tag:blogger.com,1999:blog-5178487491064872682009-07-11T01:08:36.225-07:00جرجیسهاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.comBlogger17125tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-19345959440892287282009-07-11T00:36:00.000-07:002009-07-11T01:08:22.810-07:00گزارش از دل بلبشو – برای علیی ثباتی/ محمد نجفی/ شاهد طباطبایی<div align="justify"><br />باید به زودی برای خودم در این بلبشو بنویسم. نوشتن برای خود یک کمانهست که قرارست مدام برگردد به خودت؛ ولی گم میشود تو فضا آنچه نوشتهیی – آنچه کمانهست. . یعنی تو با نوشتن برای خودت کاری که میکنی اینست که یک چیزی از خودت میفرستی به خودت؛ ولی آن چیز فرستاده میرود توی جایی که تو چون نمیشناسیش، بهش میگویی «فضا». گمانم اسمگذاری خوبی کردهای؛ چون فضا هم سیاهست(که در نتیجه به ناشناخته میماند)، و هم توش آنقدر بزرگست که چیزهای توش (بگیر مثل ستارهها مثلن یا کهکشانها حتا)، هر چه هم بزرگ باشند، باز حساب نمیشوند. یعنی فضا آنقدر بزرگست که هر چه چیزهای توش بزرگ باشند، باز هم روی فضاییی فضا موثر نیستند. فضا این «بیتاثیر ماندن» را مدیون خیلی بزرگ بودن خودشست. پس آن چیز فرستادهی تو میرود توی فضا. میشود یکی از چیزهایی که هر چه بزرگ باشند هم فرقی نمی کند، تاثیری روی فضاییی فضا ندارند. مشکل اینجاست که تو دیگر نمیتوانی پیدایش کنی. یعنی فضا آنقدر بزرگست که آن فرستاده گم میشود خب. یعنی من هر وقت برای خودم مینویسم یک چیزی ازم گم میشود. این روزها چون خیلی شلوغم، نیاز دارم هی چیزهایی ازم گم شوند سبک شوم. از طرف دیگر نیاز دارم نوشتههایم بروند توی فضا تا در این بلبشو، در این شلوغی، بتوانم قدری بروم توی فضا باهاشان. بهشدت نیازمند سکوت و سکون فضایم. گرچه سکون و حرکت مفاهیمی بهشدت مجردند و تابع ناظر– ولی در این بلبشو هر چه میبینم یک ناظرست. یکی از فایدههای، یا یکی از ویژهگیهای بلبشو اینست که در آن هر چیز، حتا درخت و ساختمان پزشکیی قانونی و قندان و خیابان و کتابهای روی میز و موی دخترانه تبدیل میشود به ناظر. همه دارند نگاه میکنند. در نتیجه هیچ چیز، هیچ چیز نیست. یعنی نمیتوانی قسم بخوری توی بلبشو، که چیزی ساکنست یا متحرک(؟). یعنی همهش علامت سوال. نمیتوانی قسم بخوری باتوم آمد خورد به آن پسرک مدرسهیی؛ یا آن پسرک آمد خودش را زد به باتوم. تلویزیون این دومی را میگوید؛ و میگوید ما از جام جم دیدیم به خدا. تو ولی از چهار راه ولیعصر دیدهیی. دیدهیی باتوم آمده خودش را زده. توی بلبشو همه ناظرند. میخواهند ببینند چه میشود آخرش. ولی قضیه اینجاست فکر کنم، که اصلن خود آنها که فکر میکنند فقط ناظرند، اصولن موضوع و موضع نظر دیگرانیاند که هر کدام برای خودشان ناظری محسوب میشوند. این میشود که این میشود بلبشو. حالا من به جایی نیاز دارم که از صدقهسر نبودن/ کم بودن اشیا، ناظری دور و برم نباشد یا کم باشد. اینجوری شاید بتوانم فارغ از آنچه دیگران ازم میبینند خودم خودم را ببینم و بعد، دقیق، نظاره کنم. ببینم آن روز که توی انقلاب آبپاش آمد آب ریخت، چرا من خیس نشدم؟ شاید چون توی انقلاب نبودم. ولی ناظرانی هستند که میگویند من را آن روز توی انقلاب دیدهاند که داشتهام فرار میکردهام از آب توی آبپاش مثل سگ. ولی ناظرانی هستند که میگویند هر چه چشم چرخاندهاند آن روز من را ندیدهاند. ولی ناظرانی هستند که میگویند من را آن روز توی انقلاب دیدهاند که داشتهام فرار میکردهام از آب توی آبپاش مثل اسب. من چرا خیس نیستم؟ ناظرانی هستند که قسم میخورند آنها که آن روز توی انقلاب خیس شدند هنوز خیسند؛ و هر چه خودشان را خشک میکنند تر میشوند. ناظرانی هم هستند که میگویند در نتیجهی گرمیی هوا، همه حتا آنها که خیس خیس شدهاند خیلی زود خشک خشک شدهاند. از آنها که خیس شدهاند یکی را میشناسم که قسم میخورد هنوز خیسست؛ خیس خیس. و مدام دارد از خودش میپرسد چرا آب این آبپاش این قدر سنگین بود؟ چرا مثل قیر میچسبید و مثل تینر بخار نمیشد؟ چرا مثل سنگ مینشست (به صورت) و مثل کلوخ، خاک نمیشد؟ به شدت نیازمند فضام تا به بینظریی اطراف برسم/ اطراف بینظر میخواهم. باید دقیق به خودم نگاه کنم. ناظر، به قول آن دوستی که گفته بود شیراز شهر شنیعیست، چیز شنیعیست ناظر. من هر وقت دارم نظاره میکنم به باتوم، حس شناعت دارم. احساس میکنم حرامزادهام. بعد از خودم میپرسم مگر باتوم خودش یکپا ناظر نیست؟ مگر میشود قوانین استثنا بپذیرند؟ شاید هم کل ماجرا نتیجهی مستقیم قانون باشد. یعنی نکند آنچه یک ناظر میبیند، همانقدر که قانون گفته فرق داشته باشد با آنچه ناظر دیگر میبیند؟ یعنی زاویهی نظارهی من و آن باتوم اینقدر فرق دارد که نتیجهی نظاره اینقدر فرق داشته باشد؟ یعنی هر چه میکنم نمیتوانم خودم را قانع کنم که آن باتوم چشم ندارد. راه که میرود یعنی پا دارد آن باتوم؛ وقتی پا دارد مگر میشود چشم نداشته باشد؟ قوانین که استثنا نمیپذیرند. همهچیز حکایت از آن دارد که آن باتوم اول نظاره میکند؛ یکی از ناظران را نشانه میگیرد و معمولن رو و در پارهیی موارد پشت خودش را میزند به آن ناظر. عصبانیتر که باشد سرش را هم میکوبد به هر چه جلوش باشد. این یعنی چشم دارد. چون انتخاب محل فرود به بویایی یا چشایی یا بساوایی یا شنیداری دقیق نیست – به دقت هدفگذاریی دیداری نیست. اینها یعنی او میبیند؟ – شق دیگر اینست که بقیهی ناظران میبینند، نگاه میکنند، هدفگذاری میکنند و میآیند خودشان را میزنند به رو و در برخی موارد به پشت و سر باتوم. از یک طرف عقل سلیمم میگوید یک ناظر (در اینجا باتوم) که نمیشود هی خودش را بزند به این و آن ناظر دیگر. حالا اگر به چار پنج تا زده بود یک چیزی. ولی از آن طرف خیابان که نظاره میکنم، عقل سلیمم میگوید این همه ناظر که نمیآیند خودشان را بزنند همهش به یک ناظر (در اینجا باتوم). چرا یکبار به همدیگر نمیزنند خوشان را؟ اینها دو نتیجه دارد. یکی این که حتا عقل سلیم من تنها هم، این طرف خیابان باشم یا آن طرف، بسته به زاویهای که میبینم دو استدلال مخالف میکند. دومی این که یعنی من باید بروم توی فضا دقیق نظاره کنم به خودم. یعنی این که باتوم از زاویهیی متفاوت با زاویهی من میبیند دلیل میشود که این قدر متفاوت ببیند؟ باید جایی باشم که ناظر نباشد. یعنی زاویه چهقدر مهمست؟ یعنی من و بقیهی ناظرها اینقدر مهمیم؟ یا این که اینقدر فرق دارد دیدههامان یعنی هیچ اهمیتی نداریم؟ باید دقیق خودم را نظاره کنم ببینم چرا خشکم من؟ من آن روز آنجا نبودهام. من ماشین آبپاش ندیدهام. چرا حس میکنم شانههایم توی آب باد کرده؟ </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-1934595944089228728?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-27679234492004797632009-04-30T08:53:00.000-07:002009-04-30T09:20:07.361-07:00حشویات یک قفل<div align="justify">آدم قفل دیدهیی؟ از هر طرف بروی بیافتی توی چاه دیدهیی؟ آدم دیدهیی؟ میروی از هر طرف میافتی توی چاه. این همان ست که دورت خندق کنده باشی. همچه آدمی قفل ست. یک محدوده دارد اطرافش. از آن محدوده نمیتواند بیرون برود. گاهی میبیند آن طرف چه خبر هست – نمیتواند برود از نزدیک ببیند. سر و صدا گاه میشنود – کمسو میشنود مثل ورق کاهی، کدر میشنود. مثل سگی میماند یا اسبی که بسته باشندش به یک درخت. از یک حدی نتواند بیشتر دور شود از درخت. مثل جزیره ست حتا. یا مثل آدم توی جزیره. بسته باشد به جزیرهش و نتواند پا بگذارد بیرون. من اینطورم. نمیتوانم زیاد بروم. همیشه میافتم توی چاه – یعنی خندق. نمیدانم این خندق را خودم کندم یا برایم کندهاند – همیشه بوده یا غفلتن درآمده – فرو رفته. زمین گود چیز کثیفی ست. توی گودی همه چیزی میتواند برود. جای جک و جانور میشود لامصب. آب که بیافتد توش شاید مرداب شود. شاید باتلاق شود. تو توی محدودهی خودت را جارو میکنی؛ ولی نمیتوانی خاکروبهها را توی همان محدوده بریزی که. ناچاری جای دیگر بریزی. پس میروی دم خندق پرت میکنی بلکه بیافتد بیرون خندق – همانجا که خندق نمیگذارد بروی. از این طرف میخواهی بروی آن طرف خندق – از آن طرف حالا که نمیروی نمیتوانی بروی برای خاکروبههایت جا نداری غیر همان طرف که نمیتوانی بروی. ولی بیشتر خاکروبهها یا همهشان میپاشند توی همان خندق. اینجوری میشود که خندقی که زمانی توش فقط آب بود و شاید اگر همتکی میکردی میتوانستی بپری توش شنا کنی برسی آن طرفش، بعد چند سالی میشود لجن و دیگر نمیشود توش شنا کرد – از بس خاکروبهها و آشغال ریختهیی توش. کم کم که برود، اصلن میشود باتلاق – رفتن ِ توش مرگ ِ توش. پس باز هم میمانی. ولی کمی بعدتر، میبینی آن آب صافی که شده باتلاق و لجنزار، که دورت را گرفته فشارت میدهد به خودت مدام، شده پرورشگاه بیپدر. پر جانور شده. آشغالها کار خودشان را کردهاند. حیوانات مردابی و لجنی هم که رحم ندارند. قانع که نیستند. کم کم میبینی سرازیر شدهاند از باتلاق به محدودهت. بعد تو دیگر نمیتوانی دور و ورت را جارو کنی تمیز کنی که. چون دیگر دل نداری بروی لب آب بایستی راحت خاکروبههات را بریزی توش – بس که جانور زیاد شده آنجا. میترسی. پس محدودهی خودت را هم گند برمیدارد کم کم. کم کم جانورها از حوالیی تو هم بوی آشنا میشنوند سرازیر میشوند ببینند چه خبر. کم کم میرسند به تو. تو حالا در مرکز مرکز محدودهات ایستادهیی بدبخت ایستادهیی. در مرکز ایستادهیی چون دورترین جاست از خندق – باتلاق. زمانی همین جا را بیشتر از هر جا بد داشتی چون دورترین جات بود از باتلاق. حالا چسبیدهیی ول نمیکنی جانورها از هر طرف سرازیرند. کم کم میرسند به تو. تو حالا در مرکز مرکز محدودهات ایستادهیی. بدبخت ایستادهیی. فکر میکنی اگر آدمیزاد شنا بلد بود اول زندهگیش خوب بود. بعد میگویی از کجا معلوم. بعد جانورها کم کم میرسند به تو. </div><div align="justify">.</div><div align="justify">.</div><div align="justify"></div><div align="justify"></div><div align="justify"></div><div align="justify"></div><div align="justify"></div><div align="justify">کجا غلط کردی؟ میزدی به آب؟ شنا بلد نبودی. خاکروبه نمیریختی؟ جایت را گند برمیداشت. با جانورها میجنگیدی؟ زورت میرسید؟ جانور میشدی زندهگی میکردی باشان؟ مگر حالا چه غلطی میکنی؟ </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-2767923449200479763?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-4629767261618796982009-04-20T05:43:00.000-07:002009-04-20T05:59:18.127-07:00پنج شعر بهار علیزادهپنج شعر زیر، از شعرهای تازهتر بهار علیزاده ست. بهار علیزاده از شاعرهاست. کتابش اسمش بود «هذیان پوست» و چند سال پیش بود که نشر آرویج بیرون داد. این شعرها یکی دو تا حال و مال همان سال ۸۵ ست و الباقی بعد ۸۵. به هر حال هیچ کدام هنوز جایی دیده نشده و این، بار اولشان ست.<br /><br />بهار علیزاده، میگویند بسته یا وابسته به جریان حجم؛ میگویم شاعر – بسته به هر جا. گفتن از شعرش سخت ست و آسان ست. من حالا روی مود سختیام. خوش به حال شما – گفتنی ندارم. برای دیدن پنج شعر تازهی بهار، لینک پایین لطفن.<br /><br /><a href="http://www.jerjees.com/weblog/2009/04/blog-post.html" target="_blank">پنج شعر از بهار علیزاده</a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-462976726161879698?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-41974729065969018572009-03-26T06:41:00.001-07:002009-04-01T09:31:36.899-07:00تکگوییی یک جن عاصی – ای چنگال من توی ریش شماآنچه میآید از ماهی –<br />روش به رود<br />در دندههایش ماههای زیاد --<br />انگار وقتی ریخته از بدیی هوا به خاک ریخته<br />انگار کنایهای ست اشارهای ست<br />آمده از جایی که مستعار ِ آب باشد و ریخته<br />با خودش کشانده جایی کنایهی دریا --<br />و ریق رحمان را<br />مثل فیلْ پوشیده به دندانهایش در حجاب<br />مکرر شده از فرط ِ ریق<br /><br /><br />بههرحال که ملالی نیست جز پوست<br />عجالتن ما به دندانهای سالممان نیاز ِ بیشتر داریم جسارتن<br />و توی اندام مبارکتان – از آن دو لب ِ قریب ِ لپ –<br />اگر کمی بنوازید، میوزید<br />خواهیم آمد از ته ِ جایی – به هر ضرب و زور – کنایی<br />و رومان به جانب مستعار ِ حضرت ست البته<br /><br /><br />بگیریدمان مثل ناخن – بتکانید<br />فکر کنید که ما هم که جنیم – گناه داریم به شما<br />مگر کجا را به شما ندادهاند بلیسید؟<br />حالا که میلیسید، لطفن کمی تندتر که ما روی گازیم<br />جن ِ سوخته بوی شلوار ِ شبمانده میدهد<br /><br /><br />کاش جانی – جوکی بودیم<br />مثل آدم تمیزی – کاش از پشت ِ کوه ِ در دستهایمانْ رطوبت بود<br />از کنار خود که میگذشتیم – کاش مینواختیدمان میوزیدید –<br />که عطف جمله بگیریم استعارهْ بیربط کنیم<br />ما جنهای حوالیی خاک را – کاش –<br />در کنارههای خیس ِ شما –<br />قدری میان ِ تر بود<br /><br /><br />حالا مگر آنجای شما کجای آدمهاست؟<br />مگر صورتتان را که میزنید – قوس ِ مکرر نمیزنید؟<br />مگر قوس ِ مکرر از کنایههای آبی نیست که کنارههای آبی نیست؟<br />که تند شدهاید این روزها به تردیی نارگیل؟<br />همه نه – ولی بسیار ازین قوس افتادهام – و عیال هم<br />ای چنگال من توی ریش شما<br /><br /><br />کاش میشدیم برویم<br />کاش میشدید از خودتان بیرونتر –<br />که بیرون ِ تر – درون را نکشد<br />و جبین ِ الدنگ – الدنگ ِ مدام ست<br />و درون نشود هامون ِ کاکتوس – بیرونْ جنگ<br />و این همه جانور از کجای چند حیوان ریختهاند مگر که تا میپری چنگ و تا میپری پشم<br /><br /><br />روی دندههای هم هم که بخوابیم – باز خواب کمر باید دیدن<br />باز باید به قوس وربپریم<br />و البته قوس ِ شما را در همهی شهرهای دور و دورتر گرفتهاند به رُس<br />و تقریر میکردهاند پلک شما را حضرت قواسی –<br />و حالا که شما میگویید پشت صورتتان یک ماهیی سابقن آزاد را گرفتهاند به رُس –<br />و زیر پولکهایش کشف کردهاند که چهها که نباشد اگر آزاد باشد –<br />حالا – که لثههای ماهی افتاده از بس که آب شور –<br />باید روی دندههای هم هم که بخوابیم – خواب روش ببینیم<br />پس کو؟<br /><br /><br />به هرحال که ملال ما پشتن پشت به جلال شما عجب<br />و البته ما جنیان ِ سرایی – صورتان پاشیده را که گرد کنیم – بازباز –<br />ناگه از ته – یکی آید خراب ِ «بدمصب ِ کور!»<br />و بگرداند کجای کناییی ما را کتاب کند بخواند بر جماعت بیپشم که:<br /><br /><br /><strong>این جماعت پشمو – حالا که صورتان ما گرد کردهاند – از کجای استعاریی ما ورد کردهاند؟ و ورد را که نپختهاند – بردهاند راست گرفتهاند به رُس – خام ِ خامْ توی شهرهای دور و دورتر به قاب – هُلُف هلف --- که ما جماعت بیپشمْ باز – لُکّه شویم</strong><br /><br /><br />و ما البته صد سال پیشتر –<br />نیز<br />هم<br />کوفت.<br /><br />.............................................<br /><br />در این متن، یکی آنجا که لب و لپ هست، اولی «لب»ست به لام زبر و باء؛ و دومی «لپ»ست به لام پیش و پ و نه ب. آخر بخش پررنگ شده هم آن کلمه، «لکه» به لام پیش و کاف قویست و نه به لام زبر و کاف قوی. این جوری.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-4197472906596901857?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-74619680880359300502009-03-25T11:21:00.000-07:002009-03-26T06:57:01.788-07:00تکگوییی دختری که باران باباش بادبان نداشتعضله به گردن ندارم<br />در این رودهای دلتا –<br />عضله ندارم<br /><br />بابا به گردن بگیرم -- هم -- بابا ندارم<br /><br />شیوا میشوم میخیزم<br />میبینم: میکِشم / میبینم: عضله ندارم<br /><br />بالا میآید از چیزیم: چیزم<br />فکر میکنم<br />باد میآید<br />در گردن دلتاییام بادبان ندارم<br />فکر میکنم: بالا میآیم<br />دوبار میشوم<br />بار میشوم – عضله ندارم<br />میریزم<br />میپرم<br />پخش هوام -- مثل رطوبت ِ نیمهکاره وقتی در گردنم باشد آنچه باید باشم<br />در گردنم ندارم<br />پخش هوام<br />توی رطوبت -- دیوار هست<br />پخش که باشم دیوار هست ولی از بالا رفتن مجابم نمیشود<br />مثل نم ِ توی کتاب – بو ندارم ------- رایحه دارم<br />میگردم<br />توی پدرهایم گنج میزنم<br />مادر ندارم<br />یتیم نیستم<br />عضله ندارم<br /><br />بابا – باران ِ بادبان ندیدهست<br />بابا پخش میشود توی هوام<br />میگویم: این سیل باید بند شود جایی<br />بابا بادبان ندارد<br /><br />معطل مانده بخارم<br />میگویم: زیبام مثل پَر<br />میگویم: بابا دارم -- یتیم نیستم<br />میگویم: پخش هوام و بند نمیشوم به هیچ جات<br />میگوید: پسر دارم -- یتیم نیست<br />میگوید: پخش هوام نمیمانی – بند میشوی به گردنم آنجا که باید باشی آنچه دارم<br />میگویم: عضله ندارم -- پسر ندارم<br />میگویم: دختر که باشی – گردن نمیکشی – گردن نمیبُری – گردن نداری<br /><br />میگوید: باباجان -- باباجان<br /><br /><br /><br />بو میکشم -- رایحه دارم .<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-7461968088035930050?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-84108518790670699142009-03-20T11:22:00.000-07:002009-03-20T11:36:11.787-07:00معجونی که پخته نشد – یا آنچه جاست – یا، بروم اطراف بپزانم<div align="justify"><br />ناگفته معجونی نوشته و چشم چرخانده هی چرخانده مدام شده در پیی یک معجون پختهی روشن – مثل ادات تشبیه بود بهار ما. هی مثل قبلش میشد و تازه نمیشد. هی مثل بعدش کش میآمد و روی کشیدهگیهای منقلبش میکشاندمان. کشیده که میشدیم روی بهار، بخشیمان میرفت به تکانهای فصلیش و بخشیمان را میبُرد تکههای هواییش. تکانهای فصلیش مثلن ابر داشت و پیروش، باران و بادی خنک؛ سنجاب و اقاقیا و جوانهی سیب. تکههای هواییش اما فرو میرفت توی وجودمان. فحل میشدیم و میخندیدیم – بیشتر بلند و دراز. بهار، یک تکه زمان بود میان دربهدریهای آسمانیی زمین. که اگر منحرف نبود، اگر صاف ایستاده بود روی استواش، این تکههای زمانی رنگ میباخت؛ و میشد برای هر کسی رنگ جایی که بود؛ و دیگر رنگ زمانهای ورآمده – ورقلمبیده نمیداد بیرون و بوی خاک نمیداد بیرون و بیرونش، دیگر فرقی نمیداد به توش. بهار، برای ما، حالی بود که بخشیش میرفت به قدیممان و بخشیش میخواست بچسباندمان به فکرهای فردامان. ولی فکرهای فردامان از فردای بهار که میشد، فرار میکردند و ما میماندیم و فکرهای دیروز. در فکرهای دیروز که روزی نبود. خاطره توی یک کدر ِ خاموش ِ نحس میآمد – خاموش و نحس میآمد. میخواست بچسباندمان به قدیممان. قدیممان ازل نبود. جایی بود نه زمانی؛ که آن جا، برای نخستین بار شاید، فکر فردا کرده بودیم. فکر فردا بودمان بهار. حالا ما فکرهای فرداییم و فردامان از دیروزمان روزتر نیست. چون فردا هم توی یک کدر میآید. قلمبه میآید. حالا هم که بهار هست، پوست نازک ما را ترکانده همین نسیم خنک. مثل پوست درختهای پر جوانه. و جوانههامان، منتظر تکههای بارانند. بلند و دراز، باید نگاه کنیم به دور و بر/ دور و ور. اکناف جاییست که میتوان منتظر ماند و ماند. آنجا که هستیم همیشه باد میآید. و باد، ما را فقط گیس میبیند. باد همه چیز را گیس میبیند. اینجا نمیشود منتظر ماند و ماند. بروم برای بهار، سری به اطراف بزنم.<br /><br />یک چیز اگر بدانم، دانسته باشم توی تمام این نفسنفسزدنهای اسمش میار، اینست که بهار جایی نیست که هستم. همیشه جایی در اطرافست. و بهار، اصلن یک برش زمانی نیست – وابستهست راست به جایی که میشود آنجا، صاف ایستاد ولی، هکذا، کمی منحرف ماند و، گردنی کشید.</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-8410851879067069914?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-15383402879286746882009-02-28T01:09:00.000-08:002009-02-28T08:06:38.599-08:00دوگانه بر روانهی بهمن جواهرچیان<div align="justify">بهمن جواهرچیان بود و من نمیدانم بعد اینهمه وقت که از مردن او رفته و از انتشار این شعر در وازنا هم رفته، چرا حالا باید تازه راه بیفتم برای سپردنش به جرجیس. که چرا زودتر ندادمش به اینجا. که البته خودم اصلن نمیدانم چرا به جرجیس میگویم «جا»؛ و نمیگویم «گاه». بهویژه که وقتهایی به جرجیس میآیم که «گاه» خاصی باشد؛ نه «جا»ی خاصی باشم – که همیشه جاهای معلومی هستم -- جاهای معمولی هستم؛ و این، «گاه»های خاص منست در آنجاهای همیشهگی که به جرجیس میآوردم.<br /><br />به جرجیس وقتی میآیم که جاها جوابم کرده باشند.<br /><br /><strong><a href="http://www.jerjees.com/weblog/2009/02/blog-post.html" target="_blank">دوگانه بر روانهی بهمن جواهرچیان</a></strong></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-1538340287928674688?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-53221830384573379822009-01-28T07:44:00.000-08:002009-01-28T07:50:47.703-08:00سه شعر از آنیماسه شعر دیگر از آنیما که پیش ازین در وازنا هم منتشر شده؛ بی شرح – بیافاضات:<br /><br /><a href="http://jerjees.com/files/anima.pdf">سه شعر از آنیما</a>(pdf)<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-5322183038457337982?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-36959900602217122862009-01-25T02:49:00.000-08:002009-01-25T04:19:07.724-08:00از شعر و شاهد؛ و قدقد و قوقولی<div align="justify">داشتم دربارهی بیژن الهی مینوشتم به درخواست علیی ثباتی؛ و دربارهی بازسپاریی ناشایستی که در یکی از سایتها از ترجمهی «رن» هولدرلینش شده بود؛ با غلطهای بسیار و حتا حذف سطرها و بندها و کلمههایی از آن. کار رسید به بازگوییی ماجرای آشناییام با کارهای الهی و دیگران، که نیازمند حرفهایی دیگر بود از گذشتهتر و پس از سطرهایی، بیژن الهی فراموش شده بود و داشتم از دیگران و چیزهایی دیگر مینوشتم. تا شد این:<br /><br /><a href="http://www.jerjees.com/weblog/2009/01/blog-post.html" target="_blank">از شعر و شاهد؛ و قدقد و قوقولی </a></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-3695990060221712286?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-9414667424681041352008-12-23T05:38:00.000-08:002009-01-26T06:42:09.992-08:00شعری از آنیما – از شعر بلند زایندهرود<div align="justify"><strong><em>هاتف عزيز<br />غزل ، اين شکل شگفتانگيز که کم هم دربارهاش نوشتهايم و نمیدانم که چرا؟ و من هروقت که خواستم دربارهی غزل بنويسم، غزل نوشتهام. مثل سياهچال میماند اين شکل، نور را هم می بلعد.<br />که اين يکی هم شايد درآينده بيتی بشود برای خودش در غزلی که دوباره خواستم دربارهی غزل بنويسم و بايد اکنون بروم و غزلم را بنويسم.<br />باقی بقای شما</em></strong><br /><br /><br />شعری ست از آنیما (غزلی به زبان خودش) – با کوتاهی از من دربارهاش. لینک پایین لطفن.<br /><br /><a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/12/blog-post_23.html" target="_blank">ابروی کور، وحشت کژدم را سیاه کرد</a></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-941466742468104135?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-83011430998999202972008-12-04T02:32:00.000-08:002009-01-25T04:17:55.151-08:00نقدی بر نقد سعدی گلبیانی بر کتاب رویا زرین<div align="justify">با آنکه یک بار از ترس بدخوانده شدن کتاب زرین (میخواهم بچههایم را قورت بدهم)، به طور مفصل <a href="http://vazna.com/article.aspx?id=1472" target="_blank">نوشتهام</a> در سایت وازنا، باز از آنجا که میبینم این کتاب به دلیل راویی اروسیاش، راویی اروسش، و پیچیدهگیی طبعیی روایت اروسیاش، همچنان بد خوانده میشود، دوباره مینویسم. لینک پایین را دریابید لطفن. نقد سعدی گلبیانی بر کتاب زرین، <a href="http://vazna.com/article.aspx?id=1902#_edn4" target="_blank">اینجاست</a>.<br /><br /><a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/12/blog-post.html" target="_blank">نقدی بر نقد سعدی گلبیانی بر کتاب رویا زرین </a></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-8301143099899920297?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-48749260020199671102008-11-06T01:21:00.000-08:002009-03-03T00:17:20.944-08:00سرمایی که فارسیی تهران – خورد<div align="justify">سعدی گلبیانی را اولین بار در کارگاه شعر منوچهر آتشی در کارنامه دیدم. یک دوست جدید پیدایم کرده بود و یک بار گفت بیا برویم پیش آتشی؛ رفتم و سعدی از شاگردان آتشی بود. ماجرا مال پنج شش سال پیش است. بعد از آن هر چند وقت یک بار که برای دیدن آتشی میرفتم، سعدی هم بود. کمکم برای دیدن آتشی و سعدی و دوستان دیگر میرفتم. بعدش فقط برای دیدن آتشی دو سه بار رفتم. بعد، سعدی یکی از چهار نفری شد که خودش بود و من و علی ثباتی و علی مسعودینیا، که این وقت دیگر بعد زمان آتشیست، که این چهار نفر بعدن جمع شدند و .... </div><div align="justify"><br />شعر سعدی دو محور دارد: اول، روایت و دوم، تصویر. شک ندارم که منظور از این حرف من، این نیست که نوع برخورد جهتدار سعدی با زبان، از ویژهگیهای شعرش نیست. نظر به اینست که شعر سعدی بر زبان خود قیام نمیکند؛ که بر تصویر و روایتش میآید. بعد وقتی آمد، زبان را هم گاه مال خود میکند و گاه نمیکند؛ بهویژه در ترکیبسازی که رفیق ما ید طولا دارد. </div><div align="justify"> </div><div align="justify"></div><div align="justify"></div><div align="justify"></div><div align="justify"></div><div align="justify"></div><div align="justify">سعدی روایت را به شکلهای مختلف امتحان میکند. گاهی به دلیل نوع روایتش دهن ایجاز را سرویس میکند. گاهی هم شکل روایتش به او اجازهی رعایت ایجاز را میدهد. تغییر متناوب «لحن» و به جرات، تغییر «صدا»، و تغییر «فضا» از ویژگیهای شعر اوست. سعدی در دگر کردن فضا، گاه مکان را دور میکند، گاه زمان را و گاه هر دو را و گاه هر دو را متناوبا و متوالی. (منظور این نیست که فضا تشکیل شده از مکان به علاوهی زمان) دور از کجا؟ از آن مکان و زمانی که شعر در آن آغاز شده. . </div><div align="justify"><br />در این شعری که با نام «تهران» در اینجا از او آوردهام، شکست مکانی هست؛ از تهران تا تخت جمشید؛ و شکست زمانی هم: از تولد شاملو در خیابان صفیعلیشاه(۱۳۰۴ خورشیدی) بگیر تا اعدام شیخ فضلالله نوری در میدان توپخانه(۱۲۸۸ خورشیدی) و همین روزها. </div><div align="justify"><br />ترکیبسازی از علاقههای سعدی ست که در این شعر عالی اجرا شده. از گره «فارسیپیچ» بگیر که اصلن همچه گرهی وجود خارجی ندارد؛ تا «بادآبی» که معنیاش را باید از خودش پرسید مثل گره فارسیپیچ – و البته ترکیبهای دیگر.<br />اون کلمهی «کند» ِ بعد از «مث چاقوی میوهخوری» هم مشخص ست که باید به کاف ِ پیش خوانده شود. در سطر بعدش: «چرت ِ چنگ ِ کراک»، «چنگ» به چ زیر ست، نه زبر. جان مادرتان به نشانههای سجاوندی و حرکتهای روی حروف دقت کنید و ریتم را دریابید که این شعر جدا از روایت و تصویر و ترکیبها و این مسایل، بخش عمدهاش با ریتم راه میرود. پیشی (« ُ»یی) که روی واو عطف هاست، در القای فضا و حس مهم ست. </div><div align="justify"><br />«عابرپیاده» را با رخصت سعدی، من با نیمفاصله گذاشتم که کسی مثل ترکیب اضافی نخواندش – چون ترکیب اضافی نبود. «دختر فرار» هم ترکیب اضافی نیست و باید به راء بیحرکت خوانده شود. یک اصطلاح فولک ست. «پل چوبی» هم باید با نیم فاصله میرفت که نرفت. لامش را بیحرکت بخوان. </div><div align="justify"><br />دیگر اینکه سعدی گفت: فارسیی تهران سرما خورده است. </div><div align="justify"><br />دیگر اینکه این شعر را باید بلند خواند و صدای خود را شنید. </div><div align="justify"><br />برای بلند خواندن «تهران»، لینک تهران پایین را دریاب.<br /><br /><a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/11/blog-post.html" target="_blank">تهران </a></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-4874926002019967110?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-18619043220790480392008-10-29T02:05:00.000-07:002009-01-25T04:29:45.907-08:00تاملاتی دربارهی خودکشی – دوم<div align="justify"><strong>برای تمام لحظاتی که خیالش مرا فریفته</strong></div><div align="justify"></div><div align="justify">و اگر تهور ـ در معناي ارسطويياش ـ فراهم باشد، چه بسا كه اين فكر به عمل هم درآيد... اما گاهي هم وضع به اين صورت نيست و ما با فردي روبرو هستيم كه انگار با نفس ِبودنش مشكل دارد، در واقع اين بودن و وجودش است كه آزارش ميدهد؛ شايد به اين خاطر كه هيچ وضعيت ماهوياي او را راضي نميكند؛ انگار در هر قالبي كه قرار ميگيرد تنگش است و دايماً در طول زندگياش تلاش ميكند و اميد دارد كه در قالب بعدي احساس آرامش كند؛ اما هيچ وقت اين اتفاق نميافتد؛ تا جايي كه احساس ميكند ديگر قالبي نمانده كه آزمايش كند؛ گويا عمري در پي از بين بردن ابهامي بوده كه همواره وجودش را در خود گرفته بوده اما به هر راهي رفته كمتر توانسته از آن فرا رود و به قلبش نفوذ كند. ناتوانياش در پاسخ به پرسشهايي از قبيل "كه هستم؟" "چرا هستم؟" و مهم تر از همه، پرسشِ "كه چي؟" به هر طرفي كشاندهاش؛ اما در پايان دريافته كه هيچ گاه جوابي نخواهد گرفت و با درد خود تنها بايد كنار بيايد و در نهايت بايد خود را به فراموشي هم بزند. درد اين فرد از اين نيست كه چرا الان وضعيتش خوب نيست، بلكه دردش از اين است كه چرا هيچ وقت خوب نيست.</div><div align="justify"></div><div align="justify"><a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/10/blog-post.html" target="_blank">اصل متن</a></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-1861904322079048039?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>شاهدhttp://www.blogger.com/profile/00763938483433550722noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-75637227771853930912008-09-21T02:57:00.001-07:002009-01-25T04:12:06.766-08:00ترجمهی قدیم قرآن از کتابخانهی ابراهیم دهگان<div align="justify">و این برگها – از فرمت gif به pdf تبدیل شد. نثر عجیب ست؛ و شاهد که دید، عین آیهای را خواند و با ترجمه قیاس کرد و دیدیم که عین به عین، واژه به واژه گرفته با واژههای همان وقت، برابر گذاشته. یعنی ترجمه به گفتهی مشهور، تحتاللفظیی همان وقت ست. اما این نوع برابرگذاری وقتی بهمثابه یک متن و فارغ از تکهها خوانده شود – مستدام – جنسی از فضا میسازد که حتا در سنجش با فضای متون مذهبی و عرفانیی همان وقت هم، بیشبیه ست. تنها مشابه، تا آنجا که من میشناسم و البته تمام ش را نخواندهام و چند سطری از آن دیدهام، ترجمهی قرآن قدس – همان قرآن پاک – ست به تصحیح علی رواقی که دکتر از سر لطف نشان م داد و جلال ستاری پیرارسال که دیدم ش، بسیار غصهدار بود که در آن ماجرای معروف از دست دادن کتابخانهاش – یا وقتی دیگر و ماجرایی دیگر که حالاها یادم نیست – از دست ش داده و دلخور که چرا دیگر چاپ نشده.<br /><br /><a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/09/25000-255.html" target="_blank">ترجمهی قدیم قرآن از کتابخانهی ابراهیم دهگان</a></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-7563722777185393091?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-85151145882845341292008-09-18T02:05:00.001-07:002009-01-25T04:21:05.029-08:00تاملاتی در باب خودکشی/ یکم<strong>در باب این که چرا خودکشی نکنیم</strong><br /><br />چطور میتوانيم با توجه به حقايق ِعقلی ِازلی – ابدی ِنازمانمند، راهی به رهايی از مقتضيات زمانیای بيايم كه بستر بودن مايند؟<br /><br /><a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/09/blog-post_18.html" target="_blank">ادامه</a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-8515114588284534129?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>شاهدhttp://www.blogger.com/profile/00763938483433550722noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-68037029260221557462008-08-25T11:42:00.000-07:002008-09-21T03:27:45.206-07:00یادگارهایی از جرجیس<div align="justify">از زماني كه بچه بودم يادم هست كه وقتي كاري نامناسب با مذاق بزرگترها مي كردم و برايش هم دليل موجهي داشتم آنها به طعنه مي گفتند "تو هم از بين پيغمبرها جرجيس و انتخاب كردي" البته با خنده اي كه چاشني اش مي كردند و زهر حرفشان را باهاش مي گرفتند. باز يادم هست كه همان روزها هر وقت اين عبارت را مي شنيدم شادي و رضايتي دروني از كار خودم پيدا مي كردم زيرا هم از طرفي كاري كرده بودم كه دانسته بود و برايش دليلكي داشتم كه اندك توجيهي برايش بتراشد و از سوي ديگر توانسته بودم در برابر سليقه هاي بزرگترها خودي نشان بدهم و كفرشان را درآورم كه لذتش در واقع مربوط به اين قسمتش بود. بزرگتر كه شدم گير دادم كه چرا به جرجيس بنده خدا گير داديد و يك جورهايي تقاصّ كار من را با طعنه زدن به او مي گيريد و اصلا چرا شماها از بين همه ي پيغمبرها جرجيس و انتخاب كرديد. جوابي كه آن روزها شنيدم دليلي شد كه امروز اين نوشته را روي سايت بگذارم. به من گفتند داستان از اين قرار بوده كه يك روز يك روباهه خروسي را به دندان كشيده بود و قصد خوردنش را داشت كه خروسه به عنوان درخواست آخرش از روباهه مي خواهد كه قبل ازخوردن او نام يكي از پيغمبرها را ببرد، البته منظور خروس از اين درخواست آشكار بود آن هم براي رندي مثل روباه پس او هم با ظرافت تمام به درخواست خروس احترام مي گذارد و نام محترم جناب جرجيس را به زبان مي آورد بدون آن كه مجبور شود براي اداي نام او دندان هاي به هم كليد شده اش را از هم باز كند و درست در همين جاست كه جناب خروس ملتفت اين لطيفه مي شود كه فرقي بزرگ ميان جرجيس و ديگر پيامبران وجود دارد و به روباه مي گويد "تو هم از بين پيغمبرها جرجيس و انتخاب كردي". گر چه هيچ وقت نسبت به بزرگترها نتونستم روباه باشم و آن اقتدار را به دست بيارم تا با آنها مانند خروسي درمانده رفتار كنم اما هميشه شنيدن اين عبارت در برابر كاري كه انجام داده بودم لذتي را نصيبم مي كرد كه فكر كنم روباه از ناكام كردن خروس در عين احترام به خواسته ي او برده بود. شايد تقصير من نبود شايد هم از همان اوان كودكي از مرضي فطري!! رنج مي بردم چون هميشه كلمه ي "بزرگترها" در گوشم طنيني اعصاب خردكن داشت و گرچه به خاطر كوچكتر بودن همواره مجبور به اطاعت از "قوانين" آنها بودم اما اين قوانين را روباه وار و جرجيس گونه انجام مي دادم تا لذت ميان من و بزرگترها امري دوطرفه باشد كه "چه خوش بي مهربوني هر دوسر بي". حالا هم بسيار از هاتف ممنونم كه طنين زيباي نام جرجيس را به يادم آورد چون الان هم با اين كه ديگر كمي بزرگتر شده ام و شايد براي بعضي ها به همان بزرگتره تبديل شده ام اما هنوز هم ذوق مي كنم اگر بتونم كمي جرجيس گونه رفتار كنم هم دروني باشم و هم بيروني اگر بپذيرندم مايه ي سرافكندگي و اگر نفي ام كنند باز هم، يك جورهايي خاري در چشم و استخواني در گلو.</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-6803702926022155746?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>شاهدhttp://www.blogger.com/profile/00763938483433550722noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-38309518896685694972008-08-14T02:57:00.000-07:002009-01-25T04:14:00.613-08:00علیاحضرتان موز و شهبانو موز بزرگ<div align="justify">شاید نوشتن؛ شاید خوردن، شاید پوشیدن. و هر کدام زیاد – خیلی زیاد. این میشود که آدم، آدم میشود، و فرق میکند با قناعت – هر چه هم که فضیلت باشد – و میخواهد، خیلی زیاد: مداد، خوراک، لباس، یا هر چیز دیگر. من هم دوست دارم آدم باشم، و این دوستداشتنی، برای م بیش از همه در خواستن ورمیآید – در خواستن ِ خیلی زیاد. و غذای خوب هم برای م به حد نوشتهی خوب لذتبخش ست؛ اگرچه این لذت آنیتر و آنیتر باشد – و تمام شود خیلی زود. و نوشته، البته، خود را حفظ میکند، هر چه بماند بهتر میشود، قویتر میشود، و اگر خیلی بماند، کلاسیک میشود. بار میگیرد، بار خوانشهای کلان کلان. غذا و لباس میپوسند – میماند. ولی غذای خوب، خیلی خوب ست. مفتخرم به فهم غذای خوب.<br /><br />لباس روی تن ت را میپوشاند که لختیات را نبینند – فقط خودت ببینی ش – ببینی ت. این لختی را با لام مرفوع خواندی؟ حالا با لام مفتوح بخوان. لباس، آدم ِ لخت را (با لام مفتوح) تند و تیز میکند. رنگی میدهد که جهت ش میدهد. بدون آن لباس – آن رنگ – آدمها یکرنگ ند، و یکرنگی، لختی ست. اینرسیی ماند ست. آدم در سوی ویژهاش هست که آدم میشود. که میخواهد و بزرگ میخواهد. لباس لختی را میکُشد و جای ش را پُر میکند با پیکانی به جهتی که آدم ِ حالا رنگ ِ آن لباس، باید برود. از همین جاست که بعضیها رنگ لباسهایشان را تا مدتها عوض نمیکنند، و من هم دو سه سالی قهوهپوش بودم. بیشتر سفید و روشن میپوشم اینروزها.<br /><br />و نوشته چیزی را که فقط خودت میتوانی – شاید – ببینی ش، جامهای میپوشاند که همه ببینندش. مثل مرد نامریی که اگر میپوشید، میشد تشخیص ش داد، که جایی ایستاده، جایی، نزدیک – یا دور. پس نوشتن کاری ست که میکنی که ببینندت؛ یا خودت، (شاید) خودت را – نامرییی توی ت را – بهتر ببینی. ولی لباس میپوشی که فقط خودت ببینی، و دیگران نبینند. هر دو زیباست – مفتخرم.<br /><br />و غذا، چیزهایی را توی ت میپوشاند که عصبی نشوند، پرزهای توی معده را، که جیغ نکشند، و بتوانی با خیال راحت بپوشی، ببوسی، بنویسی. و آدم چیزی ست که میپوشاند.<br /><br />نوشتن در این فضا چیزی ست که سالها فراموش ش کردم – توانستم – و به زور ِ یکی از دوستها – <a href="http://www.shabaneha.com/weblog/" target="_blank">آرمان اسلامبولچی </a>که طراحیاش را هم به عهده گرفت – دیگر نتوانستم فراموش ش کنم – پس ِ گوش ش کنم. قرار ست دوست – شاهد طباطبایی – هم در پر کردن ِ تا حد ِ ممکن ِ این فضا، کمک کند. امیدوارم زودتر.<br />برای دیگر دوستان هم، جا هست. این مطلبها لیبل دارند.<br />و نوشتهی اول، چیزی ست که پارسال برای دوست – <a href="http://do-l.blogspot.com/" target="_blank">امیر حکیمی </a>– نوشتم تا بارش کند بر <a href="http://do-l.blogfa.com/" target="_blank">فضای ش </a>– که زیباییی فراموش ِ زمان ما را (تا بتواند) در آن فضا احیا میکند. دست ش گرم. بدون هماهنگی با او، برداشتم و با تغییرهایی گذاشتم ش در فضای نوزاد ِ خودم. دلیل داشت. من مثل امیر و شاهد نیستم، و علیاحضرتان <strong>موز</strong>، زیاد سراغ م را نمیگیرند. این ست که نوشتهی سال پیش هنوز برای م حکم کیمیا دارد، و به مردمک میکشم ش . ناچار بودم از دزدیدن از امیر، و ناچار خواهم بود باز هم بارها بدزدم از خوبیی او و شاهد و حسین وحدتی و مهدی یوسفی و آنیما و چند تا آدم دیگر. همین ست که هست. میتوانند از شهبانو موز بزرگ بخواهند بیشتر سراغ م را بگیرد، تا دزدی کمتر کنم – که به کمتر از شهبانوی بزرگ قناعت ندارم. مطالب این طور ست که عنوانشان میآید پایین که کلیک کنید. پس اصل مطالب در این صفحه نیست.<br /><br /><a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/08/blog-post_14.html" target="_blank">دربارهی الفبای هنری میشو به ترجمهی بیژن الهی</a></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/517848749106487268-3830951889668569497?l=www.jerjees.com%2Findex.htm'/></div>هاتفhttp://www.blogger.com/profile/17351452012205495934noreply@blogger.com5