tag:blogger.com,1999:blog-25341156916315697882008-07-16T16:27:38.747-07:00جام جهان نماامینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comBlogger34125tag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-50542606812709968232008-04-08T02:57:00.000-07:002008-04-08T04:18:22.134-07:00روزهای پر از دروغ<a href="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R_tJ0v4QGFI/AAAAAAAAAc8/AlXOYDaaxh4/s1600-h/untitled.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5186820566401685586" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R_tJ0v4QGFI/AAAAAAAAAc8/AlXOYDaaxh4/s320/untitled.JPG" border="0" /></a><br /><div></div><br /><p></p><br /><p></p><br /><p align="right"><span style="font-size:130%;">نمی دونم چرا امسال که سال موشه داره میشه سال دروغ البته انگار اسم امسال یک چیز دیگست<br /><a href="http://aminazad1800.googlepages.com/home">جالبه اول سالی یک برنامه از دروغ سیزده ساختم که فوق العاده شده بود انقدر که سه بار دیگه بخش های دیگه خبری و </a></span><span style="font-size:130%;">غیر خبری باز پخشش کردن</span></p><p align="right"><span style="font-size:130%;">می تونین <a href="http://aminazad1800.googlepages.com/home">اینجا </a>این برنامرو بشنوید </span><span style="font-size:130%;"><br />بعد از اون عین مصاحبه منو عصر ایران انجام داد با همون </span><span style="font-size:130%;">فرد که همشم درباره دروغ سیزده معروف شرق درباره چپه </span><span style="font-size:130%;">شدن <a href="http://435.ir/">برج میلاد</a> بود بعدش به فاصله کمی گفتن رفتن وزیر اقتصاد دروغ سیزده است که چندان هم معلوم نیست درسته یا نه تو همین گیر دار دیدم </span><a href="http://www.osyan.net/1387/01/post_1167.php"><span style="font-size:130%;">نیما</span></a><span style="font-size:130%;"> جان یک مطلب گذاشته روی وب لاگش که گفته گوگل تو ایران دفتر میزنه چون زبان فارسی به زودی پنجمین زبان وب میشه خبروتا ته نخونده دیدم نیما روی چت هستش ازش پرسیدم راست میگی نیما، این خبره راسته که یکهوگفت مشتی خبر تا ته بخون چون دروغ سیزده بوده جالبه انگار ادیتور واحد مرکزی و سایت ملی جوانان هم خبرو تا ته نخونده و برداشته بودن و این خبر دروغو کپی پیست کرده بودن که بعدش جرایاناتی اندر تکذیبو تایید خبر به راه افتاد دلم خیلی از این اتفاق خنک شده بود چرا که بارها گزارشات منو این روزنامه ها کپی پیست می کردن و خبرنگارشون هم با وقاهت تمامم هم اسم خودشونو بالاش می زدند<br />جالبه الان به هر وب لاگی می ری پر از جریان دروغ های سیزده و غیر سیزدهیه الانم دارم روی برنامه رادیویی دروغ های اقتصاد و صنعت خودرو ایران کار می کنم<br />امروز </span><a href="http://www.roozonline.com/archives/2008/04/post_6819.php"><span style="font-size:130%;">نیک آهنگ کوثرم</span></a><span style="font-size:130%;"> یک کاریکاتور باحال از دروغ کشیده بود خلاصه ایام انگار شده ایامه دروغ<br />یادمه یک معلم داشتیم که می گفت گناه دروغ بدتر از تمام گناهاست بی خیال حالا که همه از پایین تا بالا دروغ می گن اما جون من انقدر دروغ نگید بده زشته زشته<br />راستی یک مطلب مرتبط با دروغ هم این ابراهیم جان نبوی نوشته با این مضمون<br />اصولا رسانه موضوع بسیار مهمی است، ما را در جریان خبرها می گذارد و به ما اطلاع می دهد، از این طریق می فهمیم دنیا دست کیست و در ایران چه خبر است. مثلا وقتی وارد وب سایت پیک نت می شوید احساس می کنید که همین حالا دست جورج بوش روی دکمه ای است که قرار است هزار موشک را یک ا به تهران شلیک کند، در حالی که وقتی وارد ادوار نیوز می شوید احساس می کنید که یک جنبش عظیم دانشجویی در حال اتفاق است که گویا خبرش به پیک نت اصلا نرسیده، یا وقتی وارد وب سایت زمانه می شوید، احساس می کنید میلیونها ایرانی در سراسر جهان دارند بشکن می زنند و قر می دهند. درست در همین شرایط وارد وب سایت امروز می شوید و می بینید که همه سیاستمداران کشور در حال بازشماری آرا هستند و نه خبری از جنگ است و نه خبری از جنبش دانشجویی، « فارس نیوز» هم تبدیل شده به نسخه فارسی « فاکس نیوز»، وارد وب سایت خبرگزاری فارس که می شوی، می بینی دویست تا مسلسل نشانه رفته است به پیشانی خاتمی و همین حکایت است با دیگر وب سایت ها. گاهی اوقات آدم فکر می کند خبرهای فارس مربوط به هفته بعد هستند یا خبرهای وب سایت انتخاب انگار خبرهای هفت ماه پیش هستند که نخوانده بودیم شان. در همین راستا به خبرهای چند وب سایت خبری و غیرخبری توجه کنید<br />البته این نوشته منظورش گول مالیدن سر مخاطب توسط برخی رسانه نماهاست<br />در ضمن امروز ریئس جمهور خبر خوش هسته ای داد ،جان ربطش چی بود خوب بابا جان ربطش به رابطشه دیگه </span></p><br /><p align="right"></p>امینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-87789723788513130882008-04-04T13:27:00.000-07:002008-04-05T09:09:29.818-07:00فرق ما با جهان خواران<a href="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R_aPy_4QGDI/AAAAAAAAAcs/reGHGVc9AWU/s1600-h/luterb.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5185490127267305522" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R_aPy_4QGDI/AAAAAAAAAcs/reGHGVc9AWU/s320/luterb.jpg" border="0" /></a><br /><br /><div align="center">عكسي كه گذاشتم متعلق به مارتين لوتر كينگه او بیش از چهل سال پيش بر عليه نژاد پرستي در آمريكا مبارزه مي كرد و بر اثر همین مبارزات هم ترور شد<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5185491209599064130" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R_aQx_4QGEI/AAAAAAAAAc0/hvc2fQXHqI8/s320/untitled.bmp" border="0" /> حالا پس از سال ها باراك اوباما داره در حزب دمكرات آمريكا تلاش شانه به شانه اي براي نامزد شدن مي كنه اونم تو رياست جمهوري ايالات متحده، چه اون كانديد بشه يا نشه اين مهمه كه جامعه سياهان تونسته چقدر خودشو بكشه بالا<br />دقيقا اينجاست كه فرق ما با آمريكا كه از سوي خيلي ها جهان خوار بزرگه و تو كلمون كردن اونجا سياهارو به سيخ مي كشن مشخص ميشه اينجاست كه فرق جامعه اي با آزادي بيشتر و جامعه كاملا بسته مشخص ميشه اينجاست كه فرق ماست با اونا فقط حيف كه كرو كور شديم و نه مي شنويم نه مي بينيم<br />درسته غرب بهشت موعود نيست اما تصور ماها هم بسيار اشتباهه در حالي كه جهان دقيقه اي در حال تغييره طرز تفكر برخي از ما ما درباره غرب بر مي گرده به جنگ جهاني دوم<br />وهنوز كلمون پر از حرف هاي دايي جان ناپلئونيه</div>امینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-11061732198577038482008-03-28T16:52:00.000-07:002008-04-03T15:35:44.855-07:00بهترين نشريه تخصصي سال ايران شديم<a href="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-2JNP4QGBI/AAAAAAAAAcc/kbqjYHURMFg/s1600-h/donya.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182949606867081234" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 403px; CURSOR: hand; HEIGHT: 298px; TEXT-ALIGN: center" height="269" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-2JNP4QGBI/AAAAAAAAAcc/kbqjYHURMFg/s320/donya.jpg" width="366" border="0" /></a><br /><br /><div align="right"><span style="font-size:130%;">هر سال سايت هفت سنگ بهترين نشريات و رسانه هاي ايراني را انتخاب ميكنه و خبر اول شدن هفته نامه مارو هم درست وسط عيد ديدني تلفني ، مصطفي قوانلو قاچار كه از دوستاي خوبمه بهم داد و وقتي برگشتم خونه رفتم پايه اينترنت كه خبرو تو سايت </span><a href="http://radiozamaaneh.com/bloggers/"><span style="font-size:130%;">راديو زمانه ديدم<br /></span></a><span style="font-size:130%;">خبر اين بود</span><br /><a href="http://www.7sang.com/mag/2008/03/20/media-topmedia_86_press.php"><strong><span style="font-size:180%;">هفت نشریه برگزیده سال 86</span></strong></a></div><br /><div align="right"><span style="font-family:times new roman;font-size:130%;">بخارا برترين نشريه فرهنگی، دنيای خودرو برترين نشريه علمی-تخصصی، دنيای فوتبال برترين نشريه ورزشی، زندگی ايدهآل برترين نشريه عامهپسند، شهروند امروز برترين نشريه سياسی-اجتماعی، همشهری جوان برترين نشريه جوانان، همميهن برترين روزنامه سراسریايران</span></div><br /><div align="right"><span style="font-family:Times New Roman;">گزارش كامل در <a href="http://www.7sang.com/mag/2008/03/20/media-topmedia_86_press.php">اينجا</a> </span><br />...............................................................................<br /><span style="font-size:130%;">هيچ وقت باورم نمي شد اصلا كسي از مطبوعات ايران كه بيشتر دنبال مسائل روشن فكري اند مارواصلا ببينه چه برسه كه بهمون مقام هم بدن نمي دونم شايد خنده دار باشه اما خيلي از نهضت هاي رشنفكري از همين مسائل صنعتي ريشه گرفته كه در ايران ازش غفلت ميشه و خيلي از اين مسائل صنعتي ، علميو اقتصادي ربط مستقيم دوطرفه با مسائل اجتماعي دارند اما گذشته از اين خبر تا حدي غير باور راستش وقتي اين خبرو خوندم خيلي خوشحال شدم خوشحال از اينكه ما هم در كنار نشرياتي مثل هم ميهن ،و شهروند امروز، ايده ال ،دنياي فوتبال و همشهري جوان نشستيم اين شادي تقريبا مثل شادي رسيدن نامه هاي مختلف از نقاط دور افتاده ايران بود و يا مثل خبر اينكه تو اهواز هزار نسخه توزيعي تو روز اول تموم ميشه اين شادي حتي به شيرني فوش خوردن از مخاطباي بود كه مثلا از كردستان زنگ مي زدن و مي گفتن شما هم به كردها ظلم مي كنيد چرا نشريه كم مي فرستين اينجا و يا مثل نامه هاي تند از آذربايجان كه چرا به ما ترك ها كم توجهي مي كنيد اي فارس هاي فلان فلان شده حالا جالبه كلي از ماها تركيم تمام اين شادي ها كه يكي از لذت هاي كار مطبوعاتيه به خاطر ديده شدن كاريه كه فكر مي كني كسي نميبينه وقتي كه فشارو تحمل مي كني اما<br /><span style="font-size:180%;color:#ff0000;"><strong>اندر احولات سختي كار در مطبوعات صنعتي ايران</strong></span><br />الان كه نوروز 87 هستش حدود سه ماه رسمي به علاوه يك ماه به صورت آزمايشي، سردبير هفته نامه دنياي خودرو هستم وتجربه خيلي خوبي با نويسنده هاي خيلي خوبي داشتم راستش كار تو محيط رسانه اي صنعت خودرو كه خودم خبرنگار تخصصي اونم و مي خوام در توسعه خبرنگاراي تخصصي تو ايران كمك كنم خيلي سخته<br />چراكه در ابتدا با يك سري خودروسازا طرف هستين كه دولتي هستند و يا خصوصي هاي دولتي نما و يا خصوصي واقعي، دو دسته اول كار كردن به خاطر اين باهاشون سخته كه مثل همه واحدهاي دولتي يا شبه خصوصي ايران تحمل انتقاد شنيدن ندارن و در ضمن از اهرم هاي پنهاني برخوردارن كه شايد فكر كردن بهش سخت باشه مثلا رانت هاي پنهاني با ارشاد و ...براي همين شما هميشه اين انتظارو بايد داشته باشين كه اگه ابزارهاي عادي اين واحدها كارساز نشه اونا برن سراغ ابزار پنهاني كه نهايتا به بسته شدن به يك بهانه كوچيك ختم ميشه مخصوصا كه صنعت خودرو ايران به شدتت سياسيه<br />اما ابزارهاي عادي اين واحدها هم رشوه هاي شديدشون به مطبوعات اول به صورت آگهيه و دوم به صورت زير ميزيه، اگه هم كسي جرات داره تو اين فضا از اين شركت ها انتقاد كنه در ابتدا آگهي قطع ميشه و بعدش با رد هرگونه درخواست مصاحبه و قطع برنامه هاي خبري فشار شديد تر ميشه در آخر هم شما مي مونيد پس خبرهاي داغ داخليو از كجا بايد تهيه كنيد.<br />مثلا اگه شما مشكل فلان خودروساز ايراني مثل ايران خودرو رو بگيد اول آگهي قطع و بعد دسترسي به اخبار و امكان هر گونه مصاحبه اي قطع ميشه اينجاست كه شما مي مونيد چطوري بايد هفته نامرو بچروخنيد يا خبرهاي داخليشو از كجا بايد بياريد<br />تو اين چهار ماهي كه كارمو شروع كردم چون معتقدم بخش آگهي بايد از خبر جدا باشه سعي كردم عذر خبرنگار هاي آگهي بگيرو بخوام اين خبرنگارهاي محترم قلم به مزد مثلا اول سعي مي كنند يك جارو بكوبند بعد كه اونجا نرم شد ازش آگهي مي گيرن البته اين يك رو ش اون هاست اين دوستان هميشه سعي مي كنند با موج سواري و خبر رساني به نفع آگهي دهنده پول خوبي به جيب بزنند<br />البته در زمينه خبرنگار مشكل ديگه ايم داشتم و اون كمبود خبرنگار تخصصي خوبه مشكلي كه رسانه هاي حرفه اي دنيا مثل بي بي سي با ترتبيت افراد متخصص در رشته هاي تخصصي به عنوان خبرنگار سال هاست كه حلش كردند<br />در زمينه عمومي سعي كرديم مشكلو با خبرنگاري خوب اقتصادي و اجتماعي حل كنيم اما در حوزه علمي و تخصصي مشكلات زياد بود چرا كه تعداد افراد متخصص كه بتونند خوب بنويسند كم بود پس سعي كرديم همين افراد معدودو جمع كنيم و به افرادي كه يا اطلاعات خوبي دارند و يا رشته درسيشون در ارتباطه آموزش هاي مطبوعاتي بديم تنها شانسي كه اينجا داشتم اين بود كه خودم هم رشتم مهندسي مكانيك بود و هم چند سال سابقه روزنامه نگاري داشتم<br />اما دردسر بعديمون تو اين هفته نامه شده بود تامين منابع بود ، چون وقتي سعي مي كرديم بي طرفانه نقد كنيم آگهي قطع و مدير مسئول شاكي مي شد، تنها راه اين وسط اين بود كه ما سعي كنيم به سمت آگهي هاي غير خودروي يا همين بخش خصوصي بريم مثلا چون نشريه خودروي بوديم راحت مي تونستيم از ايران سل تبليغ بگيريم چون ايران سل هم خودروي نبود قطعا انتقاديم ازش نمي كرديم كه از ما روي گردون بشه راه دوم هم رفتن به سمت دكه بود يعني فروش بايد بالاي هشتاد درصد باشه تا با تيراژبيست و پنچ هزارتاي و كاغذ گلاسه و چهل تا نويسنده و هزينه چاپ تازه خرج و دخل بخونه ولي براي تامين گيشه بايد مي رفتيم به سمت توليد مطالب خوب پس سعي كرديم بهترين نويسنده هاي اقتصادي علمي و حتي اجتماعي به علاوه يك سري خودرو نويس خوبو جمع كنيم اما مطلب خوب خيلي موقع ها خوش آمد خودروسازان و دولت نبود پس خودروسازان كه حالا ديده بودن آگهي چاره ساز نيست رفتن به سمت قطع خبر تا ما مطالب خوب داخلي نداشته باشيم و راه سوم اون ها هم كه همانا زيرآب زني در هرجاي دولتي ممكن بود<br />تازه ما كه مجبور بوديم بر اثر نيارز مخاطب حركت كنيم گاهي مطالب خيلي خوبي توليد مي كرديم كه از ترس بسته شدن مجبور بوديم از خيرش بگذريم شايد اين لحظات براي من دردناكترين لحظه ها بود چون هم بايد دلخوري خبرنگاراي خيلي خوب كه دوستام بودنو تحمل مي كردم و هم عذاب وجدان مخفي كردن حقيقتو<br />همين بود كه مجله پر از مطالب خارجي شد كه اكثرا از ديد برخي رپرتاژشركت هاي خارجي مي يومد<br />راهي كه به ذهنمون تو اين چند ماه رسيد جذاب كردن و متنوع كردن مخاطب بود كه البته به مذاق برخي مخاطبان خيلي تخصصي خوش نمي يومد مثلا صفحه اجتماعي با اسم چراغ قرمز درست كرديم كه به مسائل اجتماعي و مرتبط به صنعت خودرو مي پرداخت يا صفحه شايعات و يا طنزو حتي سعي كرديم مطالب هنري هم توليد كنيم اما در ارتباط با صنعت خودرو مثلا فيلم هاي داغ خودروي جهان با نقش خودرو و كارتون هاي بچه ها كه ربط به خودرو داشتو نقد مي كرديم<br />راستش اين چند ماه كلي سعيمونو كرديم ولي با توجه به موانع زياد تنها تونستيم به سي درصد خواسته هامون تازه تو ويژه نامه نوروزي برسيم<br />بازم خدارو شكر<br />من در اين روزهاي عيد همش مي شستم ويژه نامرو نگاه مي كردم و حال مي كردم همه بهم مي گفتن اخه ادم كه كار خودشو اينقدر نگاه نميكنه ولي باور كنيد تو اين همه سختي ديدن كار حتي اگه سي درصد خواسته تو هم باشه خيلي حال ميده<br />به هر حال سال 86 با اين تجربه كه آخرش به انتخاب هفته نامه تخصصي سال ايران تموم شد خيلي لذت بخش بود البته من نقش كوچيكي تو اين موفقيت داشتم و خبلي ها مثل خشايار وحسين نظريان،آرش راهبر با تجربه خيلي موثرش تو شرق و رهام وزيري عزيز و علي غفوري كه از اقتصادي نويساي خوبه كه كارشو از روزنامه سلام شروع كرده تا فروتيش رضوانيه ،علي محسني و ايرج باباحاجي به عنوان نويسندگان اجتماعي و هنري نويس هفته نامه كه تو روزنامه شرق كار مي كردن تا امير هادي انواري ،محمد قندري ،رضانظريان ،تهمينه اشرفي ،حامد يزداني ،بهناز جلالي پور ،كامبيز كرامتي ،چيا فوادي ،محمود بابارضا ،فرناز خطيبي ،لادن خاقاني ،الهام علاقه بندان،رضا مهدلو،ماني حدادي ،اسداللهي و رزاقي عزيز ،محسن ناصري ،برادران بهداد، طيبه ساكي ،رضا سادا ت ،ساسان گلفر، سيد محمد قره باق ،نيكو طاهري ،زهره وطن خواه ،علي رضا محمد زاده و سجاد ولدي نقش خيلي بيشتري تو اين موفقيت داشتند<br />مخصوصامرحوم مهران قاسمي كه من تنها يك ماه آخر عمرش كه تو هفته نامه زحمت مطالب بين الملو مي كشيدباهاش افتخار كار داشتم خلاصه اين هفته نامه وارد دومين سال كاريش ميشه و خوشحالم كه همه ما سعي كرديم تو اين مشكلات و در خزان مطبوعاتي ايران يك كار خوبو در بياريم<br />به اميد روزهاي بهتر</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;"></span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;"></div></span><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182949606867081250" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 408px; CURSOR: hand; HEIGHT: 260px; TEXT-ALIGN: center" height="292" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-2JNP4QGCI/AAAAAAAAAck/xtwCNKCmAE0/s320/25836-1206527802-17-l.jpg" width="396" border="0" />امینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-76101315780243400572008-03-26T09:09:00.000-07:002008-03-26T11:14:59.103-07:00سالي كه گذشت<div align="right"><strong><span style="font-size:180%;">ريسك كنيد تا حالشو ببريد</span></strong><br /></div><br /><div align="right"><span style="font-size:130%;">با اينكه سال قبل اصلا سال خوبي براي ايران نبود اما يك سال عجيب پر از بالا پايين براي من بود شايد پر تلاطم ترين سال زندگي من<br />سال 86 سالي بود پر از بالا پايين ، چون تعداد زيادي سفر خارجي و بيش تر از بيستا سفر داخلي رفتم،سال پر هيجاني بود چون وارد كار راديو شدم ،نمونه اي از آخرين كار راديو من در سال 86 </span><a href="http://www.zigzagmag.net/editorial/amin_azad/safar.mp3"><span style="font-size:130%;">اينجا </span></a><span style="font-size:130%;">، حداقل هفتاد برنامه ساختم كه چنتاشم خوب صدا كرد ،براي اولين بار چنتا مستند تصويري ساختم، از ايسنا اومدم بيرون كه اولش برام خيلي غم انگيز بود ،وارد كار مهندسي شدم و يك دستگاه طراحي كردم و كلي تجربه جديد ياد گرفتم،سردبير يك هفته نامه شدم فارغ التحصيل شدم اونم با نمره پروژه ام كه بيست شده بود ، تو جشنواره مطبوعات خودرو برنده جايزه مقاله نويسي و گزارش نويسي تحليلي شدم و ماشين خريدم لپ تاب گرفتم و ...كلا امسال سال بسيار پر فراز و نشيبي براي من بود و سنم هم از 24 شد 25 اما با اينكه در سال جاري ريسك هاي كردم كه به برخيش وقتي فكر مي كنم تنم مور مور ميشه و جلوي يك سري احمق جوري وايسادم كه بازم بيشتر خودم از رفتارم متعجب ميشم به اين نتيجه رسيدم كه هرچي بيشتر ريسك كني بيشتر موفق مي شي و بيشتر زندگي بهت حال ميده<br />اما حالا چكيده اي از سال 86<br /></span><strong><span style="font-size:180%;">بهار 86</span></strong><br /><span style="font-size:130%;">بهار با سفر به تركيه و بعدش سفر زميني به سوريه همراه بود كه خيلي حال داد من هنوز نرسيدم سفرنامه سوريه رو تموم كنم كه شرمنده دوستانم اما كلا تجربه سفر زميني بين كشورها خيلي جالبه چون مردم و تمدن ها مختلفو مي بينيد بعد از اين سفر من پروژه ام در مركز تحقيقات ايران خودرو شروع شد و روزي سه ساعت مي رفتم ايسنا ،كارهاي راديويي من هم دوباره از ارديبهشت شروع شد راستش شروع دو تجربه جديد خيلي سخت بود اول كار خيلي تو حالم مي خورد به خاطر مشغله زياد كاري من چون نتونسته بودم خوب درس بخونم تو كار مهندسي چاله چوله زيادي داشتم تو كار خبرنگاري راديو و كار با يكي از حرفه اي ترين رسانه هاي دنيا هم تازه فهميدم تو مدت پنچ سال كار تو ايسنا چيزهاي زيادي بود كه ياد نگرفتم و چاله چوله كار رسانه اي منم، كم نيست پس حالا بايد شروع مي كردم براي پر كردن جفت چاله چوله هام، آخر بهارم امتحان هاي ترمم بود رياضي مهندسي و ارتعاشات كه از سخت ترين درس هاي مهندسي بود جلوم بود خدايش نمي دونم چطوري اين دو درسو تو مشهد پاس كردم<br />چون خوابگاه نداشتم مجبور شدم دور حرم برم هتل آپارتمان و تو يك اتاق ده روز شب تا صبح يا درس بخونم يا سريال تلوزيوني ببينم يا برم تخم مرغ از سر كوچه بخرم براي املت درست كردن</span><br /><strong><span style="font-size:180%;">تابستان 86</span></strong><br /><span style="font-size:130%;">با شروع تابستان كار من در طراحي دستگاه داشت به نقاط جديدش مي رسيد فشار عصبي و كاري و حتي خنده هاي مهندسان مركز تحقيقات از خطاهاي مهندسي من خيلي عذاب آور شده بود ولي داشتم صبح تا شب مقاومت مي كردم تا اشكالاتمو رفع كنم از طرفي فشار تو ايسنا هم روم زياد شده بود مخصوصا چنتا ادم نامرد كه همش زخم زبون مي زدن حقوقم هم به شدت اومده بود پايين با اينكه در همون سه ساعت كار سقف خبر هامو پر مي كردم حقوقم رسيده بود به 150 هزار تومان بيمه من هم داشت قطع مي شد هر روز داشت فشار بيشتر مي شد اما حالا كه به اون دوران نگاه مي كنم خودم حال مي كنم چون تحمل من بالا رفته بود ديگه مرداد تموم شده بود كه ديدم همون سه ساعت هم نمي تونم برم ايسنا و سه ماه مرخصي بدون حقوق گرفتم<br />شهريور آغاز دوران مرخصي بود البته صبح از ساعت 9صبح تا 9 شب تو مركز تحقيقات ايران خودرو داشتم دستگاه طراحي مي كردم اواخر تابستان يك سفر خيلي خوب به عنوان خبرنگار رفتم </span><a href="http://80.71.3.188/article/default.aspx/273"><span style="font-size:130%;">نمايشگاه خودرو فرانكفورت</span></a><span style="font-size:130%;"> و بعد از اون هم براي تست خودرو رفتم اتريش يك سفر بي نظيربراي تست خودرو در كو ه هاي آلپ كه بسيار ديدني بود</span></div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182085961958299474" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p3uf4QF1I/AAAAAAAAAa8/v8jrZ-KVfQw/s320/11.jpg" border="0" /><br /><br /><div align="center">دهكده قرون وسطي <img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182085953368364866" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p3t_4QF0I/AAAAAAAAAa0/9YX3iseKFTU/s320/9.jpg" border="0" />كوه هاي آلپ<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182085944778430258" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p3tf4QFzI/AAAAAAAAAas/Y7gn_KW8h7s/s320/8.jpg" border="0" />فرودگاهي در اتريش<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182085940483462946" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p3tP4QFyI/AAAAAAAAAak/srYvFHIJpq4/s320/7.jpg" border="0" /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182085923303593746" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p3sP4QFxI/AAAAAAAAAac/sS9IcvuXL2g/s320/6.jpg" border="0" /> <span style="font-size:130%;">جاي كه انگار زيبا ترين نقطه روي زمين بود و منو ياد كارتون هاي كودكي مثل سپاستين و دنيل مي انداخت كوه درياچه و جنگل و ادم هاي بسيار زيبا با مواد غذاي فوق العاده بعد از اون به فرانسه رفتم و چند جاي كه تو سفرهاي قبلي وقت ديدنشو نداشتم مانند موزه لورو ديدم موزهاي كه بخش زيادي از ميراث بشر توش بود موقع ديدن اين موزه برام خيلي خنده دار مي يومد كه تو مدرسه تو كلمنو جوري فورو كرده بودن كه انگار ايران نصف دنياست و همه جهان دارن به ما نگاه مي كنند در حاليكه كه ماها بخشي از تاريخ جهان بوديم</span><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182086833836660642" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p4hP4QF6I/AAAAAAAAAbk/vFqgpj-cH48/s320/24.jpg" border="0" /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182086816656791426" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p4gP4QF4I/AAAAAAAAAbU/k5Yem7OArLg/s320/15.jpg" border="0" /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182086820951758738" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p4gf4QF5I/AAAAAAAAAbc/xzj0C0yzE58/s320/22.jpg" border="0" /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182086808066856818" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p4fv4QF3I/AAAAAAAAAbM/qW6paeCCupY/s320/14.jpg" border="0" /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182086799476922210" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p4fP4QF2I/AAAAAAAAAbE/CPBI53oYdRk/s320/13.jpg" border="0" /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182085154504447730" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p2_f4QFvI/AAAAAAAAAaM/2eorKd2IJ-Y/s320/5.jpg" border="0" /><br /><span style="font-size:180%;"><strong>پاييز</strong><br /></span><span style="font-size:130%;">دستگاهم ديگه داشت تو پاييز از فاز نقشه به فاز ساخت قطعات مي رسيد نمي دونيد چه حالي داشت ادم مي ديد نتيجه محاسبات و طراحي هاش داره از دنياي مجازي مي ياد به دنياي واقعي البته بعدا كه برخي از مشكلات طراحي تو واقعيت خودشو نشون مي داد خيلي ضد حال مي شد ولي به هر حال شبا تا دير وقت كل هيكلم روغني مي شد تا ايراد هاي دستگاهو بر طرف كنم اينجا بود كه مي فهميدم خدا چقدر بزرگه، من داشتم يك دستگاه سادرو طراحي مي كردم كه انقدر سخت بود اون وقت خدا اين همه چيز باحال و كار درست طراحي و ساخته بود<br />تو مراحل ساخت نهاي دستگاهم بودم كه يك بورس آموزشي شدم و رفتم لندن</span><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182087993477830626" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p5kv4QF-I/AAAAAAAAAcE/rqKV7esnv1M/s320/21.jpg" border="0" /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182087997772797938" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p5k_4QF_I/AAAAAAAAAcM/yi25FFmFcLI/s320/30.jpg" border="0" /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182087984887896018" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p5kP4QF9I/AAAAAAAAAb8/3cWOBbu2fuk/s320/18.jpg" border="0" /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182085150209480418" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p2_P4QFuI/AAAAAAAAAaE/gCz1T0cLrPE/s320/4.jpg" border="0" /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182087959118092210" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p5iv4QF7I/AAAAAAAAAbs/inJoI9kx_Ys/s320/16.jpg" border="0" /> <span style="font-size:130%;">،چند هفته در لندن بودن خيلي از چاله چوله هاي ندانسته منو پر كرد و در ضمن چند مركز فوق العاده رسانه اي از جمله روزنامه گاردينو ديدم</span><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182087976297961410" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p5jv4QF8I/AAAAAAAAAb0/K7ca9bZ_j38/s320/17.jpg" border="0" /><br /><span style="font-size:130%;">ديدن روزنامه گاردين و يا استديوهاي كه فقط مجري اون سالي سه ميليون پوند حقوق مي گرفت و 150 محقق و خبرنگار و نويسنده، داشتن تنها براي نيم ساعت برنامه روزانه زمان مي گذاشتن فوق العاده بود<br />اينجا بود كه فرق رسا نه هاي زپرتي خودمونو با رسانه هاي اونا مي فهميدم<br />اونجا امكانات حرفه اي خبرنگاران حرفه اي يك رسانه حرفه ايو ساخته بود خبرنگاراي كه مثلا در بخش خودرو علاوه بر آموزش هاي مختلف رسانه هاي داراي دانش اتومبيل بودن و رانندگان قهاريم بودن يا در بخش زيست شناسي خبرنگاري بودن كه دكتراي زيست شناسي داشتن اين خبرنگارا به قدري ارزش اجتماعي داشتن كه باور كردني نبود خبرنگار ها و محيط رسانه اي كه به راحتي حكومتو به چالش مي كشيد<br />بگذريم پس از برگشتن از اين سفر چنتا سفر آموزشي ديگه هم رفتم تا تجربه كاريم تكميل بشه و تا اخر سالم تونستم در زمينه تدوين و ميكس و تهيه كننده گي گزارش هاي راديويي كلي چيز ياد بگيرم</span><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182085145914513106" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p2-_4QFtI/AAAAAAAAAZ8/wlGMmg7SDvs/s320/3.jpg" border="0" /><br /><span style="font-size:130%;">اواخر پاييز بالاخره دستگاه مراحل مكانيكي خودشو تموم كرد و آماده فاز الكترونيكي مي شد من كارم تموم شده بود رفتم دانشگاه دفاع كردم و نمره بيست گرفتن بالاخره پس از سه سال شاگرد متوسط دانشگاه بودن<br />تونسته بودم نمره بيست بگيريم اين نمره خدايش برام خيلي شادي آفرين بود<br />البته اين شادي مدتي كمي ماندگار بود و وقتي برگشتم ايسنا به من گفتن برو تصويه حساب كن گفتن اخه چرا من كه پنچ سال عمرمو اينجا صرف كردم از شاگرد اول دانشگاه در دو سال اول به شاگرد متوسط و حتي تنبل به خاطر فشار كار تبديل شدم سه روز مشهد بودم و سه روز تهران ،پس از يك ساعت بحث بدون هيچ نتيجه اي و بدون امضا تصفيه حساب زدم بيرون خيلي ناراحت بودم اول مي خواستم به خدا بدو بيراه بدم اما بي خيال شدم گفتم شايد حكمتي تو كاره مدتي نگذشت كه گوشيم زنگ زد يكي از دوستام بود گفت شنيديم از ايسنا اومدي بيرون و اينجا بود كه سر فصل يك كار جديد و يك تجربه جديد شروع شد، تجربه سردبيري</span><br /><strong><span style="font-size:180%;">زمستان</span></strong><br /><p align="center"><a href="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p2Df4QFrI/AAAAAAAAAZs/_HOav2XmWrQ/s1600-h/1.jpg"><strong></strong></a></p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182094380094199810" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p_Yf4QGAI/AAAAAAAAAcU/L02C4KVULdo/s320/1.jpg" border="0" /><br /><span style="font-size:130%;">ابتداي زمستان با خوشي شروع شد خوشي كه غم ترك ايسنا كه هنوزم عشقه منه و من بهش به خاطر چيزهاي كه درش آموختم مديونم رو برايم آسون تر كرد </span><a href="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p2Df4QFrI/AAAAAAAAAZs/_HOav2XmWrQ/s1600-h/1.jpg"><strong></strong></a><br /><span style="font-size:130%;">در ابتدا زمستان من جايزه مقاله نويسي و گزارش نويسي جشنواره مطبوعات خودرو رو بردم واقعا دو سه روز جو گير بودم و بعد از گذشت دو سه روز فهميدم چقدر بي جنبه ام مدتي نگذشت كه تجربه كار جديد برام شروع شده بود تجربه مديريت اونم تو رسانه ها ي ايران كه از چندطرف هم به خاطر فشار مالي هم به خاطر مخاطبان كم و هم به دليل سانسور حكومت تحت فشارند اين تجربه برام جالب بود<br />فشار و سانسور حكومت و مديراني كه واقعا رسانه اي نيستن و درگيريه هر روزه با اين موارد و مديريت چهل نفر ادم در اين موقعيت خيلي سخت بود و البته اين سه ماه بازم مثل يك دانشگاه برام بود من كه تو خبرگزاري بودم و تنها براي روزنامه هاي مثل شرق و همشهري مي نوشتم و دستم از دور به آتيش بود حالا گرماي آتيش مطبوعات ايران كه در بدترين ركود تاريخي خودش طي ده سال اخير بود بد جوري دستامو مي سوزوند به هر حال هميشه بايد حواسم به برگشتي ها تذكر ارشاد حق تحرير بچه ها و نياز مخاطب مي بود و اين وسط خيلي مطالب يا به خاطر كيفيت پايين يا ترس از بسته شدن چاپ نمي شد و بعدشم من بايد قر قرهاي خبرنگارمو تحمل مي كردم كه در 50 درصد موارد هم حق با اون ها بود چون من يا به خاطر سهل انگاري خودم يا ترس از حكومت مطالبشونو چاپ نكرده بودم</span></div><div align="center"><span style="font-size:130%;">اما به هر حال در كار جديدم كلي دوست جديد پيدا كرده بودم </span><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182085141619545794" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R-p2-v4QFsI/AAAAAAAAAZ0/1Pb5H2FfMIA/s320/2.jpg" border="0" /><br /><span style="font-size:130%;">خلاصه زمستان و سال 86 به پايان رسيد و من هم كلي تغيير كردم و كلي تحول تو زندگيم ايجاد شد الان كه به سال قبل نگاه مي كنم از بدي هاش جز يكي دو مورد زياد چيزي يادم نمي ياد و اين نشون ميده خوشي ها خيلي بيشتر تو ذهن مي مونه تا بدي ها مگر اينكه بدي ها خيلي بد و خوف باشن<br />به هر حال خدا رو شكر</span></div><div align="center"><span style="font-size:130%;">عكس هاي بيشتر در </span><a href="http://www.photoblog.com/aminazad/2008/03/26/86-year.html#comments"><span style="font-size:130%;">اينجا</span></a> </div>امینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-14665802108261490962007-11-27T01:37:00.000-08:002007-11-27T01:53:28.483-08:00تغییرات تکراری در ایسنا<a href="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R0vo3KaOBoI/AAAAAAAAAZk/xg_uH9aoXdg/s1600-h/986a.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5137455834330957442" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/R0vo3KaOBoI/AAAAAAAAAZk/xg_uH9aoXdg/s320/986a.jpg" border="0" /></a><br /><div>نمی دونم این تغییرات دیگه انگار در ایران سنت میشه و رسانه های که جون می گیرنند رو یا تعطیل میکنند یا با این کارا می کشند نمونش همشهری و ایران بود با اعمال تغییرات به شدت ضعیف شدن حالا این سناریو در ایسنا شروع شده </div><br /><div>این سناریو مدت ها پیش هم سر جاهای مثل کیهان و خبرگزاری جمهوری اسلامی زمانی که پارس نام داشت افتاده بود </div><br /><div>راستی نظرات خاتمی که برای من شاید تنها سیاست مدار ایرانی باشه که دوستش دارم هم جالب بوده </div><br /><div>اون گفته :روزي كه ايسنا همچون ستاره اي در آسمان اطلاع رساني كشور طلوع كرد؛ شايد كسي تصور نمي كرد كه با وجود امكانات ناچيز و تجربه اندك دست اندركاران آن، داراي موقعيت ممتازي شود كه امروز شاهد آن هستيم و اين همه مرهون آگاهي، هوشياري، اعتماد به نفس، تعهد و سخت كوشي وعزم استوار عده اي از پر كارترين و كم توقع ترين فرزندان جوان اين مرز و بوم است<br />خاتمی درباره تغییرات مدیریتی گفته<br />گرچه تغييرات سريع در مديريت مي تواند به ثبات در سياستگذاري و اجرا در هر زمينه لطمه بزند؛ اما تغيير مديريت اما اگر در جهت محدود كردن يا تضعيف پايه هاي استقلال يك نهاد نظير ايسنا باشد،حتما مضر است ، كه انشاءالله چنين نخواهد بود<br />یادمه خاتمی وقتی اومده بود ایسنا از تعجب شاخ در آوره بود فکر می کرد ایسنا یک ساختمون بزرگه که سخت افزار قوی داره اما نداشت بچه ها داشتن زیر پله کار میکردن و برای اینکه بی طرفی ایسنا از بین نره دکتر فاتح از دولت کمترین کمکو گرفته بود و یادمه ما چقدر شاید ده برابر الان از دولت گزارش های انتقادی پخش می کردیم<br />شاید اگه بعد تغییر دولت فاتح مدیر عامل ایسنا نمی رفت الان ایسنا پله ها جلوتر بود حیف حیف و صد حیف </div>امینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-20184412355831176722007-10-17T11:31:00.000-07:002007-10-17T11:38:36.191-07:00شبی با استاد<a href="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RxZWhVHcRAI/AAAAAAAAAZc/RwEKkQhnv-E/s1600-h/2.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5122376756784546818" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RxZWhVHcRAI/AAAAAAAAAZc/RwEKkQhnv-E/s320/2.jpg" border="0" /></a><br /><div>من زیاد راستش از طرفداران شهرام ناظری نیستم ولی وقتی دیدم اخلاق خوبی داره بهش علاقه مند شدم </div><br /><div>این عکسم به افتخا ر استاد گذاشتم که نشان شوالیرو در فرانسه دریافت کرده </div>امینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-28472922119905928672007-05-26T14:13:00.000-07:002007-05-26T14:14:57.167-07:00،در جاده امپراطوری<strong><span style="font-size:130%;">زنان لبنانی زیبا با مردهای چاق عرب</span></strong><br />چشمم رو خواب گرفته بود که ناگهان یک قصر در بیابان دیدیم گشنگی امانمان را بریده بود وارد پارکینگ شدیم یک فروشگاه و رستوان که به سبک کاخ رومیان ساخته شده بود دم در اکثرا خودروهای با پلاک سعودی پارک شده بود بنزها و بی ام و ها ، تنها خودروهای سوری معدود در پارکینگ هم اکثرا خودروهای فرانسوی دهه هفتاد بود جلو رفتیم یک گارسون عرب شیک که به خواننده های مصری شباهت داشت با کت پیر گاردین موهای روغن زده سبیل باریک و کفش چرمی به ما خوش امد گفت جلوتر زنی لبنانی و زیبا پشت میز اطلاعات مارا به سمت داخل راهنمای کرد زنی که حجابش کامل ولی شاد بود کت دامن ابی با روسری که به سبک لبنانی بسته شده بود داخل رستوران شدیم من به دوستم گفتم بعد از غذا یا باید بریم ظرف شوی یا کلید ماشینو می ذاری و از اینجا به بعدو با شتر می ریم روی میز نشستیم یک عرب سعودی پول دار در تخت کناری ما لمیده بود و مانند شیوخ عرب داشت قلیان می کشید اما نه دشتاشه داشت و نه شبیه شیوخ بود جوان تپل سفید روی که احتمالا از مادر اروپای به دنیا امده بود ،مو سیخ سیخی که که شلوار کبریتی کرمی با کتانی ادیداس سفید پوشیده و با لباس سفیدی که دکمه های ان تا میان باز بود و موهای سیاه بدنش از زیر پیراهن معلوم بود در حال خماری به سر می برد در میز جلوی ما خانواده عرب با بچه ها ریز و درشت سفید و سیاه نشسته بودنند رنگ های متضاد بچه ها نشان مادران متفاوت بچه ها و همسرا ن ،مرد عربی بود که هم زن سیاه و قد بلند عربی دوست داشت و هم زنان عرب حاشیه مدیترانه، جالب تر از خانواده عرب دایه های بچه ها بود زنان بخت برگشته فلیپینی که بردگان نوین بودنند در حال سر و کله زدن با بچه های شیطون و بامزه بودنند<br />لیست غذاها را برایمان اوردنند رقم به پول لیر سوری چندین صفر داشت اما با تبدیل به پول ایرانی بهترین غذا تنها چهار هزار تومان قیمت داشت یاد رستوران لبانی نزدیک برج سایه افتادم وقتی یک بار به دعوت یکی دوستان به انجا رفته بودیم خرج غذای من چندین برابر این رستوران شیک شده بود<br />من کباب عربی با برنج و معجونی به نام حما سفارش دادم معجونی که از روغن زیتون و بادمجان کبابی درست می شد درست است ما در منطقه شاخه زیتان بودیم شاخه زیتان صلحی که مدت ها روی صلح ندیده بود معجون حما فوق العاده اشتها اور بود معجونی روغنی و لذیذی در کنار کباب عربی با برنجی که در ان بادام پسته و انواع ادویه جات بود،این یک محشر کبرا بود دوغ عربی نیز ادم را مست می کرد ما زیر نور زرد غذا را خوردیم و بی اختیار احساس کردم مهمان امپراطور رم در شام هستیم همان مجلس های که بعد ها تبدیل به دربار معاویه شد همان درباری که عقیل ابی طالب را با خورشوت های فراوان به بیراه کشید<br />بعد از مدتی غذا خوردن به حیاط رفتیم و قدم زدیم من دیگه در حال انفجار بودم پیش خودم گفتم جهنم ضرر می رم توالت فرنگی با اینکه مشکل من در خارج همیشه با این دستشوی پا برجا بوده وقتی وارد دستشوی شدم انگار یکی دنیارو هدیه داده بود وای اخ جان دستشوی ایرانی .........وقتی داشتیم از رستوران می رفتیم برای تبدیل دلار به لیر نزد اطلاعات رفتیم اما ان ها گفتنند که نمی توانند پول خورد کنند و برای انکه از شرمندگی ما درایند ما را به قهوه در قهوه خانه دعوت کرنند همیشه یادم بود قهوه خانه اعراب مرکز روشنفکران عرب است مخصوصا در سوریه لبنان و مصر،.. داخل شدیم یک فضای عربیبا تخت های با بالشهای کوچک به همراه بوی قلیان های و قهوه عربی هوا را عطراگین کرده بود دیوارها با کاه گل تزئین شده بود اما به واقع چنین قصری در بیابان چه کار می کرد ولی بی دلیل هم نبود چرا که این مجموعه که معمولا در ان چند تیم ورزشی عربی نیز اردو زده بودنند در جاده ترانزیتی اروپا به کشورهای عربی قرار داشت ادامه داردامینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-85072596668007957232007-05-13T16:06:00.000-07:002007-05-13T16:07:41.375-07:00این جیگر من بیدبالاخره تصاحبش کردم بدنش خوش فرمه و اخر دلبره ،کم توقعه و با ادم میسازه اما بعضی موقع ها خرجش کمی زیاد میشه، خیلی دنبال ایرانیش کشتم ولی پا نداد برای همین یک المانیشو گرفتم دیشب تا صبح با هم بودیم.. ..چی اینا چیه بابا دست به گیرندههاتون نزنید من چیکار کنم فکر شما خرابه من منظورم یک چیز دیگست، ماشینمو می گم بالاخره خریدمش الان که بهش نگاه می کنم احساس می کنم قطعاتش از خبر مصاحبه گزارش و تحقیقات علمیو بازرگانی این چند ساله درست شده این نتیجه چند سال کاری منه<br />هنوز تو ذوقشم<br />اخه این دلبر منه<br />البته این یکی از ارزوهای میانی من بود هنوز خیلی ارزوهام باید محقق بشه<br />به هر حال خدا یا شکرت بابت همه چیزامینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-30256908498464928822007-05-12T11:54:00.000-07:002007-05-12T12:48:16.877-07:00گپ با خداخیلی خسته بودم و انگار با کلی بحث فلسفی درون خودم مواجه بودم یک چیزی از درون فشارم می داد دیگه داشتم می ترکیدم اما یکی صدام می زد اشنا بود وایسادم نشستم گریه کردم و با هم گپ زدیم من گفتم و اونم گوش داد و از درون باهام سخن گفت، همون سخنی که با همه می زنه اما ما گاهی کر می شیم که نمی شنویم..، سبک شدم خیلی باحال بود با اینکه انقدر بزرگه و اینقدر عالم و کار درسته، به من که هیچی نیستم محل می ده<br />من فکر کنم بزرگترین نشانه اونم تواضع در عین قدرته شاید همین تواضع و ارتباط درونیه که منو هنوز معتقد به خودش نگه داشته اینو اینجا نوشتم تا ازش تشکر کنم تشکر به خاطر همه خوبی های که به خاطر اونه و معذرت از شکست های که به خاطر دستو پا جلوفتی خودمه<br />ممنونم خدا برای عشق بازی امشب<br />بعد که گپم تموم شد من دوباره نیرو گرفتم سبک شدم و نشستم پشت کامپیوتر عذاب وجدان ولم نمی کرد یک مدت بود چیزی تو وب لاگ ننوشته بودم وچند نفرم تا الان ازم پرسیدن چرا،.. چراش شاید به خاطر فشار شدید کار و درسه و جامعه و اتفاقاتی که هر روز داره توش می یوفته و جو مسمومی که هر روز مسموم تر میشه اما باید با امید و صبر و پشتکار حرکت کنم سعی می کنم تا دوهفته دیگه وب لاگ خودرویرو راه بندازم و الانم به قولم عمل می کنم و این شما و اینم سفرنامه در جاده امپراطوری<br /><strong><span style="color:#ff0000;">در جاده امپراطوری قسمت پنجم</span></strong><br />خودروی ما از مرز رد شد جاده در پیش روی ما بود تمام تابلو ها به زبان عربی بود جادهای که ما را به یاد جاده های نقاط دور افتاده ایران می انداخت کنار جاده گاه شعاری بود و یا ایاتی از قران مدتی کمی گذشت و ما به دهکده ای رسیدیم به مسجد دهکده رفتیم چشمان مردم مارا را دنبال می کرد نگاه پر از پرسشی که تنها من اولین بار در خارج از ایران با ان مواجه می شدم نگاهی که به دنبال خارجی ها بود همان حسی که ما ایرانیان به خارجی ها داریم<br />از ماشین پیاده شدیم نگاه سه جوان عرب با دشتاشه و چهره های سفید و گندموگون و با ریش های نامنظمی که نشانه از جوانی ان ها داشت مارا تعقیب می کرد<br />یکی از ان ها جلو امد و به عربی چیزی گفت من هم با انگلسی در پیت خودم گفتم می تونی انگلیسی صحبت کنی یکی که خود را دانشجوی زبان می نامید و به سختی انگلیسی صحبت می کردگفت اری و راه دست شوی را به من نشان داد اما من در حیاط وضو گرفتم به روش معمول اما معلوم بود از شیوه وضو من متعجب بودنند<br />بعد داخل مسجد قدیمی شدیم جالب بود روش ساخت مسجد و لباس روحانیون کاملا عثمانی بود به نماز ایستادم مطمئن بودم روش متفاوت نماز خواندن من ان ها را به سوی می کشاند جلو امدنند و پرسیدنند کجای هستی و گفتم ایرانی و بحث شروع شد مشخص بود جوانان خوش قلبی هستنند اما ظاهر شلخته ای داشتنند به خاطر نفرتی که از اعراب و برخوردهای که با اعراب سعودی در عربستان داشتم با انان گرم نگرفتم گرم نگرفتنی که هنوز هم دچار عذاب وجدانش هستم چرا که بعدا فهمیدم اعراب مدیترانه که اصلا عرب نیستنند بسیار خون گرم هستنند<br />مدتی گذشت به شهر حما رسیدیم می خواستیم غذا بخوریم اما شهر به قدری کثیف و فقیر بود که گفتیم گشنگی بهتر از اینجا غذا خوردن است و برای همین راه را ادامه دایم تا به ناگاه به قصری عجیب در بیابان رسیدیم<br />ادامه داردامینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-67067935875140563332007-04-29T05:35:00.000-07:002007-04-29T16:13:45.999-07:00چه فکر می کنید<a href="http://masihalinejad.blogfa.com/post-22.aspx"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5058828788515908738" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RjSR-vcCrII/AAAAAAAAAY8/c0XBad7THxk/s320/44l0284.jpg" border="0" /></a><br /><div>این عکسو من از وب لاگ <a href="http://masihalinejad.blogfa.com/post-22.aspx">مسیح علی نزاد </a>برداشتم خیلی چیزها می خواستم درباره بردن مادری به جرم بد حجابی و زاری بچه اش بنویسم اما در فضای مسمومی که کوچکترین انتقاد را بر نمی تابنند بی خیالش شدم به هر حال منو به خاطر این سکوت مرگبار ببخشید اما می خواستم ببینم شما در باره این تصویر چگونه فکر می کنید </div><br /><div>راستی می تونید برای یک بحث جالب در این مورد به<a href="http://www.zigzagmag.com/forums/thread/default.aspx/97/1935"> اینجا</a> مراجعه کنید</div><div>در ضمن می تونید اینجا یک فیلم جالب درباره مهرورزی ببینید </div><div> <a href="http://youtube.com/watch?v=gj7_q97dqek">http://youtube.com/watch?v=gj7_q97dqek</a></div><div>فیلم سخنان ریس جمهور پیش از انتخابات </div><div><a href="http://youtube.com/watch?v=Ql1XHqCi-rE&mode=related&search">http://youtube.com/watch?v=Ql1XHqCi-rE&mode=related&search</a></div>امینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-10111902569097788182007-04-26T13:02:00.000-07:002007-04-26T13:06:08.832-07:00در جاده امپراطوری قسمت چهارم<a href="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RjEF0_cCrHI/AAAAAAAAAY0/hK2JoIb58Rs/s1600-h/_MG_4240.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5057830264454163570" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RjEF0_cCrHI/AAAAAAAAAY0/hK2JoIb58Rs/s320/_MG_4240.jpg" border="0" /></a><br /><div>خودرو ما به نزدیکی مرز ترکیه با سوریه رسیده بود کمی که گذشت در یک کیلومتری مانده تا مرز تعداد زیادی کامیون صف کشیده بودنند و اماده ورود به خاک ترکیه می شدنند اما مراحل گذر از مرز برای کامیون ها گاه تا چند شبانه روز طول می کشید تمام کامیون ها به دقت در مرز چک می شدنند اما برسی خودرو ما تنها چند دقیق طول کشید و بعد از مدت کوتاهی از مرز ترکیه رد شدیم و بعد خروج در بین مرز دو کشور ترکیه و سوریه جاده دو کیلومتری وجود داشت بعد از طی این جاده ما به مرز بانی سوریه رسیدیم اما درست انگار از بهشت وارد جهنم شده ایم وقتی وارد اتاق چک پاسبورت شدیم محیطی مانند مردشور خانه با سنگ های سفید با مردانی کثیف وبا لباس های نظامی کهنه و دمده و نامرتب در جلوی ما بودنند مرزبانانی که به غیر از زبان عربی هیچ نمی فهمیدنند و به سختی می شد، با ان ها ارتباط برقرار کرد در مرزبانی سوریه در ان ساعت تنها ما و یک ترکیه ای حضور داشت محلی که حدودا 6گیت داشت که پشت ان افسران خموده شلخته پشت کامپیوترهای ای بی ام قدیمی به کندی کارشان را انجام می دادنند افسران حزب بعث که ته مانده های جهان سوسیالیستی بودنند<br />درست بود نمونه یک شوروی یا کره شمالی عربی پیش روی ما بود<br />افسرانی که یک سوال را به عنواین مختلف می پرسیدنند و ما با عربی بسیار ضعیفمان دستو پا شکسته جواب می دادیم کمی زمان گذشت سوالات بیشتر شد و ماه دیگر هیچ چیز از عربی حرف زدن ان ها متوجه نمی شدیم تا انکه مردترک ،کنارمان امد و برای ما جملات را از ترکی به عربی ترجمه کرد<br />اما باز هم افسران کار را به ارامی وسواس انجام می دادند یاد چند روز قبل در فرودگاه مهراباد افتاده بودم پیش خودم می گفتم بازم بچه های گذرنامه ایران پنچ دقیقه حداکثر کارشان طول می کشد نه چندساعت یک ساعت گذشت و ما هنوز در چک گذرنامه بودیم یاد اهنگ پت و مت افتادیم و با هم ان را زمزمه کردیم و خندیدم و افسران متعجب به ما نگاه می کردنندنوبت به چک مدارک ماشین رسید افسر نوع ماشین مارا پرسید گفتیم کرایسلر اما نمی فهمید نند ،چند دقیقه ای طول کشید که به ان ها بگویم کرایسلر چیست<br />دو ساعت بعد مراحل چک گذرنامه و مدارک ماشین تمام شد و ما وارد خاک سوریه شدیم جاده شام پیش روی ما بود<br />ادامه دارد </div><div> </div><div>این دفعه دوستان کم نوشتن تا راحت تر بشه خوندش راستی برای دیدن عکس هایی از شام به وب لاگ عکس من به این ادرس مراجعه کنید<br /><a href="http://aminazad.photoblog.com/">http://aminazad.photoblog.com/</a></div>امینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-54917516493601723492007-04-18T03:24:00.000-07:002007-04-18T10:10:58.918-07:00سفرنامه نویسی روی تخت قطار<div><div align="center">وقتی که دارم این مطلبو می نوشتم روی تخت دیواری قطار نشسته بودم وبا طلق طولوق قطار داشتم سفرنامه می نوشتم تو چند روزپیش خیلی سرم شلوغ شده و تو ده روز اینده هم باید حدود 15 تا کارو انجام بدم هفته بعد باید برم اردبیل بقیه روزها هم ایران خودرو و اون کار تحقیقاتی تمام وقتممو می گیره به سفارش یکی از دوستام باید برم دنبال ساختن برنامه رادیویی باید یک چیز مهم بخرم چنتا مقالرو باید تموم کنم چنتا پک هم باید بسازم و چنتا جلسه مهم دارم خلاصه امیدوارم زیر این همه فشار طاقت بیارم به خاطر همین کاراست که دیر به دیر و اونم تو مسافرت های کاری و درسی می رسم وب لاگو اپ کنم<br /><span style="font-size:130%;"><em><span style="font-size:180%;">در جاده امپراطوری قسمت سوم<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5054816322024810034" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RiZQqc8ipjI/AAAAAAAAAYA/LfTlqPo5gAo/s320/2087_turkey_sabance_mosque_adana.jpg" border="0" /></span><br /></em></span>صبح از خواب بیدار شدیم ،راه درازی جلوی رو ما بود خودرو بعد از مدتی وارد گردنه ها کوهستانی شد مه همه<span style="font-size:100%;"> جا را گرفته بود و جلو چشمت مشخص نبود، کمی جلوتر چند خانه و یک مسجد با سبک عثمانی ها ساخته شده بود جالبه در کشور لایک ترکیه شما می توانید به تعداد زیادی مسجد ببنید مردمی که در ظاهر لایکن با سر کردن روسری به مسجد می رن دخترهای محجبه ای می بیبنید که با لباس های شاد در اغوش دوست پسران و شاید شوهرانشان هستنند حکومت نیز در دست اسلام گرایانی است که بسیار متعادل هستنند مسلمانان سکولار ،.....راه ادامه می یابد به نزدیک انکارا که می رسی اتوبان ها در میان پل های مختلف احاطه می شود نزدیکترکه می شوی شهری پیش روی ماست پر از دود با ساختمان های سیمانی ،شهری در کنار کوه که هیچ چیز از زیبایی های استامبول را ندارد و بی روح است شهری که شبیه تهران است اگر استامبول مانند اصفهان با هویت و زیباست انکارا بی روح به نظر می رسد راه را ادامه می دهیم گوی خودرو ثابت است و این جاده است که حرکت می کند به یاد قضیه نسبیت اینشتن می افتم، ما از کنار مردمانی با فرهنگ های مختلف می گذریم و شاید ان ها از کنارمان می گذرنند اهنگ ترکی در ماشین گوش نواز است "هزار بهار منتظر بودم نیومدی "و باز راه ادامه می یابد را کم کم بیابانی می شود فکر می کنیم خوب نزدیک کشورها ی عربی که می شویم باید همینطور باشد اما اشتباه کرده ایم در جلوی ما دشتی سر سبزی قرار دارد و پس از ان دریاچه نمکی را می بینیم و پس از ان شهری که پر از کارخانه نمک است نمک های که شاید در بسته بندی های زیبایی صادر میشه به یاد ایران می یوفتم که چرا این همه سرمایه در بی خردی مدیران فرمایشی و بی لیاقت و فکو فامیل اقایان خاک می خورد راه ادامه می یابد همیشه فکر می کردم کشور ایران تنوع جالب طبیعی داره اما راهی که می گذرد و مناظر متنوعی که می ایند و می گذرند می گوید اشتباه می کردی پسر ،بعد از مدت کمی به رشته کوه های زیبا می رسیم که شبیه منطقه کردستان ایران است کوه های بلند و در ختان سرو و...جالب است این منطقه خنک مردمانی کرد نشین دارد اگر کمی فراموش کار شوی خیال خواهی کرد در غرب ایران هستی، خستگی سفر سبب می شود در کف ماشین چشمانم را روی هم بگذارم بیدار که می شوم شهر زیبایی با نام ادنا رویروی ماست اگه کمی حواس پرت می شدم فکر می کردم اینجا جنوب ایتالیاست شهر سازی به سبک ایتالیا با درختان مناطق گر مسیری در وسط خیبان و مردمان که بی شباهت به ایتالیایی ها نیستنند اما این تنها یک نیمه از لیوان است این سوال در ذهنم هی می پیچد اینجا مگر شهر دور افتادهای در ترکیه نیست شهری مثل اردبیل پس این همه ابادانی برای چیست در شهر هتل های معروفی مانند هیلتون و شرایتون است که نشان دهند رونق داشتن کسب کار توریست هاست از غذای معروف شهر سوال می کنیم ادرس رستورانی را می دهند که کباب ادنا در ان سرو می شود<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5054815574700500514" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RiZP-88ipiI/AAAAAAAAAX4/gnH55Y4p8rM/s320/adana-kebap.jpg" border="0" /> رستورانی که مورد علاقه مقامات دولتی و حتی ریس جمهور اسلام گرای ترکیه است وارد رستوران که می شوی کارسون های مرتب که به سبک کارسون های ایتالیالباس پوشیده اند و در رستورانی که به سبک اروپایی ساخته شده به ما خوش امد می گویند در و دیوار برق می زنند بر روی دیوار تابلو هایی وجود دارد که به تعداد زیاد و به صورت زیاد و افراطی نصب شده که از عکس هنر پیشه های ترک فوتبالیست ها تا مقامات دولتی در حال کبا ب خوردن به چشم می اید دسر های مختلف شامل انواع ماست سبزی ها معطر و ترشی های گوناگون را به عنوان پیش غذا می اورنند قاشق های نقره روی میز من را به ترس می اندازد، همچنین غذایی در تهران هم بخوری حتما بالای 100 هزار تومان برای پنج نفر اب می خورد اینجا که ترکیست و گوش می برنند نکند مجبور شویم تا یک هفته ظرف بشویم دوستم می گوید بخور و حال کن بعد از پیش غذا کباب های را در سیخ های نازکی می اورند با نونی که شبیه نون های محلی است کباب بسیار خوشمزه است تا حالا کبابی به این خوشمزگی نخورده بودم مزه ای که ترکیب خوش گوشت دل و گوشت ران دارد نمی دانم چیست و چگونه درست شده ولی خوش مزه است وقتی می خورم می گویم خوب تموم شد بریم که تازه می فهمیم کباب اصلی در راه است کباب ادنا را می اورند یک کباب کوبیه بزرگ که مزه متفاوتی با کباب های ایرانی دارد غذا تمام می شود و در دل خودم می گویم این خوشمزه ترین غذایی است که تا کنون در خارج ایران خورده ام حال زمان صورت حساب می رسد من عرق می کنم وای چه می شود که به ناگاه می ینیم تنها این همه غذا ان هم در ترکیه نفری 10 هزار تومان شده همین چند روز قبل تر بود که ساندویج مک دونالد که در استامبول خورده بودم همبن میزان شده بود مگر می شود<br />بهت زده از رستوران خارج شدیم و سعی کردیم در مدتی که داشتیم گشتی در این شهر زیبا بزنیم شهری که در ان باغ های لیمو بود و عطر لیمو همه جا مشام ما را می نواخت کمی که گذشت دیگر از ساختمان های شیک خبری نبود به منطقه رسیدیم که فقیر نشین بود مانند ان شهر ک هایی که در اطراف تهران است اما مردم حتی در این مناطق فقیر شاد بودنند و بسیار زیبا لباس پوشیده بودنند بعد ازکمی کشت گذار در شهر راه خود را به سمت حلب در مرز کچ کردیم راه و اتوبان بسیار پیشرفته ای در روبرو ما بود جاده ترازیتی به سمت فلسطین و اردن مصر و سوریه ، راه ادامه می یابد حدود دو ساعت در راه بود که به جاده کوهستانی رسیدیم خودرو تا بالای کوه پیش رفت زیر پای ما دشتی بود پهن که بخشی از ان متعلق به کشور سوریه بود پایین که امدیم خاک زمین به قرمزی می زد که نشان دهند وجود مس در خاک منطقه</span> بود منطقه ای که کاملا حاصل خیز بود حدود یک رب بعد ما به مرز رسیدیم و...ادامه دارد </div></div>امینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-13050194375248544982007-04-11T03:16:00.000-07:002007-04-11T03:26:51.065-07:00سفرنامه نویسی با طعم هسته ایمن برنامه ریخته بودم تو قطار بشینم و خاطرات سفرمو بنویسم اما زمان سفر در قطار با چند همسفر عجیب روبرو شدم این همسفران من سه دانشمند هسته ای بودند که روز قبل در برنامه هسته در نطنز شرکت کرده بودن دو دانشمند فیزیک هسته ای و یک دانشمند لیزر هسته ای با نام پرفسور ریاحی پدر لیزر ایران<br />سه دانشمندی که جالب بودعقاید ضد دولتی داشتن ، دکترایی که یکیشون شبیه پدر پینوکیو بود و در دانشگاه فرانسه دکتراشو گرفته بود پرفسور ریاحی هم که می گفت من استاد زمان شاهم و در امریکا درس خونده بود و اون یکی پرفسوره تو انگلستان درس خونده بود در طول مدت سفر این اساتید داشتن تعریف می کردن حراست برگزار کننده مراسم جشن هسته ای مثل حیون با اونا حرف می زدن بعذد هم شروع کردن از هر دری حرف زدن از سفرای خارجیشون از موسکو تا کالیفرنیا از یونان تا ایتالیا و سویس صحبت کردن فقط حیف که یا تحریم های اخیر دیگه نمی تونن سفر خارجی برن....درباره این سه استاد خیلی شخصیت جالبی داشتن سه تا ادم افتاده که به غیر از تخصص خودشون در موارد دیگه خیلی عوامانه صحبت می کردن جالب بود از هر سه کلمه یکیش انگلیسی بود مثلا یکیشون می گفت گاورمنت(دولت) یک کشورکنفرانسی گذاشته بود که من یک لکچر(سخنرانی ) دادن و انجییرهای(مهندس ها) زیادیم شرکت کرده بودن<br />بگذریم سفر جالب با این دوستان تا مشهد داشتم فکر می کنم این خاصیت سفر با قطار باشه که می تونین با ادم های مختلفی اشنا بشیم من تو این مدت تو قطار از افراد فاسد همسفر داشتم تا کارمند<br />گارگر تاجر ، پرفسور و حتی بعضی موقع ها هم استادهای خودم، یک بار با یک سری داشنجو چینی همسفر شدم یک باردیگه هم با یک عده عراقی و.....به هر حال هر سفری یک مزه ای داره و تو متن زیر قصد دارم از سفر خیلی خوبی که داشتم بنویسم<br /> <span style="font-size:180%;"><strong>قسمت دوم سفرنامه در جاده امپراطوری</strong> <br /></span>سفر ما روز نهم فرودین از استامبول شروع شد شب بود که خودرو سوار بر کشتی، از قسمت اروپایی به اسیایی منتقل شد این اتفاق با صف وایسادن برای سوار شدن به کشتی حدود یک ساعت و نیم طول کشید<br />بعد از این مدت ما خودمونو در بخش اسیایی استامبول که پر از ویلا های زیبا بود دیدیم<br />اما سفر درازی که روبروی ما بود سبب شد که تنها به صورت گذری به این مناظر زیبا نگاه کنیم بعد از حدود نیم ساعت رانندگی وارد اتوبان استامبول انکارا شدیم این اتوبان که در بخشی از راه به یک اتوبان ساحلی و در بخشی دیگه تبدیل به یک راه کوهستانی میشه از یک نظر شبیه جاده مخصوص کرج بود و اونم قرار گرفتن کارخانجات بزرگ در دو طرف جاده است<br />حدود دو ساعت از رانندگی نگذشته بود که وقت شام میشه اما ما وسط راهیم واز غذا های بین راهی هم در ایران خاطره خوبی نداریم ولی یکی از دوستان که به راه اشناست میگه اینجا رستوران های بین راهی حتی شیک تر از شهره<br />ما باور نمی کنیم تا به ناگاه به یک خروجی در اتوبان می رسیم که به پمپ بنزین شرکت شل که در راه بسیاری مثل ان را در فواصل نزدیک به هم میشه دید می رسیم البته جدای از نزدیکی زیاد پمپ بنزین ها، رستوران بین راهی جالب تر به نظر میی یومد<br />یک پل ایر پیاده که یک رستوران شیک بر روی اتوبان بود در یک طرف این رستوران شرکت بزرگ کوفته که نوعی کباب در ترکیه هست قرار داشت و در طرف دیگه مکدونالد امریکا وسط این پل بزرگ هم یک کافی شاپ بود ما از بین این غذا فروشی ها کوفته را انتخاب کردیم و بیف تیک ترک که یک غذای خوشمزه ترکی بود رو با سیب زمینی کباب شده سفارش دادیم بعد از خوردن غذا همه سوار ماشین شدیم و به راه خود ادامه دایم اما خستگی دیگر توان ادامه راه رو از ما گرفته بود پس بهتر دیدیم در بین را کنار بزنیم و در ماشین بخوابیم ادامه داردامینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-49570598088312333852007-04-08T13:32:00.000-07:002007-04-08T14:24:26.329-07:00سفر در جاده امپراطوری<div align="center"><a href="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RhlS8AoWdTI/AAAAAAAAAXw/qMJQF__vS6Q/s1600-h/_MG_4289.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051159647987594546" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RhlS8AoWdTI/AAAAAAAAAXw/qMJQF__vS6Q/s320/_MG_4289.jpg" border="0" /></a><br /><div align="center"><br /><br /> </div><div align="center">من واقعا شرمنده که مدتی پست چدیدی نذاشتم بعد از برگشتن از سفرم کلی کار رو سرم ریخته کارای ایسنا و کارای عقب مونده چند جای دیگه که هنوز تموم نشده از طرفی تو مرکز تحقیقاتم درگیرم و باید ماشین تست رینگ طراحی کنم و بسازم وقتی هم که این مطلب نوشته شده، زمانی بود که تو مرکز تحقیقات همه رفته بودن ناهار و من هم شروع کردم به نوشتن</div><div align="center"><br /><br /></div><div align="center">این مطلب که در چند قسمته ( سفرنامه ای از استامبول تا دمشق) البته<br />درباره استابول هم بعد از این به صورت مفصل تر می نویسم<br /><strong><span style="font-size:130%;">سفر در جاده های امپراطوری رم شرق و عثمانی</span></strong><br />سفر ما از استامبول یا بیزانس مرکز امپراطوری رم شرقی که بعدها مرکز امپراطوری عثمانی شد ، شروع شد و به دمشق یا شام، دیگر شهر رم شرقی و بعد تر عثمانی ، ختم شد<br />جاده های بین راه بسیار جذاب بود و در مسیر ، که گاهی از شهر های کرد نشین و کوهستانی می گذشت تفاوت فرهنگی و طبیعی دیدنی بود</div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051159115411649826" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RhlSdAoWdSI/AAAAAAAAAXo/MIzHd2cxnWc/s320/_MG_3300.jpg" border="0" /><br />خودرو در جاده های زیبا حرکت می کرد و از دشت ها ،کوه ها و کنار دریاهای مرمره، سیاه و مدیترانه می گذشت در این بین گاهی کوه و دشت و دریا به هم پیوند می خورد<br />مسیر های کوهساتی با گردنه های خوف ناک و زیبا، جذاب بود این جاده ها که در نیمی بیشتر سال لغزنده است به گونه ای رویش تراشیده شده تا از لغزندگی خودروها جلوگیری کند<br />هنگامی که خودرو از اطراف باغ ها می گذشت عطر میوه درختان و هوای خنک و مناظر اطراف و شکوفه های نورسیده درختان روح نواز بود<br />تمام این جذابیت های طبیعی در منطقه پر اب و حاصل خیز مسیر استامبول تا دمشق جذابیت سفر زمینی و دریایی را جذاب تر می کرد مسیری که از انکارا ادنا، مرسی انتاکیه حوا و حلب می گذشت و به دمشق ختم می شد<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051158595720606994" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RhlR-woWdRI/AAAAAAAAAXg/SM-EZugYp4c/s320/_MG_4309.jpg" border="0" /><br />در مسیر می توانستی هنوز هم جای پای امپراطوران رم شرقی و عثمانی را حس کنی و یا حتی قدم پیامبران فراوانی که در این منطقه می زیسته اند<br />مردمان سفید روی و بنا و طاق ها بر جا مانده همچنان از نشانه های این امپراطوری ها بود در میان مردمان این کشورها هنوز بسیاری از مسائل مشترک است اما از مرز ترکیه که می گذری گویی این امپراطوری به دو تکه می شود و اشتراکات به حداقل می رسد تفاوت فرهنگ اعراب حتی اگه از نظر نزادی با خیلی مردم ترکیه هم خون باشند، و فقر شدید در سوریه همراه با فرهنگ بالای مردم از تفاوت هایی است که به چشم می خورد<br />************<br /><strong>خودرو</strong><br />خودرویی که ما را از ترکیه به سوریه رساند یک ون کرایسلر 2004 بود یادمه این خودرو را اولین بار تو نمایشگاه خودرو پاریس دیده بودم و دوست داشتم سوار ش بشم که شدم<br />این خودرو راحت و بزرگ امریکایی که صندلی وسط ان را برداشته بودیم و جایش زیر انداز و روی ان را با پتو پوشانده بودیم دلیجان ما بود<br />در ماشین معمولا بسته به شرایط و فضای محیط اطراف اهنگ های فارسی ترکی و عربی گوش نواز بود<br />شب ها این خودرو تبدیل به یک خوابگاه کوچک می شد که ما مسافران را به صورت فشرده در خود جای می داد سه نفر بر روی صندلی می خوابیدن و دو نفر در کف ماشین<br />خودرو ما که خوب سرویس نشده بود به خاطر خرابی کمک فنرهایش در سرعت بالای 150 کیلیومتر دچار لرزه های شدید می شد به طوری که کت های که در رخت اویزهای سقفی اویزان بود را به رقص وا می داشت</div><div align="center">....... ادامه دارد </div><div align="center">**********</div><div align="center">مطلب نوروز در ترکیه را هم <a href="http://www.zigzagmag.com/article/default.aspx/127">اینجا</a> بخوانید </div>امینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-81613389267413571722007-03-27T06:46:00.000-07:002007-03-27T07:57:14.646-07:00شاد می شویم<div align="center"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5046604454128948978" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RgkkA1JClvI/AAAAAAAAAW0/Y8XhhZmd4zE/s320/_MG_3941.jpg" border="0" /><br /><br /><div><div><div><div><div><div><div>نمی خوام دربدر پیچ خم این جاده شم واسه اتیش همه یک هیزم اماده شم..... چیه...اینا ..چیه..هیچی بابا من الان شنگولم و موقع نوشتن این پست دارم یا داشتم این اهنگوگوش می دادم عجیب گفتن سفر حال می ده و خستگی یک سال ادمو در می کنه مخصوصا اگه تو یک سال همش سفر کاری رفته باشی و بعد از مدت ها به یک سفر تفریحی بری ..درسته من هنوزم تو سفرم و احتمالا فردا بار بندیلمو جمع می کنم به مقصد یک جای دیگه اما انچه از پست قبلی تا کنون گذشت<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5046610935234598690" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/Rgkp6FJClyI/AAAAAAAAAXM/OQI-2OVjpn4/s320/_MG_3968.jpg" border="0" />من تو این مدت روزی چند ساعت درس خوندم و کلی گشتم بازی کردم کتاب خوندم و با کتاب جلال آل احمد به نام دید بازدید هم یک دنیا حال کردم ،جاهای جالبیم دیدم که یکیش تنگه بسفره، می دونید این مکان کجاست این درست همون جایه که اسیا از اروپا جدا می شه تنگه ای بین دریاه مرمره و دریای سیاه مکانیه که زمانی سپاهیان ایران در زمان هخامنشی کشتی ها را به هم می چسبوندن تا لشگریان ایران از این تنگه عبور کنندو یونانو فتح کنند اگه می خوایین در این مورد اطلاعات بیشتر داشته باشین رو اینجا که به مستند شبکه دیسکاوری آمریکا لینک شده <a href="http://www.youtube.com/watch?v=pdqmdB_Sbtc&mode=related&search">کلیک</a> کنید</div><div></div><div>البته سپاهیان ایران از تنگه داردانل هم به سمت یونان لشگر کشی کردن که تا الان هرکاری کردم جور نشد برم ببینم<br />بگذریم تنگه اول که بسفره و فاصله کمی تا یونان داره بسیار زیباست جای که کوه و جنگ به دریا و تنگه زیبایی برخورد کرده و در این جاست که کنار اب کلبه ها و رستوران های فوق العاده دیده می شه و هوای ملسی هم صورت عابرانو نوازش می ده روی این تنگه دو پل بزرگ زده شده در کنار این تنگه هم قایق های تفریحی بادبانی زیبا و قهوه خونه هایی با نمای چوبی و به سبک فرانسوی ساخته شده <a href="http://www.youtube.com/watch?v=pdqmdB_Sbtc&mode=related&search="><br /></div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5046611631019300658" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RgkqilJClzI/AAAAAAAAAXU/FN_KFiyRQng/s320/_MG_3969.jpg" border="0" /><br /></a>دور این تنگه هم به سمت استامبول یا به طور دقیق تر بیزانس قلعه ها و دیوارهای بلندی کشیده شده این دیوارهای دور تا دور شهر قدیم </div><div>استامبول که زمانی پایتخت رم شرقی بودرو پوشونده که در زمان قدیم از حمله ترک ها اناتولی به اون جلوگیری می کرده</div><div>تا اینکه بالاخره ترک ها این شهر فتح کردنند و تمام اثار قدیم شهر به غیر از این دیواره و کلیلسای معروف بیزانسو تخریب می کنند کلیسای بیزانسم الان تبدیل به مسجد ایاسوفیا شده </div><div>………………………………………………………</div><div><div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5046606979569719058" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RgkmT1JClxI/AAAAAAAAAXE/2HJsaWEB1Zg/s320/_MG_3960.jpg" border="0" /></div><div>چند نکته جالب از استامبول تو این شهر چند جا نشون از ایران یکی تو میدان تقسیم که مجسمه رضا شاه با اتاتورکه یکی تودیوار نزدیک به کاخ سلاطین عثمانی که عکس های اتاتورکو ،به صورت موزه خیابونی ، زدن به دیوار و تویکیش رضا شاه با اتاتورک دیده می شه از مطالب جالب این موزه اینه که حتی اتاتورک در حالت شنا و خوابم ازش عکس گذاشتن </div><div><br />تو این شهر همچنین مثل تهران نقاشی دیواری مرسومه که این دونمونروببنید بد نیست<br />در این نقاشی ها رقص سما که متعلق به صوفی های ایرانی، یک فرهنگ ترک خونده شده و مولانا هم یک شاعر ترکیه ای هست نه ایرانی که احتمالا کلی شعر ترکی گفته تازه در اون یکی عکس می تونید ببنید بعد از اعراب که ابوریحان بیرونیو دانشمند عرب می دونند ترک ها می گن کی گفته ابوریحان عرب بوده اون ترک بوده !!!! دددد<br />...........................................................................</div><div></div><div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5046600846356420290" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/Rgkgu1JClsI/AAAAAAAAAWc/zxdp9KTLJ54/s320/_MG_3878.jpg" border="0" /><br />چیزی که الان تو شهرجلب توجه می کنه پرچم های بزرگ ترکیه به همراه عکس اتاورک که روی بیشتر دیوارهای شهر زدن<br />تو این شهر همچنین مثل تهران نقاشی دیواری مرسومه که این دونمونروببنید بد نیست<br />در این نقاشی ها رقص سما که متعلق به صوفی های ایرانی، یک فرهنگ ترک خونده شده و مولانا هم یک شاعر ترکیه ای هست نه ایرانی که احتمالا کلی شعر ترکی گفته تازه در اون یکی عکس می تونید ببنید بعد از اعراب که ابوریحان بیرونیو دانشمند عرب می دونند ترک ها می گن کی گفته ابوریحان عرب بوده اون ترک بوده !!!! دددد<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5046602581523207890" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RgkiT1JCltI/AAAAAAAAAWk/dRnFpHfZK5I/s320/_MG_3882.jpg" border="0" /> <img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5046603732574443234" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RgkjW1JCluI/AAAAAAAAAWs/mATbM2SDNcI/s320/_MG_3883.jpg" border="0" /><br /></div></div></div></div></div></div></div><br />.................................................................<br />ایرانی های ترکیه<br />در ترکیه تعداد زیادی ایرانی زندگی می کنه بیش از 150 هزار نفر که بیشترشون تو استامبولنند تا چند سال پیش این کشور پلی برای گرفتن تابعیت و مهاجرت اروپا برای ایرانی ها بوده و خیلی ها که نتونستن برنند اروپا همین جا یعنی در اخرین قسمت اروپا ساکن شدنند جالبه که تا پیش از این می گن تعداد ایرانی هایی که اقامت می گرفتن کم بوده اما الان که ایرانی ها احساس کردن امکان داره ترکیه وارد اتحادیه اروپا و شینگن بشه خیلی ها برای اقامت در این کشور اقدام کردن ولی جالبه دیگه ترکیه هم اقامت نمی ده البته بگم تعدادایرانی های ادم حسابی در ترکیه و استامبول کم نیست و حقوق خوبی هم به مهندس ها و دکتر ها می دن اینجا حقوق یک کارگر ساده 500 یورومیشه اما حقوق مهندس ها و دکترها بالای 3 هزار یوره<br />درباره سطح زندگی و شهر نشینی هم بگم اینجا تفاوت چندانی با شرق اروپا نداره و از شهرهای مانند بخارست و صوفیه هم ابادتره هم قشنگ تر کلا یک چیزی مثل جنوب ایتالیاست تو این مدت هم ترک ها خیلی پیشرفت کردن اگه حال داشتین می تونید روی اینجا که گزارشی از صنعت خودروترکیه هست <a href="http://www.ngss.ir/viewnews.php?id=1748">کلیک کنید</a> تا ببنید چقدر اونا از ما جلوتر هستنند<br /><a href="http://www.youtube.com/watch?v=pdqmdB_Sbtc&mode=related&search="></a></div>امینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-81050568483668785882007-03-22T09:39:00.000-07:002007-03-22T09:45:18.642-07:00نوروزتان پیروز<a href="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RgKye1JClrI/AAAAAAAAAWU/Ttuk4tHnL6o/s1600-h/_MG_3672.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5044790775339194034" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RgKye1JClrI/AAAAAAAAAWU/Ttuk4tHnL6o/s320/_MG_3672.jpg" border="0" /></a><br /><div><br /></div><br /><div align="center"><br /><br /></div><br /><div align="center">من دوسه روزه که خونه نبودم تا بشینم یک پست حسابی بنویسم امروزم که همش داشتم پیغام تبریک برای دوستام میل می کردم و می فرستادم و تازه دبدم ای دل قافل وب لاگ خالی مونده پس می ریم که پرش کنیم<br />من چند روز اخر سالو تو شرق اروپا بودم و الانم استامبولم روز عید اخ ببخشید شب عیدم اینجا گرفتیم چقدر هم خوش گذشت ،ساده ولی با حال بود وای که چقدر عید نوروزو دوست دارم روز اول فروردینم رفته بودم نزدیک سلطان احمد مسجد بزرگ در استامبول که شنیدم شهرداری جشن نوروز بر پا کرده<br />جالب بود اتفاق های که می افتاد مانند ، رقص مردم اسیای میانه ومراسم تخم مرغ شکستن</div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5044790053784688274" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RgKx01JClpI/AAAAAAAAAWE/xFR_6YkwuCg/s320/_MG_3816.jpg" border="0" /><br /><p align="center"><span style="color:#ff6666;">و از اتیش پریدن شهردار استامبول</span></p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5044790491871352482" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/RgKyOVJClqI/AAAAAAAAAWM/a9vpx0IhYTg/s320/_MG_3799.jpg" border="0" /> البته درباره این مراسم واینکه چطوری بود یکسری مطالب برای رسانه ها فرستادم که تا وقتی چاپ نشه از نظر اخلاقی درست نیست اینجا چیزی بذارم<br />اما بریم سر اصل مطلب که نوروزه<br />من همیشه تو نوروز به سالی که جلو رومه نگاه می کنم اما پارسالم برام خیلی جالب درد ناک و خوشمزه بود<br />من تو سال پیش رکورد سفرهاموشکستم که خیلی چیزا هم یاد گرفتم و کلی هم دوستای جدید پیدا کردم تو سال قبل چنتا سفر خیلی باحال داشتم که یکیش ترکیه و یکی دیگشم مکه بود البته مشهدو تبریزو اصفهان وایتالیا فرانسه واذربایجانم از سفرای دیگم بود تو سال قبل برای اولین با ر کار رادیوی کردم وسعی کردم چیزای جدیدی درباره خبر نویسی واصلاح کارای خودم یاد بگیرم تجربه کار با جاهای مختلفم برام جالب بود از نظر درسی ام اولش خوب شروع نشد ولی اخرش با پذیرش کار اموزیم و بعد پروژه من در مرکز تحقیقات ایران خودرو خوب تموم شد الانم باید روی رینگ پیستون موتور تحقیق کنم و بعد از اون دستگاهی برای ازمایشش طراحی کنم و بسازم کار خیلی سختیه ولی اگه از پسش بر بیام سربازیو می تونم تومرکز تحقیقات باشم و بعد هم استخدام می شم البته قصد ندارم در اون شرایط هم کار خبرنگاریو که بیشترشم راجب مسائل فنی مهندسی علمی و اقتصادی خودرو هستشو کنار بذارم البته گه گداریم سری به حوزه های دیگه می زنم به هر حال سال قبل با تمام بدی هاش که نمی خوام یاد آوری کنم و با تمام خوبی هاش که برخیشو گفتم تموم شده و سال جدیدو باید دریابیم کارای زیادی هست که تو این سال باید بکنم امیدوارم تو سال جدید ضعف های سال قبلو و اخلاقای بدموبتونم کنار بذارم ،هر کسی هم از من بدی دیده ببخشه لطفا یا حقامینhttp://www.blogger.com/profile/18199545787974030997noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-2534115691631569788.post-89100257683565288442007-03-20T01:45:00.000-07:002007-03-20T03:39:42.446-07:00روز مصدق<div align="center"><br /></div><div align="center">قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن باید بگم من ازوب لاگ نویسی در اینجا کمی ناامید شدم چون مثل اینکه از کامنت ها پیداست چندان مشتری نداشته و بر خلاف نوشتن تو <a href="http://blog.360.yahoo.com/blog-2qVmPbowdq8eT5FbkjzZ95PUexk-?cq=1">360 </a>که حداقل چند تایی مشتری داره اینجا سوت و کوره ولی بی خیال تنهاییو عشقه </div><div align="center">و حالا موضوع اصلی </div><div align="center">من هنوز مصدقو درست نمی شناسم و مطالعه من هم درباره این اقا کمه البته به شخصه ملی مذهبی ها رو مانند اقای طالقانی و مهندس بازرگانو به خاطر مشی متعادلشون دوست دارم و فعلا تو احزاب سیاسی فعلی بیشتر از بقیه می پسندمشون اما درباره مصدق باید فعلا مطالعه کنم البته تا الان از ایشون خوشم می یاد<br />ولی باید بگم بعضی تفکراتشون مثل ملی گرایی صرف مال اون زمان خاصه و برخی از اون حرف ها الان تو جهانی سازی دیگه چندان معنی نداره ولی بازم بد ندیدم این مطلب سایت روز به همراه عکس های ملی شدن صنعت نفت در <a href="http://pro.corbis.com/search/searchFrame.aspx">کوربیسو</a> اینجا بذارم</div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5043927237804594738" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/Rf-hGVJCljI/AAAAAAAAAVU/gEUcAdpmqao/s320/U1182374INP.jpg" border="0" /><br /><div align="center"><br /><strong>مصدق</strong> </div><div align="center"><br />اسفند ماه هر سال نام مصدق به چند بهانه زنده ميشود. چهاردهم اسفند سالگرد درگذشت اوست و بيستونهم اسفند نيز سالروز تصويب قانون ملي شدن صنعت نفت که نام مصدق با آن عجين است. امسال البته چهل سال از درگذشت دکترمحمد مصدق ميگذرد<br /><strong>جرم مصدق</strong><br />دکتر مصدق، به هنگام محاکمه در دادگاه نظامي گفته بود: «تنها گناه من و گناه بزرگ و بسيار بزرگ من اين است که صنعت نفت ايران را ملي کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سياسي و اقتصادي عظيمترين امپراتوري جهان را از اين مملکت برچيدم<br />اگرچه حکومت بيستوهفت ماهه مصدق، علاوه برآنکه پايههاي نفوذ استعمار را به شدت لرزاند، بر ريشهي استبداد کهن نيز ضرباتي مهلک وارد کرد، ليکن بيشک اگر حمايت «عظيمترين امپراتوري» استعماري نبود، استبداد نميتوانست به تنهايي «حکومت ملي» را از پاي درآورد.«حکومت ملي»، در دو جبههي متفاوت، درگير جنگي طاقتفرسا شد و آرام آرام توان مقابلهي خود را از کف داد<br />نهضت جهاني<br />نهضت ملي شدن صنعت نفت، علاوه بر آثاري که در داخل کشور بر جاي گذاشت، سرآغاز حرکتهاي نوين ضداستعماري در خاورميانه نيز گرديد. ملي شدن کانال سوئز در مصر، انقلاب الجزاير و مراکش و بسياري از جنبشهاي مردمي در خاورميانه و آفريقا از ملي شدن نفت ايران تاثير بسيار گرفتند و البته انگلستان نيز اين موضوع را پيشبيني ميکرد. مهرماه سال 1330، وقتي که مصدق از سفر پيروزمندانه خود به شوراي امنيت سازمان ملل باز مي گشت، در مصر توقف کرد. او در ميان استقبال پرشور مردم مصر به قاهره رفت و طي پيامي گفت: «کانال سوئز متعلق به مصر است، همانطور که آبادان به ايران تعلق دارد! هيچکس حق ندارد به استناد قراردادهايي که زير شرايط فشار و اختناق بسته شده، نسبت به آنها ادعاي مالکيت بکند.» در اين زمان سفارت انگليس در قاهره به وزارت خارجه اين کشور گزارش داده بود: اگر وي موفق به ملي کردن نفت شود، کانال سوئز هدف بعدي خواهد بود<br />ملي کردن نفت وتشکيل دولت ملي قانون ملي شدن صنعت نفت در مجلس شوراي ملي تصويب شد و بالاخره 29 اسفندماه نيز به تصويب مجلس سنا رسيد، با تصويب اين قانون بحراني بزرگ آغاز شد که تا 29 ماه بعد نيز تداوم يافت. از نکات مهم آنکه اين قانون با راي مثبت تمامي نمايندگان مجلس تصويب شد<br />پيش از تصويب اين قانون «حسين علا» مامور تشکيل کابينه شد و دولت وي نيز تنها به مدت دو ماه بر سر کار ماند و سپس به ناچار استعفا کرد. در اين زمان جمال امامي از مخالفان مصدق در مجلس به وي پيشنهاد کرد که اگر توان انجام ملي کردن نفت را دارد، خود نخست وزير شود. وي انتظار نداشت که مصدق پيشنهاد وي را بپذيرد و ليکن فوراً مصدق پيشنهاد وي را پذيرفت و مجلس نيز با اکثريت 79 راي مثبت در مقابل 12 راي منفي تمايل خود را به وي اعلام کرد. مصدق قبول نخستوزيري را منوط به تصويب قانون خلع بد در مجلس شورا نمود و مجلس نيز تقاضاي وي را پذيرفت. به اين ترتيب شاه که در مقابل عمل انجام شده اي قرار گرفته بود به ناچار فرمان نخست وزيري مصدق را صادر کرد</div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5043928831237461586" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_j1kVgpbyC8c/Rf-ijFJCllI/AAAAAAAAAVk/qR-OGnfzPYA/s320/U974105ACME.jpg" border="0" /> <p align="center"><br />خلع يد از انگليس<br />در 29 خرداد 1330، هيئتي از جانب دولت عازم مناطق جنوبي کشور گرديد و ماموريت خلع يد از شرکت انگليس و ايران را آغاز کرد. پيش از حرکت اين هيئت، دولت انگلستان به دادگاه لاهه شکايت کرده بود و اين دادگاه حکمي موقت صادر کرد که تا صدور راي دادگاه تصرف شرکت مزبور بايد متوقف شود. ليکن دولت ايران با توجه به اينکه دادگاه لاهه را صالح براي رسيدگي به اين شکايت نميدانست، حکم موقت را نپذيرفت. به اين ترتيب مهرماه همان سال، انگ