tag:blogger.com,1999:blog-358727422009-07-07T12:35:34.421+04:303Jokes . com - (Nice) داستان های كوتاه و مطالب ادبیشعر های عاشقانه و داستان های آموزندهAminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comBlogger202125tag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-90147599895041302512009-06-30T01:00:00.000+04:302009-06-30T01:25:32.738+04:30دکتر مصدق در لاههمی گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شماAminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-75408793433542826492009-06-25T13:25:00.000+04:302009-07-07T12:35:34.430+04:30اشعاری در مدح و تبریک ولادت حضرت علی (ع)میلاد مسعود اولین کوکب رخشان سپهر ولایت و امامتبر عاشقان و شیفتگان حضرتش مبارکناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بودخاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بودحتم دارم در شب میلادت ای غوغاترین!حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بودهر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین!بال های خویش را دست توسل کرده بودفردا که بود چشم همه سوی علیسنجند همه اعمال به ترازوی علیحق درگذرد به کوری چشم عدواز شیعه به خاطر گل روی علیبرخیز کهAminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-5708989930755589562009-06-19T00:37:00.001+04:302009-06-19T00:48:04.602+04:30شعر های ارسالی شما (سری9)امشب ز غمت میان خون خواهم خفتوز بسترِ عافیت برون خواهم خفتباور نکنی خیال خود را بفرستتا در نگرد که بی تو چون خواهم خفتای بی تو زمانه سرد و سنگین در منای حسرت روزهای شیرین در من!بی مهری انسان معاصر در توستتنهایی انسان نخستین در من!فرستنده پیامک: 09355449428هر که با ما دوست باشد سرور و سالار ماستیاد او درمان ما و قلب او در جان ماستفرستنده: 0917xxxx056عادت ماست که با اهل وفا یار شویمرشته ی زلف Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-91649630476915500282009-06-01T19:51:00.000+04:302009-06-01T19:54:15.058+04:30گربه ای در معبددر معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-90728265564409749332009-05-11T18:57:00.000+04:302009-05-11T19:01:29.347+04:30حکایت زن و خداروزی روزگاری، زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست!چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد. زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرسAminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-20995646267933859342009-05-06T10:59:00.000+04:302009-05-06T11:01:13.245+04:30آنچه من از زندگی آموختمدر 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم.در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته، و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند.در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-79347518144792948662009-04-27T16:30:00.000+04:302009-04-27T16:36:53.800+04:30حکایتی از کریم خان زندمردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد: "چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟" مرد با درشتی می گوید: "دزد همه اموالم را برده و Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-50967547810897632732009-04-20T02:05:00.001+04:302009-04-20T02:07:34.240+04:30در راه مسجد (داستان کوتاه)مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-73696047508480835382009-03-19T01:00:00.000+03:302009-03-19T01:00:00.283+03:30پیر عاقل (داستان کوتاه)پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 سالهاش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانهاش را ترک کند. پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد. همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور میرفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجرههایش کاغذ چسبانده شده است. پیرمرد Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-78895844830171647462009-03-08T02:07:00.000+03:302009-03-08T02:08:13.602+03:30من (داستان کوتاه)دخترم سارا و من با هم دوستان خوبی بودیم. او با شوهر و بچه هایش در یکی از شهرهای نزدیک زندگی می کردند و همیشه با هم یا تلفنی صحبت می کردیم یا به من زود زود سر می زد.وقتی تلفن می زد همیشه می گفت: سلام، مادر، منم و من هم می گفتم: سلام من، چطوری؟ او حتی زیر نامه هایش را همیشه "من" امضا می کرد و من هم برای اذیت او را "من" صدا می کردم.بعدها سارا به طور ناگهانی و بی مقدمه در اثر خونریزی مغزی جان خود را Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-79335808130347160332009-02-20T22:00:00.001+03:302009-02-21T01:22:11.269+03:30شعر زیبایی از فریدون مشیریهمه می پرسند چیست در زمزمه مبهم آب چیست در همهمه دلکش برگ چیست در بازی آن ابر سپید روی این آبی آرام بلند که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش کبوترها چیست در کوشش بی حاصل موج چیست در خنده جام که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به این آبی آرام بلندنه به این خلوت خاموش کبوترها نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم mi_h87http://www.blogger.com/profile/13939218416496290551noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-19063660128497431312009-02-14T17:52:00.001+03:302009-02-14T21:56:12.679+03:30دنیای مجازی (داستان کوتاه)روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم. فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟... نه. نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-88023853580594947772009-02-08T13:34:00.004+03:302009-02-08T13:42:10.793+03:30احادیثی در باره سلامتی - 1پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):برادرم عیسى، از شهرى گذر کرد که در آن، مرد و زنى به یکدیگر فریاد مى کشیدند. پرسید: ((شما را چه شده است ؟)).(مرد) گفت: اى پیامبر خدا! این، زن من است و او را مشکلى نیست. زنى درستکار است؛ اما دوست دارم از او جدا شوم.گفت: ((به هر حال، به من بگو که او را چه مى شود؟)).(مرد) گفت: بى آن که کهن سال باشد، چهره اش بى طراوت است.گفت: ((اى زن! آیا دوست دارى دیگر بار، Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-21286743903281395772009-01-24T01:53:00.000+03:302009-01-24T01:54:35.545+03:30ویلون زن (داستان کوتاه)در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود به راه Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-17083972931525824062009-01-18T04:17:00.000+03:302009-01-18T04:18:22.275+03:30جای خالی(داستان کوتاه)خیلی چاق بود. پای تخته که می رفت، کلاس پر می شد از نجوا. تخته را که پاک می کرد، بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود. یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.» و شلیک خنده کلاس را پرکرد.معلم برگشت. چشمانش پر از اشک بود. آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-68625072517726550632009-01-11T18:19:00.000+03:302009-01-11T18:20:25.607+03:30شرط عشقدختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-19995992099165032262009-01-03T00:58:00.004+03:302009-01-03T01:09:14.562+03:30شعر های ارسالی شما (سری8)در حیرتم از مرام این مردم پستاین طایفه زنده کش مرده پرستتا هست به ذلت بکشندش ز جفاتا مرد به عزت ببرندش سر دستباغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدشبر جفای خار هجران صبر بلبل بایدشفرستنده: 0935xxxx336در دهستان اصالت های عشقمی توان شبنم فروش ساده بودمی توان روی اجاق عاطفهچای خوش طعم وفا را دم نمودفرستندگان: 0935xxxx839 و 0935xxxx716بازیچه دست یار بودن عشق استدر پنجه غم شکار بودن عشق استدر محکمه اى که Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-11108135371822339532008-12-22T02:45:00.000+03:302008-12-22T02:46:39.676+03:30یک داستان واقعیدر روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استوارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-88384364621589306592008-12-07T18:39:00.000+03:302008-12-07T18:40:36.080+03:30دعای خیر پدرمرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-12368861355675507462008-11-25T00:41:00.000+03:302008-11-25T00:45:30.013+03:30تغییر اوضاعروزی پادشاهی سنگ نسبتا بزرگی را بر گذرگاهی باریک قرار داد، به گونه ای که ارابه ها و گاری ها و حتی گاه پیاده ها برای گذر از آنجا مشکل داشتند. خود نیز به کمین نشست تا واکنش مردم را ببیند. مدت ها گذشت... همه با دردسر از کنار سنگ رد می شدند و فقط به غر زدن اکتفا می کردند. روزی پیرمردی روستایی از آنجا رد می شد و سنگ را دید. کوله بارش را زمین گذاشت و با زحمت زیاد سنگ را جابجا کرد و جاده را باز نمود... Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-14256407654965273632008-11-12T01:24:00.002+03:302008-11-12T01:26:33.594+03:30زندگی در جزیرهکشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند. برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-80046960508078478322008-11-05T13:11:00.001+03:302008-11-06T02:13:52.174+03:30شعریاد دارم در غروبی سرد سردمی گذشت از کوچه ما دوره گردداد می زد کهنه قالی می خرمدست دوم جنس عالی می خرمکاسه و ظرف سفالی می خرمگر نداری کوزه خالی می خرماشک در چشمان بابا حلقه بستعاقبت آهی کشید، بغضش شکستاول ماه است و نان در سفره نیستای خدا شکرت ولی این زندگیست؟بوی نان تازه هوشش برده بوداتفاقا مادرم هم روزه بودخواهرم بی روسری بیرون دویدگفت آقا سفره خالی می خرید؟Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-73050266755599595512008-10-25T02:00:00.000+03:302008-10-25T02:47:58.489+03:30انعکاس زندگیپسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آ آ آ ی ی ی!!!!!صدایی از دوردست آمد: آ آ آ ی ی ی!!!!!پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟؟پاسخ شنید: کی هستی؟؟پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!!باز پاسخ شنید: ترسو!!پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟؟پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!!صدا پاسخ داد: توAminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-790450469203572102008-10-09T10:00:00.003+03:302008-10-21T12:44:31.991+03:30مصاحبه با خداخدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟خدا جواب داد:- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن mi_h87http://www.blogger.com/profile/13939218416496290551noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-35872742.post-28275299259833637912008-09-25T15:43:00.001+03:302008-09-25T15:46:14.773+03:30شعر های ارسالی شما (سری7)من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسدنوبت خاموشی من سهل و آسان می رسدمن که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی اممرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسدآنكه چشمان تو را این همه زیبا می كردكاش از روز ازل فكر دل ما می كردیا نمی داد به تو این همه زیبایی رایا مرا در غم عشق تو شكیبا می كردساقیا امشب صدایم با صدایت ساز نیستیا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیستفرستنده: نسرینچه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟Aminhttp://www.blogger.com/profile/00087225985760926158noreply@blogger.com