tag:blogger.com,1999:blog-71391292543141589892008-07-22T21:36:16.689-07:00داستان های سکسی KhafanSaraSonami Khafannoreply@blogger.comBlogger647125tag:blogger.com,1999:blog-7139129254314158989.post-2978159230585362372008-06-15T03:02:00.000-07:002008-06-15T03:20:24.358-07:00منشی شرکت<span style="text-align: right;font-family:Tahoma;font-size:small;" ><br />سلام اسمم ایمان سنم 22درسم تمام شده والان هم حدود یک سال هست که تو یک شرکت کامپیوتری مشغول به کار هستم مدیریت فروش و نصب وفنی((ای دی اس ال ))هستم.تو این شرکت یک دختر 18 ساله هست که منشی هست حساب دار هست و تو بعضی از کارها به من کمک می کنه وقتی می خوام برم تو شرکتی یا خونه یا جای دیگه برای نصب میاد همراه من اسمش نرجس خوشگل کمر باریک قد متوسط وکون نسبتا بزرگی داره سینه های سفته بزرگ که با هیکلش نمی خوره من با نرجس خیلی رفیق شده بودم تا جای که اگر کسی شرکت نبود ظهر ها زنگ می زد می رفتم شرکت و باهم بودین ایام عید 1387 بود که روز های تعطیل شرکت شیفت بندی بود روزی یک نفر باید شرکت می موند نوبت نرجس بود که اون روز تو شرکت باشه که زنگ زد و گفتم من تو شرکت تنهام بیا پیشم منم که از خدا خواستم رفتم وهمراه خودم یک اسپری لیدوکائین خریدم و رفتم که شاید بتونم امروز نرجس رو از کون بکنم سا عت حدودا 11بود رسیدم شرکت در بسته بود در زدم گفتم منم، درو باز کرد رفتم تو ،روسری نداشت مانتوش هم کنده بود با یک لباس استین کوتاه با یک شلوار لی اومد جلو سلام کرد و دست داد منم کیرم اولی بود داشت حال می کرد به خودش می گفت امروز چه کونی بکنم من ،من تو اتاق خودم بودم که دیدم نرجس اومد تو و شروع کرد با ناز کردن و گفت ایمان اگر یک چیز بگم ناراحت نمی شی گفتم خواهش می کنم بفرما گفت خیلی طالب شدم از تو یک لب بگیرم من رو می گی دیونه شدم اون که خیلی جلوی من خودش رو می گرفت و کلاس میذاشت داره این حرف رو می زنه منم سری گفتم من که از خدامه پرید تو بغلم و شروع کردیم به لب گرفتن اخ چه لبای همین جور که لباش رو می خوردم کیرم داشت سرک می کشید ببینه چه خبره ذوق کرده بود بدبخت گفتم اجازه هست گفت چی دستم رو بردم روی سینه هاش وشروع کردم به مالش سینه هاش خیلی با حال بود کیرم داشت می ترکید چیزی نگفت منم با کمال پورویی شروع کردم به خوردن لباش و گردنش همین جوری که روی پاهام بود بلند شد و رفت یک قالیچه کوچک که تو شرکت بود اورد انداخت روی زمین گفت پایین بهتر می شه کار کرد دست من رو گرفت انداخت روی زمین خودش رو انداخت روی من یواش یواش دست بردم زیر پیراهنش وسینهاش رو می مالیدم شروع کرد به ناله های کوتاه کشیدن که من رو بیشتر حشری می کرد دستم رو پایین رو کونش و شروع کردم به مالوندن گفت می خوای چکار کنی گفتم عشق بازی گفت خوب زود باش دیونم کردی من از تعجب شاخ در اوردم گفتم چشم لباس هام رو در اورد وسریع لباس های خودش رو هم در اورد گفت می خوام کیرت رو بخورم می زاری منم گرفتمش تو دستم گفت بله مال خودته شروع کر به خوردن کیرم می گی کیرمال پدرش کسکش منم حال می کردم که نگو برگش گفت مال من چی از من رو می خوری گفتم بله خوابید و پاهاش رو باز کرد گفت زود باش دارم دیونه می شم من چه می خوردم از کسش اب راه افتاده بود مثل رود کارون خواهر کسته گرفته بود ادای بچه پول دار ها رو در اورده بود به کسش ادکلن زده بود چه مزه ای می داد مزه کس و الکل ببین چی میشه من تو دلم چقدر بهش فوش دادم زبونم رو کم کم می کردم لای کسش اونم اه می کشید که یک دفعه یک اه بلند کشید و موهای من رو گرفته بود و که شل شد وفهمیدم ارضا شده گفتم می خوام از <a href="http://khafansara.blogspot.com/">کون</a> بکنم گفت تو رو خدا درد داره گفتم مگر چقدر کون دادی که می دونی درد داره گفت اخه بچه می گن گفتم راهش رو بلدم که درد نداشته باشه گفت چی از تو کیفم اسپری رو در اوردم چرخوندمش زدم تو سوراخ کونش دور سوراخ هم جای کونش رو با اون اسپری شستم روی کیر خودمم زدم مرتب یکم دیگه به سینه هاش دست زدم وخوردم گفتم کیر من حس نداره کون تو چی گفت امتحان کن مال خودت کرم از تو کیفش در اورد زدم روی کیرم گذاشتم دم سوراخ کونش گفتم درد داره گفت یک کم ولی اشکال نداره بکن توش می خوام جرم بدی منم کم کم کردیم تو بعد از دو دقیقه جا باز کرد اون کون توپلی منم کیرم رو تا خایه می کردم تو کونش چه ناله ای میزد می گفتی باباش مرده نیم ساعت کردم کیرم داشت می ترکیدگفتم نمی شه بچرخ چرخید کیرم گذاشتم روی سوراخ کسش گفت نه بخدا دخترم گفتم می دونم کیرم رو می کرد تو کسش تا نصفه تا دردش می گرفت می کشید بیرون چند تا تلنبه مشتی به کس خشکلش زدم داشت ابم میومد گفتم برام ساک بزن درش اوردم کردش تا ته تو دهنش چه وحشیانه می خورد گفتم خرابش نکنی گفت مال خودمه کرد تو دهنش که یک دفعه ابم زد تو گلوش نگذاشتم درشون بیاره مجبورش کرم خورد با کسش یکم ور رفتم که اون هم یک ناله کشید و ارضا شد هردو روی هم افتاده بودیم خواب رفتیم وقتی بلند شدیم دو ساعتی گذشته بود از اون به بعد ما هفته<br />ای یکی دو بار تو شرکت سکس داریم<br />نویسنده : <span style="font-weight: bold;">ایمان</span><br /></span><span style="font-weight: bold; color: rgb(153, 51, 0);">منبع : <a href="http://khafansara.blogspot.com/">KhafanSara</a></span>Sonami Khafannoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7139129254314158989.post-21756421427359988302008-06-14T01:07:00.000-07:002008-06-14T05:01:08.913-07:00اولين سكسم با فؤاد<span style="text-align: right;font-family:Tahoma;font-size:small;" ><br />تا ساعتي پيش هنوز از يك سكس جانانه با فؤاد بيحال بودم و حالا كه مشغول رسيدگي به بعضي كارهايم و نيز چك كردن ايميلهايم هستم بد نديدم از چگونگي روابطم با فؤاد بگويم. 4 سال پيش به پيشنهاد و اصرار وكيل و مشاور ماليام خودم شخصاً مديريت شركت بازرگاني به ارث مانده از پدرم را به عهده گرفتم و بديهي بود كه بيشتر روابط تجاري ما در صادرات كشورهاي حوزه خليج فارس و در رآس آنها كويت و امارات بود. در اولين سفر تجاريام به دبي در 3 سال پيش كه به همراهي وكيلم صورت ميگرفت با فؤاد آشنا شدم كه تاجري هندي و بسيار موفق در سطح آسيا است. ناگفته نماند كه قبلاً سفرهاي تفريحي زيادي به كشورهاي اروپايي و آسيايي داشتم ولي اولين بار بود كه به عنوان تاجر و براي يك قرارداد صادرات وارد دبي ميشدم. وقتي در لابي هتل كريمي(وكيلم) مرا به فؤاد معرفي كرد قبل از هر چيز هيكل رشيد و چهارشانه و چهره جذاب اين بازرگان 42 ساله هندي توجهم را به خود جلب كرد و كريمي كه متوجه نگاههاي حريصانه من به فؤاد شد آرام زير گوشم زمزمه كرد: مواظب باش تو براي تجارت اومدي نه براي سكس. اگرچه بارها جلوي كريمي لخت مادرزاد ايستادهام ولي هيچگاه با او سكس نداشته و ندارم چرا كه او عضو خانواده ما محسوب ميشود و پس از مرگ والدينم خود را در برابر من مسئول ميداند ولي در سبكسريهاي سكسيام حريفم نميشود. به هرحال كريمي ما را تنها گذاشت و فؤاد مرا به شام دعوت كرد. شب لباس شب بسيار بدننما و نيمهبرهنهاي پوشيدم جوري كه در رستوران هتل نه تنها فؤاد را مبهوت كردم بلكه نگاههاي حريصانه زيادي را روي تن و بدنم احساس ميكردم و لذت ميبردم. وقتي با فؤاد مشغول رقص شدم مرا تنگ در آغوش خود فشرد و با مخلوطي از هندي و انگليسي و فارسي گفت: مواظب باش من تو سكس خيلي درنده و وحشيام، حاضري به جاي هتل به ويلاي من برويم؟<br />من از خدا خواسته با او رفتم و كمتر از نيمساعت بعد در ويلاي شخصياش لباسم را كه زير آن حتي شورت هم نداشتم در آوردم. فؤاد با ديدن من سوتي كشيد و خودش هم لخت شد كه من با ديدن كير بزرگ و كلفت و شقشدهاش جيغي از خوشحالي كشيدم و به طرف كيرش هجوم بردم و تا به خودش بيايد كيرش توي دهنم بود و من حريصانه آن را ساك ميزدم، ميليسيدم و به صورت و پستانهايم ميكشيدم. او فقط مرا نگاه ميكرد و از شهوت و لذت آه و اووه ميكرد. چند دقيقه بعد مرا پس زد و لبانش را روي لبانم گذاشت و مشغول خوردن و مكيدن لبهايم شد. از شدت شهوت داشتم ميمردم كه مرا روي زمين نشاند و خود روبرويم نشست و خيلي آرام گفت: اول چند مسئله را بين خودمان حل كنيم، 1ـ روابط سكسيمان از روابط تجاريمان كاملاً جدا خواهد بود 2ـ من خيلي وحشيانه سكس ميكنم و بيشتر دوست دارم تجاوز كنم 3ـ در كنار من بخصوص موقع سكس از هيچ مرد ديگري حرف نميزني اگرچه اوج لذتم در سكس موقعي است كه در حضور چند مرد وحشيانه به تو تجاوز كنم و يا از نگاه حريصانه و شهوتبار مردان روي بدن برهنهات لذت ببرم 4ـ كسليسي و كونليسي اصلاً در كار من نيست اما كونتو بارها و بارها پاره ميكنم<br />و بعد وحشيانه به جانم افتاد آن چنان نوك پستانهايم را گاز ميگرفت كه من جيغ ميكشيدم و دست و پا ميزدم و از جاي دندانهايش خون ميامد كه از كنار لبانش روي پستانم ميچكيد . با دستش كسم را چنان چنگي زد كه فرو رفتن ناخنهايش را در كسم و خراش خوردنش را احساس كردم و وقتي مرا زير هيكل رشيد و سنگين خود انداخت در حالي كه مرتب با يك دست كسم را چنگ ميزد با دست ديگر كيرش را روي بدنم ميماليد و از لاي دندوناش ميگفت: التماس كن جنده تا اين كيرو تو كست فرو كنم... التماس كن جنده... جنده...كير ميخواي؟... بيا اما مثل سگ بايد له له بزني و التماس بكني...<br />و چند لحظه بعد من كه هم از نوك پستانهايم خون مياوومد و هم كسم زخمي و خوني شده بود از شدت شهوت داشتم ديوانه ميشدم و طبق خواسته او نالان و بيرمق سعي ميكردم كيرش را بگيرم و واقعاً التماس ميكردم كه كيرش را فرو كند توي كسم... هرچه بيشتر التماس ميكردم حريصتر و حشريتر ميشد و بالاخره موهايم را چنگ زد و سرم را بالا آورد و گفت: كيرمو ميخواي جنده؟<br />با نالهاي شبيه زوزه ناليدم: بكن ديگه... كسمو پاره كن... كونمو پاره كن... بده... كيرتو بكن تو كس و كونم... مردم... بكن ديگه...<br />اون قدري با كونم بازي كرد و با آب كس خودم اونو خيس كرد و يكي يكي انگشتاشو تو كونم فرو ميكرد تا كونم باز بشه وقتي سوراخ كونم كمي باز شد همون جور كه طاقباز روي زمين خوابيده بودم لنگهايم را بالا برد و روي شونههاش گذاشت و ناگهان چيزي را تا ته توي كونم فرو كرد كه از شدت درد جيغ كشيدم و بيحال شدم وقتي كمي به خودم اومدم فكر كردم كيرشو توي كونم فرو كرده كه متوجه شدم يك كير مصنوعي حتي بزرگتر از كير خودشو تو كونم فرو كرده و بعد هم گفت: حالا نوبت كسته كه مثل كونت پاره بشه جنده... آخ نميدوني ديدن پاره شدن كونت كه الانم داره از كنارههاش خون مياد چه كيفي داره... خب جنده خانوم حالا كستو آماده كن..<br />تا اومدم چيزي بگم كيرشو با يك ضربه فرستاد تا ته كسم كه احساس كردم واقعاً جر خوردم از شدت درد داشتم ميمردم. اونهايي كه همزمان از <a href="http://khafansara.blogspot.com/">كس و كون</a> دادن ميدونن چقدر درد وحشتناكي داره كه دوتا كير كلفت همزمان تا ته توي كس و كون بمونند. فؤاد كير مصنوعي را تا ته فرو داده بود توي كونم جوري كه احساس ميكردم رودههام داره از دهنم بيرون ميزنه و كير خودشم تا ته توي كسم كرده بود و چند لحظه صبر كرد و همونطور كه كير مصنوعي را توي كونم نگه داشته بود با كير خودش مشغول گاييدن كسم شد و تلمبه ميزد... وقتي تلمبه ميزد آن چنون اين كار را با شدت و وحشيانه انجام ميداد كه واقعاً داشتم ميمردم بخصوص كه اون كير مصنوعيام همچنان تا تهِ كونم اون تو بود. قدري كه تلمبه زد بالاخره آبش داشت مياومد كه كيرشو به سرعت از تو كسم بيرون كشيد و اونو چپوند تو دهنم و همه آبشو خالي كرد توي دهنم و بعد هم با دستش دهنمو محكم بست و مجبورم كرد كه همه اون آبو قورت بدم و سپس كنارم دراز كشيد. وقتي با تن و بدن درب و داغون خواستم كير مصنوعي را از تو كونم بيرون بكشم با دست محكم روي دستم كوبيد و گفت: هر وقت من گفتم... فهميدي جنده؟ هر وقت من خواستم...<br />بيحال روي شكم دراز كشيدم نوك زخمي پستانها و كس جرخوردهم بشدت ميسوخت اما نميدانم چرا خيلي لذت ميبردم. فؤاد دست برد و سر كير مصنوعي را گرفت فكر كردم ميخواهد آن را بيرون بكشد كه متوجه شدم مشغول تلمبه زدن با اون توي كونم شد درد و لذتي دوباره در تمام تنم دويد اول آروم تلمبه ميزد بعد سرعتش را وحشيانه زياد كرد تا بالاخره من هم در اوج درد و لذت ارضا شدم.<br />جوري بيحال شده بودم كه بيرون كشيدن اون كيرو از توي كونم نفهميدم و وقتي بيدار شدم متوجه شدم 6 ساعتي از شدت خستگي و درد خواب بودم.<br />وقتي لنگان لنگان به كمك فؤاد به حمام رفتم از ديدن پستانهاي زخم و زيلي شدهم توي آيينه حمام جا خوردم. فؤاد كه در رختخواب آنقدر وحشي و وقيح بود اينجا با مهرباني و لطف كمكم كرد و با نوازشي نرم بدنم را شست و با ماساژي آرام و حسابي خستگي را از تنم در آورد و اين شروع روابط سكسي من و او بود و مجسم كنيد بعدها چه خشونتها و وقاحتهايي توي سكس با من داشت. او مردي بسيار مؤدب و مهربان ولي در سكس ببري وحشي و درنده است.<br /></span><span style="font-weight: bold; color: rgb(153, 51, 0);">منبع : <a href="http://khafansara.blogspot.com/">KhafanSara</a></span>Sonami Khafannoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7139129254314158989.post-52132219819536397862008-06-14T00:59:00.000-07:002008-06-14T01:03:57.636-07:00داستان های جوجه خروس با زن حاجی قسمت ششم<span style="text-align: right;font-family:Tahoma;font-size:small;" ><br /><br />چشمامو که از هم باز کردم دمرو شده بودم هنوز انگار گیج و منگ بودم یه لحظه احساس کردم تموم این اتفاقاتی که تو این دو سه روزه واسم افتاده همش خواب و رویا بوده ولی وقتی چشمم به ساعت رومیزی کنار تخت افتاد خوشحال شدم چون یادم افتاد که بیدارم و دارم زندگی می کنم ساعت 4:30 بعد از ظهر بود ، یه کم بیشتر که به خودم اومدم دیدم یه چیز گرم و نرم و مطبوع را دارم زیر دستم احساس می کنم . همیشه موقع خواب همین جور دمرو میخوابم و با یه دست بالشم را بقل می گیرم ولی این بالش با تموم بالش هایی که تا حالا بقل گرفته بودم تومنی صد ریال فرقش بود . داشتم کم کم به جزئیات بالش پی می بردم و با دستم روش مانور میدادم که همون صدای رویایی گفت بیدار شدی ؟؟؟!!! سرمو برگردوندم دیدم پری جونم بقلم خوابیده بود نگاه کردم به دستم دیدم روی سینه های پری بود . حال حرف زدن نداشتم زیاد فقط دستمو آوردم پایین تر و تو حال و خواب بیداری بهش گفتم فکر کردم بالش زیر دستمه !! پری دوباره زد زیر خنده و گفت حالا چرا دستتو بردی پایین ؟؟ فرض کن همون بالشه !!!<br />از گشنگی صدای ناله شیکمم در اومده بود و همش داشت قار و قور می کرد از طرفی هم رادیات جوش اومده بود که پری گفت پاشو بریم ناهار !!!<br />پاشدم و رفتم دستشویی و شورتی که فقط پام بود را کشیدم پایین و مشغول شدم . حس یه آدمی را داشتم که دو روز بی هوش بوده و تو این دو روز انگار فقط سرم بهش وصل بوده و حالا هم انگار از زور شاش به هوش اومده !!! هرچی که نشستم تمومی نداشت فکر کنم به اندازه یه 4 لیتری خالی شدم !!! وقتی تموم شد تازه چشام باز شد ، دمای بدنم داشت متعادل می شد و حالم جا اومد منم شیر آب سرد را باز کردم و یه دو سه دقیقه ای گرفتم رو اژدر خان تا حسابی حالم جا اومد . پا شدم رفتم یه آب هم به دست و صورتم زدم و رفتم بیرون !!<br />وقتی رفتم بیرون تازه انگار داشت حواس 5 گانم یکی یکی بر می گشت . بوی غذای خیلی خوبی را احساس می کردم ولی درست نتونستم تشخیص بدم که چی هست ؟؟!! به دنبال بو رفتم تو آشپزخونه که دیدم پری داره میز را میچینه ، چشمش که به من افتاد یه نگاهی به من انداخت و گفت خسته نباشی !! رفتم جلو یه بوس از گردنش گرفتم و گفتم پاینده باشی !!<br />من با یه شورت و تی شرت سفید بودم و دیدم پری هم یه شورت و سوتین مشکی پوشیده بود و یه پیرهن نازک سفید و بلند ولی تو اون لحظه به چیزی که فکر می کردم غذا بود و اون بوی خوب که با عطر مریم ها قاطی شده بود و هنوز نفهمیده بودم چیه ؟؟!! تا اینکه پری رفت سمت پلوپز برقی که گذاشته بود روی زمین و درش را برداشت بخار به همراه همون رایحه دل انگیز ازش زد بالا !! یه سینی پیرکس گذاشت روش و بعد هم دیگ پلو پز را گرفت با یه حرکت برش گردوند . وقتی برش گردوند دستهاش بر عکس شد سریع پریدم و سینی را از دستش گرفتم و گذاشتم رو میز ، وقتی دیگ پلوپز را از رو سینی برداشتم وااااو چی میدیدم ته چین طلاییه طلایی !!!<br />پری هم رفت یه چاقو اورد و شروع کرد به برش زدن . گفتم پری جون کی اومدی این ها را درست کردی ؟؟ گفت همون وقت که شما بالش زیر دستتون بود !! گفتم اِاِه بالش ها مگه پیچ داره که هم زیر دست من بوده هم تو اینجا مشغول بودی ؟؟ اگه پیچیه باز کن بده من امشب با خودم ببرم خونه !!! زد زیر خنده و گفت نه عزیز دلم به قول خودت میوه به درخت قشنگه !! گفت برنجشو همون وقت که اومدی خیس کرده بودم و همه چیزش آماده بود ، یه قاچ بزرگ واسم برید و گذاشت جلوم گفت بفرمایین !!<br />منم از گشنگی همون وقت مشغول خوردن شدم و حتی صبر نکردم تا واسه خودشم بکشه و با هم بخوریم !! تو پنج دقیقه همه بشقابم را تموم کردم و دوباره خودم یه قاچ کوچولو دیگه بریدم و شروع کردم به خوردن . ته چینش با اینکه با ته چین های خودمون یه کم فرق داشت طعمش ولی در کل خیلی خوشمزه بود ، شایدم من انقدر گشنه بودم که حالیم نبود . آخه تا حالا غذا از تو این پلو پز ها نخورده بودم !!!<br />غذا که تموم شد کمکش ظرف ها را گذاشتم تو سینک و یه بوس از لپش کردم گفتم مرسی پری جونم خیلی خوشمزه بود . اونم گفت نوش جونت عزیزم ، حالا سیر شدی ؟؟ گفتم آره دیگه دارم می ترکم !! پری مشغول ظرف شستن و جمع و جور کردن آشپزخونه شد و منم رفتم تو سالن کنترل را برداشتم و خودمو ولو کردم رو کاناپه و شروع کردم به کانال عوض کردن ، تو این کانالهای تخمی ایرانی یه چرخی زدم دیدم همشون یا کس شعر می گفتن یا داشتند تبلیغ املاک دبی می کردند تا اینکه آخرش مثل همیشه زدم روی pmc و کنترل را گذاشتم رو میز و لنگ و پاچمو دراز کردم و داشتم تماشا می کردم که پری با یه سینی چای اومد و نشست کنارم دستشو انداخت دور گردنم . منم سرمو گذاشتم رو شونه هاش و هیچی نگفتم . یه دو سه دقیقه ای که گذشت یه تکونی به خودم دادم و دستمو دراز کردم یه استکان چای برداشتم دادم به پری و یکی هم خودم برداشتم به خوردن .<br />چای که تموم شد همین جور یه کم کنار همدیگه بودیم تا اینکه دیدم گوشیم داره زنگ میزنه ولی صداش خیلی ضعیف میومد . پاشدم رفتم تو اتاق که گوشی را بردارم ولی دیدم اونجا نبود !!! تازه یادم افتاد که شلوارمو تو رختکن حموم در آوردم و گوشیم تو جیبمه رفتم در حموم را باز کردم و گوشی را در آوردم دیدم شماره ناشناس بود ولی جواب دادم دیدم یکی از بچه های دانشکده بود که میگفت پروژه منو آماده کردی ؟؟<br />گفتم مگه واسه کی میخواستی ؟؟ گفت فردا جلسه آخره می خوام تحویل استاد بدم !! گفتم باشه امشب درستش می کنم فردا برات میارم . ( اون موقع دیگه آخر ترم بود و اون هفته هم هفته آخر بود )<br />شلوارمو برداشتم همونجا پوشیدم و شورتمو آوردم بیرون به پری گفتم من باید برم یه نایلون بهم بده تا این شورت را بذارم توش !! گفت کجا ؟؟ دوباره می خوای منو تنها بذاری ؟؟!! گفتم نه باید برم خونه پروژمو تموم کنم آخه فردا روز آخرشه !!!<br />گفت خب بذار باشه تا با زیر پوشت برات بشورمش ، گفتم ایول دستت درست !!!<br />گفتم حالا بلوزم کجاست ؟؟!! گفت گذاشتم همونجا رو چنگ بقل کیفت . رفتم بلوزمو برداشتم و رو تی شرت پوشیدم . یقه تی شرت از زیر یقه بلوزم زده بود بیرون و مسخره شده بود ولی خب کاریش نمیشد کرد دیگه !!! کت و کیفم را هم برداشتم و رفتم پیش پری گفتم مجبورم برم وگرنه پیشت می موندم . اونم پاشد اومد جلو و گفت طوری نیست عزیزم برو به درست برس و دستاشو آورد جلو از دو طرف سرمو گرفت و شروع کرد به خوردن لبهام . منم یه دو دقیقه ای لباشو خوردم و بعد خودمو کشیدم عقب گفتم دیگه واسه امروز بسه !! با اینکه نیاز داشت تو چشماش موج می زد دوباره ولی گفت باشه برو ، فردا هم میایی ؟؟؟ یه خورده فکر کردم دیدم فرداش تا ساعت 5:30 کلاس دارم و تا میام بیام برسم اصفهان ساعت میشه 7:30 یا 8 . گفتم فردا نمی تونم ولی دوشنبه بعد از ظهر حتما میام . گفت باشه برو به سلامت مواظب خودت باش .<br />کتمو پوشیدم و کیفمو برداشتم اومدم دم در وایسادم و کفشامو پوشیدم ، پری هم اومد باهام تا دم در ولی اصلا دلم نمی خواست ازش دل بکنم ولی خب بالاخره باید به کارهای خودمم می رسیدم در ضمن کمر فیل هم که ندارم !!! یه بوس دیگه ازش گرفتم و خداحافظی کردم اومدم بیرون .<br />ادامشو به زودی می ذارم واستون ..... <br /></span><span style="font-weight: bold; color: rgb(153, 51, 0);">منبع : <a href="http://khafansara.blogspot.com/">KhafanSara</a></span>Sonami Khafannoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-7139129254314158989.post-60199646014728431252008-06-14T00:48:00.000-07:002008-06-14T00:59:09.347-07:00خاطرات دوران دانشجویی قسمت پنجم و پایانی<span style="text-align: right;font-family:Tahoma;font-size:small;" ><br />- {نیلوفر}: راست می گه امین، خودت پیشنهاد دهنده بودی؛ پس خودت باید اولین نفر اعتراف کنی<br />- {امین}: همه افتادن به جون من، بابا من اگه بگم غلت کردم ولم می کنین؟<br />- {شراره}: چرا حالا جونت در میاد اعتراف کنی؟!!! بابا مگه می خوای به قتل اعتراف کنی؟ تازه اگه قتل هم باشه دادگاه تخفیف می ده به کسی که خودش اعتراف می کنه<br />- {امین}: باشه من اول اعتراف می کنم، اما بپایین این آرتا از زیرش در نره ها؛ اونم باید اعتراف کنه. می کشمت آرتا<br />امین بلند یه صندلی برداشت و یکم دور تر از میز آشپز خونه کنار ورودی اپن گذاشت،<br />- چی کار می کنی؟<br />- {امین}: دارم برای خودم جایگاه درست می کنم، مگه نگفتین قاضی بهم تخفیف می ده<br />- {شراره}: ای بابا، انگار واقعاً می خواد به قتل اعتراف کنه<br />- {نیلوفر}: حالا چرا اونجا گذاشتی صندلی رو؟<br />- {امین}: به تو اطمینانی نیست؛ می ترسم بعد از شنیدن اعتراف من، حکم قصاص بدی، واسه همین برای خودم راه فرار گذاشتم<br />ما نشسته بودیم روی صندلی های کنار میز، دو طرف شراره و داشتیم مسخره بازی های امین رو نگاه می کردیم. امین صندلی رو که گذاشت، کمی حرکات نرمشی کرد و دست به کمر به اطراف چرخید، بعد پاش رو روی صندلی گذاشت که بالا بره ولی دوباره منصرف شد و اومد سمت ما،<br />- {نیلوفر}: ای بابا، چرا مسخره بازی در میاری؟ زودباش دیگه<br />- {امین}: بابا می خوام گلوم رو تر کنم، مرغ هم که سر می برن، قبلش یه چیکه آب تو حلقش می ریزن<br />- یه جوری صحنه سازی می کنه که انگار قراره به یه دروغ خیلی بزرگ اعتراف کنه، من می دونم تو چه مارمولکی هستی. خوب می دونم چی تو کلته<br />امین آبش رو خورد و وقتی دید هر سه تا داریم نگاهش می کنیم و دیگه اهمیتی به مسخره بازی هایی که در می یاره، نمی زاریم، بلند شد و رفت روی صندلی ایستاد. یه نگاه تو صورت هر سه نفرمون انداخت، ابروهاش رو به اطراف خو کرد و قیافۀ مظلومی به خودش گرفت، بعد با یه حالت خیلی جدی و رسمی گفت:<br />- خوب دیگه شوخی بسه، من می دونم که تو زندگیم شیطنتهای زیادی کردم، می دونم ثبات فکری نداشتم، می دونم اونقدر کارهای بدم زیاد بوده که دیگه پیش همه تون یه آدم جفنگ گو و غیر قابل اطمینان هستم، ولی نیلوفر باور کن من قصد دارم عوض بشم، دیگه نمی خوام اون امین قبلی باشم، من اشتباه کردم که به تو دروغ گفتم ...<br />- {نیلوفر}: اشکال نداره عزیزم، بلاخره هر کسی تو زندگیش اشتباه می کنه. بگو چی گفتی، من ناراحت نمی شم<br />- {امین}: راستش نیلوفر، اون بار یادته که من و فرستاده بودی واسه خرید و من دیر اومدم و گفتم نونوایی تعطیل بود؟<br />- {نیلوفر}: آره یادمه، که من عصبانی شدم<br />- {امین}: من بهت دروغ گفتم، نونوایی تعطیل نبود، من حوصله ام نکرد تو صف بایستم<br />امین این و گفت و بین ما سکوت حکم فرما شد، امین مضلومانه شونه هاش رو شل کرده بود و به جلو خم کرده بود و سرش پایین بود، من که می دونستم چه خبره به زور جلوی خندم رو گرفته بودم و لی از زیر میز با پا به شراره اشاره کرده بودم. نیلوفر انگار هنوز منتظر بود امین ادامه بده که من نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده، از انفجار ناگهانی خندۀ من امین هم خنده اش گرفت.<br />نیلوفر که تازه منظور امین رو گرفته بود، پارچ آب یخ رو برداشت و با سرعت به سمت امین رفت و تو یه چشم به هم زدن همۀ پارچ رو روی سر و هیکل امین خالی کرد. امین هر چی که سعی کرد از زیر آب جا خالی بده، چون بالای صندلی بود نتونست سریع عکس العمل نشون بده و نیمی از آب پارچ روی پیرهنش ریخت. اما بعد از خیس شدنش هیچ چی نگفت، دوباره از صندلی بالا رفت و در حالی که پیرهنش رو از تنش بیرون می آورد، تو چشمای نیلوفر که نزدیک میز ایستاده بود ذل زد و ادامه داد:<br />- من دروغای زیادی گفتم ولی هیچ وقت چیزی رو مخفی نکردم، دروغ های من بیشتر از روی لودگی بوده و اونقدر تابلو بوده که همون لحظه می شد فهمید که دارم دروغ می گم. شاید نتونم در مورد گذشته مطمئن باشم، اما نیلوفر این رو حاظرم قسم بخورم که تا حالا با تو کاملاً صادق بودم. تنها دروغی که گفتم و من و آزار می ده، یعنی دروغ که نیست، چیزیه که من از تو پنهون کردم اینه که ...<br />امین کمی مکث کرد انگار تو شک بود که ادامه بده یا نه<br />- {نیلوفر}: ...<br />- {شراره}: ...<br />- بگو امین، گفتنش بهتره تا نگفتنش<br />- {امین}: نیلو من ... من ... من یه بار با نازنین بودم ...<br />- {نیلوفر}: ...<br />- {امین}: می دونم که همیشه به من گفته بودی که دوست نداری با نازنین دم خور بشم، می دونم که ازش خوشت نمی اومد، ولی ... ولی اون خیلی خوب می دونست چطوری از ضعف من استفاده کنه، نتونستم جلوی حس قوی نازنین ...<br />- {نیلوفر}: دیووووونه ...<br />پارچ رو روی میز گذاشت و به طرف امین دوید، اما امین این بار دیگه تونست سریع فرار کنه و بره توی حال. عصبانیت رو از قیافۀ نیلوفر می شد خوند. مرتب به امین بد و بیراه می گفت، امین هم اولش کمی از دستش جاخالی داد، ولی بعد ایستاد تا نیلوفر بهش برسه و نیلوفر هم شروع کرد با مشت به سینۀ اون کوبیدن.<br />- چطور تونستی امین؟ من بهت گفته بودم به نازنین نزدیک نشو، ما به هم قول داده بودیم هر جا که باشیم به هم وفادار باشیم، چطور تونستی زیر قولت بزنی امین؟<br />امین فقط ساکت بود و به نیلوفر نگاه می کرد، ولی نیلوفر نمی تونست تو صورت امین نگاه کنه فقط با چشمایی خیس اشک با مشت می کوبید تو سینۀ امین. یکمی که گریه کرد، سرش رو روی سینۀ امین گذاشت و گریه کرد، امین دستش رو زیر صورت نیلوفر گذاشت و کشیدش بالا، تو چشمای خیس نیلوفر خیره شد و گفت:<br />- معذرت می خوام نیلوفر، نمی خواستم بهت خیانت کنم؛ اما بعد از اون روز خودم حسابی از خودم بدم اومد، از ضعفی که نسبت به نازنین داشتم شرمم شد. ولی نیلو، دیگه نازنین برام جذابیتی نداره. بعد از اون روز یکی دو بار دیگه هم سعی کرد من و به سمت خودش بکشه اما دیگه نتونست.<br />امین نگاه معنی داری به من کرد، به کلید زاپاس خونۀ خودم که روی جاکلیدی کنار آینۀ دم دری بود اشاره کردم. امین هم دست انداخت زیر بغل نیلوفر و اون رو به سمت در برد، در و باز کرد و با هم بیرون رفتن.<br />بعد از رفتن اون دو تا چند دقیقۀ طولانی ای سکوت بین من و شراره حاکم بود، به کاری که امین کرد فکر می کردم، من امین رو خیلی خوب می شناختم. درست بود که همش دو سه سال بود که باهاش آشنا شده بودم، ولی به خاطر صداقتی که بین من و امین، از روز اول حاکم شد، خیلی زود و خیلی خوب همدیگه رو شناخته بودیم. خوب می فهمیدم که امین چرا جلوی من این کار رو کرد، خوب می فهمیدم که اگه حتی من شرط رو باخته بودم، باز هم امین حتی بعد از من این حرف رو می زد، ولی باز هم چیزی پشت این عمل امین بود. «اون می خواست من برای ادامۀ صداقتم باهاش مصمم بشم.»<br />- چی شد که شما این جوری شرط بندی کردید؟ من فکر نمی کردم اینقدر قضیه جدی باشه !!! فکر می کردم مثل همیشه می خواین مسخره بازی در بیارین. کاملاً غافلگیر شدم<br />- من خودمم غافلگیر شدم، اما امین با این کارش می خواست به من بگه که باید باهاش صادق باشم.<br />- تو چه زمینه ای؟ مگه تو بهش دروغ گفتی؟<br />- شراره؟!!! قضیۀ مهشید دیگه !<br />- مگه قضیه مهشید رو می دونه؟ کی بهش گفته؟<br />- ...<br />- آرتا؟ تو به مهشید قول دادی،<br />- می دونم. اما امین منطقی تر از اونیه که نشون می ده<br />- خوب اگه فکر می کنی چیزی نمی دونه، برو فقط قضیۀ علاقه ات رو به مهشید بگو تا تموم بشه<br />- امین اگه علاقۀ من به مهشید رو ندونه، علاقۀ مهشید به من رو خاجه حافظ شیرازی هم می دونه. می دونم که اون نمایش امشب رو برای چیز دیگه ای تدارک دیده بود.<br />- حالا می خوای چی کار کنی؟<br />- ...<br />- آرتا؟ ... من بی خبر تو یه کاری کردم، من به نیلوفر گفتم که تو مهشید به هم علاقه مندین.<br />- ... !!!!<br />- ازش خواستم یه وقت مناسب به امین بگه و ازش بخواد که با مامان صحبت کنه.<br />- شراره!!!!! ... چرا این کارو کردی؟؟؟!!!<br />اعصابم ریخت به هم، از روی میز بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن،<br />- آخرش که باید می فهمیدن، شما هم که همدیگه رو دوست دارین، خوب من گفتم اگه خودت با امین مشکل داری من کمکت کنم<br />- ... چند دقیقه دیگه برو اون طرف پیش نیلوفر تا تنها نباشه، من شاید دیر برگردم،<br />- ...؟؟؟!!! (شراره با تعجب نگاهم می کرد) نیلوفر که امین پیششه،<br />- نه نیست، من دارم با امین می رم بیرون. تو به نیلوفر بگو ما کجا میریم که نگران نشه. اگه دیر کردیم شما بگیرین بخوابین.<br />به سمت در حرکت کردم و کفشم رو پوشیدم، یه دست به جیب شلوارم زدم گوشیم تو جیبم بود، سویچ پژمان هم تو جیب دیگه ام. رفتم بیرون، پشت در خونۀ خودم ایستادم، نفس عمیقی کشیدم و در زدم. کسی جواب نداد، تعجب کردم. «یعنی نیومدن اینجا؟ ولی اونا کلید برداشتن» بازم در زدم، این بار محکم تر و چند بار پشت سر هم. از پشت چشمی در خونه، سایه ای معلوم شد؛<br />- امین باز کن منم،<br />- چی کار داری نمیشه صبح بگی؟<br />- نه نمی شه، مهمه<br />در باز شد و امین لخت لخت جلوی در ظاهر شد، اولش جا خوردم ولی بعد زدم زیر خنده<br />- کوفت، ذهرمار، آزار داری؟<br />- شما که تا چند دقیقه پیش داشتید دعوا می کردید؟<br />- تو مسائل خونوادگی دخالت نکن، کارت رو بگو زود تا تنورش سرد نشده<br />- بی تربیت، خجالت بکش، در مورد زنت این طوری حرف نزن<br />- حالا می خوای بگی چی کار داری؟ شرت کم داری برم برات بیارم؟<br />- بی مزه ... اومدم دنبالت بریم بیرون.<br />- ... !!! بریم بیرن؟ این موقع شب؟ دیوونه !!!<br />- آره، مگه نمی خواستی اعتراف من رو بشنوی؟ خوب منم می خوام اعتراف کنم دیگه<br />- نه نمی خوام اعتراف کنی، فقط می خواستم ببینم می گی یا نمی گی، که دیدم می گی. خودم می دونم قضیه چیه، از دعواتون تو خونۀ نازنین هم کاملاً خبر دارم.<br />- اما همش این نیست،<br />- عیبی نداره ... عجله ای ندارم، می دونم که می گی آخرش. فعلاً برم تا تنور داغه یه نون ساندویجی بکنم توش<br />- خاک تو اون سرت کنن بی تربیت، تو آدم بشو نیستی نه؟ برو به کارت برس، راحت باشید، شب من پیش شراره می مونم<br />- هوی، یه وقت شیطون نره تو جلدت ها، نگاه چپ به مادر زن من بکنی می کنمت<br />- گم شو بی تربیت، شب بخیر<br />- شب بخیر، خوابای مثبت ببینی .. هاهاها<br />در حالی که بلند بلند می خندید در و بست و من موندم هزار فکر تو سرم. «چرا همه چی پیچیده شد؟ هیچ چی اون جوری نشد که من می خواستم، هیچ چی هم بر خلاف میل من نشد.» سرم رو انداختم پایین، در خونۀ شراره رو باز کردم، دستام رو کردم توی جیبم و رفتم تو خونه.<br />شراره در حالی که لباساش دستش بود بره حموم، با تعجب داشت به من نگاه می کرد.<br />- چی شده آرتا؟ چرا برگشتی؟<br />- هیچ چی بابا، امین و نیلوفر بحثشون داغ شده بود امین گفت نمیاد بیرون.<br />- یعنی داشتن دعوا می کردن؟<br />- نه بابا دعوا چیه، فقط داشتن مسالمت آمیز اعتراف می کردن<br />- من که نمی فهمم چی میگی، ولی می دونم کخ چیز خاصی نیست ... آرتا من دارم می رم حموم<br />- حالا چرا اعلام می کنی؟ خوب دارم می بینم، حوله سر و لباس زیر با خودت برداشتی معلومه می خوای بری حموم<br />یه خندۀ شیطنت آمیزی زد و پشت دیوار گم شد. پیرهنم رو در آوردم، رفتم تو اتاق شراره، از توی کمد دیواری یه ملافه برداشتم و اومدم بیرون. نمی دونم چرا دلم برای پدر و مادرم تنگ شد !!! شاید چون الان به حظورشون احتیاج داشتم، یا شاید منم مثل هر جوونی دوست داشتم پدر و مادرش براش بیان خاستگاری. شایدم حرفای بابا بزرگ مهشید یه ترس رو توی دلم انداخته بود. کاش بودن تا حداقل می دیدن که پسرشون می تونه برای خودش تصمیم بگیره، می تونه روی پاس خودش بایسته.<br />سری به یخچال شراره زدم یه قوطی ماشعیر برداشتم و رفتم نشستم توی حال، استریو رو روشن کردم و سی دی خودم رو که همیشه زاپاس تو خونۀ شراره داشتم گداشتم توی دستگاه، زدم تراک دهم و صداش رو ملایم کردم، شلوارم رو از پام در آوردم و ولو شدم روی راحتی. ملافه رو روی پام انداختم و پاهام رو روی میز گذاشتم و سرم رو خم کردم عقب و روی پشتی راحتی گذاشتم، چشمام رو بستم و در حالی که ماشعیرم رو می خوردم به صدای ابی گوش می دادم.<br />« ... خیلی وقته از چشام بی تو بارون می باره<br />دل نا امید من تو رو آرزو داره<br />دل نا امید من تو رو آرزو داره<br />ای همیشگی ترین، آه ای دور ترین<br />سوختن کار من است، نگرانم منشین<br />همراه ابی داد زدم<br />راست می گفتی تو، دیگر اکنون دیر است<br />دوستی را دوری، آخرین تدبیر است<br />راست می گفتی تو، باید از عشق برید<br />از چنین پایانی، به سرآغاز زسید<br />شکستی و شکستم، گسستی و گسستم<br />چه بودی چه بودم، چه هستی و چه هستم<br />بی اختیار گریه می کردم،<br />شکستی و شکستم، گسستی و گسستم<br />چه بودی چه بودم، چه هستی و چه هستم<br />این بار با گریه فریاد زدم،<br />تو رها از من باش، ای برایم همه کس<br />زیر آوار قفس، مانده ام من ز نفس<br />تو خورشید بلند، من و شبهای قفس<br />بعد از این با خاک باش، یاد تو ما را بس<br />شکستی و شکستم، گسستی و گسستم<br />چه بودی چه بودم، چه هستی و چه هستم<br />هق هقم اروم تر شد،<br />شکستی و شکستم، گسستی و گسستم<br />چه بودی چه بودم، چه هستی و چه هستم<br />خیلی وقته از چشام، بی تو بارون می باره<br />دل نا امید من، تو رو آرزو داره<br />دل نا امید من، تو رو آرزو داره ... »<br />شعر تموم شده بود و شعرای بعدی رو خونده بود اما من هنوز تو حس آهنگ قبلی گریه می کردم، به یاد بچگی هام افتاده بودم، به یاد مادری که بود ولی نبود، به یاد پدری که به جای تشویق همراهی فقط نهی و تنبیه رو بلد بود. به یاد علایقی که تو خودم کشتم، به یاد کارهایی که دوست داشتم انجام بدم ولی بابام نذاشته بود انجام بدم، به یاد اولین و آخرین عشقم قبل از مهشید که با مخالفت پدرم مواجه شد. به یاد لحظه ای که خودم با دست خودم مشت خاک رو روی قبر عشقم می ریختم وقتی ...<br />...<br />- بابا من قراره ازدواج کنم نه شما، خواهش می کنم این بار دیگه به خواستۀ من توجه کنین<br />...<br />بابام با اصرار من بلاخرره راضی شد حداقل بیاد بریم خونه شون و فقط به بهانۀ مهمونی نه خاستگاری خونوادۀ اونها رو از نزدیک ببینه، که ای کاش لال می شدم و اصرار نمی کردم.<br />- یادت باشه حرفی از خواستن و خاستگاری به زبون نمیاری، فهمیدی؟<br />بابا و مامان بهترین تیپی که می تونستن رو زده بودن و من ساده هم دلم خوش بود که دارن میان برای پسرشون خواستگاری ولی این جوری میگن که به من شلوغش نکنم، حتی یه دسته گل هم گرفتن اما من ساده اونقدر شوق داشتم که به این فکر نکردم که چرا بابااینا شیرینی نگرفتن. دم خونه که رسیدیم مامان شروع کرد به غرغر کردن:<br />- این چه محله ایه اومدیم و اینجا کجاست ما رو آوردی،<br />بابا بهش می گفت<br />- چیزی نگو چند دقیقه بیشتر نیست می شینیم و حرف می زنیم همه چی تموم می شه میره.<br />من ساده نیشم باز بود که بابا داره طرفداری میکنه، ندا در رو باز کرد و بعد از سلام و احوال پرسی، دسته گل رو گرفت. با ندا تو راه مدرسه آشنا شده بودم، و سه سال بود که باهاش دوست بودم و همۀ لحظه هامون رو با هم بودیم. خیلی دوسش داشتم و تصمیم داشتیم خونواده هامون در جریان دوستیمون قرار بگیرن تا من خدمت و دانشگاهم تموم بشه با هم ازدواج کنیم. من بابای ندا رو دیده بودم و باهاش صحبت کرده بودم، قرار بود اگه با خونواده برم صحبت کنم اونا مخالفتی با دوستی ما نداشته باشن، ولی مشکل اصلی خونوادۀ من بود.<br />حالا خونوادۀ من اینجا بودن و من دل تو دلم نبود و مدام زیر چشمی منتظر اومدن ندا بودم. رفتیم تو و بابای ندا اومد به استقبالمون. بابا خیلی رسمی باهاش دست داد و رفت نشست روی مبل، مامان هم اومد با بابای ندا دست بده بابای ندا فقط با مامانم سلام کرد، مامان ندا اومد جلو و خواست مامان رو ببوسه اما مامان یه جوری خودش رو کنار کشید که انگار یه گدا می خواد ببوسدش.<br />شروع آشنایی که اونجوری بود، پایانش رو می شد حدس زد، مخصوصاً که من خوب مامانم رو می شناختم. مامان قبل از اینکه بشینه با کیفش یکی دو بار کشید روی مبل بعد نشست. بابا و مامان خیلی خشک و رسمی بدون اینکه حتی بخندن داشتن حرف می زدن.<br />بابا فقط از کار خودش می گفت و از قراردادهای چندصد ملیونیش؛ مامان هم که همه اش از برنامه های فوق العاده اش و بدنسازی و استخرش تعریف می کرد، اونقدر هم با آب تاب از برنزه شدن و تغیرات هیکلش تعریف می کرد که من قشنگ متوجه معذب بودن بابای ندا و رنگ به رنگ شدن مامانش شدم.<br />تازه دردسر از وقتی شروع شد که بابای ندا حرف ما رو وسط کشید، دیگه نفهمیدم چطور بحث بالا گرفت و یکی مامان می گفت و یکی بابای ندا و مامان ندا هم که هی شوهرش رو آروم می کرد که حرص نخوره. بابام فقط من و تحقیر می کرد، اما مادرم هر چی حرف تحقیر آمیز بلد بود نثار مامان بابای ندا کرد.<br />اون روز بدترین روز زندگی من بود، بابای ندا اون روز بیمارستان بستری شد و حالش بد شد، ندا روز بعدش قرص خورد و خودکشی کرد و چون تو خونه تنها بود کسی نبود که به دادش برسه، بابای ندا تو بیمارستان سکتۀ دوم رو هم کرد و صورتش فلج شد.<br />من رو حتی توی مراسم خاک سپاری ندا راه ندادن، هر چی کتک خوردم از رو نرفتم، همون جا موندم تا نصفه شب که همه رفتن بتونم برم بالای قبرش و ازش معذرت خواهی کنم. بهش بگم که من نمی خواستم این جوری بشه، بهش بگم که من می خواستم با این کارم دنیا رو بهش بدم نه اینکه دنیا رو ازش بگیرم، تا صبح سر قبرش افتاده بودم و گریه می کردم ولی صبح بازم من رو با کتک انداختن دور.<br />تا چهل روز من هر شب ساعت دو می رفتم پیش ندا و فقط روز چهلم بود که صبح زود بابا مامان ندا خودشون اومدن و من رو بی حال روی قبر ندا دیدن. اونا اون روز من رو بخشیدن، اما من تازه شروع کرده بودم از پدر و مادرم متنفر شدن. چطور می تونستم دوستشون داشته باشم وقتی اینقدر ظالم بودن و با کسی که من دوسش داشتم اینطور برخورد کرده بودن.<br />...<br />ماشعیرم رو تا اخر سر کشیدم و با بازوم اشکام رو پاک کردم، قوطی خالی ماشعیر رو روی میز جلوی راحتی گذاشتم و چرخیدم تا دراز بکشم، همین که سرم رو روی دستۀ نرم راحتی گذاشتم چشمام رو باز کردم تا ملافه رو بکشم رو خودم که دیدم شراره بالای سرمه و با تعجب داره نگام می کنه.<br />- آرتا؟!!! ... حالت خوبه؟ (چرخید و اومد کنار راحتی بالای سرم نشست) چرا داشتی اینجوری گریه می کردی؟<br />- چیزی نبود، داشتم با تلخ ترین خاطره هام خداحافظی می کردم. نمی خوام دیگه تو زندگیم باشن، نمی خوام دیگه برم تو اون حس سگیم. نمی خوام دیگه غمزده باشم و تو دار. (و دوباره با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن)<br />- آرتا ... جون شراره اینجوری نکن، من طاقت ندارم ببینم تو اینجوری گریه می کنی.<br />شراره سر من رو تو سینه اش گرفت و با دست موهای من و نوازش کرد.<br />- اگه می خوای با خاطره هات خداحافظی کنی بهترین راهش اینه که اونها رو برای کسی تعریف کنی نه اینکه باز بریزی توی دل خودت. پاشو عزیزم، پاشو بریم تو اتاق من اونجا همه چیز رو برام تعریف کن.<br />دست من رو گرفت و من بی اختیار دنبالش راه افتادم، چشم اونفدر پر اشک بود که حتی جلوی روم رو به سختی می دیدم، شراره مجبور بود برای اینکه من تا اتاقش بتونم بیام، دستم رو دور شونش بندازه و وزنم رو تحمل کنه. شاید هیچ وقت اونطوری ضعیف نشده بودم، نمی دونم چه حسی بود، انگار همۀ غمهام رو با هم داشتم به یاد می آوردم، انگار یه کوه روی دوشم نگه داشته بودم.<br />کشون کشون و گریون تا اتاق شراره رفتم و افتادم روی تختش، شراره پاهام رو بلند کرد و جورابام رو یکی یکی از پام بیرون آورد، یکمی هم داشتم بچه بازی در می آوردم، دیگه جورابام رو خودم می تونستم در بیارم از پام ولی نمی دونم چرا احساس بچه هایی رو داشتم که تو مهد کودک دعواشون شده و الان کلی غصه دارن و تو حالت بغض دارن خودشون رو واسه مامانشون لوس می کنن. شراره پاهام رو روی تخت گذاشت و کمک کرد تا کمی جا به جا بشم و از لبۀ تخت جلو تر برم، بعد خودش از اتاق بیرون رفت.<br />انگار یه بچه کوچولو بودم که نیاز داشتم مامانم پیشم باشه تا خواب برم، اما با رفتن شراره دوباره مامانم تنهام گذاشته؛ دوباره صدای گریه هام بلند شد، اما از شراره خبری نشد؛ صدای گریه هام رو بلند تر کردم تا مامانم بشنوه، شراره با یه حالت دلشوره و دلواپسی با یه لیوان آب اومد تو اتاق.<br />- آرتا ؟؟؟!!! چته تو امشب؟ چرا همچین می کنی؟ امین چیزی گفته بهت؟<br />- ... (بلند گریه می کردم)<br />دست من رو گرفت توی دستش و با اون دستش کمی آب پاشید تو صورتم،<br />- آرتا تو رو جون هر کی دوست داری بگو چی شده، بابا چرا اینجوری گریه میکنی؟ امین چیزی گفته بهت؟ الان میرم ببینم چی شده<br />- ...<br />دستش رو محکم گرفتم تا جایی نره، نفهمیده بود که من چه مرگمه، لیوان رو روی میز کنار تخت گذاشت و زاویه اش رو عوض کرد، بعد سر من رو بلند کرد و تو بغل گرفت؛ شراره فقط لباس زیر تنش بود و هنوز کمی تنش خیس بود، ولی بوی خوبی می داد و من احساس آرامش می کردم. سرم رو که مثل بچه ها لای سینه هاش قایم کردم، تازه فهمید چه مرگمه و سرم رو به سینه اش فشار داد؛ منم یکم جا به جا شدم تا راحت تر بتونم تو سینه اش جا بشم.<br />دیگه گریه هام شبیه گریه نبود، بیشتر مثل ته گریه های یه بچه کوچولو بود که داره تو بغل مادرش از اون آرامشی که به دست آورده لذت می بره ولی به گریه هاش ادامه می ده تا اون آرامش رو از دست نده. شراره هم من رو کحکم تر تو بغلش فشار می داد منم هی خودم رو جمع تر می کردم.<br />دیگه تقریباً فقط هق هق می کردم، اما هنوز شراره من رو به سینه هاش فشار می داد. کمی که آروم شدم متوجه شدم شراره هم داره گریه می کنه، نیم خیز شدم و سرم رو بالا آوردم و با تعجب تو چشمای خیس اشک شراره نگاه کردم، شراره خم شد و صورتش رو زیر گردن من قایم کرد. دستم رو که گذاشتم رو سرش اون هم صدای گریه هاش بالا رفت.<br />هر دو دلمون پر بود، ولی اوضاعمون خنده دار بود. حالا من بودم که داشتم شراره رو آروم می کردم، تا حالا ندیده بودم شراره گریه کنه واسه همین تعجب کرده بودم. وقتی گریه می کرد صداش بم می شد. من موهاش رو نوازش می کردم و انگشتام رو با فشار لای موهاش می کشیدم، می دونستم که این کارم آرومش می کنه چون خودمم باهاش به آرامش می رسیدم.<br />یه دفعه گوشیم که تو جیبم بود زنگ خورد، با کف دستم چشمام رو مالیدم تا اشکام رو پاک کنم. دستم رو کردم تو جیبم و به شمارش نگاه کردم، دیدم مهشیده؛ ساعت رو نگاه کردم، دوازده شب بود. سر شراره رو به سینه ام فشار دادم تا صدای گریه هاش مهشید رو نگران نکنه، خودم هم صدام رو صاف کردم و گوشی رو جواب دادم.<br />... سلام خانوم خانوما<br />... چه خبر؟ چه حال؟ چه احوال؟<br />... سلامتی، منم خوبم، شکر خدا نفسی میاد و می ره ما هم زنده ایم<br />... (آروم خندیدم) انگار داره با عمه اش سلام احوال پرسی می کنه !!! بابا تعارف رو بزار کنار بگو دلت تنگ شده دیگه<br />... نه خونه نیستم، پیش شراره ام؛ چرا؟!!!<br />... آهان، (دوباره آروم خنده کردم) نه بابا شیطونی چیه، آخه خونۀ بنده توسط برادرتون و نامزد محترمه اشغال شده و دارن الان توش اعمال خوشونت بار انجام می دن<br />... آره بابا امین و نیلوفر امشب رو رفتن اونجا خوابیدن<br />... نه بابا، یه جریاناتی اتفاق افتاد که خیلی بامزه بود حالا سر فرصت برات تعریف می کنم چی شده<br />... نمی دونم، خوب حتماً نمی خواسته کسی مزاحمش بشه دیگه. داداشت رو نمی شناسی؟ اینقدر که تو می گی زنگ زدی و کسی جواب نداده، حتماً الان دوشاخۀ گوشی تلفن رو هم کشیده از پریز.<br />... شراره هم خوبه همین جاست کنار منه، معلومه کهخ امشب حسابی می خوای حرف بزنی ها، اگه دوست داری از تلفن خونه زنگ بزن خونۀ شراره که با موبایل حرف نزنی.<br />... باشه پس فعلاً خداحافظ<br />- مهشید بود؟<br />- آره، این دختر رو ولش کنی همیشه می خواد کنار من باشه، نباشه زنگ می زنه<br />- (اشکهاش رو با گوشۀ دستش پاک کرد و همزمان دماغش رو هم بالا کشید) خوب دوستت داره آرتا، خوب تو که دیگه باید این رو بفهمی<br />- نه بابا کجا دوستم داره، اون الان زنگ زده بود ببینه حالا که من و تو رو تنها گذاشته من اومدم پیش تو یا نه<br />- نه بابا آرتا، این چه حرفیه تو می زنی؟ مهشید هر چی باشه، دیگه حسود نیست.<br />- می دونم شوخی کردم بابا، اون اگه حسود بود که نمی تونست من رو با تو شریک شه اون شب. یادته؟<br />این بار تلفن شراره زنگ خورد، گوشی روی میز کنار شراره بود، شراره خودش گوشی رو برداشت ...<br />... الو؟<br />... سلام مهشید جون<br />... مرسی من خوبم تو هم خوبی؟<br />... آره آرتا اینجاست، گروگان گرفتمش تا خودت بیای و از اینجا ببریش. بابا دو دقیقه هم نمی شه این نامزدت رو به ما قرض بدی؟ ماشالله شاخکخات از این فاصله هم کار کردا؟ از کجا فهمیدی که آرتا پیش منه؟<br />با دست زدم تو پهلوی شراره<br />- چی داری بهش می گی؟ الانه که اشکاش سرازیر بشه<br />... نه بابا شوخی دارم می کنم، این عتیقه چیه که من بخوام باهاش خوش باشم (اونوقت همون جوری که گوشیی دستش بود خم شد روی صورت من و لبم رو با صدای بلند بوسید.)<br />... از من خداحافظ<br />... گوشی رو می دم که با نامزدت خوش باشی<br />... شب بخیر مهشید جون<br />گوشی رو از دست شراره گرفتم و یه نگاه فلسفی به شرار انداختم<br />... الو؟ (با خنده) سلام ...<br />... نه بابا وضعیت ما رو اینجا اگه می دیدی خنده ات می گرفت<br />شراره با دست کوبید به پهلوی من<br />- چیزی بهش نگی که داشتیم گریه می کردیم ها<br />... نه بابا عشق و حال چیه، مهشید امین در جریان کل قضیۀ امروز بود.<br />... دروغم چیه بابا، از وقتی باهاش از خونۀ شما بیرون اومدیم، منتظر بود که من همه چیز رو بهش بگم؛ منم گفتم<br />... هنوز نه ولی فردا قضیۀ امیر رو هم بهش می گم<br />... مهشید بهتره که راستش رو بهش بگیم ممکنه خبر به گوشش برسه و اون وقت دیگه نباید ازش انتظار داشته باشی هیچ کدوم از حرامون رو باور کنه؛ پس بهتره که خودمون بهش بگیم چی شده<br />... مهشید می دونی داداشت امروز چی کار کرده؟<br />... امروز جلوی من و شراره و نیلوفر اعتراف کرد که با نازنین رابطه داشته<br />... نه بابا، بذار برات از اول تعریف کنم اصلاً چی شد که کار به اعتراف کشیده شد<br />....<br />خودم هم خبرم نشد که چقدر باهاش حرف زدم و چی گفتیم، فقط یادم میاد که مهشید دیگه داشت پشت گوشی خواب می رفت؛ منم دست کمی از اون نداشتم. اخرش با کلی متلک و مسخره بازی مجبورش کردم بگیره بخوابه، چرخیدم که گوشی رو بذارم که متوجه شراره شدم که پشتش به منه و خوابیده؛ گوشی رو گذاشتم و نگاهی به موبایلم انداختم، ساعت سه و چهل و پنج دقیقه بود. «ماشالله به این دختر، نزدیک چهار ساعته که داره حرف می زنه»<br />از تخت پایین اومدم و لباسام رو در آوردم و گذاشتم روی دستۀ صندلی کنار میز آرایش شراره و با شرت روی تخت کنارش دراز کشیدم و ملافه رو کشیدم رو تنمون، شراره هم همون جور که نیمه خواب بود چرخید و از بغل به تن من چسبید. دستم رو از زیر گردنش رد کردم و سرش رو روی بازم گذاشتم و با دست دیگه ملافه رو روی تنش کشیدم. خودم هم خبرم نشد چطوری خواب رفتم.<br />صبح با یه سر و صدای آرومی از خواب بیدار شدم، چشمام رو که باز کردم دیدم نیلوفر تو اتاقه و داره برای خودش از کمد شراره لباس بر میداره. حسابی شکه شدم، نیم نگاهی به خودم و شراره انداختم؛ ملافه دور رون پای شراره پیچیده بود و پای شراره لای پاهای من بود و بالا تنه هامون درست تا زیر شرت پیدا بود. کلی خجالت کشیدم و خودم رو جمع و جور کردم و خیلی آروم صدام رو صاف کردم ...<br />- ببخشید نمی خواستم از خواب بیدارت کنم، بگیر بخواب من الان میرم اون ور کلید هم می زارم همین جا که امین تو نیاد<br />- کلید رو از کجا آوردی؟ (خودم جواب خودم یادم اومد، دسته کلیدی که امین برداشت تا بره خونۀ من دسته کلید زاپاس شراره بود و هم کلید خونۀ من روش بود و هم کلید شراره) ببین نیلوفر جون ...<br />- اشکالی نداره، من به کسی نمی گم.<br />- نه آخه چیزی نبوده که به کسی بگی بذار برات توضیح بدم.<br />- (نیلوفر اومد جلو و انگشتش رو گذاشت روی لبهای من و اروم در گوشم گفت) امین مثل خرس خوابیده و فکر کنم تا نهار بیدار نشه، منم دارم می رم حموم. از چیزی هم ناراحت نیستم، نمی گم شما کاری کردین، اما اگه کرده بودین هم من ناراحت نمی شدم. ولی به خاطر مهشید دیگه این کار رو نکن<br />- ...<br />چشمکی زد و از تو اتاق رفت بیرون، نمی دونستم چطوری باید براش توضیح بدمو خوب نبود که دیگه همه چیز رو در مورد روابط من و مهشید و شراره بدونه، اما خوب دوست نداشتم که پیش خودش دربارۀ من این جوری فکر کنه. ولی کاری هم از دستم بر نمی اومد، مادرش با لبای زیر تو رخت خواب کنار من خوابیده بود و منم با شرت بودم، پای مادرش لای پای من بود، دیگه چه فکر غیر این باید می کرد؟<br />سریع از تخت پایین اومدم و لباسم رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم، صورتم رو که شستم رفتم تو حال، نیلوفر یه حولۀ زرد رو دوشش بود و داشت تو آشپزخونه زیر دیگ غذایی که درست کرده بود رو کم می کرد. رفتم توی آشپز خونه و نشستم روی میز، صبحانه روی میز آماده بود، چای شیرین و نون تست و پنیر و کره و عسل و مربا و شیر، خلاصه حسابی صبحانۀ مفصلی رو آماده کرده بود. نگاهی به ساعت دیواری روی دیوار آشپزخونه انداختم، دیدم ساعت نه و نیم صبحه؛ تا من و دید گفت:<br />- تصمیمم عوض شد من همین جا میرم حموم تو برو اون ور آرتا<br />- ببین نیلوفر نمی دونم چطوری باید توضیح بدم ولی می خوام بدونم قضیه اون جوری نیست که تو فکر می کنی<br />- (چرخید و با لبخند به من نگاه کرد) آرتا من خودم رو می شناسم، خواهرم رو می شناسم، داداشم رو می شناسم و مادرم رو هم می شناسم.<br />- ... (ترجیح دادم سکوت کنم و به حرفاش گوش بدم)<br />- خونوادۀ ما خونوادۀ گرمی هستن، نازنین و میلاد نتونستن احساسات خودشون رو کنترل کنن و وضعیتشون معلوم بود. من هم با این که مثل اونها بودم ولی با دیدن حرکات اونها و عاقبت کارهاشون از این کار بدم می اومد و دنبالش نمی رفتم، تا وقتی امین پیداش شد. نمی دونم چطور جذبش شدم ولی شدم، شایدم به خاطر فشار تنهایی بود.<br />- ... (احساس کردم اون هم می خواد چیزی رو توجیح کنه)<br />- من می دونم که مامانم هم این فشار رو بیشتر از من تحمل کرده، چون اگه من دو یا سه ساله که داشتم این فشار رو اون هم بدون تجربه تحمل می کردم، شراره از وقتی که من بچه بودم داره این فشار رو تحمل می کنه. من وقتی با امین آشنا شدم، اون رو پسری قابل اعتماد شناختم. و خوب طبیعتاً بهش اعتماد کردم و همه چیزم رو براش تعریف کردم؛ بعد از اینکه به هم قول دادیم که هیچ وقت به هم خیانت نکنیم و هیچ وقت هم از هم جدا نشیم، من هم باهاش راحت شدم و خودم رو به دستش سپردم تا این فشار رو جبران کنم.<br />- ... (تو سکوت داشتم صبحانه می خوردم، پس اون می خواد ارتباط نزدیک قبل از ازدواجش با امین رو توجیه کنه)<br />- دیشب وقتی امین اعتراف کرد اولش خیلی عصبانی شدم ولی بعد با حرفهایی که زد و وقتی به صدافتش فکر کردم و اینکه خودش اومد و به من گفت و از اونجا که خوب نازنین رو میشناسم، منم بخشیدمش چون می دونم اولاً امین باز سراغ نازنین نمیره و دوماً دیگه به من خیانت نمی کنه. اون حتی دیشب قضیۀ شما رو برام تعریف کرد که سر به سر آزاده گذاشتین و اینکه اون کارت و شماره تلفنش رو به شما داده.<br />- نیلوفر جون، نمی دونم درسته که بگم یا نه ولی می گم، فقط قول بده که به گوش امین نرسه ...<br />- پس نگو آرتا، من هیچ چیزی رو از امین مخفی نمی کنم. هیچ چی، پس اگه نمی خوای به گوشش برسه به من نگو. آرتا، امین در جریان علاقۀ دو طرفۀ تو مهشید هست، فقط منتظره که تو بری پیشش و بهش بگی، دیشب که مامان به من گفت قضیه رو بهش بگم، من گفتم؛ اما امین گفت که خودش می دونسته، فقط منتظر بوده که تو بری و بهش بگی.<br />- ...<br />نیلوفر داشت گوجه و خیار سبز و چیزای دیگه رو که برای سالاد آماده کرده بود، می شست ...<br />- آرتا چرا نمی ری باهاش حرف بزنی؟ برو، هم از خواب بیدارش کن، هم تا وقتی من می رم حموم و ناهار آماده می شه و خبرتون می کنم، باهاش حرف بزن.<br />- دیشب که اومدم دم خونه، می خواستم همین کار رو بکنم؛ اما امین گفت که خودم می دونم و نمی خواد بگی ...<br />- به من هم گفت که بهت چی گفته. ولی آرتا اون نگفت نمی خواد بگی، منظورش این بود که عجله ای نداره و تو بلاخره می گی. امین حتی به من گفت، می دونه که تو از اعتراف دیشبش این جوری برداشت می کنی که اون می خواسته تو اعتراف کنی، در صورتی که امین خودش مدتها بود که می خواست قضیۀ دیشب رو به من بگه ولی بهانه و موقعیتی برای گفتن نداشته تا دیشب؛ واسه همین هم خودش اعتراف کرد و برای شنیدن اعتراف تو عجله ای نکرد.<br />- ...<br />نیلوفر ظرف و چاقو و مواد سالادش رو آورد روی میز آشپزخونه، و در حالی که کارش رو می کرد گفت:<br />- آرتا، همین صداقت و رو راستی امین بود که باعث شد من بهش اعتماد کنم. امین قبلاً به من گفته بود که این رو راستی رو تو بهش یاد دادی؛ آرتا، به نظر من خودت باش، همون آرتایی که امین می شناسه. بزار اون بدونه که می تونه بهت اعتماد کنه، کاری نکن بتی رو که از تو توی ذهن خودش ساخته، شکسته بشه که اگه این اتفاق بیفته، اخلاق امین هم عوض می شه.<br />این چیزی بود که منم خیلی نگرانش بودم و دلم نمی خواست یه همچین اتفاقی بیفته، رفتم و روی صندلی کنار نیلوفر نشستم و تو درست کردن سالاد کمکش کردم.<br />- اگه می خوای کمک کنی اول برو دستات رو بشور بعد بیا کمک،<br />رفتم سمت ضرفشویی و دستام رو تمیز شستم و برگشتم سر میز<br />- می دونی آرتا، امین همیشه فکر می کرد تو به خاطر تنها عشقی که تو زندگیت داشتی و اتفاقی که براش افتاده دیگه تن به عشق و عاشقی نمیدی، از طرفی چون به تو اعتماد کامل داشت خیالش از بابت با مهشید بودنت راحت بود؛ ولی احساس و علاقه و واکنشهای مهشید در مقابل تو واسه همه مثل روز روشن شده بود، واسه همین امین به این رابطه شک کرده بود؛ ولی فقط من و امین از این موضوع خبر داشتیم و با کسی در موردش حرفی نزدیم.<br />- ... (خودم رو با تیکه کردن کلم سرگرم کرده بودم)<br />- امین نمی خواست خودش دنبال این قضیه رو بگیره، می گفت که می خواد هر دو تون رو آزاد بذاره تا تصمیم بگیرید چون هر دو تون رو خوب می شناخت. می گفت آخرش یا آرتا مهشید رو آدم می کنه، یا اینکه احساست مهشید به افسردگی آرتا غلبه می کنه و بلاخره این پسر هم عاشق می شه<br />کار درست کردن سالاد تموم شده بود و نیلوفر داشت سالاد رو تزئین می کرد، منم اضافات خیار و کلمها رو با ظرف های کثیف بردم تو ظرفشویی و آشغال ها رو تو سطل ریختم. همین جوری که داشتم چاقو ها و ظرفها رو می شستم، تو فکر حرفهای نیلوفر بودم که نیلوفر گفت:<br />- من همین جا می رم حموم، تو هم برو پیش امین تا هم بیدارش کنی و باهاش حرف بزنی، هم اگه شراره بیدار شد اینجا نباشی؛ منم به شراره می گم که وقتی اومدم تو داشتی صبحانه می خوردی.<br />(در حالی که داشت به طرف حموم می رفت ادامه داد<br />- یه چند تا نون هم با خودت ببر، اون ور صبحانه آماده است فقط باید چایی بریزی و نون ببری.<br />وقتی نیلوفر رفت تو حموم، منم رفتم تو اتاق شراره، دسته کلید و موبایلم رو از تو اتاقش برداشتم و خیلی آروم جوری که از خواب بیدار نشه تختش رو عادی مرتب کردم و ملافه رو کشیدم رو تن لختش؛ در اتاقش رو هم بستم و اومدم بیرون، یکی از کوسن های مبل رو کج گذاشتم که مثلاً من روی مبل خوابیدم. بعد رفتم جلوی آینۀ دم در و لباسم رو مرتب کردم و رفتم اون طرف.<br />امین هنوز خوابیده بود، نگاهی به ساعت گوشیم انداختم، ساعت ده و بیست دقیقه بود و اون هنوز خوابیده بود. تنبل خان اصلاً یادش رفته بود که کاسب باید اول صبح سر کارش باشه. وقتی دیدم اونجوری خوابیده و خواب هفت آسمون و می بینه کرمم گرفت، واسه اینکه حالش رو بگیرم یه فکری به سرم زد.<br />یه تراک صوتی روی گوشیم داشتم که یه بنده خدایی توش با دهنش صداهای ناهنجاری رو در میاورد، رفتم میکروفون استریوی بیرون رو آوردم و وصلش کردم به ضبط صوت تو اتاق خوابم و گرفتمش کنار گوشی و اون رو هم تنظیمش کردم روی همون آهنگ و صدای ضبط رو هم بالا بردم. ولی میکروفون رو خاموش کردم. صدای گوشی رو کم کردم و آهنگ رو زدم رو پلی بعد دوربین گوشیم رو هم روشن کردم و آماده شدم تا وقتی تراک خواست دوباره پخش بشه از عکس العمل امین فیلم بگیرم.<br />همین که آهنگ تموم شد سریع دکمۀ می کروفون رو زدم و یه دفعه اون تراک با صدای خیلی بلند توی اتاق پخش شد. ولی با تعجب دیدم که امین تکونی نخورد، تراک که تموم شد، تعجب من هنوز تموم نشده بود.<br />امین همون جوری که خوابیده بود روی تخت یه بیلاخ نشونم داد و بعد از اینکه من ضبط رو خواموش کردم چرخید سمت من و خنده ای از روی بد جنسی کرد و گفت:<br />- دفعۀ دیگه که خواستی موقع خواب حال من رو بگیری یه کم کمتر سر و صدا کن که من بیدار نشم و دوزاریم بیفته که قراره چه غلتی بکنی<br />دوربین گوشیم رو خاموش کردم و گفتم:<br />- شانس آوردی ها، اگه بیدار نبودی یه صحنۀ خیلی قشنگ ازت به یادگار گرفته بودم که کلی ارزش هنری داشت<br />- کور خوندی داداش، عوضش حالا یه صحنۀ خیلی قشنگ از ضایع شدن خودت داری رو گوشی خودت که ارزش هنریش چندین برابره (و بلند بلند خندید)<br />- (بالشت کنار روی تخت رو برداشتم محکم کوبیدم بهش و گفتم تلافی می کنم به موقع مطمئن باش<br />- دهــه ... انگار من حالش رو گرفتم، از رو هم نمی ره.<br />- حالا بلند شو برو دست و صورتت رو بشور صبحانه بخوری بری سر کار تنبل خان<br />- چیه؟ کونت می سوزه، سرت رو دستمال می بندی؟<br />- (همین جوری که می رفتم چایی بریزم داد زدم) ذهر مار بی تربیت<br />صدای غر غرش رو می شنیدم، اما خودم تو این فکر بودم که باید چی بهش بگم. چیزی رو که امین می دونست این بود که من و مهشید به هم علاقه مندیم، اما این که دروغ نبود که من بخوام بهش اعتراف کنم؛ بهش گفته بودم من خبر نداشتم که واسه تولد خونۀ نازنین دعوت شدیم، اما خوب اگه می خواستم راستش رو بگم باید برای دروغ گفتنم دلیل موجه می آوردم. چرا باید یه همچین دروغی بهش می گفتم؟<br />جریان سکس من و مهشید هم که چیزی نبود که بشه اسمش رو دروغ گذاشت و امین هم که از موضوع خبر نداشت، مهشید هم مطمئناً دوست نداشت کسی از این قضیه خبر دار بشه و اگه من می گفتم حتماً دلخور می شد. قضیۀ امیر رو هم می تونستم با سانسور یه جوری بهش بگم و ازش بخوام که تمومش کنه.<br />داشتم چایی رو می ریختم تو لیوان که یه دفعه یاد کار شب قبل امین افتادم، «یعنی امین قبلاً به نیلوفر یه دروغ گفته بوده در بارۀ نازنین، یا اینکه فقط این قضیه رو ازش پنهون کرده بوده؟ خودش که گفت، تنها چیزی که از نیلوفر پنهون کرده بود. یعنی منم باید بگم؟ چی رو بگم آخه؟» بد جوری با خودم درگیر بودم، هر طرف می رفتم گیر بودم، نه می تونستم به اعتماد مهشید پشت کنم و نه می تونستم اعتماد و صداقت امین رو بی جواب بزارم.<br />امین از تو دستشویی بیرون اومد و در حالی که یه حولۀ صورت رو شونه اش بود وارد آشپزخونه شد.<br />- به به، خانوم خونه رو ببین چه میز صبحانه ای آماده کرده واسه من؛ دیگه کم کم وقت شوهر کردنته ها می دونستی؟<br />- تو آدم بشو نیستی آره؟<br />- چرا دیگه دیشب آدم شدم، ندیدی نیلوفر آب پاکی رو ریخت رو هیکل نحیف بنده؟ منم دیگه تصمیم گرفتم ادم شم<br />ساکت شدم می دونم که این حرفش یه متلک بود، یعنی اینکه من اعتراف کردم تو نمی خوای اعتراف کنی؟ سرم رو انداختم پایین و مشغول شیرین کردن چایی شدم ...<br />- فقط واسه خودت چایی ریختی؟ ما دیگه آدم نبودیم؟<br />- من صبحانه خوردم این رو داشتم واسه تو شیرین می کردم<br />- من و تو اصلاً به درد هم نمی خوریم ها، بعد یک عمر زندگی هنوز نفهمیدی من صبحانه چایی شیرین نمی خورم؟ خودم می رم برای خودم می ریزم،<br />بعد در حالی که می رفت تا چایی واسه خودش بریزه غرغر کنان ادامه داد:<br />- مهرم رو که حلالت نمی کنم هیچ، طلاقم رو هم ازت می گیرم حالا می بینی. الان دیگه دوره زمونه عوض شده، همۀ <a href="http://khafansara.blogspot.com/">زنا</a> شوهرشون براشون صبحانه آماده می کنه میاره پای تخت خواب با صد تا ناز و ادا بیدارشون می کنه، مال ما موقع بیدار کردن آلودگی صوتی ایجاد می کنه، موقع صبحانه اول به فکر خودشه، خدا شانس بده.<br />از شوخی هاش خنده ام می گرفت، تو این موقعیت واقعاً به خنده احتیاج داشتم اگه نه دیوونه می شدم. فکرم تا حدودی آرومتر شده بود، دیگه باید تصمیمم رو می گرفتم.<br />- امین؟<br />- منت کشی نکن که عمراً جوابت رو بدم<br />چاییش رو آورد سر میز و نشست به صبحانه خوردن. تو سکوت داشتم به صبحانه خوردنش نگاه می کردم،<br />- عجب گیری افتادیم ها، اینقدر مثل این بچه یتیما نگیام می کنه که آخرش خر می شم. خوب حالا باشه، این بار طلاقت نمی دم اما یه شرط داره ها !!! باید برام شرت لاکونی بخری. قبول؟<br />از رو صندلی خیز برداشتم که بزنمش که خودش رو عقب کشید و دستم بهش نرسید.<br />- شانس آوردی که سر میز صبحانه هستی اگه نه حالت رو می گرفتم<br />- بیا ... دیدی حالا؟ اصلاً تو حقته، دست بزن هم که داری دیگه حتماً طلاقم رو ازت می گیرم، حالا بهانه هم دارم<br />- امین می خوام باهات حرف بزنم، خواهش می کنم تمومش کن<br />- خوب تو حرفت رو بزن من چی کارت دارم مگه؟ جلوی دهنت رو که نگرفتم<br />- امین، ... من مهشید رو می خوام،<br />- چی، بلند تر بگو بابا، نشنیدم<br />- می گم من می خوام مهشید رو از مامان خاستگاری کنم، خواستم ببینم تو موافقی یا نه<br />- نه<br />- نه؟؟؟!!! آخه چرا؟<br />- اولاً تو بلد نیستی زنت رو درست از خواب بیدار کنی، دوماً که صبحانه رو هم نمیاری دم تخت، تازه تو هنوز شرطی رو که باختی بهش عمل نکردی. یه همچین شوهری به درد آبجی من نمی خوره ...<br />- امیـــن ... تو خودت بگو من باید چیکار کنم، از اون طرف به مهشید قول دادم که چیزی نگم و از این طرف هم نمی تونم به تو نگم، موندم وسط چی کار کنم. ماجرای مهمونی اون روز خونۀ نازنین ادامۀ یه جریاناتی بود که فقط به مهشید ربط داشت، واسه همین من نمی تونم اون رو بگم، من فقط تنها چیزی که به تو نگفتم همین بوده که در جریان این قضیه من از مهشید خوشم اومد.<br />- (لحن امین خیلی جدی شد) آرتا مهشید خواهر منه، و تو مثل داداش منی. حق دارم نگرانش باشم و بدونم درگر چخ جریانی شده که نمی خواد من بدونم، شاید مشکلش خیلی بزرگ بشه و دامن خیلی ها رو بگیره ...<br />- نه امین، اون قضیه هر چی بود تموم شد و رفت، همون دیشب کل اون قضیه با یه درگیری جزئی خاتمه پیدا کرد ...<br />- همون درگیری که گفتی تو خونۀ نازنین بود؟<br />- نه غیر از اون درگیری، بعد که از اونجا بیرون اومدیم یه درگیری دیگه هم داشتیم که همه چی به خیر و خوشی تموم شد.<br />- یعنی تو از اون کتک خوردی؟ اون وقت می گی خوبی و خوشی؟<br />- نه امین، باور کن درگیری و زد و خورد من فقط تو خونۀ نازنین بود. اون درگیری به کتک کاری نکشید.<br />- متوجه شدم چی شده، و اگه واقعاً این طور که تو می گی همه چی تموم شده، لابد شده. منم دیگه سیریش نمیشم که ته توی قضیه رو در بیارم. ولی در مورد تو و مهشید باید بگم، همون طور که می دونی برای تصمیم گرفتن در مورد آیندۀ مهشید غیر از من و مامان باید پدربزرگ ما هم نظر بده.<br />- ... (حدس می زدم<br />- البته نمی خوام بترسونمت، درسته که اون یه کمی این ور اون ور پشت سرت یا جلوی روت از کارهای تو احساس رضایتی نشون نداده، ولی این جوری هم نیست که قد و یه دنده باشه، من خودم با مامان حرف می زنم بهش می گم که به بابا بزرگ بگه و باهاش صحبت کنه.<br />- مامان چی؟ به نظرت اون چی میگه<br />- مامان که از خداشه، اون تو رو خیلی دوست داره. مطمئن باش که یه مادر دخترش رو هم خوب می شناسه و می دونه که مهشید به تو علاقه داره، فقط ...<br />- فقط چی؟<br />- آرتا گمونم بابا بزرگ اگه بخواد ازت ایراد بگیره به کارت گیر بده. می دونی که تو الان بی کاری و همه این رو می دونن واسه همین ممکنه که بابا بزرگم این رو بهانه ای برای مخالفت قرار بده<br />- خوب پس بزار من اول تکلیف کارم رو مشخص کنم بعد بریم صحبت کنم.<br />- نه خنگه، کی می خوای بزرگ بشی پس. الحق که چیزی از سیاست حالیت نیستا<br />- پس چیکار کنم؟!!!<br />- میای خاستگاری می کنی، این چند تا حسن داره، اولاً این که زیرش نمیزنی آبجی ما ترشی بمونه، بعدش هم بابا بزرگ صد درصد اولین چیزی که بهونه می کنه جدا زندگی کردنته و اینکه می خوای از خونواده ات دور باشی، بعدش هم می گه تازه این هیچ اون کار هم نداره، یعنی تو بیکاری.<br />- خوب؟<br />- خوب نداره دیگه، اونوقت تو می گی من کار پیدا می کنم بعد که کار پیدا کردی با شراره صحبت می کنیم برات مادری کنه میای خواستگاری اون وقت دیگه پدر بزرگ بهانه ای نداره<br />- یعنی قبول می کنه؟<br />- نهایتش هم قبول نکرد چاره چیه، صبر می کنیم یه گاگول دیگه مثل تو پیدا بشه آبجی مون رو قالبش کنیم<br />- امیــــن ... تو آدم بشو نیستی؟<br />- چرا بابا ... بزار صبحانه ام رو بخورم، بعد یه فکرایی دارم<br />************************************************** *********<br />- آرتا؟ چیکار می کنی؟ زود باش دیگه بیا بیرون از حموم. دیر شدا،<br />- اومدم بابا دیدی که داشتم خودم رو خشک می کردم.<br />- حالا زود باش برو آماده شو الان ساعت شیشه، دو ساعت دیگه باید اونجا باشیم ها<br />- ای بابا ... شراره تو که خودت هنوز آماده نشدی که !!! مگه نمی خوای آماده بشی؟ این جوری می خوای بیای؟<br />- از بس که تو حواس آدم رو پرت می کنی، همش نگران تو بودم که لباست آماده باشه و مرتب باشی ... حالا عیبی نداره لباسات رو گذاشتم رو تخت تو اتاق خوابم، تا تو لباسات رو می پوشی منم صورتم رو درست کنم.<br />- آماده شدن من نهایتاً نیم ساعت وقت می بره اما تو ماشالله تا آماده شی گمونم باید قرار رو بزاریم واسه نصفه شب. حالا خوبه من از صبح سفارش دسته گل و شیرینی رو دادم. حالا نیلوفر کی آماده بشه و بیاد خدا می دونه<br />- نگران نباش نیلوفر سر موقع جلوی گل فروشی منتظر خودمونه تا با هم بریم<br />ساعت هشت و نیم، با دسته گل و شیرینی دم خونۀ امین اینا بودیم، زنگ در رو که زدم چند دقیقه بعد صدای امین اومد که از اونور می گفت:<br />- آرتا در و می زنم خودت ماشین رو بیار تو و بیا بالا دیگه<br />بعد صدای مامان اومد که می گفت:<br />- زشته بچه، این چه حرفیه تو می زنی، ناسلامتی خواستگاره ها بیا بریم در باز کن، تعارفشون کنیم بیان تو<br />دوباره صدای غرغر امین اومد که در حال گذاشتن گوشی آیفون به من گیر داده بود:<br />- بابا تا دیروز خودت زنگ می زدی بهش بیاد واست نون بگیره ها، حالا که خواستگار دختر ترشیده ات شده در حیاط رو هم باید براش ...<br />نیلوفر می خندید، شراره هم دیگه اخلاق امین دستش اومده بود، اون هم داشت می خندید. نشستم تو ماشین، چند دقیقه بعد در باز شد و امین و مامان به استقبالمون اومدن. قیافۀ امین تو اون لباس رسمی خنده دار شده بود، آخه اصلاً بهش نمی اومد که بتونه جوری رفتار کنه که به کلاس لباسش بیاد. «تصور کن!!! امین تو این کت و شلوارِ اتو شده، مجبورِ بر عکس عادتش روی مبل درست بشینه و آروم و با متانت حرف بزنه» خودم از حرفم خنده ام گرفت.<br />امین در دو لنگۀ حیاط رو باز کرد و من ماشین رو وارد حیاط کردم. تو حیاط نیلوفر و شراره دسته گل و شیرینی رو دادن دست خودم؛<br />- سلام مامان، خوبید شما؟ سلام امین جان، چه عوض شدی!!! خیلی بهت میادها (یه تنه بهش زدم)<br />- {امین}: خوب دامادِ خوشتیپ؟ حالا چرا تو ماشین نشسته بودی نیشت باز بود حالا؟ خوشحالی که یه دختر ترشیده رو بهت انداختیم؟<br />- {مامان}: امین چی داری می گی، زشته بابا؛ تو رو خدا جلوی آقا جون رعایت کن دیگه. بفرمایید ... بفرمایید ... خواهش می کنم ... خوش اومدین<br />- {شراره}: تو رو خدا دیگه اینقدر رسمی نباشید، راحت باشید بابا ... غریب که نیستیم؛<br />- مامان؟ آقا جون هم اومدن؟<br />- {مامان}: نه عزیزم هنوز نیومده، ولی خوب دایی احسان و فردین خان اومدن، عمه خانوم هم هستن؛ آقا جون هم کم کم میاد دیگه<br />- {امین}: نگران چی هستی بابا، یه کاری می کنم خیلی اذیتت نکنه (خندۀ بلندی کرد و با دست محکم کوبید پشت شونه ام)<br />با هم رفتیم تو خونه، فردین خان و دایی احسان رو به رو نشسته بودن؛ با دیدن ما بلند شدن و اومدن برای احوال پرسی. عمه خانوم پشت به در حال نشسته بود و قابل پیش بینی بود که حتی پشت سرش رو هم نگاه نکنه، دایی احسان و فردین خان به گرمی به استقبالمون اومدن؛ مامان گل و شیرینی رو از دست من گرفت و رفت تو آشپزخونه ...<br />- {احسان}: به به ... آرتا خان گل، خوش اومدی دایی جان بیا تو بیا تو که داشتیم غیبتت رو می کردیم با عمه جون (عمه برگشت و نیم نگاهی کرد)<br />- {فردین}: مرد بزرگ، چیکارا می کنی؟ بیا بشین تعریف کن ببنم بی معرفت. چند وقتی هست نیومدی سمت ما، می دونی؟<br />- بابا من که هفته ای دو بار میام پیشتون، ولی این چند بار آخری که اومدم شما نبودید<br />- {احسان}: به من چی؟ به من سر زدی؟ آخرین باری که دیدمت وقتی بود که سر قضیۀ آلما با هم صحبت کردیم، یادته؟ من فکر کردم از دستم ناراحتی که نیومدی بهم سر بزنی<br />- نه آقا احسان، این چه حرفیه می زنید؟ اتفاقاً خیلی کار خوبی کردین، به فردین خان هم گفته بودم که ناراحت نیستم و تازه خوشحالم که امین هم فرصتی پیدا می کنه تا خودش رو نشون بده. ... سلام عمه خانوم خوبید شما؟<br />- {عمه}: سلام آرتا جان، خوش اومدی پسرم. بفرمایید، بفرمایید.<br />عمه خانوم با شراره و نیلوفر رو بوسی کرد و امین هم شراره رو که بار اول بود عمه خانوم رو می دید بهش معرفی کرد. بعد از تعارفات رسمی که رد و بدل شد، عمه خانوم رو کرد به من و گفت:<br />- {عمه}: خوب آرتا جان، از مامان بابا چه خبر؟ چرا تشریف نیاوردن؟ (از لحنش کنایه می ریخت)<br />- راستش عمه خانوم، بابام که الان چند ماهه ایتالیاست و اونجا به شدت تو تجارت غرق شده، مامان هم الان فکر می کنم یک ماهی می شه که رفته پیشش. البته مامان فعلاً واسه اقامت نرفته و بر می گرده، اما بابا قراره اونجا بمونه. شما خوب هستین دیگه؟<br />- {عمه}: خوب پس الان تنها زندگی می کنی درسته؟<br />- وا لله تنها که چه عرض کنم،<br />- {شراره}: عمه جان، آرتا مثل پسر منه و پیش من زندگی می کنه. البته خودش خونۀ مستقل داره، ولی خونه اش چسبیده به خونۀ من و خودم هواش رو دارم.<br />دایی احسان که روی شراره شناخت داشت و قبلاً زیاد با شراره پیشش رفته بودیم، گفت:<br />- {احسان}: بعله، بعله، عمه خانوم، خانوم ملکی واقعاً خانوم باکمالاتی هستند و من خودم شاهد بودم که چطور واسه آرتا مادری کرده.<br />امین که کنار احسان نشسته بود، با بغل بازوش یه ضربه به بازوی احسان زد و یه چیزی در گوشش گفت که یه دفعه احسان رنگ به رنگ شد؛ فردین رشتۀ کلام رو دست گرفت و قبل از اینکه عمه خانوم دوباره شروع به سوال کردن و تعنه زدن کنه گفت:<br />- {فردین}: خوب آرتا جان، من چند روز بود که می خواستم بیام باهات دربارۀ یه کاری مشورت کنم، اما فرصت نمی شد؛ حالا تا آقا جون میاد بد نیست در این مورد هم یه گپی بزنیم، اما از اونجایی که ممکنه خانوم ها از بحث های تجاری و مالی خوششون نیاد پیشنهاد می کنم بریم یه جای دیگه حرف بزنیم ...<br />تا عمه خانوم اومد چیزی بگه، شراره پرید وسط حرفش و گفت:<br />- {شراره}: اتفاقاً من که خیلی به صحبتهایی که در مورد مسائل مالی و تجاری میشه علاقه دارم. کجا می رید همین جا حرف بزنید ما هم استفاده می کنیم از صحبت هاتون<br />عمه خانوم چشماش چهار تا شده بود و به شراره نگاه می کرد، انگار تو دلش داشت می گفت که «آخه زن رو چه به تجارت و امور مالی؟ چرا بی خودی خودت رو می ندازی وسط؟» امین که ظاهراً همین فکر رو می کرد گفت:<br />- {امین}: آخه می دونین عمه خانوم، مادر خانوم بنده ماشالله خودشون شرکت تبلیغاتی دارن و با بیشتر تجار و کاسبها و حتی ادارات در ارتباط هستن. واسه همین هم همیشه تو این جور بحثها داوطب میشه.<br />تو دلم گفتم: «حالا تو هم هی وسط دعوا نرخ تعیین کن و واسه مادر زنت کلاس بزار». همون موقع مامان هم با یه ظرف میوه اومد پیش ما به مهمونا میوه تعارف کرد. خودش هم کنار نیلوفر نشست.<br />- {مامان}: فردین خان چرا مریم و دخترا رو نیاوردی؟<br />- {فردین}: راستش بچه ها دو تاشون امتحان داشتن و مامانشون نگران بود که اگه تنهاشون بزاره درس نخونن، واسه همین پیششون موند تا خیالش راحت تر باشه.<br />- {مامان}: حیف شد، آبجیم خیلی مهشید رو دوست داره. همیشه می گفت دوست دارم تو مراسمش باشم<br />- {عمه}: حالا چیزی که زیاده مراسم، به موقع به مراسم هم می رسه. هر چیزی به رسم و رسومش<br />همه می دونستن که عمه با چه منظوری داره این حرف رو می زنه؛ یعنی اینکه معلوم نیست این خاستگاری به جواب برسه، پس نگران خواهرت نباش. اون به موقع به آرزوش می رسه. واسه اینکه جوی رو که متلک های عمه خانوم ایجاد کرده بود از بین ببرم رو کردم به فردین خان و گفتم:<br />- خوب فردین خان، در چه موردی قرار بود با من صحبت کنین؟<br />- {فردین}: راستش من از وقتی که دیدم دایی احسان، شعبۀ دو آلما رو زد و خوب همین باعث تبلیغ و رونق کارش شد، تصمیم گرفتم منم همین کار رو بکنم، اما چند تا مشکل داشتم. یکیش این بود که سرمایه می خواستم چون می دونی که نمی شه تو این جور کارا جایی رو اجاره یه رهن کرد. به قول احسان، فردا طرف اگه بگه بلند شو کلی برات دردسر درست می شه.<br />- خوب بعله مسلماً همین طوره<br />- {فردین}: به احسان که گفتم بیاد شریک بشیم، گفت که دست و بالش خالیه و نمی تونه شریک بشه؛ که خوب آخرش تصمیم گرفتم که نهایتاً یه وام بگیرم و شروع کنم. ولی مشکل بعدیم که احسان هم بهش اشاره کرد این بود که من گردانندۀ مطمئنی نداشتم و خوب می دونی که پسری هم ندارم که بتونم روش حساب کنم. احسان تو رو به من پیشنهاد داد و خوب چون خودم هم بهش فکر کرده بودم، باهاش موافق بودم و قرار شد که نظر خودت رو هم بپرسیم که چند روزی بود نمی اومدی سمت ما و فرصت نشد با هم حرف بزنیم.<br />- ولی وام اگه بگیرین خیلی براتون سخت می شه که، ممکنه دخل و خرجتون با هم یر به یر بشه و سرمایه ای که خوابوندین هم چیزی براتون نداشته باشه ...<br />- {احسان}: البته شراره خانوم هم درست می گن، ولی من فکر می کنم از اونجایی که پیتزا دچسب الان دیگه تو شهر به خاطر کیفیت پخت و میائل دیگه از شهرت خوبی برخورداره، بشه پیش بینی کرد که شعبۀ دو اون خیلی زود رونق پیدا کنه و حتی فروشش هم از شعبۀ یک بیشتر بشه.<br />- {شراره}: البته شما هم درست می گید، تجربۀ من نشون می ده که بیشتر تجاری که کارشون رو به صورت شعبه شعبه کردن و تو یه شهر و یا شهر های اطراف شعبه زدن، واسه کارشون تبلیغ خوبی بوده، ولی خوب باز هم من فکر می کنم اگه این شعبۀ دوم کارتون رو تو یه شهر دیگه بزنید باز بهتر باشه.<br />- {فردین}: بعله، فرمایش شما متین، خودم هم به این موضوع فکر کرده بودم. ولی باز با این وجود چون این جا مرکز استانه و خوب این شهر اونقدر بزرگ هست که بشه گوشه کنارش حتی دو تا شعبۀ دیگه هم بزنیم، گفتم اول از همین شهر شروع می کنم تا هم جلوی چشمم باشه و هم تجربه کسب کنم واسه اقدامات بعدی.<br />- این هم فکر خوبیه، من هم فکر می کنم این طوری بهتر بتونین برسی کنین که بازده کاریتون چقدر بوده.<br />- {فردین}: فقط باید ریسک کرد و من هم که همیشه آمادۀ ریسک کردن هستم. اما مشکلی که داشتم این بود که نمی دونستم مدیریت اونجا رو به عهدۀ کی بسپارم و این می شد ریسک در ریسک، ولی خوب اگه آرتا قبول کنه من بهش اعتماد کامل دارم و یکی از این ریسکها منتفی میشه و من خیالم راحت می شه<br />- {شراره}: به جاش هم فکر کردید؟ جایی مد نظرتون هست؟ منظورم ساختمون برای این کاره<br />- {احسان}: فردین خان اتفاقاً از اون روز که به من گفتی منم به چند تا آشنا سپرده بودم که تو فکر باشن. امروز یه ساختمونی رو به من معرفی کردن که هم به مرکز شهر نزدیکه و هم سر خیابون اصلیه، تا مرکز شهر هم پیاده ده دقیقه راهه. چهار طبقه است و خیلی هم شیک ساخته شده.<br />- {فردین}: پس باید خیلی گرون در بیاد، فکر نکنم از عهدۀ قسط وامش بر بیام<br />- {شراره}: گفتین چهار طبقه است؟<br />- {احسان}: آره چهار طبقه است و طبقه های بالاش هم خیلی شیکه و به درد همه کاری می خوره، حتی می تونین اجاره بدین و از اجاره اش پول قسط وام رو در بیارین.<br />- {شراره}: اما من یه پیشنهاد دیگه دارم.<br />- {فردین}: چه پیشنهادی؟ من می خوام تو این ریسک شریک بشم.<br />- {نیلوفر}: مامـــان؟!!! با کدوم پول؟<br />- {شراره}: فکر اونجاش رو هم کردم، الان مدتیه که یکی از همسایه های ساختمونی که ما توش هستیم، کلید کرده و می خواد یه واحد پایین خونۀ ما رو بهم بده و باقیش رو هم سر بده و در عوضش مغازه ای که شرکت توشه و دو تا واحد کنار همه من و آرتا رو بخره. اما من زیر بار نمی رفتم و اون هم تازگی ها نرخ رو بالا برده تا من رو راضی کنه.<br />- به من نگفته بودی !!!<br />- {شراره}: به خاطر اینکه تصمیم نداشتم باهاش معامله کنم. اما حالا که یه محاسبۀ سر انگشتی کردم، دیدم می شه این وسط با چند تا تیر چند تا هدف رو زد<br />- {مامان}: وا !!! شراره جون؟ ضرب المثل رو چرا تغیر میدی؟<br />مامان این رو گفت و خودش رو کرد به عمه خانوم و خندید، عمه خانوم هم خندۀ تلخی تحویلش داد که اونم معنی داشت و احتمالاً منظورش این بود که مراسم خاستگاری دخترته اینا دارن در بارۀ تجارت حرف می زنن. انگار مامان هم معنی خنده اش رو حدس زده بود، خنده اش رو قطع کرد و با یه حالت تابلویی گفت:<br />- {مامان}: آقا جون هم نیومدن، من برم یه زنگ به همراهشون بزنم ببینم کجا هستن تا این موقع نیومدن.<br />امین بدون توجه به عمه خانوم ادامه داد:<br />- {امین}: شراره جون؟ داشتی می گفتی، کدوم تیر؟ کدوم هدف؟<br />- {احسان}: من می دونم چی میخوان بگن، حتماً خیال دارن اون خونه ها رو بفروشن و با پولش با فردین خان شریک بشن و در عوض خودشون بیان تو طبقۀ بالای اون ساختمون هم کار کنن و هم زندگی، آره؟<br />- {شراره}: تقریباً درسته،<br />- پس درستش چیه؟<br />- {مامان}: آقا جون پشت در هستن، امین، داداش، بی زحمت برین در رو باز کنین بیان تو.<br />همه دست پاچه به این طرف و اون طرف رفتن، حتی عمه خانوم هم دست و پاش رو گم کرده بود. آقا جون بابابزرگ پدری امین ومهشید بود و مسن ترین عضو خونواده بود. چون بابا و مامان مهشید با هم فامیل بودن، احسان و فردین هم با اون فامیل بودن. احسان و امین که دم در رفتن، عمه خانوم هم دنبال مامان به آشپزخونه رفت.<br />من موندم و فردین خان و نیلوفر و شراره، شراره اشاره کرد که مرتب بشینم، یه اشاره هم به نیلوفر کرد. عمه خانوم هم زود اومد پیش ما، همون موقع در حال باز شد و صدای یالله گفتن آقا جون و بعد هم دایی احسان اومد. همه بلند شدیم و آقا جون و احسان و امین به ترتیب وارد شدن، امین با اون کت و شلوار رسمی پشت سر آقا جون ادا در می آورد تا من رو بخندونه. جلو رفتم و با آقا جون دست دادم ...<br />- سلام آقا جون<br />- {آقاجون}: علیک سلام آقا آرتا، خوش اومدی پسرم بفرما بفرما الان میام خدمتتون، پسر این کت من و کمک کن در بیار آویزون کن ...<br />امین کمک کرد تا آقا جون کتش رو بیرون بیاره و کلاهش رو هم ازش گرفت و براش گذاشت روی چوب رختی کنار دیوار، آقا جون اومدن سمت مبلها، فردین خان بلند شد و با آقا جون سلام کرد، عمه خانوم هم اومد جلو و با آقا جون سلام کرد. نیلوفر و شراره هم با آقا جون سلام و احوال پرسی کردن و بعد هم فردین خان مبلش رو مرتب کرد که بشینه، احسان و امین هم پشت سرش نشستن سر جاشون.<br />- {آقاجون}: پس صاحب خونه کجاست؟<br />- {عمه خانوم}: حاج آقا، تو آشپز خونه است پیش مهشید. داره وسایل پذیرایی رو آماده می کنه<br />- {آقاجون}: زن داداش، تشریف بیارید. بزارید خودش کاراش رو انجام بده ماشالله دیگه بزرگ شده، براش خاستگار اومده. دیگه باید تنهایی بتونه از پس چهار پنج تا مهمون بر بیاد.<br />- {مامان}: سلام خان عمو جان، خوش اومدین. خوبین شما؟ چرا منیژه خانوم رو نیاوردین؟<br />- {آقاجون}: پاهاش درد می کرد، منم که از وقتی زانوهام اذیتم می کنه زیاد سوار ماشین نمی شم، با اتوبوس اومدم، اون هم نمی تونست پا به پای من پیاده بیاد ...<br />- {احسان}: خوب زنگ می زدین ما می اومدیم دنبالتون، مگه ما مردیم آقا جون؟<br />- {امین}: حد اقل به من زنگ می زدید ...<br />- {آقاجون}: مهم نیست، حالا که اومدم بلاخره ...<br />- {عمه خانوم}: آخه ما دیدیم دیر اومدین، نگران شدیم<br />- {آقاجون}: حالا می خواین همش در بارۀ این بحث کنیم که چرا من دیر اومدم؟ بابا ناسلامتی مهمون داریم ها، خوب خوبی آرتا جان؟ حال و احوال چطوره؟ رزق و روزی به راه اِن شالله؟<br />- ممنون آقا جون، شکر خدا. زیر یه چهار دیواری به اسم خونه نفس می کشیم و روزگار هم مثل همیشه می گذره، شما خوب هستین؟ خانوم جون چطورن؟ زانوشون بهتر نشد؟ من یه هانوم دکتر می شناسم تو بیمارستان شیرازه، از دوستان مامانمه، اون متخصص ارتوپدیه؛ اگه لازم می دونین ببریم یه معاینه ای، چکاپی، از این درد راحت میشه ها.<br />- {آقاجون}: لطف داری شما، اما دیگه از ما عمری گذشته، یه پامون لب گوره، این درد ها همیشه همراه پیری بوده. حالا این همه راه بریم دکتر شیراز یه نسخه بپیچه، همین دکترای خودمون چه گلی به سرمون زدن مگه؟ تازه خیر سرشون همشهری مون هم هستن<br />- {شراره}: دور از جونتون، این حرفا چیه می زنید. ایشالله صد و بیست سال عمر می کنید، حاج آقا دکتر تا دکتر داریم، اونی که آرتا می گه دکتر نیست، متخصصه؛ کلی درس خونده تو دانشگاه های خارج از کشور که بیاد درد مردم و علاج کنه، نه اینکه یه مسکن بده و تموم.<br />- {آقاجون}: والا اون که همین دکترای معمولی رو هم نمیاد، چه برسه به متخصص، اون هم شیراز. خوب فردین خان، شما چطوری؟ خانومت کو پس؟ دخترا؟<br />- {فردین}: والله آقا جون، بچه ها امتحاناتشون بود، مریم خانوم هم گفت که می مونه خونه بالا سر بچه ها که درسشون رو بخونن. جمع خودمونیه آقاجون، ایشالله اگه قسمت باشه قراره کلاً با هم فامیل بشیم.<br />- {آقاجون}: خوب این آقا پسری که قصد داره داماد بشه کو؟ بگین دو کلمه حرف بزنه ببینیم چند مرده حلاجه !!! رو کنه ببینیم چی تو چنته داره، می شه دختر بدیم دستش یا نه؟ آرتا خان؟ از پدر مادرتون چه خبر؟<br />- راستش آقا جون، پدر که مدتیه رفته ایتالیا و الان تو رم زندگی می کنه، مادر هم که همین چند وقت پیش رفتن پیششون. آخرین باری که باهاشون صحبت کردم هم همین دیشب بود که ازشون اجازه گرفتم حالا که دور هستن بدون حظورشون بیام خاستگاری.<br />- {آقاجون}: آفرین، آفرین ... پس شرط احترام به پدر و مادر رو به جا آوردی. خوب تا جایی که یادمه مدتی قبل شاگردیه آقا احسان رو می کردی، درسته؟<br />- {احسان}: آقا جون، شاگردی که نمی شه گفت یه جورایی با امین مغازه رو رو انگشت می چرخوندن<br />- {امین}: والله من که اون وقتا کاری نمی کردم، همه کارا رو خودش تنهایی می کرد.<br />- {فردین}: ماشالله با اینکه اولین تجربۀ کار آزادش بود و قکرش رو نمی کردیم بتونن با امین از پسش بر بیان، اما یه تنه خوب کارش رو انجام می داد. احسان هم که از اولش براش تن به کار دادن امین مهم بود از آرتا خواست تا بزاره که امین و نیلوفر تنها آلما رو بگردونن تا ببینیم امین خان چی از آرتا یاد گرفته.<br />- {شراره}: عروس خانوم نمی خواد چایی بیاره؟ چشممون هر چی به در آشپزخونه شد این دختر پیداش نشد<br />- {مامان}: چرا الان صداش می کنم بیاره ... مهشید جان، اون سینی چایی رو بردار بیار مادر، مهمونات منتظرن. شما بفرمایید میوه بخورید، از وقتی اومدید لب به چیزی نزدید.<br />- {آقاجون}: خوب حالا مشغول چه کاری هستی؟<br />- راستش آقا جون در حال حاظر ... (چشمم افتاد به مهشید که با اون چادر سفیدش کلی تغیر کرده بود)<br />- {مهشید}: سلام آقا جون ...<br />با اومدن مهشید، شراره با تعریفاش از مهشید و کدبانو و خانوم شدنش و امین هم با متلک هایی که به من و مهشید می انداخت شروع کردن به گرم کردن مجلس و مثلاً رشتۀ بحث رو از دست آقا جون بگیرن. مهشید به همه چایی تعارف کرد و آخر سر بین دایی احسان و مامانش نشست.<br />- {آقاجون}: خوب آرتا خان می فرمودین.<br />- {احسان}: اتفاقاً آقا جون پیش پای شما با فردین خان و خانوم ملکی و آرتا جان داشتیم در مورد یه بحث تجاری حرف می زدیم.<br />- {آقاجون}: بحث تجاری؟ جالبه، جالبه. خوب در چه زمینه ای؟<br />- {فردین}: بعله آقا جون، حتماً در جریان هستین که دایی احسان برای آلما شعبۀ دو افتتاح کرده و خوب می دونین که تا مدتی هم مدیریت و گردانندگی شعبۀ یک رو به دست آرتا سپرده بود. راستش منم تازگی ها به سرم زده می خوا