tag:blogger.com,1999:blog-5383311.post-1057025745370167262003-07-01T04:15:00.000+02:002003-07-03T13:45:42.373+02:00**
فرمانده ی دسته گفت که دیگر در خاک دشمن نیستیم.
حالا بدور از میدان ، با قدمهای خسته ، سنگلاخ ِ دشت و درّه را
به جستجوی آبادی می پیمودیم.
به رودخانه ی نحیفی برخوردیم که زلال بود و گوارا !
جانب سرچشمه اش رفتیم تا به کوهسار رسیدیم ،
آنجا راه ِ خود کج می کرد رود ، و برکه ای می آفرید، محصور بلندای سخره
و انبوه درختان . زلال ِ آب درآن سایه ی سبز، سبز بود و قناری سبز میخواند.
H.Amirinoreply@blogger.com