tag:blogger.com,1999:blog-25860382471586391392008-07-17T04:22:09.322+04:30دنیا از دریچه‌ی منسامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comBlogger48125tag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-92172566501078296082008-07-08T00:52:00.006+04:302008-07-08T01:25:39.452+04:30شعرى از پابلو نرودابه آرامی آغاز به مردن مي‌كنی<br />اگر سفر نكنی،<br />اگر كتابی نخوانی،<br />اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،<br />اگر از خودت قدردانی نكنی. <br /><br /> به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی<br />زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،<br />وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.<br /><br /> به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی<br />اگر برده‏ی عادات خود شوی،<br />اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …<br />اگر روزمرّگی را تغيير ندهی<br />اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،<br />يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.<br /><br /><a href="http://bp2.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/SHKBYZ9FGyI/AAAAAAAAAEw/HcXuWbhnPDQ/s1600-h/pablo_neruda.jpg"><img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://bp2.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/SHKBYZ9FGyI/AAAAAAAAAEw/HcXuWbhnPDQ/s320/pablo_neruda.jpg" border="0" alt="پابلو نرودا" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5220377174359743266" /></a><br /> تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی<br />اگر از شور و حرارت،<br />از احساسات سركش،<br />و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،<br />و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،<br />دوری كنی . .. .،<br /><br /> تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی<br />اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،<br />اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،<br />اگر ورای روياها نروی،<br />اگر به خودت اجازه ندهی<br />كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات<br />ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .<br />-<br />امروز زندگی را آغاز كن!<br />امروز مخاطره كن!<br />امروز كاری كن!<br />نگذار كه به آرامی بميری!<br />شادی را فراموش نكن<br /> <em><strong> ترجمه از احمد شاملو</strong></em><br /><br />------------------------------<br />(هو عمو! ایمیل فورواردی؟ یه جور تغییره لابد)سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-2579894965352154082008-06-24T05:59:00.002+04:302008-06-24T06:00:43.213+04:30کلمات من<a href="http://bp3.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/SGBMpExBPpI/AAAAAAAAAEQ/okwllkmUPwA/s1600-h/MYWORDS.gif"><img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://bp3.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/SGBMpExBPpI/AAAAAAAAAEQ/okwllkmUPwA/s320/MYWORDS.gif" border="0" alt="my words" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5215252637032726162" /></a><br />(<a href="http://persian.kamangir.net/?p=3089">توضیح</a>)سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-46055119786023649352008-06-24T03:12:00.004+04:302008-06-24T05:50:23.301+04:30راهنمای مسافران مجانی کهکشان - 2<blockquote><em>راهنمای مسافران مجانی کهکشان</em> درباره‌ی موضوع حوله چند نکته را گوشزد می‌کند.<br /><br />می‌گوید حوله یکی از سودمندترین اشیای است که مسافر بین ستاره‌ای می‌تواند همراه داشته باشد. بخشی به خاطر ارزش کاربردی آن است. اگر به منطقه‌ی ماه‌های سرد جاگلان بتا رسید می‌تواند برای گرم شدن آن را دور خود بپیچد؛ می‌تواند در سواحل شنی - مرمری و زیبای سانتراجینوس‌وی روی آن دراز کشید و بخارات تند دریا را با نفسی فرو داد؛ می‌توان آن را روی خود کشید و زیر نور قرمز ستاره‌های دنیای صحرایی کاکرافون خوابید؛ از آن به عنوان بادبان برای قایقی کوچک بر رود کند و بزرگ ماث استفاده کرد؛ آن را خیس کرد و برای نبرد تن به تن از آن استفاده کرد؛ آن را دور سر پیچید تا بخارات سمی را دفع کند یا مانع نگاه خیره و گرسنه‌ی جانور حشره‌خوار ترال بشود (او حیوانی بسیار کودن است، فکر می‌کند اگر شما نتوانید او را ببینید او هم نمی‌تواند شما را ببیند - خیلی ابله اما بسیار حریص است)؛ در شرایط اضطراری می‌توان آن را به علامت خطر تکان داد و البته اگر هنوز تمیز مانده باشد می‌توان با آن خود را خشک کرد.<br /><br />از همه مهم‌تر حوله ارزش روان شناختی زیادی دارد. بنابه دلایلی اگر یک مُثاپِر (مثاپر: مسافر غیر مجانی) بفهمد که یک مسافر مجانی حوله‌ای همراه دارد، به شکلی خودکار فرض می‌کند که او همچنین یک عدد مسواک، لیف، صابون، یک جعبه بیسکوییت، فلاسک، قطب‌نما، نقشه، یک توپ نخ، اسپری حشره‌کش، بارانی، لباس فضایی و غیره و غیره به همراه دارد. به علاوه مثاپر حاضر است با کمال میل هر کدام از این اقلام یا بسیاری اقلام دیگر را که ممکن است مسافر مجانی تصادفی گم کرده باشد به او قرض بدهد.<br /><br />مثاپر بر این عقیده خواهد بود که هر کس بتواند به صورت مجانی طول و عرض کهکشان را طی کند، سختی‌ها و مشکلات آن را تحمل کند؛ با احتمالات دشوار آن مقابله کند و پیروز شود و باز بداند حوله‌اش کجاست، حتماً فردی است که باید او را به حساب آورد.<br /><br />بنابراین عباراتی وارد زبان عامیانه‌ی مسافران مجانی شده‌است مثل:<br />«آهای، آن فورد پریفکتِ اتوییده را می‌سُکی؟ یک آدم آجری است که واقعاً می‌داند حوله‌اش کجاست؟» (سُکیدن: شناختن، آگاه بودن، ملاقات کردن، با کسی خوابیدن؛ اتوییده: مرتب و منظم؛ آجری: فردی بسیار منضبط.)</blockquote><br />(<em>راهنمای مسافران مجانی کهکشان</em>، داگلاس آدامز، فرزاد فربد، کتاب پنجره، صفحات 32 و 33)سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-88966759485226424842008-06-24T03:00:00.003+04:302008-06-24T03:06:25.907+04:30راهنمای مسافران مجانی کهکشان - 1<blockquote>در دوردست، در نقطه‌ای پرت و ناشناخته در منتهی‌الیه قدیمی شاخه‌ی مارپیچ کهکشان، خورشید زرد و کوچکی قرار دارد که کسی به آن اعتنا نمی‌کند.<br /><br />در فاصله‌ی خدود نود و هشت میلیون مایلی این خورشید سیاره‌ی سبز و آبی کوچک و کم اهمیتی در مدارش می‌گردد که ساکنان‌اش از نسل میمون‌اند و چنان بدوی هستند که هنوز فکر می‌کنند ساعت دیجیتال عجب ایده‌ی جالبی است.<br /><br />این سیاره مشکلی دارد- یا بهتر بگوییم داشت - که از این قرار است:<br />بیشتر کسانی که روی آن زندگی می‌کردند در اغلب اوغات غمگین بودند. برای این مسکل پیشنهادات زیادی ارائه شد، اما بیشتر مشکلات، ناشی از جابجایی کاغذهایی کوچک و سبز رنگ بود که جای تعجب دارد چون در کل، آن کاغذهای سبز و کوچک خود غمگین نبودند.<br /><br />پس مشکل باقی ماند؛ خیلی از مردم، بدجنس و بیشترشان بی‌نوا بودند، حتی آنها که ساعت دیجیتال داشتند.<br /><br />خیلی از آنها بیش از پیش معتقد بودند که پایین آمدن بشر از درخت اولین اشتباه بزرگ بوده است. بعضی می‌گفتند حتی بالا رفتن از درخت حرکت نامعقولی بوده و بهتر بود بشر هرگز اقیانوس‌ها را ترک نمی‌کرد.<br /><br />بعد، یک پنج‌شنبه، حدود دو هزار سال بعد از آن که مردی را به خاطر گفتن این که چه قدر خوبی کردن به مردم برای یک بار هم که شده عالی است با میخ به درختی کوبیدند، دختری که به تنهایی در کافه‌ای در ریکمزورث نشسته بود ناگهان فهمید که در تمام این مدت چرا همه چیز به شکلی غلط پیش رفته است و بالاخره فهمید که چگونه می‌توان دنیا را به مکانی خوب و شاد تبدیل کرد. این بار درست بود، می‌توانست عملی شود، و هیچ کس به هیچ‌جا میخ‌کوب نمی‌شد.<br />اما متاسفانه قبل از آن که آن دختر بتواند به یک تلفن دسترسی پیدا کند و آن ایده را به کس دیگری بگوید، فاجعه‌ای هولناک و احمقانه رخ داد و آن ایده برای همیشه گم شد.<br /><br />این داستان آن دختر نیست.<br />بلکه داستان آن فاجعه‌ی هولناک و احمقانه و برخی پی‌آمد‌های آن است.<br />همچنین داستان یک کتاب است، کتابی به نام <em>راهنمای مسافران مجانی کهکشان</em> - این کتابی زمینی نیست، هرگز در زمین چاپ نشد و تا وقتی که آن فاجعه‌ی هولناک رخ نداده بود هیچ کدام از زمینی‌ها نه آن را دیده و نه اسم‌اش را شنیده بودند.<br /><br />با این همه کتابی کاملاً استثنایی‌ است.<br />در واقع شاید استثنایی‌ترین کتابی باشد که موسسه‌ی انتشاراتی بزرگ اورساماینور به چاپ رسانده - موسسه‌ای که زمینی‌ها هرگز اسم آن را هم نشنیده‌اند.<br /><br />نه تنها کتابی کاملاً استثنایی است، بلکه اثری موفق هم هست - محبوب‌تر از کتاب <em>کلیات خانه‌داری فلکی</em>، پرفروش‌تر از<em> پنجاه و سه نکته‌ی جدید در باب جاذبه‌ی صفر </em>و بحث‌انگیزتر از سه‌گانه‌ی فلسفی و پر فروش اولان کالوفید، <em>آنجا که ایزد اشتباه کرد</em>، <em>مجموعه‌ی جدید از بزرگ‌ترین اشتباهات ایزد</em> و <em>بالاخره این ایزد چه کسی است؟</em></blockquote><br />(<em>راهنمای مسافران مجانی کهکشان</em>، داگلاس آدامز، فرزاد فربد، کتاب پنجره، صفحات 7 الی 9)سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-13860263390866527462008-06-18T23:55:00.003+04:302008-06-19T00:36:32.437+04:30Lost<a href="http://pt.lostpedia.com/pt_images/9/90/LostLogo_.jpg"><img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px;" src="http://pt.lostpedia.com/pt_images/9/90/LostLogo_.jpg" border="0" alt="لاست" /></a><br />1- بعد از چند هفته این که هر روز به مدت چند ساعت، هر 45 دقیقه یه بار یه تیتراژ تکراری رو ببینی روی اعصابه بدجوری.<br />2- <em>آقای الان اسمشو یادم نیست</em> گفته بود Lost مثل هرویینه ولی گوش نکردم شرمندگانه. آدم باید از تجربیات دیگران درس بگیره، پس اینو از یه سینه سوخته قبول کنین که اگه می‌خواین زندگیتون مختل نشه اساسی، از نشئه‌جات دوری کنید.سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-58714258697100175162008-06-02T00:00:00.003+04:302008-06-02T00:06:16.711+04:30آنونس<center><blockquote>آه که این‌طور،<br />آه پس که این‌طور...</blockquote></center><br />به زودی.سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-61084713788455176472008-06-01T23:52:00.002+04:302008-06-01T23:54:52.893+04:30زلم زیمبواهم... دارم به این نتیجه می‌رسم که این گودر نوت و توییتر رسماً آفت وبلاگستانن. <a href="http://blog.35dg.com/?id=1676">35</a> راست گفته بود انگاری. هی داریم زلم زیمبو به خودمون آویزون می‌کنیم.سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-37040591956765759692008-06-01T23:38:00.002+04:302008-06-01T23:51:55.226+04:30اوتوپایولتبرای بار صدم به خودم گفتم پسر نگاه کن دو ساعت یوگا و مدیتیشن کله‌ی سحر چه تاثیری روی کل روزت می‌زاره،<br />ولی مگه آدم می‌شم؟ باز یه هفته نشده ولش می‌کنم. اصولاً اوتوپایولت به من نیومده.سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-49420132673024443882008-05-17T02:07:00.003+04:302008-05-17T02:26:30.139+04:30You know how I feel<center><object width="400" height="336"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/5PN6egPgazA&hl=en&color1=0x234900&color2=0x4e9e00"></param><param name="wmode" value="transparent"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/5PN6egPgazA&hl=en&color1=0x234900&color2=0x4e9e00" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="400" height="336"></embed></object><br /><a href="http://uk.youtube.com/watch?v=5PN6egPgazA">MUSE - Feeling Good<br />Live at Wembley Stadium<br />16 June 2007</a></center>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-35044991301887110472008-05-09T15:09:00.004+04:302008-05-09T15:18:37.114+04:30web2.0- <a href="http://twitter.com/saman_/statuses/807128005">خب به فرض که همین‌طور باشه</a>، چرا توی توییتر نوشتمش؟<br /><br />- Portishead هم البته بی‌تاثیر نیست.<br /><br /><center><object height="355" width="425"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/lllVTpGOWfM&amp;hl=en"><param name="wmode" value="transparent"><embed src="http://www.youtube.com/v/lllVTpGOWfM&hl=en" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"></embed></object></center>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-53649064814469056572008-05-09T03:30:00.003+04:302008-05-09T03:34:52.337+04:30مجازستان<blockquote><a href="http://elcafeprivada.blogspot.com/2008/05/blog-post_9879.html">+</a> خوبی‌ش اما اين‌ست که زندگی‌های مجازی، زندگی‌های تقديری نيستند. اختيار آدم دست خودش است که باشد يا نباشد. می‌شود با يک دکمه‌ی ديليت خودکشی کرد و تبديل شد به يک روح که فقط نگاه می‌کند بی‌که رد پايش جايی باقی بماند. می‌شود حتا با يک دکمه‌ی ديليت خودکشی‌تر کرد و بی‌خيال مجازستان شد انگار که هيچ‌وقت وجود نداشته از اساس. آدم‌ها را با يک دکمه می‌شود حذف‌شان کرد، می‌شود وارد زندگی‌شان کرد، می‌شود وارد زندگی‌شان شد، می‌شود حتا هی آدم جديدتر اختراع کرد!</blockquote>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-46887571599927998662008-05-01T02:11:00.010+04:302008-05-01T04:27:00.458+04:30فروختن آسمان<blockquote><strong>نامهء رییس یکی از قبایل سرخ پوستی به سال 1825 میلادی</strong><p>رییس جمهور در واشنگتن نامه ای نوشته و طی آن خواستار خرید زمین ما شده است. اما چگونه می توانید آسمان را و زمین را بخرید یا بفروشید؟ این فکر برای ما عجیب است. اگر ما صاحب تازگی هوا یا درخشندگی آب نباشیم چگونه می توانید آن را خریداری کنید؟</p><p>هر پارهء این زمین برای مردم من مقدس است، هر برگ سوزنی درخشنده کاج، هر ساحل شنی، هر مهی در جنگل های تاریک، هر مرغزاری و هر حشرهء وزوزکننده ای. همه این ها در خاطره و تجربهء مردم من مقدس اند.</p><p>ما شیره ای را که در گیاهان جریان دارد، به اندازه خونی که در رگ هایمان جاری است می شناسیم. ما پاره ای از زمین هستیم و زمین پاره ای از ماست. گل های عطرآگین خواهران ما هستند. خرس، گوزن و عقاب بزرگ، برادران ما هستند. یال های صخره ای، شادابی مرغزاران، گرمای بدن اسب و انسان همه به یک خانواده تعلق دارند.<br />...<br />آیا آنچه را که ما به فرزندان مان یاد داده ایم شما نیز به فرزندانتان یاد خواهید داد؟ این که زمین مادر ماست؟ و هر اتفاقی برای زمین بیفتد، برای همهء فرزندانش نیز خواهد افتاد؟<br /><a href="http://shahrzad.blogspot.com/2008/04/blog-post_4474.html">...</a></blockquote>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-68444715327203270472008-04-30T00:19:00.001+04:302008-04-30T00:30:53.924+04:30harrowdown kids<div dir="ltr" align="center"><object width="425" height="355"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/jH8gnT3zpEQ&hl=en&rel=0"></param><param name="wmode" value="transparent"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/jH8gnT3zpEQ&hl=en&rel=0" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"></embed></object></div>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-14592843916244654352008-04-22T00:50:00.006+04:302008-04-22T01:20:04.622+04:30اون لامصبو ننداز<div dir="rtl" align="right">(به بهانه‌ی <a href="http://www.1pezeshk.com/archives/2008/04/post_797.html">روز زمین</a>)<br />ننداز! اون لامصبو زمین ننداز! خیابون و پیاده‌رو و پارک و جنگل و جوی آب و کوه و دریا سطل آشغال شخصی تو نیست دوست محترم. اون قوطی و پاکت و کیسه‌ای که بدون<a href="http://bp3.blogger.com/_7F8tWlWtjLI/RxUW24etj-I/AAAAAAAABsE/7PJHKBMeZGo/s1600-h/IMG_1353-1-s.JPG"><img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 250px; CURSOR: hand" alt="روز زمین" src="http://bp3.blogger.com/_7F8tWlWtjLI/RxUW24etj-I/AAAAAAAABsE/7PJHKBMeZGo/s400/IMG_1353-1-s.JPG" border="0" /></a> فکر پرت می‌کنی زمین همه جا رو به گند کشیده. یه نگاه به دور و برت بنداز: همه جا پر شده از کاغذ و پاکت و قوطی و کیسه. داریم تو زباله غرق می‌شیم. درسته که تو این دوره زمونه کافیه که اراده کنی تا انواع خوردنی و نوشیدنی بدون صرف کوچکترین زمان یا هزینه آنچنانی‌ای تقریباً بلافاصله حاظر و آماده دم دستمون باشه ولی هنوز تکنولوژی به حدی نرسیده که به همون سرعت که چیزی به دستمون می‌رسه زباله و بسته‌بندی اون هم خود به خود نابود بشه و از شرش خلاص بشیم. لطفاً یه ذره به خودت زحمت بده و اون زباله لعنتی رو تا نزدیک‌ترین سطل آشغال با خودت حمل کن. خدا رو شکر دیگه شهرداری‌ها و بخش‌داری‌ها و راه‌داری‌ها و داری‌های دیگه هم دمشون گرم شده و هر پنجاه متر صد متر بالاخره یه سطل آشغالی پیدا می‌شه.</div><div dir="rtl" align="right"><br />اگه از مرحله قبل به سلامت گذشتی و به اندازه‌ای از فهم و درک رسیدی که بدونی هر جا که ازش عبور می‌کنی سطل آشغال شخصیت نیست حالا نوبت اینه که یه پله دیگه هم بالاتر بیای. حالا وقتشه که گاهی اگه خیلی به کلاس و شخصیت و تیپت برنمی‌خوره دستت رو دراز کنی و آشغال‌های روی زمین رو بندازی توی یه کیسه زباله و به نزدیک‌ترین محل جمع‌آوری زباله برسونی. مخصوصاً توی کوه‌ها و جنگل‌ها و دشت‌های کنار جاده و کلاً جاهای خارج از شهر احتیاج به این کار تو هستش. لازم هم نیست زباله‌های خیلی متعفن و بزرگ و ناراحت‌کننده رو جمع کنی. درهای بطری‌های آب معدنی و قوطی‌های خالی نوشابه و کیسه‌ها و تکه‌های پلاستیک کوچیک تجزیه نشدنی سوژه‌های خوبی هستند برای این که برای یک بار هم که شده یک کار مفید برای محلی که توش داری زندگی می‌کنی کرده باشی. کره زمین به ما احتیاج داره که تنش رو از آلودگی‌های کوچیک و بزرگ پاک کنیم. اگه این کار رو نکنیم کره زمین هم برای ما و دوست‌ها و اطرافیان و نسل‌های بعدمون کاری نخواهد کرد. نمی‌تونه بکنه اگه همین‌طور به آلوده کردنش ادامه بدیم و همه جاش رو پر از زباله رها کنیم.</div><a href="http://bp3.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/SAz9k7HKgpI/AAAAAAAAADQ/JyG0J-a4hxs/s1600-h/earthday.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5191803281236198034" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="Earth Day" src="http://bp3.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/SAz9k7HKgpI/AAAAAAAAADQ/JyG0J-a4hxs/s200/earthday.jpg" border="0" /></a> وقتی داری می‌ری کوه و جاهای دیگه‌ی بیرون شهر یه کیسه‌ی کوچیک تو جیبت بذار و وقت برگشتن خورده زباله‌های کوچیک رو بریز توش. ممکنه این کارها در مقایسه با حجم عظیم زباله‌ای که تولید می‌شه خیلی کوچیک به نظر بیاد ولی تو داری یه مرحله بزرگتر و بالغ‌تر می‌شی. با این کارت مردمی که سر راهتن رو هم کمی بزرگ‌تر می‌کنی. ممکنه اون‌ها هم خجالت بکشن از این که زباله‌هاشون رو پرت کنن زمین. شاید اون‌ها هم فردا یه کیسه‌ی کوچیک بذارن تو جیبشون.<br /><div dir="rtl" align="right">یادت نره یه کیسه‌ی کوچیک بذاری تو جیبت!</div><br /><div dir="rtl" align="right">- منبع تصویر اول : <a href="http://raminbox.blogspot.com/2007/10/garbage-on-caspian-beach.html">رامین فراهانی</a></div>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-89903088304736688802008-04-05T22:47:00.014+04:302008-04-06T04:57:16.411+04:30کامپلکس وبلاگی<div dir="rtl" align="right">1- دلم برای روزمره‌نویسی تنگ شده.</div><div dir="rtl" align="right"><br />2- نمی‌دونم بعضیا خیلی زیادی گیک شدن یا من دارم دچار تکوفوبیا می‌شم؟ تیتر یه پست یه وبلاگ رو داشته باشین: <a href="http://keshvary.com/?p=13">برای فیدهای توییترتان گروه سازی کنید</a>. خود وبلاگ یه دو ساعت و نیمی می‌شه که داونه و به جز تیتر و یه عکس مسخره تو گودر از سایر محتوای این پست اطلاع چندانی در دسترس نیست.</div><div dir="rtl" align="right"><br />3- <a href="http://nevisht.wordpress.com/2008/04/03/%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%ac%d9%85-%d9%81%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9%d8%a7/">تهاجم فانی ِ ساقی قهرمان اینا به آنها</a>: <blockquote>...اشك در چشمان سردار حلقه زد. آروم گفت، من گفته بودم!! گفته بودم، ولی كسی گوش نداد!! فاجعه استكبار جهانی داره اتفاق میوفته………….<br />هلیكوپتر صدا و سیما بالای خیابان های آشوب زده ی شهر در حال چرخیدنه.<br />گزارشگر سرشو وارد كادر می كنه با صدایی مثل داد زدن شروع به صحبت می كنه: این است تهاجم فرهنگی دشمن كه نتونسته بود از راه های مختلف به نتیجه برسه. اینبار با حربه موهای منحرف جامعه رو رو به آشوب برده. خطر در كمینه! مو سیخیها دارن در شهر گسترش پیدا می كنن!<br />موج آبی رنگی از دور به طرف هلیكوپتر میاد!<br />خبرنگار داد می زنه:…موج نزدیك میشه و………..<br />تصویر صورت یك نسل سومی- مو- منحرف ِ خطرناك با چشمانی كاملا سفید و صورتی بیروح كه به كادر پشت می كنه، در خیابونای آشوب زده دور می شه...</blockquote></div><div dir="rtl" align="right">اشک تو چشمام جمع شد وقتی اینو خوندم و یه جورایی حس <em>خودپرسپولیس‌نوستول</em> بینی بهم دست داد.</div><div dir="rtl" align="right"><br />4- خیلی وقته فید گودر وبلاگ‌ها و آدم‌هایی که از خودشون یا گودرشون خوشم میاد رو به لیست گودر خودم اضافه کردم اما چون با این جیمیلی که باهاش گودربازی می‌کنم با کسی ارتباط ندارم هیچ کسی تو فرند لیستم نیست و این یعنی از مزایای فرند گودری به طور کامل مستفیض نمی‌شم و همچنین به لطف خوره‌هایی مثل دکتر مزیدی آنریدها همیشه بالای هزاره. چند تا راه حل به نظرم رسیده که مدتیه دارم بهش فکر می‌کنم. یکی می‌تونه این باشه که یه ایمیل اسپم به همه کسایی که فید گودرشون رو اد کردم بزنم و به زور تبدیل به فرندشون کنم (یه جور گودر ریپ) یکی هم این که گودربازیم رو به حساب اصلی گوگلم انتقال بدم. راه اول رو بیشتر دوست دارم.</div><div dir="rtl" align="right"><br />5- در راستای گیک بازی یه چیز دیگه هم مدت‌هاست ذهنم رو مشغول کرده: با وجود این که نمی‌شه از مزایای بیشمار بلاگر-بلاگسپات همیشه دوست‌داشتنی صرف‌نظر کرد مدتیه به سرم زده یه دات کامی چیزی دست و پا کنم و یه MT4 هم بندازم روش و یه وبلاگ و چند تا وبلاگک که چیزیهایی مثل فیلملاگ و کتابلاگ و موزیکلاگ و عکسبلاگ و توئیتر باشه بهش اضافه کنم. بدیهیه که از شنیدن اسم وردپرس کهیر می‌زنم و به جز MT4 تصور CMS دیگه‌ای برام ممکن نیست. تنها مشکلی که موجب تعللم می‌شه و این تصمیم رو مدتی (حدود 5 سال) به تاخیر انداخته اینه که بین استفاده از مزایای مستعار نویسی و یا استفاده از اسم واقعی نمی‌تونم تصمیم قطعی بگیرم. البته همیشه کفه‌ی مستعار نویسی برام سنگین‌تر بوده. یه اعتراف گیکی: تعداد وبلاگ‌های اسم دار و مستعار دائر یا تعطیل من به بیش از انگشتان دو دست می‌رسه. به قول کاپیتان هادوک یا دوپونت‌ها یا شاید هم یه کس دیگه حتی از اون هم بالاتر.</div><div dir="rtl" align="right"><br />6- در حالی که چند ماهیه در مرخصی استعلاجی ناشی از پاشکستگی به سر می‌برم دچار نوعی سرشکستگی یعنی بحران هویت پس از سی سالگی و ورود به نیمه دوم زندگی هم شده‌ام و این مرخصی چند ماهه باعث شده دز این بحران یا درواقع دز تفکر درباره اون به شدت بالا بره و هر چه این وضع وخیم‌تر می‌شه سایدافکت پوچی هم بالاتر می‌ره یا شاید هم برعکس هرچی دز پوچی بالاتر می‌ره ساید افکت بحران هویت هم بیشتر می‌شه. به هر حال همه چیز در اوج قرار داره.</div><div dir="rtl" align="right"><br />7- این بود انشای اعتراف گونه ما در باب گیکی روحی و کامپیوتری که یه هو ازم تراوش کرد و لابد اسمش هم می‌شه کامپلکس وبلاگی.</div><div dir="rtl" align="right"></div><br /><div dir="rtl" align="right">پ.ن: واقعاً احمقانه نیست سنگ سرویس وبلاگی‌ای رو به سینه بزنیم که حتی نمی‌تونیم ساده‌ترین تغییر دلخواه رو تو قالبش بدیم و به جز چهار تا و نصفی قالب آماده و امکان تغییر بنر و گجت‌ها قدرت هیچ کار دیگری در راستای شخصی‌سازی توش نداریم؟ من هیچ‌وقت این وردپرسی‌ها رو درک نکردم.</div><br /><div dir="rtl" align="right">پ.ن دوم: اوه داشت یادم می‌رفت. این هم تصویر مربوط به این نوشته در راستای استفاده بهینه از مدیوم هایپر تکست:</div><div dir="rtl" align="enter"><a href="http://bp1.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/R_fIv2ylEmI/AAAAAAAAADI/wukxWtU1iXM/s1600-h/wall_P62.jpg"><br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5185834220427481698" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/R_fIv2ylEmI/AAAAAAAAADI/wukxWtU1iXM/s400/wall_P62.jpg" border="0" /></a></div><p>عکس احتمالاً مربوط به کاور یک آلبوم یا قطعه از فرزاد گلپایگانی یا اثر یکی از فن‌های سایتشه. الان یه لحظه شک کردم که نکنه خودش کرامات گرافیکی داره و این ممکنه کار خودش باشه. چون خیلی وقت پیش به آرشیو شخصی روی هارددیسک محترم افزوده شده آدرس دقیق و مشخصات بهتری در دسترس نیست. اگه اسمش را گوگل کنید شاید چیز دندان‌گیری پیدا بشه. </p><p>پ.ن 3: گویا به این راحتی‌ها هم نمی‌شه به حریم خصوصی گودر کسی تجاوز کرد. حتماً باید باهاش گپ زده باشی قبلش.</p><p>پ.ن 4: همین الان طی یه اقدام متهورانه یه قدم از مستعار نویسی به سمت بانام نویسی حرکت کردم. فقط یه قدم البته.</p>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-53064174292664575602008-03-20T12:21:00.002+03:302008-03-20T16:11:24.356+03:30هفت سین<div dir="rtl" align="right">دیروز صبح از خواب پاشدم بدوبدو مسواک زدم و لباس پوشیدم و رفتم تو سالن ناهارخوری دیدم خبری از هفت سین نیست، خواهرم هم بساط کتاب و درسش رو برپا کرده. گفتم پس هفت سین کو؟ گفت الان معلم دارم هفت سین چیه؟ گفتم یه ربع دیگه عیده چه وقت کلاس خصوصیه؟ خندید گفت عید فرداس!</div><div dir="rtl" align="right"><a href="http://fkngwstd.blogspot.com/2008/03/blog-post_20.html">من خدام</a>!</div>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-70563502527876075602008-03-18T16:59:00.006+03:302008-03-18T17:06:28.988+03:30اندازه حرکت زاويه‌اى<a href="http://bp3.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/R9_EEpgwzQI/AAAAAAAAAC4/3bp6kaauDZk/s1600-h/angular_momentum_fa.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5179073813785136402" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="اندازه حرکت زاويه‌اى" src="http://imgs.xkcd.com/static/angular_momentum_icon.jpg" border="0" /></a><a href="http://xkcd.com/162/">xkcd.com/162</a>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-68441446288242406402008-03-16T15:05:00.004+03:302008-03-16T15:10:42.775+03:30حوصله‌م از اینترنت سر رفته<a href="http://bp1.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/R90GVpgwzOI/AAAAAAAAACk/V2wiLizSN74/s1600-h/bored_with_the_internet_fa.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5178302115536227554" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="حوصله‌م از اینترنت سر رفته" src="http://bp1.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/R90GVpgwzOI/AAAAAAAAACk/V2wiLizSN74/s400/bored_with_the_internet_fa.jpg" border="0" /></a><a href="http://xkcd.com/77">xkcd.com/77</a>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-56312719434923232742008-03-16T14:56:00.002+03:302008-03-16T14:59:53.554+03:30اون یکی ماشینم<a href="http://bp3.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/R90ELJgwzNI/AAAAAAAAACc/SNA6cQPF5uQ/s1600-h/other_car_fa.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5178299736124345554" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="اون یکی ماشینم" src="http://bp3.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/R90ELJgwzNI/AAAAAAAAACc/SNA6cQPF5uQ/s400/other_car_fa.jpg" border="0" /></a><br /><a href="http://xkcd.com/80/">xkcd.com/80</a>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-20893178198786631282008-03-16T14:43:00.009+03:302008-03-16T14:56:31.315+03:30چرا منو دوست داری؟<a href="http://bp2.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/R90BM5gwzLI/AAAAAAAAACM/Xr-K7geGvr0/s1600-h/why_do_you_love_me_fa.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5178298404684483778" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="چرا منو دوست داری؟" src="http://bp1.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/R90C9pgwzMI/AAAAAAAAACU/66DMU0wchn8/s400/why_do_you_love_me_fa_cr.jpg" border="0" /></a><a href="http://xkcd.com/58">xkcd.com/58</a><br /><span style="font-size:85%;">(بدیهیه که باید برای دیدن ادامه داستان کلیک کنید؟)</span>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-80059385373320034292008-03-14T02:02:00.010+03:302008-03-14T06:30:45.472+03:30من تحریمی‌ام پس به شغال‌های اصلاح‌طلب رای می‌دم.1- دور اول انتخابات ریاست‌جمهوری‌ای که منجر به فاجعه‌ی احمدی‌نژاد شد رای ندادم. وقتی به دور دوم کشیده شد دماغم رو گرفتم و به رفسنجانی رای دادم. یعنی دقیقاً همین کار رو کردم. برای تفریح رفته بودیم شمال و یه شعبه رای‌گیری تو جاده ساحلی بود که یه بنگاه مسکن یا بقالی موقتاً تبدیل به شعبه اخذ رای شده بود و یه عده پیرزن و پیرمرد و چند نفر ریش و پشمی و چادری توی صف ایستاده بودند تا رای بدن. من هم رفتم برگه رو گرفتم و روش نوشتم رفسنجانی. بعد جلوی چشم او‌‌ن‌ها و ناظران شعبه دماغم رو گرفتم، صورتم رو برگردوندم و با چشم بسته و نفرتی کاملاً مشخص در چهره‌ام رایم رو انداختم تو صندوق. وقتی چشمم رو باز کردم چند نفر داشتن با خشم نگاهم می‌کردن. بعداً فهمیدم بیشتر اون آدم‌ها، بیشتر آدم‌هایی که رای دادن به احمدی‌نژاد رای دادن.<br />2- حالم از تک‌تک اصلاح‌طلب‌ها به هم می‌خوره. از دیدن ابله‌هایی که سنگ اصلاح‌طلب‌ها رو به سینه می‌زنن هم چندشم می‌شه. شکی ندارم که تک‌تک کسانی که تو گروه اصلاح‌طلب‌ها هستند هدفی جز منافع شخصی خودشون و در درجه بعد منافع نظام اسلامی ندارن. یه مشت دزد و دروغ‌گو و بزدل و دورو که کاری جز خوردن و خوابیدن و حرص زدن برای دستیابی به قدرت ندارن. اون قدر حریصن که حتی بعد از این همه شکست پی‌در‌پی هنوز هم دست از دعوای بین‌گروهی خودشون برنداشتن و هرکدوم سعی دارن میزان بیشتری از این مال بادآورده، اموال مردم ایران رو چپاول کنن. کروبی ‌چی‌ها هنوز هم به خاتمی‌چی‌ها فحش می‌دن و برعکس و در حالی که حتی اگه صددرصد کاندیداهاشون رای بیاره باز هم یه مشت اقلیت بی‌مصرفن ولی باز هم حاظر به توافق استراتژیک و اتحاد موقتی با هم نیستن. این‌ها یه مشت شغال مفت خور و دزد و کلاشن.<br />3- ولی<br />احمدی‌نژاد بلایی بود که از ترسش به رفسنجانی رای دادم. گرگ گرسنه‌ایه که ناچارم به شغال پناه ببرم تا بلکه برای دریدن من مانعی سر راهش وجود داشته باشه. من می‌ترسم این دولت اطلاعاتی/سپاهی مجلس رو هم کامل فتح کنه و دیگه هیچ مانعی جلودار بگیر و ببندهاش نباشه. می‌ترسم اگه اکثریت مطلق مجلس بیفته دست خونخوارهای طرفدار احمدی‌نژاد و خامنه‌ای، دیگه کسی جلودار این زنگیان مست تیغ در کف نباشه و بدون مانع برمون گردونن به دوران وحشتناک دهه شصت. من می‌ترسم. از این قوم مغول و تاتار می‌ترسم. می‌ترسم اگه مجلس رو فتح کنن دیگه نتونم با شلوار جین تو خیابون برم و اگه تیشرت آستین‌کوتاه بپوشم بازوهام رو رنگ کنن و اگه تو خیابون دست دوست دخترم رو بگیرم کمیته رو سرم خراب بشه و سر هر کوچه ماشینم رو دنبال نوار و CD غیر مجاز بگردن. می‌ترسم اگه احمدی‌نژاد برنده بشه این کثافت‌هایی که خودشون نماز ارجی می‌خونن ولی تو خیابون مانتوی مردم رو سانت می‌کنن دیگه کسی جلودارشون نباشه و دوباره برگردیم به دوران گونی‌های شن کنار خیابون و کمیته‌ها و کشتارها و خفقان دهه شصت.<br />4- من می‌ترسم. من از ترس گرگ‌های درنده به شغال‌ها رای می‌دم. اگه به شغال‌های<a href="http://bp1.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/R9m5lpgwzJI/AAAAAAAAAB8/xo_OpTR0fKc/s1600-h/bargehray.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5177373303088663698" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_Gl5rIcESHKU/R9m5lpgwzJI/AAAAAAAAAB8/xo_OpTR0fKc/s320/bargehray.jpg" border="0" /></a> مشارکت رای ندیم کسی نیست که جلوی این گرگ‌ها بایسته. کار من نیست مقابله با اونها. فقط حیوونی هم‌جنس و هم‌خونواده خودشون می‌تونه باهاشون سرشاخ بشه. بذار شغال‌ها رو جلوی گرگ‌ها الم کنم تا باز هم چند سالی به دریدن همدیگه مشغول بشن و من رو فراموش کنن. من دزدان و گردنه‌گیرهای مشارکت رو سپر بلای خودم جلوی آدم‌کش‌ها و خون‌خوارهای طرفدار خامنه‌ای و احمدی‌نژاد می‌کنم. بذار اصلاح‌طلب‌ها دیوار گوشتی بین من و کثافت‌های حزب‌اللهی و بسیجی باشن.<br /><strong>من از ترس بیشتر شدن قدرت خونخوارهای دور و بر خامنه‌ای به اصلاح‌طلب‌های دزد و پست و بزدل و دروغ‌گو رای می‌دم.</strong><br /><br /><br /><blockquote>- انتخابات در ايران يک مسأله ساده مدنی نيست که به اميد احترام حريف به قوانين مدنی باشيم، يک جنگ است. پس از حمله‌ی دشمن هيچ‌کس جنگ را تحريم نمی‌کند، تحريم جنگ خودکشی است.<a href="http://www.peakovsky.com/archive/2008/03/002417.php">+</a></blockquote><br /><br /><blockquote>- برای نه به فاشیسم ، رای می دهم! <a href="http://jomhouriyat.com/2008/03/11/post_436/">+</a></blockquote><br /><br /><blockquote>- می دانم که اگر دست آنها باشد بساط انتخابات را جمع می کنند و اتحاد جماهیر اسلامی را زیر سایه خلافت راه می اندازند. می دانم اگر الان گشت ارشاد هست، اگر الان تحقیر می شویم، تورم n درصدی داریم، فساد اقتصادی داریم، تحریم داریم و ... همه از بی عرضگی و بی لیاقتی دولتی است که بدون نظارت هر کاری بخواهد می کند. من رای می دهم چون نمی خواهم مثل این چهار سال دولت هر ترکتازی که می خواهد بکند و نمایندگان ملت بشوند وکیل الدوله. نمی خواهم نماینده ای در خانه ملت باشد که ته مانده آب رئیس جمهور را برای تبرک بنوشد.<a href="http://www.alefba.info/archives/000863.html">+</a></blockquote><br /><br /><blockquote>- آنها نقطه قرمزه ما را بلد شده‌اند.خوب فهمیده‌اند که ما به چی آلرژی داریم.وقتی ما همیشه دربرابر کنش‌ها ،‌واکنش‌های یکسانی نشان دادیم تلویحاً پذیرفتیم که آماده بازی خوردنیم.این شد که تلویزیون روی تصاویر انتخابات موسیقی فرهاد می‌گذارد.با ادبیاتی مهوع سعی دارد نشان بدهد که آرای شما تنها به نفع گروهی خاص مصادره خواهد شد.تمام آيتم‌هایی که احساسات ناخوش‌آیندی از رای دادن را در ذهن تداعی می‌کند برای نسل سومی‌ها تدارک دیده.بعد هم خوشحال است که به این غذای از ریخت افتاده کسی جز چنددرصد همیشگی با رای قابل پیشبینی‌شان لب نخواهد زد.خوب ذهن ما را خواندند و ما را به جان هم انداختند. خوب ما را مقابل هم قرار دادند.صدای خنده‌های موذیانه‌شان را می‌شنوم.<a href="http://bigsleep.wordpress.com/2008/03/13/myfriends/">+</a></blockquote><br /><br /><blockquote>اگر کسی بگوید قالیباف که سینما فلسطین می‌سازد و برف می‌روبد و کمی اهل کمی فرهنگ هم هست برای من با احمدی‌نژاد که کتاب‌های کتابخانه‌ها را تصفیه می‌کند و سنتوری را به فنا می‌دهد و زنان را می بندد و خلاصه هر ساعتی یک بار روی این اعصاب ما رقص بندری می‌کند فرقی ندارد این دیگر از نظر من رای دادنش در این انتخابات هم توجیهی ندارد. اما اگر کسی این دو نفر برایش فرق دارند می‌تواند شرکت کند و بداند که هنوز هم با یک حضور خوب می‌توان صد کرسی از دویست و نود تا را گرفت. و این یعنی خیلی اتفاقات خوب در آینده ممکن است بیافتد یا اقلا اتقاقات خیلی بد نیافتد. <a href="http://ghaf.persianblog.ir/post/396">+</a></blockquote><br /><br />پی نوشت: حتی اگه قرار باشه رای‌ها رو عوض کنن و هر کس می‌خوان رو از صندوق بیرون بیارن (که بی‌شک همین‌طور خواهد بود) بذار مجبور بشن تقلب کنن. بذار زحمتشون رو زیاد کنم. ناچارن یه بلایی سر رای من بیارن تا بتونن عوضش کنن. نمی‌خوام بدونن که بی‌تقلب هم می‌تونن ببرن. همین که سی ثانیه زحمتشون بدم و مانعی سر راهشون قرار بدم باز هم نیم نفسی پیشم.سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-42688927137627554442008-02-20T09:17:00.001+03:302008-02-20T09:19:59.162+03:30Thom Yorke - The Eraser (XXXChange Remix)<center><object><embed src="http://static.thesixtyone.com/site_media/swf/song_player_embed.swf?ENV=production&song_id=984" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="310" height="120"></embed></object></center>سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-32659535751285145622008-02-11T01:39:00.000+03:302008-02-11T01:43:46.970+03:30FFFFOUND! : image bookmarking<center><a href="http://ffffound.com/"><img src="http://ffffound.com/assets/found_01.r2004.gif" width="131" height="158" alt="FFFFOUND!"></a></center><br />پ.ن: حیف شد بالاموزیک پا نگرفت.سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-44208756621461357232008-01-22T15:01:00.000+03:302008-01-22T15:09:07.794+03:30پشمینه‌پوش تندخوآن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند<br /> برجای بدکاری چومن یک‌دم نکوکاری کند<br /><br />اول به بانگ نای و نی آرد به من پیغام وی<br /> وان‌گه به یک پیمانه می با من هواداری کند<br /><br />پشمینه‌پوش تندخو کز عشق نشنیدست بو<br />از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کندسامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2586038247158639139.post-87477265032394353382008-01-16T00:59:00.000+03:302008-01-16T01:09:02.276+03:30in these latter daysدر این روزها لینکدونی یک طنز ناخواسته است.سامانhttp://www.blogger.com/profile/14580494581383779264noreply@blogger.com