري فرهنگي نميتواند فارغ از ويژگيهاي هويتي ما باشد؛ ما نيز بايد در اين داد و ستد و بازار بينالمللي كاري را ارائه دهيم كه در مجموع كپيبرداري ضعيف و متزلزل از مسائل ديگران نباشد. مگر اين كه آقايان تأكيد داشته باشند هويت ما چيزي بيش از اين نيست</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-23926416267190094732008-01-20T13:09:00.000+03:302008-01-20T13:11:57.191+03:30بازتوليد تمامتخواهي در مداحيیکشنبه سی دی 1386<br /><div align="right"><strong>نوحهخواني در كشور ما سنتي ديرينه دارد. اما براي امام حسين جايگاه ويژهاي يافته است. در دههي اول محرم مخصوصاً روزهاي تاسوعا و عاشورا بازار نوحهخوانان داغ داغ است؛ جامعه ميطلبد و مردم نيز خواهان. اما رفته رفته مداحان جايگاهي ديگر يافتهاند و نسبت به گذشته از موقعيت برتري در روابط قدرت برخوردار شدهاند. در گذشته نوحهخوان عمدتاً پامنبريِ روحاني بود و با پايان وعظ روحاني، او نوحه ميخواند و در پايان نيز دعا كردن به واعظ سپرده ميشد. علاوه بر اين كه در مراسم نوحهخواني و سينهزني نيز تقسيم كاري شكل گرفته بود بين مداح، مياندار و جماعت سينهزن. مياندار رابط بين سينهزنان و مداح بود و نظم گروه را حفظ ميكرد و به گروه شور و حال ميداد و با خواندن قطعههايي و سردادن اشعاري كوتاه، همراهي جماعت سينهزنان را ميطلبيد و آنان را از هدايت نوحهخوان جدا ميكرد و به خود ميآورد. سينهزنان در لحظاتي خودشان بودند به همراه مياندارشان كه از خودشان بود و در ميان خودشان. مداح از همان قشر بود ولي در كنار ميايستاد. براي همين با مياندار كه در ميان جمع بود، احساس نزديكي بيشتري ميشد و به اشعار او كه كوتاه بود و با چند بار تكرار تغيير ميكرد و شعري حماسي و غمگنانهي ديگري جايگزين آن ميشد، همراهي بيشتري ميكردند. مياندار اشعارش را به نرمي شروع ميكرد و كم كم ريتم آن تند ميشد و تند و تندتر كه در انتها بار ديگر مياندار هدايت سنيهزنان را به نوحهخوان ميسپرد و او از اين اوج شور استفاده ميكرد و اشعاري ديگر ميخواند و طلب حاجات جمع ميكرد و دعا را به روحاني ميسپرد. اكنون اين ساختار شكسته شده است. ديگر روحاني بعد از وعظ براي شنيدن نوحهخواني نمينشيند و دعاي پاياني را نيز به خود مجلس محول كرده است. او ميرود تا به مجلسي ديگر برسد. روزها، روزهاي كسب و كار است<br />علاوه بر اين، امروزه ذيل توجّهات نظام اسلامي، نسلي ديگر از مداحان شكل گرفتهاند كه از يك سو شيوهي اجرايي عزاداري و سينهزني و نوحهخوانيشان با گذشتگان بسيار متفاوت است(كه پرداختن به اين، فرصتي ديگر ميخواهد مخصوصاً در مورد مداحاني كه جايگزين واعظ هم شدهاند) و از سوي ديگر همه چيز را براي خود ميخواهند. براي اين مداحان، وجود مياندار بيمعني است. آنان وجود مياندار را به معناي تنگ شدن عرصهي حضور خود مييابند. براي همين نقش ميانداري را نيز خود به عهده ميگيرند. مداح جديد علاوه بر اين كه از بين جماعت برنخواسته و در كنار و حاشيه ميايستد، به جهت دروني شدن ايدئولوژي تمامتخواهي در او و ارتباط تنگاتنگ هويتياش با ساختار سياسي، نميپذيرد و يا نميتواند بپذيرد كه دقايقي از برنامهي مداحي خارج از حضور فعال او باشد. او مياندار را رقيبي ميبيند كه ميتواند برنامهي او را تحت تأثير قرار دهد. او ميخواهد همه چيز فقط به نام خودش تمام شود. او يك تمامتخواه است و همهي مراسم را براي خودش ميخواهد. اگر ميانداري سنتي، جماعت را به خود آورد، نوحهخوان خيلي زود دخالت ميكند، و توجه دسته را به سمت خود ميكشاند. رفتار او ايدئولوژيك است نه سنتي، كه در سنت، مياندار به جهت مسن و ريشسفيد بودنش از احترام خاصي برخوردار بود. او اين تخريب را شكل داده است و پس از مداحياش هيأت را ترك ميكند و ميرود و هيأت با حضور اين تمامتخواه، ميانداري خود را نيز از دست داده است </strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-91686321222471362472008-01-06T14:36:00.000+03:302008-01-06T14:40:31.905+03:30برف و احتياط و ناتوانييكشنبه 16 دي ماه 1386<br /><div align="right"><span style="font-size:100%;"><strong>امروز كه از خانه بيرون آمدم، همه جا سفيدپوش بود و برف همچنان ميباريد. با احتياط قدم برميداشتم و ميديدم مردم نيز با احتياط راه ميروند. اتومبيلها با احتياط حركت ميكنند و حق تقدمها بيشتر رعايت ميشود. گويي به ظاهر تلاشي ميشود تا احترام يكديگر را حفظ كنند. با خود انديشيدم كه كاش هواي تاريخ اين خرابآباد كمي برفي بود تا مردم اين ديار و سياستمدارانش با احتياط گام برميداشتند. حق تقدمها را رعايت ميكردند و به يكديگر احترام مي گذاشتند. اگر هواي سياستمان كمي ابري بود و مردم احتياط ميكردند شايد كساني كه لياقت تصدي حكومت را نداشتند، به قدرت نميرسيدند. شايد و شايد. يكي از دوستان گفت اگر حِكمي ببينيم، ميتوانيم بگوييم وقتي نعمت باشد، مردم مهربانتر ميشوند. وقتي نعمت براي همه باشد، همه بهره و لذت ميبرند. خداوند نعمتش را بر سر همه ميبارد. اين هم ديدگاهي است. ولي بعد انديشيدم كه اگر در هواي ابري احتياط ميكنيم، اگر احترام يكديگر را رعايت ميكنيم، اگر به يكديگر تنه نميزنيم، اگر كمي حق تقدمها را رعايت ميكنيم، لزوماً از فهم ما از شرايط موجود يعني خطرزا بودن شرايط نيست. بلكه ميتواند ناشي از ناتوانيمان در ماجراجويي باشد. در شرايط برفي ما نميتوانيم تنه بزنيم، نميتوانيم سبقت بگيريم، نميتوانيم بياحترامي كنيم؛ نه از آن جهت كه آن را نادرست و خطا مييابيم، بلكه از آن جهت كه ميترسيم براي خودمان خطرناك باشد. به عبارتي، به لحاظ سلبي به عمل احتياطآميز روي ميآوريم نه به لحاظ ايجابي. ما مردماني سلبي هستيم نه ايجابي. به خاتمي رأي ميدهيم از لج ناطقنوري و به احمدينژاد از لج هاشمي. گويي اين حماقتمان به برفي بودن يا آفتابي بودن هواي تاريخمان ربطي پيدا نميكند</strong></span></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-49101305827194652022007-12-23T17:53:00.000+03:302007-12-23T17:55:08.994+03:30سكوتيكشنبه 2 دي ماه 1386<br /><div align="right"><strong>وقتي در ادارهاي، كارمندي دانسته يا نادانسته كاري كند كه موقعيت، ثبات، پايداري، منافع، امكان رشد و ترقي آن اداره با بحران مواجه شود، اگر چنين وضعيتي براي آن اداره اهميت داشته باشد، ضمن مؤاخذه و تعليق، او را به مراجع قضايي معرفي ميكنند تا در دادگاه صالحه پاسخگو باشد و جزاي عمل خود را ببيند. حالا اگر به جاي كارمند، مدير آن اداره چنين كند چه اتفاقي ميافتد؟ چه كسي بايد مدير را مؤاخذه و به مراجع قضايي معرفي كند؟ او به چه كسي پاسخگو است؟ احتمالا مدير سازمان اصلي و مراجعي كه براي آن تعريف كردهاند. حالا اگر رييس آن سازمان اصلي چنين وضعيتي داشته باشد، چه؟ و اگر او رييس وزارتخانه و يا رييس دولت باشد چه؟ و اگر مجلسي كه تمام تلاشش را بر حمايت از آن رييس دولت گذارده و به نحوي نانخور آن دولت شده باشد، چشم بر روي خطاهاي بزرگي ببندد كه كشور را با بحرانهاي عظيم مواجه كرده، چه؟ اگر كارمند اداره برق ضرري صد هزار توماني به اداره وارد كند، تاوان آن را بايد بپردازد. حالا اگر مصوبهاي غيركارشناسي ساعات كار را دستكاري كند كه 400 ميليارد تومان ضرر وارد كند، چه بايد كرد و كه بايد به آن رسيدگي كند؟ اگر شهرداري، 350 ميليارد تومان بدون مستندات مالي هزينه كرده باشد، چه؟ همين مثال را بگيريم برويم جلو. اگر كسي فقط در دو سال 150ميليارد دلار درآمد يك كشور را در دست داشته باشد و با ندانمكاري و خارج از برنامههاي مصوب پولها را در جامعه تزريق كند(البته روي سرسرهاي بريزد كه به جاهاي خاص برود) و نقدينگي را ظرف دو سال، بيش از دو برابر كند، و وضعيت تورمي و ركودي بر كشور حاكم نمايد، و بعد هم از انواع و اقسام ترفندهاي زباني و دروغ استفاده كند كه ديگران را مقصر جلوه دهد، چه بايد كرد؟ اگر فردي تجربة چند دهه برنامهريزي در كشور را ناديده بگيرد و با حذف نظام برنامهريزي كشور، انباشت تجربه را معدوم كند و به سنت نظام سياسي ايران پيش از مشروطه روي آورد و تجربة گسست را بار ديگر بر جامعه تحميل كند و نظامي را تحت مديريت خود سامان دهد كه به قول مدرس بازتوليد مجدد قانون 23 جوزا است كه حاكي از گسترش بي حد و حصر قوة مجريه و حكومت مركزي است، چه بايد كرد؟ اگر آنهايي كه بايد بر چنين عملكردي نظارت و بازخواست كنند، تنها قلم و زبان نقد در پيش گيرند و الزمات مسؤوليت خود را ناديده بگيرند، چه بايد كرد؟ راستي در چه وضعيتي، مدير، نالايق تشخيص داده ميشود؟ شرايط لياقت چيست</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-15370614787788636272007-11-13T13:11:00.000+03:302007-11-13T13:19:31.032+03:30بازگشت به ارادة شخصي در امور ا جتماعيسهشنبه 22 آبان 1386<br /><div align="right"><em>اين يادداشت در روزنامهي اعتماد ملي امروز به چاپ رسيد</em><br /> جامعهنشاسان در سير تحول جوامع، از دورههاي مختلفي سخن ميگويند. در يك تقسيمبندي كلي، آنان زندگي اجتماعي بشر را به دو دنياي قديم و دنياي جديد تقسيم ميكنند. آن چه وجه مميزة اين دو دنياست، ماهيت روابطي است كه بر جامعة انساني حاكم است. در دنياي قديم كه بيشتر مردم در روستاها زندگي ميكردند، وجه غالب روابط حاكم، شخصي، چهره به چهره، عاطفي، غيررسمي و نخستين بود. اما در دنياي جديد كه با شكلگيري مدرنيسم آغاز شده است و بيشتر مردم در شهرها زندگي ميكنند، وجه غالب روابط حاكم، غيرشخصي، تعريفشده بر اساس هنجارهاي درون پايگاههاي اجتماعي، عقلاني و رسمي است. البته اين به آن معنا نيست كه جوامع كنوني عاري از روابط شخصي و عاطفي هستند. بلكه اين روابط تعيينكنندة حيات جامعه محسوب نميشود. هر چند روابط شخصي و عاطفي، اس و اساس گروههاي غيررسمي و برخي نهادهاي اجتماعي مانند خانواده است، ولي جامعة كنوني فارغ از روابط رسمي و عقلاني در سطح جامعهاي و ملي نميتواند جامعهاي سالم باشد و مبتلا به مجموعهاي پيچيده از مصائب اجتماعي خواهد بود<br />سيد حسن مدرس، نمايندة مردم تهران در مجلس سوم، چهارم، پنجم و ششم دوران مشروطه و نمايندة علما در مجلس دوم، اين موضوع را به خوبي فهميده بود. او از جمله نوادري بود كه خود را محصور علوم حوزوي، آنهم در آن دوران نكرده بود و بسياري از كتب تاريخ، مخصوصا تاريخ تحولات غرب و برخي كتب مبنايي فلسفة غرب را خوانده بود و به دركي قابل توجه از دوران مدرن رسيده بود<br />در دورة پنجم مجلس كه سردار سپه ميخ خود را محكم كوبيده و به عنوان رييسالوزرا بسياري از روشنفكران خواهان تغيير و تحول را به هواخواهي خود كشانده بود، مدرس در دهم آبان ماه<a title="" style="mso-endnote-id: edn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=7185538#_edn1" name="_ednref1">[1]</a> 1303 در مجلس نطقي ايراد كرد كه به عنوان يكي از مهمترين نطقهاي تاريخ مجلس مشروطه و به اعتقادم از مهمترين نطقهاي تمام مجالس شصت سال گذشته ثبت شده است. اين نطق نشان از فهم عميق او از تاريخ ايران و سير تحولات جوامع بشري دارد<br />مدرس، مرز اساسي بين دنياي قديم و جديد را در ماهيت ارادة حاكم بر امور اجتماعي تعريف ميكند. او معتقد است در گذشته بر امور اجتماعي، ارادة شخصي حاكم بود و در دورة جديد اين ارادة جمعي است كه امور اجتماعي را اداره ميكند و سامان ميدهد. سخن او چنين است<br />ـ«يك عمرهايي اين مملكت و ساير قطعات دنيا و نقطههاي مختلفه دنيا اداره ميشد با ارادة شخصي يك نفر<a title="" style="mso-endnote-id: edn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=7185538#_edn2" name="_ednref2">[2]</a>، هر قطعه از قطعات دنيا<br />يك قطعة دنيا هم اين ايران شما بود كه شما نمايندگان اهالي آن هستيد، ارادة شخصي در امورات نوعي و امورات اجتماعي حكمفرما بود ... استبداد طول كشيد تا بيست سال قبل، كه ... اشخاص منورالفكر از داخلة مملكت به خيال افتادند كه امورات اجتماعي اين مملكت از ارادة شخصي خارج شود و ارادة اجتماعي شود؛ و نسبت به اين مسئله هر عاقلي كه به درجة اول عقل باشد تصديق ميكند كه اداره كردن امور شخصي با اردة اجتماعي اقوي و امتن است تا اداره كردن امور شخصي با ارادة شخصي ...چه رسد به امور اجتماعي،و اين مسئله از بديهياتستــ» ـ<br />او حتي در اين باره به جايگاه روحانيت نيز اشاره ميكند كه منصب قضاوت را به عهده داشت و در اين مورد خاص تقاوت ارادة شخصي و ارادة اجتماعي را چنين به تصوير ميكشد: «حالا از خودم ميگويم، بنده در زمان استبداد هم آخوند بودم، تازه آخوند نشدهام. به من مراجعه ميكردند. اگر خوب بودم، خوب مرافعه ميكردم؛ اگر بد بودم، بد مرافعه ميكردم؛ چيزي مينوشتم ميبردند دارالحكومه، پول از آنها ميگرفتند آن حكم را اجرا ميكردند، پول را ميگرفتند ميگفتند بلي حكم آقاي حجتالاسلام است بايد اجرا شود؛ اگر پول نميدادند، ميگفتند برو فردا بيا، برو پس فردا بيا و به همين طريق او را سر ميدواندند. اين ترتيب جريان استبداد بود. و اگر غير از اين هم بود استبداد معني نداشت<br />آمد زمان مشروطه؛ بسيار خوب، ميآيند پيش من، ميگويم بابا برويد عدليه عارض شويد، از آن جا ارجاع كنند، آخر ترتيب اجتماعي شده است. ميرفتند و ميآمدند دو سه مرتبه از آن جا به آن جا و ارادة اجتماعي در يك كار شخصي مدخليت پيدا ميكرد از باب مثل است»ـ<br />مدرس در همين نطق ادامه ميدهد كه تبلور ارادة اجتماعي در تأسيس ادارهها، سازمانهاي گوناگون و نهادهاي واسط به نمايش درميآيد و قطعا مجلس سرآمد اين سازمانها است. يعني با شكلگيري نيازهاي جديد كه مختص دوران معاصر زندگي بشر است، وظايف و كاركردهاي جديدي ايجاد ميشود كه با تأسيس سازمانها و توزيع قدرت به جاي تمركز آن، آن وظايف و كاركردها جاري و ساري ميشود. او در آن زمان با طرح اين مباحث هشدار ميدهد كه مشروطه از مسير خود منحرف شده است؛ چرا كه ارادة شخصي در حال قبضه كردن قلمروهاي ارادة اجتماعياي است كه توسط مشروطه در ايران شكل گرفته بود و در حال گسترش بود<br />ظرافتي كه مدرس به خرج ميدهد اين است كه طرح ميكند با داشتن نهاد مدرن، نميتوان جامعهاي مدرن داشت. بلكه اساس، همان روابط و نوع ارادة حاكم است. او با دقت طرح ميكند كه اين امكان وجود دارد در نهاد مدرن نيز ارادة شخصي حاكم شود و آن را رجوع مجدد و بازتوليد استبداد ميداند. در اين باره به سازمان و عملكرد بلديه اشاره ميكند كه سازماني مدرن و متعلق به مشروطه است ولي عملكردش برآيند ارادة شخصي برآمده از كودتاست. براي همين در انتهاي همان نطق در نتيجهگيري ميگويد بايد خيابان را گشاد كرد، ولي توسط بلدية مشروطه نه بلدية كودتا كه صبح بگويد خراب كن، تا شب خراب كند كه نداند خاكش را كجا بريزد<br /> يكي از اتفاقهاي مهم در ماههاي گذشته كه هنوز هم تبعات آن ادامه دارد و همچنان ادامه خواهد داشت، انحلال سازمان مديريت و برنامهريزي كشور و تغيير اساسي در نظام بودجهنويسي كشور است. سازمان مديريت و برنامهريزي به عنوان مهمترين نهاد تدوين بودجه، با تجربهاي طولاني در اين حوزه، برآيندي از عقل جمعي بود. در نظر گرفتن تجربة گذشتگان و تاريخ تحولات اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي، مكلف دانستن خود به در نظر گرفتن اسناد بالادستي، توجه به توانمنديهاي ملي و بخشي، طي كردن مراحل گوناگون كارشناسي در تدوين بودجه، دوريگزيني از مراكز قدرت و فشارهاي آنها(البته در حد توان) و نكات ريز و درشت ديگر از جمله مواردي است كه در تدوين و تخصيص بودجه لحاظ ميشد. علاوه بر اين كه همان بودجه به طور كامل با تمام جزييات در سازماني ديگر كه برآيند ارادة اجتماعي يك ملت است، يعني مجلس شورا، در كميسيونهاي تخصصي و صحن علني به بحث و بررسي گذارده و در نهايت با رأي اكثريت نمايندگان تصويب ميشد(در اين مهم فرآيند اهميت دارد نه كيفيت و توانمندي)، و در مجموع تدوين بودجه نه برآمده از خواست مراكز قدرت دولتي، بلكه برآمده از ارادة اجتماعي تلقي ميگرديد<br />حال جاي اين پرسش به طور جدي مطرح است كه آيا انحلال سازمان مديريت و برنامهريزي و به دستگيري كل نظام بودجهريزي و تغيير اساسي در ساختار آن و حذف تمام تبصرههاي بودجه و بيارتباط دانستن آن با وظايف مجلس شوراي اسلامي به عنوان بالاترين نهاد تبلور ارادة اجتماعي ملت، به معناي محدود كردن ارادة اجتماعي و بازتوليد و تثبيت ارادة شخصي در امور اجتماعي نيست؟ آيا اين قبيل تصميمها و اقدامها به معناي بازگشت به دوران ارادة شخصي و از بين بردن دههها تلاش ملي براي شكلگيري، تقويت و نفوذ ارادة اجتماعي در امور نوعي و اجتماعي نيست؟ تاريخ و گفتار صريح نابغة ملي ايران، شهيد مدرس به اين پرسشها پاسخ مثبت ميدهد<br />منبع نقل قولها: محمد تركمان. مدرس در پنج دورة تقنينيه، جلد دوم، تهران: مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگي، 1374 صفحههاي 97 تا 103<br /><a title="" style="mso-endnote-id: edn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=7185538#_ednref1" name="_edn1">[1]</a> . زمان نوشتن اين يادداشت به طور اتفاقي با تاريخ نطق مدرس مصادف شد. الخير في ما وقع<br /><a title="" style="mso-endnote-id: edn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=7185538#_ednref2" name="_edn2">[2]</a>. آن يك نفر ميتواند خوب يا بد باشد. مدرس ميگويد: «بعضي ارادهاي قوي داشتند، بعضي اراده ضعيف داشتند. بعضي عياش بودند. بعضي به فكر مردم بودند. بعضي نبودند.» چگونه بودن فرد، امري فرعي است. اصل و اساس نوع اراده و روابط حاكم است</div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-63614269620102458982007-11-04T10:17:00.000+03:302007-11-04T10:22:25.212+03:30غيبت نگاه انساني به حقوق شهروندييكشنبه 13 آبان ماه 1386<br /><div align="right">ـ 137 نهادينه كردن فرهنگ شهري است؛ شهروند گرامي، شما ميتوانيد در حوزة امور اجتماعي و مزاحمتهاي شهري شامل سد معبر، جمعآوري متكديان و كارتنخوابها، حيوانات موذي، سگهاي ولگرد و زوايد فيزيكي مزاحم اعم از ساخت و سازهاي غيرمجاز، جمعآوري خودروهاي فرسودة رهاشده، فروشندگان دورهگرد و ... با شهرداري تماس بگيريد.»ا<br />اين جملات، تبليغاتي است كه پشت بليتهاي آبان و آذرماه شركت واحد اتوبوسراني تهران به چاپ رسيده است. خواندن همين چند جمله «نهضت نوين» شهرداري را در «نهادينه كردن فرهنگ شهري» به خوبي نشان ميدهد؛ نهضتي كه ناخواسته با ناكارآمدي خود در همين گامهاي اوليه براي فهم و نهادينه كردن حقوق شهروندي و حقوق انساني اعتراف ميكندشهرداري تهران ناخواسته متكديان، كارتنخوابها و فروشندگان دورهگرد را از جمع شهروندان خارج كرده است، چرا كه به شهروندان خطاب ميكند تا اين افراد را معرفي كنند و شهرداري نيز با آنان برخورد ميكند</div><div align="right"> شهرداري تهران ناخواسته متكديان، كارتنخوابها و فروشندگان دورهگرد را در دريف حيوانات موذي، سگهاي ولگرد، زوايد فيزيكي مزاحم و خودروهاي فرسودة رهاشده قرار داده است. در اين صورت ميتوان بر اساس اين تبليغات نتيجه گرفت كه حقوق شهروندي شامل آنها نميشودابتدا اين را بايد بپذيريم كه بخشي از متكديان، گروههاي سازمانيافته هستند و برخي از كارتنخوابها، معتادان طردشده از خانواده، ولي اين تمام قضيه نيست. حتي اگر چنين باشد آنان نيز شهرونداني هستند كه محصول سازوكارها و روابط ناعادلانة مسلط بر زندگي اجتماعي و اقتصادي بودهاند. از اين رو، آنان شهرونداني هستند كه نيازمند حمايتهاي خاص اجتماعياند<br />اما روي ديگر قضيه چيز ديگري است. شما قطعاً فروشندگان دورهگردي را ديدهايد و يا ميشناسيد كه عمدتاً افرادي آبرومند و قابل اعتماد هستند كه با حداقل امكانات و سرمايه تلاش ميكنند با كسب مشروع، زندگي خو و خانواده را در اين فضاي نابسامان اقتصادي و اجتماعي در سطح اوليه و يا قابل قبولي از نگاه خود تأمين كنند. حتي برخي از دستفروشاني كه كنار خيابانها بساط ميكنند، چنين وضعيتي دارند. برخي كارتنخوابها نيز از اين قاعده خارج نيستند؛ آنها افرادي هستند كه توان مالي تأمين هزينة مسكن را ندارند. برخي آنها در طول روز مشغول فعاليتي هستند كه ذيل حمايتهاي بيمهاي قرار نميگيرد. از اين رو، دستمزد به نسبت پاييني دارند و امكان تأمين هزينة اجارههاي سنگين را ندارند. البته شهردارين نيز خوابگاههاي عمومي ندارد تا آنان با حداقل هزينه بتوانند شب را در آن جا بگذرانند<br />در شهرداري گويا حقوق و فرهنگ شهري اغلب با پول اندازهگيري ميشود. آن كه عوارض ميپردازد شهروند است و از حقوق شهري برخوردار و در حوزة فرهنگ شهري زيست ميكند و آن كه نميپردازد، شهروند نيست<br />اجازه بدهيد مشاهدهام را از برخورد شهرداري منطقة19 با بساطداران كنار خيابان شرح دهم: مكان بازار پارچه عبدلآباد. هر دو سوي خيابان بساطكنندگان ايستادهاند. خيابان مملو از خريدار است. به ندرت اتومبيلي عبور ميكند. مردم يعني همان شهرونداني كه شهرداري سنگشان را به سينه ميزند، اين وضع را پذيرفتهاند. به جهت ارزانتر بودن قيمتها در مقايسه با ديگر نقاط شهر، شهروندان ديگر مناطق نيز بخشي از خريد خود را آن جا انجام ميدهند. روزي براي انجام كاري آن جا بودم. ولولهاي درافتاد. بساطداران، بساط خود را با عجله جمع ميكردند. مغازهداران به آنان پناه ميدادند<br />پنج نيسان شهرداري وارد خيابان شده بود. جلوي آن چند نفر بيسيم به دست و پشت سر آنان حدود 20 مرد قويهييكل. اموال دستفروش بينوايي كه نتوانسته بود مال خود را نجات دهد، به داخل نيسان پرتاپ ميكردند. نيسانها عبور ميكردند و نفرين مردم، همان شهروندان بدرقهشان بود. هر كس چيزي ميگفت(داخل پرانتز از نوشتهام حذف شد: يكي ميگفت پس مردم چه كنند. ديگر ميگفت مثل قوم مغول ميمانند. حمله مي كنند و مال مردم را غارت ميكنند. آن يكي ميگفت حقوق اين افراد را از مال دستفروشان تأمين ميكنند) شهرداري با هدف نهادينه كردن فرهنگ شهري، ناخواسته، تخم نفرت ميپاشيد. جالب آن كه دقيقهاي از گذشتن مأموران مبارزه با سد معبر نگذشت كه بساط دستفروشان پهن شد و آرامش به بازار بازگشت و چيزي كه ماند؛ ناخرسندي از عملكرد شهرداري، اموال از دست رفتة برخي دستفروشان و فرهنگ شهري مورد پذيرش مردم بود<br />شهرداري به عنوان نهادي كه خود را متولي فرهنگ شهري ميداند ابتدا بايد نگاه خود را به دورهگردان، دستفروشان و كارتنخوابها تغيير دهد و آنها را همرديف زبالههاي شهري نداند. دوم بايد به حقوق آنان به عنوان شهروندان صاحب حق احترام بگذارد. سوم بايد فرصت و امكان لازم را براي زندگي آبرومندانة آنان فراهم آورد و چهارم اين كه از آنان در قالب برنامة حمايتهاي اجتماعي حمايت كند نه برخورد. (و پنجم اين كه بايد عذرخواهي كند)ا</div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-50461289427759855462007-10-31T18:11:00.000+03:302007-10-31T18:17:11.506+03:30كمدي انتقادچهارشنبه 9 آبان 1386<br /><div align="right"><strong>ميخواهد جشنوارهي انتقاد به دولت راه بياندازد و منتقد برگزيده انتخاب كند و جايزه بدهد. اين هم از آن طنزهاي تلخي است كه سراغش را در اين خرابآباد ميتوان گرفت. همه چيز به صورت يك كمدي مضحك و مسخره جلوه ميكند و يا به دنبال اين هستند كه چنين جلوه بدهندش. مگر همه چيز به بازي گرفته نشده است، اين هم يكي ديگر. نقد و انتقاد كه از دين و ايمان مردم بالاتر نيست كه چنين مضحكه شده و توپ بازي اصحاب قدرت. و الا مگر بر كسي پنهان است كه در اين ديار بر سر مطبوعات و دانشگاهيان كه مهمترين كانونهاي انتقادي هستند، چه بلايي آمد كه هنوز هم ادامه دارد. در همين سال جاري چند نشريه حكم تعطيلي گرفتند و چند استاد دانشگاه كه نقدي بر زبان ميراندند خانهنشين شدند. اصلا اين حديث تكراري تاريخ اين ديار است، و در اين سالها حديث روزمرگيمان شده است. حرفهاي تكراري هر روزمان كه فلان نشريه بسته شد. فلاني اخطار گرفت، فلاني احضار شد، فلاني تنبيه شد، فلاني حكم گرفت. ديگر برايمان عادي عادي شده است. براي همين جشنواره انتقاد امري مسخره مينمايد. علاوه براين كه مسخرگي در ذات آن نيز نهفته است. چرا كه براي انتخاب انتقاد خوب كلي شاخص تعريف ميكنند كه دولتي است؛ يعني برآمده از كانون قدرت سياسي. ذات انتقاد، نپذيرفتن محدوديت است. محدوديت در نقد قدرت بيمعنا است. ميگويند: نقد منصفانه. انصاف از نگاه كه؟ همين كلمه محدوديتآور است. انصاف را عقل جمعي تعريف ميكند كه به لحاظ حقوقي ميشود همان هيأت منصفهاي كه هيچگاه حضور ندارد و اگر دارد با گزينش دولتي شكل ميگيرد. حكم عقل جمعي دربارهي نقد، نياز به كنارهگيري قدرت از حيطهي نقد دارد. اين نيز در اين خرابشده امكانپذير نيست</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-84078303550188037242007-10-28T09:32:00.000+03:302007-10-28T09:46:10.129+03:30بيخبري آلاحمدواريكشنبه 6 آبان 1386<br /><div align="right"><strong>كم و بيش همه ميدانيم كه آلاحمد يكي از طرفداران نهضت ملي شدن صنعت نفت و از فعالان سياسي آن دوره بود كه به همراه خليل ملكي از حزب زحمتكشان بيرون آمد و از افراد مؤثر نيروي سوم شد. او در آن دوره در كوران حوادث سياسي بود؛ آن هم به صورتي فعال نه منفعل. با اين حال، جلال پس از سه روز از كودتاي 28 مرداد با خبر شد. اين فعال سياسي كه لحظهاي آرام و قرار نداشت، در روزهايي كه تهران روزهاي سرنوشتساز يك ملت را پشت سر ميگذاشت در خانهاش در محلهي دزاشيب مشغول رسيدگي به امور بنايي خانه بود و از همه چيز بيخبر و شايد تعمدي هم در آن بوده باشد<br />حكايت روشنفكران و فعالان سياسي ما در دورهي فعلي، حكايت تكراري آلاحمد شده است. گويي همه در اين روزهاي پرمسأله خسته از كولهبار سنگيني كه تاريخ بر دوشمان گذارده است، به كنج خانههامان رفتهايم و امور شخصيمان ارجحيت يافته است. اين بيتوجهي كه به تقويت روند موجود ميافزايد ممكن است شرايطي را در پي داشته باشد كه نه از تاك نشاني ماند و نه از تاكنشان و هنگامي به خود آييم كه بساط خيلي چيزها جمع شده باشد و امكان پهن كردن آن ديگر مهيا نباشد<br />تنها گروهي كه در اين ميان با جرأت به ميان آمد و در مقطعي كوتاه به تنوير افكار عمومي پرداخت و چون تداوم نداشت، از اثربخشي بلندمدت چشم پوشيد، اقتصاددانان بودند كه به نقد علمي و دقيق عملكرد و سياستهاي دولت نهم پرداختند<br />نه اهالي علم سياست، نه اصحاب جامعهشناسي، نه روانشناسان و اهالي علوم تربيتي، نه تربيتيافتگان علوم مديريتي، نه اصحاب فرهنگ و هنر هيچ يك به صورتي منسجم و يك دست تلاشي را براي جلوگيري از شتاب اضمحلال در پي نگرفتند. گويي همه در خفا براي فروپاشي به انتظار نشستهاند و آمادهي شادمانياند. اما غافل از آن كه ابتدا دامان خود آنان آلوده خواهد شد. هنرمندانمان كه بدتر از ديگران، بايد مراقبشان بود كه به ملت گل نزنند<br />گوش شنوا را لزوماً نبايد در حاكمان جست كه آنان صم و بكم به راه خود ميروند. به قول مدرس، خطايي كه سيدجمال كرد اين بود كه به دنبال گوش سلاطين بود و نصايحي براي علما. ولي اگر براي مردم مينوشت و ميگفت اثربخشي بيشتري داشت. گوش را بايد در ميان مردم يافت؛ مردمي خسته از ناملايمات و ناتوانيهاي چندباره و تكراري مديريتي كلان كشور. همهي اينها يك جو صداقت ميخواهد كه هيچ گاه در احزابمان چه چپ و چه راست نيافتهاند</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-89600016462196007082007-10-15T09:04:00.000+03:302007-10-15T09:06:49.757+03:30عمادالدين باقي در زنداندوشنبه 23 مهر 1386<br /><div align="right"><strong>عمادالدين باقي بازداشت و روانهي زندان شد. با او در روزنامهي جمهوريت كار كردم. پيش از آن نيز ميشناختمش. نزديك به سه ماه تلاش براي انتشار روزنامهاي كه وقتي آغاز به كار كرد، تفاوتش را با ديگر روزنامهها به خوبي ميشد مشاهده كرد و اصحاب قدرت كه امنيت ملي را معادل امنيت خود ميپندارند تنها تحمل دوازده شمارهاش را داشتند؛ يا باقي و چند تن از اعضاي تحريريه بايد ميرفتند يا روزنامه، و روزنامه بدون باقي نميتوانست بماند. ايده و رويكرد از او بود. صبوري، دقت و تأكيد بر منافع ملي و پايبندي به اصول و قواعد دموكراتيك از ويژگيهاي باقي است. حال اين كه اتهام اقدام عليه منافع ملي چگونه ميتواند به او بچشبد، حضرت حق هم سر در نميآورد<br />سالياني است كه او به همت تعدادي از دوستان و همفكرانش، كانون دفاع از حقوق زندانيان را تأسيس و سامان داده است و الحق كه نقش مؤثري در سامان دادن به بخشي از مسائل و مشكلات زندانيان و دفاع از حقوق آنان و حتي جلوگيري از اجراي برخي احكام خشن داشتهاند؛ اقداماتي كه غير از وجوه انسانياش، نقش قابل توجهي در تعديل چهرهي جمهوري اسلامي به عنوان نظامي خشن داشته است. هر چند ديگراني هستند كه اين چهره را پر از خشونت به تصوير ميكشند ولي تلاش باقي در جهت زدودن اين خشونت از چهرهي نظام بود. البته اقدامات او در اين فرآيند با منافع و مصالح بسياري از اصحاب قدرت ـ نه منافع و مصالح ملي ـ خواسته يا ناخواسته در تعارض قرار گرفته است. اين نيز او را در سيبل آنان قرار داده؛ سيبلي كه او را هر چند سال يك بار روانهي زندان ميكند. اين را نيز از ياد نبريم كه نام باقي با پروندهي قتلهاي زنجيرهاي پيوند خورده است. او از جمله كساني است كه به جد در اين باره نوشت و تاوانش را با به زندان رفتن پرداخت<br />رييس كانون دفاع از حقوق زندانيان، اكنون در زندان به سر ميبرد. اين اقدام شايد از نگاه برخي آقايان به مصالح صاحبان قدرت باشد، اما از يك سو، عاري از هر مصلحتانديشي ملي است، چرا كه بازتاب جهاني مثبتي به همراه نخواهد داشت و از سوي ديگر، صاحبان قدرت بدون نقد شدن ناتوان از فهم مصالح خود خواهد بود. باقي، مصالح حاكمان را نيز گوشزد ميكرد<br />بايد ديد، آيا احزاب اصلاحطلب نسبت به دستگيري رييس يك كانون غيردولتي اعتراض خواهند كرد</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-3735286920596929142007-09-30T11:19:00.000+03:302007-10-02T09:25:55.915+03:30مصادرهي سياسي هنر<span style="font-size:130%;">يكشنبه 8 مهر 1386<br /></span><div align="right"><strong><span style="font-size:130%;">شايد اولين يادداشت در تمجيد از موسيقي ـ نمايش «اين فصل را با من بخوان» از من بود كه در اعتماد ملي روز شنبه به چاپ رسيد. اين موسيقي ـ نمايش با تمام ضعفهايش مخصوصاً در بخش نمايش، در مجموع و به عنوان يك كليت كه فرآيند سي سال زندگي جمعي ما را به تصوير ميكشد و ارتباط خوبي با شنونده برقرار ميكند، قابل تقدير است و در نوع خود بينظير. مخصوصاً اين كه وقتي بار اول ديدم، از فضاي ايدئولوژيك حاكميت فاصله گرفته بود و وجه ملي و ميهني آن پررنگ بود. اگر از فطعهي اول آن بگذريم كه در صدد پيوند تاريخي جنگ تحميلي به نبرد كربلا است، بقيهي آن روايت جنگ است و بخشي از پيامدها و عواقب آن؛ آنهم آن جايي كه با زندگي روزمره و جاري ما در هم ميآميزد، و شايد به جهت همين در هم آميختگي و تكرار شدنش نسبت به آن بيتوجه و فراموش كار بودهايم. «اين فصل را با من بخوان» همهي آن خاطرات را زنده ميكند. اما در جنگ و پيامدهاي ناگوار آن نميماند و با قطعهاي شاد از سمفوني ايثار ما را به زندگي و عنصر مهم آن يعني گذشت و فداكاري پيوند ميدهد. در همين قطعه است كه ترانهاي دربارهي ايران خوانده ميشود و حس ملي و ميهني شنونده را كه در طول اجراي سمفوني به جهت مقاومت هشت سالهي جنگ و يادگارهاي خودمانياش زنده شده است، به اوج ميرساند و در حين خواندن آواز، عكسهايي از ميدان آزادي و قلهي دماوند نمايش ميدهد. قلهي دماوند؛ نماد استقامت و پايداري و ماندگاري ملتي در طول بيش از دو هزار سال<br />متأسفانه و هزار بار تأسف، وقتي بار دوم به تماشاي برنامه رفتم، ديدم فكر كوتهبين و محدود زعماي قوم، همين نقطهي اوج پاياني را كه حس زيبايي در حاضران ايجاد ميكند، مصادره كردهاند و هنر را در خدمت سياست ناپاك و اغراضشان گرفتهاند و با حذف عكسهاي ميدان آزادي و قلهي دماوند، عكسهايي از تأسيسات هستهاي بوشهر و نطنز را گذاشتهاند. مولوي چه زيبا گفته است: چون غرض آمد هنر پوشيده ماند<br />ميدان آزادي كه نمادي تصرف شده است و حتماً به لحاظ ايدئولوژيك براي آقايان معنا ندارد. قلهي دماوند كه نمادي طبيعي است، چه ارتباطي با نظام پيدا ميكند. پس نماد آقایان چه ميتواند باشد كه پس از اين بيست و هشت سال بتوانند به آن ببالد و بنازد؛ چيزي غير از سايتهاي هستهاي كه آن نيز فاقد پيامهاي انساني و جهاني است. چرا بايد برنامهاي هنري كه ميتواند به زيبايي، پيامهاي ملي و انساني و جهاني داشته باشد، چنين ناجوانمردانه تصرف شود و با گذاشتن چند عكس، در كل كار وصلهي ناجوري ايجاد كنيم كه آن را تحتالشعاع قرار دهد. من چقدر احمقم كه در مقابل اين بيعقلي، از چرايي ميپرسم!ا<br />تمام تلاش «اين فصل را با من بخوان» ايجاد پيوند و يادآوري ارزشهاي والاي انساني همچون گذشت و فداكاري و پاسداشت زندگي و مقاومت و ميهندوستي است، نه يادآور نزاعهاي سياسي و بينالمللي كه معلوم نیست ته آن ارزشي نهفته باشد؛ نزاعي كه آيندهاي تيره و تار برايمان ترسيم كرده است. چرا آقايان دست كثيف سياست را از عرصهي هنر كوتاه نميكنند. اگر وزارت ارشاد هزينهي اين كار را تأمين كرده است، پول آن را از جيب ملت داده است، و به همين جهت حق ندارد كاري را كه ميتواند ملي باشد، دولتي و حكومتي كند</span></strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-78859699361167748602007-08-30T11:24:00.000+03:302007-08-30T11:30:53.918+03:30تاختن بر دموكراسيپنجشنبه 8 شهريور 1386<br /><div align="right"><strong><span style="font-size:130%;">سریالی از یکی از شبکههای تلویزیون با عنوان «گل یا پوچ» پخش میشود. بخشهایی از آن را دیدم. ماجرای مرفه بیدردی است که به عنوان داوطلب در انتخابات شرکت کرده است تا خلقالله به او رای دهند. ماجراهای گوناگونی اتفاق میافتد که محور اصلی و مهم آن این است که وی از دموکراسی سخن میگوید ولی نمیداند چیست. آن چه را که میگوید سخن خودش نیست. کس دیگری که رفتارهای مزورانهای دارد در گوش او میخواند و او طوطیوار از دموکراسی و آزادی سخن میگوید<br />انتخابات و ساز و کارهای دموکراتیک در این سریال طنزگونه به سخره گرفته میشوند و چنین تلقین میکند که در پس هر آزادیخواهی و دموکراسیخواهی اجنبیای خفته است که در تلاش است تا با نام آزادی و دموکراسی طرفداران خود را بر شما حاکم کند. بماند که همین تلویزیون که چنین به انتخابات میتازد روزهای مرتبط با انتخابات مجلس و ریاست جمهوری و غیره گلوی خود را پاره میکند که باید مشتی به دهان دشمنان زد<br />سریال تلاش دارد تا از نیروها و افرادی که از آزادی و دموکراسی سخن میگویند اعتمادزدایی کند. این در صورتی است که اکنون در جمهوری اسلامی کسانی از این گفتمان دفاع میکنند که خود از نیروهای آن محسوب میشوند. به عبارتی دیگر تلویزیون بر سر شاخ بن میبرد و بخشی از توان جمهوری اسلامی را تلف میکند. اعتماد سرمایهای اجتماعی است که در طول زمان و به سختی ایجاد میشود ولی تخریب آن بسیار آسان است. آیا تلویزیون به عواقب کار خود میاندیشد؟</span></strong></div><div align="right"><strong><span style="font-size:130%;"> در جمهوری اسلامی ساز و کارهای نظارتی و استصوابی وجود دارد که هر کسی داوطلب نمایندگی نشود. چه نمایندگی مجلس و چه شورای شهر. در صورتی که در این سریال این بخش نادیده گرفته شده است و چنین تلقین میکند که هر کسی بخواهد میتواند کاندیدای نمایندگی شود. پس فیلترهای شوراهای نظارت کجاست که چنین بیدرد وابسته به اجانبی توانسته است وارد گود بازی شود. در صورتی که فیلترهای موجود به خود نیروهای انقلاب و جمهوری اسلامی که قرائتی متفاوت از اقتدارگرایان دارند چندان اجازهی حضور در عرصههای سیاسی داده نمیشود</span></strong></div><div align="right"><strong><span style="font-size:130%;">بار دیگر بر من مسجل شد که هنرمند با شعور ملی بسیار کم داریم. اکبر عبدی در این سریال نقش محوری دارد. او همان مرفه بیدردی است که تلاش دارد تلقین کند دموکراسیخواهان و آزادیخواهان وابستگان به اجانب هستند و منافع ملی برای آنان اصلا اهمیتی ندارد. اکبر عبدی شاید در گفت و گوهایش خود را دموکرات نشان دهد و نمیتواند چنین نباشد. چرا که فضای هنرمندی چنین میطلبد. ولی آیا این بازی تلاشی در جهت مبارزه با ایدههای دموکراسیخواهانه نیست؟ این بازی تا چه حد به تخریب تلاش صد سالهی ما برای برقراری حکومت قانون بر حسب نظر جمع که از مشروطه به این سو در این دیار استبدادزده شکل گرفته است یاری میرساند. مسلما تلاش عبدی در جهت تقویت بنیه آزادیخواهی و جریان مظلوم مردمسالاری در ایران نیست. به راستی عبدی و امسال او چگونه در مقابل ملت و تاریخ ایران پاسخگو خواهند بود؟</span></strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-21201429337688847082007-07-14T09:20:00.000+03:302007-07-14T09:22:46.013+03:30انحلال سازمان مديريت در 23 جوزاشنبه 23 تير 1386<br /><div align="right"><strong>در دورهي سوم مجلس مشروطه كه مدرس به عنوان نمايندهي مردم تهران رأي آورده بود، در بحث قانون تشكيلات ماليه، تذكري تاريخي ميدهد كه ميتواند در اين باره راهگشا باشد. مدرس به عنوان مخالف كليات قانون چنين ميگويد: «در دورة سابقه يك فانوني از مجلس گذشت اسمش قانون (23) جوزا بود و بدبختانه از روزي كه از مادر متولد شد اسباب زحمت شد و زحماتي كه در اين دو سه سال به واسطة اين قانون وارد شد چيزي نيست كه محتاج به ذكر و توضيح و بيان باشد، و بعد از تأمل معلوم شد منشأ اين زحمات اين بود كه سه كار در يك مورد جمع شد كه واقعاٌ اگر آن سه كار به دست يك نفر صالحترين اشخاص هم باشد اين زحمات توليد ميشود</strong></div><div align="right"><strong>يكي تشخيص آن چه بايد از مردم بگيرد، يكي ديگر وصول از همان مردم، و ديگري خرج كردن همان چيزي كه از مردم گرفته ميشد، و اختيار اين سه مطلب به دست يك نفر بود، و به عقيدة بنده رفع آن اشكالات ... اين طور خواهد شد كه اين سه كار از يكديگر تفكيك شود تا رفع اين زحمات بشود. يعني تشخيص دهنده غير از وصولكننده باشد، و شايد آن عيبها كه ديده شده بعدها ديده نشود». هر چند مدرس در اين بحث به قانون تشكيلات ماليه اشاره دارد، ولي خوب فهميده است كه نميتوان اختيار دخل و خرج را در سطح ملي به يكي سپرد. او براي اين كه بگويد قانون فعلي همان قانون 23 جوزا است از مثالي كمك ميگيرد: «يك عادت عاميانه زمانه در ميان مردم است كه بعضي از اشخاص اولادي پيدا ميكنند، چند سال كه ميگذرد يا مريض ميشود يا زخمي پيدا ميكند آن وقت آن مردم جمع ميشوند ميگويند خوب است كه اسم اين طفل را تغيير بدهيد و دو نفر منجم هم زايچه ميكشند و ميگويند بايد اين اسم تغيير داده شود. و حالا اين قانون هم تغيير اسم قانون 23 جوزا داده، ابداً عرضي كه ميكنم مبالغه نيست و بايد بلند گفت كه تمام اهالي مملكت بفهمند كه وكلاشان اين مسئله را ملتفت شدند كه در قانون تفاوتي پيدا نشده»(منبع 1. صفحهي 93). و در جايي ديگر ميگويد اين قانون «بالاخره اسمي پيدا ميكند كه شامل همه اسمهاي گذشته باشد يعني قدرت مركزي باشد كه تشخيص بدهد چه بايد از مردم بگيرد و چگونه بگيرد و هر طوري كه تشخيص داد خرج كند ... چند سال اضافه بر آن منورالفكرهايي كه انشاءالله همه مذهبي ملي هستند بايد اين 23 جوزا را از همان اول صفويه بچسبند و بيايند جلو زماني كه اسمش را عوض كرده فرياد بزنند كه اين همان 23 جوزا است و نگذارند زير اسمهاي جديد پنهان شود»(منبع 2. صفحه 646<br />ميدانيم سازمان مديريت و برنامهريزي كشور، هر چند سازماني دولتي بود ولي كارشناسان آن تلاش داشتند فارغ از جريانهاي سياسي و با نگاهي كارشناسانه و علمي بودجهي بخشهاي گوناگون كشور را طراحي و تدوين كنند. شكلگيري اين سازمان با توجه به درآمد نفت ضرورتي اجتنابناپذير بود تا افراد، گروهها و جريانهاي سياسي، بر اين درآمد هنگفت چنگ نزنند و از آن بر اساس برنامههاي عمراني و توسعهي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي استفاده شود؛ هر چند در اين زمينه موفقيت كامل نبود ولي بودجه از دستدرازي سلايق افراد تا حدود زيادي به دور بود. با اين وجود افزايش درآمد نفت، هوس قدرت را فزوني ميبخشيد و در هر دوره به اشكال مختلف، سازمان برنامه دور زده ميشد. پيش از انقلاب، در سالهاي افزايش درآمد نفت در دههي پنجاه، شاه فراتر از برنامه و بر حسب سليقهي خود عمل ميكرد؛ يعني او خود تعيين ميكرد چه مقدار پول، كه منبع به دست آوردن آن را در اختيار داشت براي چه كاري و چگونه خرج شود<br />احمدينژاد به انحلال سازمان مديريت و برنامهريزي اقدام كرد و با ايجاد يك معاونت بودجهنويسي را در اختيار گرفت. يعني تحت نظر او تشخيص داده شود چه ميزان پول (از منابع مالياتي و غيرمالياتي) جمع شود، دوم جمعآوري اين پول چگونه باشد، و سوم براي خرج كردن آن چه برنامهاي تدوين شود. انحلال سازمان مديريت، اين تجميع را به همراه دارد؛ تجميعي كه مدرس به با تيزهوشي و نگاه ملياش دريافت باعث مزاحمت بسياري براي مردم و جامعه خواهد شد؛ تجميعي كه قدرت را متمركزتر، غيرشفافتر و فسادپذيرتر ميكند؛ تجميعي كه در طول تاريخ ايران بارها اتفاق افتاده و به قول مدرس هيچ كس آن را به زبان ساده به مردم نگفت. او ميگويد: «اگر همان قانون 23 جوزا را به اين سادگي مورخان ما به همه مردم ميگفتند و با هر زحمتي و به هر زباني بود به قانونگذاران ما ميفهماندند چه بسا كه افرادي در ميان تهيهكنندگان قرارها و قرارداده و قوانين به فكر ميافتادند كه 23 جوزا مبادا به نامهاي ديگر به ملت و مردم تحميل شود ولي متأسفانه كسي نه رخدادش را گفت و نه حادثهاش را و نه واقعه اش را و نه نتايج سوء حاصله از آن را و بعد از آن هم آن قدر اين 23 جوزا به نامهاي ديگر متولد شد كه فقط ضبط سجل احوالش احتياج به ده بيست شبستان نظير شبستان مسجد جامع اصفهان را براي انبار لازم دارد»(منبع 2. صفحه 645<br />آيا دستور احمدينژاد مبني بر انحلال سازمان برنامه و به دست گرفتن بودجهريزي كشور در اختيار خود، نميتواند نام ديگر قانون 23 جوزا باشد؟<br />منبع اول: مدرس در پنج دورة تقنينية مجلس شوراي ملي/ منبع دوم: مرد روزگاران</strong></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-43949735229556590572007-07-05T14:46:00.000+03:302007-07-08T13:51:15.481+03:30آنتيگونه در نيويوركپنجشنبه 14 تير 1386<br /><div align="right"><strong>ديشب را به تماشاي «آنتيگونه در نيويورك» كاري از هما روستا در تالار مولوي رفتم. در مجموع بازيها و كارگرداني خوب بود. نمايش دو ساعت تمام طول كشيد و هر چند از تم يكنواختي برخوردار بود، توانست تماشاگر را به جاي خود به خوبي بنشاند. به مسائل فني نمايش نميپردازم كه در تخصص من نيست. اما نكتهاي كه برايم مهم آمد كه در اين نوشته به آن ميپردازم، محتوا و داستان نمايش بود. داستان به زندگي مهاجراني مربوط ميشود كه هنوز نتوانستهاند جذب جامعهي آمريكا شوند و در گوشه و كنار خيابان و پاركها زندگي را به سختي ميگذرانند و دموكراسي، قانون را براي همه يكسان ميخواهد؛ چه فردِ برخوردار جامعه و چه آن كه از زندگي تنها شمدي دارد و چند خرت و پرت و شبها روي نيمكت پارك ميخوابد. با اين حال، قانون با او كه داراي مكاني براي خوابيدن نيست، به جهت بر هم زدن نظم و آسايش عمومي برخورد ميكند. ماجرا زير و بم زيادي داشت ولي در مجموع پانوش گلوواتسكي، با ظرافت هنري و زيبايي به نقد دموكراسي امريكا پرداخته بود؛ نقد حكومت قانون در امريكا و هما روستا هنرمند احتمالاً روشنفكر ما آن را به خورد ما ميدهد؛ ما كه هنوز دموكراسي را تجربه نكردهايم<br />نميخواهم بگويم نقد گلوواتسكي غلط است. اما نقد او مربوط به جامعهي امريكايي است نه جامعهي ما. نقد دموكراسي امريكايي، مسألهي جامعهي امريكا است نه مسألهي جامعهي ما. ما هنوز گامهاي اوليهي دموكراسيخواهي را در جادهاي پر سنگلاخ داراي سربالايي طي ميكنيم كه هر بار سنگها به زير پايمان سر ميخورد و ما را چند گام به عقب ميكشد. چرا ما بايد نقدهاي آنها را براي جامعهي خودمان نشخوار كنيم. آيا همين كه بگوييم ميخواهيم كار هنري بكنيم، كافي است؟ در اين صورت، سركار خانم روستا با آن اقتدارگرايان وطني كه به دموكراسي فحش ميدهند و اين فحش را به آراي فيلسوفان و جامعهشناسان منتقد امريكايي كه كتابها و مقالاتشان مخصوصاً در اين سالها بيشتر هم چاپ شده، ارجاع ميدهند، چه تفاوتي دارد؟ شايد تنها تفاوت آنها اين باشد كه اقتدارگرايان نتيجه ميگيرند به همين دليل دموكراسي فاسد است و روشنفكران ما منحرف و وابسته هستند كه به تبليغ آن ميپردازند، ولي خانم روستا به اين نتيجه نميرسد يا جرأت نميكند برسد. چون بالاخره ايشان دوست دارند موهاي جلو چتري خود را داشته باشند و كسي چيزي به او نگويد. كسي هم چيزي به او نميگويد، چون او خواسته و ناخواسته در همان جهتي گام ميزند كه اقتدارگرايان ميخواهند؛ يعني نقد ناقص و طرد دموكراسي<br />متأسفانه بسياري از هنرمندان ما چنين هستند و از عمق بينش ملي برخوردار نيستند و ظاهراً براي آن كه بيكار نباشند حاضر هستند به هر كاري تن دهند. مگر نبود در دوران اوج جريان اصلاحطلبي، كه كيف انگليسي ساخته شد. مصفا و حاتمي و شريفينيا و ديگران مگر با بازي در آن فيلم با تيشه به بدنهي اصلاحطلبي نكوبيدند. جريان اصلاحطلبي ملت ايران، نه فقط از بحرانآفرينيهاي اقتدارگرايان بلكه از فقدان درك ملي هنرمندانمان نيز لطمه خورده است. البته نميخواهم عملكرد نادرست و ناقص اصلاحطلبان در قدرت را ناديده بگيرم بلكه بايد با جرأت به اين نيز اعتراف كرد كه برخي از هنرمندان ما كه اگر بپرسيم احتمالاً ميگويند به خاتمي رأي دادهاند و اكنون نيز به زبان در محفل انسشان و بين دوستان به نقد عملكرد دولتيان مينشينند، همانها با آثارشان به آگاهي كاذب در جامعه دامن زده و ميزنند و به پاي نهال ضعيف اصلاحطلبي و دموكراسيخواهي آب ناسالم ميريزند</strong></div><div align="right"><strong><a href="http://bluefuture.persianblog.com/">http://bluefuture.persianblog.com/</a></strong></div><div align="right"></div>Noorinianoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7185538.post-27219456602479478452007-06-21T10:26:00.000+03:302007-06-21T10:54:33.436+03:30اسراف در عزاداری، اپیدمی بیماری در سیستانپنجشنبه 31 خرداد 1385<br /><div align="right"><strong>صبح روز دوشنبه را اگر در خيابانهاي تهران گشتي ميزديد، جاي جاي به چادرهايي در گوشهي خيابان و چهارراهها برميخورديد كه شربت توزيع ميكردند؛ شربتي به مناسبت وفات دخت گرامي پيامبر اسلام، حضرت فاطمه سلامالله عليه. در مسيري نسب