tag:blogger.com,1999:blog-214612262008-08-25T00:40:05.236-07:00تصـــــوّرAlireza Poostindooznoreply@blogger.comBlogger13125tag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1145445959305906432006-04-19T04:24:00.000-07:002006-04-19T04:25:59.320-07:00کوی دوستمن ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم<br />صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم<br />باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور<br />با خاک کوی دوست برابر نمی کنم<br />تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است<br />گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم<br />ناصح به طنز گفت حرام است می مخور<br />گفتم به چشم و گوش به هر خر نمی کنم<br />شیخم به طیره گفت که رو ترک عشق کن<br />محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم<br />این تقوی ام تمام که با شاهدان شهر<br />ناز و کرشمه بر سر منبر نمی کنمAlireza Poostindooznoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1140338029690777192006-02-19T00:25:00.000-08:002006-03-09T10:07:17.993-08:00صبح عاشورای 2005<div align="right">ساعت هفت صبح روز عاشورا است. باران زيبايي در حال بارش است و ازسحر مرا خوابي به چشم نيست</div><div align="right">ديشب پس از سالها باز در اتاق کودکيم بودم ، همه چيز مثل گذشته بود غير از کسي که روي تخت دراز کشيده بود و فکر ميکرد به هر آنچه از ذهنش عبور ميکرد و اجازه ميداد آزادانه بيايند و بروند</div><div align="right">ديشب کوچه پس کوچه ها و خيابانها خلاصه همه جا پر از همهمه و غوغا بود ، زنجير و طبل ، مرثيه سرايي ، قيمه ، مرغ ، شربت و لباس سياه اما امروز صبح همه آنان خوابند و صداي گنجشکها مي آيد که چه مسرورانه هم مي خوانند در اين هواي لطيف ،در اين باران ، در اين بهار هوا و آسمان هم چه تغييري کرده در نظرم نسبت به عاشوراهاي قديم ، که هر آنچه از عاشوراهاي قديم به ياد دارم فقط گرما بود و عرق ريزان و چه ميچسبيد يک ليوان خاکشيرخنک ولي امروز در اين هوا چايي بايد نوشيدني بهتري باشد ، وشنيده ام که در بعضي تکيه ها نسکافه هم ميدهند اين جماعت مدرن زده عاشوراهاي قديم با يک پيراهن ساده يا تي شرت ميشد از خانه خارج شد اما همين چند دقيقه پيش که ميخواستم صبح حيات خانه پدري را یادآوری کنم و باران را نظاره گر باشم بدون کاپشن نتوانستم بايستم شايد من تغيير کرده ام ، نه هوا و عاشورا ، شايد عاشوراي من ديگر آن عاشوراي قديم نيست . شايد ..... نميدانم اينجا همه خوابند ، پدر و مادر و برادرم و تنها صدايي که به وضوح شنيده ميشود صداي تيک تيک ثانيه شمار ساعت بزرگ ديواري است به سقف نگاه ميکنم که پر از گچ بري است و باز هم تيک تيک ساعت ، اما آزاردهنده نيست چقدر اين خانه قديمي شده ، چقدر فرسوده ! راستي چرا دستي به اين خانه نميکشد کسي؟ اينجا که روزي به هر جايش حساسيت ها بود ! يادش بخير با اينحال همه چيز اينجا بوي تميزي مي دهد . مادر عجيبي دارم . با پنجاه و اندی سال سن چه حوصله اي دارد براي نظافت ! روي هيچ شيي ذره اي خاک نيست اگر مادرم امروز فقط سي سال جوانتر بود شايد يک دهم اين زمان را هم صرف خانه نمي کرد . زنها هم به سرعت تکنولوژي فرق کرده اند مثل عاشورا مدرن شده اند . مدرن و تنبل. دخترکهاي امروزي ادا در مي آورند و ماهيت خودشان را گم کرده اند .پسر ها هم آرایش میکنند. مثل عاشوراهايي ها ي مدرن امروز . آنها هم ادا در مي آورند اما ادا هيچ چيزي از ماهيت آنها نه کم ميکند نه اضافه . فقط تعجب را بر مي انگيزاند . تکیه های امروزی شعرها يشان را با ملودي هاي لس آنجلسي و شبيه آن تنظيم ميکنند . فقط شعر و سرود و جلد سازي می کنند، جلد هايي با تکنولوژي امروز و آخر سر مرغ وکباب و قيمه و نوشابه و همه خوشحال از صوابي که برده اند و آجري به آجر خانه بهشتشان اضافه کرده اند و چه خواب راحتی آنشب دارند. نمایش نمايش ، تازه اينجا تهران است و چشم و هم چشمي کمتر. در شهرهاي کوچک که فقط روکم کردن هيئت پنجاه متر آن طرف تر سیراب کننده روحشان است، انگار در نظر آنان امام حسين هم خوشنودتر است که با طبل ياماهاي 2005 صدايش بزنند. به یاد یک خاطره افتادم ، چند سال پيش يک شب عاشورا در شهر ساوه بودم ، چه غوغايي بود در همين ساوه خودمان ، آن شب در مجاور خانه يک هيئت بودم از سر شب شروع شد. تک تک مي آمدند در حیاط هيئت، می چرخیدند و مي رفتند . آنجا همه رسم داشتند به همه هيئت هاي شهر بروند و دوباره به حياط هيئت خود بازگردند تا از مدرنتر شدن خودشان بقيه عزاداران را نيز مطلع سازند. شکل و فرم دسته ها تقريبا از دهه هفتاد ميلادي شروع شد و به قرن 2000 ختم شد.کاملا تغيير و دليل تغيير و نوع متفاوت بودن را ميتوانستي ببيني. چيزهايي که تغيير کرده بود نوع طبل و دوربين و دستگاه حمل وسايل بود البته ملودي ها هم مدرن شده بود.مثلا از گاري کوچک به گاري بزرگتر بعد به موتور سه چرخه و همينطور به وانت تا وانت شيک خارجي يا طبل از طبل قديمي و کوچک تا طبلي که دو نفر بايد آنرا ميگرفته و نفر سوم بر قلب آن ميکوبيد.و اين طبل چه بوي نويي ميداد ، هيئت هاي اول بضاعت تصويربرداري نداشتند اما کم کم در هيئت هاي بعدي از دوربين عکاسي شروع و بعد از آن دوربين هاي فيلمبرداري بزرگتر و بزرگتر به نمايش درآمد.انگار قرار بود تا مراسم بعدی این فیلم مایه افتخار بهره ها برساند به جماعت بازیگرش خلا صه خيلي جالب بود لباسها از محلي و ساده تبديل به فرم يکسان و در بعضي با آرم گلدوزي شده هيئت بود</div><div align="right">يادم ميايد آن شب خيلي تعجب کردم و اصلا غمي مرا به خاطرعاشوراي فردا فرا نگرفت راستش را بخواهيد شایدهيچکس غمگين نبود حد اقل کساني که من مي ديدم. ميدانم فردا نيز عاشورا بازي هاي زيادي در همه جا به چشم مي خورد و فکر کنم کمتر کسي از خود يا بغل دستي خود این سوال را ميپرسد که امام حسين، اين بزرگمرد جاودان ساز آزادگي چگونه در روز مره گي خود زندگي ميکرداز شام تا صبحانه و از صبحانه تا شام از خانه تا کار ، کار تا کار ، و از خانه تا خانه تنها چيزي که شايد به درد امروزمان ميخورد و هيچکس چيزي از آن يادمان نداده و خود در جستجوي آن نبوده ایم اما خوب بلديم که در عاشوراها اداي غمگين بازي در بياوريم آن هم به شيوه مدرن .پس بي دليل نيست که هر روز از زندگي و آزادگي بيشتر فاصله ميگيريم. </div>Alireza Poostindooznoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1139156222367309112006-02-05T08:16:00.000-08:002006-02-19T02:41:44.610-08:00تولد من<div align="right">امروز اولين روز از آخرين سال دومین دهه زندگي ام را شروع کردم<br />هميشه منتظرش بودم برايم جالب مي نمود اين روز و چه خوب که امروز تنهاي تنهايم مثل بقيه روزها<br />ديروزم ، امروزم و تنهاييم را قاب مي گيرم و به آن نگاه مي کنم<br />از تنهايي تا تنهايي از تولد تا امروز و حتما از امروز تا مرگ<br />امروز بیست و نه ساله شدم</div><div align="right">ده هزارو پانصدونود روز از زندگيم گذشت و تمام شد. يکي يکي دوستان تماس گرفتند و تبريک گفتند<br />و هنوز تنها نشسته ام ، در چهارچوب ساخته دست خودم و زمانه ، محصورشده در سال و ماه<br />بهمن ماه است و باران و باز هم باران ، اين پديده تکراري اما شاهکار و زيبا<br />رگهاي متورم شده ام را نظاره مي کنم و به همه بدنم از فرق سر تا نوک پا ، همه جا را خوب نگاه می کنم<br />و بار ديگر ياد گذشته ها مي افتم از اولين تصوّرها و تصويرهاي بي کلام سه يا چهار سالگي تا مدرسه ، از مدرسه تا مدرسه<br />از کنکور تا دانشگاه ،از دانشگاه تا کار و از کار تا کار و از زندگي تا جدايي واز جدايي تا امروز و از سلام تا سلام<br />اما من هميشه امروزم را بيش از ديروز دوست داشته ام حتي اگر روز سختي باشد<br />و چه کسان بسياري که در اين بیست و نه سال ديده ام ، چه دوستان نزديک و همساني و چه انسانهاي دور و غريبي از من<br />و کساني که دوستشان داشته ودارم که ديگر نيستند و من دلم برايشان تنگ مي شود خيلي زياد<br />و چقدر عاشق شده ام ، به خدا فکر کرده ام ، شاد بوده ام و چقدر دلم گرفته بوده ،فکر کرده ام ، اشک ريخته ام و غصه خورده ام<br />و حالا همه اين تاريخ را نگاه مي کنم همه اين توشه را که بنظرم هيچگاه کوتاه نيامده است به گذشته نگاه مي کنم و مي بينم که چقدر درست و نا درست انجام داده ام و چقدر زياد بوده عادتهايم هم يکي يکي اضافه شده . انبار ، انبار</div><div align="right">ده سال پيش بسياري از عادتهاي امروزم را نداشتم . مثلا عادت به ............... ، عادت به ............... ، حتي عادت به ............... نه نه اصلا نداشتم<br />و بيست سال پيش عادت به ............... را هم نداشتم . اما حالا که بیست و نه ساله شده ام مي بينم که چقدر عادت دارم<br />چه زيادند اين تکرارها و شايد کم نباشند عادتهايي که ديگر عادت من نيستند . با مرور زمان ، انديشه و يا شايد جبر و خفقان</div><div align="right">امروزيک روز ديگر به مرگ نزديکتر شده ام</div><div align="right">مرگي که شايد در دهي دوردست کنار کلبه اي زيبا ، يا در اطاقکي آجري در شهري سيماني و زشت و چه فرقي مي کند که کجا باشد ؟ هيچ </div><div align="right">به هر حال هر وقت و هر جايي بميرم ، از بعد از اين حداقل بیست و نه سال نفس کشيده ام ، بیست و نه سال خنديده ام و ضجّه زده ام<br />دورو برم را نگاهي مي اندازم، خنده ام ميگيرد از آناني که قرضي زنده اند و باز بدهي خود را فراموش مي کنند و باز هم دروغ ، پستي ، پر خوري ، ترس ، چاپلوسي و باز هم دروغ . اَه ه ه ه ه ه </div><div align="right">از بالاتر نگاه ميکنم و خدا را ميبينم که راضي از اين همه اسباب بازي که البته آفريده خود اويند. اسباب بازيهاي شکل در شکل ، عجيب و غريب </div><div align="right">در اين بیست و نه سال چقدر اسباب بازي نما ديده ام ، چقدر اسباب بازي نماي تکراري چرا که تکرار زاييده قانون است و آفرينش و قانون برادرند و بدون هم غير ممکن. پس اسباب بازيها تکراري به دنيا مي آيند ، تکراري مي زيند و تکراري مي ميرند الا کمي که کمتر تکراري زندگي مي کنند و در گير مّره گي نيستند و خود آفريننده تکرارها و تقليدها و انقلابها و چاپلوسيها مي شوند. چه در زمان حيات چه پس از مرگ ويا شايد هم گمنام مي زيند وگمنام مي ميرند و تکرار نمي شوند مانند لحظه ها ، روزها و ماهها که ديگر تکرار نخواهند شد</div><div align="right">امروز اولين روز از سی سالگيم را آغاز کردم . روزي که هميشه در انتظارش بودم و ديگر هيچگاه تکرار نخواهد شد. مانند سالهاي پيش و فردا يک روز ديگر به مرگ نزديکتر مي شوم. و باز هم عادت جديد ديگر ، باز هم ديدن آدمهاي عجيب تر از امروز و بازهم ... تا وقتي که ... ساله شوم و تمام شوم</div><div align="right">شانزدهم بهمن ماه هزارو سیصد و هشتادوچهار </div>Alireza Poostindooznoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1139048570591959132006-02-04T02:19:00.001-08:002006-02-05T08:49:10.203-08:00اخوان ، شاملو و خودم<div align="right">سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها درگریبان است</div><div align="right">سالهاست غم غریبی دارم و راه درمانش را نیافتم</div><div align="right">هر دم که این دل رنجور پیامی داد و تپش کرد ، رنجورترش کردند و گم شدند</div><div align="right">به عدم که نه اما عدم شدند در حضورم و خدا می داند کجایند؟</div><div align="right">من مهربان ندارم ، نامهربان من کو ؟ جویای نام نیم . به دنبال کدام نام باشم که نامم نهفته در تنم</div><div align="right">و تن ، و تن ، این زندان مهربان با من چه نرم و آخسته و آرام فرتوت می شود</div><div align="right">آزار روحم او را نیز پژمرده می کند و من ، واااای</div><div align="right">و من چقدر دلم برای این زندانم می سوزد از این که در روزمرگی، سال مرگی و چه بسا عمر مرگی گرفتار است. بس عجب</div><div align="right">داغش می نهم ناله می کند اما چه داند او که این داغ کَمَک زجری است از زجر روحم</div><div align="right">آری در پس پرده این قفس بیماری است که سالهاست در بستر ناآرام است و درمانش نیست . ای واااای </div><div align="right">اشک ریزم ؟ فغان کنم ؟ عشق بورزم ؟ ناسزایت بگویم ؟ مزخرف بافی کنم؟ نمیدانم . نمیدانم. اما دلم گرفته</div><div align="right">پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو چه اثر ژرفی از شاملو همبسترم شده </div><div align="right">می نیوشم و می نویسم . ذره ای آرامم میکند</div><div align="right">اقاقیا شده در نظرم با من سخن بگو. پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو. حتی شده کمی از عشق چیزی بگو</div><div align="right">پاییز 1383</div>Alireza Poostindooznoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1138710624980869732006-01-31T04:29:00.000-08:002006-02-01T13:57:01.490-08:00درسکوتم بشنو<div align="right">در کرانها در دور، دردی از غربت یار که در اینجا پیش ماست</div><div align="right">در سلامی به بلندای صنوبر به عزیزی گل هجرانم</div><div align="right">به گل نرگس ترکش خورده که سرش خم کرده پچ پچش با خاک است</div><div align="right">من پیامی دارم ، در سکوتم بشنو که دهان نگشایم</div><div align="right">عشق پیچنده کلامیست که با لب نتوان گفت به دوست ، درسکوتم بشنو، دوستت می دارم</div><div align="right">پاییز1378 </div><div align="right"></div>Alireza Poostindooznoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1138707277100241592006-01-31T03:32:00.000-08:002006-02-05T08:30:09.283-08:00همسان خاطره<div align="right">دراثنای یک تار و پود گره خورده ، مینالم از بی کسی ها</div><div align="right">فزاینده باید پریدن</div><div align="right">دراین جورجولانگاه ذهنم جای خالی نیست</div><div align="right">جهان را شمارش به تعداد ذرات و ذرات</div><div align="right">و من حجمی از این جهان را به خود داده ام</div><div align="right">و پوسیدگی ها و رنجش و سردرگمی ها برایم تحمل پذیرند</div><div align="right">چنان بی سرانجام و کوتاه ، چنان هم بسان خاطره</div><div align="right">در پی صلابت سر در گمی آشنا</div><div align="right"></div><div align="right">در شگفت از این همه افکار بیهوده</div><div align="right">در گذار از این همه جاپای فرسوده</div><div align="right">با صدای مرغ پران می توان فهمید دوسه روزی است فلک بی جان است</div><div align="right">آذرماه 1384</div>Alireza Poostindooznoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1138144385653783922006-01-24T15:12:00.000-08:002006-01-31T03:48:25.076-08:00یک نامه ی نیمه کاره<div align="right">سرانجام برایت می نویسم </div><div align="right">همراهم یک فنجان چایی تمام شده،سیگاری نصفه نیمه لابلای انگشتانم وسایه ای ازدست وخودکار خوابیده روی کاغذ </div><div align="right"> فقط همین ،همراهی ندارم و برایت می نویسم ، بامکث های طولانی هر کلمه به هر کلمه </div><div align="right"> دود سیگاردرمیان لاشه های جاسیگاری هنوز مثل ماهی ازآب بیرون افتاده تقلا می کند </div><div align="right"> تمام شد ،مرد،مثل بقیه، دیگر دود نمی کند ، مرد ، فقط چند دقیقه زندگی کرد و تمام شد</div><div align="right">بذری بود. کاشته شد. برگ داد. چیده شد . خشک شد . پرس شد . سیگار شد و من آن را تمام کردم و برای همیشه زباله شد</div><div align="right">مُرد. مردنی مُرد. یک لذت کوتاه ، کمی دود ، کمی حرارت ، و سپس هیچ</div><div align="right"> و پوسید کنار تفاله چایی ، پوست پرتقال ، ته مانده غذا ، آدامس جویده شده<br />آذرماه 1384 </div>Alireza Poostindooznoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1138144352180485702006-01-24T15:11:00.000-08:002006-01-24T15:12:32.183-08:00توهّم بامزگی<div align="right">در سراب زندگی کردن ،درخیال مردن ،مثل در شکوفه ، در باران، درپنجره خیره ماندن یا در ابر راه رفتن است. زیباست مردن میان زمین و هوا ، شاهکار است مرگی به رودی در دور دست ،به کلبه ای متروک و چه لذت بخش است این طیران ، این پهلو به پهلو شدن، این از خواب تا از خواب و چه فرقی است ازاین پهلو تا آن پهلو ؟ چه اندک زمانی است که در دست ماست، حتی همین کوتاه تکه تکه ، و چه احمق است اگر یک اسباب بازی ،یک عروسک در خود حریص باشد ، مغرور و فریبکار، پست وترسو ، نازک اندیشه است این فرسودنی ، مگر نه ؟ دنیای یک عروسک ، یک طبقه یا یک کشو بیش نیست ، هرچند شاید روزگاری نیز در پشت ویترین یک مغازه کوچک سرنبش اما دیگر بدانجا باز نخواهد گشت ، جای او را گرفته اند دیگر عروسکها و خود نیز میداند ، از روزی که کودکی باتریهایش را بیرون کشیده ،او را به ته کشو در فراموشی تنها رها می کند .تمام شد فقط همین چه غم انگیز است اسباب وارگی و اسباب آوارگی. بوی نویی ، بوی کهنگی و فیما بین آن بوی لیمو ، پرتقال ، موز و سالها بوی گس بی مزگی و باز هم بوی کهنگی ، خداحافظی فراموشی ،شاید حتی بی خداحافظی .......... رها شدن. اینجا برزخ اوست تا اسباب کشی دیگر که دوباره دیده خواهد شد واین بار نیزهمان تسلسل گس و توهم بامزه بودن<br />آذرماه 1384 </div>Alireza Poostindooznoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1138144106844974162006-01-24T15:08:00.000-08:002006-01-24T15:08:26.846-08:00می توان فریاد زد<div align="right">جام نیلوفریم را به گوارا زهری پر خواهم کرد<br />و چراهایم را به چراگاه بلندی پرواز خواهم داد<br />وتو را به سنگین ترین جدایی ها دعوت خواهم کرد<br />آری با دو چشمان خسته از فرط پسین ها دیدن<br />و به بیش از دو سه روزان رفتن<br />خسته شد این طیران تیله خشکیده من آری آری می توان پوسید در جایی غریب<br />می توان فریاد زد جاری شد و پرواز کرد<br />و من پریدن را یک روز خواهم آموخت<br />وبه هيچ کس ياد نخواهم داد<br />هیچ وقت<br />آذرماه 1384</div>Alireza Poostindooznoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1138144072546738212006-01-24T15:06:00.000-08:002006-01-24T15:07:52.556-08:00یک وَهم ساده<div align="right">من صدايت کردم توجوابم کردي ، من ندايت دادم تو رهايم کردي من همان دزد غريب پس کويم که به دردانگي آب صفايت دادموشعورت را با گل نرگس تزئين کردم بي صدا خواندي مرا ، بي صدا آفتاب سر راهم بودي و چرا با همه عزت خويش آشنايم کردي ؟تو نگنجي که چه مي گويم من و نداني که چرا آب تني کردم من ؟ من در اين آبادي پي چيزي شايد مي گشتم و تورا در پس آن کوه سترگ ،پشت لجبازي باران ديدم<br /><br />پاييز 1380</div>Alireza Poostindooznoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1138143603520215922006-01-24T14:58:00.000-08:002006-01-31T03:43:16.436-08:00چه خدایی ، چه عزیزی<div align="right">من به شکرانه اين دوست که با ماست سلامت دادم</div><div align="right">ودر آن چهره سرسبز تورا مي ديدم که در اين نزديکيست</div><div align="right">و همیشه و همیشه این به یادت باشد که خدا بی ما نیست<br />در شهابي که دو شب پيش اطاقم آمد چهره ات پيدا بود</div><div align="right">موجهايي آرام ، پرصلابت پرجوش ، بي صدايي که بلرزاند گوش</div><div align="right"> من ندايي ديدم که سر صبح به زيبايي گفت : من همان نسترنم که به شبنم گويم آب زن جان مرا</div><div align="right">که تري شادابيست که نخشکد روحم و نميرد باران</div><div align="right">حرفها تکراري ، کوچه ها تکراري ، مردمان تکراري ، همه جا کرات است و صدا تکراريست</div><div align="right">من خدا مي خواهم ، در درون مي جويم ، چه خدايي چه عزيزي مي بينم که در اين نزديکيست</div><div align="right">درهمين چايي تلخ ، قند سپيد و در آن دود سياه<br />تابستان 1378</div>Alireza Poostindooznoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1138143330239892862006-01-24T14:55:00.000-08:002006-01-24T14:55:30.240-08:00مَرِّگی داران<div align="right">جهانگيران بسيار در خاک خفته اند و عاشقان نيز هم هم بستري ،هم سطحي ،چه آميزش غريبي است نازنين خاک يکسان ،سنگ يکسان،تابوت يکسان ،البته با کمي فرق آنهم فقط در خراطي چهار گوشه تابوت جهانگيران با عاشقان ، فقط همين اماپس ازفرود آمدن جسد در حفره خاک ، ديگر تميزي نيست در اين دو و من مي دانم که دير يا زود خواهم مُرد ، ميدانم که پس از مرگم نيز کسي را اشک ريز ندارم من مهربان ندارم و نا مهربانان نيز با مَرِّگي عفتشان سرگرمند ، سرگرم فرداهاي کريه تر از امروز ، که نقشه معماري شده اش را در ذهن بيهوده خويش ترسيم کرده اند پراکنده سخن مي گويم ، مي دانم ، ازدالاني نور زدالان ديگر به آريه مي گيرم ، اين يکي را تاريکتر مي بينم ،به سراغش مي شوم ، پيچ درپيچ، دالان اصليم را گم مي کنم پس مرا ببخش اگر پراکنده گويي مي کنم ، ورد است سخنانم يا نوشته اي مُرکب ؟ خود نيز نمي دانم ، از بيمار خفته در بستر هذيان توقعي نداشته باش ، که تو خود نيز بيماري و ميداني زهي آرامش کلام که آن نيزنوعي خلقت مَرِّگي است و تهوع آور است اين عجب ! و مَرِّگي داران مي ستايند نامهربانان را<br />پاييز 1383 </div>Alireza Poostindooznoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-21461226.post-1138143188544399972006-01-24T14:52:00.000-08:002006-01-24T14:53:08.546-08:00سپاس<div align="right">اي آشناي نازنين ، اي محبوب ، اي دوست، از من تورا سلام و سپس تورا سپاس<br />سپاس و صد سپاس از خوبيهايت ، دوستي ها و قهرهايت ، دوري ها و درسهايت ، از همه ها ها هايت<br />با توام اي تک ستاره پر فروغ هستي ام ، اي همه همه هستي ام ، اي سايبان بي منتهاي فکر ، اي نور ، اي دريا ، اي دريا<br />همه موجهايت راچه آنان که در سحرگهِ هنوز منور به نور ماه نوازنده گوشند و چه آنان که در غروب طوفاني شبهاي سرد محرک روح دوست دارم و دگر بار سپاس از خلق کردنت که چه نيکو مي آفريني چه زيبا اي زيبا حال گوش را به اين دو لب خشکيده نزديک کن تا آهسته بگويمت ، آهسته ، خلوت کلمه ايست خلوت ولي چرا خلوت ؟ نه نه چه باطل انديشه اي . مرا ببخش . چرا آرام که فرياد مي کشم . صد ها گلو به عاريه مي گيرم تا دو صد چندان شود مسافت فريادم ، تا پرده از گوشها بردَرَد اين است نداي بلند من ، پس هاي همگان بشنويد که از عشق مي گويم مي پرستمت اي همه نيکي ، اي همه نيکي ، اي باشکوه ،اي با شعور ، اي با همه زيبندگي مي شناسيم ، مي بينيم ، مي دانيم ، پس باورکن پرستيدنم را و ببخش اگر گفتار نمي دانم که در وادي عشق در نهايت بي کلامي مي توان فرياد زد ، مي توان سرود<br />مهرماه 1378</div>Alireza Poostindooznoreply@blogger.com