tag:blogger.com,1999:blog-67553142008-10-09T18:40:18.289+03:30غروب خاکستریگاهی در مسیرتقدیر به کسانی بر می خوری که هرگز از وجودشان آگاه نبوده ای! بعضی از همین آدمها چطور تمام زندگی ات را زیر و رو می کنند و تو خیلی چیزها را از درون آنها بیرون می کشی و خودت را کشف می کنی ساده است اما فکرش را که می کنی می بینی چطور همه چیزتوی این دنیای غیر حقیقی بهم پبوند خورده استmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comBlogger87125tag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-34356239026465213082008-10-06T18:56:00.001+03:302008-10-06T19:09:29.036+03:30پانزده روز از پائیز می گذرد و هنوز نه آسمان سر باریدن دارد نه از بوی خاک و صدای جدائی برگ از درختان خبری هست.<br />و من هنوز به این پائیز دیوانه که ناز می کند و دیوانه تر از این که هستم نمی کندم، حتا نازک تر از گل نگفته ام.<br /><br />از بوییدن موهای مرطوب ات -که تابستانی ترین رایحه ها را از یاد هفت سالگی می برند - ، از تماشای عمق چشمانت -که تیرگی وهم انگیز تاریکی را کم رنگ می کند- ، از شنیدن ترانه ی آرام نفس های بلندت به وقت خواب ، از لمس پوست تن ات که کوره است...از بیخودی در حصار بازوهات که بهشت است...از قفل شدن انگشتهامان بهم که کلیدی نداشت و به سختی باز می شد، -حالا- یکصد و پنجاه و یک روز گذشته است .<br />می دانم یاد هست فقط می خواستم یادت بیارم که یعنی اشارت چشمهامان را فاصله ای هست پر شده با سه نقطه ها و علامت های تعجب و گاهی با نشانه ها...<br />می دانم یادت هست و کنار عدد 28 یک ضربدر گذاشته ای یا یک ستاره کشیده ای شاید.<br />فقط خواستم یادت بیارم که تن ام سرد شده چون پائیز است. خواستم یادت بیارم که قرار مان یادت نرود!<br />تو می خندی! و توی دل ات می گوئی: کدام قرار؟؟<br />من می خندم بلند بهت می گویم : به شرط با هم بودن...! تا هر کجا که باشد<br />و تو می خندی.... مات می شوی<br />من با دوری ات مکافات می شوم<br /><br />تو نیستی و بوی تن ات جا مانده توی تخت... توی اتاق... توی خانه... توی راهروی تاریک...<br />تو نیستی و کوچه ها بوی تو را می دهند.... بام تهران – وقتی که نسیم موافق وزیدن می گیرد- بوی تو را می دهد....<br /><br />تو نیستی و سایه ها محو می شوند. آفتاب با تو مرا ترک کرده است. چرا بر نمی گردی؟ من از شب بی تو بودن خوش ام نمی آید..<br /><br />روزها ی پائیز که می رسند، کمر خورشید می شکند .نور ،کج تر از کج خلقی های دخترکان شهریور، تن دیوارهای بی غش اتاق را نمی تواند داغ کند.<br />خانه وقتی که نیستی به رنگ بنفش سیر می شود... و زیبائی نه که پنهان شود ..که گم می شود...دور می شود...<br /><br />با خیال تو دست از جنگ با زندگی می شود کشید...<br />با خیال تو می شود تا نزدیکای ظهر در بستر جا خوش کرد و با چشمهایی که از زور بی خوابی باز نمیشوند به عکسهای روی دیوار خیره ماند<br />میشود هر صبح بهت سلام کرد چنان که هیچکسی اینگونه سلام ات نکرده است<br />میشود هفت ساله شد و لوس<br />یا سی ساله و ...زن<br /><br /><br />حالا تو نیستی و من هستم و کتاب ها و نامه ها و سررسید هائی که سیاه می شوند از هجوم روان نویس های نرم و مدادها ی زبر و خودنویس های تیز ...<br />تو نیستی و من هستم و صدایی که روی پیغامگیر هست و همیشه هم خواهد ماند...<br /><br />تا دوباره آمدن ات تنها هجده غروب دیگر مانده ..شاید کمی کمتر... تا دوباره رفتن ات را نمی خواهم بدانم.<br /><br />گاهی کلمات بال در می آورند و از رویای تو صدام می کنند:<br />- های! مبادا دیر کنی ...<br /><br />نمی فهم ام این صدای کدام پرنده است یا شبیه آوای کدام ساز...<br />تنها همین ها را می گویم که باور کن! هرگز از یاد آوردِ آنهمه دست و آغوش و موسیقی و رقص و طغیان نه شرمسار آینه خواهم شد و نه دلواپس روزها و سالها ی بعد...<br /><br />چه فرق می کند که صدای ام وقتی که برایت لالائی می خوانم شبیه گوگوش است یا به وقت شعر شبیه فروغ؟<br />چه فرق می کند که پرت شده باشم اینجا؟<br />میان آدمها و دل ام از میان این همه دست ومرد و نامرد و آدم و کوتوله و رشید و رستم و هرکول و اسفندیار و تنهام...<br />و تنها هم دل ام گالیور را می خواهد...<br />حالا پس از آمدن ات ، به هر چه که نگاه می کنم یا تبسم آینه را می بینم یا تکلم اشیا را...<br /><br />حالا پس از آمدن ات من به هیبت ماه در آمده ام ... در پس زمینه ای گاه آبی و گاه سیاه<br />از دوری ات هلال می شوم و از گرمی مهرت حلال!<br /><br />همیشه بیدار می مانم که گاهی پشت کوه ها فرو بروی و کمی آرام بگیری... می دانم برای دل من پشت کوهها پنهان می شوی .... می دانم جای دیگری ، بر گوشه ی دیگری از زمین می تابی....<br />حالا پس از آمدن ات همیشه بیدارم...<br /><br /><br />دل ام تنگ تر از همیشه است .نگفته بودم که قرار با نبودن ات گریخته است ...<br />خواب می رمد...<br />دوری ات می تاراندم.... و چشمه ها بجای خشکیدن بیشتر می جوشند و باران بیشتر می بارد و آسمانبیشتر سربی و گرفته می شود.<br /><br />می ترسم از بادهای سرد ..از پا درم می آرند اگر نیائی...<br /><br /><br />پانزدهم/پائیز/87<br />تهران بی تابmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-65591863328022103992008-08-25T18:02:00.000+04:302008-08-25T18:09:50.061+04:30همیشه ادامه دشوار تر از شروع است...<br />این را تو هم می دانی...<br /><br />*********<br />از آن روز بهاری که سرور با تو از در چوبی آپارتمان شماره ی 7 آمد و قرار از لای پرده های یاسی رنگ ، دو گوشه ی دامن اش را بالا گرفت و از پنجره به بیرون پرید یکصد و ده روز می گذرد.<br />تابستان گرم من!<br />وقتی که غربت عزیزترین ها را در بر می گیرد اولین باران پائیزی سر از باریدن بر نمی دارد. کولی باد که هوا را به سم دوری می آلاید بر گونه هایم می نشیند<br />پائیز در راه است... پیش من باش....<br /><br />*********<br />بی نهایت تنهائی در برم گرفته است.. از این بابت رنجی نصیب ام می شود که حسی جدید را هدیه ام کرده. آنچه تحت تاثیر قرار ام می دهد تجربیات درونی عجیبیست که دست کم 30 سال است لمس شان نکرده ام<br />گاه میل به این که با کسی حسی را شریک شوم چنان در من می جوشد که تصمیم به آزمودن اش می گیرم ... بلافاصله حس بیهوده گی بسراغ ام می آید....<br />آنچه تو را در این گیر و دار در بر می گیرد نیروئیست از جانب زنی سی ساله که چنان وزنی بر واژه ها فرو می آورد که گمان می کنی از این راه دور و از ورای دو دریائی که میان تان هست و بی که ببینی اش چقدر دلتنگ اش می شوی... چقدر هوای شنیدن صدای اش را کرده ای...<br />زنی سی ساله که درست در اوج لبریزی از دوست داشتن حس می کند قلبی دارد تهی تر از همه ی حبابهای دنیا و عاجز می شود از دوست داشتن...<br /><br />********<br />منتظر نشانه ها می مانم چرا که امروز در عین نادانی از دنیائی که تو در آن زندگی می کنی ، پیچش احساسات بر سطرهای دفتر کاهی ام چنان مصورت ات می کنند که گوئی همین جائی... همین جا کنار هم....<br />همین جا هم هستی.... بُعد مسافت جز سرریز کردن اشکهای دلتنگی چیز دیگری ندارد... دلتنگ می شویم... نشانه ها را می بینیم. گاهی مثل شهابی در آسمان... و صدای هم را می شنویم .. نه از پشت گوشی تلفن... از توی قلب هامان صدای همدیگر را می شنویم.... به صدای باران گوش کن!<br /><br />********<br /><br />راست اش را بخواهی من آنچه را که باور نکردنیست باور دارم... پاکی باورنکردنی غم را... شادی خارج از وصف دل را وقتی که با چشمهامان با هم حرف می زنیم و هیچ کسی نمی داند که تا کجا پیش رفته ایم.... تمام اینها آنقدر نادرند و چنان ساده که آدم را به گریه وا می دارند.. شاید وا می دارند کلمه ی قشنگی نباشد اما واقعیت است!<br />آری! ما با چشمهامان با هم حرف می زنیم.... ما با زبان مان سکوت می کنیم... دیگر چه اهمیت دارد که من بخواهم زبانی جدید اختراع کنم که با واژه های بکر آن زبان به تو بگویم که چه حسی دارم ، وقتی می توان با چشم حرف زد و با گوش سکوت کرد و با دل شنید....<br /><br />********<br /><br />گفته بودم بدن ات را برای کسی همیشه عریان کن که روح اش را برای تو عریان کرده باشد....<br />دیدن چهره ی راستین، دیدن کسی است که چیزی عظیم تر از خویش را دیده است...<br />ترانه ی آن زن باریک را برایت زمزمه می کردم همیشه که : پیش تو قد یه برگم اما ... با عریانی ام تو چیزی عظیم تر از خویشتن مرا دیده ای....<br />چیزی حوالی همان هفت سالگی که می گفتی که من هفت سال دیگر هم همین هفت ساله ام.... حالا تو بگو من قد یک برگ ام ؟<br /><br />*********<br />بعد از این به جای سه نقطه همان را بخوان که خودت می دانی.. نمی خواهم بیش از این برای تو از کلمات هزار باری و دست مالی شده ای که ازپیش از قرون وسطا هم رد و بدل می شده برای تو چیزی بازگو کنم یا احساسات ام را با همان کلمات بگویم....<br />«...» درست وقتی فرا رسید که دل تو عین یک آهن ربا تمام اندیشه ام را مثل براده های رقصان بسوی خود کشید.. حالا من درست درون زندگی قرار گرفته ام ... از زنده مانی بیرون آمده ام.... با این که «...» تو درست پرتاب ام کرده وسط یک کره ی دیگر که انقدر داغ است که پوست ام می سوزد... چشمهام می سوزد... نفسهایم می سوزد... کف دستهام می سوزد.....<br />انگار درون داستانی هستم که در آن هر لحظه ناپدید می شوم... و باز با صدای گل ام گفتن تو به چشم ات می آیم تا ببینی ام که چقدر زلال ام از اینهمه «... ِ» تو<br /><br />*********<br /><br />زمزمه ات می کنم...<br />زمزمه ات می کنم و انگار دارم می خوانم ات...انگار تمامی جمله هایی که در دل ات هست را می خوانم....و در حال خواندن ،دل ات را از بند می رهانم....<br />نترس عزیزم!<br />هرگز دل ات را مثل طوماری باز نمی کنم که بشود با صدای بلند آن را خواند.می دانم دل ات بیشتر از اینها دهلیز در دهلیز و تو در توست... اما توان مرا دست کم نگیر...<br />منتهائی که به روی صورت ام نوشته شده را ندیده ای مگر؟<br />من تمام اسمهای تو را صدا می زنم که باشی... که بمانی... تمام اسمهائی را که به تو داده ام و پیش از من کسی اینگونه خطاب ات نکرده بود... تمام اسمهائی که برازنده ی توست اما کسی کشف نکرده بود که می توان تو را به این اسامی صدا کرد....<br />باور کن که دادن اسم تازه به یک «...» مثل تزریق کردن خون تازه در رگهای اوست... خونی که می چرخد و می چرخد و می چرخد و آنقدر سرخ است که دیوانگی را به خاطر آدم می آورد... دیوانگی ای جاودان که مرگ نمی شناسد...<br /><br />********<br /><br />«....» راه دور من ! آن سنگ زیبا که بس که گردن ات مانده لبه های تیزش لطیف شده اسم اش چی بود؟؟؟ همان که باهاش می شود قطب نما ساخت و مسیر «...» را پیدا کرد....<br />عزیزم.... نقشه اینجاست کجا دنبال اش می گردی؟سنگ بنفشی که به سیاه می زند میان لبهای من جا نمانده ...کافیست سینه ام را بشکافی...<br />تو را می خوانم ... تو را زمزمه می کنم.. در دستهای من جائی برای پنهان کردن تو نیست که نگذارم موج های بلند آوار موهای انبوه ات نشوند اما با خواندن ات نفس بیشتری برای زیر آب ماندن خواهی داشت..<br />بعد موج ها آرام می گیرند... طوفان تمام می شود... صورت خیس ات با نسیم آرام بعد از طوفان خنک می شود... آن وقت چشم هات را که باز کنی می بینی هنوز زمزمه ات می کنم و تو نفس می کشی...<br /><br /><br />مرد بادهای گرم تابستان !بمان همیشه تا مانیدن. بی مانا یا با مانا. این دیگر خودخواهی نیست... چیزی از من کنده ای ...چیزی را از من بریده ای.... یا دونیم کرده ای... نمی دانم... نمی دانم... نه مثل تو که میدانی و می گوئی نمی دانم...!!<br />من واقعاً نمی دانم....<br /><br />بمان .این کوچکترین چیز بزرگیست که از تو می خواهم....<br /><br />شصت وششم/تابستان/87<br />تهران ابریmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-65924139556051826622008-07-27T15:02:00.000+04:302008-07-27T15:07:23.562+04:30تمام آرزو ها به باد می روند...<br />وقتی که ارباب آروزها در یک قدمی آدمی ایستاده باشد<br />آدمی دشواری وظیفه را زندگی می کند بی که متوجه باشد<br />تابستان های طاقت فرسا با تن های عرق کرده مثل سنگهای سنباده اند که همه چیز را تیز می کنند...<br />مثل دل...<br />مثل چشم های من... که می بینند ات<br />دیشب که نگذاشتی اعتراف کنم قلب ام کمی ترک برداشت!<br />راست اش را بخواهی من به تو دستبرد زده ام... بی که به حریم ات تجاوز کنم...<br />سهمی از تو ندارم اما به آسمانی دستبرد زده ام که ستاره هاش هنوز زنده اند... هنوز بارقه هائی از حیات در آنها به من چشمک می زند...<br />امروز نیازمند نشانه ای هستم چرا که با بودن ارباب تابستانی آرزوها که مثل گالیور بزرگ و پر زور است همه چیز برایم امکان پذیر گشته <br />آنچه که بسیاری از آدمیان عاجز از انجام آنند ... غلبه بر ساده ترین امیال خویشتن !<br />ما به هم تکیه نمی کنیم<br />ما به هم عادت نمی کنیم<br />ما به هم وابسته نیستیم<br />و من<br />مسرورم... این سرور گرچه از غایت خودخواهی ام است اما چنان لذتی بر لذت های من افزوده که تمامی آرزوها را فراموش کرده ام<br />خسرو آباد که بودیم از استخر که بیرون آمده بودی و موهای پریشان ات نمی گذاشت چشم بردارم ازت بهت گفتم : یکی از مژه هات افتاده گالیور ! یک آرزو کن... تو ماهرانه بحث را عوض کردی و من عاقلانه سکوت کردم ...<br />نفهمیدم توی چله ی تابستان با وجود بودن خودت که یک تنه همه ی تابستان منی و همه ی تابستان ها را که نه... همه ی فصل ها را حریفی چرا آن شب ابر شد... چرا باران بارید... چرا نتوانستم ستاره ها را با تو بشمارم...<br />چرا سگها زیر دیوار باغ پارس می کردند ... اخر توی خسرو آباد شبها فقط صدای آب می آید و بلبل هائی که از فرط بی خوابی و شعف آواز می خوانند...<br />تو هیچ آرزوئی نداری نه؟! دروغ می گوئی! اگر نداشته باشی از جنس انسان نیستی...<br />و من باور کن که هنوز مطمئن نیستم که گالیور انسان بود یا نه<br /><br />وقتی می خواهم چیزی ازت بنویسم انگار همه چیز را باخته ام... انگشتهایم را... صدای زنانه ام را... حرفهای نگفته ام را...واژه ها دست مالی شده اند.. گفته بودم که دل ام می خواهد زبانی بنویسم که هیچ کس تا به حال نشنیده باشد و تمام کلمات اش... تمام حروف اش بکر باشند و آن وقت با همان زبان همه چیز را برایت نو و تازه و دست نخورده بازگو کنم...<br />با تک تک سلولهائی که مشتاق تو اند....<br />خسته شدم بس که مثل یک تکلیف بهت گفتم : آخه عزیز قشنگ ام ! من خیلی دوست می دارم!<br />خسته شدی بس که نگاهم روی ات سنگینی کرد و فکر کردی که از سر نمی دانم چه چیز کذائی هی می بوسم ات و می چسبم به سینه ات و قدم تا روی سینه ات هم نیست.....<br />اما چاره ای ندارم جز اینکه بگویم افتاب چشمهایت مرهمی بر زخمهای نهان ام است<br />جز اینکه بگویم : عزیزم! من به رستاخیز چیزی فکر نمی کنم<br />این را از تو آموخته ام...<br />سخن گفتن از رستاخیز هر چیز پا گذاشتن به قلمرویست که در آن جز هراس و امید که در نقطه ای دور از انتظار بهم تنیده اند چیزی وجود ندارد<br />من نه هراس را می خواهم... نه امید را<br />چه اهمیت دارد که ما تازه بهم برخورد کرده ایم<br />چه اهمیت دارد که برخورد از چه نوعیست؟<br />چه اهمیت دارد که شاید فردا نباشیم...<br />تو برگردی به سرزمین ات گالیور من!<br /> و من توی دنیای آدم کوچولوها بمانم ...<br />چه اهمیتی دارد که که طبق تعریف کلی ، چیزی از فردا به شکل واقعی در ذهن نداریم<br />نه من... نه تو...<br />حال که هستی... حال که هستیم به دو قلب من فکر کن...<br />گفته بودم که من برای زیستن دو قلب می خواهم ...<br />هیچ کدام را از من نگیر...این بار باور کن که خودخواهانه نیست<br />دو قلب ام را برای تو می خواهم....<br />برای تو یکی اش هم البته کافیست ... آنکه برای زنده ماندن است... نه برای زیستن...<br />گفتی بمان با من تا من هستم...<br />نه!<br />می خواهم بمانیم با هم تا مانیدن...<br />اگر می خواهی.... تابستان من... نشانه ای بفرست....<br /> <br /> سی و هفتم/تابستان/87<br />تهران گرمmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-16822747737301984292008-06-23T21:08:00.000+04:302008-06-23T21:10:12.092+04:30Crash<br /><br />شب اول تابستان با تصادف مهيبي در اتوبان حكيم سر شد.<br />هنوز زنده ام!<br />شايد سبب زنده ماندنم دلبستگي عميقيست كه به تنهائي داشته ام . چون اگر قرار بود بميرم... تابستان شروع نمي شد.<br />صداي ترانه ي "صداي قلبم را بشنو"هنوز از پخش ماشين خرد و خمير شيوا – كنار گارد ريل – شنيده مي شود...<br />كشف اينكه چي شد كه هنوز زنده ايم كار سختي نيست!<br />تو بودي كه من زنده ام. گفته بودي كه دست ات به هيچ كجا بند نيست و سپرده بودي ام به خدا.<br />نترس! از آفلاين هائي كه خبر بد بودن حال ام را به تو داده اند... نترس عزيزم! من پيش از آمدن تو نمي ميرم...<br />حتماٌ بايد زير آسمان خسروآباد با تو ستاره بشمارم ... بايد برويم با هم تجريش... بازار روزش را بار كنيم و برگرديم و تو آشپزي كني و من ازت ايراد بگيرم. بايد يك عالمه برويم مسافرت. توي تن هم .... كه كشف كنيم و آنوقت تازه بفهمي كه مكاشفه يعني همين!<br />يكروز كتابي مي نويسم كه در آن خواهم گفت تابستان كي آمد... چقدر ماند و كي رفت .... همه مي دانند كه تابستان قبل از آمدن پائيز مي رود... اما تابستان من! من با اين پائيز كه همراه رفتن تو مي ايد - درست نود روز ديگر- از هميشه ديوانه تر خواهم شد...<br />خب! قبول! به آخرش فكر نمي كنيم. بيا به همين ترانه كه دوستش داري و دوستش دارم گوش كنيم....<br />حال و احوال يك زن بعد از يك واقعه -كه نادر ابراهيمي اسم اش را يك عاشقانه ي آرام گذاشت و رفت- حال و هواي بعد از مرگيست كه بعضي ها از آن جان سالم به در مي برند.<br />تو را زماني چنين كوتاه دوست داشته ام و مي دارم همچنان. ممكن است روزي دوست داشتن ام تمام شود... اما حتا همان وقت مي فهمي كه تمام اين بي تابي ها و بهانه گيري ها و نامه هاي وقت و بي وقت من . همه ي نامه هائي كه پيش از آمدن ات حتا با مضمون يادداشتهائي براي هيچكس مي نوشتم چنان زلال است كه انگار هر دو در آن غوطه وريم. باور كن كه سايه ات را توي نقاشي هاي مركبي به سبك شرق دور خيلي وقت پيش ديده بودم.<br />تورا چنان دوست مي دارم كه لايق آن هستي... با تك تك سلول هائي كه تب كرده اند<br />تورا چنان دوست مي دارم كه سزاوار توست... توي قلب ام نگه ات مي دارم و از تمام خوبي هات براي تمام آدمهائي كه مي شناسم تعريف مي كنم.<br />تمام شماره هاي نا آشنا را جواب مي دهم به اين خاطر كه شايد يكي شان تو باشي...<br />منشي تلفني صداي خودم است كه تو بشنوي و بدون پيغام دل ات نيايد گوشي را بگذاري<br />تابستان گرم من! تا پيش از اينكه تب تند ام تبديل به هذيان بشود<br />بيا.....<br /><br />سوم /تابستان/هشتادوهفت<br />تهران گرمmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-28929801908527665592008-06-16T15:10:00.001+04:302008-06-16T15:19:44.251+04:30زیر باد پنکه و پشت شیشه ی مات که بنشینی فکر می کنی بیرون پائیز است و باران!<br />مجبورم همین طوری فکر کنم تا حال ام بهتر شود<br />به درون مایه ی انسانی فکر می کنم . به قوانین کش داری که اسم اش را مثل یک راز همه از هم پنهان می کنند!<br />و به آدمها که اینقدر زود جاذبه شان را از دست می دهند...<br />پیش از آمدنشان یا قبل از اینکه باشند آنقدر به نظر جذاب می رسند و بعد در عرض کمتر از یک مکالمه فرو می ریزند... مثل آدم برفی که زیر بی رحمی تیغ آفتاب مانده باشد ذوب می شوند.... حتا اگر قدشان یک متر و نود و دو سانتی متر باشد...<br /><br />ذکاوت آدمها را زیر سئوال می برم به راحتی... ذکاوت یعنی همه ی آن چیزی که آدمی با کمال میل در اختیار دیگران می گذارد.. نمایش آنچه درون توست وقتی که لازم است یعنی ذکاوت... مثل تابلوئی که برای اولین بار از کسی هدیه گرفتم که تنها دلیل اش ابراز توجه به صاحب ان تابلو بود....<br /><br />غم در همه جای زندگی هست... پشت شیشه های خیس از اشک آسمان وقتی تصویر آن سوی پنجره را تبدیل به یک نقاشی ابستره ی تمام عیار می کند...<br />روی تن ناز نیلوفرهای مرداب انزلی وقتی عکس بزرگ آسمان در قاب کوچک شبنم جای می گیرد.<br /><br />لابلای کتابهای خاک گرفته ی ارثیه پدری....<br />میان خاک ترک خورده ی باغچه ی خشک حیاط خانه ی مادربزرگ در تبریز که حالا سازمان میراث فرهنگی نمی گذارد کسی دست بهش بزند...<br /><br />در شکاف باریک درب ورودی خانه که نور رنگ پریده ی لامپ کم مصرف توی راهرو خودش را به زور می چپاند توی تاریکی سالن....<br /><br />مثل بی تفاوتی که دیوانه وار و خزنده آدمیت ام را در بر می گیرد... از تنگنای ویزور دوربین ... در جنازه ی دو شب مانده ی سوسک زیر پرده ی سالن.. از بوی کز خوردن موهام وقتی که کمرم تا می شود برای روشن شدن سیگار.... از شعرهای متکلف محمد. از گرمای دم کرده ی جمجمه ام که انگار یک گروه عزاداری دارند توش سنج می زنند....همه جا این بی تفاوتی پیداست...<br /><br />بزرگ کردن بی تفاوتی درست مثل کنار آمدن با غم است... این دو قلوهای موذی که در عین ناهمسانی جایشان را با هم عوض می کنند... یکی در لباس دیگری،<br />همه چیز از نگاه کردن به آینه شروع می شود. موذیانه نفوذ می کنند...مظلوم نمائی می کنند تا آینه گول ات بزند و گمان کنی که این کودک درون توست که می خواهد زبان باز کند و چیزی بگوید ... تو نرم می شوی و آن وقت با بی رحمی کم نظیری غم،فرمان حمله را صادر می کند...<br />ما ادمها همه با هم فرق می کنیم . مثل اثر انگشتهامان. تعابیرمان هم از عشق... تنهائی... کودکی و غم فرق می کند...<br />مثلاً تارانده شدن توسط غم چیزیست که پزشکان به آن کمبود لیتیوم خون می گویند...<br />نویسنده ها به آن فرا رسیدن زمان زایش واژه های منتظر در عالم زرع می گویند... نقاش ها غم را مثل داوینچی در لبخند ژوکوند تصویر می کنند.<br />خاطره آن را در صدای ترانه های سلین می شنود...<br />شیوا دست می کند لابلای کارتهای تاروت و سرک می کشد در دیوان حافظ تا به بهانه ای بی که بداند غم اش را بیابد...<br />ومن به آن بی خوابی و ناخشنودی می گویم...<br /><br />رامسر که بودم فکر می کردم بی خوابی ام بخاطر جابجائیست . خودش درست می شود! برگشتم... باز هم شبها خواب ام نمی برد.. حالا بعد از یکباره نبودن بعضی آدمها که بی دلیل می آیند و ناگهان گوشی تلفن را بدون خداحافظی می گذارند و در و پیکر را بهم می کوبند و می روند بی خواب ام.<br /><br />نگران چیزی نیستم چون یقین دارم آینه ی من شکافی ندارد که این دوقلو های موذی در انحنایش نفوذ کنند .وقتی بهش نگاه می کنم می گوید چیزی توی چشمهای من هست که بعضی ها توان تحمل اش را ندارند. بهمین خاطر هم هست که درست مثل اسبهای عرب وحشی رم می کنند.... می گوید: تو رم می دهی شان! با آن چشمهای خیره ات..<br /><br />یادم هست توی یکی از صعودهامان یکی از بچه ها این را گفت. با هم مسافرت می کردیم. یک شب هم از روی اجبار و تاریکی هوا بالای جواهر ده ماندیم . همان شب بهم گفت : هی! لعنتی! چشمهات عین چشم گرگها برق می زنه. و با من توی یکم کمپ نخوابید و جاش را با یکی دیگر از بچه های گروه عوض کرد.<br />من دیگر نیازی به کسانی که پیرامون ام اند - مثل روباه های زیبا و مکار می چرخند و زبان زبر و چربشان را روی عشوه های کشف ناشده ی سی سالگی ام می کشند و می خواهند من ام را مال خودشان کنند – ندارم...<br />تلفن ها همه بعد از دو زنگ می روند روی پیغامگیری که صدای سرزنده ی زنانه ام به آنها سلام می کند...<br />رکوئیم و آداجیو .... بلو و وایت و تابلوی مونوکروم آل پاچینو با دود عود و بوی شمع و پاهای روی هم افتاده و نیمه عریان زنی روی کاناپه که نشسته و خیره خیره سیل نگاهش می کاود و سوراخ می کند چیزی نیست که هر کسی از پس اش بر آید...<br />دیوانه بازی های من هنوز نیمه کاره اند... قرار است اوج شان از اولین روز تولد تابستان باشد.<br />زمانی که شبها همه جا خاموش است<br />زمانی که مردها بوی گرم ام را به خاطر نیاورند<br />زمانی که تمام ترانه ها با صدای من به سکوت رسند.<br />زمانی که تمام آبشارهای جهان بایستند.<br />زمانی که اسبها مست شوند از رنگ تن مادیان های سرکش<br /><br />دیوانه بازی به رنگ سرخ در راه است....<br />تو را خاک می کنم....<br />خداحافظ.<br /><br />هشتادوهشتم/بهار/87<br />تهران دم کردهmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-24413023808440193342008-06-11T17:05:00.000+04:302008-06-11T17:08:37.498+04:30شايد ندانيد<br />اما...<br /> آدمی دو قلب دارد .یکی برای زنده ماندن... یکی برای زیستن ....<br />مرگ تو قلب مرا از هم پاشید.<br /><br />نه آن قلب که می تپد و خون را پمپ می کند<br />قلب دیگرم از هم پاشید. آن یکی که برای زنده ماندن بود....<br /><br />***************<br /><br /><br />انجیل ها را تقریباً هفته اي یکبار دوره می کنم ... یوحنا را از همه بیشتر ....<br />لحظه ها ی غریب و ناشناس بالاخره کارشان را کردند.... فکر کردی میگرن سراغ تو هم آمده... اما میگرن نبود...بارها – وقتی که از هجوم سردرد مثل مار گرما زده ی صحرائی به خوم می پیچیدم – گفته بودم که : نترس ! عزیزم نترس ! میگرن مثل هپاتیت مسری نیست<br />این یکبار را هردومان رو دست خوردیم ... هم من... هم قلب نیم بندم ....<br /><br />***************<br /><br /><br />برای بودن هم دو زنده گی باید داشت...<br />یک زنده گی برای جسم... برای آب تنی توی ساحل سبزآبی اقیانوس... برای بادبادک بازی و نگاه کردن به دم بلندش که رها در دست باد می رقصد در اوج آسمان.... برای باختن ... برای چسبیدن به سردی دیواری که پشت اش خالیست و برف است و باران است و پائیز است.... برای معاشقه کردن با دستهای بزرگی که تابستان است....<br />و یک زنده گی دیگر برای روح.... برای آواز خواندن ... برای نوشتن.... برای گوش سپردن به صدای جادوئی فلوت... برای لرزش وقتی که گروه کر هفتاد نفری، کارمینا برونا را اجرا می کنند....برای لمس انگشتهای نورانی سنت آگوستین... برای اولین معشوق ام که چشمهاش قهوه ای بود... برای آخرین کسی که نبود....<br />آری ...برای بودن باید حتماً دو زنده گی داشت....<br /><br />***************<br /><br />از همه چیز خبر داشتی.. نامه های لی لی را به مایاکوفسکی خوانده بودی وقتی که من به خواب رفته بودم توی تخت تنگی که بوی موهای تو را می دهد.<br />چاره ای نداشتم.... باید نمی گفتم.... مثل لی لی که چاره ای نداشت و باید عاشق می شد....<br />در همه ی گریزهایم تماشایم می کردی و من بی که بدانم جنس تو چیست عاشق ات شده بودم...<br />بی که بدانم کجای آسمانی....کجای تیزی کوههای خسته با من قایم باشک بازی می کنی.....<br />بی که بدانم صدای آواز مرا از کجا شنیده بودی....<br /><br />این نزدیکی ها که بودی یک بوی غریب که ناآشنا بود و مخلوطی از دو چیز با هم بود می آمد... و من نفهمیدم این بوی شور اقیانوس نیست... بوی دَمِ تابستان نیست.... بوی رفتن می دادی....<br />حالا که دور شده ای یک بوی دیگر می آید ... تند است ...فکر کنم ترکیبی از بوی آوکادو و بادام تلخ باشد...<br /><br />***************<br /><br />اینهمه در ترانه های آن زن باریک فرانسوی توی گوشهایم پیچیدی... روی نسیم نشستی و از میان موهای فرفری ام گذشتی و در گوش ام هو هو کشیدی.. با یک عاشقانه ی نه چندان آرام در یک شب بارانی کنار رود سن... در پاریس... نشناختم ...ندیدم... نشنیدم...<br />مون مارت را که تماشا می کردم از دور، کجا بودی که سبکبالی ام را باور کنی... فراتر از بودن را بهمراه قطعات لودویگ در کنار ام تجربه کنی.. در میان پاره پاره های سونات های آن مرد شکم گنده ... کجا بودی؟ چرا همان موقع وقتی روی پل ایستاده بودم و ایفل را که راس ساعت مثل کوهی از ستاره ها چشمک می زد و شادی را به دل ام می آورد را تماشا می کردم نیامدی؟ چشمهایم را همان شب چرا تماشا نکردی؟<br /><br />سکوت کنم؟<br />آخر نمی دانی مگر سکوت تهیست...تهی از هیجان... تهی از گریز ... تهی از آوازی که نمی خوانیم....<br />سکوت خاموشیست.... چیزی که با من در تضاد است... <br />نمیر... مرگ تو قرابتی با ابرهای خاکستری که آبستن اشکهای سیل آسا هستند ندارد...<br />باور کن! هر بار که به فروپاشی قلبم که نه، به مرگ تو فکر می کنم چیز جدیدی کشف می شود.<br />پاسخ سوال من آنچه که تو با لبخند سعی در فهماند اش داری نیست... سئوال من آنقدر مبهم است که در طول تمام زندگی ام ابهام اش را حفظ خواهد کرد... مثل گنگی که رویا دیده و تصورش را حتا روی خامی کاغذ هم نمی تواند بنشاند....<br /><br />****************<br /><br />داس کند ریشه ات را می سائید... تو زندگی ات را می نوشتی و خنده هایت زندگی را سر می داد....<br />زندگی به اندازه ی خودش رنج آور است و به اندازه ی رنج اش لذیذ و لذت اش به اندازه ی کودکی ای که از دست رفته و برنمی گردد دست نیافتنی....<br /><br />****************<br /><br />نمی توانم دست از نوشتن بردارم . هرچقدر هم که پرت باشد... هرچقدر هم که کسی گوش نکند یا نخواند... نمی توانم ننویسم.... چون اين من نيستم كه مي روم از پي نوشتن . نوشتن است كه مي آيد سراغ ام... وقتي كه به تو فكر مي كنم.... نوشتن مرا از دنياي خودم بيرون مي كشد... فرو مي برد در دنياي كسي ...يا دنيائي كه برايم شكل ديگري دارد...<br />خودت خوب می دانی که نوشتن من برای این نيست که خوانده شوم.. نه!<br />می خواهم تو بخوانی... تو بفهمی...<br />هی نخند...<br />این نوشته ها همیشه سر جایشان هستند... این خانه همیشه سر جایش هست... این درختها که هر روز با ترنم نسیم برایم دست تکان می دهند... این کوچه که هر صبح و عصر ازش می گذرم.... اینها همیشه هستند... اما از تو خالی اند...<br />برای حرف زدن با تو تا آخر دنیا واژه دارم... تا آخر دنیا اشتیاق... اما راستش را بخواهی تحمل دیدن عکسهایت برایم بسیار دشوار است... شاید این ارث مادری ام است... وقتی که مادربزرگ برای همیشه قلب اش ایستاد ودیگر نتپید مادرم تمام عکسهایش را از خانه جمع کرد... از آن روزها خیلی گذشته... من بزرگ شده ام... زنی شده ام برای خودم... اما هنوز طاقت دیدن عکس جماعت مردگان را ندارم.<br />مرا می بخشی عزیزم ! عکسهایت را جمع کردم... همه را گذاشتم توی آن صندوقچه ی چوبی که درش را باز می کردی و می گفتی این جا بوی بچه گی می دهد...<br />تو را گذاشتم میان کودکی هایم که در آغوش ات بگیرند.... من که نتوانستم در آغوش ات .....<br />تمام کتابهائی را که برایت خریده بودم و هرگز دست نداد که بهت هدیه دهم را.... گلهای سرخ خشکیده ای که اولین روز برایم آورده بودی را... نیچه را... نت های نیمه کاره ی ملودی ای که هرگز تمام اش نکردی .... همه را به همراهت نه به خاک... به قلب صندوقچه ی اسرارم سپردم....<br /><br />*************<br /><br />نگاه هایت، وقتی ضربان قلب ات بالا می می رفت....<br />تن دو رگه ی صدایت ، وقتی که اسمم را به لب می آوردی...<br />سرگرم شدن ات به کار ، صورت جدي ات با نيمچه اخمي كه به ابروهاي قشنگ ات بود.....<br />زير لب زمزمه كردن ات وقتي كه حواس ات به من نيست...<br />چشمهايت به وقت غروب آفتاب كه دورها را مي كاويد....<br />خيره شدن هات به سقف كليساي بزرگ شهر سالزبورگ و مبهوت نقاشي هاي باشكوه آن همه سال پيش شدن ات<br />شيوه ات به وقت نوشيدن جرعه جرعه ي خنک آب<br />سنگینی پلكهايت به وقت عشق بازي،<br />لميدن ات روي صندلي كنار شومينه و خيره شدن ات به آتش سرخ كه عكس اش را می شد از ميان چشمهاي تيره ات تماشا کرد.<br />شوق و شورت وقتي كه از بالاي ديوار باغ مي پريدي تا برايم انار دزدكي بياري....<br />خنده هاي از ته دل ات .... <br />آه عزیزكم... چقدر گور براي اينهمه هاي تو تنگ است....<br /><br />**************<br /><br />تو مرا خوب می شناختی... گوشه کنارهائی که نوشته هایم را پنهان می کردم را خوب بلد بودي... مي رفتي سر وقتشان... فكر مي كردي من نمي فهمم! چقدر مغرور بودي !....<br />راستش من هيچ وقت از فيلم هاي به سبك فارسي خوشم نمي آمد.... با اینهمه چرا بايد آخر اين قصه ي من و تو اينطور تلخ تمام مي شد؟ چرا بايد قلب من از هم فرو مي پاشيد؟ این که دیگر فیلم نبود....<br />زود رفتی .صبر نكردي كه بهت بگويم كه كتابهائي كه دوست ترشان مي دارم دقيقاً همان ها هستند كه از فرط خستگي ای نشاط آلود، غريبانه درست كنار تختخواب نقش زمين شده اند.... نه از سر شلختگی ام!<br />مي خواستم براي نوشتن يك زبان جديد اختراع كنم... زباني كه جز تو هيچ كسي نفهمدش... صبر نكردي...<br />حالا كه تو رفته اي و انتظار جايش را با بودن تو عوض كرده حتا خلق واژه هائي كه تا بحال كسي ازشان استفاده نكرده يا زباني كه مردم نمي فهمندش چه فايده اي دارد؟<br /><br />*************<br /><br />من سه بار سعي كردم كه ازدواج كنم! خب! نشد... اين دليل ضعف نيست... دليل مشكل پسندي هم نيست... تنها دليل اش تعلق خاطر عميقيست كه به تنهائي دارم.... نقطه ي سياهي در دل صفحه اي سفيد و بي غش و خط... كه خيره گي بهش سرگيجه مي آرد. سرگيجه اي كه شبيه سنگيني بعد از دو ليوان اسميرينف است...<br />بی هیچ گونه حسابگری به تنهائی فکر کردن کار دشواریست. تو رفتی. من تنها ماندم...<br />تنها یک جمله شاید بتواند گوشه ای از مرگ تو را تشریح کند:<br />« تمامی فراتر ها همه چیزشان را می بخشند و می روند.»<br /><br />**************<br /><br />یادت نگهدار! هر چه را که نگاه می کنم دلیل بر دیدنش نیست عزیزم.<br />من به کوهها ی لخت خیره می شوم .برف را می بینم....<br />من به گیلاس های طلائی که همیشه طعم شان برای مربا شدن بهتر از گیلاس های سرخ بوده نگاه می کنم... دهان تو را می بینم...<br />من به برف جا مانده روی پیست سبز و سفید چمنی نگاه می کنم.... چشمهای تو را می بینم....<br />من به موسیقی جری گلد اسمیت گوش می دهم موهای پریشان ات را می بینم که پروانه ی کوچولوی قهوه ای رنگی یواشکی گریزی زده بهشان اما گرفتار شده میان انبوه شوریدگی شان....<br />ساز دهنی می زنم.... چشمهایم را می بندم... نه... چیز زیادی نمی بینم... چز پوست تیره ای که همه ی پس زمینه ی قهوه ای رنگ پلک های بسته ام را پر کرده است<br />نگاه می کنم اما چیز زیادی نمی بینم . این درختها که امروز اینهمه قد کشیده اند و پشت به پشت هم در امتداد آن کوچه باغ باریک ایستاده اند را یادت بیار...<br /><br />***************<br /><br />اولین برخوردمان سفید و خاکستری بود... درست مثل یک بوم نیمه خام ... یکهو یک سطل رنگ نارنجی انگار پاشیده شد وسط اش.... و قصه با ترانه ی Suddenly شروع شد.<br />قلبم عین یک پرنده ی کوچولو که زیر باران پرهایش خیس شده و نمی تواند بپرد تند می زد... تند تند می زد....<br />تو آمدی...<br />من گرم شدم.... تو رفتی....<br />زود بود... نبود؟<br /><br />***************<br /><br />آنچه که من از مرگ تو دستگیرم نمی شود را حتا در زمان بودن ات هم کشف نکردم.... آن بخش از قلب ات را ... بخشی که همه چیز را نقض می کرد و در عین ناباوری اسم اش آزادی بود...<br />آری ! آزادی در قلب تو بود....<br />مرگ تو آخرین صفحه یا آخرین بخش از کتاب نبودی که چیزی را بشود ازش فهمید یا نوری که بخش تاریکی از تو را روشن کند.... حتا همین حالا هم تصور درستی از آن روزهای نمردن ات ندارم...<br /><br />**************<br /><br />من فرار می کردم ... گریز با گرگ ها را دوست داشتم... نگاه کردن را – خیره خیره – به کلونی زنبورهای وحشی که روی شاخه ی درخت افرا علم شده دوست می داشتم... بی صدا توی بست ماندن و تکان نخوردن را و ساعتها غرق خیال شدن و خیره ماندن به سقف را ... صبح بخیر به زندگی گفتن را... مرور خاطرات را....<br /><br />**************<br /><br />روی چمن ها که دراز می کشیدیم و گاهی مورچه هازیر لباسهامان می رفتند .... چشمهامان را می بستیم و نور خورشید که از لابلای برگها می تابید روی صورتهامان و از پشت پلکهامان کم و زیاد می شد .... چقدر خوب بود بوی علف و خاک مرطوب و اجاقی که آنسو تر سیب های چاق و چله روش برشته می شدند... غلت می زدم... دور می شدم ازت... به فاصله ی چند متر ... چانه ام از رطوبت خاک خنک می شد...وقتی که قد چمن های سبز از چشمان آدم بلندتر شود تماشای منظره معشوق خفته و پاهاش که به دیواره ی آسمان تکیه داده شده خیلی قشنگ تر است....<br />حالا پاهای تنومند ات به دیواره های گور تکیه داده اند .... خنکی گور آرامت می کند<br /><br />*************<br /><br />تو چیز زیادی برای ارث گذاشتن نداشتی... لبخند و خودداری تنها میراث است.. ...<br />روی گونه های دختر کوچولوت اشک ماسیده... چرا بغل ام نمی کنی....<br /><br />************<br /><br /><br />چشمهایت را بستی بی آنکه بدانی من اینجا منتظر بودم.... منتظر برگشتن ات.... فکر کردم می خواهی پلک بزنی... خوابیدی.... دیگر گرم ات نمی شود ...<br /><br />************<br />بیرون سرد است.. هوا 17 درجه ی بارانی با رطوبت 52 درصد... باد می وزد...روی شیشه ها می کنم و می نویسم : دل دل نکن به رفتن. ....manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-75314376864605688612008-05-10T21:50:00.000+04:302008-05-10T22:40:24.227+04:30تابستان.<br /><br />تابستان من در راه است.<br />يا آمده حتا بي كه بهار به نيمه رسيده باشد.<br />تابستان من گرم است. زير پوست تيره اش زنده گي به عمق رود سن جريان دارد..<br />آرام است...قلب اش به جاي دو دهليز هزار حفره ي پيچ در پيچ دارد. شبها دير مي خوابد.<br />تن اش بوي اقيانوس مي دد. بوي شوري و تلخي ...پوست اش نرم نيست... مثل تن درخت كاج ...<br />با دستهائي سي و چند ساله كه غافلگيرت مي كنند پشت ديوار اتاقي كه پرده هايش به رنگ نسكافه بود.<br />تابستان من قهوه ايست. مثل قهوه اي كه نمي نوشد.. داغ است و خيس، كه از عرق مي شود...<br />تابستان من گريز را خيلي دوست دارد.. مثل من كه فرار را... تابستان من زودمي آيد ...دير مي رود ... صداي كليدهاي سياه پپيانوست وقتي كه مي رقصد دستهايم روي تن اش...<br />لطافت برگهاي سپيدار به وقت معاشقه با نسيم است وقتي مي گيردم توي بغل بزرگ اش.<br /><br />توي چشمهاش ستاره دارد.مزه اش طعم عسل زنبورهاي وحشي كوه سبلان است...<br />شرمين نيست ها! اما نگاهش آزار هم نمي دهد... با پلكهاش مي تواند تا آخر دنيا پاهات را نوازش كند... نمي دانم تابستان من كجا بوده اينهمه سال... نمي دانم از كجا اينهمه بو هاي متفاوت را مي شناسد...<br />تابستان من دو سنگ دارد... سبزوسياه... اما هيچ كدام به كارش نمي آيد .چون موهاش سياه است و حرفهايش زمردي..<br />تابستان من تنها 7 روز مي ماند ... با هفت شب كه حتا اگر به بلندي شبهاي زمستان هم كه باشد براي من و تابستانم به كوتاهي همين پنجشنبه و جمعه است.<br />تابستان من خيلي عرق مي كند...وقتي كنارش مي ايستم يا دراز مي كشم از رطوبت دستهاي بزرگ اش خنك مي شوم.<br />پريشاني موهاش وقتي كه انگشتهاي كشيده ام ميان شان گير مي كند آرام مي گيرد.<br />تابستان من آسمان و زمين را توي عكسهاي اينهمه سال آنقدر قشنگ جا مي دهد كه همه اش مي پرسم از خودم چه جوري اين دو فراخي را به هم بخيه كرده آنهم از ميان ويزور تنگ دوربين...<br />تابستان من حتا مي داند كه مردهاي پاريسي يك معشوقه دارند و همان را بيشتر از همسرشان دوست مي دارند ...اين را هم مي داند كه مردهاي ايراني معشوقه هم كه داشته باشند مادرشان را از معشوقه و همسرشان بيشتر دوست مي دارند!<br />تابستان من گاهي شبيه ببر است و گاهي خرچنگ... وقتي پيش مي آيد انگار پس مي رود...<br />تابستان من خود سرطان است... تا خبردار شوي همه ي جان ات را گرفته...<br />به تابستان ام گفته ام كه هر وقت ترانه ي مونامور را مي شنود ياد من بيفتد...<br />روي تابستان ام هم اسم گذاشته ام . كه سنگيني اش را حتا وقتي من نيستم يا خودش نيست حس كند.<br />من با او نرقصيده ام ..آواز نخونده ام... وقتي كه نبود هيچ وقت با خودم نگفته بودم كه ممكن است اين همان تابستاني باشد كه بالاخره يك روزي از راه مي رسد.. با او فيلم عشق سالهاي وبا را نديده ام.... صبح زود يا بوق سگ باهاش كله پاچه نخورده ام.... زير آسمان پر از ستاره خسرو آباد شهابها را نشمرده ام.... با او طعم شراب را نچشيده ام.... آخر تابستان من الكل دوست ندارد.... من بدون تابستان ام تجريش هم نرفته ام....<br /><br />اوبه زودي پرواز مي كند.. به سرزميني كه بيشتر روزهاش مثل پائيز هر سال تهران آفتابي تنبل دارد و ابرهاي پر رنگ...<br />تابستان من! اسم ام را صدا كن...صدائي كه شبيه جادوي فلوت است... نفهميدم تو ديگر چه جور تابستاني هستي كه توي بهار سر و كله ات پيدا شده...<br />زود برگرد.<br /><br /><br />پنجاه و دوم/بهار/87<br />تهران بارانيmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-61672257480298657042008-04-11T03:39:00.001+04:302008-04-11T03:51:31.941+04:30بي خوابي<br /><br />نمي دانم كي بود.... ديشب يا دم صبح ... يا وقتي كه بيدار شدم<br />تو مرده بودي و من گره هاي كفن ات را مي شمردم... صد بار بهت گفتم من از پارچه ي چلوار خوش ام نمي آيد ...بگو من و تو را هم مثل بقيه ي آدم هاي نا مسلمان بگذارند توي تابوت... گوش نكردي<br />نمي توانستم ببينم ات...<br />مي داني ؟ بالاخره ناخن هايم را كوتاه كردم....براي همين نمي توانم گره ات را باز كنم .مي خواهم پيانو بزنم... نمي فهمي؟!<br />- رفته بودم برات تمشك بچينم تمام خارهاش رفت توي دست هام.... هي بخند!<br />- هي منت سر من نگذار.. با يك بوته ي تمشك يك شيشيه شراب هم نمي شود انداخت<br /><br />مي ترسي؟ جائيت درد نمي كند؟ چقدر داغي ...<br />گفتم چي مي شد قبل از اينكه بميري يك دل سير بغل ات مي كردم... انگشت هام مي رقصيد روي تن ات....گره مي خورديم بهم...آنجا كه درد غشناله مي شود تا بفهمي چقدر حقيري....<br />آنجا كه سر مي خورد دانه هاي درشت عرق ات ميان شيار سينه هاي يك زن وهر دو ليز مي خوريد و خيس مي شويد.....<br />چقدر گفتم تا نرفتيم بيا ميخ ها ي تابوت ها را بشماريم...<br />تو مي ترسيدي... من هم مي ترسيدم....<br />تو اما از عبور آرام و خاكستري رنگ مرگ كه بوي كافور و فرمالين مي داد مي ترسيدي... فرار مي كردي<br />من از لذت كثيف نبودن<br />نگاه كن<br />اين جسد من ام... گرم ام هنوز!....<br /><br />نترس عزيزم! تن من علفزارست .....كه تنها خواهش اش دشنه ي دستهاي توست كه باور كنم صاحب زمين تن ام توئي!<br />هي بخند!<br />اينها را كه ميگفتي همه اش فكر مي كردم : نه ديوانه! تن تو چشم انداز يك خاطره است .. نه حتا خود خاطره ....شايد يك حسرت تيز... درپي اندوهي كه سردي گس خاك با خودش مي برد.<br />ديگر نترس عزيزم!<br />قفس در كار نيست سياهپوش ... ديوانه ات فرار كرده ... تمام شهر را هم كه بگردي پيداش نمي كني.<br /><br />بيست وسوم/بهار/هشتادوهفتmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-55207933689343736342008-03-16T11:09:00.001+03:302008-03-16T11:17:36.269+03:30یادداشتهائی برای هیچکس<br /><br />دهان ام بد مزه است... سرم درد می کند.. .. توی تخت که داغ است از تب و بو می دهد از عرق و درد می کند از بیماری می غلتم .<br />انگار یک گردان مورچه دارند روی تن ام راه می روند.<br />چشم ام را می چرخانم روی در و دیوار.. هیچ چیز تازه ای نیست .<br />از وقتی مریض شدم تلویزیون و همه ی تشکیلات اش را آوردم توی اتاق خواب. این جوری راحت ترم.<br />شبها تا دیر وقت بی اینکه بدانم کانال مورد علاقه ام چی دارد پخش می کند روشن می ماند. لامپ اتاق را همان روز اول که آمدم توی این خانه ی لعنتی باز کردم که همیشه ی خدا تاریک باشد.<br />حالا دیگر مامان نیست که هی غر بزند بهم که مگه بوف کوری؟!<br />همین جا می خوابم. همین جا کتاب می خوانم .... قهوه ساز را هم اورده ام ور دل ام. اتاق بوی سیگار و گراس و قهوه ی شب مانده می دهد.<br />به کتابهای پای تخت نگاه می کنم که هیچ کدام شان را تمام نکرده ام.............. و به عکس هائی که بوی کهنگی می دهند.. بوی نفت... بوی چراغ گرد سوز ...<br />با خودم همش می گفتم که چه جوری کالیگولا خودش را نمی کشت... با همه ی آنکه متنفر شده بود از زندگی ..چی می خواست از جان ماه؟<br />13 بار خواندم اش .. 13 تا سیگار کشیدم .... 13 تا قهوه خوردم.... 13 بار بالا آوردم.. 13 بار گوشی تلفن را بر داشتم که بهت زنگ بزنم ...<br />چه زندگی نفرت انگیزی...<br />از پنجره بیرون را نگاه می کنم ..... جماعت خل و چلی که مثل زنبور ها روی سر و کول هم می لولند و هیچ کسی هم به آن یکی خرده نمی گیرد ...بهم تنه می زنند.... سر آسیمه می گذرند از کنار هم... بوی ماهی گندیده می آید<br />باز عید ...<br />یاد افشین می افتم و عید 81 ... که سر سفره ی هفت سین عکس ماهی قرمز کوچولو را کشیده بود! چقدر احساسات این مرد گنده را دوست داشتم! من و افشین هیچ وقت ماهی نمی خریدیم... آخر می مرد ... تازه رنگ اش هم دیگر قرمز نبود....<br />اه.....دلم بهم می خورد. می خواهم بمیرم. نمی شود. تا حالا شده بشنوی کسی دل اش بخواهد بمیرد اما نشود؟<br />مثلاً خودت را پرت کرده ای تاحالا از طبقه ی سوم آپارتمان روی رمپ پارکینگ ؟<br />وقتی که فقط هفت-هشت سال داشته ای و حتا دست و پایت هم نشکسته باشد؟<br />یا وقتی که با پاراگلایدر بالای دشت مشا داری می پری شده خودت را بکوبی به کوه که بمیری و بعد که به هوش بیائی یک دسته مرد را ببینی که بالای سرت ایستاده اند و با صدای گنگ بهت می گویند: چیزی نیست فقط سرت شکسته. بعد چند تا سئوال ازت بپرسند که مطمئن شوند که دچار ضربه مغزی شده ای یا نه؟؟<br />هیچ وقت این احساس نفرت انگیز را داشته ای که بهت بگویند : برو سرت را بگذار و بمیر! و تو زیر لب بگوئی : خب نمی شود...<br />یادم می آید تمام این بلا ها را خریدم به جان وا مانده ام که بشود سرم ار بگذارم و بمیرم دراز به دراز . اما نشد.<br />دوست داشتم از بلندی بیفتم موقع مردن. نمی شود. یعنی هیچ چیز از این وحشتناک تر نیست که بالهای سپید مرگ را ببینی.... بهشان دست بزنی ... اما در نهایت در بر نگیرندت.<br />بگذریم...<br />چند وقت پیش ها برات نوشته بودم که مدتهاست که دیگر کافه نمی روم و قدم نمی زنم.<br />مدتهاست دست برداشته ام حتا از نوشتن همان دری وری هائی که اسم اش روزی اتود های یک دیوانه بود.<br /><br />یاد شبهای بهار 84 می افتم شبهای دم کرده ی اسمیرینف. با بودا بار و کتابهای خاک گرفته ی روی زمین<br />و لاشه ی سوسکی که پرس شده بود زیر کوه کاغذهائی که با روان نویس قرمز صدبار اسمم را روش نوشته بودند.<br /><br />دستهای بسته و شمع های آب شده ... صدای سبحان الله موذن زاده ی اردبیلی که گم می شد میان ولوله ی سنج و دمام....<br /><br />یاد دخترکی که اسم اش را درست نمی دانست و توی کافه ژنتیل دیدم اش آن سالها....<br />همین روزها باید بمیرد از زور دراگ های جور وا جور بس که شده 40 کیلو ... اما نمی میرد...<br />می دانی چرا؟؟ چون دراگ را برای مردن نمی زند توی رگ. عشق می کند که نشئه شود . چه فرقی می کند کریستال باشد یا هر کوفت و زهرمار دیگر؟<br /><br />حرفهای علیرضا سجادی و چشمهای حسین معمارپور تنها تتمه ی خوشی خاطرات روزهای بهانه و اضطراب بود.<br /><br />تف به معادی که زمین در انتظارش هست این روزها و لعنت به بهاری که با نیرنگ ابر می آید و بی باران هم جل و پلاس اش را جمع می کند و می رود همان نمی دانم کجائی که هرسال ازش می آید.<br /><br />تن ام اغ می کند از هجوم تب.. اما نمی کشد. می افتم توی همان لوپ بی سرانجام که اول مرغ بود یا تخم مرغ.<br />می افتم به هذیان یا خواب می بینم شاید. که سوار قطارم و انتهای تونل کوهی از کاغذ است اما نمی توانم دستگیره ی ترمز اضطراری را بکشم می خواهم داد بزنم اما قبل از آن چنان از روی تخت خورده ام زمین که فرصت فریاد از دستم رفته است.<br />بلند می شوم . تن رنجور خیس ام را پرت می کنم روی تخت و دولا می شوم<br />و روی کاغذ سپید. با طعم الکل ... با بوی گراس... با صدای بی رحمی که اپرای Swan Lake را اجرا می کند<br />هر آنچه که از زندگیست را<br />بالا می آورم...<br />کالیگولا.........<br />کالیگولا......... کاش یکبار با تو خوابیده بودم...<br /><br />هشتادوششم/زمستان/هشتادوشش<br />تهران دلتنگmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-53295012711467556932008-03-04T17:33:00.000+03:302008-03-04T17:40:58.225+03:30نجوا<br /><br />خروش رود!<br />در سكوت مستور من آوازي بخوان<br />من آفتاب بي رمق پائيزم<br />كه آسمان را<br />در واپسين لحظات حيات روز<br />به نظاره نشسته ام<br /><br />هراس من از سردي زمين است<br />نه از مكر ابري آسمان<br /><br />با من سخن بگو.....<br /><br />هفتاد وچهارم/زمستان/86manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-69853897859235100542008-02-10T11:42:00.001+03:302008-02-14T17:09:23.710+03:30دنیا<br />سیب نارسی که سرش به دوار می افتذ<br />بس که چرخ می زند مدام در سکوت بی انتهای کیهان<br />و بهار<br />بی که باخبر شوی می گذرد آرام و خاموش ازت<br />ازم....از ما...<br />وتو<br />نام تمام زنان دیار مرا فراموش می کنی<br />با سرگیجه ای<br />که بوی تهوعی ترش در پس اش پنهان است<br />چونان آرام آبی دریای ریاکار<br />پیش از غوغای خاکستری طوفان....manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-36570949073389067482007-12-17T04:52:00.000+03:302007-12-17T04:54:19.731+03:30سلام<br />ترک کردن کار دشواری هست اما... کافیست اراده کنی....<br /><br />ساعت یازده و سی دقیقه شب<br />واگنر<br />سونات مهتاب بت هوون<br />نوستالژی تکراری پائیز و بوی موهای باران خورده ات<br />تلخی ادکلنی که مانده طعم اش گوشه ی لبهام<br />دراز می کشم روی تختی که تن کسی را جز من راه نمی دهد توی خودش<br />یکی از همسایه ها توی خانه ی پشتی دارد یک قطعه عاشقانه می نوازد با پیانو<br />یاد رضا می افتم ... به جای شفق....<br />شفق پیانو می زند....رضا عکس های خوشگل می گیرد...<br />...و صدای این آسانسور لعنتی هپروت قشنگ ام را می ریزد به هم<br /><br />ساعت دوازده<br />توی تخت خالی از بوی ادکلن مون بلان تن ام را بغل می کنم و ... معاشقه می شود با بوی عود و شمع... قهر می کند باهام<br />پشت کرده به من و هر چه ناز اش می کنم باهام حرف نمی زند... ساعت دوازده را دوست ندارد...<br />می گوید لباسهات عوض می شود دوست ندارم!!<br />و من گره های زمخت کفن ام را می شمارم ببینم سی تا شده یا نه....<br />او همانجا مچاله شده پشت به من مانده...<br />می گویم: برگرد!... شانه هاش را بالا می اندازد....<br />می گوید: آهای... چه پیله ای هستیا! ول ام کن....<br />غیر قابل تحمل صدام می کند<br />مثل محمد....<br />امروز توی دفتر محمد گفت غیر قابل تحمل ام... فکر نمی کردم....<br />شاید یاد پرویز شاپور قدرناشناس افتاد که گفت من درست عین فروغ ام<br />همان قدر غیر قابل تحمل....<br />یا آنقدر پاره پاره که هر تکه ام آینه ای ترک خورده باشد که جز تصور متوهم ستاره ی پنج پر چیزی را نشان ندهد....<br />...<br />ترک کردن دشوار است .. می دانم....<br /><br />ساعت یک و ده دقیقه بامداد.<br /><br />بهنام امشب زبان باز کرده بود<br />و تمام مردان شهر با مخمل آبی رومن پولانسکی خوابیدند و من نه که غیر قابل تحمل ام.<br />پایم را بسته ام به پای کوتاه تخت تنهام!<br />که بند بشوم و زبان نریزم هی که......<br />فقط می دانم که خاک بر سر پرویز شاپور که فروغ ساده را نخواست<br />و خاک بر سر رضا که هنوز با تین ایجر های دون مایه شبها را توی هتل های شانگهای سر می کند....<br />ما آدمها همیشه وقتی از کف می دهیم داغ می شویم<br />آه می کشیم... اشک می ریزیم... شعر می گوئیم... ساز می زنیم ... صدامان را می اندازیم به سرمان و آواز گلچهره را می خوانیم...<br />ما آدمها کوریم<br />نه نگاه<br />هیچیم... نه صدا.... یا نغمه ی فاخته ی بی چشم و رو<br />ساعت چهار و پنجاه و پنج دقیقه<br /><br />هیچ قول به هیج کسی نمی دهم<br />من صدام خوب است پس آواز می خوانم چه بتوانم چه نه....<br />می ترسم بمیری دیوانه! بدون آوازی که من خوانده باشم برات....<br />می ترسم بمیری.... بی که صدای واقعی ام را بشنوی...<br /><br />صبح بخبر...<br />هشتادو ششم/پائیز/هشتادوششmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-26679705201720123552007-11-15T02:09:00.000+03:302007-11-15T02:21:28.370+03:30پوسیده است این هیبت تنها<br />چون آخرین ریسمان سستی<br />که<br />به دندانهای کُند -<br />قصد جویدن اش را کرده اند مار گزیدگان بی آزار<br /><br />از سودای خیالین عشق<br />نه می شنود<br />نه به هیچ گویش آشنا حتا<br />کسی دهان دوخته می گشاید...<br /><br />آوخ! که در سکوت مایوس خدایان نر<br />طنین جوشش چشمه ای نیست<br />تا جرعه ی ناب جاودانگی را<br />بر لبهای خشکیده ی زنی بچشاند<br />که یارای دست شستن اش نیست<br />از دامان سراب گذشته ی بی فردا<br /><br />گندیده است<br />لاشه ی بوتیمار تشنه<br />بی نعره های موج<br />بر سینه ی ساحل آشوب<br /><br />و خورشید ِفرو افتاده از پا<br />در آبگینه ی نومید دریای دور<br />غرق می شود<br />چونان هذیان تلخ دخترکی<br />که در گلوئی چرکین<br />به گل نشسته است.<br /><br /><br />پنجاه و سوم/پائیز/هشتادوششmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-65571062543133531202007-10-20T18:52:00.000+03:302007-10-20T18:59:46.669+03:30کویر<br /><br /><br />من برگشته ام<br /><br />از مدتها....<br />که توی خیابان ها راه نمی روم...از سنگفرش های دورنگ که نمی شمارم...<br />من برگشته ام<br />از کافه رفتن ،<br />که فراموش کرده ام... از صدای آویزهای چوبی که گم می کرد زمزمه ی زیر لب حسین معمار پور را<br />از بودا...که بار می زد با موسیقی تلفیقی مراکشی.....<br />من برگشته ام<br />از خواب ... از بیداری... از بوی عرق و سنگ...<br />از رنگ سوم ... که تن مرد بود<br />از طعم اول که بوی تلخ داشت<br />از رویای هر دم صبح که عریانی دو تن ناپیدا بود ... در هم تنیده مثل ین و یانگ<br />من برگشته ام<br />از نزدیک ها که هجوم همیشه داشت<br />از رقص تن ها در تخت با سایه های روی دیوار<br />از ترس لرزان شمع به وقت جمع شدن لبها<br />من برگشته ام<br />من برگشته ام.....<br />که از هماغوشی با دستهای تیره و بزرگ مردی که در همهمه ی دیدن و ماندن و آمدن .... در همهمه ی آوردن و مانیدن هر دومان.... هبوط کنم<br />در ازدحام ثانیه های بی خیال که می دوند از پی هم مثل باد .... سکوت کنم<br />برگشته ام از شبهای گراماتا<br />تا روی تن ام دست کشیده شود نه از این رو که داغ ام.... که التهاب انگشتهای نچشیده ام را دستی کشف نکرد .... نه چون که تن ام بوی ماسه و اقیانوس می دهد بجای آن روزهای کوکو مادمازل<br />برگشته ام عقربه های ساعت را نگه دارم<br />که نیش هاشان توی دستهای سی سالگی های زنانه ام فرو روند<br />برگشته ام<br />نه با موهای بلندی که ببافم ... تا بالا بیایند ازش و برسند به چشم هام....<br />برگشته ام<br />نه که شبها بخوابم و روزها را نبینم ....<br />برگشته ام برقصم... برهنه در تاریکی گرمی که آینه های رو در رو هزار باره ام کنند<br />برگشته ام که با بودا بخوابم هر وقت که بخواهم....<br />برگشته ام که گل نیلوفرم را جدی بگیرم....<br />که ها کنم نه توی دستهای یخ کرده.... که زیر گوشهای داغ<br />تا هوا شوم... بروم بالای سرها چرخ بخورم و با یک دم فرو کشیده شوم توی ریه های زنی که دارد می زاید....<br />که آرام بگیرد....<br />برگشته ام ... با هزار هجای کشیده مثل آآآآآآآآ...... که فرو نخورم .... که بگویمشان.... که آآآآآآآآآ که یعنی می خواهم اما به شرط بی عشق......<br />که میان خطوط پریشان پیشانی، لب شوم به قاعده ی داغ<br />بوس شوم به شکل خیس<br />آب شوم مثل چکه از روی شانه ها<br />مار شوم به شکل پیچ<br />که تاب بخورم میان سبک سری پلک هات<br />وقتی که می آئی ... پا به پای من....<br />من برگشته ام<br /><br />که با صدای تا ناگهان برسم<br />از مسیر چشمهای تو به ارتفاع حظ....<br /><br />28/پائيز/86<br />تهران ابریmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-5778355855661194592007-07-18T10:45:00.000+03:302007-07-18T13:07:06.400+03:30گير افتادم<br />توي برزخي كه همه اش را<br />نه مي فهمم ... نه اصلاً مي شود كه بفهمم<br />با صداي قور قور قورباغه ها مرد مي شوم...<br />مي خوابم به روي سينه... زنها را توي خواب موم پيچ مي كنم تا از رايحه تن شان عصاره بسازم.<br />موهاي قرمز...موهاي سياه... يا بلوند..<br />پوست هاي تيره ... يا زرد ...مثل سرخ پوستها حتا...-سرخ-<br /><br />گير افتاده ام<br />ميان سرخي تبلور زنانگي كه فقط تداعي گر لخته هاي خون است.<br />مثل آن زن توي استخر كه انگار عن قريب از ميان پاهاش مي خواست چيزي را بيرون پرت كند...آرام بگيرد...<br /><br />مثل يك لوپ مكرر.... همه چيز تكراريست... برزخ....يا يك خلا. مثل وقتي كه گردباد مي پيچاندت و تكه تكه ات مي كند....<br /><br />آبگينه اي شده ام كه تنها تصوير مصورش انعكاس اضطراب چشمهاي ترسيده ي زنيست كه با دشنه اي گيسوان يك در ميان احرام بسته اش را از بيخ بريده اند.<br />با ابروهاي تراشيده.... پوستي به رنگ مقام سوم.<br /><br />صداي انحطاط استخوان هاي تردم را نمي شنوند<br /><br />به درك.....<br />كه پولك ستاره برق ندارد...<br />يا خود فروشي زنهاي خيابان ميرداماد...با آن سر وشكل مهيب شان برايم قباحت اش را از دست داده<br />به درك<br />كه هوا ابر نمي شود....<br />يا دلفين هاي خاكستري ديگر لبخند نمي زنند...<br />التهاب پستانهايم مي گويند<br />هنوز زن ام....<br />به درك....<br />باور كن با صداي قورباغه ها هم – به جاي صداي دلنشين يك آداجيو- مي شود به خواب رفت<br />و خواب زن نديد....<br /><br />...<br /><br />27/تابستان/86<br />تهران گرمmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-72820980144879842832007-06-27T13:42:00.000+03:302007-06-27T13:45:44.832+03:30گاهي بوي عطر آدمهائي كه فقط بلدند «مثل» جنتلمن ها رفتار كنند تهوع ام را بيشتر مي كند<br />ته عطرشان گس نيست.... يا تلخ حتا....<br />بوي خاك نمي دهد...<br />بوي استفراغ بعد از نشئگي الكل را مي دهد كه هنوز گرم است<br />اين روزهاي لعنتي ، دل ام بوي علف مي خواهد<br />يا بوي عرق تند تن مردي تيره پوست<br /> كه دستهايش بزرگ اش ميان موهام گم شود....<br /> ....manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-56241613884112806532007-06-13T13:22:00.000+03:302007-06-13T14:16:34.342+03:30«مديحه ي ناتمام»<br /><br />چشمهات راز زيستن است<br />چون آفتاب تموز<br />كه خاكستري مرگ را<br />تا دورهاي دور<br />مي دواند<br /><br />وآغوش ات<br />گرم...<br />براي ماندن و مانيدن<br />كه ازدحام وقيح شهر - در ميان اش-<br />به سكوت مي نشيند... خاموش مي شود<br /><br />دستهات پليست<br />ميان برزخ و بهشت<br />كه تمناي شب را مي بازد<br />به سپيده دم<br /><br />و هستي من<br />با صداي نرم تو<br />زوال را<br />به مبارزه مي خواند<br /><br />در برم گير<br />تا سيماب حيات<br />به پلكهاي نيمه بازم<br />رسوخ كند.<br /><br />هشتادو پنجم/بهار/86<br />تهران غريبmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-89484765560102033302007-05-26T13:45:00.000+03:302007-05-26T14:02:26.231+03:30نوستالژي بهاري<br /><br />مثل بنفشه ها شده ام<br />- يعني كبود-<br />گفتن ندارد<br /><br />كجاي هفت سالگي قرقره ي بادبادك ام گم شد كه گسي زردآلو ي نارس، طعم اش هنوز توي دهانم هست؟<br /><br />مثل نرگسها شده ام<br />- يعني زرد-<br />شنيدن ندارد<br /><br />كجاي تن پياده رو ها ول كردي دست ام را كه از هراس سايه ي آدمها و درختها و تير هاي چراغ قالب ام تهي شد و گونه هام تر؟<br /><br />كور شده ام ....تو نمي ميري.... من نمي خوابم<br />و هيچ چيز طعم گيلاس نمي دهد .... يا بوي سبزي لجن ته حوض خانه ي پسرعمو جان را نمي دهد<br /><br />هاي كوچه هاي تنگ تبريز<br />هاي....باد مرا نمي برد..... <br /><br /><br />شصت و پنجم/بهار/86<br />قلعه ي بابكmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-46872276773292077752007-05-07T11:31:00.000+03:302007-05-07T12:31:25.326+03:30سلام<br />هنوز بهار است . اما نفس فروردين با آنهمه رقص عروسكان سپيد و صورتي پوش كوچه باغها<br />با بوي خيسي خاك ... كه هنوز هم گاه هست<br />با لاله هاي شرمين اش.... تمام شد....<br />و باز... هيچكس برات لاله نياورد زن سي ساله!<br /><br />دختر بهار است ارديبهشت... مثل زن ... با دلبري هائي به رنگ چمن و عطر گلاب<br />گلاب<br />مثل ابيانه .... با ديوارهاي كاهگلي ترك خورده اي كه سايه هاي كوتاه مي سازند<br />مثل شبهاي حافظيه ... خنك... با طعم شراب هفت ساله<br /><br />ناگاه چتر سبز مي زند ، هاشور مي خورد از اشكي كه ابر مي چكاند و گاه زرد مي شود زردِ زرد<br />از هجوم آفتابي كه تنت را گرم مي كند بي كه بسوزاند ات.<br />و اين زن....<br />با تمام سي سالگي اش هنوز همان دخترك هفت ساله است كه از پي بادبادكها و سنجاقكها و رنگين كمانِ پرِ پروانه ي درشت، راه خانه اش را گم مي كرد..<br />اين زن.... اين من<br />كه با تمام ديروزهاي تا به امروز هم خوابه ام.<br />پرم... يا آبستن ام شايد....<br />از تمام فرداهائي كه نمي دانم مي آيند يا مي آرند....<br />و نه عاشق<br />با شماره ي نفس<br />نه...نه...<br />بهار با همه ي حيات اش... با اينهمه سير و روشني سبز - وقتي كه به درختها ي كوتاه و بلند نگاه مي كني - ....فصل من نيست<br />با همه ي رنگهاي شاد و زنده و زرداش<br />با همه ي طعم هاي نوبرش... ترش مثل گوجه سبز اهواز و گس مثل ريواس و كنگر<br />بهار فصل من نيست اما براي عاشقي<br /><br /><br />سي ودوم/بهار/86<br />تهران بي لاله و ابرmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-10855044896521493482007-04-29T18:25:00.000+03:302007-04-29T18:27:01.346+03:30امشب ، شب چهلم بهار است<br />آسمان زجه مي زند .... درختهاي نزديك به ساختمان روبروئي چنگ به شيشه ها مي زنند و تن خيس پنجره ها غشناله مي كشد از درد....<br />ابر سربي – از اين جا كه ايستاده ام، از طبقه ي 12 برج سپهر – تا چشم كار مي كند زير گريه زده... هاي و هاي....<br />چشمهام درد مي كند<br />فردا چهلم بهار است.<br /><br />من رنگ سياه را دوست ندارم<br />يا نمي دانم...دوست دارم....يا ازش مي ترسم؟<br />كوچك تر كه بودم پارچه ي سياه بوي كافور و گلاب و كاغذهاي خيس شده از اشك زنان سياهپوش سوره ي انعام را يادم مي آورد<br />حالا بزرگ شده ام<br />نه خيلي ... اما شده ام<br /><br />اما امشب... كه چهلم بهار است....رنگ سياه ، نه بوي كافور مي دهد نه گلاب نياسر و قمصر<br />تنها صداي زنگ معابد سرخ و سايه بلند مردان نارنجي پوش روي پله هاي كوتاه را به يادم مي آرد<br /><br />دوست داشتني ترين مرد چشم بادامي كه از پشت درياها مي آمد و با خودش بوي عود مي آورد و فارسي را به شيريني حرف مي زد .... رفت<br /><br />يعني مرد.<br />نه... نمرد ... تمام شد<br />رفت و همه ي آنهائي را كه دوست اش مي داشتند با دريائي از خاطرات به رنگ دنياي زير آب و با همان رايحه ي عود و رنگ معابد سرخ تنها گذاشت<br /><br />چشمهاي مهربان بابا لنگ دراز من قرمز شده بود.<br /><br />و من تا حالا نمي فهميدم كه<br />رنگ سياه بهش نمي آد ... نه نمي آد... اصلاً نمي آد....<br /><br />فقط اين يك چيز را خوب مي فهمم كه موسامي ني شي كاوا – دوست خوب بابا لنگ دراز – اصلاً وقت رفتن اش نبود و همه ي ما را غافلگير كرد...<br /><br /> در ساعت 1 بامداد.manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-1175609806644314972007-04-03T17:18:00.000+03:302007-04-03T17:46:47.710+03:30زيباترين نوشته ها زماني خلق مي شوند<br />كه تلخ ترين لحظات را تجربه مي كني<br />وقتي كه عق مي زنيشان روي سپيدي كاغذ<br />يا اينرسي انگشتهاي لرزان ات را ول مي كني روي كيبورد<br /><br />و چشمهات باپرده اي از اشك تار مي شوند و مي دوند از پي همان واژه هاي دست و پا داري كه هر شب توي رويا مي افتند به جان ات<br /><br /><br />و شهوت نشخوار كردن داري بي كه بخواهي كسي بشنودت ... تكه پاره هاي جان ات را....جان شيفته ات را از تيزي سر نيزه و درفش هاي واژه ها جمع مي كني....<br />مي گذاريشان كنار هم.... نازشان مي كني... اشك مي ريزي و حرف مي زني ....<br />و نفرت پرت مي كند ...<br />حالا اسمت هست سياه چاله .....<br /><br />مي شود توي لابيرنت تاريك و قيرآجيني كه ساخته اي هرآنچه و هر آنكه مي خواهي را فرو كني<br />بگذاري بماند همانجا آنقدر كه جان اش در برود<br /><br />مي تواني اوهام ات را هقنه كني بهش.<br />خرخره اش را فشار دهي تا مويرگهاي سرخ، در پس زمينه ي سپيدي چشمهاش بيشتر جلب نظر كند.<br /><br />تا آستانه ي مرگ ببريش و يكهو ول كني اش تا بفهمد چه طعمي دارد از بالاي مرگ يكهو ول شدن توي دامان زندگي<br /><br />منحرف نشو.... داشتي يادت مي آوردي كه چقدر مي شود خوب نوشت<br />وقتي كه براي «هيچكس» مي نويسي<br />وقتي كه پاره هاي اوهام را جمع مي كني بلند مي گوئي آآاااا – انگار كه بخواهي بگوئي تمام ام كن ـ<br /><br />حالا سه شب گذشته و تو ماندي و مادوكس ....<br />و مارتا كه هر روز راس ساعت 6 مي آمد توي آن كافه ي پائيني<br />و مي نشست با دامن كوتاه سياهش . عادت داشت دولا شود و سيگارش را با شعله ي شمع كوچولوي روي ميز روشن كند تا چيزي ميان بن بست ران هاش به تماشاچي ها چشمك بزند.<br />منحرف نشو. اين يك مرور پورنوگرافيك از دلشوره هاي زني سي ساله نيست... نه<br />يك عاشقانه ي كاملاً آرام آرام است براي همان «هيچكس»<br /><br />منحرف نشو.<br />تصوير تلخ از يك تراژدي روي سن نيست<br />من اينجا نشسته ام ببين!<br />روي صندلي پنجم . رديف دو<br />اي تف به هرچي عدد دو ست<br /><br />من حتا اينجا هم دومي ام<br />از دومي بودن خوشم نمي آمد هيچ وقت<br />مثل نديد بديد ها هم نبوده ام كه بخواهم هي همه را كنار بزنم و بروم اول صف....<br /><br />يادم هست دختر بچه كه بودم همه فكر مي كردند قرار است بشوم خانم دكتر.<br />دستهام را مشت مي كردم و دندانهام قفل مي شد و فشار انگشتهام رد خون مي انداخت كف دستهاي كوچولوم<br />دلم مي خواست پرستار بشوم<br />حالا سوپروايزم<br />آقا غلط كردم.<br />من از دومي و آخري بودن بدم مي امد<br />گفته بودم پرستار ... نگفتم سوپر وايز<br />حالا همان ناخن هاست و همان دستها ، كمي بزرگتر....- دستهاي يك زن تقريباً سي ساله –<br />و كتفهاي تو.... رد خون.... چكمه هاي سواري....<br />آخ ! مچ ات خراش برداشته بيا با بتادين بشورم اش.<br /><br />نمي خواهم منحرف شوم كه فكر كني اين يك نامه ي سرخ است<br /><br />دست خط ام نقره ايست در پس زمينه ي خاكستري اي كامل<br />چشمهاي قورباغه ها درد مي گيرد بس كه خاكستري مي نويسم<br /><br />هي نپرس چقدر بگويم اين يك عاشقانه ي آرام است نه تعريفي از سكسولوژي خشن يا نرم<br /><br />كلاس دوم كه بودم يك معلمي داشتيم كه يادم نيست اسم اش چي بود . هر وقت كه ديكته داشتيم<br />جمله كه تمام مي شد مي گفت : نقطه سر خط.<br />من هم دنباله ي جمله توي تمام ديكته مي نوشتم نقطه سر خط<br />با خط كش بلند فلزي اش روي دست ام مي كوبيد و مي گفت :<br />نه بچه يعني نقطه بذار برو سر خط بعدي.<br />- دستم سرخ مي شد و مي سوخت... بعدها فهميدم اين عادت نيست كه پشت دستي بخورم و صدام در نياد . سردي فلز كه مي آمد پشت انگشتهاي كپل ام يك داغي آني حس مي كردم و بعد پوستم شوع مي كرد به سوختن و سرخ شدن.... خوشم مي آمد<br /><br />ديگر مهم نبود كه چقدر پشت دستي بخورم. چون فهميده بودم دردش لذيذ است<br /><br />اينها را دارم براي تو مي نويسم ها<br />هي . حواس ات كجاست؟<br />نگفته بودي سيگار هم مي كشي....<br />دفعه ي بعد كه بيايم برات سيگار برگ مي آرم.<br />هه!<br />كي گفته فقط مردها مي توانند سيگار برگ بكشند؟<br /><br />از انحصاري كردن بعضي چيزها خوش ام نمي آيد<br /><br />منحرف ام كردي<br />خسته شدم<br />باقي اش باشد براي سال 20150 ميلادي<br />وقتي كه ستاره اي چشمك زنان نورش مي رسد به چشم دختر بچه اي كه آهسته پلك هاش سنگين مي شود توي يك شب تابستاني و مي خواهد خواب آدمهايي را ببييند كه پاهايشان بسته شده است به تن بزرگ يك درخت كه نتوانند روي اعصاب هم قدم بزنند.<br /><br />به هيچكسي نگو.<br />من وتو اگر منحرف هم كه باشيم انسانيم<br />به قول بعضي ها كه در گورستانهاي دو طبقه بهم گره مي خورند<br />اگر انسان فوق العاده اي هم نباشيم<br />فوق العاده انسانيم<br /><br />نه؟<br />نيستيم؟<br />آخ ببخشيد<br />دو نفر در تاريكي پس كوچه هاي سنگفرش منتظرم اند با هم برويم از بلندترين برج شهر.....<br /> نه<br />من هنوز نيم بطر شراب سهم امشب ام را تمام نكرده ام<br /><br /> يادت بماند<br />اين يك نوشته ي زيبا نيست كه خلق شده... هرچند در تجربه ي تلخ ترين لحظات....<br /><br />كيبورد درد مي كند، با اينرسي انگشتهام ميخواهد بجنگد نمي تواند<br />سپيدي كاغذ دستمالي شده....<br />توي معده ام دارند رخت مي شورند....<br />آي...<br />مي خواهم بگويم : آاااااا جوري كه معلوم شود بلدم بگويم :<br />من زن ام حوالي سي... با پوست تيره....<br />آي... توي معده ام دارند رخت مي شورند.....<br />آي...<br />مي خواهم بگويم آآاااااااااا<br />جوري كه بفهمي دارم مي گويم:<br /><br />بلدي اگر<br />تمام ام كن.<br />.......<br /><br />عق!<br /><br />هشتادوسوم/زمستان/85manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-1173706442437708452007-03-12T17:40:00.000+03:302007-03-12T18:12:01.490+03:30تكه هائي از اوهام<br />يادداشتهايي براي هيچكس<br /><br />سلام<br />نمي دانم چندمين نامه است اين ؟يا اينكه براي كدام «تو» دارد نوشته مي شود<br />كسي كه شايد اصلاً وجود ندارد. يا كسي مثل « جان اسميت »، كه جين وبستر خلق اش كرد<br />نه.. نه.. من جين وبستر نيستم.!<br /><br />چه اهميتي دارد اصلاًً؟ هيچي!!<br /><br />ديشب همه ي انرژي نداشته ام را جمع كردم كه تا خانه پياده قدم بزنم .<br />كفشهاي راحت ام مي گفت : خوبه مي توني راه بري تا خونه<br />وقت رفتن كه شد با ساناز با هم رسيديم جلوي آسانسور ،گفت : من مي رسونمت<br />اگر مي گفتم نه!ساناز جان مي خوام كمي پياده راه برم كلي ناراحت مي شد<br />نشستيم بي صدا كنار هم.<br />ساناز به پدرش فكر مي كرد و من به مرگ<br />كه مثل نسيم دوره گرد همين حوالي مي چرخد . ممكن است نبيني اش اما خوب مي تواني حس اش كني<br />به پل نرسيده از ساناز خواهش كردم كه پياده ام كند<br /><br />تمام راه به نقاشي هاي ليره فكر كردم و موزيك نابي كه در گالري پخش مي شد.<br />به اوتيسمي كه از تابلو هاي سپيد سياه و چهل تكه اش شره مي كرد .چقدر از تو پيش اش تعريف كردم . چه جوري ؟<br />نمي دانم. فقط مي دانم تمام دقايقي را كه آنجا گذراندم از تو و توانائيت در شناخت هنر و هنرمند آنقدر حرف زدم و آنقدر از تو گفتم كه همه اش شده بود يك جفت گوش و شبيه شده بود به يك لبخند و آخرش گفت: پس هنوز آدمهاي هنر دوست نسلشان منقرض نشده ...<br />كارت را نوشت و امضاش كرد. من هم آوردم اش براي تو .<br /><br />نقاشي هاش آدم را ياد هيچ چيز نمي اندازد. خوبي ليره همين است . به هيچ كجا بند نيست<br />بدي اش هم همين است.! چون اگر بند بود مي توانست تا حالا صد بار برود فرانسه و دكتراي نقاشي اش را با پذيرشي كه دارد بگيرد . اما نمي تواند<br />ليره را ول كن ! نمي خواهم از خودم و خودت خيلي منحرف بشوم.<br />اما توي لعنتي دوست داشتني خاصيت ات اين است... كه با هركي معاشرت مي كنم به تو ختم مي شود.<br />از كنار آدمها رد مي شوم<br />.. آدمهائي كه گاه تنه مي زنند بهم .... كه دعوا راه بيندازند... يا آدمهائي كه آنقدر خيره نگاه ام مي كنند تا صدام دربياد و بگويم : چيه؟ شناسنامه بدم خدمتتون؟<br />اما توي همه ي همه ي همه ي آن وقتهاي بي حوصلگي كه آدمها مي سازند برام...<br />توي مترو... توي خيابان ... سر صبح كه مجبورم سنگيني نگاه هاي اين مردك را توي آسانسورتحمل كنم<br />حتا همين جا وقتي الهام فكر مي كند من منشي شخصي اش هستم تنها چيزي كه نگهم مي دارد<br />يك صداي نرم است... تنها يك صداي نرم...<br />ببين چقدر خوبي؟!<br />با خوب بودن توست كه مي شود از كنار آدمهائي كه بهم تنه مي زنند يا دوستم ندارند و با من چپ اند رد شد و صدام هم درنياد !<br />من بي هيچ صبري انتظار دستهاي تو را مي كشم كه گره ام بزنند و نتوانم از جام تكان بخورم<br />و بي هيچ صبري انتظار لبهات را كه لال كنندم و داغ داغ داغ<br />كه آب شوم و چكه كنم ازت....<br /><br />اگر قرار است بيائي<br />زود بيا....دير نكن<br />دارم سي ساله مي شوم ها...<br /><br />سي وسوم /زمستان/85manelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-1172313385816183922007-02-24T14:01:00.000+03:302007-02-24T14:06:26.986+03:30....<br /><br />همه ي چيني بند زن هاي ماهر شهر<br />مرده اند<br />و حالا<br />من مانده ام و خرده شيشه هائي<br />كه نمي دانم<br />قلب بوده است روزي<br />يا كاسه اي<br />با طرح گلسرخي<br /><br />شبانه<br />پنجاه و نهم /زمستان/85<br />تهران برفيmanelihttp://www.blogger.com/profile/17647667203788394026avinar@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-6755314.post-1170498415043169022007-02-03T13:54:00.000+03:302007-02-03T14:03:06.070+03:30صد بار گفتم پائيز دارد جدي مي شود هرشب...<br />هي هيچ كسي باور نكرد ...<br />فكر كردند خل شده ام<br />پائيز آنقدر جدي شد.... كه زمستان از راه رسيد<br />هي گفتم : ماماني... اگر نبري ام ،زمستان مي رسد يخ مي زنم ها.... خوابم مي گيرد ....<br />هي ماماني محل نگذاشت...<br />حالا خوابم گرفته اما به خواب نمي روم....<br />من<br />در تلاطم بي دليل فركانس هائي كه مي گيرم اين روزها<br />در بهت نگاه اين زن لاغر اندام بلند قد كه درد در شكم اش مي پيچد بخاطر 7 روز مرخصي استحقاقي كه رئيس داده به ام ...در ميان بازوهاي مهربان منيژه....<br />بغض كوفتي ام را – كه عين يك سنگ خارا بيخ گلويم را فشار مي دهد – هي مي خواهم قورت بدهم.... ... نه از سر غصه... كه از خستگي ...از روزمرگي ... كه نمي شود آنرا خواباند ..<br />كه نمي شود گم اش كرد... يا مچاله اش كرد عين يك تكه كاغذ باطله و چپاندش توي لوله ي سياه بخاري....<br /><br />توي لوپ بي فرجامي كه نه ، انگار توي لوپ بي ابتدا و پايان سردرگمي افتاده باشم كه هيچ روزني به بيرون ندارد براي گريز...<br />مي دانم كه گريز از اين دايره ي لعنتي به معني رهائي نيست... فقط جهيدن توي يك لوپ ديگر است<br />آهان !<br />خل شده ام نه؟،<br />نه من چيزي ام نيست فقط آنقدر پائيز را جدي نگرفتيد ... كه زمستان رسيد.<br />مثل هميشه ... مثل هر سال كه هي برگها زرد و سرخ مي شوند از خجالت و همه اش مي خواهند حالي كنند به ما آدمها كه ....<br />بعد باز هيچكسي نمي فهمد... بعد مي ريزند ... مي مانند زير كفش هامان... جيغ مي كشند.... كه ما بفهميم ... بابا! شوخي نيست ها... جدي بگيريد هوا را...<br />و ما آدمهاي هيچ.... تنها لبخند مي زنيم و تازه، اگر خيلي ا