tag:blogger.com,1999:blog-32311932009-07-05T03:30:52.864+04:30bamdad zandibamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.comBlogger1496125tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-88972174952937090352009-07-05T02:46:00.002+04:302009-07-05T03:30:52.871+04:30لاين منو پس بدين<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 16pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">مسعود خان بهنود پيش از انتخابات پرفروغ اخير در مقالهاي به ملت در صحنهي تهران هشدار داده بود كه اگر ميخواهيد گذراندن تعطيلات آخر هفته در اوشان <span style=""> </span>فشم را از دست ندهيد در انتخابات شركت كنيد ولي به مخالفان رييس جمهور رجاييوارمندناك راي بدهيد. بر همين اساس وقتي عيال تحت فشار بارانك و بامدادك پيشنهاد كرد كه براي هواخوري سري به اوشان <span style=""> </span>فشم بزنيم از سر كنجكاوي پذيرفتم كنجكاوي اين كه ببينم در دوران دوم رياست جمهوري رييس جمهور رجاييوارمندناك اوشان <span style=""> </span>فشم كن فيكون شده است يا همچنان برقرار است. بند و بساط طبيعتگردي را درون صندوق عقب چپاندم و داشتم<span style=""> </span>در را ميبستم كه بامدادك خندهكنان<span style=""> </span>نوشتهاي روي<span style=""> </span>شيشه عقب ماشين را نشانم داد .شير پاك خوردهاي روي شيشهي خاكي ماشين نوشته بود شايد اين جمعه بشويد.ياد يكي از آخرين پيامكهاي پيش از انتخابات افتادم كه در بارهي رييس جمهور رجاييوارمندناك بود." شايد اين جمعه برود".خلاصه با سلام و صلوات و گذر از گردنههاي پرفراز و نشيب رسيديم به مقصد . از آفتاب سوختگي و دردسر راضي كردن بامدادك و بارانك<span style=""> </span>به بازگشت به تهران در نزديكهاي غروب كه بگذريم طبيعتگردي بدي نبود.كنجكاوي من هم برطرف شد.پيشبيني مسعود خان بهنود نادرست نادرست بود. اوشان <span style=""> </span>فشم سرجايش كه بود هيچ ياد آور شيخ اصلاحات هم بود.گروهي از دختران و پسران جوان نزديكي ما با ضبط كت و كلفتي كه باندهاي كت و كلفتي هم داشت آلبوم كامل ساسي مانكن را مرور كردند و چنان هم ميرقصيدند كه هم جاي شيخ اصلاحات خالي بود هم جاي گشتهاي ارشاد رييس جمهور رجاييوارمندناك.برگشتني هم چنان راهبنداني شده بود كه بيا و ببين.راه به راه هم جواناني را ميديديم كه سرهايشان را از ماشينهاي گير كرده در راهبندان بيرون ميآوردند و داد ميزدند "لاين منو پس بدين"<o:p></o:p></span></p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-8897217495293709035?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-58557348324123444062009-06-21T09:30:00.002+04:302009-06-21T11:13:19.513+04:30خودكامهي خجالتي<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_retGOss8HfE/Sj3WcEu176I/AAAAAAAAAI8/cNvfM3Cd6VU/s1600-h/sepah.jpg"><img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 320px; height: 223px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_retGOss8HfE/Sj3WcEu176I/AAAAAAAAAI8/cNvfM3Cd6VU/s320/sepah.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5349667710180913058" border="0" /></a><br />در تهران در عمل حكومت نظامي برقرار كردهاند اما خجالت ميكشند به طور رسمي اعلام كنند.ديروز درخيابانهاي اصلي با كاميونهاي نظامي نيرو پياده ميكردند ولي همچنان خجالت ميكشند.نميدانم شايد اين خجالتي بودن در مذهبشان ريشه داشته باشد مثل هنگامي كه با زنان حرف ميزنند به جاي آن كه به صورت طرف نگاه كنند به شكم طرف نگاه ميكنند.حتي برادران بسيجي همچنان خجالتكشان مردم را كتك ميزنند.ديروز بسيجي چهارده پانزده سالهاي زن ميانسالي را روي زمين ميكشيد.خواهر عيال رفته بود جلوياش و داد ميزد تو مگر خواهر و مادر نداري.بسيجي بيچاره به شدت دچار خجالت شد و طعمهاش را رها كرد و با چماق افتاد به دنبال يكي ديگر از دشمنان ولايت فقيه.هر چه اين طرفيها خجالتي هستند آن طرفيها شرم را خورده اند و يك آب هم روي آن.مردم بسيجي ها را كه مي گيرند و پس از آن كه لباسهاي مقدسشان را در ميآورند لخت مادرزاد در خيابان رها ميكند. انگار نبرد حق و باطل تبديل شده است به نبرد خجالتكشها و خجالتنكشها.<br />پيشنهاد من به آقا اين است كه همانند سلف ارتحال كردهاش جام زهر را بالا بكشد و حكومت نظامي اعلام كند.گور باباي خجالت و مشروعيت نظام.خدا بزرگ است.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-5855734832412344406?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-22625359363851641492009-06-17T12:36:00.002+04:302009-06-17T12:55:37.313+04:30پيشنهادبه به !حضرات ياهو را هم مسدود كردهاند مصلحت اسلام و مسلمين چه كارها كه نميكند.بن بستي را كه پيش آمده فقط امام زمان شايد بتواند برطرف كند كه شايد اين جمعه بيايد و شايد هم نيايد.جمعهي بعد هم فايده ندارد.پيشنهاد من اين است كه نيروهاي القاعده رييس جمهور رجاييوارمندناك را شهيد كنند و بعد هم خياباني يا ميدان را به اسم شهيد احمدينژاد بكنند و خلاص.به هرحال شربت شهادت خيلي بهتر از داروي نظافت است.<br />امروز تجمع مردم ميدان هفت تير است.خدا به خير كناد<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-2262535936385164149?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-918901997990914342009-06-16T14:18:00.002+04:302009-06-16T14:52:47.651+04:30ما گوسفند نيستيم<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_retGOss8HfE/SjdyaSrYc5I/AAAAAAAAAI0/lfAiOWhNUcw/s1600-h/6a00d8341bf90b53ef00e55503007c8834-800wi.gif"><img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 125px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_retGOss8HfE/SjdyaSrYc5I/AAAAAAAAAI0/lfAiOWhNUcw/s320/6a00d8341bf90b53ef00e55503007c8834-800wi.gif" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5347868878541714322" border="0" /></a><br />آن چه در راه پيمايي ديروزنمايان بود حضور كهنسالان و ميان سالاني بود كه مشخص بود تجربهي سازماندهي راهپيمايي در سالهاي انقلاب را پشت سر دارند.ديروز هم حسابي سرگرم سازماندهي بودند.اما از همه جالبتر پيرمردي بود كه رفته بود روي بلندي و كاغذ بلندي را جلوي خودش گرفت كه روي آن به خط خوش نوشته بود"من گوسفند نيستم".جوان هايي كه از كنارش ميگذشتند سربه سرش ميگذاشتند و ميگفتند پدرجان كاغذرا كنار بزن ببينيم راست ميگي!!<br />چارهاي نداشت جز آن كه لبخند بزند.جوانهايي اكنون در خيابانهاهستند مثل سال هاي انقلاب جدي و خشك نيستند.دست ميزند،شوخي ميكنند و جوك ميگويند.هواي تهران اين روزها نفس كشيدن دارد<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-91890199799091434?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-14841603141415115652009-06-02T12:31:00.002+04:302009-06-02T12:42:48.497+04:30يادداشت محمد يعقوبي خطاب به عبدالكريم سروشخوبي ايام انتخابات اين است كه حضرات با هم بگو و مگو مي كنند و بحثي به راه ميافتد از جمله بحث سروش و دولتآبادي.گروهي هم در جانبداري از يك سوي بحث پا به ميدان ميگذارند مانند محمد يعقوبي نمايشنامه نويس و كارگردان همولايتي ما كه به دفاع از دولتآبادي برخاسته است و پوست سروش را كنده است .يادداشتش را بخوانيد<br /><br /><table id="table13" border="0" width="99%" cellpadding="0" cellspacing="0"><tbody><tr><td><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 16.3pt 0.0001pt 18pt;" align="center"><b><span style="line-height: 150%;" lang="FA"> <span style="font-size:180%;">من خشمگینم</span></span></b></p></td> </tr> <tr> <td> <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 19.3pt 0.0001pt 0.25in; text-align: justify;"> <span style="" lang="FA">این یادداشت را صبح روز پنجم خرداد نوشتم و واکنشی است به ماجرای سروش و دولتآبادی. شاید بهتر باشد اول حرفهای دولتآبادی و سروش را به ترتیب با کلیک روی دو عبارت </span><span dir="rtl" style="" lang="FA">زیر بخوانید</span></p> <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 19.3pt 0.0001pt 0.25in;"><span style="font-family:0 Yagut;"> <span lang="FA"><a href="http://www.yaghoubee.com/digarneveshtehaa/880307khashmginam/dolatAbAdi.htm"> <span style="text-decoration: none;">انتقاد شدیداللحن دولت آبادی از سروش</span></a></span></span></p> <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 19.3pt 0.0001pt 0.25in;"> <span style="color: black;" lang="AR-SA"> <a href="http://www.yaghoubee.com/digarneveshtehaa/880307khashmginam/soroush.htm"> <span style="text-decoration: none;">30 سال در غار خفته ای و ناگهان بی خواب شده ای</span></a></span><span style="font-family:0 Yagut;"><a href="http://www.yaghoubee.com/digarneveshtehaa/880307khashmginam/soroush.htm"><span style="color: black; text-decoration: none;" lang="AR-SA">!</span></a></span></p> <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 19.3pt 0.0001pt 0.25in; text-align: justify;"> <span style="" lang="FA">یادداشتم را در آغاز دادم به روزنامهی اعتماد که گفتند صلاح نیست چاپ کنند و با همین استدلال روزنامهی صدای عدالت هم حاضر نشد چاپ کند. دستاندرکاران روزنامهی حیات نو قاطعانه گفتند چاپش میکنند. پنجشنبه چون تعطیل بود قرار شد شنبه در صفحهی آخر آن روزنامه چاپ کنند. از من خواستند اگر به روزنامههای دیگر هم دادهام به آنان بگویم چاپش نکنند. من پس از نه شنیدن از روزنامههای اعتماد و صدای عدالت به روزنامهی کلمهی سبز که از من مدتی بود مطلب میخواست زنگ زده بودم و گفته بودم اگر میخواهند برایشان بنویسم اول باید این یادداشت را چاپ کنند. چهارشنبه به خاطر حیات نو به دست اندرکاران روزنامهی کلمهی سبز زنگ زدم و گفتم از چاپ این یادداشت خودداری کنند و نشستم یادداشتی دربارهی ممیزی برایشان نوشتم که جبران کرده باشم. صبح روز شنبه 9 خرداد که قرار بود این یادداشت در حیات نو چاپ شود از آن روزنامه زنگ زدند و گفتند در جلسهی شب قبلش به این نتیجه رسیدند صلاح نیست چاپ شود. کارد به من میزدید خون نمیآمد. باورم نمیشد روزنامههای اصلاح طلب فحشهای سروش به دولتآبادی را چاپ کردهاند حالا میگویند صلاح نیست به این ماجرا دامن زده شود. درود بر خانم ندا آل طیب که این روزها خیلی پیگیر چاپ این یادداشت شد و سرانجام به یاری و پیگیری او این یادداشت در خبرگزاری ایلنا چاپ شد. و درود بر علیرضا سعیدی. او تنها کسی بود که ده دقیقه پس از شنیدن ماجرا همان صبح شنبه 9 خردادماه این یاداشت را در ایلنا منتشر کرد.</span></p></td> </tr> <tr> <td> <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 16.3pt 0.0001pt 18pt;" align="right"> <b><span style="font-family:0 Yagut;font-size:130%;"> </span> <span style="line-height: 150%;" lang="FA"> <span style="font-size:130%;">من خشمگینم</span></span></b></p></td> </tr> <tr> <td> <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 16.3pt 0.0001pt 18pt;" align="justify"> <span style="font-family:0 Yagut;font-size:130%;"> </span><span style="line-height: 150%;" lang="FA"><span style="font-size:130%;">من خشمگینم پس مینویسم. خشمگینم از آزرده شدن خاطر عزیزی که با نوشتههایش زندگی کردهام. پس به پاس خلوتهای خوشی که با نوشتههای ماندگار او داشتم با خود گفتم چه باک اگر این یادداشت حرفهای آدم جویای نامی دانسته شود که فرصت را برای جلوهگری غنیمت شمرده است. چه باک اگر هر برچسب ناشایستی به نگارندهی این متن نسبت داده شود چون کسی را خطاب کرده است که هواداران سینهچاکی دارد. من خشمگینم پس مینویسم. و پنهان نمیکنم که حالا خوشم که سکوت نکردم که نوشتم تا ادای دینی کنم به مردی که تاکنون حتی یک کلمه با او رودررو سخن نگفتهام اما او با نوشتههای خود بارها با من با بسیار کسان سخن گفته است، و تا روزی که زبان پارسی پابرجاست او با نوشتههای فروتن خود با مردمان این دیار سخن خواهد گفت، نویسندهی جای خالی سلوچ، کلیدر و...</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 16.3pt 0.0001pt 18pt;" align="justify"> <span style="line-height: 150%;" lang="FA"> <span style="font-size:130%;">این نوشته حاصل آزردگی و خشم است و خشمگین آزردهای چون من را راهی جز نوشتن نیست. مینویسم تا خود را آرام کنم و هر کسی را که مانند من از خواندن حرفهای حجتالاسلام عبدالکریم سروش خطاب به محمود دولتآبادی آزرده شده است. روانشناسی میگوید اگر خشمگینی خشم خود را پنهان نکن و من خشمگینم. خشمگین از این که زمانهی نادخ را ببین! کسی کاکارستمانه در پاسخ به حرفهای محمود دولت آبادی دربارهی انقلاب فرهنگی و به بهانهی غلط گرفتن از او که " شورا" نبود و "ستاد" بود و از این قبیل سفسطهها اصل بحث را لوث میکند، به هویت، اصالت و نامداری محمود دولتآبادی میتازد، خود را به نادانی میزند و شعر بزرگان ادب پارسی را بیادبانه در سخن خود به کار میگیرد و از شعر خنجری میسازد برای شکافتن پهلوی پهلوانی همانگونه که کاکا رستم پهلوی داش آکل را شکافت. و حالا شاید باید او را گفت کاکا رستم کیست که شاید نداند همچنان که انگار نمیدانست محمود دولتآبادی کیست. پس بداند که کاکا رستم یکی از آدمهای پلشت داستانی است از صادق هدایت. و اما شاید حجتالاسلام ما نداند که صادق هدایت کیست. پس به پاس سخن به یادماندنی مولایش که فرمود هر کس نکتهای به او بیاموزد او را بندهی خود کرده است من نکتهی دومی به کاکا رستم این روزها بیاموزم. پس بداند که صادق هدایت نویسندهی پارسی زبان بزرگی است و تا زبان پارسی پابرجاست صادق هدایت پابرجا خواهد بود همچنان که محمود دولتآبادی با نوشتههایش. او با </span> </span> <span style="line-height: 150%; font-family: "0 Yagut";" lang="AR-SA"><span style="font-size:130%;">جملهی </span> </span> <span style="font-family:0 Yagut;font-size:130%;"> <span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA">"</span></span><span style="line-height: 150%; font-family: "0 Yagut";" lang="AR-SA"><span style="font-size:130%;">دولت آبادی کیست</span></span><span style="font-family:0 Yagut;font-size:130%;"><span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA">"</span></span><span style="line-height: 150%; font-family: "0 Yagut";" lang="AR-SA"><span style="font-size:130%;"> نشان داد هنوز همان آدم بالیده در دههی تاریک 60 است، نشان داد هنوز همانگونه میاندیشد (میاندیشد؟) که که در آن دههی تاریک در ستاد انقلاب فرهنگی میاندیشید (میاندیشید؟). او نشان داد هنوز هم شان بزرگان را انکار میکند پس چرا مدارا با او که باید او را گفت، خشمگینانه هم باید گفت </span> </span> <span style="line-height: 150%;" lang="FA"> <span style="font-size:130%;">شان محمود دولت آبادی انکارناشدنی ست چونان که شان مولوی روزیرسان کاکا رستم امروز ما. و کیست که نداند اگر کاکا رستم امروز ما نامدار است از سایهی وجود ادیبی است که روزی کاکا رستمی در دوران خودش پهلویش را میشکافت؟ و کیست که نداند نامداری مولوی از آفرینشگری اوست؟ اما چرا دیگر چندان نامی از کاکا رستم دانای روزگار مولانا نیست؟ زیرا که او کاکا رستمی فقط دانا بود همچنان که نامداری کاکا رستم این روزهای ما نیز وابسته به دانستههای او ست. شگفتا که اگر دانستهها مایهی فخر است کتابخانههای بزرگ جهان حتی کتابخانهی ملی بینوای ما بیشتر افتخارآمیز است تا او. پس بداند که مولانا از این رو مایهی فخر زبان پارسی است که میآفرید همچنان که محمود دولت آبادی آفرید و میآفریند. و تا زبان پارسی پابرجا ست او نیز خواهد بود اما بدان ای تو! نمیتوان گفت تا زبان پارسی پابرجاست تو نیز خواهی بود. تو خود میدانی که تو هستی تا زمانی که...</span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="line-height: 150%;" align="center"> <span style="line-height: 150%;" lang="FA"> <span style="font-size:130%;">7-3-88</span></span></p> <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; line-height: 150%;" align="center"><span style="line-height: 150%;" lang="FA"> <span style="font-size:130%;">محمد یعقوبی</span></span></p></td></tr></tbody></table><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-1484160314141511565?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-15157507958982573222009-05-03T13:09:00.004+04:302009-05-03T13:53:39.750+04:30قهركردن خوبه يا بد؟جناب مهندس موسوي كه چندي است از غار اصحاب كهف بيرون زده است چندي پيش در تالار اجتماعات وزارت كشور(ياد آن نگار به مكتب نرفته و خط ننوشته به خير كه يكهو وزير كشور شد)نمايندگان تمامي احزاب ريز و درشت كشور را فراخواند تا پيش از سخنراني جناب ايشان هر چه دل تنگشان ميخواهد درخواست كنند.چه فرصتي از اين بهتر،جماعت حزبي هم بيدرنگ كفش و كلاه كردند و خودشان را رساندند به پاي وعظ حضرت موسوي.ازجمله برادر عزيزمان سحابي از جماعت ملي مذهبي كه بسياري از حضرات اصلاح طلب و ناطلب همان گونه كه در بارهي مهدي بازرگان ميگفتند در دينداريشان شكي ندارند ولي بر اين باورند كه در عرصهي سياست بهتر است به سازي كه حضرات مينوازند برقصند و خودشان به فكر نواختن در مطربكده سياست اين مملكت نباشند كه خداي نخواسته جيز ميشوند.پيش از آن كه سخنراني درفشان جناب موسوي آغاز شود نمايندگان احزاب يكي يكي سخنان خود را گفتند اما نوبت به سحابي بينوا كه رسيد مجري جلسه ندا در داد كه جناب ايشان نبايد سخني براند.از بيرون تالار زنگ زده بودند به جناب مهندس موسوي كه به صلاح ايشان است كه خودش را به ملي مذهبيها نچسباند وگرنه بايد دوباره برگردد به درون غار اصحاب كهف و عهد دقيانوس.جناب سحابي نيز يك بار هم كه در عمرش شده خشمگين ميشود و سخنراني گهربار مهندس موسوي را نشنيده از سر قهر جلسه را ترك ميكند.جالب اين جا است كه چند ساعت بعد كه با جناب مهندس سحابي مصاحبه ميكنند دوباره ملت در صحنه به ويژه آنهايي را كه قهر كردهاند و به تكليف ميهني ديني شان عمل نميكنند دعوت كرده است تا از خر شيطان پياده شوند و بيايند در انتخابات شركت كنند تا مبادا رييس جمهور رجاييوار مندناك كه در روستاها چك مسافرتي روي روستايان ميريزد دوباره بر مسند رياست جمهور تكيه بزند.يكي نيست بگويد مرد حسابي تو سر پيري هم از دست حماقتها و شل و ولي حضرات عصباني ميشوي چطور انتظار داري كه ملت عصباني نشوند و قهر نكنند.اگر قهر بد است چرا خودت قهر ميكني گيرم كه بعد خشمات فرومينشيند و قهر كردن را فراموش ميكني. دست كم به ملت بگو با كدام شيره سركهي خنكي خشمات را فرونشاندهاي بلكه براي آنها هم افاقه كند.<br /><br />پيامك روز:<br />شعار ملت در صحنهي كرمان در ديدار با رييس جمهور رجاييوارمندناك:دلاور هستهاي يه دود بگير خستهاي<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-1515750795898257322?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-87910783776192164102009-04-11T00:39:00.003+04:302009-04-11T01:31:37.239+04:30تنور سوزان انتخاباتاين جور كه حضرات دارند تنور انتخابات را داغ مي كنند ملت در صحنه جزغاله نشود بايد خدا را سپاس گزار باشد اساسي.اين در حالي است كه رييس جمهور رجايي وار مندناك هنوز عزمش را جزم نكرده است كه پاي در ميدان انتخابات بگذارد.حيوونكي به گمانم بوهايي برده است. در شهر چو افتاده است كه تاريخ مصرفش تمام شده است.شايد هم تاب هماوردي با موسوي را نداشته باشد.به قول اصلاح طلبان ميرحسين.آدم اسم كوچك شيك داشته باشدبه درد همين روزها مي خورد.خاتمي بي نوا از اين موهبت خدادادي برخوردار نبود.تصورش را بكنيد صدايش مي زدند سيد محمد.يا سيد ممد.به هيچ وجه صورت خوشي نداشت.اما ميرحسين لابد اين جور نيست.ملت طناز از هم اكنون نامش را گذاشته اند احمدي نژاد تحت ويندوز.بعضي ها هم مي گويند موميايي 2.خدا از سر تقصيرات شان بگذرد.اما خدا وكيلي اين احمدي نژاد تحت ويندوز يا موميايي 2 يا همان ميرحسين خيلي هم فوت و فن دل بري را مي داند.آمده نيامده مي گويد گشت ارشاد را جمع مي كنم.عيال تا شنيد گفت من به اين راي مي دهم.عمه ي بچه ها در كمال بي نزاكتي گفت كونشو نداري يك.اگر هم بتواني درد ملت بيچاره كه گشت ارشاد نيست كونشو داري نرخ تورم را بيار پايين.پسرخاله ي گرام هم كه دستي در آفرينش هاي هنري دارد گفت به خاطر جمع كردن گشت ارشاد به موسوي راي مي دهد بعد هم در نهايت كلبي مسلكي گفت ببين مي توان عكس بيكيني پوش عيالش را در اينترنت پيدا كني. ترا به خدا تركيب را ببين بيكيني پوش.كجايي فرهنگستان كه ناموس واژگان به باد رفت.<br />تازه عبدالله نوري و حسن روحاني هم شايد به ميدان بيايند.اين ديگر با استخاره هم نه گمانم بتوان از دست گه گيجه رهايي يافت.خدا به خير كند آخر عاقبت مان را.<br />سعي داريم در سال اصلاح الگوي مصرف از ميزان كون گشادي بكاهيم تا اوسا كريم چه بخواهد.اين هم از پيامك هاي را يج اين روزها:<br />*هيچ گوزي در سال جديد وضو را باطل نمي كند(ستاد اصلاح الگوي مصرف آب)<br />*همه ي مناسبت هاي سال 88از همين الان تبريك و تسليت(ستاد اصلاح الگوي مصرف)<br />*محمود احمدي نژاد معروف به قدم خير تهديد كرد در صورتي كه ملت ايران در انتخابات به وي راي ندهندهمچنان به حضور خود در ورزشگاه ها و مسابقات ملي ادامه خواهد داد.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-8791078377619216410?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-1854074494067052772009-03-29T15:49:00.000+04:302009-03-29T15:50:08.599+04:30بهارآمده از سيم خاردار گذشته<br /><br />نوروز مبارك<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-185407449406705277?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-77575323659923873422009-01-10T10:27:00.001+03:302009-01-10T10:27:55.381+03:30فوت ابوی و ضربالمثل شمالیدر ولایت ما، مثل خیلی جاهای دیگر ایران، رسم است که در عید اول بعد از فوت افراد، یکی از بزرگترهای فامیل پیشقدم میشود و با رفتن سراغ بازماندگان و هدیه دادن لباس ،صاحبان عزا را از عزا درمیآورند که به طور نمادین با در آوردن لباس سیاه به عزاداری خاتمه دهند و زندگی به روال عادی را از سر گیرند.<br />قبل از عید قربان منیژه خانم تلفن کرد گفت عمه خانوم میخواهم بیایم پیشتان و با اشاراتی فهماند که میخواهد ما را از عزا دربیاورد. من گفتم راستش حرفی ندارم اما با این که من از اخوی بزرگترم او "ماشالله مَرده" و دوست داره ما خدمت ایشون باشیم. منیژه خانوم گفت: ای بایا اخوی که ماشالله اهل کتاب و روشنفکرند ایشون دیگه چرا؟ گفتم از خدا پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه به قول اعظم خانوم مردای روشنفکر ایرانی وضعشون از میانگین مرد ایرانی خرابتره. گفت راستی یادم اومد اعظم خانم هم میگفت میخواد بیاد خدمت شما، اصلاً چطوره شما به اخوی بگید بیان منزل شما ما همگی میآییم اون جا. دیدم بنده خدا محبت داره و اصرار میکنه قبول کردم. زنگ زدم به زنداداش و اولش یک کم غیبت "ماشالله مَردم" های اخوی را کردم که بنده خدا دلش حال اومد. بعد هم گفتم عید قربان پاشید بیایید این جا که دلم برای بامدادک و بارانک یک ذره شده. زنداداش گفت آخه عید اوّله و مردم میخوان بیان این جا. گفتم به همه بگید ما نشستیم خونهی عمه؛ ناسلامتی گیسم که کم سفید نیست، درسته اخوی تحویل نمیگیره. زنداداش کمی تعارف کرد و گفت شما دست تنهائید. من گفتم نه بابا دختر همسایهمون میآد کمک. گفت اون آزاده که شما میگید تا ظهر میخوابه هرروز؟ گفتم نه بابا حالا دیگه فرق کرده، داره فوق لیسانس اقتصاد میخونه بدش هم نمیآد با اخوی کمی کَلکَل کنه. خلاصه راضی شد و قرار شد بیان.<br />خیلی شلوغ شده بود عید قربان. خیلی ها با گل و شیرینی و بعضی هم لباس آمدند و نشستند و چای و میوه خوردند و رفتند. کاش یک زمان سرفرصت بنشینم و خاطرات روزهای فوت و خاکسپاری و مراسم هفت و چهلم ابوی را بنویسم. داستانی میشود خودش. تا به حال کسی ریز نشده در این قضایا که ما مردم چه میکنیم و چه نمیکنیم در این مواقع. <br />اول صبح زنداداش از اخوی قول گرفت که حالا که مردم میآیند برای سرسلامتگویی جلو خودش را بگیره و بحث سیاسی نکنه. منیژه خانم و اعظم خانم هم آمدند و محبت کردند و خیلی حرف زدیم. اعظم خانم از آزاده پرسید راستی آزاده خانوم فوقلیسانس چطوره؟ آزاده هم گفت نوبت چو به اولیا رسید آسمان تپید. استادای ما الان یک دسته دارند بازنشسته میشوند و یک دسته دیگر هم تو کار نامه نوشتن به رییس جمهورند که اقتصاد از دست رفت. اعظم خانوم گفت: خب بیشتر اینها عمله اکرهی کارگزاران بودند؛ معلومه حالا کجاشون می سوزه. بعد رو کرد سمت اخوی و گفت شما دیدید سر معرفی اون وزیر میلیاردر جیکِ هیچکدام از ستونهای استوار شانزده سال اصلاحطلبی، به قول آقای قوچانی، درنیامد؟ اخوی که از صبح خودش را کنترل کرده بود، کمی جابهجا شد و یک نگاهی به زنداداش کرد که مثلاً ببین من تقصیر ندارم و از من سوال کردند. بعد گفت والا اعظم خانوم من از اقتصادخواندههای طرفدار نئولیبرالیسم، رانتخوارهای دوران شانزدهسالهی سازندگی و نوچههای مطبوعاتی آنها هیچ توقعی ندارم. دلم میسوزه که توی همهی بحثهای سیاسی و اقتصادی حتا گلاب به روتان چپهای ما هم دیگر از بیخ و بن اصطلاح تعدیل اقتصادی را فراموش کردهاند. این مردک دوتا طرح داد درمورد بنزین و مالیات بر ارزش افزوده هیچکدام از این علمای طرفدار زحمتکشان یک کلمه نگفت این حرف حسابیه هرچند این شارلاتان مرد این کار نیست. به قول شمالیها "آدِم موسِشی زَخمَه کییَه نِشان بَدیَه؟"<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-7757532365992387342?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-79047507958075309972008-08-18T10:12:00.002+04:302008-08-18T10:17:01.537+04:30گفت و گو با اسلاوی ژیژک<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_retGOss8HfE/SKkMxd87TkI/AAAAAAAAAGI/bSVnct8JZd8/s1600-h/Slavoj_Zizek_in_Liverpool_2.jpg"><img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_retGOss8HfE/SKkMxd87TkI/AAAAAAAAAGI/bSVnct8JZd8/s320/Slavoj_Zizek_in_Liverpool_2.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5235730085788208706" border="0" /></a><br />مصاحبه گر: روزانا گرین استریت - مترجم: بامداد زندی<br />سلاوی ژیژک ۵۹ ساله درشهرلیوبلیانا واقع در کشور اسلوونی به دنیاآمده است واستاددانشگاه تحصیلات تکمیلی اروپا، مدیر بخش بین الملل موسسه ی علوم انسانی برکبک لندن و پژوهش گر ارشد موسسه ی جامعه شناسی دانشگاه لیوبلیانا است. ژیژک بیش از ٣۰ کتاب در باره ی موضوعات متنوعی چون هیچکاک، لنین و ۱۱سپتامبر نوشته است و مجری مجموعه تلویزیونی "راهنمای سینما برای گمراهان" بوده است.<br /><br /><br /><br />پرسش:شادترین اوقات تان چه هنگام بوده است؟<br />پاسخ :اندک دفعاتی که چشم به راه لحظه ای شادبوده ام یالحظه ای شاد را به یاد می آورده ام .اما نه درهمان لحظه ی وقوع شادی.<br /><br />پرسش:بزرگ ترین ترس تان چیست؟<br />پاسخ :زنده شدن پس از مرگ.برای همین است که دوست دارم فوری مرابسوزانند.<br /><br />پرسش:قدیمی ترین چیزی که به یادمی آورید چیست؟<br />پاسخ : خوشایندنیست.مادرم درحالت برهنه.<br /> ...................<a href="http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=16667">ادامه</a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-7904750795807530997?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-19341666852528412172008-07-12T00:21:00.003+04:302008-07-12T00:26:52.348+04:30امان از دست فوتبالبامدادک دچارجنون فوتبال شده است.این جنون تنها حسنی که برای من داشته این است که به راحتی می توانم مسابقه های فوتبال را از تلویزیون تماشا کنم ودیگر عیال نمی تواند کانال را عوض کند و بگذاردروی مجموعه های تلویزیونی صدمن یک غاز صداوسیمای میهن آریایی اسلامی یا صداوسیمای خارجی ها.دیگر با بامدادک طرف است.درقبال این یک حسن ده ها عیب هم برسرم خراب شده است.همین که ازاداره برمی گردم حتی اگرجنازه ام به خانه رسیده باشدبایدباهم برویم یک ساعت توی حیاط گل کوچک بازی کنیم.اسمش را درکلاس فوتبال نوشته ام.تاحالا چهاردست لباس فوتبال برای اش خریده ام.پیراهن کریستیان رونالدو در منچستریونایتد.پیراهن هرنان کرسپو در تیم ملی آرژانتین.پیراهن روبینیو در تیم ملی برزیل.پیراهن رونالدینیو در بارسلونا.روزی هم بایدده ها پرسش فوتبالی را هم پاسخ بدهم .آن هم چه پرسش هایی.بابایی فرانک لمپارد قبل از بازی توی چلسی توی کدام تیم بازی می کرد؟بابایی شماره 6 تیم پورتو کیه؟تازه این که چیزی نیست اداهای حضرات فوتبالیست را هم یادگرفته است .آن هم چه اداهایی.ازهمه بدترتف کردن است .خانه امان را بوی تف برداشته است.خداراصدهزارمرتبه شکرکه حضرات فوتبالیست وسط بازی قضای حاجت نمی کنند.این مرتیکه درتقلیدکردن از دیگران ید طولایی دارد.آن هم بدترین خصایل خلایق را تقلید می کند .تابیابیم ازسرش بیاندازیم پدرمان در می آید.هنوزانگشت توی دماغ کردن درمیان جمع را نتوانسته ایم از سرش بیاندازیم.به خدا از من یکی که یاد نگرفته است.البته درمیان اطرافیان فراوان هستند کسانی که درملاءعام چنین کاری را می کنند ولی آدم خودش باید عاقل باشد که این مرتیکه نیست.صحبت انگشت توی دماغ کردن شد یادپیامکی افتادم که درروزانتخابات مجلس درتهران دست به دست می شد:"انگشتتو تو دماغت نکن امروز باید بااین انگشت حماسه بسازی"<br />باورتان نمی شود روزانتخابات این پیامک را برای خیلی ها فرستاده بودم.ازقضایکی شان از جمله انگشت به دماغان قهاربود.پشت بندش به من زنگ زد وگفت کجایی ناقلا که داری منو می بینی؟<br />پیامک روز:<br />متلک 2008 بسیجی ها:خواهر تن ات بوی کربلا میده ،شهیدتم به امام<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-1934166685252841217?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-37293891428032545002008-06-08T02:09:00.001+04:302008-06-08T02:58:51.430+04:30سخنان گهربار<a href="http://bp1.blogger.com/_retGOss8HfE/SEsLgfp_a1I/AAAAAAAAAFQ/AOQC7SB2AFA/s1600-h/albert-einstein-1.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5209270046865451858" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_retGOss8HfE/SEsLgfp_a1I/AAAAAAAAAFQ/AOQC7SB2AFA/s320/albert-einstein-1.jpg" border="0" /></a><br /><div>انگار این بشر دو پا از جایی آویزان نباشد کلافه می شود.ریسمان محکم الهی باشد که چه بهتر.چنگ می زنی و گور پدر هرچه دم خروس باطل کننده ی قسم حضرت عباس.بسیاری هم ،خواه ملحد خواه مذهبی، به سخنان گهربار بزرگان آویزان می شوند.آویزان شدن همان است فقط سخنان فرق می کند.تازه ترین نمونه ی این جماعت سخن آویز را در اداره ی خودمان زیارت کردم.چند ماهی می شود که به اداره امان انتقال یافته است.تا کارشناسی ارشد خوانده است و به قول خودش اگر خدا بخواهد سراغ دکترا می رود.آدم بدی نیست.زود داغ می کند اما اهل گفت و گو است.همین جور پیش برود در نهایت اسلام عزیز را ول می کند و چسبد به نوعی مذهب شخصی.حالا حالاها باید برود.همین آدم بود که وقتی صحبت مان درباره هستی و کائنات گرم گرفت فوری چسبید به یکی از سخنان گهربار جناب انیشتین.به گمانم از سخنان معروف آن حضرت باشد که گفته است علم بدون مذهب لنگ است و مذهب بدون علم نابینا.کم هم نیست بزرگ ترین دانش مند سده ی بیستم جهان در ستایش از مذهب سخن گفته است.در واقع بسیاری از مذهبی ها به خصوص آن هایی که رشته ی فیزیک خوانده باشند خیلی زود متوجه می شوند که باید به کلام یکی از غول های فیزیک بچسبند تا زیربار ناهمسازی یافته های دانش فیزیک با خزعبلات مذهب آبا اجدادی خرد نشوند.در عالم فیزیک هم که از انیشتین غول تر پیدا نمی شود.ولی صد حیف که نامه ی تازه ای از انیشتین پیدا شده است که جناب ایشان را پرتاب می کند به جمع سخن آویز جناح مقابل.نامه ای که در مجموعه ای خصوصی یکی از خرپول های جهان به مدت 50 سال خاک می خورده است و به تازگی در لندن حراج شده است.انیشتین این نامه را درآغاز سال 1953 نوشته است و باورهای مذهبی را "خرافات کودکانه" نامیده است.انیشتین درفرازی ازاین نامه نوشته است:<br />"به نظر من خدا چیزی نیست جز نشانه و حاصل ضعف انسان....دین یهود مانند تمام دین های دیگر تجسم کودکانه ترین خرافات است."</div><br /><div>پیامک روز</div><br /><div>پسر:باباامام خمینی غرق شد؟</div><br /><div>پدر:نه پسرم امام تهران مردوتوی بهشت زهرا هم دفنش کردند.</div><br /><div>پسر : پس چرا همه می رن شمال؟</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-3729389142803254500?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-34770778151911402032008-05-13T15:57:00.003+04:302008-05-13T17:06:57.890+04:30بستنی ژله ای<a href="http://bp2.blogger.com/_retGOss8HfE/SCmAQ-u4pjI/AAAAAAAAAFI/_6ez2X2fAE0/s1600-h/untitled.bmp"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5199828273981859378" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_retGOss8HfE/SCmAQ-u4pjI/AAAAAAAAAFI/_6ez2X2fAE0/s320/untitled.bmp" border="0" /></a><br /><div>یاد درس کاردستی به خیر در دوران دبستان.چند روز پیش درپیش دبستانی به بامدادک و همکلاسی های اش گفته بودند که باید کاردستی بسازند.آمده بود به خانه و گیر داده بود به عیال که برای اش کاردستی خوبی بسازد. عیال می گفت برج میلاد یا برج آزادی خوب است.ولی بامدادک اصرار داشت چیزی دیگری بسازد.می گفت مجسمه ی آن خانومه که بستنی گرفته دستش.منظورش مجسمه ی آزادی ایالات متحده بود.هرچه هم عیال می خواست قانع اش کند که مربی پیش دبستانی قبول نمی کند به خرج اش نمی رفت که نمی رفت.آخرش آمد سراغ من . مشکل را برای من که گفت کمی فکر کردم و گفتم به مامانی بگو کمی رنگ قرمز هم بریزد روی بستنی.پرسید برای چی؟ گفتم روی بستنی ژله می ریزند دیگه.<br />بالاخره نفهمیدم عیال برایش برج میلاد ساخت یا مجسمه ی آزادی.</div><div>پیامک:به دلیل تورم فزاینده سال 1387به سال "فشاراسلامی و تحمل ملی "تغییر نام یافت</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-3477077815191140203?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-92070130685754646672008-04-26T10:25:00.004+04:302008-04-26T12:03:11.317+04:30نامه به اخوی<a href="http://bp0.blogger.com/_retGOss8HfE/SBLaTKBcHHI/AAAAAAAAAFA/olBNGws_8e8/s1600-h/jahad.bmp"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5193453342954364018" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_retGOss8HfE/SBLaTKBcHHI/AAAAAAAAAFA/olBNGws_8e8/s320/jahad.bmp" border="0" /></a><br /><div><a href="http://bp2.blogger.com/_retGOss8HfE/SBLVMqBcHGI/AAAAAAAAAE4/9OlUdQaihKk/s1600-h/jahad.bmp"></a><br /><br /><div>نازنین برادرم، یادگار خوب مادرم<br />این سطرها را که می نویسم در یک چشم اشک دارم و در یک چشم خون. حتماً می پرسی چه شده که من این طور ضجه می زنم. اما پیش از اینکه بگویم ترا به جان امام زمان قسم می دهم که کار و زندگیت را ول کن و به این جهاد مقدس بپیوند. آخر ما عمری با آبرو در این مملکت زندگی کردیم. حالا فکرش را بکن روزی خدای ناکرده، زبونم لال، روم به دیوار برادرزاده های نازنین من ... نه حتا اسمشم نمی تونم بیارم. خدا اون روزو نیاره. خدا منو زیر خروارها خاک دفن کنه که چنین روزی را نبینم.<br />ترا به حقِّ شیری که با هم خوردیم قسم می دهم که این را جدی بگیر. آخه کم آدمی این را ننوشته. طرف "خبرنگار و نويسندهي روزنامههاي اعتماد ملي، همميهن، شرق، جامجم، ايران، مجلهي دانشمند، دانش و كامپيوتر، اعتماد، کارگزاران، سرمایه و واشنگتن پست" بوده است. بیش از 1500 مقاله در روزنامه های محلی و سراسری چاپ کرده است. یا ارحم الراحمین یا غیاث المستغیثین خواهرزاده های نازنینم را سپردم به دست تو.<br /><br /><br />درنگ جایز نیست: جهاد مجازی را آغاز کنیم</div><br /><br /><br /><div><br />بسم ا... الرحمن الرحیم / والذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلاً و انا... لمع المحسنین<br />متاسفانه اینروزها اتفاقاتی در وبلاگستان و به تبع آن در سطح جامعه در حال تکوین است که اگر از همین نقطهی شروع جلویش را نگیریم و صدا را در نطفه خفه نسازیم، یک فاجعهی فرهنگی و انسانی قریبالوقوع روی خواهد داد که هیچگونه جبران نمیشود.<br />از همین رو، یک پیشنهاد بسیار جدی به اهالی فکر و برادران متعهدم دارم و آن نیز برخورد قاطعانه با وبلاگهایی است که با سرعت فراوانی این روزها مشغول گسترش هرزهنگاری در وبلاگها و سایتها هستند و منجر به اشاعهی ناروای ضداخلاقیات و زیر پا گذاشته شدن اصول انسانی میگردند.<br />کمبودهای روحی ناشی از برتافتن بیتوجهی و قرار گرفتن در محاق بیخبری، بسیاری از بلاگرهای پرمدعای ایرانی که از قضا بسیار محبوب هستند را وادار کرده تا با دست زدن به حملات انتحاری فرهنگی، به سمت مرزهای اخلاقی و انسانی حمله کنند و شرافت را به معنای واقعی زیر پا له کنند.<br />به کار بردن بیپروا و مداوم الفاظ رکیک و غیراخلاقی، مطرح کردن بیمارگونهی مسایل جنسی، تبلیغ روابط نامشروع و حمایت از اقلیتهای همجنـسبـاز به عنوان افرادی بیگناه همانند سایر افراد جامعه، پروژهی تقریباً جدیدی است که روشنفکر نماهای وابسته به انجمنهای فمینیستی و صهیونیستی در پیش گرفتهاند تا به قیمت از بین بردن همهی هنجارها و ارزشهای جامعه، خود را دگراندیش و متفاوت جلوه دهند.<br />در این میان کم نیستند زنان برجعاجنشینی که در پی شکستهای عاطفی، طلاق و جدایی، از کشور خارج شدند و در سواحل کالیفرنیا و بالای شهر اونتاریو مرفهانه سکنی گزیدهاند و از سرمستی کسب درآمدهای نامشروع از راه مشاغل جنسی و کالا قرار دادن خود، تجربههاشان را برای آگاهی همگان با همهی جزییات بازگو میکنند و حقا که این گمراهان و شیاطین زمانه، چه قدر واژگان را حقیر و کمارزش میسازند...<br />به هر حال، من گمان میکنم آرزوی دستنیافتنی اینکه عدهیی چنین بدذاتان و بدگوهرانی را روشنفکر و پیشرو خطاب کند، آنان را به درههایی خواهد کشاند که بیرون آمدن از آنها هرگز ممکن نخواهد شد.<br />فاز اول فریاد زدن خویش به عنوان روشنفکر و پیشتاز، سرودن اشعار دو کلمهیی و نوشتن داستانهای یکسطری و ساخت مجسمههایی بود که باید آنها را کُپّّه گِل دانست!<br />در مرحلهی دوم، تبلیغ پوچگرایی و نهیلیسم و سخن راندن از خودکشی، اعتیاد و افسردگی چارهی پوشاندن این عقده شد و هماکنون هم پس از اینکه بایکوت عظیم و همگانی مردم روی نمایاند، پناه آوردن به ترویج بیبند و باری جنسـی و دم زدن از حقوق همجنـسبازان و اراذل و اوباش در دستور کار قرار گرفته است.<br />به هر حال، تبلیغ کردن اندیشههای فمینیستی که اینروزها آن را با انواع کمبودها و شکستهای عاطفی، روحی، شخصیتی و خلاءهای اخلاقی میتوان مترادف دانست، به ویژه که با هواخواهی از گروههای منحرف و مجرمی به نام همـجـنس بازان همراه شده، لجامگسیختگی اخلاقی و لکهدار شدن ارزش و نام انسان را به همراه دارد که اگر هر چه سریعتر برخوردی قاطع و انقلابی با آنان صورت ندهیم و مصداق بارز جهاد و مبارزه با فساد را به اجرا نگذاریم، این جماعت را تا آنجا گستاخ خواهد کرد که قابل تصور نیست...<br />اما یک نکتهی مهم، قابل توجه برادرانم:<br />این جماعت، آنقدر گستاخ و آشوبگر هستند که زبان موعظه و پند را متوجه نشوند. آنها امروزه آنچنان پر آب و تاب از حقوق اقلیتهای تازه به راه افتادهی همجنسبـازان حمایت میکنند و موضوع را به حقوق بشر و سازمانهای جهانی ارتباط میدهند که شما تصور میکنید چنین اوباشگریهایی حقیقتاً یک واقعیت تاریخی است و ریشه در گذشته دارد!<br />فارغ از اینکه چنین گونهی تازهتاسیسی از هـوس رانی غیرانسانی حاصل رفاهزدگی بیش از حد و عدم وجود دردهای اقتصادی، فرهنگی، مالی و اجتماعی است.<br />امروزه در جامعه، دانشگاه هست، رفاه اقتصادی هست، آزادی هست، سرمایه هست، حساب بانکی پر از پول پدرجان هست، تویوتا و هیوندا هست، سوییچ پژو 206 برای گشت دور شهر هست، آیس پک و پیتزا و کافه گلاسه هست، سینما و ماهواره و اینترنت هست، گوشی یک میلیون تومانی و سیمکارتهای پرتعداد هست، در کنارش یک لذت حیوانـی دستساخته هم باشد، چه اشکالی دارد؟<br />چندی پیش در جایی به نقل رسول گرامی اسلام (ص) میخواندم که ایشان هوشمندانه دوران فرارسیدن اینگونه بیبندوباریها را پیش بینی کرده و فرموده بودند (نقل به مضمون) میبینم آن روزی که مردان و زنان از یکدیگر فاصله بگیرند و زیادهرویهای قوم لوط را تکرار کنند...<br />به هر حال، بر هر مرد و زن مسلمانی است که در چنین دورهیی سکوت را بشکند و جهاد را از محیطهای مجازی آغاز نموده و در صورت لزوم به دنیای واقعی بکشاند.<br />جامعهیی که "مرفه و بیدرد" است و از فرط بیدردی خود را به غلطهی فساد و تباهی میکشاند، در مقابل هیچ نصیحت و راهنمایی انعطاف نشان نمیدهد و ناسازگاری را به حدّ اعلا رسانده، باید با جهاد بر علیه مفسدانش اصلاح کرد.</div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-9207013068575464667?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-1949306852377471682008-03-24T10:37:00.002+04:302008-03-24T11:40:10.596+04:30بهار آمد<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_retGOss8HfE/R-dToQRWkRI/AAAAAAAAAEU/1Y3phkwmCWU/s1600-h/baharnarenj.jpg"><img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://bp0.blogger.com/_retGOss8HfE/R-dToQRWkRI/AAAAAAAAAEU/1Y3phkwmCWU/s320/baharnarenj.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5181201847340667154" border="0" /></a><br />تهران یکی از جاهایی است که فرارسیدن بهاررابه خوبی می توان درآن دید.برخلاف شمال که بهارواقعی ،اردیبهشت ماه از راه می رسد.پشت پنجره ی اتاق مان دراداره درخت توسکایی چنان سبزپوش شده است که بیا و ببین.بازار پیامک بازی نوروز امسال داغ داغ بود.ازهمه بیش تر از شادباش زن دایی گرامی خوشم آمد که پرتابم کرد به اعماق کودکی:<br />عیدشمامبارک دمب شما سه چارک.<br />سال نو مبارک باد<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-194930685237747168?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-3326029374039653402008-03-09T15:54:00.003+03:302008-03-09T16:01:03.122+03:30هشت مارس<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp1.blogger.com/_retGOss8HfE/R9PX4nM65GI/AAAAAAAAAEM/ea5Oz7nkSPI/s1600-h/4035830-lg.jpg"><img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://bp1.blogger.com/_retGOss8HfE/R9PX4nM65GI/AAAAAAAAAEM/ea5Oz7nkSPI/s320/4035830-lg.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5175717764374652002" border="0" /></a><br /><h2 class="post-title"> بیانیه کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ) در گرامی داشت 8 مارس روز جهانی زن</h2>کانون وبلاگ نویسان ایران- پنلاگ ضمن گرامی داشت 8 مارس روزجهانی زن، از جنبش آزادی خواهی و برابری طلب زنان جهان و به ویژه زنان ایران پشتیبانی میکند.<br /><br />صدمین سالگرد 8 مارس روزجهانی زن در شرایطی فرا میرسد که زنان یعنی نیمی از شهروندان در ایران،هنوز هم مطابق سیاستهای رسمی و قوانین جمهوری اسلامی موجود درجه دو محسوب میشوند و در طی سالهای گذشته به طور سیستماتیک مورد تحقیر، خشونت و سرکوب دولتی قرار گرفتهاند. اما علی رغم همه فشارها و ستمکشی جنسیِ تحمیلی دولتی و غیر دولتی، زنان در عرصههای اجتماعی همچون: زنان کارگر، کارمند، معلم ، پرستار، دانشجو، گروههای هنری فرهنگی و تحقیقی درگیر مبارزهای بی وقفه هستند و در شرایط نامناسب اجتماعی بکار و فعالیت میپردازند. در سالهای اخیر حرکت زنان در 8 مارس با وجود سرکوب شدید، گویای واقعیت مبارزه حق طلبانه و آزادی خواهانه زنان جامعه ایران است.<br /><br />تضاد آشکار بین نیاز های فرهنگی،اقتصادی،آموزشی،اجتماعی ،حقوقی زنان و قوانین و امكانات موجود باعث محرومیت سیستماتیك و مداوم زنان مطابق قوانین شرعی و قانونی كشور میشود.<br /><br />مرگ مشکوک زهرا بنی یعقوب در بازداشت، ابلاغ حکم اعدام به سه زن بی پناه در روزهای اخیر، سنگسار دختری 14 ساله بدست پدری متعصبِ و کوردل و سرکوب روزانه فعالین این عرصه که شمار بسیاری از زنانِ آزادی خواه و برابری طلب را در اسارت رژیم جمهوری اسلامی قرار میدهد، نمایشی ازبی حقوقی آشکار زنان در ایران است. ابعاد ظلم و نابرابری حقوقی و اجتماعی زنان در کشورهایی نظیر ایران آنچنان گسترده است که انعکاس رویدادهای بی حقوقی زنان جهان فرصت دیگری طلب میکند.<br /><br />كانون وبلاگ نویسان ایران (پن لاگ) توجه سازمانها و نهادهای جهانی مدافع حقوق بشر را به پایمال شدن مداوم و برنامهریزی شدهی حقوق زنان در ایران جلب میکند. كانون وبلاگ نویسان ایران (پن لاگ) خواستار نابودی هرگونه خشونت دولتی و غیردولتی علیه زنان در قوانین زن ستیز دولت جمهوری اسلامی و التزام دولت ایران به حقوق اولیه انسانی مندرج در منشور بینالمللی حقوق بشر سازمان ملل متحد است.<br /><br />کانون وبلاگ نویسان ایران- پنلاگ<br /><a href="http://penlog.blogspot.com/">http://penlog.blogspot.com/</a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-332602937403965340?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-37114506920521145942008-03-08T02:19:00.002+03:302008-03-08T03:29:41.171+03:30تف سربالا یا سر پایین<a href="http://bp3.blogger.com/_retGOss8HfE/R9HUanM65FI/AAAAAAAAAEE/Q0FnU94XDCI/s1600-h/caricaturahermanosCastro.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5175151000490271826" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_retGOss8HfE/R9HUanM65FI/AAAAAAAAAEE/Q0FnU94XDCI/s320/caricaturahermanosCastro.jpg" border="0" /></a><br /><div>بی چاره فیدل کاسترو حق داشت که ازتخت قدرت پایین بیا نبودو بحث مرگ و زندگی بود برایش.همین که قدرت رابه اخوی سپرد آن هم ازپس 49 سال ،جماعت قلم به دست ازخردوکلان مطلب نوشتندبرای رفیق فیدل،ازآن دست مطالب که پس از مرگ کسی برایش می نویسندخواه درستایش،خواه در سرزنش .درمطبوعات میهن آریایی اسلامی هم چنین بود.البته بیشتردرستایش.همگی انگارپدرشان مرده باشد سرقلم رفته بودنداز منتهی الیه چپ بگیر تا ماورای راست.خواهران و برداران اسلامی چه از طیف روشنفکردینی چه از طیف تاریک فکردینی هم به به و چه چه راه انداختند.لابد محاسن فیدل محاسن امام ارتحال کرده ی شان را به یادشان می انداخت.انگارنه انگارکه طرف آن قدرازکون قدرت خورده بودکه دیگرنای خوردن برای اش نمانده بود.یک سال دیگرمانده بودبا حدنصاب شاه شهیدناصرالدین شاه قاجاربرابری می کرد.ولیعهدش رائول هم مانند ولیعهد ناصرالدین شاه پیرمردی است برای خودش.مظفرالدین شاه را می گویم.حالاچراچندهفته پس از پایین آمدن رفیق فیدل از نردبان قدرت فیل حقیر یاد هندوستان کردیکی از رفقای ماورای چپ را پیش پریروزها دیدم.چندباری که دراین یک کفه جا دراقیانوس تورجهان گستراینترنت به طنز نوشته بودم که بالای چشمان فیدل،چاوز و امثالهم ابروانی هم هست این رفیق شفیق نصحیتم کرده بود که بهتراست سکوت کنی ازتو بعید است این کارها تف سربالا است و ازاین حرف ها.منتها خودش به مناسبت نزول اجلال فیدل از نردبان قدرت دریکی از این روزنامه های اصلاح طلبان دررثای فیدل ستایش نامه ای نوشته بود که بیاوببین.درحالی که همیشه درصحبت میان خودمان نقش چپ فرانوین را بازی می کرد و می گفت بله می دانم که کاسترو از اشغال چکسلواکی حمایت کرد.می دانم که درجوانی رمان های خولیوکورتازار را می خواند امادربرج قدرت عاشق خاطرات چرچیل بود.ولی هرچه قدرهم که به نظر ما دون کیشوت باشد به چشم مردم مانند "زورو" دوران جدید است .ازاین حرف ها بسیارمی گفت.وقتی گفتم این ستایش نامه چه بود نوشتی گفت درمیدان دشمن قلم می زدم.گفتم لابد به این کار می گویند تف سرپایین؟خنده ای کرد و گفت آفرین به حسن تعبیرت.</div><div>پیامک :ای کسانی که پیامک نمی دهید بدانید و آگاه باشیدکه خداوندشمارامجازات خواهد کردودرآخرت سیم کارت داغ برپیشانی تان خواهدگذاشت.(سوره ی ایرانسل،آیه ی 935)</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-3711450692052114594?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-17147178636955159582008-02-25T10:17:00.000+03:302008-02-25T10:19:32.852+03:30وبلاگ نویس بلوچ<h2 class="post-title"> فراخوان کانون وبلاگ نویسان ایران برای نجات جان آقای مهرنهاد وبلاگ نویس بلوچ </h2> کانون وبلاگ نویسان ایران ( پن لاگ) تایید حکماعدام آقای مهرنهاد وبلاگ نویس بلوچ را محکوم میکند و از همه وبلاگ نویسان و آزادیخواهان در ایران و جهان برای نجات جان آقای مهرنهاد کمک می طلبد.<br />آقای مهرنهاد وبلاگ نویس 28 ساله بلوچ و پدر سه فرزند , تنها جرمش ایجاد یک نهاد قانونی برای جوانان بلوچ بوده است. او پس از ده ماه شکنجه و اسارت به جرم واهی محاربه و ارتباط با گروههای غیر قانونی به اعدام محکوم شده است.<br />خانواده او معتقد هستند که به آقای مهرنهاد در اثر شکنجه آسیب جدی وارد شده و حکم اعدام برای از بین بردن مدرک جرم صادر شده است با تایید حکم اعدام این حکم هر لحظه ممکن است به اجرا در آید.<br />کانون وبلاگ نویسان ایران بدعت اعدام وبلاگ نویسان را به شدت محکوم میکندو از همه وبلاگ نویسان دعوت میکند که از روز چهارشنبه اول اسفند به مدت یک هفته نام وبلاگ خود را به "مهرنهاد را آزاد کنید" تغییر دهند .کانون وبلاگ نویسان ایران از وبلاگ نویسان و آزاداندیشان میخواهد که در طول این هفته همه تلاش خود را برای لغو حکم اعدام و آزادی یعقوب مهرنهاد به کار گیرند و با تماس با وبلاگ های دیگر و ارگانهای حقوق بشر در هر شهر و کشوری که هستند از اجرای این حکم ناعادلانه جلوگیری کنند.<br /><br />. باشد که تلاش همگانی ما انسان بیگناهی را از طناب دار برهاند<br /><br />کانون وبلاگ نویسان ایران((پن لاگ)<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-1714717863695515958?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-78295286002987647342008-02-16T15:34:00.002+03:302008-02-16T18:22:36.932+03:30بسامدسنجی<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_retGOss8HfE/R7b4M_5tE7I/AAAAAAAAAD8/v1aUpf7A-jI/s1600-h/wine.jpg"><img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://bp0.blogger.com/_retGOss8HfE/R7b4M_5tE7I/AAAAAAAAAD8/v1aUpf7A-jI/s320/wine.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5167590524649804722" border="0" /></a><br /> <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">می دانستم که درمیهن آریایی اسلامی قاچاقی نفس می کشم ولی میزان قاچاقی بودن تنفسم رابه قول علما کمیت گذاری نکرده بودم.به لطف خبری که به تازگی دریکی از روزنامه ها خواندم این مشکل هم برطرف شد.یعنی می دانم که دست کم هردوماه باید یک بار اعدام شوم.وضعیت چندان بدی نیست. راستش را بخواهید از پدرم درروزهای سرپا بودنش،وضعیت بهتری دارم.این بسامد برای او می شدهفته ای یک بار.زنده یاد پدربزرگم اگرزنده بود شاید روزی یک باراعدام می شد.به گمانم آن خدابیامرز دررگ های اش به جای خون ،آب شنگولی روان بود.اگربه بهشت راهش بدهند گمان نکنم از کنار نهرهای پرشراب بهشت جنب بخورد.من که دعا می کنم راهش بدهند تا مصلحت اوسا کریم چه باشد.به گمانم گیج شده باشید.خبرزیرراکه بخوانید روشن می شوید.باشندگان میهن آریایی اسلامی هم بسامدخودشان را حساب کنند بدنیست.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA"><o:p> </o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">"پسر متهم به چهار بار شرب خمر به اعدام محکوم شد<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">پسر جواني که متهم است براي چهارمين بار شرب خمر کرده از سوي قضات شعبه 72 دادگاه کيفري استان تهران به اعدام محکوم شد.اين جوان 22 ساله که محسن نام دارد پيش از اين سه بار در روزهاي سوم خرداد، هفتم تير و هفدهم مهرماه سال گذشته به جرم شرب خمر به حد محکوم شده بود. او چندي قبل پس از مصرف مشروبات الکلي در منزل، به خيابان آمد و حين ايجاد سروصدا از سوي ماموران کلانتري ابوذر بازداشت شد. محسن پس از انتقال به دادسراي شهيد محلاتي به شرب خمر اعتراف و پزشکي قانوني نيز اين موضوع را تاييد کرد. در ادامه به خاطر سوابق متهم پرونده وي به دادگاه کيفري استان تهران فرستاده شد اما محسن روز 28 شهريورماه پيش از محاکمه طي نامه يي خطاب به قضات شعبه 72 اعلام کرد از شرب خمر توبه کرده است.محسن روز چهارشنبه 10 بهمن ماه تحت محاکمه قرار گرفت و وکيل تسخيري او با اشاره به توبه موکلش خواستار ساقط شدن حد قتل از وي شد اما قضات دادگاه پس از انجام شور وي را مستحق اعدام دانستند.قاضي جليل جليلي دادرس شعبه 72 دادگاه کيفري استان تهران در اين باره به ايسنا گفت؛ پس از انجام شور متهم اين پرونده مستحق اعدام شناخته شد و حکمش به زودي ابلاغ مي شود.وي افزود؛ طبق ماده 179 قانون مجازات اسلامي اگر فردي دو بار مشروب بخورد و هر بار حد براي او جاري شود در دفعه سوم کشته مي شود."<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA"><o:p> </o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">درضمن خوانندگان گرامی به فکر تومارسازی و امضاء جمع کنی نیفتند چون درخبری دیگر آمده است با توجه به اينکه متهم بعد از اقرار به شرب خمر توبه نصوح کرده بود و قانون اين اجازه را به دادگاه داده است که پس از احراز توبه مي تواند براي متهم درخواست عفو کند، بعد از احراز توبه اعضاي دادگاه پس از صدور حکم اعدام، عفو اين متهم را به رئيس قوه قضائيه پيشنهاد کردند.بدنیست مخملباف براساس این ماجرا توبه ی نصوح 2 را بسازد.خداراچه دیدی شاید اسکاری نصیب میهن آریایی اسلامی شود.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA"><o:p> </o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="rtl"><span lang="FA">پیامک روز: میگن تنها چیزی که عادلانه تقسیم شده عقله چون کسی نمیگه عقل من کمه<o:p></o:p></span></p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-7829528600298764734?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-22504647046253860612008-02-13T00:18:00.001+03:302008-02-13T16:25:32.218+03:30دلم سوخت<a href="http://bp3.blogger.com/_retGOss8HfE/R7IULv5tE6I/AAAAAAAAAD0/TgBQm0d_3vU/s1600-h/motamedarya1168376665big.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5166213914616992674" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left;" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_retGOss8HfE/R7IULv5tE6I/AAAAAAAAAD0/TgBQm0d_3vU/s320/motamedarya1168376665big.jpg" border="0" /></a><br /><div>به یمن عیال واری وتولیدمثل وسگدویی های پیامدشان دیری است که پایم از سینماوتماشاخانه بریده شده است مگرحضرات بامدادک و بارانک را بخواهیم ببریم به تماشای اتل متل توتوله ای چیزی.گاهی هم دوستان هنرمند دعوت مان می کنند می شویم به قول فرنگی جماعت وی آی پی.این جوری شدکه امروزهم گذارمان افتادبه تئاترشهر.تخم و ترکه را سپردیم به مادرزن جان وباعیال راهی تئاترشهرشدیم.البته پیشاپیش قول باج سبیل دردانه هارادادیم و عیال بی نوا قبل ازشروع نمایش رفت باج سبیل ها راخرید.ماشین کنترل شونده برای بامدادک و عروسک باربی برای بارانک.خلاصه پس ازمدت ها گذارمان به محفل هنرمندان افتاد و درتالارانتظارکلی هنرپیشه را زیارت کردیم.اوضاع مانندگذشته بودتنها تغییری که به چشم حقیر آمد این بود که دوخانم محجبه هم درتالار بودندکه به بدحجابان تذکرمی دادند.لابداین هم از مهرورزی های رییس جمهوررجایی وارمندناک بود.مواظب بودم ببینم به هنرپیشگان هم تذکر می دهند یا نه.دست برقضافاطمهمعتمدآریا روبروی جایی که ایستاده بودم پشت میزی نشسته بود وقهوه نوش جان می کرد.بین خودمان بماند از دوران سرجوانی ازخودش و بازی اش خوشم می آمده است.بگذریم که از تملق های چندی پیش اش برای سیدخندان رییس جمهورسابق چندان خوشم نیامد.اظهار خوشحالی کرده بود که جناب سیدخندان دردوران وزارت ارشادش ایشان را به نام می شناخته است.چه سعادت عظمایی.درکل این سیدخندان بسی خوش بیار است لاکردار.چندی پیش رفته بود دانشگاه معظم تهران وحضرات دانشجویان برایش دم گرفته بودند"صلی الله محمدناجی ملت آمد"ناجی ملت.وصله ای که باهزارمن چسب هم به آن حضرت نمی چسبد.تازه حافظه ی دانشجویان هم آن قدرتخماتیک است که یادشان نمی آیددوسال واندی پیش به همین حضرت درهمان دانشگاه تهران می گفتند "ترسو برو گم شو" وآن حضرت هم می گفت "آدم باشید"بگذریم.انگار اوسا کریم هم آن بالا می خواست به کنجکاوی ام پاسخ بدهد.روسری معتمدآریا پنج سانت عقب رفت و خواهر محجبه مانند عقابی بالای سرش ظاهرشد و نهی از منکری نثارش کرد و پشت بندش هم امربه معروفی.کسی جز من متوجه اشان نبود.معتمدآریا قدری قوز کرد و فوری روسری اش را پنج سانت جلو آورد.موهای اش را انگار مسی رنگ کرده بود.خیلی دلم برایش سوخت.<br />پیامک:وزارت کشورازمردم شهیدپرورخواست با توجه قطع گازدرزمستان،قطع آب و برق در تابستان و قحطی بنزین درتمام فصول سال ،با شرکت خود در انتخابات مجلس خریت خود را به جهانیان ثابت کنند<br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-2250464704625386061?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-69651654821408193152008-02-12T05:17:00.000+03:302008-02-12T05:19:14.954+03:30ممۀ پُست کلنیالاخوی مثل همیشه بخشی از رویدادها را زیرسبیلی رد می کند یا شاید هم دلش<br />نمی خواهد به روی خودش بیاورد. مثلاً در شرحی که از وصل شدن بامدادک به امامزاده اینترنت داده ذکر نکرده که برادرزاده نازنین من چه چیزها که ندیده است. اصلا فکر بد بد (یا شاید هم خوب خوب) به خیالتان راه ندهید. بامدادک بنده خدا دنبال "کواعب اترابا" نیست (یا حداقل هنوز نیست). راه می افتد توی همین سایت های خبری فارسی و<br />می خواهد از معنای همه چیز سردربیاورد. مثلاً هفته پیش که من خانه شان بودم<br />می پرسید عمه جون پست کلنیال یعنی چی؟ گفتم این را از کی شنیدی؟ طفلک<br />لحظه ای ترسید و گفت عمه جون، حرف بدیه ؟ گفتم نه جیگرم اما خیلی سخته توضیحش. گفت پس چرا بابایی همش از این چیزا می گه؟ گفتم خب بابایی هم سنش از من و تو بیشتره هم مطالعش. پرسید آخرش میگی پست کلنیال یعنی چی یا نه؟ گفتم برام بگو کجا شنیدی شاید بتونم بفهمم معنیش چیه. بامدادک گفت این را بابا خیلی میگه اما آخرین بار وقتی بود که داستان این آقاهه ایرانیه را تعریف می کرد که رفته تو کانادا دکتر بشه تو آسانسور ممۀ یک خانومه را بوسیده. راستش هرچی فکر کردم عقلم قد نداد که اخوی این اتفاق را چه جوری ربط داده به استعمار. یک جورایی هم مأخوذ به حیا بودم که از خودش بپرسم. بهش گفتم راستش من نمی دونم اما میرم از یکی می پرسم جوابشو برات میارم.<br />خونه که رفتم آزاده دختر همسایه را تو راه پله ها دیدم. ازش پرسیدم آزاده خانوم شما که اقتصاد می خونید می دونید این ماجرایی که تو نیوفانلند کانادا برای دانشجوی دکترا پیش اومده با استعمار و این حرفا چه ارتباطی داره؟ آزاده گفت عمه خانوم کاشکی دوهفته پیش این را پرسیده بودید. یه آقایی تو دانشکده ما بود خوراکش این حرفاست. حالا شده رییس دانشگاه، دیگه گمون نکنم دستمون بهش برسه. خیلی تیزه، دوره قبل معاون وزیر اطلاعات بود، این دوره شد معاون رییس جمهور حالا هم رییس دانشگاه. میگن یک رساله نوشته با عنوان "پست کلنیالیسم: هم استراتژی، هم تاکتیک" بهش گفتم آزاده جون من با این رساله که نمی تونم جواب بامدادک برادرزادمو بدم، یک چیز ساده می خوام. گفت عمه خانوم از من می پرسید یک سر برید دیدنِ اعظم خانوم. سر کتکی که تو تظاهرات زنان خورد دیسک کمرش آسیب دیده و بستریه. هم احوالپرسیه، هم ازش اینو می پرسید. می دونید که تا دینشو براتون درمیاره.<br />شال و کلاه کردم رفتم خونه اعظم خانوم. بستری بود بنده خدا و منیژه خانوم پرستاریشو می کرد. بعد از احوالپرسی خود به خود بحث کشید به تظاهرات و من هم مثلاً برای دلداری گفتم خب شما هم باید کمی مواظب باشید. آخه شما که می دونید چه جوریه این خراب شده. منیژه خانوم هم که گویا منتظر فرصت بود گفت عمه خانوم شما بگید، شاید از گیس سفید شما حرف بشنوه، ما که زبونمون مودرآورد. این حرفِ منیژه خانوم انگار نفتی بود که بریزند رو آتیش و من دیدم که صورت اعظم خانوم کبود شد و چشماش بُراق. بعدش گفت نمی دونید این حرف تاکجای آدمو می سوزونه. نبودن مایه و شماتت همسایه که میگن همینه. به زبون ساده تر "کِرم از خود درخته" . ما اگر مثل برّه سرمونو انداخته بودیم پایین کسی به کارمون کاری نداشت. سی ساله توسری می خوریم چون بهانه می دیم دست دیگران. این همه جرم و جنایت سرمون میارن مقصر خودمونیم که با تبرّج تحریک می کنیم دیگران رو. چوب دوسرگهی یعنی همین. بعد هم طرفداران نظریۀ پست کلنیال و نسبیت فرهنگی برامون تز میدن که بومی گرایی ایجاب می کنه که<br />خفه خون بگیریم چون امپریالیسم جهانی سوء استفاده می کنه. یکی نیست بپرسه امپریالیسم چه بلایی می تونست به سر من بیاره که تا به حال نیومده؟ اون از خواهر نازنین مثل دسته گلم که پرپر شد، این از کلیه و کفِ پام، اون از دانشگاه و کارم که ازم گرفتند، اینم از دیسک کمرم. بعد هم رگبار گریه امانش نداد.<br />دستاشو گرفتم تو دستم و گذاشتم آروم گریه کنه. فکر کردم خِیرسَرَم چه احوالپرسیی کردم. آرومتر که شد گفت ببخشید دست خودم نبود. برای اینکه موضوع عوض بشه، ماجرای سوال بامدادک را تعریف کردم. اعظم خانوم گفت عمه خانوم اخویتون زده وسط خال. آخه می دونید اون آقاپسر تو کانادا دقیقاً همین حرفی رو زده که سی ساله داریم می شنویم. گفته تقصیر خانومه بود که منو تحریک کرد. بعدش هم یک تحلیل پُست کلنیال داده از این که چه جوری در زندان به عنوان مسلمان ایرانی آزار و آذیت دیده و حرفایی بهش زدند که نژادپرستانه بوده. می دونید عمه خانوم خیلی می سوزم، به ما اگر بگن جنده حقمونه چون حقوق بشر را باید بومی تعریف کرد. اما اون ور آب این آقا تو زندان هم حقوق بشر پیدا می کنه. راستش هنوز نفهمیدم پست کلنیال یعنی چی. دیروز که رفتم خونه اخوی دیدم داره داد می زنه که حاضرم تمام داراییم از این دار دنیا یعنی نصف این آپارتمان قسطی و این ماشین وطنی لگن را بدم به اون جوونمردی که دم انتخاباتی حاضر باشه بگه برادر کاظم دارابی رفیق گرمابه و گلستان کی بود؟ چرا همه اصلاح طلبا و غیراصلاح طلبا و از جمله این آقایون و خانومای پست کلنیال خفه خون گرفتند، چرا هیچ کدوم تو مهد دموکراسی یک رساله دانشجویی به ماجرای این ترور و محاکمه و عواقبش اختصاص نمی ده؟ بامداد که اینو شنید، گفت عمه جون شما قول داده بودی بهم بگی پست کلنیال یعنی چی. گفتم بخدا رفتم پرسیدم اما خودم هم چیزی نفهمیدم. گفت کاظم دارابی کیه عمه جون؟ اخوی از اون طرف داد زد: از پدیده های درخشان دوره شانزده ساله اصلاح طلبی. من گفتم بیا بامدادک جون بریم برات پیتزا بخرم این حرفا به درد من و تو نمی خوره.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-6965165482140819315?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-14405332909351989672008-02-07T01:10:00.000+03:302008-02-07T02:15:40.811+03:30سلام<a href="http://bp1.blogger.com/_retGOss8HfE/R6o4YQGg-QI/AAAAAAAAADs/ryGAxZFW_LE/s1600-h/Geek.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5164001912024004866" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_retGOss8HfE/R6o4YQGg-QI/AAAAAAAAADs/ryGAxZFW_LE/s320/Geek.jpg" border="0" /></a><br /><div>به قول مرحوم هارولد لوید سلام مرا بپذیرید.چه سلامی چه علیکی؟ای بابا غیبت ما که هنوز به حد غیبت صغری هم نرسیده است.ملت درمیهن آریایی اسلامی سالیان سال غیبت کبری دوست را تاب آورده اند و کک شان نگزیده است.چس مثقال غیبت چندماهه که چیزی نیست گیرم ازآن سال میلادی بکشد به این سال میلادی.گرچه درسال میلادی جدید بابانوئل نتوانست وارد مملکت آریایی اسلامی شود.کوردلان شب نورد شایعه کرده اند که چون شلوارش را درون چکمه اش کرده بودبرادران نهی از منکر وامربه معروف دستگیرش کرده اند.الله اعلم. ازریزبینی حضرات بعید نیست.خیلی دلم برای این جا تنگ شده بود.سرآخرهم بامدادک باعث شدکه حسابی فیل حقیر یاد وبلاگستان کند.چه جوری؟می گویم خدمت تان.بامدادک پس از از سرگذراندن موج سی دی کارتون ،کانال های کارتون ماهواره وسی دی خوانندگان ریزودرشت، این روزها وارد موج چهارم شده است یعنی موج اینترنت بازی.می گفت برایم پلی استیشن بخرگفتم مرد حسابی پلی استیشن مال بیسوات میسوات ها است ازتو بعید است با این همه کمالات وفرهیختگی پلی استیشن بخواهی.رایانه بهتر است.این جوری شد که برایش رایانه خریدیم و بدبخت شدیم.دهنم را صاف کرده است.دیگرکارش به جایی کشیده است که خودش به امام زاده اینترنت وصل می شود و عکس تمام شخصیت های کارتون را بارگذاری می کند.رایانه پرشده است ازعکس مردعنکبوتی،گارفیلد،سوپرمن و بتمن.تاکنون دوبار رایانه را به طور کامل از پای درآورده است.ناک داون.باورتان نمی شود حتی به نشان my computerبدبخت هم رحم نمی کنداز اداره می آیم می بینم اسم این نشان بدبخت را عوض کرده است و اسمی شونصد کلمه برایش گذاشته است که اززیرش آویزان است.دریکی از اینترنت نوردی های مشترک مان سری هم به این خانه زدیم.یعنی خودش گفت برویم آن جا که عکس کناردریای مان را گذاشته ای.عکس چسبیده به پیشانی وبلاگ را می گوید.عنقریب است که شروع کند به وبلاگ نویسی.هرچه نصحیتش می کنم ای جوان این قدر باخودت اینترنت نکن برو بیل بزن به خرجش نمی رود.این را گفتم یادیکی از تازه ترین فرمایشات امام جمعه ی ارومیه ی افتادم.باورکردنی نیست.یکی از روزی نامه های میهن آریایی اسلامی چاپ کرده بود:</div><br /><div>"ماهرقدربه مسولان خودمان فشار می آوریم به جایی نمی رسد و شب گذشته هم که وزیر کشور شرف حضوریافته بودندومسائل درحال خصوصی و عمومی مطرح شد و به جایی نرسید.ماباید اعمال مان را اصلاح بکنیم تا پروردگار متعال در مقابل توبه و انابه ی ما گرما و سرما راتعدیل کند والا از دست بشر خارج هستند.الان اسب های نشان داربه ماشین های آخرین سیستم بنز 500میلیونی و یک میلیاردی تبدیل شده اند.دیروز از یک گاوحداکثر 10کیلوشیرمی دوشیدندو الان 80کیلوشیر،60کیلو،40کیلو...چرابه خود نمی آیید و چسبیدید به متاع بی ارزش دنیا؟"</div><br /><div>گفتنی بسیار است ولی روده درازی هم خوشایند نیست پس بماند تا بعد.فقط به روال قدیم یکی از پیامک های روز را هم بخوانید بد نیست:</div><br /><div>پیامک روز:مواظب خودتان باشید رییس جمهور رجایی وارمندناک گفته است از هرجایی که بتوانیم گاز می گیریم</div><br /><div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-1440533290935198967?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-31880668196625555132007-10-23T12:17:00.000+03:302007-10-23T15:23:31.362+03:30بامدادک در پیش دبستانی<a href="http://bp1.blogger.com/_retGOss8HfE/Rx3gqW7FCgI/AAAAAAAAADk/Lp24XzoxNTU/s1600-h/pishdabestan.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5124498969329994242" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_retGOss8HfE/Rx3gqW7FCgI/AAAAAAAAADk/Lp24XzoxNTU/s320/pishdabestan.jpg" border="0" /></a><br /><div>بامدادک از 15 مهر می رودپیش دبستانی.بیچاره خانم مربی بامدادک.البته این مرتیکه خانه ظالم درجه یک است .دربیرون مظهرادب و تربیت است.پیش پریروزها مربی اش می گفت خیلی پسر خوبی است.همه ی کارهای اش را خودش انجام میدهد.بقیه این جوری نیستند.مداددست گرفتن را هم باید یادشان بدهی.ولی حیف که اسم امام ها را بلد نیست.<br />این جوری شد که دیدم شب عیال دارد به بامدادک اسم امام ها را یاد می دهد.هرکدام شان را که عیال نام می بردبامدادک هم تیکه ای می پراند.<br />عیال: امام اول حضرت علی<br />بامدادک:مثل عمو علی<br />عیال:امام دوم امام حسن<br />بامدادک:مثل دایی حسن تو<br />عیال: امام سوم امام حسین<br />بامدادک: مثل آقاجون<br />عیال:امام چهارم زین العابدین<br />بامدادک:این هم شد اسم<br />دیگر نایستادم ببینم برای هشت امام بعدی چه تیکه ای می پراند.<br /><br />پیامک روز:باتمام شدن ماه رمضان درهای رحمت بسته خواهد شدلای در نمونی</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-3188066819662555513?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-9245930902120509532007-09-08T02:11:00.000+03:302007-09-08T02:12:54.187+03:30درگلستان ممیزیبازارلیلی گلستان در دوماه گذشته داغ داغ بود.گفت وگو با فصل نامه ی مترجم و چاپ کتاب لیلی گلستان از مجموعه ی تاریخ شفاهی ادبیات معاصر که نشر ثالث در می آورد.عکس بزرگش روی جلد هردو.یکی خندان و دیگری جدی.کتاب نشر ثالث درواقع مروری است برزندگی این مترجم سرشناس درقالب گفت و شنودی بلند.مصاحبه ی فصل نامه ی مترجم هم بیشتر درباره ی ترجمه و چم و خم های آن است.<br />خودم که خاطرات مترجم جماعت را می خوانم یا می شنوم بیشتراز هرچیزی سرشاخ شدن شان با سانسور برایم جالب است یا به قول مقامات میهن آریایی اسلامی همان ممیزی.درخاطرات لیلی گلستان هم درباره دردسرهای ممیزی فراوان آمده است اما رگه های جالب دیگرهم درآن می توان یافت مانند هنگامی که از دیدارش درکودکی با صادق هدایت می گوید در کافه فردوسی(ص 14) یا واکنش پدرش ابراهیم گلستان دربرابر مرگ رفیق استالین("....دردورانی که آبادان بودیم یک روز صبح پدرم با چشمانی اشک آلود به من گفت الان رادیو خبرداد که «عمواستالین مرد!»وهروقت یادم به آن روز می افتد خنده ام می گیرد.عمو؟!"ص 16) یا وقتی از تبدیل خانه ی صادق هدایت به مهد کودک بیمارستان می گوید(ص 65).ولی خاطرات درگیری با ممیزی چیز دیگری است.این هم بخش هایی از این گونه خاطرات لیلی گلستان:<br />"یادم می آید وقتی مرا برای توضیح،محاکمه یا تنبیه یا تشویق به سانسور کردن متن خودم به امیرکبیر احضارکردندچقدرعجیب بود.یک اتاق با یک میز دراز با هفت هشت نفر پشت آن میز و همه مرد و سرها پایین.کنار میز نشستم و سکوت.بعدیکی از آن آقایان گفت خجالت نمی کشید این کلمه ها را این طور ترجمه می کنید؟شروع جلسه این طور بود!یک استقبال واقعی!بعد کتاب را به طرفم هل دادو گفت مثلا صفحه ی فلان.من هم فکر کردم باید صفحه فلان را باصدای بلند بخوانم.تا شروع کردم به خواندن یکباره دادزد نخوان،دهانت را کثیف نکن!آن چنان خنده ام گرفته بود که نگو.اماکی جرات داشت بخندد!.<br />بعدازمن خواستند تا کتاب را سانسورکنم که قبول نکردم وبعد همه یک به یک اتاق را ترک کردندویادم می آید که نیم ساعت پشت میز مات ومبهوت نشسته بودم.اوایل انقلاب بود و هنوز متوجه نشده بودیم که در چه فضای سوررئالیستی داریم زندگی می کنیم"(ص 72)<br />"کتاب «قصه ها وافسانه ها » که مال بچه ها بود و پانصدسال پیش نوشته شده بود و تمام شخصیت ها ی قصه ها هم یا حیوانات و پرندگان بودند یا گل ها و گیاه ها!ناشر هرچه کرد نتوانست بررس را مجاب کند.پس من رفتم جلو.ده روز تمام رفتم در یک اتاق نشستم و قصه ها را دانه دانه خواندم تا اورا مجاب کنم و 9 قصه از 10 قصه را نجات دادم!هورا!اما حسابی انرژی از کف دادم.قصه ای که اجازه نگرفت درچاپ دوم اجازه گرفت .یعنی حدود ده سال بعد."(ص85)<br />"کتاب «اگر شبی ازشب های زمستان مسافری»ایتالوکالوینودرسال 1368درآمدوخیلی از آن استقبال شداماچاپ دوم دچارمشکل شد.هرچه گفتیم کجای کتاب اشکال داردگفتند تمام وکل کتاب!بعد هم بعد از سال ها تمام وکل کتاب درآمد.الله و اعلم(خنده)"(ص88)<br />کتاب ازاین جور خاطرات درگیری با ممیزی زیاد دارد.عکس های جالبی هم درانتهای کتاب آمده است.به خصوص یک عکس رنگی و سربرهنه از لیلی گلستان و مادرش و برادرش.البته سربرهنه بودن کاوه گلستان را خیالی نیست ولی سربرهنگی دوزن که اززیر دست ممیز دربرود به گمانم آن دنیا سرپل صراط چند امتیاز منفی درست و حسابی برایش داشته باشد.<br />پیامک روز :ریزش موهای خودرابه دست خدا بسپارید.شامپو یدالله<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-924593090212050953?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-3231193.post-91269904168061984862007-08-22T09:49:00.000+03:302007-08-22T15:54:22.613+03:30راستای اوسا کریم<a href="http://bp0.blogger.com/_retGOss8HfE/Rswq0Av6rfI/AAAAAAAAADc/_0WQ-pN6Qm0/s1600-h/astronomy_persian_qibla.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5101499550946471410" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_retGOss8HfE/Rswq0Av6rfI/AAAAAAAAADc/_0WQ-pN6Qm0/s320/astronomy_persian_qibla.jpg" border="0" /></a><br /><div>یکی از خاله های عیال بسی ذوب درولایت است.ازآن هایی که مدام سرگرم ورد و دعا خوانی زیر لب هستند. شوهرخاله هم دل در گرو باریتعالی دارد اما با گوشه چشمی هم به مواهب این دنیای خاکی . درمراتب ذوب شدگی به پای همسر نمی رسد.چند باری به خانه اشان رفته ایم ولی دراین شونصدسالی که از ازدواج مان می گذردعیال هیچ گاه آنان را به خانه امان دعوت نکرده است لابد ازترس آن که مبادا گندی بزنم .چندی پیش دعوت شان کرد به گمانم خیال برش داشته بود که به اندازه کافی آب بندی شده ام . چه خیال باطلی . گندی که می بایست شونصد سال پیش رخ می داد از پس این همه سال بسی پر زورتر رخ داد.یعنی راستش را بخواهید سر شیطنت نداشتم اما در محضرچنین بزرگوارانی ساده ترین رفتارها نیز آشوبی به پا می کند.همه چیز داشت به خیر می گذشت.عیال با خاله ی گرامی داشتند پشت سر قوم و خویش های مشترک صفحه می گذاشتند و من و شوهرخاله هم داشتیم درباره ی معقولاتی چون سهمیه بندی بنزین و شاهکارهای پربسامد رییس جمهوررجایی وارمندناک گپ می زدیم .ناگهان شوهرخاله انگار شیطان به جلدش رفته باشد از جا برخاست و روبه من کرد که قبله کدام سو است.من هم نه برداشتم نه گذاشتم گفتم نمی دانم .انگار همه شنیدند او چه پرسید و من چه پاسخ دادم. سکوت عجیبی برپا شده بود.عین مواقعی که تلویزیون یک مرتبه برفکی می شود.راستش را بخواهید حالش را نداشتم جهت جنوب غربی را محاسبه کنم و قبله را نشانش بدهم یا بگویم راستای سنگ مستراح مان از این ور به آن ور است. بیچاره حسابی دست پاچه شده بود .بعد رو کرد به عیال و ازو جهت قبله را پرسید.عیال هم گندی زد که بیا وببین. گفت:"قبله سمت جنوب شرقیه دیگه.میشه این ور" و سمت جنوب شرقی را نشان داد. شوهرخاله ی بیچاره که دیگر سمت جنوب راشناخته بود رو به سمت جنوب غربی به نماز ایستاد.وقتی که خداحافظی کردند و رفتندمن داشتم از خنده می مردم .عیال نه تنها دردرس تعلیمات دینی بلکه دردرس جغرافیا هم رد شده بود . چند روز بعد هم دیدم پکر است. پرسیدم دیدم ناراحت است که شوهرخاله اش در آستانه ی سفر مکه زنگ زده است از همه خداحافظی کرده است و حلالیت طلبیده است غیر ازعیال . خیلی خوش حال شدم و گفتم پس وقتی از مکه برگشت و مهمانی پهمانی داد نمی رویم چون به ما زنگ نزد.چپ چپ نگاهم می کرد.</div><br /><div>پیامک روز:اگربنزین تمام کردی در باک را باز کن بشاش توش.کی به کیه شاید راه افتاد.دیگه از چرخ مملکت سنگین تر نیست که،ریدن توش و هنوز می چرخه</div><br /><div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3231193-9126990416806198486?l=bamdad.blogspot.com'/></div>bamdadhttp://www.blogger.com/profile/18153660502873320775noreply@blogger.com0