tag:blogger.com,1999:blog-69294431885327926362009-07-02T20:58:00.549+08:00NEOPOLYTHEISM: A challenge with in vogue believesنئو پالی ته ایزم : چالشی با باورهای مرسومmehrdadMehrdaad74@yahoo.comBlogger127125tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-46744356229077106032009-07-01T19:14:00.001+08:002009-07-01T19:18:59.113+08:00امروز فقط اتحاد<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">درود بر کلیه کسانی که به رژیم غاصب اسلامی ایران اعتراض کرده و می کنند. از سلطنت طلب تا مجاهد و فدائی خلق. از کمونیست تا مشروطه خواه. از جمهوری خواه تا نهضت آزادی. از توده ای تا حزب اعتماد ملی و از میرحسین و کروبی تا رضا پهلوی و همه و همه و همه.<br />هرکس می گوید حق اعتراض فقط مال یک طیف و یک قشر و یک گروه خاصه من به شما ثابت می کنم که یا بسیار نا آگاهه یا بسیار مغرض!<br />اعتراض به غاصبین ایران حق تمام کسانیست که شناسنامه ایرانی دارند در وهله اول و حق تمام آزادیخواهان دنیاست در وهله بعد. <strong>بستر خیزش و حیطه جنبش آزادی خواهی و حق طلبی ملک طلق هیچ کس نیست. ملت ما بدنبال روزنه ایست برای حق طلبی. میخواد این روزنه را میرحسین باز کنه، رفسنجانی باز کنه، رجوی باز کنه و یا حتی خود خامنه ای!</strong><br />ما تا کی باید چوب تفرقه را بخوریم؟! شعورمون را به کار بندازیم. در فردای آزادی هر کسی را می توان متمدنانه بازخواست کرد اما <strong>امروز فقط اتحاد!</strong> </span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-4674435622907710603?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com2tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-66420186981784690262009-06-28T12:50:00.024+08:002009-07-02T12:47:05.160+08:00روحانیت و تاریخ تمدن انسان<a href="http://4.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/Skco8jkoflI/AAAAAAAAATk/h0y3oRugvyA/s1600-h/emami.jpg"></a><img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 315px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352292038932940930" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SkcpQHK_yII/AAAAAAAAATs/FgJCNK0_Ass/s400/emami.jpg" /><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در باب نقش روحانیون دینی (موبد و کاهن و کشیش و لاوی و ربی و ملا و آخوند و مفتی و ...) در تاریخ مدنیت انسان چه منبعی را می توان بهتر از مجموعه کتابهای «</span><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Story_of_Civilization"><span style="font-size:130%;color:#993399;"><strong>تاریخ تمدن</strong></span></a><span style="font-size:130%;">» اثر </span><a href="http://www.willdurant.com/home.html"><span style="font-size:130%;color:#993399;"><strong>ویل</strong></span></a><span style="font-size:130%;"> و</span><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ariel_Durant"><strong><span style="font-size:130%;"> <span style="color:#993399;">آریل د</span></span></strong></a><span style="font-size:130%;"><span style="color:#993399;"><strong>ورانت</strong></span> یافت؟ مجموعه ای که بیش از 50 سال از عمر این دو محقق بزرگ را به خود اختصاص داد. 11 جلد کتاب، حدود 10 هزار صفحه و قریب 2 میلیون لغت از زمان پیدایش قانون در زندگی بشر یا پیدایش تمدن تا سال 1840 میلادی. این اثر که از ابتدا قرار نبود به این وسعت باشد از شانس ما و عمر طولانی این دو نویسنده به مرور ایام به یک مجموعه بی نظیر و رفرنسی قابل وعالی تبدیل شد. </span><span style="font-size:130%;">در همین رابطه (امتداد کتاب) در مقدمه جلد آخر این اثر(عصر ناپلئون) می خوانیم:</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong>"پس چرا به اين توده انبوه بيفزاييم؟ دليل بهتری از اين نداريم عرضه كنيم كه بگوييم عزرائيل بارها از ما چشم پوشی كرد، و پس از 1968 ما را به حال خود گذاشت كه بیاراده زندگی كنيم و بیاراده بخوانيم؛ ما از اين استراحت بيحاصل و غيرعادی خسته شديم. به منظور آنكه برای زندگی خود هدفی و برنامهی داشته باشيم، تصميم گرفتيم كه روش مطلوب خود را كه بررسی همه جانبه تاريخ است درباره عصر ناپلئون (1789-1815) هم به كار بريم".</strong></span></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;"></span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">پس می بینیم که ما تنها با نویسندگانی معمولی طرف نیستیم که با غولهای معلومات تاریخی طرفیم و نظرات ایشان می تواند از پخته ترین نظرات ممکن باشد. در ادامه یکی از نظرات ایشان را بررسی می کنیم: </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در بخش "زمینه انقلاب" (فصل اول) جلد آخر ما می توانیم جواب یکی از سوالات مهم تاریخ زندگی بشر را ببینیم. پاسخی به این پرسش مهم: «<span style="color:#ff0000;">فلسفه وجودی روحانی دینی چیست و چرا این موجود در همه اعصار تاریخ بشر به حیات خود در کنار انسان ادامه داده و هنوز هم منقرض نشده است؟!</span><span style="color:#000000;">»</span></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و اما جواب:</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong>" دولت بدان سبب از كليسا حمايت میكرد كه سياستمداران به طور كلی معتقد بودند كه روحانيت میتواند از راه حفظ نظم اجتماعی كمك ضروری و فوقالعادهای به آنها بكند. به عقيده آنها، عدم تساوی طبيعی استعدادهای بشری، توزيع نامتساوی ثروت را اجتناب ناپذير میساخت؛ از لحاظ امنيت و حفظ طبقه مرفه، ميبايست يك جامعه روحانی بر سر كار باشد تا به مستمندان اندرزهايی درباره فروتنی مسالمتآميز بدهد و آنان را در انتظار پاداش بهشت بگذارد. از لحاظ فرانسه بسيار مهم بود كه خانواده، تحت حمايت مذهب، به منزله اساس ثبات ملی در سراسر تحولات كشور باقی بماند. گذشته از اين، اطاعت و فرمانبرداری را می توان با ترويج عقيده به حقالاهی پادشاهان، و اينكه رسيدن آنان به قدرت خود موهبتی الاهی است تعميم داد؛ روحانيون اين عقيده را تلقين میكردند، و پادشاهان می پنداشتند كه اين افسانه كمکی گرانبها به امنيت شخصی و سلطنت بی دردسر آنان خواهد كرد. از اينرو تقريباً همه كارهای مربوط به آموزش عمومی را به روحانيون محول كردند..."</strong>(كتاب اول، انقلاب فرانسه 1789-1799 ، فصل اول: زمینه انقلاب 1774-1789 ، مردم فرانسه)</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">به وضوح می بینیم که وجود روحانیون بابت معامله ای بوده است که همواره با دولتها داشته اند. روحانیون، ملت را از اعتراض به اشراف و دولتمردان بابت زندگی مرفه و ثروت بی حدشان باز می داشتند و به ایشان وعده بهترین ها را در ازای سکوت و عبادتشان در بهشت می دادند و هم از طرفی پادشاه را تقدیس و تطهیر می کردند و دولت هم در ازای این خدمات به ایشان (کلیسا) وجودی توأم با مال و مکنت ارزانی می داشت. جالب اینجاست که در ادامه همین مطلب می خوانیم اموال گناهکاران در پس مرگشان به کلیسا میرسید و در ازای آن «سفته های قابل وصول در بهشت» به ایشان مسترد میشد!! (یاداوری می کنم زمان و مکان این رویدادها مربوط به همین 200 سال اخیر در کشور "فرانسه" است یعنی 400 سال پس از شروع عصر رنسانس!)</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><em><span style="font-size:130%;"></span></em></strong></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">"دولت، كه از بابت اين خدمات سپاسگزار بود، به كليسا اجازه داد كه عشريه و ساير عوايد هر بخش را گردآوری، و امر تنظيم وصيتنامهها را اداره كند. برطبق اين وصيتنامهها، گناهكاران محتضر تشويق میشدند تا در برابر اموال دنيوی كه به ارث جهت كليسا میگذاشتند، سفتههای قابل وصولی در بهشت بخرند. دولت روحانيون را از ماليات معاف می كرد و به اعانه قابل توجهی كه گاهگاه دريافت میداشت قناعت میورزيد. از اين رو، كليسای فرانسه، كه از مزايای مختلف برخوردار بود، املاك وسيعی به دست آورد كه بنا به تخمين بعضيها تا يك پنجم اراضی كشور بالغ میشد؛ و كليسا آنها را به صورت املاك فئودالی اداره، و مطالبات فئودالی را گردآوری میكرد. به علاوه، اعانههای مؤمنان را به صورت زينتآلات زرين و سيمين درميآورد؛ و اينها، مانند جواهرات سلطنتی، به منزله حصارهايی مقدس ومصون عليه تورمی بودند كه ظاهراً در تاريخ ريشهای عميق داشت."</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SkcwHBxVbjI/AAAAAAAAAUY/cSrRuJfnnd4/s1600-h/felakat.jpg"><img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 283px; FLOAT: left; HEIGHT: 246px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352299579445702194" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SkcwHBxVbjI/AAAAAAAAAUY/cSrRuJfnnd4/s400/felakat.jpg" /></a><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">حال فکرش را بکنید این طبقه خاص (روحانیون) در کشور ما در عصر ارتباطات ( 200 سال پس از انقلاب فرانسه)، نه تنها مجیزخوان دولت که بر اثر یک تصادف تاریخی خود حاکمیت شده اند! این بدیهیست که کسانی که زمانی شاه را نماینده خدا می دانستند و او را تقدیس می کردند امروز که خود بر مسند شاهنشاهی تکیه زده اند خود را نماینده خدا و یا در خفا خود خدا بدانند و با چنگ و دندان به اریکه سلطنت الهی خویش بچسبند. </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در پایان فقط امیدوارم اگر به عمر من قد داد و دوران پس از نابودی سلطنت روحانیون را در ایران دیدم، دیگر هیچ حکومتی را شاهد نباشم که خیال معامله با روحانی جماعت داشته باشد. روحانیونی که به واقع لکه های ننگین و تاریک تاریخ تمدن انسان هستند. </span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">_______________________________________________</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">توضیح تصویر اول - از چپ به راست: جمشيد آموزگار نخست وزير، جعفر شريف امامی رئيس مجلس سنا، عبدالله رياضی رئيس مجلس شورای ملی و سيدحسن امامی امام جمعه تهران . اسفند 1356، شهر ری، مراسم يكصدمين سال تولد رضا شاه</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">توضیح تصویرآخر - خرید سریع بلیط بهشت، ارزانتر از همه جا!</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-6642018698178469026?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com2tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-8296151863979231532009-06-20T12:45:00.010+08:002009-06-20T14:40:04.428+08:00استمرار جنبش سبز خار چشم دوقلوی استالین<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">شاید هیچ نظامی را در دنیای امروز نتوان یافت که کلیه شاخصهایش مورد به مورد با حکومت شوروی سابق بخواند مگر جمهوری اسلامی ایران و همچنین شاید نتوان هیچ حاکم دیگری در دنیا یافت که از همانندی بسیار، نیمه دیگر یوسف جوگاشویلی یا همان <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Joseph_Stalin"><span style="color:#cc33cc;"><strong>استالین</strong></span></a> (1953-1878) باشد، مگر سید علی خامنه ای رهبر این حکومت.</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">واقعن بیان شباهتهای این دو حکومت و این دو حاکم اینقدر زیاد است که در مقال وبلاگی نمی گنجد و نیاز به یک کتاب مستقل و مجزا دارد اما به طور خیلی فشرده چند شباهت عمده را بیان می کنم و به سراغ مطلب اصلی میروم. امیدوارم عمرم مجال دهد تا در آینده به صورت مسلسل وار این شباهتها را حتی المقدور با ذکر جزئیات بیان کنم چرا که به گمانم در پیشگویی حرکات این حکومت بسیار راهگشاست!</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">ابتدا گوشه ای از چند شباهت بسیار عمده شوروی و جمهوری اسلامی:</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو در پی انقلابی ایدئولوژیک بوجود آمدند ( یکی مارکسیست-لنینیسم و دیگری اسلام) </span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو با شعار نفرت از شاهنشاهی و بسط عدل و عدالت به میدان آمدند ( یکی با نفرت از رومانوفها و آن دیگری با نفرت از پهلوی ها)</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو رهبرانشان از خارج از کشور پدیدار شدند و به صورت مستقیم در عمق اعتراضات مردمی نبودند. ( لنین و خمینی)</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو روی موج خشم توده ها سوار شدند و در ابتدا هیچ برنامه ای برای هدایت کشور نداشتند.</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو در نوع خود اولین و بدعت گذار سبک جدیدی از حکومت بودند. ( شورایی سوسیالیستی- جمهوری اسلامی)</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو به مرور به دیکتاتوری منجر شدند.</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو آزادی را تا منتها درجه ممکن سرکوب کردند و سرانجام یکی از آنها (شوروی) بعد از 73 سال منقرض شد و دیگری هم که ناگزیر به همان راه میرود.</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و اما بخشی از شباهتهای استالین و خامنه ای:</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو در نوجوانی به مدرسه دینی رفتند و این آموزه ها تا آخر عمر هادیشان بود. (مدرسه الهیات ارتودکس گرجستان و حوزه علمیه قم)</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو از ناحیه یک دست مصدوم بودند! (استالین در پی تصادف با درشکه دست چپش به شدت صدمه دید و خامنه ای هم در انفجاری تروریستی دست راستش)</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو در پس مرگ لیدر انقلاب در پشت پرده و به طرز مشکوکی زمام امور را بدست گرفتند. (استالین در زمان لنین شخص دوم نبود و خامنه ای هم همینطور)</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو در ابتدا قرار را بر همکاری با سایر هم حزبی ها گذاشتند ولی به مرور مستقل و خدایگان شدند.</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو به بیماری ظن شدید (پارانویا) و دشمن انگاری مبتلا شدند به طوریکه هر صدای معترضی را دشمن انگاشتند.</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو به کشتار و نفی بلد مخالفین خود پرداختند و تا حد ممکن بندگان گوش به فرمان خود را در راس سازمانها قرار دادند.</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">- هر دو تا حد ممکن ارتش (سپاه) خود را تقویت کردند و جو اطلاعاتی- امنیتی را گسترش دادند.</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و البته از اینجا به بعد کارهاییست که استالین انجام داد و خامنه ای هم در صورت استمرار حکومتش به آن مبادرت می کند:</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">1- تسویه حساب با نسل اولی های انقلاب اکتبر ( از شاخصه های این دسته می توان از <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Leon_Trotsky"><span style="color:#cc33cc;"><strong>تروتسکی</strong></span></a> و <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Grigory_Zinoviev"><span style="color:#cc33cc;"><strong>زینوویف</strong></span></a> نام برد و در این طرف هم منتظری و رفسنجانی) - جالب اینجاست که منتظری دقیقن جای تروتسکی می نشیند چرا که هر دو از تئوریسین های انقلاب و شخص دوم انقلاب بودند و به سرعت مطرود لیدر انقلاب شدند و استالین حتی حیات تروتسکی را هم طاقت نیاورد و در پی تعقیب و گریزهای بسیار بالاخره در سال 1940 در خانه اش در مکزیک شکارش کرد! </span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">2- قتل عام کلیه مخالفین در پی ترور "<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Kirov"><span style="color:#cc33cc;"><strong>سرگئی کیروف</strong></span></a>" (1934). این قتل عامها از هم حزبیها شروع شد و به امرای ارتش رسید. </span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">3- در دوره بلند زمامداری (29 سال) میلیونها نفر را از دهقان و پزشک و ارتشی و هنرمند و غیره زندان و تبعید و یا اعدام کرد. </span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">4- در اوج قدرت و همزمان انزوای کامل به مرگی مشکوک مرد و پس از مرگش در پی بازنگری اسناد حزبی در تالار منفورترین های جهان جای گرفت.</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">تمام اینها را گفتم تا برسم به این نکته که واقعن نباید گذاشت که این موج بوجود آمده از تقلب انتخاباتی فروکش کند و عقل و منطق و تاریخ حکم می کند که هرگز و هرگز و هرگز نباید عقب نشینی کرد. چرا که در آن صورت ابتدا تسویه حسابهای درون حکومتی آغاز می شود و در پی آن تک تک ما از زجر و شکنجه و آزار و اعدام در امان نخواهیم ماند. فاشیسم همیشه در پشت پرده آرامش اجتماعی قد علم می کند.</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">دیکتاتوری قدرت خود را تنها از زور اسلحه و درآمد ملی (پول سرشار) میگیرد. در مقابل <strong><span style="color:#ff0000;">اعتراضات گسترده و مداوم</span></strong> بسیار شکننده است. غرشهای ترسناک اما بی پشتوانه می کند (خامنه ای نماز جمعه 29 خرداد 1388). برای خاموش کردن ناآرامی ها حتی در آینده ممکن است در باغ سبزهایی هم نشان دهد اما باید بسیار آگاهانه عمل کرد و فریب نخورد.</span><br /></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">می خواهم برای اولین بار در تمام عمرم به یعنوان یک اپوزان رادیکال و آزادیخواه به یک عضو جمهوری اسلامی بابت <span style="color:#ff0000;"><strong>پایداریش در مقابل دیکتاتوری</strong></span> درود بفرستم. به <strong><span style="color:#009900;">میر حسین موسوی</span></strong>. او با ایستادگیش نشان داد که از جنس خاتمی نیست. بزدل نیست. نباید نا امید شد. خرداد 88 با تیر 78 بسیار فرق می کند. این جنبش یک لیدر "مرد" دارد. جنبشی احساسی و کور نیست خواسته دارد. تنها بدانید که عقب نشستن امروز مساوی است با قتل عام در فرداها... نگذاریم این شمع هرگز خاموش شود. مشتعل نگاهش داریم. ما اینکار را از زمان های دور بلد شده ایم. ما آتش بان اهورا مزدا بودیم روزگارانی. بیاییم لااقل به گذشتگانمان تمسک کنیم و آتش آزادی را همیشه شعله ور نگاه داریم. به امید پیروزی...</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 325px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5349288568199913698" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/Sjx9nGydIOI/AAAAAAAAATc/5yBXsp5EesU/s400/1897.jpg" /></span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-829615186397923153?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com3tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-14567651120503531762009-06-13T16:11:00.009+08:002009-06-13T17:18:45.418+08:00این گرگ سالهاست که با گله آشناست<div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">با عرض پوزش از پروین بانوی اعتصامی بابت اندک تغییرات شعر زیبا و وصف حال این روزهای ایران ایشان</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="right"><br /><span style="font-size:130%;">روزی گذشت <span style="color:#3333ff;">خامنه ای*</span> از گذرگهی </span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست<br />پرسید زان میانه یکی کودک یتیم </span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">کاین تابناک چیست که بر <span style="color:#3333ff;">گرد</span> پادشاست<br /><span style="color:#3333ff;">مؤمن</span> جواب داد چه دانیم ما که چیست </span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">پیداست آنقدر که <span style="color:#3333ff;">هاله ای ز ماوراست</span></span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;color:#3333ff;">از جمع رفورمیست** بر آمد خروش و داد </span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"><span style="color:#3333ff;">کاین نور خاتمیست، پس چرا دراینجاست؟!<br /></span>نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت </span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">این اشک دیدهی من و خون دل شماست<br /><span style="color:#cc0000;"><strong>ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است </strong></span></span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"><span style="color:#cc0000;"><strong>این گرگ سالهاست که با گله آشناست<br /></strong></span>آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است </span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">آن پادشا که مال رعیت خورد گداست<br />بر قطرهی سرشک یتیمان نظاره کن </span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">تا بنگری که روشنی <span style="color:#3366ff;">هاله</span> از کجاست<br />پروین، به کجروان، سخن از راستی چه سود </span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"><span style="color:#cc0000;">کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست</span></span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;color:#000000;">____________________________________________</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;color:#000000;">*- تنها قسمتهای آبی تغییر کرده است. اصل شعر در <a href="http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=1708&q=%D8%A7%D8%B4%DA%A9+%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%85"><span style="color:#cc33cc;">اینجا</span></a></span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">**- رفورمیست یعنی اصلاح طلب</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-1456765112050353176?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com0tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-59995633608353047322009-06-08T12:49:00.006+08:002009-06-09T15:11:41.590+08:00مناظره هاي تبليغاتي وطني: جنگ دروغگويان دزد با دزدان دروغگو<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اين نمايش هم مانند باقي نمايشهاي دولت جمهوری اسلامی ايران به خوبي و خوشي برگزار شد و اكثريت ملت تشنه هيجان ما را به اندازه كافي دوباره و یا بهتر اگر بگوییم چند باره جوگير نمود! ملتي كه 12 سال پيش براي بار اول فريب موج كاذب اصلاحات را خورده بود و در پس حضور ميليوني اش به قدر كفايت سرخورده شده بود، دوباره با چهار تا برنامه تلويزيوني تو گويي تمام حافظه اش را FAST FORMAT و يا حتي FDISK كرد و به كل فراموش نمود كه اصلن جريان چه بوده و در این معادله دو سر سوخت در کدام طرف واقع شده است!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">مناظره هاي تلويزيوني بسيار جالب بود. در يك سو دولت فعلي و در ديگر سو منتقدينش. اينها به آنها مي گفتند دزد و آنها به اينها می گفتند دروغگو و اين وسط بايد گفت هيهات كه اين ملت بيچاره ما به اذعان خود آقايان اسيرند ميان مشتی دزد و رمه ای دروغگو!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">دزدي رقيبان دولت و دروغگويي خود دولت كه گرچه براي آگاهان اوضاع سياسي ايران مشخص و مبرهن بود، اينبار از بازوي تبليغاتي خود حكومت (صدا و سيما) هم بسيار بيّن و واضح تبيين شد اما مشكل بزرگتر اينست كه خود كساني كه طرف مقابل را به دزدي يا دروغگويي متهم مي كنند خود تا گردن درون همين دو صفت غوطه ورند و چون آينه هاي روبروي هم مانند كه تصاوير هم را درون يكدگر تكرار و تكرار مي كنند.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">بزرگترين دروغ به اصطلاح اصلاح طلبان همين ادعاهاي واهي آنان است از قبيل تغيير قانون اساسي و بردن جامعه به سمت فضاي باز سياسي و اقتصادي و رفع تبعيض و غيره. بايد به ايشان گفت اولن مگر رئيس جمهور حق تغيير قانون اساسي را داراست؟! كجاي قانون چنين حقي براي ايشان در نظر گرفته و در ثاني حكومتي كه اساسش بر تبعيض است (تبعيض ديني) چگونه مي تواند در فرعيات و شاخه ها به دنبال رفع تبعيض باشد؟! و اصولن اصلاح سامانه كه مشكل اصلي مملكت ماست مگر از درون سامانه ميسر است؟! مگر كسي ازداخل طبقات برج كج پيزا مي تواند پي اش را مرمت كند؟! يا در اساس كساني كه خود بر شاخه اي نشسته اند مي توانند و يا اصلن مي خواهند آن شاخه را ببرند؟! اگر شاخه بريده شود كه خود ايشان "هم" به سرنوشت رقيبان دچار خواهند شد. اين چه بازي مسخره ايست كه هر از چند گاهي سر از خانه هاي مردم در مياورد وهمه را پاي صندوق هاي راي مي طلبد؟</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و از طرفي دیگر، دولتي كه خود شاه دزدان است ديگر چه متهم مي كند رقيبانش را به دزدي؟ </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اين قافله همه دزدند. 30 سال است كه مي زنند و مي برند. يك هنگام تحت نام جنگ و اوضاع غيرعادي، يك زمان ذيل نام سازندگي، يك موقع زير نام اصلاحات، يك مقطع پاي نام اصول گرايي انقلابي و حالا هم مي خواهند تحت نام تغيير چند صباحي بخورند و ملت را هم البته نخورانند!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">خلاصه كه اصلن اوضاع بسامان نيست. می اندیشم اي كاش می توانستیم كمي بر احساساتمان غلبه کنيم. درست است كه شركت نكردن یک "راه حل" نيست اما لااقل "بازي خوردن" هم نيست. من از اينكه خاتمي هيچ كاري در جهت مهار تورم و آزادي نكرد هرگز ناراحت نشدم چرا كه از ابتدا هم كاملن بر من معلوم بود كه ايشان نه اينكاره است! حال هم نوبت موسوي و اعوان و انثارش. نمي دانم شايد با این جو پدید آمده، اين روزها تحريم انتخابات مثل فحش ناموسي به نظر برسد ولي واقعن لازم دانستم كه بگويم من شهروند ايراني در اين مناظره ها هيچ نديدم كه به واقع بوي تغيير بدهد. اميدوارم دچار تكرار تاريخ نشده باشيم و من اشتباه كرده باشم ولي شواهد و قراين متاسفانه اين نظر مرا تاييد مي كنند...:(</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">حالا بگویید ببینم رای شما کیست؟ دروغگویان دزد یا دزدان دروغگو؟!</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-5999563360835304732?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com1tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-4886014651933536042009-05-30T17:56:00.008+08:002009-06-02T16:27:57.287+08:00بد و بد و بدتر و بدتر تر و بد تر تر ترين<div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"><strong>انتخابات 1376 -</strong></span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">اولي: من به خاتمي راي ميدهم</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">دومي: چرا؟ </span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">اولي: چون نمي خوام ناطق نوري راي بياره...آخه ميدوني كه بين بد و بدتر آدم بايد به بده راي بده!</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"><strong>انتخابات 1384 -</strong></span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">اولي: من به طرفداراي خاتمي راي نميدم!</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">دومي: چرا؟</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">اولي: چون اين 8 سال كه خاتمي سر كار بود هيچ بخاري ازش در نيومد!</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"><strong>انتخابات 1388 -</strong></span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">اولي: من به ميرحسين موسوي راي ميدم</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">دومي: چرا؟</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">اولي: چون خاتمي ازش طرفداري كرده و هر چي باشه هرگز نمي خوام احمدي نژاد رئيس جمهورم بمونه!!</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"><strong>انتخابات 1396 -</strong></span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">اولي:من به طرفداراي مير حسين راي نميدم!</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">دومي: چرا؟</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">اولي:چون ميرحسين تو اين هشت سال نشون داد كه طرفدار خط امام و ولايته!</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"><strong>انتخابات 1488 -</strong> </span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">نبيره اولي: من به نواده مير پشم الدين اصلاح زاده راي ميدم!</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">مريخي: چرا؟</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">نبيره اولي: چون هميشه اجدادمون ما رو توصيه كردن كه بين بدتر و بدترين، اون بدتره را انتخاب كنيم!</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">__________________________________________________</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">و بدين سان بود كه ايراني جماعت هيچگاه روي خير و خوبي را نديد و تا زمانيكه منقرض گشت هميشه انتخابهايش بين بد و بدتر و بدترين بود! (خبرگزاريها...سال 1500 هجري شمسي)</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-488601465193353604?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com0tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-37418077516837373262009-04-15T14:51:00.021+08:002009-04-19T14:49:22.245+08:00فكر مي كنيد "چرا بيشتر ماها ايــــــــنقدر هالوئيم"؟<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">داشتم اين فيلم جديد جيم كري</span><span style="font-size:130%;"> "</span><span style="font-size:130%;"><a href="http://www.imdb.com/title/tt1068680/"><span style="color:#cc0000;">مرد بله گو</span></a>" را نگاه مي كردم؛ رسيد به اونجايي كه كارل (جيم كري) با يه زن ايراني به نام فرنوش كه اتفاقي تو يه سايت زن يابي باهاش آشنا شده بود و رفيقش سر ميز رستوران نشسته بودند. ديالوگي بين كارل و رفيقش در گرفت كه در مورد يه دختر ديگه اي بود كه كارل عاشقش شده بود و وي با آب و تاب داشت واسه رفيقش احساساتش را نسبت به اون دختره تعريف مي كرد آنهم درست در كنار فرنوش با حجاب (؟!) كه داشت همه اين مكالمه را مي شنيد! اينجا يكم بهم برخورد كه واقعن چه لزومي داره كه اگر بخواي يك زن نيمه كودن را نشون بدي، چرا بايد اسمي از مليتش بياري؟! خب هر آدمي از هر كشوري مي تونه خنگ و ناجور باشه...اما وقتي در ادامه ديدم اشاراتي* هم به فيلم 300 شد كه در اون هم يجورايي كمپاني وارنر برادرز (كه از قضا سازنده همين فيلم هم بود) ايرانيها را ملتي وحشي و عقب افتاده نشون داده بود؛ به جاي اينكه بهم بر بخوره تازه دوزاريم افتاد كه اوضاع از چه قراره و به حال و روز خودمون خنده ام گرفت! </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">بعد از اتمام فيلم كه طبق بيشتر آثار جيم كري؛ كمدي خوش ساخت و كليشه اي هم بود طبق معمول كاري را انجام دادم كه غالبن انجام ميدم و اونهم تحليل فيلمه در ذهنم براي برقراري ارتباط بيشتر با داستان. اينجا بود كه اون تئوري قبلي ام راجع به اينكه <strong>ما ايرونيا گاهي از در دروازه رد نمي شيم و گاهي از سوراخ سوزن رد مي شيم</strong> يا به عبارت ساده تر <strong>هالو بازي در مياريم</strong> در من بيشتر تقويت شد.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اولين بار اين مسئله زماني در مغز من كليد خورد كه جريان خليج فارس و عربي و اين بازي (مسخره بازي) با اسامي پيش اومد. اونوقتا با خودم فكر مي كردم كه بابا مگه "اسم" يه خليج چقدر مهمه كه ما ايرونيا همه چيزاي ديگه رو ول كرديم و اينهمه خودمونو واسش داريم [چيز] مي كنيم؟! <strong>مگه اسم مكان، بيانگر "حق مالكيته"؟!</strong> ببينم مگه درياي ژاپن مال ژاپنياس؟ خليج مكزيك مال مكزيكياس؟ چه ميدونم...اتوبان بابايي مال خانواده بابائيه؟ دانشگاه اميركبير مال بازمانده هاي اميركبيره يا اقيانوس هند مال ملت هنده؟! اصلن مگه اماكن مشاع و دريا و خليج آزاد، سند منگوله دار و بنچاق دارن كه دست كسي باشه و طرف خودشو مالك اون بدونه؟! هر كشوري در آبهاي آزاد يك كرانه داره كه تا اون حدش جزو خاك اون كشوره و از اونجا (كه خيلي هم نزديك ساحله) به بعدش هم ديگه هيچ حق ملكيتي نداره! به همين سادگي... اما ما چه مونه؟ هيچي ما يهو جو ميگيرتمون! فكر مي كنيم چون حالا عربه مي گه اين خليج عربيه يعني اين خليج ملك اوناس و اگه ما جيغ و داد و هوار كنيم و </span><a href="http://www.petitiononline.com/persian/petition.html"><span style="font-size:130%;color:#cc0000;">عريضه</span></a><span style="font-size:130%;"> بنويسيم و شكايت به اين و اون ببريم؛ خليج دوباره ميشه مال ما و سندشو ميدن دستمون و ميگن باريكلا بچه هاي خوب حالا بپرين برين توش شنا كنين!! </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">بابا والا بلا با اين كارايي كه مي كنيم جز اينكه بهمون بخندن هيچ نتيجه اي عايدمون نمي شه!! آخه يعني چي؟ بفرمائين؛ نتيجشو داريم مي بينيم به عينه. شركتهاي سرگرمي سازي كه البته مثل همه شركتهاي ديگه دنيا هدفشون درآمد بيشتره، از اين شوت بازي ما دارن بيشترين استفاده رو مي كنن و واسه خودشون كلي پول ميسازن! جريان فيلم سيصد يادتونه؟ چه كولي بازي حتي در سطح دانشگاهي راه انداختيم كه اي وامصيبتا... تو اين فيلم حيثيتمون به باد رفت، فرهنگمون تركيد، هويتمون انگولك شد و آبرومون پريد! </span><span style="font-size:130%;">حالا اين فيلم يه فيلم نيمه كارتوني بود كه از روي يه داستان مهجور ساخته شده بود. اينقدر داد و بيداد الكي كرديم كه اين فيلم درپيت از پرفروشترينهاي وارنر شد! چيزي كه شايد خوابشم نمي ديدن. </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">من موندم كه واقعن كي ما ميخوايم بفهميم كه در <strong>عالم "سرگرمي" هر ناممكني ممكنه</strong>. خرگوشه با آدمه حرف ميزنه، فيله پرواز مي كنه، آدمه يه تنه يه كشورو شكست ميده و و و. فيلم تجاري هم صرفن واسه "سرگرمي" ساخته ميشه حالا هر چقدر هم كه موضوعش جدي باشه. كسي نمياد بر اساس ادعاهاي يه فيلم سينمائي سند درست كنه و مثلن كسي را بكشونه دادگاه. دادگاه به دادخواستي كه شاهدش فيلم سينمائي باشه فقط مي خنده و شاكي رو به تيمارستان هدايت مي كنه! فكر كنيد من مثلن راه بيفتم بر اساس محدوده جزيره در سريال گمشده (LOST) برم و دور و بر اندونزي دنبال جزيره گمشده بگردم! اين همينقدر مسخره اس كه بيام بر اساس فيلمهاي الكساندر يا سيصد يا هر فيلم ديگه اي به كسي اعتراض كنم و بگم تو فرهنگ منو بردي زير سوال!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">چه بخوايم و چه نه حكومت ما با آمريكا و دنياي متمدن در حال جنگي خاموشه. كشور ما الان يكي از دو محور شرارته (همراه كره شمالي). پس تو اين جنگ خاموش انواع و اقسام مسخره كردنها و دست انداختنها هم پيش مياد و امري عاديه. مثل همين فيلم مرد بله گو كه در اون FBI به خاطر گشتن كارل با يه زن ايراني و ياد گرفتن زبان كره اي به اون مشكوك ميشه به عنوان تروريست! </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">ما بجاي اينكه بيايم و در پي درمون دردهاي حقيقيمون باشيم كه ريشه همه اونا داخل مرزهامونه، ميايم و مسخره بازي در مياريم و بيرون مرزها دنبال دشمن مي گرديم. هويت ما تو اسم خليج فارس و اعتراض به فيلم كارتوني و امثالهم نيست. هويت ما در اينه كه اول مسبب توهين به هويتمون رو "بشناسيم" و بعد در صدد اصلاحش بر بيايم. <strong>درد ما دولت ماست!</strong> شما فكر مي كنين كه اگر 40 سال پيش يكي ميومد و ميگفت چهل سال ديگه حكومت شما يه حكومتي ميشه كه :</span></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">-به ظاهر و مدل مو و لباس مردمش هم كار داره و اگه سر زني با پارچه پوشيده نباشه دستگير ميشه</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">-درآمداي نفتش صرف بمبگذاري و مسجد سازي و راهپيماييهاي اعتراضي تو دنياي متمدن ميشه</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">-دوستان دولتش چند تا رئيس جمهور منفور و ديوانه آمريكاي لاتين و يك مشت آدمكش بنيادگراي اسلاميه</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">-دولتش تو دانشگاها ميت چال مي كنه و تو ميادين شهرش نماز جماعت سرو ميكنه!</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">-با تمام مظاهر تمدن غرب اعم از مد و موسيقي و فناوري انتقال آزاد اطلاعات و ... پدر كشتگي مزمن داره</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">-سينماش دست يك بزن بهادره كه يه موقع آزاديخواها رو كتك ميزد </span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">-متولي وزارت فرهنگ و هنرش يك نظامي سابقه كه از هنر و فرهنگ همونقدر ميدونه كه يه بالرين از مين ضد تانك</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">-اكثريت جووناش افسرده اند و آرزوي فرار دارن و از بي تفريحي محض، تفريحو در فوتبال و افيون يا مسجد و كارناوال عزاي محرم جستجو مي كنن </span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">-سواد رئيس دولتش در حديه كه فكر مي كنه انرژي هسته اي يعني انرژي هسته زرد آلو و وقتي نور پروژكتور روش ميفته فكر مي كنه رفته بهشت و فرشته ها دوره اش كردن</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">-رهبرش فكر مي كنه كه هر كي مثل خودش فكر نمي كنه دشمن ملته و الله حكم نمايندگي خودشو يكراست از عرش براش پست كرده</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">-...</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">والا با توجه به شرايط اون موقع ايران اگه اون زمان من همين سن بودم و يكي ميومد بهم اين چيزهاي بالا رو پيشگويي مي كرد؛ فكر مي كردم كه طرف تازگيها از امين آباد فرار كرده و تحويل پاسبون ميدادمش! باور كردن پرواز سوپرمن و دامبو فيل پرنده از اينها راحت تر بود برام ولي افسوس و صد افسوس كه اينها واقعيات امروز كشور ما در قرن تكنولوژيست و چه كنيم كه با ندونم كاريهاي روزمرمون تو گويي گريزي هم ازش به اين زوديها نيست. </span><span style="font-size:130%;">انگار ما اصلن<strong> نمي خواهيم</strong> دنبال حقيقت اوضاع بريم و بيشتر دوست داريم به همون شيوهاي مضحك كارمونو پيش ببريم كه مبادا هويتمون يه وقت دستكاري بشه! بفرمائين نمونه اشو ببينين: </span><a href="http://www.ghasedaknews.ir/ShowNews.aspx?CatId=14&id=1397"><span style="font-size:130%;color:#cc0000;">اينجا</span></a><span style="font-size:130%;"> تو يه سايت خبري داره به فيلم كمدي Yes Man اعتراض مي شه**............................كو اين قرص هاي استامينوفن من؟!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">____________________________________________</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">*- دو بار بهش اشاره شد، يكي ابتداي فيلم كه كارل از مغازه CD فروشي فيلم سيصد رو انتخاب مي كنه و جاي ديگه كه يكي از همكاراش كه عاشق "فيلم پارتي" دادنه، پارتي همين فيلمو گرفته بود.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">**-البته متاسفانه تو اين مدل مسخره بازيها ما ايرانيها تنها نيستيم و جوامع عقب مانده همه به نوعي درگيرند. <a href="http://islamonmyside.com/wordpress/?p=254"><span style="color:#cc0000;">اينجا </span></a>شما مي توانيد اعتراض مسلمونها را به اين فيلم بخوانيد!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">------------</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">پي نوشت: يه نگاهي به صندوق انتقادات اين پايين هم بياندازيد. ضرر ندارد ;)</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-3741807751683737326?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com8tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-73976855490588112012009-04-06T18:45:00.022+08:002009-04-08T14:00:48.373+08:00حقيقت در وارونگي<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">يك تبليغ سياسي در <a href="http://www.youtube.com/watch?v=lFz5jbUfJbk"><span style="color:#cc0000;">يوتيوب</span></a> ديدم. انقدر بي نظير بود كه تصميم گرفتم با شما نيز تقسيم كنم</span></div><div dir="rtl" align="center"><br /><object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-b8c9eeddc1ac45c" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="movie" value="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DpgAAABqQx1oQmSnIaATdhug8I95cISPPsDZ7Ow0YgE6sK1Xhw7ltaeaGoYe8K8NekHvoSsFIk7FEiBk2NpU8IfNI9wujSTmK1TM0n6iikYSx94n47lHUDDn3KGZ7mR6cQtpal6y4fRFV57ST66Qci9Ytrn8DuPle0xOnL2zEBR9AVcRjb5k1GybGwSRpJtIfsl-EfUV1t0b-CCLKEXhZQfJaeoTPobLCVRA4BKT3s0rhueJn%26sigh%3DLFK07Wd029lC3jmruSiw0pcbOYY%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&nogvlm=1&thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3Db8c9eeddc1ac45c%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DFo8AcqI1-JD60b7tKd66VJO2oBM&messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den"><param name="bgcolor" value="#FFFFFF"><embed width="320" height="266" src="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DpgAAABqQx1oQmSnIaATdhug8I95cISPPsDZ7Ow0YgE6sK1Xhw7ltaeaGoYe8K8NekHvoSsFIk7FEiBk2NpU8IfNI9wujSTmK1TM0n6iikYSx94n47lHUDDn3KGZ7mR6cQtpal6y4fRFV57ST66Qci9Ytrn8DuPle0xOnL2zEBR9AVcRjb5k1GybGwSRpJtIfsl-EfUV1t0b-CCLKEXhZQfJaeoTPobLCVRA4BKT3s0rhueJn%26sigh%3DLFK07Wd029lC3jmruSiw0pcbOYY%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&nogvlm=1&thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3Db8c9eeddc1ac45c%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DFo8AcqI1-JD60b7tKd66VJO2oBM&messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den" type="application/x-shockwave-flash"></embed></object></div><br /><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و اما ترجمه:</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اين <strong>حقيقت</strong> است<br />اگر همه چيز را وارونه كنيم<br />ما نمي توانيم بهترين كشور جهان باشيم<br />من به شما دروغ گفته ام اگر بگويم<br />كه آرژانتين يك آينده درخشان پيش رو دارد<br />كه ما يك كشور امن خواهيم داشت<br />كه اقتصاد ما سالم خواهد شد<br />كه فرزندان ما داراي بهداشت، تحصيلات و شغل خواهند گرديد<br />قبل از هر چيز شما بايد بدانيد<br />كشور ما سزاوار اين چيزها نيست<br />و من اين را به شما ثابت مي كنم چرا كه من ملت آرژانتين را مي شناسم<br />فساد و دوروئي در طبيعت ماست<br />با اين وضعيت من اعتقاد ندارم كه<br />ما به زودي كشوري بزرگ خواهيم شد<br />از آراي مردم سپاسگزارم<br />اين كشور به چالشي تازه فرو مي رود اما<br />شگفتي هاي بيشتري در راه است<br />آرژانتين تنها يك سرنوشت دارد<br />چه بخواهيم و چه نخواهيم<br />اين است آنچه حقيقت دارد</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">همانگونه كه ملاحظه مي فرمائيد اگر متن را از بالا به پايين بخوانيد، به يك نتيجه ميرسيد و وقتي متن را از پايين به بالا مي خوانيد به يك نتيجه ديگر با 180 درجه اختلاف!! چون هدف كانديد رياست جمهوري آرژانتين آقاي <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ricardo_López_Murphy"><span style="color:#cc0000;">ريكاردو لوپز مورفي</span> </a>وارونه كردن اوضاع وقت بوده است؛ لذا ذهن خلاق مبلغ ايده هاي او هم طوري متن را تنظيم نموده كه اگر آنرا وارونه بخوانبد مي توانيد پي به خواست كانديد مورد نظر ببريد و اين واقعن بي نظير است!</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">جالب اينجاست كه از روي مدل اين تبليغ، يك جوان آمريكائي در مسابقه اي ويدئويي-اينترنتي كه توسط كانون بازنشستگان آمريكا (<a href="http://www.aarp.org/fun//puzzles/aarp_u50_challenge.html"><span style="color:#cc0000;">AARP</span></a>) در سال 2007 در سايت يوتيوب برگزار شده بود شركت نمود و با متن خود برنده دوم مسابقه و جايزه 3000 دلاري آن شد. طراحان اين مسابقه كه (<a href="mailto:U@50">U@50</a>) نام داشت از جوانان 18 تا 20 ساله آمريكائي خواسته بودند كه در يك ويدئوي كوتاه نشان دهند كه در سن 50 سالگي يعني 30 سال ديگر چه ديدي به دنيا خواهند داشت و چه انتظاري دارند! اين ويدئوي جالب را هم ببينيم. به نام نسل گمشده اثر جاناتان ريد:</p><p dir="rtl" align="center"><object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-706cee46ae5cf962" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="movie" value="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAAHfApvOOOB_WlESfHfM9b00T6bcUxOWyuOPKpEHq_wJmFX1oLX4ncVNRacgVWEakG36RI05f9M_DELNa0d0PVqoMXhjTrCo7MZwx1Ak91SzOcP7oy3S1Y5pOV1_9gOW9S8rmgh_mJyTlstorS8r_b6HoWD-D5OVsJsDxIgue2L8yd968nD8eoQL5pNifC80lIjBpmOiIbEkb8vgt9xoAbw8w4gpz2whJs5T5KIHd7_8c%26sigh%3DbyotOyNuUvy_I3GsAIXAXVRd-gA%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&nogvlm=1&thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3D706cee46ae5cf962%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DLIqdggXP-OtzJ_yNVv5dapSih3k&messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den"><param name="bgcolor" value="#FFFFFF"><embed width="320" height="266" src="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAAHfApvOOOB_WlESfHfM9b00T6bcUxOWyuOPKpEHq_wJmFX1oLX4ncVNRacgVWEakG36RI05f9M_DELNa0d0PVqoMXhjTrCo7MZwx1Ak91SzOcP7oy3S1Y5pOV1_9gOW9S8rmgh_mJyTlstorS8r_b6HoWD-D5OVsJsDxIgue2L8yd968nD8eoQL5pNifC80lIjBpmOiIbEkb8vgt9xoAbw8w4gpz2whJs5T5KIHd7_8c%26sigh%3DbyotOyNuUvy_I3GsAIXAXVRd-gA%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&nogvlm=1&thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3D706cee46ae5cf962%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DLIqdggXP-OtzJ_yNVv5dapSih3k&messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den" type="application/x-shockwave-flash"></embed></object></span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">ترجمه:</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">من جزئي از يك نسل گمشده ام</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">شك نكن به اينكه مي توانم دنيا را تغيير بدهم</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">مي دانم كه اين قضيه ممكن است شما را شوكه كند اما</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">"شادي از درون مايه مي گيرد"</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">يك دروغ است</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">"پول باعث شادي خواهد شد"</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">بنابراين من 30 سال ديگر به بچه هايم خواهند گفت</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">كه آنها مهمترين چيز زندگي من نيستند</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">كارفرمايانم خواهند دانست كه </span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">من اولويت هاي خودم را دارم چون</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">كار</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">خيلي مهمتر است از </span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">خانواده</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">من اينرا به شما مي گويم كه </span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">روزگاري </span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">خانواده ها با هم بودند </span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اما اين در دوران من به وقوع نخواهد پيوست</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">جامعه ما متزلزل است</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">كارشناسان به من مي گويند كه</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">30 سال ديگر من دهمين سال طلاقم را جشن خواهم گرفت</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">من تائيد نمي كنم كه</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در سرزميني كه خود ساخته ام زندگي خواهم كرد</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در آينده</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">انهدام محيط امري طبيعي خواهد بود </span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">هيچكس نمي تواند بگويد كه </span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">من و همنوعانم براي زمين اهميت قائليم</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اين بديهيست كه</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">نسل من سست و بي تفاوت است</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">احمقانه است كه فرض نمائيم</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">"اميد" وجود دارد</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">(تمام اين متن به حقيقت مي پيوندد مگر اينكه ما عكس اين قضيه را انتخاب نمائيم)</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">__________________________</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">حالا فقط كافيست متن را يكبار از پائين به بالا بخوانيد. مطمئنم كه اين ذهنهاي نوآور جهان را مكاني بهتر براي زندگي خواهند كرد و هميشه اين <strong>"اميد"</strong> را حفظ خواهم نمود.</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-7397685549058811201?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com1tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-32441465001428492732009-03-18T14:12:00.013+08:002009-04-04T18:57:29.836+08:00به چپ چپ به راست راست؛ عقـــــــــــب گرد (بخش آخر): عقــــــــــــب گرد<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">(ادامه از <a href="http://neopolytheism.blogspot.com/2009/03/blog-post_17.html"><span style="color:#990000;">اینجا</span></a>)<br />عقـــــــــــب گرد! </span></div><span style="font-size:130%;"><div dir="rtl" align="justify"><br />همانطور که دیدیم بعضی از آدمها در سیاست ساز راست می زنند و برخی ساز چپ، اما عده ای هم یافت میشوند که ساز "نه چپ، نه راست" را می زنند! اما فکر نکنید همه این افراد راه مستقیم رو به جلو در ذهنشان هست ها...خیر! ایشان ظاهرن به قصد یک پيشروي بزرگ ولي واقعن در جهت يك عقب گرد بزرگ؛ به چپ يا راست متمایل نمی شوند و برایند برداری حركت ایشان نظر به منفی ها دارد. نمونه بارز آن همين حكومت فعلی خودمان! دوران قبل از این حکومت یعنی زمان شاهنشاهی پهلوی ما یک حکومت شاهنشاهی "مثلن" مشروطه داشتیم که البته نظر شاهنشاهش (محمد رضا پهلوی) همیشه رو به سوی آینده بهتر و پیشرفت هموطنانش بود. گرچه ایشان با معتقدات مذهبی اش و بها دادن به روحانیون مذهبی در واقع می خواست <span style="color:#cc0000;">بخش مدرنیته و سنت را با هم و یکجا داشته باشد</span> و این فرض خطا به اضافه <span style="color:#cc0000;">تک حزبی کردن حکومت</span> دو اشتباه فاحش وی بود؛ ولی تاریخ معاصر به ما نشان داد که ایشان فارغ از این دو اشتباه فاحش قصدش ترقی ایران بود. تئوری نظام هم یک سیستم سرمایه داری بود که البته تازه از فئودالیته (ملوک الطوایفی) داشت در میامد (که البته هیچ وقت در نیامد که نیامد!). پس مثل تمام حکومتهای راست شاهنشاهی سرود ملی اش هم خواص ملوکانه داشت و هم ملی و از اتحاد خلق و کارگر و حزب مردمی و این چیزای چپی هم خبری نبود:</div><div dir="rtl" align="justify"><br />شاهـــــنشه مــــا زنــده بادا</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">پاید کشور به فرّش جاودان</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">كز پهلوي شد مــلك ايــران</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">صد ره بهتر زعهد باســتان</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">از دشمنان بودي پريــــشان</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در سايه اش آســـوده ايران</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">ايرانيـــــان پيـــوسته شادان</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">همـــــــــواره يــــــــــزدان</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">بــود او را نگهبـــــــــــــان<br />+<br />(<a href="http://www.youtube.com/watch?v=24vCAMM_iG0"><span style="color:#cc0000;">از اینجا</span> </a>ببینید و بشنوید)</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در این سرود نه به شخص که به یک سلسله پادشاهی (پهلوي) اشاره شده که دقیقن مانند سرود شاهنشاهی تزاري روسیه است كه البته خود كپي برداري از سرود ملي بريتانيا بود و البته بسيار ممالك ديگر. در جمله اول به شاهنشاه اشاره رفته است و آرزوي زنده ماندن او و سلطنت وي. اينجاست كه هميشه مي انديشم اكثر حكومتهاي دنيا پادشاهيست فقط اسامي آن عوض شده است و يا مدلهاي پادشاهي. چه شاه، چه تزار، چه سزار، چه رئيس جمهور مادام العمر با انتخابات فرمايشي، چه پادشاهي هاي غير موروثي مثل ولي فقيه وبه طور كلي حكومت تئوكرات؛ و چه حكومتهاي جمهوري كه من آنرا پادشاهي مشروط و موقت نام مينهم؛ كه يك شخص براي يك مدت معلوم رئيس جمهور(شاه) ميشود، همه و همه در يك چيز مشتركند و آنهم اينكه "شخصي قرار است مملكت را بچرخاند" حال چه چهار سال و چه چهل سال! اگر مدل سياستش استبدادي بود معترض وی* به انحاء مختلف خفه ميشود و اگر حكومت آزاد بود، معترض هم آزاد است. البته نبايد از حق گذشت كه در<span style="color:#cc0000;"> پادشاهي هاي مشروطه واقعي</span> و پادشاهي هاي مشروط و موقت یا همان <span style="color:#cc0000;">جمهوري های واقعي</span>، تنها پادشاهاني در كاخ (ریاست جمهوری یا پادشاهی) جلوس مي كنند كه مجبور به اطاعت از خواست اكثريت نمايندگان مردم باشند (مجلس) ورنه معذولند.<br />باز گرديم به داستان خودمان! دراین سرود که تا انقلاب بهمن 57 استفاده میشدٰ تنها یک جا در دو خط مانده به آخر از ایرانیان سخن رفته بود که البته ایشان پیوسته شاد بودند که تحت سایه الطاف شاهنشاه قرار داشتند و نه اینکه خدای نکرده شاد بودند بخاطر اینکه در رفاه و آزادی حاصل از کار و زحمات و مشارکتهای اجتماعی خود قرار داشتند!!... اما در پس انقلاب به اصطلاح مردمی؛ همین نیمچه صفت شادی هم از ملت (حتی در سرود ملی شان نیز) گرفته شد و جایش را به "شد جمهوری اسلامی به پا" داد! که هم دین را به انقلابیون یا همان "ما" هدیه می داد (که گویی ایشان قبل از انقلاب بی دین تشریف داشتند) و هم نوید دنیا را به ایشان میداد! :</span></div><span style="font-size:130%;"><div dir="rtl" align="justify"><br />شد جمهوری اسلامی به پا...که هم دین دهد هم دنیا به ما...از انقلاب ایران دِگر...کاخ ستم گشته زیر و زِبَر...تصویر آیندهٔ ما، نقش مراد ماست...نیروی پایندهٔ ما، ایمان و افتخار ماست...یاریگر ما دست خداست...ما را در این نبرد او رهنماست...در سایهٔ قرآن جاودان...پاینده بادا ایران....و الی آخر که کوچکترین نشانی از "مردم ایران" در آن یافت می نشد! و این "ما" بود که قرار بود احتمالن همین نقش را بازی کند. ولی این "ما" مطمئنن "فقط" نیروهای انقلابی را در بر می گرفت و از همان آغاز کار می بینیم که دولت اسلامی خرجش را از ملت با همین "ما" سوا می کند!...ما و شما...به همین راحتی...مثل آب خوردن!</div><div dir="rtl" align="justify">اما تا سال 71 آقایان حواسشان نبود که چیزی در این سرود کم است و آنهم اشاره به رهبرشان است! وا مصیبتا! چطور تا به حال اسمی از امام به میان نیامده بود؟! پس بی درنگ سرود به این شکل تغییر فرم داد:</div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify">سر زد از افق، مهر خاوران<br />فروغ دیده ی حق باوران<br />بهمن، فرّ ایمان ماست<br />پیامت ای امام، استقلال، آزادی نقش جان ماست<br />شهیدان، پیچیده در گوش زمان فریادتان<br />پاینده مانی و جاودان جمهوری اسلامی ایران<br /></div><div dir="rtl" align="justify">در اینجا دیگر تکلیف ملت کاملن مشخص شد! فرّ ایمان شد بهمن 57 (ماه انقلاب)؛ اسم امام و استقلال و آزادی مد نظرایشان هم آمد. شهیدانی که در گوش زمان فریاد می کشند هم تشریف فرما شدند و جمهوری اسلامی ایران هم که "جاودان" شد! (چقدر شبیه جاودانگی شوروی...нерушимый (نا گسستنی) از پست قبلی یادتان هست هنوز؟). </div><div dir="rtl" align="justify">اما ببینیم چرا می اندیشم که این سرود نمادی از "عقب گرد" است!</div><div dir="rtl" align="justify">1- در این سرود به اصطلاح <span style="color:#cc0000;">ملی</span> هیچ اشاره ای به هویت و "ملیت" ایرانی نشده است!</div><div dir="rtl" align="justify">2- هیچ نشانی از پویایی و شادابی و حس افتخار و غرور و عرق ملی در آن به چشم نمی خورد!</div><div dir="rtl" align="justify">3- "حق باوران" تنها افراد زنده ای هستند که در این سرود مورد تفقد قرار گرفته اند. حق هم در جملات بعدی تقریبن مشخص شده که چیست که همانا پیامهای امام و جاودانگی جمهوری اسلامی است.</div><div dir="rtl" align="justify">4- پایندگی و جاودانی نه برای وجود ایران (جغرافیا یا ملت و یا حتی مرزهای سیاسی ایران) که برای نوع حکومت آن خواسته شده است.</div><div dir="rtl" align="justify">5- امام و شهیدان (که هر دو غیر زنده اند) به عنوان سمبل های دینامیک (محرک) سرود استفاده شده اند! (پیام امام که نقش جانهاست و فریاد شهیدان که در زمان ساریست). </div><div dir="rtl" align="justify">6- با خواست صفت "اسلامی" برای حکومت ایران علنن ایران را به تاریخ ماقبل از کشوری دیگر(سرزمین حجاز یا عربستان کنونی) ارجاع داده اند و طلب جاودانگی یک حکومت تاریخی (حکومت اسلامی) و غیر ایرانی را می نمایند!</div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify">واقعن من مانده ام چگونه می شود به این سرود گفت "ملی"؟!</div><div dir="rtl" align="justify">حال با توجه به این موارد بر شمرده در این سه پست، خود قضاوت نمایید که برویم به چپ چپ یا برویم به راست راست و یا اصلن عقب گرد؟! </div><div dir="rtl" align="justify">عقیده خودم را بخواهید "به راست راست...قدم رو" را ترجیح میدهم. قدم رویی که از سرمایه داری تعدیل شده غربی (راست) آغاز شده و با فردگرایی و دموکراسی رو به رشد خود چپها را هم آزاد و مرفه می خواهد و به عقب گرد کنندگان را هم آموزش صحیح می دهد و ایشان را به حال خود رها نمی کند تا بعد مجبور باشد بیاید و با ایشان بجنگد و تار و مارشان کند و بدتر تخم کین بکارد!...پس اگر شما هم با من هستید... گروهان...به راست راست...قدم رو!<br />________________________________________________<br />*- منظور من بيشتر شهروند مستقل معترض است تا اعتراض هاي حزبي</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-3244146500142849273?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com1tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-53774301082018092092009-03-17T16:52:00.032+08:002009-04-04T19:02:55.167+08:00به چپ چپ به راست راست؛ عقـــــــــــب گرد (بخش دوم): سرود ملی شوروی<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">(ادامه از <a href="http://neopolytheism.blogspot.com/2009/03/blog-post_14.html"><span style="color:#cc0000;">اینجا</span></a>)</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong></strong></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">همانطور که ملاحظه می شود وقتی نظام یک ساختار اجتماعی (حکومت) مستحکم باشد، اصولن آنچنان نیازی به تغییر اهداف که همانا خیزش به سمت آزادی و رفاه است، نمی باشد و این را می توان در طول این دو قرن حکومت ایالات متحده آمریکا به وضوح دید. اما بیاییم و به سراغ چپ ها برویم. ببینیم که اهداف آنها چگونه نمود داشته در سرود ملی شان.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong>به چــــــپ، چپ:</strong></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">سرود ملی روسیه در عصر پادشاهي تزارها و دوران مذهبي گري ارتدوكس (پرا اسلاو) حكومتي و زماني كه هنوز بوسيله انقلاب؛ چپ نشده بود، "خدا تزار را حفظ كناد" نام داشت! ولي وقتي ديگر خدا نتوانست تزار را حفظ كند و نيروهاي انقلابي در فوريه 1917 تزار را از قدرت خلع كردند، سرود انقلاب فرانسه (La Marseillaise ) البته با كمي جرح و تعديل جايگزين اين سرود شد. اين داستان ادامه داست تا تنها 7 ماه بعد كه انقلاب بلشويكي به رهبري ولاديمير ايليچ لنين واقع شد! از آن پس سرود ملي تبديل شد به نواي معروف "انترناسيوناله" يا همان سرود سوسياليسم انقلابي بين المللي. شعر اين سرود را "آركادي كوتس" به روسي برگردانده بود. اين قضيه هم ادامه داشت تا سال 1944 (دوران استالين). وقتي در سال 1943 كمينترن (مجمع بين المللي كمونيستها) منحل شد، ديگر سرود ايشان هم به كار نمي آمد و جو حاكم به دنبال شعري بود كه درآن از قدرت و شوكت استالين (تزار مخفي جديد!) سخني به ميان آورد. پس شعري تصويب شد از سرگئي ميخالكوف و گابريل ال-رگيستان كه در آن اين مهم(؟!) رعايت شده بود. موسيقي اين اثر اول بار در سال 1938 توسط الكساندر واسيليويچ الكساندروف نوشته شد كه به عنوان سرود حزب بالشويك مورد استفاده قرار گرفت. از سال 1944 تا فروپاشي اتحاد شوروي(1991) و دوباره از سال 2000 تا كنون اين موسيقي به عنوان تم اصلي سرود ملي شوروي و امروز روسيه استفاده شده است و اين اشعار بوده كه طي دوران مختلف عوض شده است. من بسيار به اين موسيقي علاقمندم بطوريكه ورژن 1977 آنرا تقريبن از حفظم!!<br />اما بياييم و اشعار اين سرود را بررسي كنيم. ابتدا شعر 1944 كه تا زمان مرگ استالين (1953) مترنم بود:<br />+ </span></div><span style="font-size:130%;"><div dir="ltr" align="justify"><br /></span><strong><span style="color:#cc0000;">1-</span>Союз нерушимый республик свободных (اتحاد ناگسستني جماهير آزاد )<br /><span style="color:#cc0000;">2-</span>Сплотила навеки Великая Русь. (.هميشه همبسته روسيه بزرگ )<br /><span style="color:#cc0000;">3-</span>Да здравствует созданный волей народов (زنده باد ساختار اراده خلق )<br /><span style="color:#cc0000;">4-</span>Единый, могучий Советский Союз!( متحد، توانا اتحاد مشورتي (شوروي)<br />+ </strong></div><div dir="ltr" align="justify"><strong>ПРИПЕВ: : (همسرائي)<br />Славься, Отечество наше свободное,( پرآوازه، سرزمين آزاد پدري ما )</strong></div><div dir="ltr" align="justify"><strong>Дружбы народов надёжный оплот! (!دوستي خلق، دژی قابل اتكا )</strong></div><div dir="ltr" align="justify"><strong>Знамя советское, знамя народное ( پرچم شوروي، پرچم مردمي )</strong></div><div dir="ltr" align="justify"><strong>Пусть от победы к победе ведёт! (! بگذار هدايت كند از پيروزي به پيروزي )<br />+</strong></div><div dir="ltr" align="justify"><strong></strong></div><div dir="ltr" align="justify"><strong><span style="color:#cc0000;">5-</span>Сквозь грозы сияло нам солнце свободы,( در ميان تند بادها پرتوافشان است به ما خورشيد آزادي )<br /><span style="color:#cc0000;">6-</span>И Ленин великий нам путь озарил:( : لنين بزرگ روشنگر راه ماست )<br /><span style="color:#cc0000;">7-</span>Нас вырастил Сталин на верность народу,( استالين ترقي داد ما را - با صداقت در برابر خلق )<br /><span style="color:#cc0000;">8-</span>На труд и на подвиги нас вдохновил!( !ا(با تشويق كردن ما به كوشش و تلاش بي دريغ</strong></div><div dir="ltr" align="justify"><strong>+<br />ПРИПЕВ (همسرائی...تکرار) </strong></div><div dir="ltr" align="justify"><strong>+<br /><span style="color:#cc0000;">9-</span>Мы армию нашу растили в сраженьях.( ما گستراندیم ارتشمان را در پیکارها )<br /><span style="color:#cc0000;">10-</span>Захватчиков подлых с дороги сметём! (! متجاوزین دون را از راه ها جاروب کردیم )<br /><span style="color:#cc0000;">11-</span>Мы в битвах решаем судьбу поколений,( ما در جنگها سونوشت نسلها را تعیین می کنیم )<br /><span style="color:#cc0000;">12-</span>Мы к славе Отчизну свою поведём!( ! </strong><strong>ما سرزمین پدری را به سوی افتخار رهنمون می شویم )<br />+</strong></div><div dir="ltr" align="justify"><strong>ПРИПЕВ (همسرائي...تکرار)</strong></div><div dir="ltr" align="justify"><strong><span style="font-size:85%;"></span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">همانطور که مشخص و مشهود است، در این سرود بسیار از شخص (لنین و مخصوصن استالین) تقدیر شده است و نقش بسیار پررنگی هم ارتش سرخ بر عهده دارد که البته ناشی از هیجانات پیروزی در جنگ جهانی دوم بود. این شعر هم تنها 9 سال پابرجا بود و پس از مرگ استالین و در پی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/De-Stalinization"><span style="color:#cc0000;">استالین زدائی</span> </a>خروشچف، این شعر از موسیقی حذف شد و تا سال 1977 تنها نوا بدون ترانه پخش شد. در این سال قسمتهای استالین و ارتش از شعر حذف شده، نقش پر رنگتری به "لنین و حرب کمونیزم" داده میشود و تا پایان حکومت شوروی باقی می ماند. قسمتهای حذف شده جایش را به این قسمتها می دهد:</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">بخش اول (خط 1 تا 4 ) دست نمی خورد. ترجیع بند همسرائی به این شکل تغییر می یابد:</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">+</span></div><div dir="ltr" align="justify"><strong>Славься, Отечество наше свободное,( پرآوازه، سرزمين آزاد پدري ما )<br />Дружбы народов надёжный оплот!( !دوستي خلق، دژ قابل اتكا</strong> )<br /><strong>Партия Ленина — сила народная( حزب لنین - نیروی خلق )<br />Нас к торжеству коммунизма ведёт! (! ا</strong><strong>( به جشن پیروزی کمونیزم ما را رهنمون</strong></div><p dir="ltr" align="justify"><span style="font-size:85%;"></span></p><p dir="ltr" align="justify"><span style="font-size:85%;"></p><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">+</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">بخش دوم (خط 5 تا 8) تنها در خط هفتم که نام استالین ذکر شده به این شکل تغییر می کند:</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">+</span></div><span style="font-size:100%;"><div dir="ltr" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong><span style="color:#cc0000;">7-</span>На правое дело он поднял народы, ( او خلق را ترقی داد با درستکاری )</strong></span></div><div dir="ltr" align="justify"><strong>+</strong></div><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و به همین راحتی استالینی که 29 سال مقتدرانه حکومت کرده بود پاک میشود! </span></p><p dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">بخش سوم هم که به کل حذف شد و به این شکل در آمد:</span></p><p dir="ltr" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong><span style="color:#cc0000;">9-</span>В победе бессмертных идей коммунизма ( با پیروزی جاودان آرمان کمونیزم)</strong></span></p><p dir="ltr" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong><span style="color:#cc0000;">10-</span>Мы видим грядущее нашей страны, ( ما شاهد آینده کشورمان هستیم)</strong></span></p><p dir="ltr" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong><span style="color:#cc0000;">11-</span>И Красному знамени славной Отчизны ( و با اهتزاز پرچم سرخ رنگش )</strong></span></p><p dir="ltr" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong><span style="color:#cc0000;">12-</span>Мы будем всегда беззаветно верны ( !ما همیشه وفادارعاری ازخودپرستی خواهیم ماند)</strong></span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">+</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">حال ببینیم که آیا واقعن این سرود محقق شد؟!</span> <span style="font-size:130%;">در خط اول کلمه нерушимый (نروشیمی از ریشه روشیت به معنای فرو ریختن و گسستن و در اینجا به صورت نفی مصدرو به معنای ناگسستنی و فرو نریختنی) جلب توجه می کند. آیا به واقع تاریخ به ما این را نشان داد؟! یا در خط چهارم: "متحد، توانا اتحاد شوروی"...آیا واقعن متحد و توان (قدرتمند) بود؟ اگر بود چرا با نسیم کوچکی از آزادیخواهی، این توانمندی و اتحاد از هم گسیخت؟! و برای مثالی دیگر خط نهم، پیروزی "جاودان" آرمان کمونیزم...آیا واقعن این کمونیزم "جاودان" و "بی مرگ" بود و به عبارت بهتر آیا اصلن این حکومت شوروی تحقق آرمان کمونیزم مارکس بود؟!! به هر روی هر چه که بود این به چپ چپ به قدرت رسیده که چندان چنگی به دل نزد! ولی حداقل موسیقی سرودشان که خیلی زیبا تر و هیجان انگیزتر از آمریکائیهای راست بود!...از <a href="http://www.youtube.com/watch?v=91kdwxFsthI"><span style="color:#cc0000;">اینجا</span></a> ببینید و بشنوید و امیدوارم شما هم مثل من لذت ببرید تا برسیم به عقب گردها...(ادامه در <a href="http://neopolytheism.blogspot.com/2009/03/blog-post_18.html"><span style="color:#cc0000;">اینجا</span></a>) </span></span></span></p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-5377430108201809209?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com4tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-54604671946945381442009-03-14T20:24:00.025+08:002009-06-02T16:20:53.349+08:00به چپ چپ به راست راست؛ عقـــــــــــب گرد (بخش نخست)ا<div dir="rtl" align="right"><a href="http://4.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/Sb5VxwpIdNI/AAAAAAAAATU/K3jqPNjR_DI/s1600-h/Untitled-1+copy.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5313778923703137490" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 119px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/Sb5VxwpIdNI/AAAAAAAAATU/K3jqPNjR_DI/s400/Untitled-1+copy.jpg" border="0" /></a> <span style="font-size:130%;"><strong>به چــــپ، چپ به راست، راست...عقـــــــب گرد!</strong></span><br /><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">یادمه تو دوره آموزشی خدمت سربازی این عبارت بالا خیلی استفاده میشد. البته چون ما بچه های نمو یافته در جوی نظامی-انقلابی-سیاسی-عبادی بودیم، در مدارس هم آموزشهای نظامی میدیدیم و هر روز صبح هم که یک از جلو نظام، خبرداری میدادیم تا احتمالن چشمان استکبار جهانی شرق و غرب یا همان چپ و راست عالم از این همه نظم و انضباط هیستریک ما باباقوری بگيره! </span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">وقتی هم که بزرگتر شدم و وارد اجتماع و بازار کار، دیدم مثل اینکه این به چپ چپ، به راست راست... دست از سر این مردم بیچاره بر نمی داره . همیشه باید یک عده چپی باشند و یک عده راستی و یک عده هم البته مثل سیاسیون خود ما مدام در حال "عقب گرد" تا آن عبارت فوق همیشه معنی دار باقی بماند! انگار نه انگار که به توصیه چند هزار سال قبل سیدهارتا گوتاما یا همان بودای بزرگ می توان معتدل هم زیست و روی پالان الاغ زندگی صاف نشست و به این سو یا آنسویش متمایل نشد!</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">امان از دست این انقلاب کبیر فرانسه که این تخم لق جناح چپ و جناح راست را در سیاست نشاند و از آن پس هر کس از در این سیاست وارد شد یا می بایست خود را چپی وانمود مي كرد و یا راستی. داستانش هم از این قرار بود که در مدل جلوس وکلای پارلمان فرانسه پس ار انقلاب، افرادی که مخالف جدی خاندان سلطنتی بودند و خواهان اصلاحات ساختاری در سمت چپ مجلس (پارلمان) می نشستند و اشخاصی که موافق حفظ نظام به وجود امده از طبقه بندیهای خاص اجتماعی انسانها مثل امتیازات ویژه آریستوکراتها (اشراف) بودند در سمت راست می نشستند. خلاصه این شد که از ان به بعد مد بشود که سوسیالیستها و کمونیستها و رادیکالها و ... بشوند چپی و مترقی و انسان دوست و اینا و ملی گرایان و سلطنت طلبها و محافظه کاران هم بشوند دست راستی و مایه دار و اونا!</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">حالا من مانده ام که این چه دردی است که اگر سلطنت طلب باشی چرا حتمن باید محافظه کار باشی و از عوام بدت بیاید و اگر می خواهی امروزی و مترقی و به اصطلاح منورالفکر باشی هم باید حتمن چپی باشی و با همه ساختارها در بیفتی و ساز مخالف بزنی و درویشی زندگی کنی و از اینجور بازیها؟! این هم از ان دست معما هاست که من هرگز نفهمیدم! </span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">به عنوان نمونه، خود من از این اصول مشهوری که برای چپی ها و راستی ها عنوان می شود یک چند تائیش را از چپها قبول دارم (مثل <strong>بهینه سازی و ترقی دینامیک</strong> در مقابل محافظه کاری ، <strong>سکولاریسم</strong> در مقابل مذهبی گری و<strong> فرهنگ سازی قانون </strong>در مقابل قانون سازی فرهنگ) و یک چند تائیش را از راستها (مثل<strong> اقتصاد بازار آزاد و خصوصی سازی</strong> در مقابل اقتصاد دولتی و <strong>برابری در فرصت دادن به قابلیت افراد</strong> در مقابل مساوات دراستفاده از درآمد). حالا اینکه مرا چه باید نامید نمی دانم ولی احتمالن آدمهایی با این طرز فکر (که تابع مد سیاسی نیستند) هیچ جایی در سیاستگزاریها ندارند...فعلن! ;)</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">حالا که کار به اینجا رسید بد ندیدم که یک بررسی روی به اصطلاح چپی ترین حکومت دنیا بیندازیم که حکومتی نبود مگر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی (یا به زبان خودشان : سایوز ساوتسکیخ ساتسیالیستیچسکیخ ریسپوبلیک) و یک نیمچه قیاسی بنمایم با سردمدار دنیای راستها (سرمایه داری) یا همان ایالات متحده آمریکا. دیدم مبانی قیاس بسیار است و از حوصله یک وبلاگ هم البته خارج. پیش خودم گفتم از آنجائیکه ماحصل دید حکام را می توان در سرودهای ملی یک کشور جست و من هم که عاشق موسیقی سرود ملی شوروی هستم و آنرا بسیار زمزمه می کنم بیایم و تاریخچه ای از این سرود ملی را که بیانگر دیدگاههای سیاستمداران اتحاد شوروی بود را بیان کنم و آنرا با سرود ملی ایالات متحده مقایسه کنم که همزمان هم فال باشد و هم تماشا!...البته سراغ سرود عقب گردها هم خواهیم رفت!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong>به راست، راست:</strong></span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اول سرود ملی امریکا که توضیحش مختصر مفید تر است را بگویم تا برسم به ترانه مورد علاقه ام:</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">سرود ملی آمریکا که به نام </span>The Star-Spangled Banner <span style="font-size:130%;">یا پرچم ستاره درخشان (پولک ستاره ای) معروف است، شعرش مربوط میشود به 195 سال پیش و موسیقیش هم بیش از 200 سال قدمت دارد. (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Star-Spangled_Banner"><span style="color:#993399;">اطلاعات بیشتر</span></a>)</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در این 200 سال هرگز این سرود حتی یک کلمه اش تغییر پیدا نکرد چون احساس یک بانوی جوان وطن پرست(فرانسيس اسکات کی) را بازگو می کرد از مشاهده پرچم افراشته کشورش که هنوز پس از محاصره نیروی دریایی انگلستان؛ بر بلندای پایگاه "فورت مک هنری" در اهتزاز بود. گوشه ای از این سرود به فارسی*: </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">آه! بگو آیا دیدن می توانی در این نور خفیف صبحگاه</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">چه با افتخار تهنیت می گوئیم به آخرین تشعشع شامگاه</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">چه کسی این نوارها و ستارگان را گسترد در چنین جنگ پر اضطرار</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">که بر فراز دژ شاهدیم، آن پرچم پرشکوه را در اهتزاز.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و برق سرخ فام موشکها، در آسمان انفجار بمبها </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در دل شب به ما ثابت نمود که هنوز پرچم ماست در آنجا</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">آه! بگوآیا آن پرچم پولک ستاره ای هنوز موج می زند </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">بر بلندای سرزمین آزاد و مأوای شجاعان؟...</span></div><div dir="rtl" align="justify"></div><br /><div dir="ltr" align="left">O! say can you see by the dawn's early light</div><div dir="ltr" align="left">What so proudly we hailed at the twilight's last gleaming.</div><div dir="ltr" align="left">Whose broad stripes and bright stars through the perilous fight,</div><div dir="ltr" align="left">O'er the ramparts we watched were so gallantly streaming.</div><div dir="ltr" align="left">And the rockets' red glare, the bombs bursting in air,</div><div dir="ltr" align="left">Gave proof through the night that our flag was still there.</div><div dir="ltr" align="left">O! say does that star-spangled banner yet wave</div><div dir="ltr" align="left">O'er the land of the free and the home of the brave?...</div><div dir="ltr" align="left"></div><div dir="ltr" align="left"></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و البته شما می توانید از<a href="http://www.national-anthems.net/windowsmedia/vocal/US"><span style="color:#cc0000;"> اینجا</span> </a>این سرود را بشنوید و متن کامل شعر را هم از<a href="http://www.national-anthems.net/US#lyrics"><span style="color:#cc0000;"> اینجا</span> </a>بخوانید. (ادامه در <a href="http://neopolytheism.blogspot.com/2009/03/blog-post_17.html"><span style="color:#cc0000;">اینجا</span></a>)</span><span style="font-size:130%;">___________________________________</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">*- اگر دوستی ترجمه ای بهتر به ذهنش میرسد که حس شعر را انتقال دهد از درجش در صندوق انتقادات هرگز دریغ نفرماید که باعث مزید امتنان من خواهد بود.</span> </div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-5460467194694538144?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com0tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-38169527263314238102009-03-04T15:26:00.024+08:002009-03-05T19:52:22.581+08:00بودن یا نبودن نه!..."قبله اول" یا "مسجد عمر"... مسئله اینست<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و اما... راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار به قدری از فناوری اطلاعات و تکنولوژی ارتباطات و دانش بی حد حکومت دینی ما در قرن اطلاعات و ارتباطات و فن آوری و کامپیوتر و ماهواره و غیره و ذالک، شگفت زده و متحیر گشتند که راویان اخبار هر دو دست را از سرانگشت تا به شانه، به گزیدن گرفته و ناقلان آثار، آثار مدون خود را از هیجان درسته بلعیدند و طوطیان شکر شکن هم در قفسهایشان سر و ته شده و آواز گل پری جون... بعله...اینجایی جون... بعله... را ترنم نمودند!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">آری!...از شما چه پنهان که 30 سال است امت همیشه در صحنه ام القرای جهان تشیع ( احتمالن منظور من ایران خودمان است) دارند زیر علم "عمر بن خطاب" خلیفه دوم باقی مسلمین (اهل سنت) سینه می زنند و علی علی می کنند و البته خودشان از این خطای فاحش خود شدیدن بی خبرند!... داده اند پشت اسکناسهای یکصد تومانیشان عکس مسجد عمر یا قبه الصخره را نقش کرده اند و چندین و چند مسجد و مصلی و گنبد و بارگاه از روی این مسجد ساخته اند و سالی چند بار ماکتش را در خیابانها می گردانند و پشتش به اسرائیل انواع و اقسام فحشهای 18 پلاس! می دهند و و و... والبته تمام اینکارها را با فرض اینکه این مسجد، یک مسجد دیگر است، (مسجد الاقصی) انجام می دهند و به جای قبله اولشان، مسجدی را که به یادبود عمربن خطاب بنا گشته را می ستایند!!</span></div><div align="center"><br /></div><div dir="rtl" align="center"></div><div align="center"><br /></div><p align="center"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5309242682167336610" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 274px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/Sa44FwDtHqI/AAAAAAAAATE/7QYuActQbVo/s400/14u9vgl.jpg" border="0" /></p><div align="center">مسجد عمر در اورشلیم (مسجد الاقصی در ایران!)ا</div><div align="center"><br /></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">مثل اینکه دو سال پیش بالاخره یک هیات از حماس (تندرویان سنی فلسطینی) به تهران میایند و به این اساتید فن امام پردازی و مخترعین تشیع راستین ایرانی می گویند که بابا امت جان! قربان اون صفای مرامتان برویم حتی با چاشنی سید حسن جان نصرالله تان، ای امت فن آور، ملت قهرمان پرور، امید هوا کنان دلاور، این تابوتی که زیرش اشک میریزید اصلن میت ندارد!...</span><strong><span style="font-size:130%;"> بابا مسجد الاقصی این یکیه!!!</span> </strong></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify"><strong></strong></div><div dir="rtl" align="center"><strong></strong></div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5309243467879881266" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 190px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/Sa44zfELGjI/AAAAAAAAATM/GTUXaDOz_Hs/s400/aqsa0.jpg" border="0" /> <p align="center">مسجد الاقصی در اورشلیم (یک مکان تازه کشف شده توسط عالمان شیعه ما)ا<br /><br /></p><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">خلاصه که قرار شده بالاخره بعد از سی سال، تصویر مسجدالاقصای واقعی را پشت اسکناسهای 2000 تومانی چاپ کنند و لابد با زبان بی زبانی بگویند که اگر ما تا حالا فقط 100 تومان، 100 تومان سوتی می دادیم، حالا بفرمائید... در عوض بیست برابرتمام آن خبطها و گافها، جبران مافات کرده و زین پس لااقل تصویر واقعی بنای قبله اول مسلمین را یکهو برایتان از کلاه سیلندریمان بیرون میکشیم. آبراگادابرا...هوپ! و باشد که با ماهواره های بعدیمان، بتوانیم صحت و سقم وجود برج شهیاد (آزادی) را هم به صورت عینی رصد و مکاشفه نمائیم!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">باری...اگر چنانچه تمایل داشتید که بیشتر با این دو مسجد آشنا بشوید می توانید این لینکها را ملاحظه بفرمایید: </span><a href="http://www.bibleplaces.com/domeofrock.htm"><span style="font-size:130%;color:#cc0000;">1</span></a><span style="font-size:130%;">-<a href="http://www.wallpaperweb.org/wallpaper/known_places/Western-Wall-And-Omar-Mosque-Jerusalem-Israel_30251.htm"><span style="color:#cc0000;">2</span></a>-<a href="http://www.persiancarpetguide.com/sw-asia/Islamic/Ottoman/Dome_of_the_Rock_The_Omar_Mosque_in_Jerusalem.htm"><span style="color:#cc0000;">3</span></a>... باشد که ما هم از صدقه سر سوتی های آقایان لااقل به معماری این بناها علاقه ای پیدا کنیم...;)</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-3816952726331423810?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com1tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-40969283564280513322009-02-14T17:46:00.009+08:002009-02-14T18:29:49.106+08:00منتقد دشمن آدم نیست<div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">خانم، آقا</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;">به عقل </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">به درایت </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و به شعور</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">(یا همون پیر و پیغمبر سابق!)</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">قسم میخورم که:</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;color:#cc0000;"><strong>"منتقد دشمن آدم نیست"!</strong> </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;color:#cc0000;">....</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">چی شد؟!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">باز به نظرت کسی یک جمله بدیهی گفت که از پیش میدانستی! </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">خیر آقا... خیر خانم!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">درک آتی احتمالی این جمله از اهم رویدادهای زندگی توست! </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">بله... با تو هستم... با خود خود خود تو! </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">تویی که این متن را میخوانی و می اندیشی یک منتقد و در عین حال یک نقد پذیر درجه یک هستی ولی تا این پیکان انتقاد رو به سوی خودت بر می گردد فکر می کنی با دشمن خونی ات روبرو شده ای و باید با یک ضربت، ضربه فنی اش کنی و با خاک یکسانش نمایی!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">آخه تا کی خواهر من؟</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">برادر من!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">این همه ادعا داریم... </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">این همه چیز میدانیم... </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اینهمه "هسته اتم" در آشپزخانه مان شکافته ایم و "امید" هوا کرده ایم!...</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">ولی هنوز در بدیهی ترین بدیهیات مانده ایم و درجا میزنیم...</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">چرا الان می گویم؟</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">چون از شما چه پنهان با اکثریت (نه همه) هموطنان متفکرم که صحبت می کنم </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">(لااقل در همین 10 سال اخیر)</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">تا مادامیکه همفکریم که هیچ!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">گل است و بلبلی و حوضی آب و ماهی و فواره ای و ترنمی روح انگیز و مشکی جان افزا و دلبری خوش سیما!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">ولی خدا نکند اگر ایرادی در جایی ببینی وبازگویی!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">به ناگه،.... دنیا.... تیره و تار میشود....</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">حوض و آب و ماهی و معشوق چون یک Screen Saver موش دیده می رمند</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و </span><span style="font-size:130%;">همه آن دوستی ها و نازها و کرشمه ها به یکباره جایش را به اوقات تلخی میدهد و ظن و گمان و نامبارکی!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">تا به حال فکر کرده اید که چرا ما آدمها (حالا نمیگویم ما ایرانیها) اینچنینیم؟!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">به همون موارد خط اول سوگند که این اشکال گیریها و نقد کردنها باید پایه های دوستی را تقویت کند و نه به عکس تخم دشمنی بکارد!...</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">.....</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">چی؟</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">بله!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">از خودم شروع کرده ام!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">خیلی وقت پیش</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">ببین! زیر تمام این نوشته های من یک صندوق انتقاد است.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">می دانی چرا؟</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;color:#cc0000;"><strong>چون دنبال دوست می گردم!</strong></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">هر که به آدم به به گفت و فتبارک که دوست نیست!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">البته که هر نقدی هم نقد بجا نیست. </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">نقد را باید جواب گفت. چه قبول کنیم و چه رد...امـــا</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">صحبت من تنها اینست:</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">منتقد را دشمنمان نیانگاریم! همین! </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">قبول ندارید؟</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در همین زیر مرا نقد کنید.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اگر به سنتز رسیدیم که اشتباه گفتم...</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">چرا که نه!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">دیدم را اصلاح می کنم!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-4096928356428051332?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com5tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-54952566167152268442009-01-12T16:52:00.006+08:002009-01-12T17:05:26.290+08:00مغز و هورمون<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">از قدیم گفتن : "عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد". حالا هم حکایت ماست. انقدر درد و مرض و بیماری به منزلگاه این بدن سی و اندی ساله به مهمانی تشریف آورده و رفته که از صدقه سر ایشان و همچنین مجالستشان کمی در علوم طب تحقیق کنم و ببینم اول چرا این میهمانان ناخوانده بدون اذن دخول وارد می شوند و سپس بفهمم که چرا وقتی بعضی هایشان می آیند، دیگر نمی خواهند بروند!! بیشتراین دلایل را در مغز یافتم و اختلال هورمونی! حال برای اینکه برخی از این اطلاعات که جنبه عمومی تر دارد را با شما هم قسمت کنم، دو جدول در این پست وبلاگ می گذارم. اولی مربوط است به قسمتهای مختلف مغز و اعمالشان و دومی هم به پایگاه تولیدهورمون ها وعملیات هورمونی در بدن اختصاص دارد که البته ترجمه ای است از </span><a href="http://www.emcom.ca/primer/list.shtml"><span style="font-size:130%;">این صفحه </span></a><span style="font-size:130%;">اینترنتی. خلاصه که امیدوارم این اطلاعات عمومی پزشکی مفید واقع شوند. ضمنن همینجا هم از دوستان مطلع و متخصص در این امر هم استدعا دارم اگر در این جداول اشکالی می بینند حتمن گوشزد بفرمایند. (درون صندوق انتقادات)</span> </div><div dir="rtl" align="justify">+</div><div dir="rtl" align="center"><a href="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SWsGFnKpgHI/AAAAAAAAAS0/YgyVUVKiB08/s1600-h/Untitled-1+copy.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5290328880759537778" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 297px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SWsGFnKpgHI/AAAAAAAAAS0/YgyVUVKiB08/s400/Untitled-1+copy.jpg" border="0" /></a><em><span style="font-size:130%;">(برای وضوح تصاویر لطفن بر روی آن کلیک بفرمائید)</span></em></div><div dir="rtl" align="center">+<br /><a href="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SWsFZ310HoI/AAAAAAAAASs/ETmbD-f2l0o/s1600-h/Untitled-2+copy.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5290328129321311874" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 220px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SWsFZ310HoI/AAAAAAAAASs/ETmbD-f2l0o/s400/Untitled-2+copy.jpg" border="0" /></a><br /><br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-5495256616715226844?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com6tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-82098019922576564032009-01-10T15:29:00.013+08:002009-01-10T19:28:37.801+08:00جبر در هالیوود<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">باعث نهایت شگفتی من است که هنوز زنده ام و مبحث "تصادفی بودن زندگی آدمیزاد" را در فیلمی بسیار عالی و پرخرج در هالیوود با چشم خودم می بینم! هالیوودی که همیشه هوای کلیسا و انجیل را دارد مبادا فروشش لطمه ببیند. این فیلم که به نظر من امسال چند اسکاری را درو می کند، فیلمی است به نام "وضعیت نادر بنجامین باتن" (The Curious Case of Benjamin Button) به کارگردانی دیوید فینچر. این بزرگ کارگردان دنیای سینما. داستان فیلم همانطور که از نامش پیداست، به زندگی یک شخصیت (خیالی) به نام بنجامین باتن (برد پیت) می پردازد که ایشان به جای اینکه نوزاد "کودک" به دنیا بیاید و به سمت پیری گذران عمر کند، نوزاد "پیر" به دنیا میاید و به سمت جوانی و بالاخره کودکی عمر می گذراند! زندگی درخلاف جهت عقربه های ساعت.</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اما چیزی که بیش از همه پیامهای جالب و برخوردهای سوژه ساز این شخصیت برایم جالب بود لحظاتی از این فیلم است که به خوبی اصل <strong>عدم اختیار</strong> آدمی در زندگی اش را نشان می دهد. چیزی که همه ادیان توحیدی آنرا نفی کرده و زندگی را در اختیار "اراده" آدمی میدانند در حالیکه منطق و واقعیت زندگی و طبیعت حیات، آنرا تایید می کند. در این دقایق ما با ذهن بنجامین همراه میشویم و در تنها سه دقیقه یک سری علل مختلف را بررسی می کنیم که در نهایت منجر به تصادف "دیزی" (کیت بلانشت) دوست و همسر بنجامین میشویم که همین تصادف مسیر زندگی وی را کاملن عوض می کند. من این سه دقیقه را از فیلم بیرون آورده و بعد از گذاشتن زیر نویس فارسی در معرض دید مخاطبین محترم بلاگ قرار می دهم.( فقط امیدوارم سرعت اینترنت درون ایران اجازه تماشای آنرا بدهد):</span></p><p dir="rtl" align="center"><object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-bdc996a4ab6acfa9" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="movie" value="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAABqQx1oQmSnIaATdhug8I95auk_f6um4_CQ-SiEqK9q25Pi2gZrhdg49LvIo_quQmSEI_QZbjpdWsJqsfsO6BqnnRtd0LLNyGwfukLvizMgF15gpYsy6IQovAT2RQvnk3DzgteByXE5e1AJ1AuaQ1VuxgOUgI18ytBdPrih62H1rFED3mUygmjbbIh-XKOKb0Eo8odTypp3Mi_M3r2IrwkAyGW0rnPFXkTQmvN0Gfn56%26sigh%3Do8qsvZeIY6OzQFZ6kvUtUMs_D48%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&nogvlm=1&thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3Dbdc996a4ab6acfa9%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DJwMdLVxS1Ntud97rdJqd453KCg4&messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den"><param name="bgcolor" value="#FFFFFF"><embed width="320" height="266" src="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAABqQx1oQmSnIaATdhug8I95auk_f6um4_CQ-SiEqK9q25Pi2gZrhdg49LvIo_quQmSEI_QZbjpdWsJqsfsO6BqnnRtd0LLNyGwfukLvizMgF15gpYsy6IQovAT2RQvnk3DzgteByXE5e1AJ1AuaQ1VuxgOUgI18ytBdPrih62H1rFED3mUygmjbbIh-XKOKb0Eo8odTypp3Mi_M3r2IrwkAyGW0rnPFXkTQmvN0Gfn56%26sigh%3Do8qsvZeIY6OzQFZ6kvUtUMs_D48%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&nogvlm=1&thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3Dbdc996a4ab6acfa9%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DJwMdLVxS1Ntud97rdJqd453KCg4&messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den" type="application/x-shockwave-flash"></embed></object></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">برای دوستانی که به هر دلیل موفق نمیشوند این قسمت فیلم را مشاهده کنند. متن منولوگ فیلم را که از زبان بنجامین طی یک "فلاش بک" بیان میشود را در زیر می آورم. امیدوارم مفید باشد.</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">"بعضي اوقات ما در مسير يك برخورد هستيم و خود نمي دانيم. چه تصادفي باشد ويا طراحي شده، به هر روي از اختيار ما خارج است.<br />زني در پاريس قصد خريد ميكند. اما كتش را برنداشته پس برميگردد تا آنرا بردارد. وقتي برميگردد، تلفنش زنگ مي خورد، مي ايستد تا دقايقي به تلفن جواب دهد. وقتي زن داشت با تلفن صحبت مي كرد، ديزي براي نمايش در خانه اپراي پاريس تمرين مي كرد و هنگاميكه زن صحبتش با تلفن تمام شد، براي گرفتن تاكسي بيرون ميرود. اكنون راننده تاكسي او يك مسافر را كه زودتر سوار شده، پياده كرده و براي صرف قهوه توقف كرده است. و در تمام اين مدت ديزي مشغول تمرين است.<br />همان راننده اي كه قهوه مي خورد زن را سوار مي كند، زني كه تاكسي قبلي را از دست داده بود. تاكسي در مواجهه با مردي در وسط خيابان، ترمز مي كند كه آن مرد، پنج دقيقه ديرتر از هميشه به محل كارش مي رفت چون زنگ ساعتش را دقيق تنظيم نكرده بود ! </span><span style="font-size:130%;">در اين هنگام ديزي تمرينش تمام شده بود و داشت دوش مي گرفت. وقتي كه ديزي داشت دوش مي گرفت، تاكسي بيرون بوتيك منتظر زن بود كه هنوز بسته اش را كادويي نكرده بود چون دوست پسر دختر فروشنده كه قرار بوده بسته را كادو كند، شب قبل با اوبهم زده بود و به همين سبب وي فراموش كرده بود كه بسته را كادو بپيچد.<br />وقتي بسته، كادو شد؛ زن به تاكسي برگشت اما آن تاكسي اكنون پشت يك كاميون گير افتاده بود. تمام اين مدت ديزي داشت لباسهايش را مي پوشيد. كاميون كنار رفته و تاكسي به راهش ادامه مي دهد. در اين هنگام ديزي لباسش را پوشيده و منتظر دوستش است که بند كفشش پاره شده است! در اين هنگام تاكسي پشت چراغ قرمز ايستاده كه ديزي و دوستش از درب پشتي تئاتر خارج مي شوند.<br />حال فرض كنيد اگر يكي از اين اتفاقات نمي افتاد. يعني اگر بند كفش پاره نميشد، يا آن كاميون كمي زودتر از جلوي راه تاكسي كنار ميرفت يا بسته كادويي آماده بود چون دوست پسر فروشنده با او قهر نكرده بود؛ يا مرد ساعتش را تنظيم كرده بود و 5 دقيقه زودتر سركارش مي رفت، يا راننده تاكسي براي قهوه نايستاده بود و يا زن كتش را فراموش نكرده بود و تاكسي قبلي را مي گرفت؛ ديزي و دوستش از خيابان گذشته بودند و تاكسي هم زودتر عبور كرده بود.</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><br />اما زندگي همين است. سلسله اي از زندگي هاي متقاطع و تصادفي كه خارج از اراده هر كسي است.<br />آن تاكسي زودتر عبور نكرد و راننده آن براي لحظه اي حواسش پرت شد و تاكسي با ديزي تصادف كرد.</span> "</p><p dir="rtl" align="justify"></p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-8209801992257656403?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com3tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-48787510114594735432009-01-06T20:40:00.003+08:002009-01-07T00:31:10.944+08:00كارناوال و ايرانيان<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">كارناوال به مراسمي اطلاق ميشود كه قبل از رسيدن ايام روزه داري چهل روزه مسيحيان (نه تمامي شاخه ها) معمولن در ماههاي فوريه و مارس(بهمن و اسفند) اجرا مي گردد. كارناوال ها به صورت جشنهاي عمومي در قالب رژه هاي خياباني و با استفاده از كليه ابزارهاي شادي آور مثل لباسها و ماسكهاي رنگارنگ و ماكتها و مجسمه هاي مختلف برگزار مي گردد. اما اگر بخواهيم از پيشينه اين مراسم صحبت كنيم مجبوريم به زمانهاي خيلي قديمي تر از پيدايش آيين مسيحيت برويم. در اغلب دولت-شهرهاي دنياي كهن از جمله يونان و روم، تاريكي و يا زمستان سرد را بر اثر قهر و خشم خدايان و يا نيروهاي شر طبيعت مي دانستند (بعدها در وحدانيت، اين نيروها سراسر جاي خود را به تنها "يك" موجود شر مي سپرد: شيطان) كه با نمودار شدن اولين نشانه هاي فصل بهار و نويد گرمي و سرسبزي طبيعت، مراسمي شاد برگزار نموده و دفع شر را جشن مي گرفتند. اين مراسم در دوران مسيحيت تا روز قبل از رسيدن ايام صيام* (40 روز مانده به عيد پاك) در روزي به نام سه شنبه چاق پايان مي پذيرفت. </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در حقيقت، كارناوال جشن عمومي فرا رسيدن بهاراست كه چون بسياري از اعياد و سنتهاي تاريخي در طول تاريخ رنگ و بوي مذهبي هم گرفته است. در مشرق زمين باستاني گويا مراسم كارناوالي چندان باب نبوده است و همچنين در ايران زمين باستان هم من هنوز هيچ پيشينه مشخصي از برگزاري كارناوال نديده ام گرچه از جشنهاي پر شمار ايران باستان مي توان استنباط كرد كه احيانن مراسم عمومي شاد نيز برگزار ميشده است.** </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">از كارناوالهاي مهم دنياي امروز مي توان به كارناوال ونتيا ايتاليا، فاست ناخت آلمان، ماردي گراس نيو اورلئان، كارناوال ترينيداد و توباگو و بزرگترين و باشكوهترين كارناوال دنيا، كه همانا كارناوال ريو دو ژانيرو برزيل است، اشاره كرد.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اما چيزي كه مرا به نوشتن اين سطور واداشت صحبت كردن از تنها مدل كارناوال اسلامي موجود دنيا است كه البته فقط توسط شاخه شيعي اين دين در چند كشور برگزار ميشود كه مهمترين اين كشورهاي برگزاركننده ايران است.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در اين مدل كارناوال قرار است ناراحتي و غم افراد از يك واقعه تاريخي متبادر شود. چيزي كه چون منطق درستي ندارد بالطبع واقع نميشود! حال چرا اين مراسم را در دسته كارناوالها طبقه بندي مي كنند به اين خاطر است كه تمام شرايط و احوال يك كارناوال را داراست. از جمله: رژه عمومي در قالب دسته ها، گروههاي موزيك با سازهاي كوبشي سنج و طبل و دهل، سازهاي بادي و سازهاي الكترونيك ، عمليات هارمونيك با ضربات طبل (سينه زني يا زنجير زني)، ماكتها و ماسكهاي مختلف مثل علم و گهواره و كجاوه و خيمه و چفيه و ...، پرچمهاي گوناگون و رنگارنگ (معمولن سبز و سرخ و سياه)، خواندن اشعار به صورت سروده هاي آهنگين و بالاخره مشاركت عمومي بازديدكنندگان خياباني. حتي پيام واقعي و نه ظاهري اين نوع كارناوال هم با پيام باقي كارناوالها يكسان است كه همانا غلبه نيكي بر بدي يا خير بر شر است با ريخته شدن خون يك قديس (حسين) كه آن باعث آبياري نهال آزادگي شد. همچنين عدم پذيرش ظلم و جور(يزيد) يا همان شيطان عهد عتيق كه منظور عبور از تاريكي و شر و فساد است. پس مي بينيم كه كارناوال محرم ايراني با كارناوالهاي مهم دنيا در همه چيز مشترك است از فرم گرفته تا محتوا و تنها تفاوت آن همان چيزيست كه قصد انتقالش را دارد كه البته در اين راه كاملن ناموفق عمل كرده است: غم و اندوه.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اما سوال مهم منطقي اينجاست: چه لزومي هست كه اين پيامهاي زيبا را در قالب انتقال غم و درد بيان نمود؟ اگر كار حسين پسر علي، آزادگي را سبب شده، چرا اين پيام مهم را بايد در فضايي سوگ ناك منتقل كرد؟ مگر قرار بوده ايشان چند هزار سال زندگي كند كه به خاطر نبودش خودمان را بزنيم و يا زخمي و مجروح كنيم و مايه تفريح بينندگان را از اين طريق فراهم كنيم؟! اگر ايشان به اين صورت كشته نميشد، آيا باز هم شجاعت و حريت از آن مستفاد ميشد؟ نمي توان با استفاده از همين وسايل و ادوات مثل طبل و سنج و قره ني و ... "ظاهرن" هم شاد بود و تنها "واقعن" شاد نبود؟! </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">به نظرم جواب منطقي به اين سوالها ما را به دنياي تمدن نزديكتر و نزديكتر مي كند. پس به اميد آن تمدن قريب الوقوع! </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">_____________________________________</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">*- دراين ايام مسيحيان از اين رو روزه مي گرفتند(مي گيرند) كه طبق اناجيل عيسي چهل روز در بيابان در مقابل وسوسه هاي شيطان مقاومت كرد و البته دست آخرهم پيروز شد. و اين امر باز ميرساند نبرد سنتي خير و شر را اما اينبار در وجود يك شخص (عيسي) با يك موجود پليد (شيطان). اساسن بشر در طول تاريخ تمام مجهولاتش را به سمت ساده سازي سوق داده است. مثلن تمام خوبي ها در يك موجود به نام خدا و تمام بدهي ها در يك موجود ديگر به نام شيطان. </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">**- بسيار خوشحال خواهم شد اگر كسي از دوستان مرا از انجام چنين كارناوالهايي در ايران باستان (در صورت وجود) آگاه نمايد. بديهيست كه اين اطلاعات را در همين پست اضافه خواهم نمود.</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-4878751011459473543?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com0tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-64380061928461356322008-12-20T02:59:00.011+08:002008-12-22T17:55:34.447+08:00خداحافظي بوش؛ كفشهاي عقده گشا و يك خاطره<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">پرزيدنت چهل و سوم ايالات متحده هم به پايان دوران رياستش رسيد. رئيس جمهوري كه با آراي "<strong>بيش از نيمي از راي دهندگان آمريكائي" </strong>(كه گوئي فراموش كرده ايم!) هشت سال مجاز يك فرد براي تصدي اين پست را بر مسند قدرت ماند و البته در اين مدت هم، هدف اصلي عقده گشايي ليبرالهاي فوق دموكرات يا ورشكستگان مالي از داخل و ملل حسود و ضد آمريكائي از خارج بود. ضد آمريكائياني كه يا در قالب تفكرات دمده ضد كاپيتاليستي و يا عقده حقارت در مقابل رفاه اقتصادي يا قدرت تسليحاتي آمريكا و يا ژست آزاد انديشي گرفتن به انحاء مختلف خشم خود را بر سر بوش ريختند و غايت و برايند اين اعتراضها هم كه در كفشهاي يك "ژورناليست" به منصه ظهور رسيد. خبرنگاري كه با ميهمانش (هر چند هم مخالف) رسم مهمان نوازي و ادب را چنان به جا آورد تا خاطره پروكروستس* اساطيري را زنده گرداند.<br />اين اعتراضها البته زماني تشديد شد كه آمريكا به فرمان جورج بوش پسر، به خاورميانه لشگر كشيد. لشگر كشي اي كه در پي حملات جنون آميز وحوش انسان نما به برجهاي تجاري نيويورك ، با ورود به افغانستان آغاز شد و در پي آن براي سركوب ريشه هاي تروريسم با كمك نيروهاي ائتلاف كننده بين المللي به عراق ادامه يافت. جنگهايي كه به نظر من كاملن لازم بود. نه براي آمريكائيان و مؤتلفينشان و نه حتي براي نسل فعلي مردم زير ظلم اين سرزمينها كه خودشان لياقت رها سازي كشورشان را نداشتند، كه <strong>براي <span style="color:#ff0000;">نسل فرداي اين سرزمينها</span></strong> كه در محيطي آزاد رشد مي كنند و وامدار حماقت پدرانشان در پذيرش اجباري ستم نخواهند بود. درباره اين مسائل زياد ميشود بحث كرد اما هدف من از اين خطوط، بيان نوع ديدگاه عوام خارجيست به آمريكا و سياستش و منطق نهفته در آن با ذكر يك خاطره.<br />من هر وقت در اين كشورهاي مشرق زمين سوار تاكسي ميشدم و به راننده هاي غالبن كنجكاو، مليت خود را فاش مي كردم، تقريبن بدون استثنا شروع يه تعريف و تمجيد از سياستهاي "احمدي نژاد" مقابل آمريكا مي كردند و البته بي آنكه وي را يك شخصيتي سياسي بدانند، صرفن شجاعتش را در مقابل ابرقدرت آمريكا مي ستودند و از آنجائيكه احمدي نژاد هموطن من است (شوربختانه) و ايشان هم ايرانيان را موافق با سياست حكومتشان مي دانستند (شما معلومات سياسي را بنگريد!!) بنابر اين مرا هم تشويق مي كردند كه: "احسنت! خوب از جلوي آمريكا در آمده ايد"(؟!).البته يكي دو بار خودم را آمريكائي معرفي كردم تا بسنجم برخورد سلبي و قهرآميزشان را ولي زهي خيال باطل! باز تعريف و تمجيد ها شروع ميشد اينبار از آمريكائيها و سرمايه گذاريشان و آوردن پول و بازار آزاد و رفاه به كشورشان و باز هم تشويق من به عنوان نماينده آمريكا! اما يكبار در چين يك صحنه جالب برايم اتفاق افتاد كه تعريفش خالي از لطف نيست. از سر كلاس با همكلاس آمريكائيم JAY سوار تاكسي شديم. او جلو نشست و من عقب. راننده طبق معمول كنجكاويش گل نمود و مليت وي را كه كنارش نشسته بود سوال كرد. "جي" هم گفت كه آمريكائيست. راننده كه كمي شوخ هم بود بلافاصله با دست به پشت رفيق من زد و گفت آفرين. خوب عراق را كوبيديد! دو دستش را به نشانه مسلسل در هوا گرفت و ت ت تق... كه عراق را سريع و ماهرانه اشغال كرديد و حالا هم ايران و ... در همين حيص و بيص از او پرسيد كه اين دوستت هم آمريكائيست يا نه كه ايشان گفت خير! ايرانيست!! ناگهان انگار كه برق سه فاز راننده را گرفته باشد دو، سه بار برگشت و چهره متبسم مرا ديد و واقعن ماند كه چه بگويد! انگار شرمنده شده بود و در يك Impass (تنگنا) قرار گرفته باشد ديگر تا مقصد به رل ماشينش چسبيد و لام تا كام سخن نگفت!<br />واقعن چه منطق غني و چه دلايل محكمي براي سنجش كشورهاي جهان از جمله آمريكا!<br />فكر نكنيد وضع دنياي روشنفكري "تابع مد" هم خيلي بهتر از اين وضع است. خير! يا چون حميد مولانا مجيز گوي ج.ا. در آمريكا نشسته اند و سياستهايش را تمسخر مي كنند و ارزوي نابوديش را دارند و يا چون جوانان اروپايي كلوپهاي راديكال و چپ يا اولترادموكرات كه همين آزاديشان را هم از بركت ورود آمريكا به جنگ دوم جهاني دارند؛ در كشورهاي آزادشان نشسته اند و ظاهرن دلشان براي كودكان افغاني و عراقي سوخته ولي در اصل از حسادت اينكه چرا خودشان قدر قدرت نيستند و آمريكا بايد جلودار باشد، بر بوش لعنت مي فرستند! و يا چون "مثلن روشنفكران" وطني، فقط هر چه اكثريت بگويند اينها سر تكان ميدهند و به واقع انگار حافظه تاريخي در ايشان مرده است و فراموش كرده اند كه خون آشامان طالبان و صدام آدم كش، نه تنها به ملل ديگر كشورها كه به ملت خودشان هم رحم نمي كردند و به شديدترين وجهي ملت خود را خفه و مثله مي كردند!<br />اما براي يكبار هم كه شده چشممان را باز كنيم. آيا برايمان متصور است كه بدون نيروهاي نجات بخش آمريكائي، چگونه ميشد شر جنون و قهر طالباني را از سر مردم افغانستان پاك كرد؟ آيا ميتوان تصور كرد كه مردم عراق از پس استخبارات صدام بر مي آمدند و گورهاي دسته جمعي عراق را پرتر و پرتر نمي كردند؟! متاسفانه اين حكومتها يا نمي روند و يا با رفتنشان خون طلب مي كنند. به نظر من افغانستان كمترين تاوان را در مقابل حذف طالبان داد و البته اگر يك سري اشتباهات استراتژيك نظاميان آمريكائي نبود، عراقي ها هم انقدر بر سر سقوط حذب بعث تاوان نمي پرداختند ولي در هر حال، اين نسل آينده افغان و عراقيست كه بوش را پدر نجات بخش خود خواهند دانست. همانطور كه يك ايراني آگاه هم سياست خارجي آمريكا را در زمان خطر حمله استالين و اولتيماتوم آنان به شوروي، باعث عدم فروپاشي ايران در زمان نخست وزيري قوام السلطنه ميداند و آنرا پاس ميدارد.<br />پس؛ به سلامت بوش عزيز! بگذار اين جماعت مذكور مرا هم مثل تو نادان فرض كنند. چه باك!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">______________________________________</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">* شخصيتي اساطيري كه تختي داشت در منزلش كه مهمانان را براي خوابانيدن روي آن تخت به اندازه تخت در مياورد. يعني اگر بلند تر بودند پايشان را مي بريد و اگر كوتاه تر بودند آنقدر ميكشيد تا اندازه شوند!<br /></span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-6438006192846135632?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com24tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-45714167189108210252008-12-02T14:06:00.023+08:002009-01-09T01:07:18.535+08:00مايكل كرايتون ... نويسنده اي با خلاقيت شگرف (قسمت آخر)ا<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">(ادامه از</span><a href="http://neopolytheism.blogspot.com/2008/12/blog-post.html"><span style="font-size:130%;color:#ff0000;"><strong> اينجا</strong></span></a><span style="font-size:130%;">)...</span><a href="http://4.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/STTfID6RbaI/AAAAAAAAAOA/wpI1nppcoVo/s1600-h/1101950925_400.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5275086393139359138" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 225px; CURSOR: hand; HEIGHT: 290px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/STTfID6RbaI/AAAAAAAAAOA/wpI1nppcoVo/s320/1101950925_400.jpg" border="0" /></a> <span style="font-size:130%;">پس از چاپ اين كتاب مايكل از دنياي روزمره اش فاصله گرفته براي يافت افقهايي نو به سفرهاي دور دنيا مي پردازد از ملاقات با حيوانات طبيعت آزاد در جنگل هاي پر باران روانداي افريقا تا گاري سواري درجاده هاي پاكستان و ازصعود به قله كليمانجارو تا شنا در ميان كوسه هاي تاهيتي! و خلاصه اي از اين شهودش را در كتاب <strong>"سفرها"</strong> – (The Travels) با مردم دنيا تقسيم ميكند. (1988).</span> </div><div dir="rtl" align="justify"><br /></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">دو سال پس از اين سفر با تجربياتي سترگ و البته ذهني مبتكرتر و خلاق تر دست به نوشتن مهمترين اثر تمام عمرش، <strong>"پارك ژوراسيك"</strong> – (Jurassic Park) مي زند.(1990). دوباره نبرد فن آوري (اينبار مهندسي ژنتيك) با طبيعت. خود وي مي گويد براي اولين بار در سال 1983 راجع به علم <a href="http://learn.genetics.utah.edu/content/tech/cloning/whatiscloning/"><strong><span style="color:#993399;">كلون (Cloning)</span></strong></a> يا "مشابه سازي" و عواقب آن مطلبي كوتاه مي نويسد اما با مطالعه بيشتر در علم ژنتيك و تشويق كساني كه آن مطلب كوتاه را خوانده بودند، دست به خلق اين داستان مي زند. داستان به تحقق تئوري كشت DNA مي پردازد. </span></div><p dir="rtl" align="justify"><br /></p><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">چه خواهد شد اگر پشه اي خون دايناسوري را در دوران مزوزوئيك - ژوراسيك بمكد و روي يك درخت در هنگام استراحت در صمغ آن درخت به دام بيفتد و ميليونها سال بعد اين پشه كاملن سالم مانده درون كهربا؛ به دست يك ميليونر خودخواه بيفتد تا با كمك دانشمندان ژنتيك، رشته DNA آن دايناسور از هسته خونش (از درون سيستم گوارشي پشه) استخراج شده، درون بدن يك موجود مشابه فعلي (مثل يك دوزيست) كلون شده و بالاخره با تكميل كد هاي مشخص شده آمينو اسيدهاي موجود در آن (نوكلئوتيدها) ، يك دايناسور مجددن در دنياي ما خلق شود؟ در اينجاست كه يان مالكوم، رياضي دان قصه به ما مي گويد كه چه خواهد شد! </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">وقتي طبيعت موجودي را منقرض مي كند، حتمن علتي منطقي داشته و لابد ديگر نبايد آن موجود مي بوده است. حال كه مي خواهيد براي خواهش نفس و پول بيشتر با خواسته طبيعت در بيفتيد، مطمئنن اين دايناسورهاي بازسازي شده هستند كه به قوانين شما وقعي نمي نهند و نظم پوشالي شما را تبديل به بي نظمي و فاجعه مي كنند! در امتداد اين كتاب، <strong>"دنياي گمشده"</strong> – (The Lost World). (1995) با نظرات بسيار زيباي مالكوم، رياضي دان مجازي دنياي كرايتون بيشتر آشنا ميشويم. </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">معتقدم حتمن بايد اين كتابها را خواند تا پي به نبوغ مايكل برد چرا كه اين نظريات به هيچ عنوان در فيلمهاي ساخته شده از روي اين آثار بيان نميشوند. اصولن فيلمهايي كه از آثار كرايتون ساخته شده، هرگز به زيبايي كتابهاي ايشان نمي رسند. بدترين نمونه اين فيلمها را كه ديدم، فيلم كنگو بود كه فيلمنامه جان پاتريك شانلي بسيار بد به خطوط و پيام اصلي داستان مي پردازد و تنها بر جنبه بصري اثر تاكيد مي نمايد. البته فيلم پارك ژوراسيك بسيار خوش ساخت تر است. اين فيلم در سال 1993 توسط استيون اسپيلبرگ بزرگ به روي اكران رفت كه ثمره اش علاوه بر فروش سرسام آور در گيشه، نوزده جايزه مهم داخلي و بين المللي تا امروز براي سازندگانش بود. </span></div><span style="font-size:130%;"><div dir="rtl" align="justify"><br />اما بعد از اين داستان علمي و تئوريهاي مطرح شده اش مثل تئوري انقراض و بي نظمي، مايكل از "درون" دنياي علمي خود بيرون آمده به جنبه هاي "بيروني" علم و توليد تكنولوژي و جنگهاي خاموش فن آوري هاي نو در جغرافياي سياسي در كتابي با عنوان <strong>"آفتاب تابان"</strong> – (Rising Sun) مي پردازد. داستاني كه با قتل يك دختر جوان و زيبا در ساختمان مركزي شركت ناكاموتو ( يك شركت معظم ژاپني (خيالي) در لوس آنجلس) آغاز ميشود و به مرور زمان ما با دو كاراگاه آمريكايي همراه ميشويم تا به كليد اين قتل مرموز پي ببريم و همزمان، مايكل از دغدغه هايش برايمان مي گويد، از تكنولوژي برتر ژاپن كه از آمريكا سبقت گرفته است و البته از آمريكايي كه دارد به دست ژاپن خريداري ميشود! در اين كتاب با جنبه ديگري از كرايتون طرفيم. جنبه ملي گرايانه و وطن پرستانه وي. ولي از نظر من خواننده غيرآمريكائي، نسبت به ژاپني ها در اين كتاب زيادي اغراق ميشود و به نوعي ايشان مظلوم واقع ميشوند. البته در "كنگو" هم اين "ژاپنيها" و "آلمانيها" بودند كه رقيب اصلي "آمريكائي ها"در يافتن معادن الماس كبود زينج بودند! كه مي رساند، فن آوري ژاپني هميشه زير چشمان تيزبين و موشكاف وي قرار داشته است. به هر ترتيب، اين كتاب هم در سال 1993 به سينما راه مي يابد. </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در همين سال (1993) او دست به نوشتن يك داستان حقوقي مي زند: "افشا" – (Disclosure )؛ اين داستان كه به گفته خود وي از يك داستان واقعي الهام گرفته شده، روايت دو دلداده قديمي است كه از قضاي فلك و گردش دوران؛ در يك شركت و يك مكان مشغول به كار ميشوند. "خانم" به عنوان رئيس "آقا". اما در آخر وقت يكي از روزها، در هنگامي كه اين دو بر سر مسائل كاري با هم خلوت مي كنند، به ناگاه ياد دوران زيباي گذشته شان افتاده و معاشقه اي اينبار <strong>غير معمول</strong> ميانشان شكل ميگيرد به طوري كه فرداي آنروز، هر دو از هم شكايت به "تجاوز به عنف" مي نمايند! اين داستان به ظاهر ساده، در دستان ماهر كرايتون، تبديل به سوژه اي جنجالي ميشود و صداي كانونهاي فمينيستي مدافع زنان را بلند مي كند كه وا مصيبتا! باز به زنان ظلم شده. مي دانيد چرا؟ چون در اين جريان، ثابت ميشود كه اين "خانم" بوده كه قصد تجاوز به آقا را داشته است و نه "طبق معمول" بالعكس! اين واقعه جالب، يكسال بعد (1994) تبديل به فيلمي زيبا از بري لوينسون ميشود؛ با بازي دمي مور و مايكل داگلاس.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در اثر مهم بعدي اش "قرباني" – (Prey) كه در سال 2002 به طبع چاپ آراسته شد، شاهد همان ميكرو روبوتهايي هستيم كه مايكل به بياني ديگر در "نژاد آندرومدا" قبلن مطرح كرده بود اما اينبار اين ثمرات نانو تكنولوژي ساخت دست خود بشرند و نه بيگانگان آمده از فضا كه از دست انسان و آزمايشاتش به ستوه امده و تصميم به فرار از آزمايشگاه محل تولدشان واقع در صحراي نوادا ميگيرند! اين فرار البته به دليل تكثير فوق العاده سريع اين ميكروروبوتها كه به اندازه ذراتي غبار هستند، خود تبديل به ابري مهلك از غبار ميشود كه خطر اولش باز متوجه حيات خالق خود ( همانا انسان) است.<br />در "ديار ترس" – (State of Fear) .(2004) ، او به معضل اين روزهاي بشر (گرم شدن بيش از حد زمين) مي پردازد و بشر را از عواقب آن آگاه مي نمايد. يك گروه طبيعت گرد (اكو توريست) به رهبري يك وكيل حامي محيط زيست (Environmentalist) در صدد بر مي آيند كه براي تبليغ بر عليه آلاينده هاي زمين ، پروژه اي تحت عنوان "ديار ترس" را اجرا نمايند و در آخرين اثر برجاي مانده وي : "بعد" – (Next) در سال 2006 هم باز به سرمايه گذاريهاي بيهوده و بعضن ضرر رسان بشر نسبت به دست بردن در ژنتيك و طبيعت مي پردازد. لازم به ذكر است كه اين سه اثر آخر او هنوز تبديل به فيلم سينمائي نشده اند.<br />علاوه بر اين آثاري كه بطور خلاصه در بالا مطرح شد، مايكل كرايتون فعاليتهاي مستقلي هم در دنياي هنر هفتم (سينما) و تلويزيون دارد كه به صورت كتاب منتشر نشده اند. از آنجمله اند فيلمها و سريالهاي ER، گردباد، تعقيب و غيره...<br />و متاسفانه اين واقعيت را بايد پذيرفت كه اين فعاليتها ديگر از جانب ايشان ادامه پيدا نخواهند كرد. مردي كه به گردن من حق زيادي دارد. بسيار از او آموختم. همانگونه كه داستانهاي ژول ورن در كودكي مرا علاقمند به دنياي كتاب كرد و من اين مهم را وامدار داستانهاي پر تعليق و زيباي اويم، همينطور هم رجعتم به رمانهاي علمي و اميدواري در تحقيقات و استفاده شايسته از ذهن خلق كننده ، حتي در دنيا و قرني سراسر مدرن مثل قرن بيست و يكم را هم از مايكل عزيز به ارث بردم. به هر روي مرگ هم بخش نهايي حيات طبيعيست و بايد آنرا قبول كرد و به آن احترام گذاشت. طبيعتي كه هميشه مايكل به آن ارادت داشت و مختل نكردن آنرا هشدار ميداد. يادش گرامي باد.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">________________________________________</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">منابع:</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">كتابهاي چاپ شده كرايتون كه مي توانيد از اين <a href="http://www.ebook-search-engine.com/"><strong><span style="color:#cc33cc;">سايت</span></strong></a> پيدا كرده و تهيه نمائيد.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;color:#cc33cc;"><a href="http://www.michaelcrichton.net/"><strong><span style="color:#cc33cc;">سايت رسمي خود مايكل كرايتون</span></strong></a> <span style="color:#000000;">كه نقل قولهاي خودش در متن را همه از روي همين سايت يافتم.</span></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و دائره المعارفهاي موجود اينترنتي و منابعي كه در متن لينك داده شده اند.</span></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">---------------------------------------------------------------------</span></div><div dir="rtl" align="justify"><a href="http://donbaleh.com/link/50343"><span style="font-size:130%;color:#cc33cc;"><strong>صفحه اين لينك در دنباله</strong></span></a>....<strong><a href="http://balatarin.com/permlink/2008/12/2/1464282#comments"><span style="font-size:130%;color:#cc33cc;">صفحه اين لينك در بالاترين</span></a>....</strong></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-4571416718910821025?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com0tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-31895161238969735752008-12-01T18:09:00.026+08:002008-12-02T18:12:09.976+08:00مايكل كرايتون ... نويسنده اي با خلاقيت شگرف (قسمت نخست)ا<div dir="rtl" align="justify"><a href="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/STO-0JHfPRI/AAAAAAAAAN4/xAtPff-nbwE/s1600-h/_40642037_crich_ap_203.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5274769391590784274" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 160px; CURSOR: hand; HEIGHT: 217px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/STO-0JHfPRI/AAAAAAAAAN4/xAtPff-nbwE/s320/_40642037_crich_ap_203.jpg" border="0" /></a> <span style="font-size:130%;">امروز درست 27 روز از فوت غير منتظره كرايتون، اين پزشك انسان شناس، نويسنده و فيلمساز برجسته مي گذرد. (سه شنبه 14 آبان (4 نوامبر) امسال، ايشان در سن 66 سالگي در پي نبردي سخت با سرطان مغلوب شدند).</span><br /></div><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">هميشه دلم ميخواست كه مطلبي جامع راجع به مايكل كرايتون بنويسم. شخصي كه به زعم من بزرگترين نويسنده داستانهاي علمي و نه تنها علمي- خيالي (Sci-fi) قرن بيستم بود. اين مهم مقدورم نشد تا امروز كه بايد در پس فوت نا بهنگامش به نوعي مرثيه بسرايم. اما گرچه ايشان را بسيار دوست ميداشتم اما اهل مرثيه سرائي هم نيستم. قصدم اينست اداي ديني بكنم به اين نويسنده توانا و برجسته و شايد بتوانم به حد وسع خودم انسانهاي بيشتري را به كارهاي او آشنا و علاقمند گردانم. اميدوارم...<br /><br />39 سال پيش هنگامي كه مايكل جوان براي اولين بار به شهرت رسيد، هنوز يك دانشجوي رشته پزشكي بود. او با چاپ كتاب </span><span style="font-size:130%;"><strong>" نژاد آندرومدا "</strong> – ( Andromeda Strain ) در سال 1969، خوانندگان را با داستان علمي- تخيلي اي آشنا نمود كه بر خلاف بسياري از اين دست داستانها، كاملن محتمل مي نمود. " به خطر افتادن زيست بشر، توسط موجودات زنده ميكروسكوپي آمده از فضا"... بله. به همين سادگي!<br />توجيه او براي اين طرح بسيار منطقي مي نمود/ مي نمايد. در حقيقت مي گويد چرا ما بايد تنها منتظر تماس با بيگانگان جاندار پرسلولي و ماكروسكوپيك (مرئي) باشيم؟ و چرا اصولن بايد موجودات زنده را تنها با آمينو اسيد بشناسيم؟ مگر نه اينكه تنها 1 درصد از كل اجزاي ارگانيزم زنده، پروتئين (آمينو اسيد) است و 99 درصد باقي مانده آن شامل چهار عنصر هيدروژن، كربن، نيتروژن و اكسيژن است؟ و مگر نه اينست كه نسبت موجودات زنده مرئي بر روي زمين اصلن قابل قياس با موجودات فوق ريز ميكروسكوپيك (نا مرئي) مثل باكتريها و ويروسها و آميب ها و غيره نيست؟ با اين حساب مي بينيم كه اين تماس (موجودات فضائي با ما ) همين الان هم ميتواند به راحتي شكل بگيرد.</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اين تم اولين اثر مهم وي بود كه در سال 1971 (دو سال بعد از چاپ كتاب) توسط رابرت وايز به فيلم سينمائي با همين نام تبديل شد و اتفاقن خود مايكل هم براي اولين و آخرين بار يك نقش فرعي را در اين فيلم بازي مي كند (جراح ريشو!). خيلي ها بعد از ديدن اين فيلم از خود مي پرسيدند اگر واقعن اين تماس صورت بگيرد و منجر به تهديد حيات بشر بشود، تكليف انسان چيست؟!<br />در دومين اثر مهم وي، <strong>"مرد ترمينالي"</strong> – (The Terminal Man) به سراغ يك نخبه كامپيوتر مي رود كه در اثر ضربه اي كه به سرش وارد ميشود، دچار حمله هاي ناگهاني عصبي ميشود. يك جورائي شبيه دكتر جكيل معروف! اما تفاوت اينجاست كه مايكل سعي مي كند با كاشت يك ميكروچيپ در مغز وي اثرات اين روش درمان را بررسي كند. اين موضوع شايد در زمان ما امري بديهي به نظر برسد ولي دقت كنيد كه اين داستان 36 سال پيش (1972) نوشته شده، زماني كه هنوز براي بشر كامپيوتر خانگي هم تعريف عام نشده بود! اين اثر هم در سال 74 مبدل به فيلم ميشود.</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">تا اينجا هنوز فكر كرايتون در دنياي تكنولوژي مدرن فوق ريز است. اما در اثر بعدي اش در سال 1976، <strong>"سرقت بزرگ قطار"</strong> –( The Great Train Robbery) به سراغ تاريخ ميرود و روايتي را مربوط به انگلستان دوران ويكتوريا (1901-1837) به تصوير مي كشد. اين دوران بسيار مورد علاقه اوست. در اين داستان با يك قصه كلاسيك ماجراجويانه طرفيم كه به مصائب يك سرقت قطار طلا توسط يك نجيب زاده باهوش انگليسي مي پردازد. اين اثر هم توسط خودش در سال 1979 به فيلم برگردانده شد.</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اين سير تواريخ ، او را به نگاشتن داستان بعدي اش <strong>"خورندگان مرده"</strong> – ( The Eaters of the Dead ) در سال 1976 مي كشاند.</span><span style="font-size:130%;"> او در اين كتاب ماجراي يك سفير دربار خليفه عباسي بغداد را روايت مي كند كه وارد دنياي وايكينگها يا به عبارت شايد دقيقتر وارياگي ها(البته خود وي آنها را روس مي نامد) ميشود( در سال 921 ميلادي ). او كه احمد بن فضلان بن العباس بن رشيد بن حماد نام داشت در راه اشاعه پيامهاي اسلامي خليفه مسلمين به ديار بلغارهاي ولگا (تاتارستان امروز) وارد ميشود اما بر اثر يك حادثه ناخود خواسته، سر از بلادي در اسكانديناويا (شمال اروپا) در مي آورد. ماجراهاي هيجان انگيز اين سفر دستمايه كرايتون ميشود تا با نگاهي به افسانه "بيو ولف" و تاريخ وايكينگها، بر هيجان انگيزي و زيبايي اين سفرنامه بيافزايد. جالب اينجاست كه تنها نسخه خطي اين سفرنامه در ايران و در موزه آستان قدس مشهد موجود است كه احتمالن مايكل به آن دسترسي نداشته است. اين داستان در سال 1999 توسط خود كرايتون سينمائي ميشود با نام <strong>"سيزدهمين جنگجو".</strong></span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">چهار سال بعد، يعني در سال 1980 او قدم به دنياي طبيعي مي گذارد و كتابي تحت عنوان <strong>" كنگو"</strong> – (Congo) را به چاپ مي رساند كه اين امر احتمالن مقدمه اي ميشود كه بعدها بزرگترين و معروفترين اثر زندگي اش (پارك ژوراسيك) را بنگارد. داستان كنگو تلفيقي است از سه آيتم انسان مدرن، تاريخ ساكنان آفريقا و طبيعت. خود او مي گويد بخش تاريخي اثر را از كتابهاي <a href="http://www.encyclopedia.com/doc.aspx?id=1E1:Haggard&AspxAutoDetectCookieSupport=1"><span style="color:#ff0000;"><strong>سر هنري رايدر هگارد</strong></span></a> (1856 – 1925 ,Sir Henry Rider Haggard)الهام گرفته است. نويسنده بزرگ انگليسي خالق كتابهاي خواندني معادن شاه سليمان و دختر مونته زوما. داستان به يك گروه جستجو گر الماسهاي كبود آفريقائي مي پردازد كه به نوعي طبيعت مانع رسيدن ايشان به اهدافشان ميشود. در اين كتاب به حيات وحش و شيوه ارتباط برقرار كردن حيوانات (ميمونها) با انسان نيز به بهترين نحوي پرداخته ميشود. قهرمان كتاب در اصل يك گوريل سخن گو است با نام ايمي (Amy) كه 620 كلمه از زبان آدميزاد را مي فهمد و با زبان اشاره اين كلمات را منتقل مي كند. ما در اين كتاب مي خوانيم كه چگونه اين گوريل باهوش، انسانهاي مغرور را از مرگ حتمي نجات ميدهد. انسانهايي كه براي يافتن الماس كبود (براي خاصيت ابر رسانائي كه در ساخت چيپ هاي كامپيوتري دارد ) مي خواهند طبيعت را به مبارزه بطلبند. در اينجا به وضوح ميبينيم كه اين طبيعت است كه هميشه پيروز است و نه انسان حتي با آن تكنولوژي برترش. اين شعار زيباي كرايتون را بعدها البته واضح تر و رساتر مي شنويم. </span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">پس از داستان كنگو، مايكل حدود هفت سال از دنياي رمان نويسي فاصله گرفته و تنها يك كتاب آموزش كامپيوتر به نام <strong>" زندگي الكترونيك"</strong> –( Electronic Life ) را مي نويسد و همچنين فيلمنامه فيلم هيجان انگيز <strong>" فرار"</strong> – (Runaway) را.</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اما در سال 1987 با كتاب <strong>"كُره"</strong> – (Sphere) به دنياي علمي خيال خود رجعت مي كند. اين بار به جاي تكنولوژي انسان مدرن، تكنولوژي برتر موجودات فرازميني را با "تاريخ" مي آميزد: يك هيات دانشمند آمريكايي در اعماق اقيانوس به شيئ بسيار بزرگي برخورد مي كنند كه پس از تحقيقات بسيار معلوم ميشود سفينه ايست كه سيصد سال پيش سقوط كرده كه با توجه به قدمت ان مطمئنن ساخت دستان بشر نيست. اين داستان مرا به ياد داستانهاي <a href="http://www.daniken.com/e/index.html"><span style="color:#ff0000;"><strong>اريك فون دنيكن</strong></span> </a>(Erich von Däniken ) مي اندازد ولي به هر روي كرايتون هميشه حرفي جديد براي گفتن دارد تا اذهان را به تفكر وا دارد. اين اثر هم با همين نام در سال 98 وارد اكران سينماهاي جهان شد...(ادامه در <a href="http://neopolytheism.blogspot.com/2008/12/blog-post_02.html"><span style="color:#ff0000;"><strong>اينجا</strong></span></a>)...</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">-------------------------------------------------------------------</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><a href="http://donbaleh.com/link/50220"><span style="color:#cc33cc;"><strong>صفحه لينك در دنباله</strong></span></a>.... <a href="http://balatarin.com/permlink/2008/12/1/1463879"><span style="color:#cc33cc;"><strong>صفحه لينك در بالاترين</strong></span></a>....</span></p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-3189516123896973575?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com0tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-77031753074345739702008-11-08T16:43:00.022+08:002008-11-08T19:12:56.114+08:00خون و شراب و طرحي نو در انداختن<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">چيزي كه در اين وبلاگ بيش از هر چيز ديگري <span style="color:#ff6600;">"شوربختانه"!</span> پرسش برانگيز بوده عكسي از من است (در حاشيه سمت چپ بلاگ) كه گويي تبليغ نوشيدن آبجو شده است تا اينكه القا كننده آن بيت زيرينش كه "بيا در ساغر اندازيم و <span style="color:#3333ff;">طرحي نو</span> در اندازيم" باشد!!</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">از اين رو بر آن شدم تا براي عشاق الكل! از مصرف نوشيدني هاي الكلي آماري بدهم كه اين نرخ ازدياد الكل خون به مرور چه اثاري مي تواند در بدن ايجاد نمايد. بهترين جدول را در اين رابطه از دائره المعارف آمريكائي اينكارتا (Encarta Encyclopedia) استخراج كردم كه ذيلن ملاحظه مي فرمائيد:<img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 572px; CURSOR: hand; HEIGHT: 365px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://tinypic.info/files/stnfp99u1n0rb9exyvrh.jpg" border="0" /> </span><span style="font-size:130%;">( با كليك بر روي تصاويريا ذخيره تصاوير مي توانيد واضح تر ملاحظه بفرمائيد)</span></p><div dir="rtl" align="center"><span style="font-size:130%;"></span></div><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">و البته ترجمه آنرا هم براي هموطنان مي گذارم:</span></p><img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 571px; CURSOR: hand; HEIGHT: 314px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://tinypic.info/files/nixjhanzsijc5bcy9kx9.jpg" border="0" /> <p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">بايد حضور خوانندگان عزيز يادآور شوم كه آن "بيا در ساغر اندازيم..." صرفن تا رديف دوم جدول را در بر مي گيرد و اصلن قصد امتداد اين قضيه را ندارم كه بيشتر از 0.05 درصد، چندان طرح نويي را مسبب نيست! (توضيح ان عكس هم عرض كنم كه تصويريست كه سه سال پيش با موبايل در كافه اي در كوههاي تيان شان (چيمبولاك) از خودم گرفتم). </span><br /><br /></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">باري... من خود دو بار گرفتار 0.20 درصدش شده ام (اصطلاحن سياه مستي) و اصلن به كسي توصيه نمي كنم وارد اين بخش بشوند كه آدميزاد را به "غلط كردم" وا مي دارد! همان نيمچه سرخوشي به نظرم كاملن كافيست و توصيه مي كنم اگر مي خواهيد شروع كنيد، هرگز همپياله حرفه اي هاي* اين قضيه نشويد كه مجبور شويد پا به پاي آنان بنوشيد و دست آخر، به روز سياه بنشينيد!</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">_____________________________________</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">* - گفتم حرفه اي، ياد يكي از اقوام باحال درگذشته مان افتادم به نام "حسين آقا" كه به گمانم اين جدول در مورد ايشان اصلن صدق نمي كرد! ايشان تمام روز مشغول نوشيدن بودند طوري كه به شوخي به ايشان مي گفتيم اگر شما آزمايش بدهيد احتمال دارد در "الكل بدنتان" مقداري خون هم پيدا شود!!</span></p><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">پ.ن. : واقعن حيف كه اين آموزشهاي مقدماتي و به درد بخور مصرف "صحيح" مشروبات الكلي جايش در آموزش و پرورش ما خاليست و تنها با يك نظر قرون وسطائي "حرام است" مي خواهند قال قضيه را بكنند! واقعن افسوس...<br /></span></p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-7703175307434573970?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com3tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-72096011654197797082008-10-26T15:00:00.007+08:002008-11-05T15:49:20.842+08:00رفرنس كور يا تاريخ تبري!ا<div dir="rtl" align="justify"><a href="http://www.tinypic.info/files/kyhqb2l7zav5d0r1h8az.jpg"><img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 562px; CURSOR: hand; HEIGHT: 448px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.tinypic.info/files/kyhqb2l7zav5d0r1h8az.jpg" border="0" /></a><br /><div dir="rtl" align="center"><a href="http://2.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SQQakbqqyQI/AAAAAAAAAMo/iSoxdQ5O_A4/s1600-h/tabari.JPG"></a></div><div dir="rtl" align="center"><span style="font-size:130%;color:#cc0000;">تاريخ تبري!</span> </div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">چند روز پيش با يكي از دوستان بحثي داشتيم تاريخي*. بحث بر سر اين بود كه طبق شواهد ايشان زبان تركي در آذربايجان قدمتي چنان طولاني دارد كه انگار اين زبان اصلن زبان آذربايجاني است و قبل از حمله سلاجقه ترك از آسياي ميانه اين زبان در آن خطه گويندگاني داشته است. اما طبق مطالعات من اين قضيه اشكال داشت! بر طبق آنچه من خوانده بودم، زبان آذري قبل از حمله تركان، زباني بوده است از ريشه زبان فارسي و تقريبن چون لهجه لري بيان مي شده است. من طبق معمول هر بحثي (كه داراي پيش زمينه است) از ايشان رفرنس (منبع) خواستم و ايشان هم از تاريخ طبري (كه اساسن قبل ازهجوم سلاجقه نگاشته شده است) دليل آوردند. اما متاسفانه اين رفرنس از نوع درجه دوم بود! يعني شخصي قبلن اين كتاب را خوانده بود و از اين كتاب قسمتهايي را كه مد نظرش بود، برچيده و حجت اورده بود (<a href="http://www.hbayat.azerblog.com/1387_04_21_Say=583.ay"><span style="color:#ff0000;">در اين وبلاگ</span></a>). از آنجائي كه شخص نقل قول كننده (سيد حيدر بيات) از مراد هاي پانتركهاي تجزيه طلب ايران بود، و شوربختانه اين گروه "تعصب" و"غرور قومي" را به عنوان خط مشي اصلي خود برگزيده اند، به اين قضيه شك آوردم. كتاب تاريخ طبري را <a href="http://www.aqeedeh.com/ebook/book_files/tarikhtabarihtml.htm"><span style="color:#ff0000;">دانلود</span></a> كردم و سراغ آدرسهاي ايشان رفتم ولي متاسفانه همانطور كه حدس ميزدم، هرگز چنان مطالبي در آنجا نيافتم! </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در اين لحظه بود كه ياد حرفهاي دبير فارسي سال دوم دبيرستانم (جناب آقاي احمدي) افتادم. ايشان براي اولين بار در زندگاني ام مرا با اين مقوله آشنا كرد كه هر منبعي را كه به عنوان سند از آن ياد مي كنند، نبايد چشم بسته و ندانسته پذيرفت! ايشان نقل قولي از آقاي قرائتي در آن روزگار از تلويزيون آوردند كه به گمانم سندش از كتاب اصول كافي بيان شده بود. ايشان گفت از قضا همان كتاب و همان چاپ را در خانه داشتم. سريع به سراغ آن رفتم و چنان قولي نديدم. و ايشان از اين قضيه بسيار ناراحت بودند كه هر چه سعي كرده بودند با جناب قرائتي سر اين قضيه تماس بگيرند، مقدورشان نشده بود.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">البته كه اين مسئله اي بسيار مهم است كه آنچه به عنوان منابع و مواخذ (مخصوصن در اينترنت) ارائه ميشود را به جاست كه در آن تشكيك كرد و حتي المقدور به آن رفرنس ارجاع نداد. </span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">_______________________________________________</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">*- دوستان علاقمند مي توانند اين بحث را از صفحه هفتم به بعد بخش نظرات<span style="color:#ff0000;"> </span><a href="http://donbaleh.com/link/41185"><span style="color:#ff0000;">اين لينك</span> </a>مشاهده بفرمايند. </span></div><br /><div dir="rtl" align="center"><br /></div><br /><div dir="rtl" align="justify"></div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-7209601165419779708?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com2tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-40358750680083621102008-10-18T16:01:00.018+08:002008-10-19T18:13:57.023+08:00نقش صفات در پردازش نسبيت و رد مطلق<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">امروز مي خواهم به اين مسئله بپردازم كه آيا صفت، موصوف خود را محدود مي كند يا نه؟ </span><span style="font-size:130%;">جواب به اين سوال در ارتباط با مباحث "شناخت شناسي"( <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Epistemology"><span style="color:#ff0000;">Epistemology</span></a> ) بسيار مفيد مي تواند باشد؛ چرا كه در واقع بيانگرآنست كه در بحث "تعريف مطلق" آيا مي توان ترمهاي وصفي را بكار برد يا خير؟ يا به عبارتي </span><span style="font-size:130%;">ديگر آيا مي توان موجودي مطلق را (عمومي و نه خصوصي) تصوير نمود با استفاده از ابزار"معرف" دنياي نسبي انسان؟</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">مي دانيم كه هميشه "توصيف كردن" پايه اصلي و مهم "تعريف" و "معرفي كردن" در دنياي ماست. يعني زماني كه مي خواهيم "چيزي" را تعريف كنيم كه "امكان" دارد و "محسوس" است؛ مجبوريم كه دست به دامان اوصاف شويم. به زبان ساده تر؛ صفت، معرف اسم و مبين چگونگي حالت است. در هر تعريفي ما نياز به بكارگيري صفات داريم. حال مي خواهم بگويم كه اين صفت مي تواند از "دو منظر" موصوف خود را "محدود" كند. 1- عدم پذيرش وصف مغاير و متضاد، 2-جنس نسبي و عدم مطلق "صفت". با ذكر مثالهايي اين دو مورد را توضيح ميدهم:</span> </div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">مثلن مي پرسيم: "اسب چيست؟"...پاسخ: "اسب حيواني چهارپا است.". "حيواني" صفت نسبي و "چهار پا" صفت شمارشي است در اين تعريف.* حالا صحبت اينجاست كه آيا اين صفات اسب را محدود كرده است؟ پاسخ مثبت است. چرا كه طبق "عدم پذيرش صفات مغاير و متضاد؛ اسب نمي تواند غير حيوان باشد. بالفرض، اسب نمي تواند چوب باشد. ("اسب چوبي" خود يك تركيب اضافي است كه استناد به بي جاني شيئ مي كند) و اسب نمي تواند بيشتر و كمتر از چهار پا داشته باشد. اسب حتمن و حتمن "مجبور" است كه حيوان باشد و چهارپا داشته باشد و اگر اين صفات را نداشته باشد، ديگر اسب نيست. و از ديدگاه دوم : "جنس نسبي صفت"؛ در اين مثال، حيوان بودن و چهارپا بودن خود شامل يك سري تعاريف و توصيفات و قيود است كه در خودش اشاره به نسبيت دارد. يعني حيوان؛ خود اسمي نسبي است كه در تغاير با تعريف "بي جان" آمده است. اگر بي جان در دنيا نبود؛ مطمئنن اين واژه حيوان (<a href="http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-cf3650b3ec8d4078997798c238f1161d-fa.html"><span style="color:#ff0000;">جانور</span></a> و جاندار) نيز شكل نمي گرفت. و يا "پا" . پا خود نام بخشي از بدن است كه داراي يكسري خصوصيات ويژه است و بدون آن خصوصيات مطمئنن "پا" نخواهد بود. پا عضور "رونده" جانداراست و اين خود به نسبت اعضاي غير رونده جاندار، استناد بر" روندگي" دارد كه البته نسبيست در مقابل "سكونت". و به طريق اولي هم البته مي دانيم كه آنچه نسبي باشد، محدود است و مطلق نيست. يعني اگر چيزي نسبي بود، همين نسبي بودنش برايش محدوده تعريف مي كند و او را داخل "حد" قرار مي دهد.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">ما هر مثال ديگري هم بزنيم شامل همين نوع تجزيه و تحليل هاست. مثلن انسان خوب. اين انسان خوب تا "حدي" خوب است كه بد نباشد. يعني اگر از حد و حدود بدي گذشت، انسان خوب ديگر خوب نيست. انسان بد است. </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اما به سراغ مثالهاي ناملموس برويم و ببينيم آيا بالفرض مي توان صفتي به چيزي مطلق نسبت داد و او را هنوز مطلق نگاه داشت؟ به عنوان نمونه مي توان گفت كه "</span><span style="font-size:130%;">آفريدگار" يك صفت فاعليست كه معمولن در تعريف و توصيف "خدا" به كار مي رود. ما صفت آفريدن را براي يك چيز "به ظاهر"، مطلق به كار برده ايم در صورتيكه اين صفت؛ خود حدي را براي موصوف بيان ميدارد كه آن "آفريدن" است. در حقيقت "عدم آفريدن" را از آن سلب ميكند والبته "آفريده شدن" را هم. اين مسئله، خود تحديد گرموصوف؛ در اينجا "خدا" است كه نه ماده است كه مواد را بيافرند و نه محدود است كه بر قابليتهايش حدي متصور شويم. همچنين از طرف ديگر خود اين "آفرينندگي" ، صفتي نسبي است. يعني با توجه به معرف بودن آفريده شدگان پيدا شده است**. پس، يك- آفريننده يا خالق، به حد "غير خالقي" و "عدم مخلوق بودن" محدود ميشود (تاكيد مي كنم كه توجه داشته باشيد كه قرار است موصوف ما (خدا) "مطلق" باشد و بي حد و البته قادر به انواع امور؛ حتي خلق شدن از مولدي مفروظ ) و دو- آفرينندگي به نسبت افريده شدگان (مخلوقات) معني گرفته كه اين خود، تعريفي نسبيست و هر نسبتي محدود است و مسلمن مطلق نيست. </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">پس طبق تعريف و امثال فوق به راحتي مي توان نتيجه گرفت كه <span style="color:#cc0000;">تعريف كردن موجودات "ممكن"، با ذكر صفات ميسر است كه اين صفات، موجود را در هر صورت، محدود مي كند.</span> </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">ازمنظركلي؛ چون بشر خود موجودي محدود است و بي حد نيست؛ هر تعريفي هم كه بكند در ظرف همين محدوديت ابراز داشته و مطمئنن آنچه تعريف مي كند هم نسبي ميشود و مطلقيت را معرف نيست. مانند ظرف آبي كه آب موجودش را آني معرفي مي كند كه درون خود دارد. انسان نيز اگر چه ادعاي شناخت مطلق را دارد ولي تمام تعاريفي كه از مطلق مي كند، ناخودآگاه آن مطلق را نسبي و محدود مي كند. </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">در اينجا عده اي شايد بگويند كه "عدم تعريف مطلق دال بر عدم وجود مطلق نيست". يا به عبارتي مثلن، اگر خدا را نمي توان تعريف كرد، دليلي بر عدم وجودش نيست. كه البته اين جمله كاملن منطقيست. اما ايراد از انجا حادث مي شود كه متكلم، مبنا را بر يكي از اين دو مي گذارد (وجود يا عدم وجود) و قصد اثبات مي كند كه طبق موارد ذكر شده در بالا اين ثبت، منطقن ناشدني است! </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اصولن وجود و يا عدم وجود چيزي، زماني موضوعيت پيدا مي كند كه آن چيز در ابتدا "تعريف" شود. مثلن من ادعا مي كنم در اين اتاق دو فرشته وجود دارند. قبل از بحث بر سر وجود و عدم وجود اين فرشته ها؛ البته كه بايد چيستي فرشته را بر مخاطبم آشكار كنم. و زماني كه لب به تعريف فرشته مي گشايم، و آنرا فرضن يك هستي مجرد مي نامم كه از جنس ماده نيست ولي با انسان (ماده) ارتباط حسي برقرار مي كند، در حقيقت من بر طبق همين تعريف، اجتماع نقيضين را در جمله ام به كار برده ام و تعريف خود را در خود تعريف نقض كرده ام! يعني ابتدا از "غير ماده" بودن سخن به ميان مياورم و سپس از "حسي بودن" كه تنها مخصوص ماده است سخن رانده ام. در اينجا اثبات وجود اين "چيز" مورد نظر من، محدود به تعريف شخصي من شده است و عموميت داشتن اين "تعريف" از آن سلب شده است. يعني اين ادعاي من تنها براي خود من مي تواند درست باشد و ديگري (مخاطب من)؛ منطقن، به راحتي مي تواند آنرا قبول نكند و وجود آنرا نپذيرد. در اين مواقع ارزش وجود و عدم وجود دقيقن برابر است. يعني <span style="color:#cc0000;">يك "چيز" تعريف ناپذير، همانقدر وجود دارد كه موجود نيست</span>. يا به عبارتي ديگر؛ اگر چيزي محسوس و مشخص نبود؛ اثبات "وجودش" همانقدرنا ممكن است كه اثبات "عدم وجودش".</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">اما در زمينه تعريف محسوسات (مواد) وضع بدين منوال نيست. يعني فرضن اگرمن بگويم " من كنار ميزم ليواني آب دارم". چون تعريف آب و ليوان شناخته شده و ملموس است ؛ تنها لازم است كه وجود ليوان را نشان دهم تا مخاطبم كاملن قبول كند كه ليواني با مايع دروني اش "موجود" است؛ كه البته مي تواند "آب" بودن يا نبودن مايع درونش را آزمايش كند.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">نتيجه اي كه از اين مبحث مي گيرم را به صورت طبقه بندي شده ذيلن مي آورم:</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">1- هر" چيز"ي براي شناخته شدن نياز به تعريف دارد.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">2- هر تعريفي نياز به صفت دارد.</span> </div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">3- هر صفتي، بيانگر "حد" است.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">4- هيچ محدودي مطلق نيست.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">5- مطلق در دنياي آدميان تعريف پذير نيست؛ پس وجودش تنها در محدوده شخص معرف پذيرفتني است و هيچ تعريف عمومي و ثبوتي ندارد.</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">6- وقتي "چيستي" چيزي نامعلوم باشد و تعريف ناشدني؛ امكان "وجودش" با "عدم وجودش" يكسان است.</span></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">_______________________________________ </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">* - صفت و اقسامش را مي توانيد در <a href="http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%d8%b5%d9%81%d8%aa&SSOReturnPage=Check&Rand=0">اين صفحه </a>بيابيد. </span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">**- يعني اگر آفريننده اي نبود، بالطبع به اين صفت نمي رسيديم.</span> </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-4035875068008362110?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com0tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-79039427169004758392008-10-15T15:41:00.007+08:002008-10-15T20:11:51.956+08:00سفرنامه تهران (بخش هفتم...پاياني)ا<div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"><strong>(ادامه از <a href="http://neopolytheism.blogspot.com/2008/10/blog-post_12.html"><span style="color:#ff0000;">اينجا</span></a>)............................................................(<a href="http://neopolytheism.blogspot.com/2008/09/blog-post.html"><span style="color:#ff0000;">قسمت نخست سفرنامه</span></a>)</strong></span></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;"></span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;"></span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong>توريسم</strong></span></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;"></span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;"></span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">اين صنعت پر سود، سال به سال در ايران كمياب تر ميشود. امروزه هم گردشگري از بركت گردشگران "داخلي" هنوز سرپاست وگرنه توريست هاي خارجي چندان ميل و رغبتي به سفر به ايران نشان نمي دهند. در هر شهري كه بودم (خارج از كشور) حداقل هفته اي چند اتوبوس توريستي در رفت و آمد مي ديدم كه گردشگران خارجي را حمل مي كنند اما تا امروز كه مي نويسم دريغ از يك اتوبوس تور خارجي در تهران! البته نمي گويم نيست كه مطمئنن هست اما انقدر به نسبت كم است كه مي توان از آن فاكتور گرفت! دلايل آن البته واضح است. رسانه هاي خارجي فقط اين اخبار را از ايران مخابره مي كنند: روند توليد سلاح اتمي، نقض آشكار حقوق بشر، نبود آزاديهاي اجتماعي از جمله اجبار حجاب براي بانوان، تشويق و حمايت از تروريسم بين المللي با توجه به پشتيباني هاي آشكار دولتي از حماس فلسطين و حزب الله لبنان و جيش المهدي عراق و ... . تازه علاوه بر اين اخبار متاسفانه واقعي يك سري هم پيدا ميشوند مثل<a href="http://www.youtube.com/watch?v=1wxNtdBFbZ0&eurl=http://persian.kamangir.net/?p=1891"><span style="color:#ff0000;"> اين خانم هلندي</span> </a>كه با فيلمهاي مستند اما در واقع با سناريو، از آب گل آلود ماهي گرفته و بسيار بيش از آنچه هست ايران و ايراني را در اذهان غربيان وحشتناك جلوه مي دهند.</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">من قبل از آنكه پايم به آن سوي مرزهاي ايران باز شود، در واقع يك ايرانگرد قهار بودم! كه سعي كردم حتي المقدور ابتدا سرزمين مادري را برانداز كنم و بعد به مكانهاي ناشناخته ديگر عزيمت نمايم. به اين قضيه ايمان پيدا كردم كه سرزمين ايران، يكي از مراكز واقعي جلب توريست در دنيا مي تواند باشد. ما همه چيز در كشور داريم خوشبختانه جز "خرد استفاده گر"!... </span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">درياي آزاد داريم، </span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">بزرگترين درياچه جهان را داريم، </span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">از كويرهاي بسيار گرم و خشك تا جنگلهاي كوهپايه اي و تالاب و ساحل ماسه اي داريم،</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">كوهستان سر به فلك كشيده داريم،</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">مكانها و ابنيه تاريخي و باستاني...اووووه....تا دلتان بخواهد داريم،</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">مردم مهمان نواز داريم،</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">ديگر چه مي خواهيم براي جذب توريسم و درآمد سرشارش؟! </span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">البته اينها را هم نداريم: </span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">هتلهاي خوب و درجه يك و "مكفي از لحاظ تعداد"، با خدمات به روز جهاني نداريم،</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">سرو مشروبات الكلي آزاد نيست،</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">آزادي پوشش نداريم،</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">و البته مهم تر از همه چيز سيستم جاده ها و حمل و نقل زميني و بعضن هوائي مان بسيار خطرناك و غير استاندارد است كه متاسفانه آمار بالاي مرگ و مير جاده اي مان با هيچ كشوري برابري نمي كند! </span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">تمام اينها را گفتم و باز ياد يك لطيفه افتادم كه به صورت جدي از دهان مسئولين امر توريسم در ايران ساطع شده بود و چند هفته پيش در روزنامه خواندم كه: "مسافران خارجي كه قصد سفر به ايران را دارند مي توانند ويزاي خود را داخل فرودگاه ايران دريافت كنند!!" و تو گوئي آن همه اشكال بر شمرده بالا در گرو سختي امر صدور ويزا بوده است و حالا كه اين امر، تسهيل شده خارجيان ميشتابند و سوار هواپيما شده، كرور كرور به ايران آمده و پولشان را خرج مي كنند!!</span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">باري...انگار اين سفرنامه من غم نامه و شكوائيه شد! اما چه كنم كه سياهي ها در ايران امروز، صدها برابر سپيدي هاست. من جز واقعيتهاي ديده ام چيزي به گزاف ننوشتم و ذره اي حرمت قلم را با كذب گفتار خدشه دار ننمودم. قصدم اين بود كه اين نوشتار را ادامه دهم ولي متاسفانه ديدم هر چه به جلو بروم احتمالن باعث تكدر بيشتر هموطنان و احيانن كاشت بذر نااميدي در دل نوجوانان خواننده شوم كه هميشه شعار من "اميدواري به آينده" بوده و هست و خواهد ماند. </span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">با اين آرزو باز وطنم را ترك مي كنم كه در هنگام بازگشت مجدد، كشورم را اينگونه ببينم: </span></strong><strong><span style="font-size:130%;">مردماني شاد و سرزنده در تردد و تكاپو (البته نه از <span style="color:#ff0000;">اين </span><a href="http://www.youtube.com/watch?v=uoTgtfSOu8Y&eurl=http://www.malezi118.com/21/11/29-multi/127-2008-08-18-05-12-55.html"><span style="color:#ff0000;">مدل شادي هيستريكي</span> </a>كه در اين ويدئو مي بينيم!!)، مطبوعاتي كه بي ترس از كسي "واقع نگاري" كنند و نه از وحشت توبيخ "خنثي نگاري"، راديو تلويزيوني كه ملي باشد و نه مذهبي، دين و مذهب بازگشته باشد به قلبها و جامعه و سياست را رها كرده باشد، بيش از 80 درصد مردم اگر از ايشان بپرسيد كه آيا در ايران در رفاهيد بگويند.....آري..... و بالاخره، ديد دنيا نسبت به ما كاملن عوض شده باشد و از ذكر نام ايران، صلح و آرامش و انرژي مثبت به جانها بنشيند. شايد بگوئيد تو كه اين اميدها را داري چرا نمي ماني تا با هم برسيم به آن جامعه آرماني. در جواب بايد عرض كنم كه گر چه بسيار اميد دارم كه ايرانمان اينگونه بشود، ولي بايد قبول كنيم كه اين مهم در كوتاه زمان البته ميسور نيست و زماني دراز مي طلبد و جهدي عظيم. همين جا هم قول ميدهم كه اگر روزي جرقه بيداري ايرانيان زده شد، از اولين كساني باشم كه بازگردم و آنچه آموخته ام را با جوانان تقسيم كنم. اما امروز اين آتش تنها زير خاكستر است و منهم چون ديگران، عمرم محدود. تا بيست و نه سالگي تلاش مستقيم در داخل كردم در راه رسيدن به اين ايده ها و البته تا آخر عمر هم هر جا كه باشم به اين تلاش ادامه ميدهم. از طرفي ديگر، امروزه روز با وجود اينترنت، راهها و دلها بسيار نزديك و دست يافتني تر شده است. حضور فيزيكي گر چه بهتراست ولي مطمئنن چندان مهم نيست. همين وبلاگ كوچك من خود دريچه ايست كه مرا با همفكران و منتقدان عزيزم مرتبط نگاه ميدارد و بيمي از عدم حضور جسمي ندارم. با اميد و آرزوي دستيابي به همه خواسته هاي معقول فوق كه حق ماست مثل همه ديگر ابنائ بشر؛ اين سفرنامه را خاتمه ميدهم و با ناصر خسرو قبادياني هم كلام ميشوم كه: </span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;">"ما سفر برگذشتني گذرانيم...تا سفر ناگذشتني به در آيد". </span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl"></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-7903942716900475839?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com0tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-78816421217951698472008-10-12T19:19:00.017+08:002008-10-15T16:45:55.230+08:00سفرنامه تهران (بخش ششم)ا<div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"><strong>(ادامه از </strong><a href="http://neopolytheism.blogspot.com/2008/10/blog-post_08.html"><span style="color:#ff0000;"><strong>اينجا</strong></span></a><strong>)... </strong></span></div><div dir="rtl" align="right"><strong><span style="font-size:130%;"></span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong>اما از رنگ پوشش كه بگذريم به خود پوشش ميرسيم! بار قبل كه به ايران آمده بودم (زمان خاتمي) مانتوها خيلي بالا رفته بود و روسري ها به قاب دستمال بيشتر مي مانست. موي پسرها هم به شدت افزايش پيدا كرده بود و "امنيت" اجتماع به شدت هر چه تمامتر در حال واپاش مي نمود(!?) اما اينبار كه آمدم، ديدم مانتوها دوباره چند سانتي پايين آمده، و روسري ها هم ميلي مترهايي جلوتر و البته موي آقايان هم كوتاهتر شده است. مسبب تمام اين امنـــــــيت هاي شگرف هم البته "پليس" بوده است. طرح به اصطلاح "امنيت اجتماعي" كه به زعم من هست: "طرح مبارزه با خودارضائي شيوخ"<span style="color:#ff0000;">*</span> يا A.C.M.P.=</strong></span><span style="font-size:130%;"><strong>(Anti Clergy's Masturbation Program) ، بي امني در جامعه را در ظاهر جوانان تشخيص داده و شديدن با آن مبارزه كرده است. حالا اينكه امنيت اجتماعي چه ربطي به سر و وضع ظاهري مردم دارد را مي توانيد ازنام پيشنهادي من براي اين طرح دريابيد(پاورقي) و يا مي توانيد از<span style="color:#ff0000;"> </span></strong><a href="http://www.iran-goftogoo.com/forums/uploads/post-10-1198678427.jpg"><span style="color:#ff0000;"><strong>ايشان</strong></span></a><strong> بپرسيد (خوشتيپ ترين رئيس پليس همه زمانها؛ جناب سردار رادان!). من البته فكر نمي كردم كه جوانان و نوجوانان با اين همه تهديد و تحديد و تعزير و توهين، باز لباس مورد علاقه شان را انتخاب كنند؛ ولي خوشبختانه لااقل عده اي هنوز دست از "اين مدل" مبارزه خاموش بر نداشته اند و "گشت هاي ارشاد" را هيچگاه خالي روانه ارشاد خانه ها نمي كنند!</strong></span></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;"></span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;"></span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong></strong></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong>اقتصاد</strong></span></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;"></span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><strong><span style="font-size:130%;"></span></strong></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong></strong></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong>من كه به ايران آمدم، آخرين روزهاي طرح حذف سوبسيد بود و ملت مي شتافتند تا اطلاعات و آمار خانوار خود را به متوليان امر بدهند تا مبادا هنگاميكه سوبسيدها (يارانه ها) ي دولتي برداشته شود، سر ايشان بي كلاه نمانده و دولت مسئول به ازاي هر نفر اعضاي خانواده، يك مقرري به ايشان تسليم نمايد. با اينكه اقتصاد دان نيستم و نمي دانم اين طرحها را از كجايشان استخراج مي كنند؛ ولي همينقدر ميدانم كه يك طرح ناشدني و مضحك مانند باقي طرحهاي در دست بررسي بيش نيست. به جاي اينكه آقايان سعي كنندكه با سياست درست و صلح جويانه، اقتصاد نيمه مرده ما را از مرگ محتوم نجات بدهند؛ مي خواهند با لجبازي با دنيا بر سر انرژي هسته اي و جنجال حقوق بشري و غيره، از داخل به اين وضع پايان دهند؛ انگار شدني است!! قيمت همه كالا ها نسبت به 5 سال پيش، بين دو تا 10 برابر شده است. ساندويچي را كه 700 تومان مي خريدم شده 1900 تومان. اين ساندويچ فروشي تنوري، كه من مشتري ثابتش هستم، از سال 1370 تا 1382 قيمت ساندويچهايش از 300 تومان رسيده بود به 700 تومان. يعني طي 12 سال 133 درصد تورم داشته، در حاليكه در اين 5 ساله، با نرخ 172 درصدي مواجه شده است. قيمت زمين كه مثلن متري 400 هزار توان بود به بيش از يك ميليون و400 هزار تومان رسيده و تمام اينها يعني فاجعه اقتصادي. دست مزد كارمندان دولت هم البته از صدقه سر قيمتهاي نفت كه با خيز بي سابقه به بالاي بشكه اي صد دلار رسيد، رشد بسيار ناچيزي داشته است. مثلن پدر من حقوق بازنشستگي اش ساليانه 15 درصد به صورت ميانگين افزايش داشته است كه مي بينيم در طول اين 5 سال هنوز دو برابر نشده است! قيمت نان دو تا چهار برابر، قيمت گوشت دو تا سه برابر و قيمت برنج سه تا چهار برابر شده است! من نمي دانم اگر اين نفت اينقدر گران نمي شد باز زندگي در ايران امروز براي قشر متوسط ميسر بود يا خير. اميدوارم اين عامل بدبختي ما (نفت) هر چه سريعتر تمام شود كه يا از گرسنگي بميريم و يا بجنبيم بلكه خودمان را اصلاح كنيم. </strong></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong></strong></span></div><p dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"><strong>انرژي</strong></span></p><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong></strong></span></div><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong>"برق ديگر نمي رود!" چه جمله خوشايندي براي قرن بيستم و چه طنز گزنده اي براي قرن بيست و يكم يك كشور بزرگ. با شروع ماه رمضان، بي برقي هم از ايران رخت بسته است(البته تا به حال...چون آينده را هيچ كس نمي داند مگر احمدي نژاد<span style="color:#ff0000;">**</span>). نمي دانم روزه نيروگاهها سبب ساز اين خير و بركت بوده و يا چاه هاي زم زم نفتي فورانشان بيشتر شده است، به هر روي هر چه كه بوده، فعلن مشكل بي برقي نداريم. روسيه نزديك هزار سال است(حالا يك خورده كمتر!!) كه مي خواهد برايمان يك نيروگاه اتمي بسازد بلكه برق خود بوشهر را هم شده تامين كند! پول 50 تا نيروگاه را هم گرفته و هنوز انرژي ما را هسته اي نكرده است! من نمي دانم اين انرژي هسته اي ديگر چه معضلي بود كه گريبان ما را گرفت؟! اين همه باد و نور خورشيد در بيابانها و كويرهاي وسيع ايران را رها كرده اند و دامن هسته را چسبيده اند كه اون "بغل مغل" هايش يك بمبي، چيزي هم در بيايد تا لابد دنيا را آباد كند! اصلن تكنولوژي فيوژن هسته اي سالهاست كه از دايره مطالعات بشر براي تامين انرژي مفيد و مكفي خارج شده است؛ بابت ضايعات و مخاطرات فراوان زيست محيطي اش. آقايان تازه كشفش كرده اند و تازه رئيس جمهورمان سال پيش هم </strong><a href="http://www.youtube.com/watch?v=9cIrymEv8xI"><span style="color:#ff0000;"><strong>فرمودند</strong></span></a><strong> يك دختر 16 ساله هسته را شكافته است. از اين جوكهاي سياه كه بگذريم، واقعن اگر مديريتي در كشور بود كه مي توانست از نيروي لايزال خورشيدي ايران با تكنيك فتوسل بهره ببرد، فكر نمي كنم كه ديگر مشكلي از بابت انرژي مي داشتيم و صد البته انرژي مازاد را هم صادر مي كرديم. خط لوله نفت بين المللي هم كه از ايران نگذشت و</strong><a href="http://www.adb.org/projects/project.asp?id=39467"><strong><span style="color:#ff0000;"> پروژه كوريدور شمال - جنوب</span> </strong></a><strong>هم كه قصد دور زدن ايران را دارد از طريق افغانستان. خلاصه اينكه اوضاع بيش ازآنچه فكرش را بكنيد وخيم و بغرنج است. بيشتر راجع به اقتصاد صحبت نكنم بهتر است. مي ترسم از ناراحتي فضاي اين سفرنامه را هم سياه تر از اين كنم! نمي دانم در اين لحظه، چرا دوباره ياد مجلس شعر و شاعري رهبر افتادم...! (ادامه در <a href="http://neopolytheism.blogspot.com/2008/10/blog-post_15.html"><span style="color:#ff0000;">اينجا</span></a>)</strong></span><strong><br /></p></strong><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong>_________________________________________</strong></span></div><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong><span style="color:#ff0000;">*</span>- منطقن آدم به اين نتيجه ميرسد كه چون احتمالن شيوخ وقتي دختران كم حجاب را مي بينند، شروع به ور رفتن با خود مي كنند كه اين معضل خود سبب كم كاري و غيبت شيوخ بر سر كار ميشود و كارهاي مملكتي لنگ مي ماند و نفوذ دشمن هم بالنسبه افزايش مي يابد؛ لذا با اجراي اين طرح، دختران پوشيده تر شده؛ شيوخ پر كارتر وامنيت دوباره به كشور باز گردانده ميشود.</strong></span></p><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><strong><span style="color:#ff0000;">**</span>- ايشان اين قابليت خود را (پيش گوئي) در نامه هايي كه براي سران دنيا نوشته اند منعكس نموده اند. مثلن يكي از پيشگوئي هاي ايشان، مسلمان شدن همه دنياست كه پس از ظهور مولاي غايب ايشان محقق خواهد شد. </strong></span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-7881642121795169847?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com0tag:blogger.com,1999:blog-6929443188532792636.post-16710554505315326032008-10-11T15:06:00.018+08:002008-10-15T16:59:29.548+08:00نگرش روياسازان هاليوود به دنيا<div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">پر مخاطب ترين هنر دنيا سينماست. پرمخاطب ترين سينماي دنيا، سينماي آمريكاست و با ذكرجزئي تر محل توليد، سينماي هاليوود است. مي خواهم به كليشه هايي رايج در اين سينما بپردازم كه با توجه به فراواني استفاده در فيلمها، به نظر ميرسد كه بينندگان بابت اين مسائل بيشتر دست به جيب ميشوند و بالطبع فيلمسازان نيز جهانبيني خود را بسته به همين سليقه مخاطبين تنظيم مي كنند. قصد ارزش گزاري روي اين كليشه ها را ندارم؛ فقط صرفن با توضيحي اندك مي خواهم، در اين زمينه، بي نظر از دنيا نرفته باشم!</span><br /><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:#3333ff;">1- تبليغ "اراده" انسان به عنوان نيروي سرنوشت ساز بشر.</span> در اين زمينه فيلمسازان با تاثير پذيري <a href="http://3.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHFV828J5I/AAAAAAAAAMQ/wXJJdMAX-10/s1600-h/victory+of+faith.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256199221022566290" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 106px; CURSOR: hand; HEIGHT: 151px" height="174" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHFV828J5I/AAAAAAAAAMQ/wXJJdMAX-10/s200/victory+of+faith.jpg" width="106" border="0" /></a>از كتب مقدس مسيحيان، زندگي انسان را كاملن در اختيار خود انسان به تصوير مي كشند و "جبر" را به كل خارج از حيطه تصميم گيري انسان دانسته و دائم بر طبل اراده انسان مي كوبند. در حاليكه به واقع بايد از ايشان پرسيد، انساني كه به خود نامده است و به خود باز نمي رود و محيط رشد و نمو ش كاملن به جبر بر او تحميل شده؛ با چه منطقي مي توان اعمال او را "ارادي" تصور كرد از"منظر عام". يعني واقعن بر چه اساسي "فعل وقوع شده" انساني را مي توان در امتداد يك روند طبيعي بر آورد نكرد و آينده اش را بر اساس افعال اختياري اش سنجيد؟! صحبت من بر سر اين نيست كه مثلن شما امروز تصميم مي گيريد دروغ نگوئيد و دروغ هم نمي گوئيد. البته كه اين قضيه ظاهرن اراديست ولي آيا شرايطي كه شما به اين تصميم رسيده ايد هم ارادي بوده است؟! يعني مثلن اگر آنچه شما را به راست گوئي كشانده، واقع نميشد، شما باز هم اين تصميم ارادي را مي گرفتيد؟ يا مثلن اگر هنگاميكه تصميم به راستگويي مي گرفتيد، با تصادفي از دنيا مي رفتيد، كسي مي دانست شما "دروغگوي متوفي" نيستيد و قرار بوده كه زين پس راست گو مي زيستيد؟! (به اين قضيه در آينده بيشتر خواهم پرداخت...)</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><span style="color:#3333ff;">2- رقص و بوسه فرانسوي به عنوان دو عامل مهم عاشقي.</span> واقعن اين قضيه هم خسته كننده شده است. آيا نمي توا<a href="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHFQP4xlfI/AAAAAAAAAMI/YuGGkV3ripQ/s1600-h/french+kiss.gif"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256199123051320818" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="73" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHFQP4xlfI/AAAAAAAAAMI/YuGGkV3ripQ/s200/french+kiss.gif" width="139" border="0" /></a>ن نشانه هاي بيشتري يافت براي رساندن مفهوم عشق؟ ميدانيم كه "تفاهم در طول زمان" و"عادت به هم" در مدت زمان زياد از عوامل مهم و اوليه رسيدن به عشق است. باقي تعاريف، در حد هوس و Passion هست تا love ! به طور كلي مفهوم عشق در هاليوود خيلي دم دستي تر است از آنچه در جهان خارج جريان دارد. اصولن مثل اينكه ملت زياد به تفاوتهاي love وpassion علاقه اي ندارند و دوست دارند هر دو اين واژه ها را عشق بدانند!</span></div><div dir="rtl" align="justify"></div><a href="http://2.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHHd4OHwyI/AAAAAAAAAMg/dOXfSteEmyo/s1600-h/ratatouillespoon.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256201556239827746" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 103px; CURSOR: hand; HEIGHT: 154px" height="167" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHHd4OHwyI/AAAAAAAAAMg/dOXfSteEmyo/s200/ratatouillespoon.jpg" width="87" border="0" /></a><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><span style="color:#3333ff;">3- تبليغ غير خلاقانه و مكرر خودباوري، مخصوصن براي كودكان و نوجوانها.</span> خيلي ايده خوبيست ولي از بس تكراري و با مدلهاي دم دستي و يكسان اين "خودباوري" تشويق ميشود كه به نظر مي رسد ايشان، مغز مخاطبين خود را از دهه هاي اول قرن 20 تا دهه اول قرن 21 همچنان فريز شده انگاشته و پيشرفت هاي مغزي يك قرن مدرنيسم را ناديده گرفته اند. يك كودك امروزي را به گمان من نمي توان با توصيه هاي يك سده پيش، مجاب كرد. طرحهايي نو بايد. تا كي بايد به كودك دروغ بگوييم كه اگر خودت را باور كني، دنيا را متحول مي كني؟! درست است كه اتكاي به خود بسيار امري مهم است، اما واقعن اين همه تبعات نشاط آور براي بچه ها به دنبال خواهد داشت؟</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><span style="color:#3333ff;">4- عدم ترس از انواع و اقسام عمليات ناشدني و غير ممكن قهرمانها.</span> اين را هم كه ديگر نيازي به توضيح زياد نمي<a href="http://3.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHFgHrP5XI/AAAAAAAAAMY/30ASb8_yOHY/s1600-h/spiderman.bmp"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256199395725010290" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="98" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHFgHrP5XI/AAAAAAAAAMY/30ASb8_yOHY/s200/spiderman.bmp" width="145" border="0" /></a> بينم. واقعن چرا رويا سازان، روياهايي مي سازند كه فيزيك را كاملن نقض مي كند و ترسي هم از اين موضوع ندارند؟! كجا ميشود انساني از شن ديد؟ انسان سنگي و آتشي و عنكبوتي و غيره از كجا مي آيند؟ درست است كه آدم را بايد با روياهايش در قالب تصوير سرگرم كرد ولي لااقل همين كاراكترهاي خيالي را مي توان با فيزيك يا همان قوانين طبيعت آشنا كرد، بلكه همزمان بيننده، "بع بعي" فرض نشود! حالا گيريم يك انسان به قابليت عنكبوت هم رسيد! اصلن كدام عنكبوتيست (حتي با توجه به قياس حجمي و وزني) كه اينطور بجهد و از اين ساختمان به ان ساختمان بپرد و اينهمه زور داشته باشد؟!</span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><a href="http://4.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHFF1Hpq6I/AAAAAAAAAL4/piLd4KTRxIE/s1600-h/Pretty_woman_movie.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256198944067267490" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 105px; CURSOR: hand; HEIGHT: 141px" height="156" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHFF1Hpq6I/AAAAAAAAAL4/piLd4KTRxIE/s200/Pretty_woman_movie.jpg" width="110" border="0" /></a></span></div><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><span style="color:#3333ff;">5- ترويج بيش از حد دلربائي بيولوژيك خانمها.</span> بيچاره دختران زشت كه شمارشان چندين ده برابر زيبارويان است! چرا نمي توان يك شخصيت خوب داشت درون يك قالب زشت؟ چرا بايد كاراكترهاي مونث، همه شان خوش اندام يا زيبا رو باشند؟ مگر يك دختر چاق و مريض و بي قواره، نمي تواند خوش قلب و قدرتمند و قهرمان باشد؟ غير از قالب طنز، كدام فيلمي را مي شناسيد كه به شخصيت دختر زشت رويش، قابليتهاي عملگري واقعي و سرنوشت ساز داده باشند؟ من متاسفانه نمي شناسم و به نظرم اگر هم يافت شود مطمئنن در مقابل فيلمهايي با قهرمان زيباروي اصلن به حساب نميايد.</span></div><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><span style="color:#3333ff;">6- تلاشي سخت براي نشان دادن هدفمندي زندگي بدون دادن هيچ ادله منطقي.</span> فيلمسازان هميشه سعي مي كنند زندگي<a href="http://4.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHFBaKDDXI/AAAAAAAAALw/t1UqHIuk1Vg/s1600-h/life%20is%20beautiful.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256198868110085490" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 97px; CURSOR: hand; HEIGHT: 134px" height="169" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHFBaKDDXI/AAAAAAAAALw/t1UqHIuk1Vg/s200/life%2520is%2520beautiful.jpg" width="82" border="0" /></a> را به اين نحو تعبير كنند كه قرار است به هدفي مشخص برسد. ولي هيچ گاه از اين هدفهاي مقطعي نمي گذرند تا به سمت وجود يا فقدان اهداف غائي ميل كنند، چرا كه احتمالن يا بيننده ساده را از دست ميدهند و يا با نشان دادن بي هدفي زندگي، خود را درگيربا مذهبيون مي كنند. ولي من پيشنهاد مي كنم كه اينكار را بكنند! كم كم زمانه دارد با <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Germanic_neopaganism"><span style="color:#ff0000;">فلسفه هيتن ها</span></a> همسازتر ميشود (اين قسمت ششم يك خورده زيادي فلسفي است ولي به گمانم ميشود با تمهيداتي ساده آنرا به خورد تماشاچي ساده انگار هم داد و او را كمي وادار به فكر هم كرد).</span></div><div dir="rtl" align="justify"><br /><span style="font-size:130%;"><span style="color:#3333ff;">7- ريش و لباس عربي به عنوان مظهر شر يا حماقت يا ثروت بادآورده يا هر سه.</span> اين كليشه هم تو <a href="http://2.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHE8kjEBzI/AAAAAAAAALo/dlzfQ9AK3To/s1600-h/where_in_the_world_is_osama_bin_laden_movie_poster.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256198785000015666" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 100px; CURSOR: hand; HEIGHT: 153px" height="162" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHE8kjEBzI/AAAAAAAAALo/dlzfQ9AK3To/s200/where_in_the_world_is_osama_bin_laden_movie_poster.jpg" width="105" border="0" /></a>گويي زيادي، كم خردانه است!! اين مدل نگاه كردن هاليوود به فرهنگهاي نا آشنا كمي دردآور است. هميشه برايم جاي سوال بوده كه چرا ريش بلند را ملت مظهر ماركسيسم نمي دانند! ريش ماركس كه در تصاوير از هر واعظ ديني پر پشت تر مي نمايد! اصولن چرا بايد يك فرد شرور، چهره اش هم شرور باشد؟! چرا بايد به فرهنگهاي دوست مثل چين و ژاپن احترام گذاشت و به فرهنگهاي به ظاهر بدوي تر با ديد حقارت نگريست؟ آيا اگر آقاي كارگردان تر و تميز و اصلاح كرده غربي ما در يك قبيله عربي به دنيا ميامد، باز هم دلش مي خواست كه كسي فيلمي بسازد و اينچنين با قبيله اش برخورد كند؟ </span></div><p dir="rtl" align="justify"><br /></p><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><span style="color:#3333ff;">8- ازدواج به عنوان راه حل نهايي عاشقي.</span> در هاليوود وقتي دو نفر با هم ازدواج مي كنند كه عشقشان به نقطه عطف<a href="http://2.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHEdiD4VUI/AAAAAAAAALY/PcdUcr757PA/s1600-h/license-to-wed-300-300.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256198251756410178" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 131px; CURSOR: hand; HEIGHT: 136px" height="165" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHEdiD4VUI/AAAAAAAAALY/PcdUcr757PA/s200/license-to-wed-300-300.jpg" width="116" border="0" /></a> رسيده است! در حاليكه به گمانم ازدواج در غرب امروز بيشتر به اين سببهاست: ا- برخورداري از نعمات قانوني (دولتي) براي خود و فرزندان آتي 2- سفارشات مذهبي براي دين باوران 3- در صورت جدائي (طلاق)، داشتن حق بهره برداري رسمي و ثبتي نصف مال و ثروت بدست آمده در حين زندگي مشترك 4- تقسيم قانوني ارث و ميراث در هنگام مرگ بين بازمانده گان نسبي و سببي. مورد ديگري يادم نمي آيد. در شرق البته مي توان يكي از مهمترين دلايل را رابطه جنسي شمرد ولي مطمئنن در غرب امروز، اين موارد چهارگانه بالا بيشتر مطرح است تا هم آغوشي. چرا كه در آمريكا و اروپا سكس بالاي سن قانوني بدون ثبت رسمي، جرم نيست. ولي ما بيشتر مدل شرقي ازدواج را در هاليوود مي بينيم و اين به نظرم يك بام و دو هواست! از يك طرف فرهنگ شرقي، سنتي، قديمي و به تعبيري عوامانه "اخ" است و از طرف ديگر شعارگونه هم كه شده، مي توان آنرا به فرهنگ غربي عصر جديد چسباند!</span></div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHEyBJdL-I/AAAAAAAAALg/5VsT1hNfSEw/s1600-h/silence+of+the+lambs.bmp"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256198603698679778" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="108" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHEyBJdL-I/AAAAAAAAALg/5VsT1hNfSEw/s200/silence+of+the+lambs.bmp" width="79" border="0" /></a><br /><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><span style="color:#3333ff;">9- دادن برخي گره هاي بي دليل به داستان براي هيجان بيشتر.</span> نمي دانم ديگر چقدر بايد خنثي سازي بمب در ثانيه هاي آخر يا جلوگيري از فاجعه هاي انساني در دقايق آخر يا باهوش بودن بيش از حد و "ماورائي" قاتلهاي زنجيره اي در ترتيب دادن صحنه هاي جرم بي سرنخ يا قدرت كاراگاهان و پليسهاي فوق هوشمند در شناسائي مجرمين مرموز را ديد و دم نزد؟!</span></div><p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;"><span style="color:#3333ff;">10- نشان دادن بيش از حد "مزيت محبت" و پيروزي محبان انسان.</span> اين مورد آخر شايد با توجه به عملكرد واقعي<a href="http://3.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHEUochP8I/AAAAAAAAALQ/4sIaQm5vfSQ/s1600-h/et.gif"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256198098851545026" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="129" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_KFLc2yffjKk/SPHEUochP8I/AAAAAAAAALQ/4sIaQm5vfSQ/s200/et.gif" width="141" border="0" /></a> انسانها كه به واقع جواب محبت را تا حد زيادي با عدم محبت مي دهد بيان شده است. يعني فكر مي كنم چون اينهمه محبت توصيه ميشود و انسان در دنياي واقعي جواب محبت و دوستي و خوبي را غالبن بدي ميبيند چندان با هم نميسازد! بهتر است به جاي تشويق بيش از حد دوستي، نتايج دشمني را نشان داد. به نظرم اين پيام غير مستقيم، كاربردش بيشتر است از توصيه مستقيم! يعني فيلمهايي كه پايان جنگ را با شكست دو طرف نشان مي دهند، خود تشويق به دوستي و محبت است از راه نتايج واقعي دنياي انسانها. دنياي جنگ و خلافكاري را مي گويم!</span></p><div dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:130%;">باري...همه اين كليشه ها به علاوه موارد ديگر، كمي بيننده علاقمند و پيگير را از سينما دور مي كنند. البته چندان هم خطر مهمي نيست! دست اندر كاران صنعت سينماي هاليوود، اگر فكر نواوري و نبوغ و منطق هم نباشند، فكر جيب خودشان كه هستند. پس به مرور به اين نتيجه مي رسند كه سليقه تماشاگر را كمي به روز تر در نظر آورند. و در آخر هم بگويم قبل از تمامي اشكالات برشمرده بالا ، شايد اين ايراد بر خود من وارد باشد كه به نظر "زيادي" عاشق سينما هستم و سينما را "فقط تفريح" نمي دانم. </span></div><div dir="rtl" align="justify">______________________________________</div><div dir="rtl" align="justify">توضيح ضروري: پوسترهايي كه مشاهده مي كنيد، غالبن به عنوان فيلمهاي مثال زده شده نيستند و برخي شان حتي هاليوودي هم نيستند مثل "پيروزي اراده" يا "زندگي زيباست" كه از شاهكارهاي سينماي جهان هستند. صرفن قصدم كمي بازي با نام يا تصاوير تبليغاتي فيلمهاست كه چون متن راجع به سينماست، تصاوير سينمايي هم به حال و هواي متن كمك كنند. </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6929443188532792636-1671055450531532603?l=neopolytheism.blogspot.com'/></div>mehrdadMehrdaad74@yahoo.com0