tag:blogger.com,1999:blog-35475834142006124392009-06-29T14:16:24.409+04:30من و شوالیهدست نوشته های من و شوالیهmehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.comBlogger158125tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-69947298967753796502009-06-29T13:33:00.002+04:302009-06-29T14:16:24.417+04:30<div style="text-align: right;"><span class="Post-Body"><a dir="rtl" href="http://mamehr.blogspot.com/">مچِ دست‌ش همون دست‌ی که مچ‌بند داره درد می‌کنه ... زخم خیلی عمیق‌ه ... مثلی زخم مامان‌ش که عمیقه، که سرباز بوده و جنگیده، و قلب‌ش زخم داره هنوز از روزهایی که بی‌شباهت نبودن به امروز...</a></span><br /></div><div style="text-align: right;"><span class="Post-Body"><a href="http://mamehr.blogspot.com/">گریه داره ... سرودِ پیروزی‌یه دیروزش رو غارت‌گرا دارن توی جبهه‌ای که مالِ اون بوده پخش می‌کنن: </a><a href="http://mamehr.blogspot.com/">که هم‌آواز تو منم</a><a href="http://mamehr.blogspot.com/"> ... درد داره ... بغض داره ...</a></span><br /><br /><br /><span class="Post-Body"><a dir="rtl" href="http://mamehr.blogspot.com/">خسته‌ام و منتظر.</a></span><a href="http://mamehr.blogspot.com/">..</a><br /><span class="Post-Body"><a href="http://mamehr.blogspot.com/">مریم</a></span><br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-6994729896775379650?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-69453364851273139172009-06-29T13:29:00.000+04:302009-06-29T13:31:35.137+04:30<div dir="rtl" style="text-align: right;"><a href="http://foroogh.malakut.org/">خودم را گم کرده‌ام.. جایی میان این روزها گم شدم و این را می‌فهمم که هیچ‌چیز در زندگی‌ام سرجایش نیست.. حرفهایی می‌زنم.. کارهایی می‌کنم.. و فکرها.. فکر‌هایی که انگار آنها سوار برمنند و من نقشی در ایجادشان ندارم.. هنوز گیجم.. هنوز شبها نمی‌توانم بخوابم.. دیشب، چهارصبح بود که با کمک قرص توانستم چند ساعتی بخوابم.. هرشب کابوس می‌بینم.. همه عزیزانم.. همه دوستانی که شنبه به‌خاطرشان بسیار گریه‌کردم تا صدایشان را شنیدم، توی خوابهایم زیر شکنجه‌اند.. و من توی خواب التماس می‌کنم و انگار تمام بدنم زیر بارهای سنگین له می‌شود.. سعی می‌کنم از این بارها خلاص شوم.. دو روز است که با تمام قدرتم تلوزیون را خاموش نگه‌می‌دارم و همه خبرها را خوانده شده، رد می‌کنم.. می‌خواهم از این راه صعب عبور کنم.. آنچه مرا از هم پاشیده، یک‌جور یاس عمیق است..<br />نمی‌دانم چکار باید بکنم؟ راستش این‌که هیچ‌ امیدی به روزهای روشن از این پس ندارم.. هر اتفاقی که بیافتد، هر پرده ای که بالا برود و هر نمایشی که اجرا شود، توی فکر این روزهای من سرانجام زیبایی ندارد..<br />من برای خودم باید کاری بکنم.. بروم؟ آدم رفتن نبوده‌ام.. و نیستم؟ نمی‌دانم..<br />درس بخوانم؟ همه‌چیز آن‌قدر مبهم است که انگار توی مه دارم تصمیم‌ می‌گیرم.. کار دیگری به‌ذهنم نمی‌رسد.. معلم موسیقی می‌گوید خودت را میان موسیقی و ورزش و کتاب و دنیای خودت غرق کن.. آنچه بیرون می‌گذرد، در دست تو نیست.. و تو هیچ نقشی در به‌وجودآمدن و نیامدنش نمی‌توانی داشته باشی.. مدیرعامل مهربان هم همین را می‌گوید.. دایی هم همین را.. اینها کسانی هستند که حداقل بیست سال از من بزرگ ترند.. و بدی کار اینجاست که خودم هم همین فکر را می‌کنم..<br />امروز حتی در نقطه صفر آرزوهایم نیستم..</a><br /><a href="http://foroogh.malakut.org/">فروغ</a><br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-6945336485127313917?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-77285395706250110932009-06-17T13:51:00.002+04:302009-06-17T13:58:20.120+04:30<div dir="rtl" style="text-align: right;">من که بغضمه (به قول آیدا) ولی مرسی که مینویسین اینروزا:<br /><a href="http://elcafeprivada.blogspot.com/2009/06/blog-post_16.html"> بابا متفاوت!</a><br /><a href="http://elcafeprivada.blogspot.com/2009/06/4.html"> تهران بیست و پنج خرداد هشتاد و هشت</a><br /><a href="http://elcafeprivada.blogspot.com/2009/06/blog-post_8934.html"> تهران بیست و شش خرداد هشتاد و هشت</a><br /><br /> </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-7728539570625011093?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-37335794646924714872009-06-10T15:17:00.001+04:302009-06-10T15:23:28.397+04:30<div dir="rtl" style="text-align: right;"><span style="font-weight: bold; font-style: italic;font-size:180%;" >میرحسین </span>...<br /><br /><br /> رای خاموشیهای عزیز لطفاً رای بدین!<br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-3733579464692471487?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-6027502008763856122009-05-27T13:25:00.001+04:302009-05-27T13:29:16.673+04:30<div dir="rtl" style="text-align: right;"><a href="http://www.farjan.wordpress.com">جای انگشت من بر گلوی ابتذال</a><br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-602750200876385612?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-87478911648112482642009-04-28T16:31:00.002+04:302009-04-28T16:35:19.163+04:30<div dir="rtl" style="text-align: justify; font-style: italic;"><p><a href="http://blog.35dg.com/"><span style="font-weight: bold;"></span>هی می‌خواهم بیایم بگویم که این ماجرای اعتماد به نفس، یک ماجرایی‌ست که جدی‌اش باید گرفت. هی می‌خواهم بیایم تکرار کنم که این لعنتی مفهوم کامل جذابیت است اصلن. </a></p> <a href="http://blog.35dg.com/">اولین بار توی دفتر طبقه‌ی بیست و ششم دنبالش راه افتاده بودم و غرق استیل راه رفتنش بودم، قشنگ می‌گرفت آدم را. داشت مرا می‌برد که جای شکر را نشانم بدهد آن گوشه. مدت‌ها بعد که کنارم طاق‌باز خوابیده بود و ملافه را تا بالای سینه‌هایش کشیده بود و دست‌ها را زیر سر قلاب کرده بود و آرام گرفته بود، همین‌طور که با انگشتم مسیر حاشیه‌ی گردنش را به سمت پایین گز می‌کردم، برایش تعریف کردم آن لحظه‌ای را که آن روز پشت سرش راه افتاده بودم توی دفترشان. گفتم که آن سناریوی کوتاه را نتوانسته‌ام از سر به در کنم. برایش تعریف کردم که همین‌طوری که دست‌هایم توی جیب‌های جلویی شلوار جینم تکیه کرده بودند و انگشتان شستم بیرون هوا می خوردند، هی فکر می‌کردم که این استیل لعنتی راه رفتنش، این خرامان محکم‌ش چقدر جذاب است. پرسید استیل که می‌گویی یعنی چه؟ فرقش با آن زیبایی، خوش تیپی، چه می‌دانم، جذابیت چیست توی ذهن تو؟ گفتم استیل که ربطی به این‌ها ندارد، بعد بلند شدم و مثل اوران‌گوتان‌ها برایش راه رفتم، مرد از خنده، گفتم خوب این شاید بشود راه رفتن بی استیل، هرچقدر هم که خوب باشی. از یک سوراخ دیگر که نگاهش کنی، آهسته‌تر که با موضوع برخورد کنی، کلید قضیه توی اعتماد به نفس پیدا می‌شود، نمود اعتماد به نفس در رفتار. همینطور نمود آرامش، همه‌اش می شود چیزی در مایه‌های استیل، استیلی که مال آن بو و کشش لحظه‌ی اول ساخته شده اصلن، استیلی که بعدها باید رفت دنبال اصالتش، آرامشش، فرهیختگی‌اش و هر چه در یک رابطه باید دنبالش بود، استیلی که اصلن می‌شود رابطه نشود، لبخندی لک‌لکی بماند</a></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-8747891164811248264?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-10083981346684044402009-04-11T16:18:00.002+04:302009-04-11T16:37:27.490+04:30<div style="text-align: right;"><div dir="rtl" style="text-align: right;">و اینگونه در 28 سالگی بود که من صاحب یک مهمونی تولد هیجان انگیزکوچولوی خوشگل شدم و یه خونه که پرشده بود از شمعُ گلُ اسمم و البته یه کیک شکلاتی گنده :x <br /></div><div dir="rtl" style="text-align: right;"> و هیجان انگیزترش، کادوی تولد مسافرت-گونه ای بود که گرفتم برای اولین بار. غرق کردنم تو سفیدی عمیق اون همه برف، کاری بود که فقط از تو بر می اومد :)<br /></div><div dir="rtl" style="text-align: right;">مرسی گیبیلیگیبیلی من . آیلاگاویو ;)</div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-1008398134668404440?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-67633212605920897202009-04-07T15:53:00.002+04:302009-04-07T15:56:22.141+04:30<div dir="rtl" style="text-align: right;">تولدت مبارک باشه بچه. 28 هم رسید...</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-6763321260592089720?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-85218724455096904362009-03-15T16:28:00.001+03:302009-04-07T15:41:55.057+04:30<div dir="rtl" style="text-align: right;">هی هی زودتر شب شه، زنگ بزنی.... من که از هیجان مُردم دختر<br />و البته هیجانم از ندونستن نتیجه نیست که، از انتظار برای شنیدن جزئیاته</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-8521872445509690436?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-67972908091313083522009-03-09T16:57:00.004+03:302009-03-10T09:43:49.717+03:30<div style="text-align: right;">داشتم آرشیو وبلاگ نازلی رو میخوندم :<br /><br /><a href="http://naazliii.blogspot.com/2008_02_01_archive.html">مامان- باباتو فرستادم بره ماهی بخره. ببین نجف توصیه‌ای نداره؟</a><br /><a href="http://naazliii.blogspot.com/2008_02_01_archive.html">پ.ن: توضیح لازم داره؟</a><br /><br /><div dir="rtl" style="text-align: right;">بعد از خوندنش یه چیزی بودم در حد انفجار اتمی، فقط خدا رو شکر آخرای ساعت کاری بود و همه از بند جیم استفاده کرده بودن وگرنه من اخراج میشدم! :<span style="font-size:85%;">))</span> :<span style="font-size:85%;">))</span></div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-6797290809131308352?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-56459445088739126282009-03-09T16:44:00.001+03:302009-03-09T16:47:11.772+03:30<div dir="rtl" align="right">این ورژن کچل خواهرکی رو هم عاشقش شدم رسمن. یعنی اصلا بی نظیره :<span style="font-size:85%;">*</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-5645944508873912628?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-68238119896312003812009-03-09T16:13:00.003+03:302009-03-09T16:27:49.306+03:30<div dir="rtl" align="justify">در راستای تحقق اهداف گذشته چندین و وچند ساله و با سوءاستفاده <span style="font-size:85%;">(</span>حسن استفاده البته<span style="font-size:85%;">)</span> از سفربودگی شوالیه محترم، به اطلاع کلیه اقوام و آشنایان میرساند که : اینجانب از دیروز تبدیل به یک کچل کله هویجی شدم :<span style="font-size:85%;">*</span></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify">آخ جون.... مبارکم باشه :<span style="font-size:85%;">)</span> </div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify"> </div><div dir="rtl" align="justify">نمی دونم چرا وقتی خانوم فرشته جون، آرایشگر مربوطه <span style="font-size:85%;">(</span>راستی چرا اسم همه خانومای آرایشگاهی فرشته َست؟<span style="font-size:85%;">!)</span> تیخ رو گذاشت و قشنگ موهام رو از بیخ گردنم برید، کل آرایشگاه همه با هم یه "وااااااااای" بلند کشیدن<span style="font-size:85%;">!</span></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify">-------------------</div><div dir="rtl" align="justify">آآآی ولی کیف داره وقتی میرم حموم :ي</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-6823811989631200381?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-26100750557424234102009-03-07T16:32:00.003+03:302009-03-09T16:42:28.541+03:30<div dir="rtl" align="right">مرمر خانوم همون موقع که اس ام اس زدی که یه خبر دارم که اگه بشنوی کُپ میکنی، حدس زدم ...<br />قدم نورسیده! آشنای قدیمی مبارک باشه دوستم :<span style="font-size:85%;">)</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-2610075055742423410?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-20921157539235128092009-01-24T12:52:00.003+03:302009-01-24T13:00:43.738+03:30<div dir="rtl" align="justify">دقت کردید در دنیای تعاریف زندگی می‌کنیم و هرچیز تعریف نشده چقدر ما را می‌ترساند. اشیا تعریف نشده ترسناکند. برایشان اسم می‌گذاریم. طول و عرض و ارتفاع و حجم و رنگشان را اندازه می‌گیریم. باید تعریفش کرد تا بتوان تصاحبش کرد. از انسان تعریف نشده بیشتر می‌ترسیم. انسانی که روی قواعد و اصول زندگی حرکت نکند و مسیرش را نتوانیم تشخیص بدهیم. مرد می‌شود دیوانه و زن می‌شود ج... . می‌ترسیم بگوییم نمیشناسیم. نمی‌دانیم. باید کلمه پیدا کنیم. خوب است، زیباست، دروغگو است، معتاد است، ساکت است، پر حرف است. برای صفت‌ها خوب و بعد تعیین می‌کنیم که بتوانیم طبقه بندی کنیم. انسان‌ها را طبقه بندی کنیم تا سر راهت روی بالش بگذاریم. </div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify"><a href="http://www.balootak.com/">کاملش رو در وبلاگ لوا بخونید که چقدر به جا نوشته.</a></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-2092115753923512809?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-71439252119008095492009-01-12T15:45:00.005+03:302009-01-13T13:10:18.293+03:30<div dir="rtl" align="right">تولدت مبارک کوهستان جونم :*</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-7143925211900809549?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-12735543846846104142009-01-11T15:59:00.003+03:302009-01-11T16:07:55.438+03:30<div dir="rtl" align="right"><span style="font-family:trebuchet ms;">خداوندا به کاشف<span style="font-size:78%;"> (</span><span style="font-size:85%;">مخترع؟</span><span style="font-size:78%;">)</span> شکلات ریتراسپرت با کرم بادوم سوخته* عمر طولانی عنایت بفرما....</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-family:trebuchet ms;">آمیییییین</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-family:Trebuchet MS;"></span> </div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-family:Trebuchet MS;"></span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-family:Trebuchet MS;">*همونا که کاورشون قرمزه ها؛ دو نقطه ایکس</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-1273554384684610414?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-81416668472189678202009-01-08T15:52:00.003+03:302009-01-11T15:58:29.419+03:30<div dir="rtl" align="right">من الان یهو صاحب سه تا شلوار جین و دو تا کفش آل استار و دو تا ازاین دمپایی لا-انگشتی خوشگلا شدم </div><div dir="rtl" align="right">و طبعن خوب حالم خیلی خوبه الان :)</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-8141666847218967820?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-48823969986114290612009-01-04T17:02:00.003+03:302009-01-11T15:51:47.231+03:30<div dir="rtl" align="justify">هوس اون موقع هامون رو کردم، اون روزهای دانشگاه، روزهای کارآموزی و پروژه. روزهایی که فکر نکنم دیگه تکرار بشه؛ با همون کیفیت، با همون غلظت و با همون وضوح. حتی با همون رنگ!<br />یادته؟<br />دلم اون روزها رو میخواد. خیلی... همیشه با هم بودنامون؛ بی هیچ خیالی، بی هیچ حسابی، بی هیچ توقعی. اون روزها که پر از رویا بودیم. پر از اتفاق و نقشه و برنامه. نقشه هایی که با همه پیچیدگی-شون انگار تو همین دو قدمی-مون بودن. فقط مونده بود اراده کنیم تا بلافاصله عملی شن. اون روزها همه چی آسون بود؛حتی رویاپردازی.<br />مترو صادقیه یادته؟ مالک اشتر یادته؟ آزمایشگاه یکشنبه ها رو که حتما یادته!.... آره، آره. من هم اون خانومه رو یادمه. اون خانومه که یه دفعه تو اتاقک نگهبانی ظاهر شد و زبون جفتمون رو بند آورد. میدونی دیگه هیچ کس نتونست اونجوری روده هام رو به هم گره بزنه؟ که از شدت خنده بترسم.... من که همه رو یادمه. تو چی؟<br />....<br />چرا یهو دنیا اینقدر سختگیر شد؟ چرا فکر کرد باید حساب خوشی های ما رو داشته باشه؟ چرا دیگه از اون شادی های بی بهانه خبری نیس؟ از اون غش غش خنده های بند نیومدنی. از همه اون سبز و نارنجی.<br />....<br />میدونم که الان میگی زندگی هامون وارد مرحله جدیدی شده واسه همینم دیگه نباید توقع داشته باشیم همه چی مثل قبل باشه. میدونم و توقع ندارم... </div><div dir="rtl" align="justify">میدونم که میگی همین تکرار نشدنی بودن لحظه هاست که اونا رو قشنگ میکنه. میدونم و شکایتی ندارم. </div><div dir="rtl" align="justify"><br />من فقط دوست دارم بعضی وقتا به گذشته ها تونل بزنم؛ حتی اگه تا یه مدتی غرقم بکنه.<br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-4882396998611429061?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-79406675408247786972008-12-31T10:54:00.004+03:302009-01-05T08:53:33.832+03:30<div dir="rtl" align="justify">یه بار فروغ تو وبلاگش از قول یکی از دوستانش نوشته بود سرفه هم میتونه یه جور تنوع تو زندگی به حساب بیاد. اینه که حالا از اساس زندگی من دستخوش تنوع که چه عرض کنم، دچار تحول شده.<br />خدایا این سرماخوردگیه خوب شه دیگه قول میدم تقاضای تنوع در زندگی نکنم <span style="font-size:78%;">:D<br /></span><br /><br />*** ولی از شوخی گذشته، الان در اوج خفگی از سرفه هم وقتی یاد این جمله می افتم، احساس خوبی بهم میده و کلی حالمو خوب میکنه و جدی جدی انگار همه چی به این بستگی داره که چجوری به قضیه نگاه کنی....</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-7940667540824778697?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-10428272458636033592008-12-22T11:23:00.002+03:302008-12-31T10:59:27.401+03:30<div dir="rtl" align="right">ای خدا این هم به سلامت از سرمون بگذره... الان اصلا نه آمادگیش هست و نه شرایطش. مهمتر از همه اون حسِ که باید باشه، نیست.</div><p dir="rtl" align="right"><br /></p><div dir="rtl" align="right">فقط بگذره...</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-1042827245863603359?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-21416647707111849842008-12-03T16:06:00.004+03:302008-12-03T16:14:59.288+03:30<div dir="ltr" align="right"> تعطیلانه تابانم آرزوست ...</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-2141664770711184984?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-10402779552065970372008-11-25T11:41:00.003+03:302008-11-25T11:50:54.091+03:30<div dir="rtl" align="justify">دیدین بعضی وبلاگ ها رو هروقت آدم بهشون سر میزنه لبخندش تبدیل به پاپیون میشه بالای سرش گره میخوره. نه به خاطر اینکه موضوع خاص یا مثلا خنده داری توش عنوان شده باشه. نه؛ بیشتر به این خاطرکه اتفاقای روزمره - که ممکنه برای هر کسی هم پیش بیاد- رو با یه لحن خاص، یه جور فانتزیی مطرح میکنه که خواننده هی خوشش میاد خودش رو جای نویسنده وبلاگ بذاره. اصلا بعضی ها با قدرتی که دارن میتونن پیش پا افتاده ترین مسائل رو یه جوری جادویی نشون بدن و هی دل همه رو به تاپ تاپ بندازن.<br />یه نمونه-ش خود من، از وقتی بعضی پست های آیدا رو راجع به آشپزی خونده-م اصلا نظرم نسبت به آشپزی تغییر کرده - مامان جات خالی <span style="font-size:85%;">D:</span> دیگه از جلوی هر خونه ای رد میشم اول بو میکشم ببین خونه-هه زنده است یا نه <span style="font-size:85%;">(:</span><br />اگه الان شوالیه اینجا رو بخونه میگه همون قضیه تام سایره که صد بار برات تعریف کردم دیگه....<br /><br />به هر حال میخواستم بگم خوبه آدم چندتا از این وبلاگ ها رو بشناسه. چون یادش میمونه همه چی بستگی به پوینت او ویوِ خودش داره... خیلی وقتا یه جور دیگه هم میشه به دور و برمون نگاه کنیم. به عادت هامون، به روزمرگی هامون و حتی رابطه هامون. اونوقت حس هایی رو کشف میکنیم که همیشه بوده-ن ولی گم شده بودن و حالا میشه دوباره پیداشون کرد. </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-1040277955206597037?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-58987092657571588932008-11-24T18:30:00.004+03:302008-11-25T09:45:19.102+03:30<div dir="rtl" align="right">به یک فقره دوست قدیمی جهت گپ و گفت نوستالوژیک نیازمندیم...</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-5898709265757158893?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-9308719795228630702008-11-24T16:31:00.002+03:302008-11-24T16:34:25.002+03:30<div dir="rtl" align="right">اعلام وضعیت</div><div dir="rtl" align="right">روحیه : صفر</div><div dir="rtl" align="right">انرژی : 20 درجه زیر صفر</div><div dir="rtl" align="right">اراده: موجود نمی باشد؛ لطفا سوال نفرمائید.</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-930871979522863070?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-3547583414200612439.post-62629957926690462532008-11-23T16:30:00.004+03:302008-11-23T17:21:57.256+03:30چرا بعضی داستان ها این قدر ترسناکن؟<p dir="rtl" align="justify">امروز چیزی شنیدم که اصلا انتظارش رو نداشتم.<br />دوباره بهم یادآوری شد که امروز هستی و فردا شاید نه. تازه این زیاد مهم نیست . مهم اینه که به طرز وحشتناکی این قضیه میتونه برای نزدیکان و اطرافیانت هم صادق باشه.<br />امروز از اون روزها بود که نگاه کردن تو چشمای آدمی که روبرو نشسته بود و حرف میزد، سخت بود. خیلی سخت...<br />یه لحظه خودم رو گذاشتم جاش ولی تجربه دردی که داشت حتی برای چند ثانیه هم کافی بود که حس کنم چشمام داره داغ میشه. میدونستم تا یه لحظه دیگه (قد بیرون دادن یه نفس) اگه خودم رو از نقش اون نکشم بیرون، چشمام تار میشن و بعد... این بود که هر طوری بود برگشتم تو جلد خودم.<br />ولی دیگه رنگ همه چی عوض شد. الان همه جا خاکستری شده حتی برگ نارنجی های بارون خورده-ی تو خیابون. </p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3547583414200612439-6262995792669046253?l=zororoka.blogspot.com'/></div>mehttp://www.blogger.com/profile/13662996124954708047noreply@blogger.com