tag:blogger.com,1999:blog-39337642009-07-04T12:29:33.044+02:00تقويم زنانهدست نوشته های مادری که روزنامه نگار استRoyanoreply@blogger.comBlogger332125tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-69033171433256746472009-06-01T12:13:00.004+02:002009-06-01T12:17:39.496+02:00آرزو می کنم....این روزها همه دارند در مورد شاهین جعفر قلی و اون خانم با صدای فرشته ها حرف می زنند. رقص گروهی که برنده نهایی مسابقه استعداد برتر شدند را هم دیدم، اما، این را همین امروز دیدم و حالم بد شد.لینک را برای جلیل فرستادم و زیرش نوشتم:آرزو می کنم هیچ وقت دست های رعنا را این گونه لرزان نبینم، هیچ وقت بغضش را در آغوش نگیرم و هیچ روزی، اشکش این گونه جاری نشود، می خواهم او نه استعداد برتر شود و نه در برابر Royanoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-7208460571437999212009-05-07T17:53:00.002+02:002009-05-07T17:56:33.351+02:00بدون عنوانتا به حال هیچ وقت این قدر از تکنولوژی قدر دانی نکرده بودم. مدتی است که سیستم موبایلم را به اینترنت دائمی مجهز کرده ام. حالا دیگر هر جایی که باشم، توی اتوبوس، توی مترو، توی اتومبیل، در حال غذا خوردن، توی حمام، هر جا، هر جا، هر جایی که فکرش را بکنم، می توانم به اینترنت وصل شوم، می توانم آخرین خبرهای روز را کنترل کنم، می توانم گاردین بخوانم، می توانم ای میل هایم را چک کنم، می توانم ببینم دوستان فیس Royanoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-7646280212164920122009-05-06T10:05:00.005+02:002009-05-06T10:32:07.617+02:00یک سال پیش.....، حالا......یک سال پیش در چنین روزی، من اولین شب را در شهر جدید سپری کرده بودم. و امروز، درست یک سال از اون تاریخ می گذره؛ یک سال و یک روز است که من وارد زندگی جدیدم شدم. نه، در واقع ما وارد زندگی جدیدمون شدیم.و حالا......یک سال پیش رعنا 11 کیلو وزن داشت و 95 سانتی متر قد، حالا شده 18 کیلو وزن و 109 سانتی متر قد.یک سال پیش رعنا از سرفه های مزمن و استفراغ هار مکرر، نمی توانست یک فاصله 40 متری را بدود، حالا، Royanoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-91666180620642768062009-05-04T12:24:00.002+02:002009-05-04T12:34:08.297+02:00یک خبر سوخته، دلارا اعدام شد1- باید بنویسم.2- هوا خوب است، در حوالی حال و هوای بهشت3- حال من خوب است، با فشار خون متعادل، قند خون کنترل شده و کمی ورزش افزودنیدلارا اعدام شد4- رعنا هم خوب است، تعطیلات خوش می گذراند در حیاطی که همه درختانش شکوفه زده انددلارا اعدام شد5- جلیل هم خوب است، مگر در هوای بهار، می شود خوب نبود؟دلارا اعدام شد6- مهمانی موزیک همسایه محترم هم خوش گذشت، گذراندن ساعتی در کنار چهار پروفسور موزیک، مگر می شودRoyanoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-90376282091677865332009-04-16T12:19:00.002+02:002009-04-16T12:22:47.486+02:00فیلتر شدیم رفتنمی توانم بگویم وبلاگ نویسی برایم جدی نبود، اما همیشه انگار یک دفتر خاطرات داشتم که هر چند وقت یک مرتبه آن را به روز می کردم. هر وقت شاد بودم، هر وقت دلم گرفته بود. هر وقت حرفی بیخ گلویم را فشار می داد، اما، همین دفتر خاطرات را هم به من ندیدند. باشد، این هم می گذرد، شاید کمی دفتر خاطراتم شخصی تر شود، شاید کمی دیرتر و دورت شوم از هر که دوست می داشتم، اما، فعلا، تا اطلاع ثانوی، متاسفانه یا Royanoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-86659170573107743872009-04-13T10:24:00.005+02:002009-04-13T10:44:56.848+02:00ریاست جمهوری زنان، خط بطلانی بر آرزوهای سیاسی دور و درازشورای نگهبان سی سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در آستانه دهمین انتخابات ریاست جمهوری در اقدامی به عقیده من کاملا هوشمندانه اعلام کرد که منعی برای ریاست جمهوری زنان وجود ندارد.هوشمندانه از آن منظر که در بهترین موقعیت ممکن این اجازه به زنان داده شد که شانس خود را در رقابت با مردان امتحان کنند، در شرایطی که آزادی سیاسی نسبی فراهم شده برای زنان در سال های اخیر سبب شده که آنها تمامی نقاط ضعف بی Royanoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-49320103773581134962009-04-10T17:33:00.003+02:002009-04-10T17:47:08.085+02:00سعید حنایی هیچ وقت قهرمان نشدگویا در مورد چند نکته لازم است که توضیح بدهم.1- سعید حنایی هیچ وقت قهرمان نشد. هر چند روز دادگاه در برابر چشمان خانواده های مقتولان، و البته خانواده خودش، خیلی سعی کرد که ژست های قهرمانانه بگیرد، هرچند شاید به او وعده قهرمان شدن داده بودند، اما او هیچ وقت قهرمان نشد.2- سنگینی مرگی که آن روز تجربه کردم هنوز هم روی دوشم سنگینی می کند. آن روز اولین بار بود که من می دانستم که فردی قرار است بمیرد، Royanoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-61490719352352190802009-04-07T23:04:00.004+02:002009-04-08T00:40:11.490+02:00هفت سال پیش، روز اعدام سعید حنایی، وقتی که مرگ روی دوشم سنگینی کرد.نشسته بودم مثل آدمیزاد داشتم سریال اشک ها و لبخند ها را نگاه می کردم و توی این فکر بودم که این بار حسن فتحی چکار کرده است، سرعت اینترنت کشید پایین و توی فرصت بافرینگ، رفتم تو گوگل ریدر یک دور بزنم، که یک مرتبه، برادر کمانگیر، من را گرفت و پرت کرد به هفت سال پیش.احتمالا هفت سال پیش حدود همان ساعت هایی که برادر کمانگیر در حال نوشتن این پست بود، با خبر شدم که قرار است سعید حنایی اعدام شود. تایید خبرRoyanoreply@blogger.com5tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-14124318579996281972009-03-26T09:22:00.006+01:002009-05-07T17:53:27.465+02:00بهار در راه استچند ساله شده ام؟ نمی دانم، اصلا هم دلم نمی خواهد که بنشینم و حساب کنم که چند ساله شده ام، چند سال پیش در چنین روزی درد چنگ انداخته به جان مادرم و او دندان هایش را قفل کرده دور حوله ای که خواهرش به دستش داده است؟ چند سال پیش قابله تحصیل کرده از فرنگ برگشته، فریاد کشیده آب جوش؟ چند سال پیش چهار درد، عرق سرد انداخته روی پیشانی اش و صدای قابله را در آن وانفسا شنیده است که: زور بزن، زور بزن؟ چند سال Royanoreply@blogger.com5tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-23999294944154780652009-03-23T15:33:00.004+01:002009-04-08T00:42:01.146+02:00گفت و گوهای من و رعنا2مکان این گفت و گو هم مطابق معمول، دستشویی خانه است، در شرایطی که رعنا خانم نشسته اند و دستهاشان و بلوزشان را در دست گرفته ام تا نه خودش بیفتد و نه بلوزش کثیف شود. تازگی ها احساس داشتن موهای خیلی بلند هم سبب شده که نگرانی کثیف شدن موها هم به نگرانی های دیگر اضافه شود و آنها هم قبل از نشستن روی دستشویی کشیده شوند روی شانه ها.رعنا: مامان، آب ها از کجا می یان؟من: از توی چاهرعنا: یعنی از زیر خاک هامن:Royanoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-71719372181987751632009-03-20T21:48:00.003+01:002009-03-20T21:49:31.116+01:00سال نو مبارکبه امید سالی پر از شادمانی ، در کنار سفره هفت سینی که همه چیزش بوی ایران بدهدنوشته شده توسط رویا کریمی مجدRoyanoreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-22202825841943593502009-03-18T15:06:00.004+01:002009-04-08T00:42:26.650+02:00تلخ ترین خاطره سال87تمام شد، یعنی تمام می شود، دو شب دیگر که بخوابیم و بیدار شویم، دو سپیده صبح که سر بزند، یک نهار دیگر که دور هم بخوریم، دیگر سال 87 نیست. سبزی پلو ماهی پس فردا را در سال 88 می خوریم، سبزه ها را بار دیگر که آب بدهم، سال 88 است، بار دیگری که ناخن های رعنا را لاک بزنم، سال 88 است.تمام شد به همین سادگی، سالی سخت، نه، پر فراز و نشیب، نه پر چم و خم، نه ، نمی دانم، تمام شد. سالی که من مهمترین تصمیم زندگیRoyanoreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-58232919492968084742009-03-11T10:48:00.001+01:002009-03-11T10:50:04.845+01:00تهاجم فرهنگیاین تصویر از رعنا خانم در وسط بلاد کفر گرفته شده است و حاصل تهاجم فرهنگی مادربزرگ عزیزتر از جان است که روسری بر سر می کند.نوشته شده توسط رویا کریمی مجدRoyanoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-49488326427723599652009-03-10T10:23:00.003+01:002009-04-08T00:42:54.997+02:00من گم شده امنبودم، هنوز هم نیستم. گم شده ام در روزمره گی پرشتابی که من را در خودش پیچ و تاب می دهد و امان نمی دهد که حتی نفس بکشم. کار، رعنا، مامان، جلیل، کار، رعنا، مامان، جلیل، این ها شده اند ترجیع بند زندگی نصفه نیمه ای که این روزها روی سینه ام سنگینی می کند.در این همه غیبت، به ساختمانی جدید اسباب کشی کردیم؛ ساختمانی بزرگ که در آن هیچ انحنایی نمی بینم. همه خطوط تیز و صاف به هم می خورند و چند تکه می شوند وRoyanoreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-62788430114248708072009-02-05T15:08:00.003+01:002009-04-08T00:43:19.555+02:00گفت و گوهای من و رعنااول باید بگویم که بخش عمده دیالوگ میان من و رعنا، در حمام شکل می گیرد، زمانی که خانم مشغول پی پی کردن هستند و من روی چهارپایه ای می نشینم، اسپری در دست، تا هر وقت بوهای ناخوش اذیتشان کرد، کمی اسپری بزنم و بوها بروند!! اما مدت ها است که دغدغه پی پی فرمودن خانم، دغدغه دوم این گپ و گفت های میان مادر و دختر است. گاهی چنان هر دو از این گفت و گو لذت می بریم که مساله پی پی فراموش می شود و غرق در گفت و Royanoreply@blogger.com9tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-50704910043622257592009-02-04T12:01:00.005+01:002009-04-08T00:44:17.277+02:00خواب می دیدمخوبم، چشمه اشکم هم دو روزی است که بند آمده است. دیروز هم همه چیز خوب و خوش و خرم گذشت، کتاب "زنان پرده نشین و نخبگان جوشن پوش" را هم دارم تمام می کنم و غوری اساسی در عصر پیامبر زده ام و اساسی با زنانش حال کرده ام. مخصوصا این عایش ه و ام سلمه؛ عجب شیرزنانی بوده اند و البته عمر یک تنه از پس همه زنان پیامبر که هیچ؛ زنان مدینه بر آمده است.امادیشب خواب می دیدم که تهرانم، پسر عمه ام زنگ زد و گفت: آمادهRoyanoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-75082798866743745092009-02-02T12:39:00.002+01:002009-04-08T00:44:32.884+02:00سه نسل زنان بدون مردانحکایت این زندگی زنانه ما هم کم کم دارد برای خودش داستانی می شود. سه نسل زنان بدون مردان، زیر یک سقف دارند فرهنگی را به هم منتقل می کنند که 30 سال حکومت جمهوری اسلامی نتوانست.دیروز رعنا همه کمدش را به ریخت تا روسری اش را پیدا کند. یک روسری پشمی که من در کودکی و زمستان سرم می کردم. اول، روسری شد پتوی عروسکش. بعد از مامان پرسید چطور پتو را روسری کند و آن را سر عروسکش بست و بعد، شب وقتی می خواستیم بهRoyanoreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-35761760429580724852009-02-01T18:29:00.003+01:002009-04-08T00:45:09.920+02:00باز هم برفبرف می اید، برف می آید و برف می اید، پوک و خشک. با حرکت کوچک جاروی نارنجی رنگ، از روی شیشه های ماشین سر می خورد و باز بر می گردد به اسمان و کلی طول می کشد تا باز زمین را فرش کند. هر بار که برف های روی ماشین را جارو می کنم، یک بار هم سراپای خودم را جارو می زنم، آن قدر که پالتویم پر می شود ازذره های سفیدی که به راحتی اب نمی شوند و حتی کنار هم جمع نمی شوند. با این برف ها نمی شود آدم برفی درست کرد، Royanoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-60853745563874567192009-01-28T11:19:00.002+01:002009-01-28T11:24:44.636+01:00بغضاین روزها پر از بغضم، پر از اشک، هر نوشته ای که می خوانم، هر تصویری که می بینم، هر موسیقی که می شنوم، دانه های اشک قل می خورند روی گونه هایم. ظاهرا همه چیز خوب است، بیماری من و رعنا و مامان، هر سه، خوب شده است، زندگی به روال عادی برگشته، جلیل کم کم دارد چمدان هایش را می بندد تا برگردد، کار خوب پیش می رود، ماشین مدت ها است که خوب کار می کند، اینترنت خانه وصل شده؛ اما نمی دانم چرا اشک های بهانه میRoyanoreply@blogger.com5tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-51639140374196049652009-01-14T10:32:00.002+01:002009-01-14T10:36:01.438+01:00من به رعنا باختم. خوشحالمهی، این دختر کوچولو راست می گفت. اونی که توی آسمون بود، واقعا ماه بود. ماهی که این روزها از خورشید پرنور تر و پر زورتر است.چقدر لذت دارد که آدم به دختر کوچولوش ببازه، اون با دلش حرف می زنه و من با منطقم. امیدوارم همیشه حسش همین طور قوی بمونه.نوشته شده توسط رویا کریمی مجدRoyanoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-25657430076651468182009-01-14T09:30:00.003+01:002009-01-17T10:33:46.993+01:00وقتی دل آدم تنگ می شوددلم برای کتاب خوندن تنگ شده، دلم برای گزارش نوشتن تنگ شده، دلم برای خودکار در دست گرفتن تنگ شده، دلم برای روزنامه تنگ شده، روزنامه با خط فارسی، با آن کاغذ های درجه دو وطنی هم باشه عیب نداره، حتی اگر وقتی بازش می کنم، بوی کاهگل بخوره توی بینی ام عیب نداره، فقط باشه.دلم یک دکه روزنامه فروشی می خواد . از این مدل هایی که همه چیز از شیر مرغ تا جون آدیزاد توش پیدا می شه، مثل اون دکه دور میدون فاطمی، یاRoyanoreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-5170170681826430332009-01-13T13:29:00.002+01:002009-01-13T13:40:50.519+01:00خورشیدتا به حال این قدر از دیدن خورشید خوشحال نشده بودم. اینجا هوا 7 درجه زیر صفر است و خورشید داره می تابد، تلولو نورش روی برف های مانده روی شیروانی ها و کنار خیابان ها، خوشگل است. هیچ وقت فکر نکرده بودم که روزی دلم برای خورشید تنگ می شه تا روز یک شنبه که ساعت 12 ظهر، رعنا داد زد: مامان ماه.آنچه که رعنا نشان می داد، یک دایره خاکستری بزرگ توی آسمان بود که هیچ نور و درخشندگی نداشت. گفتم: نه مامان، این Royanoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-5004167624888738792009-01-07T08:55:00.002+01:002009-01-07T08:59:59.424+01:00عطر نعنا، طعم کشکمن مامان دارم، امروز، درست یک هفته است که هر شب او در را برایم باز می کند و کفش هایم را که در می آورم، چایی داغ روی میز آماده است. حالا یک هفته است که صبح ها از سر و صدای غلغل آب توی قوری، می فهمم که ساعت 7 است و باید بلند شوم. حالا یک هفته است که رعنا، سرش را روی پای مامان می گذارد و می خوابد و می توانم پاهایم را جلوی تلویزیون دراز کنم و کانال ها را عوض کنم. حالا یک هفته است که باز صدای آیه Royanoreply@blogger.com11tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-89720245450255290392008-12-18T15:51:00.003+01:002008-12-18T15:55:52.228+01:00آی باباهای دنیا، کاش می دانستید...دیشب رعنا داغ بود، همین ، یعنی تا صبح درجه حرارت بدنش بین 37 تا 38 بالا و پایین می شد، اما همین یک درجه لعنتی نگذاشت که تا صبح بخوابم. هر غلتی که می زد، هر غلتی که می زدم، بهانه ای بود تا دستم را بکشم روی پیشانی داغش. می دانم همه چیز زیر سر همان نیم ساعت بوس رد و بدل کردن بین او و جلیل از طریق وب کم است. باز دلش تنگ شد و باز تنگی دلش حرارت شد و بیرون ریخت.آی باباهای دنیا، کاش می دانستید که چقدر Royanoreply@blogger.com7tag:blogger.com,1999:blog-3933764.post-43911520113192355892008-12-16T22:40:00.003+01:002008-12-17T14:14:34.429+01:00رعنا چهار ساله شددیروز، روز غریبی بود. آنقدر غریب که تا شب سردرد داشتم و نتوانستم کار کنم، آنقدر غریب که تا صبح دور خودم می پیچیدم و درمانده بودم. دیروز روز تولد رعنا بود. رعنایی که در تولد چهار سالگی اش فهمیدم اصلا او را نمی شناسم. در همین هفت، هشت ماه گذشته، او چنان با دنیای جدید که من نمی شناسم پیوند خورده که حالا، وقتی برای اولین بار مهمان کلاسش می شوم، می بینم چقدر رعنای من با آنچه که در مهدکودک دیدم متفاوت Royanoreply@blogger.com3