tag:blogger.com,1999:blog-201680842009-07-08T07:22:52.555-07:00شاناینوشته های داوود پنهانیداوود پنهانيnoreply@blogger.comBlogger366125tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-42417401528887667432009-05-20T06:57:00.000-07:002009-05-20T06:59:32.454-07:00کوه و رودخانه/شعری از پابلو نرودا<div dir="rtl" align="right"><br />در کشور من کوهی است<br />در سرزمین من رودخانه ئی است<br /><br />با من بیا<br /><br />شب از کوه بالا می رود.<br />گرسنگی با رودخانه سرازیر است.<br /><br />با من بیا.<br /><br />آنان که در رنجند کیانند؟<br />نمی دانم، اما مردم من اند<br /><br />با من بیا.<br /><br />نمی دانم، اما پیش من می آیند<br />و به من می گویند:« ما رنج می بریم.»<br /><br />با من بیا<br /><br />و به من می گویند: « مردم تو،<br />مردم شوربخت تو،<br />میان کوه و رود،<br />با اندوه و گرسنگی،<br />نمی خواهند تنها پیکار کنند،<br />آنان در انتظار تو اند،ای دوست.»<br /><br />و تو ای تنها محبوب من<br />ای دانه سرخ و کوچک گندم،<br /><br />پیکار ما دشوار است،<br />زندگی دشوار،<br />اما تو با من خواهی آمد.<br /><br /> ترجمه: احمد پوری</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-4241740152888766743?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-40007341648944875552009-05-06T07:44:00.000-07:002009-05-06T07:49:21.683-07:00سخنی از فوئنتس<div dir="rtl" align="justify">در خاطره هایت زندگی کن، پیش از آن که کار از کار بگذرد، پیش از آن که آشفتگی نگذارد چیزی را به خاطر بیاوری...</div><div dir="rtl" align="justify"> </div><div dir="rtl" align="justify">فوئنتس</div><div dir="rtl" align="justify">مرگ آرتمیو کروز</div><div dir="rtl" align="justify">ترجمه مهدی سحابی</div><div dir="rtl" align="justify">ص59</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-4000734164894487555?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-7747081446063173252009-05-01T12:16:00.000-07:002009-05-02T06:39:13.267-07:00روایت تلخ<div dir="rtl" align="justify">حال بدی دارم. از شنیدن خبر اعدام دل آرا دارابی.تمام تلاش ها این بود که بخشش بزگوارانه شامل حالش شود که نشد. بحثم بر سر موضوعات حقوقی پرونده اش نیست. در این زمینه سر رشته ای ندارم.احساسم این بود که خانواده اولیای دم بعد از این که پرونده در معرض افکار عمومی قرار گرفته بود کمی خویشتن داری نشان می دادند و بخشش بزگوارانه را شامل حالش می کردند ، که نشد.نگاه حقوقی به پرونده این دختر از توان من یکی خارج است.پس از این زاویه توان تحلیل ندارم. تنها از موضع انسانی دلم می خواست اولیای دم دل آرا را می بخشیدند.اما متاسفانه اینگونه نشد. این پرونده و نتیجه تلخی که بر جای نهاد مرا یکبار دیگر به خاطرات خودم سوق داد.در لرستان من رسمی کهن وجود دارد به نام خون بس. معمول این است که قاتل را کفن پوشیده به خانواده مقتول می برند. در دستی کتاب خدا و در دستی دیگر شمشیر. به این معنی که ببخش به این کلام الهی .تا کنون نشنیده و ندیده ام که کسی کلام بخشش الهی را زیر پا بنهد. همواره سخن از بخشش بزرگوارانه بوده است.خون بس معنایی اینچنین دارد. با مفاد قرار دادی که از این طریق بین دو طایفه رد و بدل می شود کاری ندارم ، مهم این است که انسانی دیگر از بین نمی رود. و این همان معنای نهایی رسم خون بس است.حال در جهان مدرن، این رسم اجرا نمی شود. دل آرا اعدام می شود. نتیجه نهایی چیست؟ با حکم دادن به کشتن این دختر چه اتفاق تازه ای رخ می دهد؟آیا همه احساس تنفر با حکم اعدام فروکش می کند؟ پس این همه حکم انسانی در زمینه بخشش چه می شود؟تو را به خدا کمی در باب بخشش بیشتر مطالعه کنیم.</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-774708144606317325?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-21037662300347428742009-04-17T07:26:00.000-07:002009-04-17T07:46:37.818-07:00بورخس خواني<div dir="rtl" align="justify">بدين سان، ماجرايي آغاز شد كه زمستانهاي بسياري طول كشيد(ساكسونها سالها را بر اساس تعداد زمستانهايي كه گذشته بودند محاسبه ميكردند) نه از حوادث صبعش سخني خواهم گفت و نه خواهم كوشيد نظم صحيح ناپايداريهاي وضعيتم را به ياد بياورم. پاروزن، بردهفروش، برده، هيزم شكن، راهزن و قافلهبند، خنياگر، چشمهياب و كاشف فلزات نهفته در زير خاك بودم. يكسال در معادن جيوه، كه ريشه دندانها را سست ميكنند، اسارت كشيدم. كنار مردان سوئدي جزو محافظان ميكليگارتر بودم.در كرانههاي درياي آزوف زني دلبستهام شد كه هرگز از يادم نميرود؛تركش كردم يا او تركم كرد، كه هر دو يكي است. خيانت ديدم و خيانت كردم.چندين بار بحكم تقدير مرتكب قتل نفس شدم. سربازي يوناني مرا به مبارزه طلبيد و اجازه داد كه از دو شمشير هر كدام را ميخواهم انتخاب كنم. يكي از آنها يك وجب از ديگري بلندتر بود. فهميدم قصد دارد مرا به وحشت بياندازد و شمشير كوتاهتر را برگزيدم. علتش را پرسيد. پاسخ دادم كه فاصله مچم تا قلبش در همه حال يكي است. بر ساحل درياي سياه كتيبهاي است كه بر آن با حروف روني سوگنامهاي در رثاي دوستم لايف آرناسون حك كردهام. دوش بدوش مردان آبيپوش سركلند با مغربيها جنگيدم. در گذر زمان، شخصيتهاي متعددي داشتم، ولي اين گردباد حوادث را جز رويايي طولاني نميانگارم. اصليترين چيز « كلمه» بود. گاهي به وجودش شك ميكردم.</div><div dir="rtl" align="justify">* اولريكا و هشت داستان ديگر</div><div dir="rtl" align="justify">* خورخه لوئس بورخس</div><div dir="rtl" align="justify">*ترجمهي كاوه مير عباسي</div><div dir="rtl" align="justify">*داستان اوندر</div><div dir="rtl" align="justify">*ص 45</div><div dir="rtl" align="justify"> </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-2103766230034742874?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-77205906338813972552009-04-13T15:30:00.000-07:002009-04-13T15:35:53.464-07:00جستجو<div dir="rtl" align="justify">شرق بنفشه « مندنی پور» را اگر خوانده اید که هیچ . اگر نخوانده اید، بخوانید. آنجا بود که دو عاشق، رد عشق نه از سوی نگاه هم، نه از عطر و خاطر و خاطره، که از نقطه هایی می جستند که زیر حروف کلمات کتاب ها جا گذاشته بودند. حکایت این روزهای مردمی که خاطری می جویند و نمی یابند، به گمانم گم کردن همان رد نقطه هاست. رد نقطه ی هر کتابی را که گم کنی، نه تنها خاطر و خاطره دیگری را در لحظه ای که باید می آمده گم کرده ای، که رد او را برای جستن در کتاب بعدی هم از دست می دهی. یعنی که رد کتاب ها برای جستجوی رمز نهفته در حروف زیر نقطه ها را از دست داده ای. نقطه ها را جستجو کردن و کاربرد درست حروف را پیدا کردن نه سرگرمی، که مشقتی است. کیست که بدون مشقت به سرانجام رسیده باشد؟ کیست که اگر بدون مشقت به سرانجام رسیده از انجام کار بی زحمت رضایت داشته است؟ کیست که بی جستجوی نقطه ای ، جهانی را درنوردیده باشد؟ جستجو، رنج است. رنج ، جوهر آدمی را می سازد. انسان را با درد ها و ضعف هایش آشنا می کند. کلماتش را صیقل می دهد. نفسش را نرم می کند. انسان را جلا می دهد. </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-7720590633881397255?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-42535202207921480412009-04-12T08:13:00.000-07:002009-04-12T08:32:45.644-07:00نكته<div dir="rtl" align="justify">اين نگراني بدترين نوع آن است. اگر دلم شور خودم را بزند ميدانم براي چه شور ميزند. بعني صاف و پوست كنده است.به خودم ميگويم لئو خنگ خدا دنيا كه ارزش اين حرفها را ندارد. چرا حرص ميزني؟ براي پول؟ براي مزاجم، كه بزنم به تخته، با همه بالا پايينهايش سالم مانده؟ براي اينكه پا به مرز شصت سالگي گذاشتهام؟ آدم كه پنجاه و نه را رد كرده باشد، به شصت هم ميرسد. عمر را كه نميشود برگرداني به عقب؟ جواني رفت و بر نميگردد. اما امان از وقتي دلت شور يكي ديگر را بزند. نگرانش هستي، به دلش هم راه نداري كه بفهمي چي ميگذرد. نميفهمي كليد كجاست كه چراغ را خاموش كني به همين علت تو ميماني و دلشوره.</div><div dir="rtl" align="justify"> </div><div dir="rtl" align="justify">مردي كه كشتمش</div><div dir="rtl" align="justify">گزيده داستانهاي كوتاه آمريكا</div><div dir="rtl" align="justify">ترجمهي اسد الله امرايي</div><div dir="rtl" align="justify">داستان : پسرم قاتل است</div><div dir="rtl" align="justify">نوشتهي برنارد مالامود</div><div dir="rtl" align="justify">ص 109</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-4253520220792148041?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-61062287405526823332009-04-06T02:56:00.000-07:002009-04-06T03:06:00.697-07:00لرستان<a href="http://1.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SdnTKNFxk-I/AAAAAAAAAJA/XuGrJrK7Ma4/s1600-h/IMG_0876.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5321516606980985826" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SdnTKNFxk-I/AAAAAAAAAJA/XuGrJrK7Ma4/s400/IMG_0876.JPG" border="0" /></a><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SdnS-SJagnI/AAAAAAAAAI4/vwkYC8a1rBY/s1600-h/IMG_0883.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5321516402179998322" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SdnS-SJagnI/AAAAAAAAAI4/vwkYC8a1rBY/s400/IMG_0883.JPG" border="0" /></a><br /><br /><div><br /><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SdnSEmdVclI/AAAAAAAAAIY/hTsLfGr2aHo/s1600-h/IMG_0876.JPG"></a></div><br /><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SdnSEmdVclI/AAAAAAAAAIY/hTsLfGr2aHo/s1600-h/IMG_0876.JPG"></a></div><br /><br /><br /><div><br /><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SdnSEmdVclI/AAAAAAAAAIY/hTsLfGr2aHo/s1600-h/IMG_0876.JPG"></a></div><br /><br /><br /><br /><div><a href="http://1.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SdnSOm1HULI/AAAAAAAAAIg/1rZL7PoCWfk/s1600-h/IMG_0864.JPG"></a><a href="http://3.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SdnSEmdVclI/AAAAAAAAAIY/hTsLfGr2aHo/s1600-h/IMG_0876.JPG"></a></div></div></div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-6106228740552682333?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-61114757089496159682009-03-26T07:01:00.000-07:002009-03-26T07:03:25.797-07:00بهار<div dir="rtl" align="justify">بهار مبارک است. با عطر باغچه که گل دارد و کمی سبزه خوشایند است. نم بارانی که می بارد زیباست. زندگی در جریان همیشه است. اینجا که ما هستیم کمی آسمان داریم، کمی باد و کوچه ای که گل فروش سنبل هایش را در پیاده رو چیده است.خیابان خلوت شده است.تهران آرام گرفته است. از شلوغی خیابان ها و ترافیک های آنچنانی خبری نیست. آلودگی هوا هم نداریم.رسم همیشه نوروز تهران همین است. شهر برای دو هفته آرام می گیرد.در این آرامش می توان بهترین روزهای زندگی را تجربه کرد. می توان در آرامش و سکوت پیاده رو ها قدم زد. هوای بهار را تجربه کرد و به هیچ چیز دیگر فکر نکرد.بهارتان مبارک. </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-6111475708949615968?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-68645589658449061332009-03-18T18:51:00.000-07:002009-03-18T19:29:20.099-07:00حکایت خداحافظی با روزنامه ایران<div dir="rtl" align="justify">سرباز بودم که دانشگاه قبول شدم. رفتم برای انجام کارهای تصفیه حساب، دوره آموزشی بود و بچه های گروهان ما همه مرخصی میان دوره را سپری می کردند. اما من مجبور بودم که در همان روزها برای تصفیه حساب به پادگان مراجعه کنم. رفتم و همه کارها را انجام دادم . از صبح تا ظهر طول کشید. آخرین مرحله کار این بود که بروم آسایشگاه و وسایلم را بردارم. همین، رفتم. دم در آسایشگاه سربازی پست روزانه خود را سپری می کرد. بچه ها همه مرخصی بودند و در نتیجه وظیفه آن سرباز این بود که از آسایشگاه خالی محافظت کند. جلو رفتم و وضعیت خودم را برایش توضیح دادم. مامور بود و به قول خودش معذور، گفت : تا مامور بالاترش تائید نکند اجازه نمی دهد تا من وارد آسایشگاه شوم . هر چه توضیح دادم که من همه امضاها را گرفته ام و اینجا فقط قرار است در حضور شما چند قلم وسیله شخصی خودم را بردارم، قبول نکرد. احساس کردم که دیگر جای توضیح نیست . رفتم و با مامور بالاتر برگشتم و اجازه گرفتم که وسایل شخصی ام را از داخل آسایشگاه خالی بردارم و بروم پی کارم . ناراحتی خاصی از آن سرباز نداشتم و چون خودم هم در موقعیت او بودم حق را به او دادم . وقت برگشتن اما احساس کردم که این سرباز قرار است برای ابد یک جای خاطرات من باقی بماند . پس درنگ نکردم و کلاه سربازی ام را برداشتم و به او هدیه کردم . اولش قبول نکرد، گفت که من با شما برخورد بدی داشتم، برایش توضیح دادم که نه؛ تو وظیفه ات را انجام دادی . کار من درست شده و ناراحت نباش . کلاهم را به او دادم و از پادگان خداحافظی کردم .حین خداحافظی هیچکدام از دوستانم در پادگان نبودند، با جای خالی شان خداحافظی کردم و رفتم . اینجوری راحت تر بودم.<br />این حکایت را گفتم تا بگویم همیشه خداحافظی در شرایطی که کسی بدرقه ام نمی کند برایم آسان تر است . از همان روزی که کلاهم را به آن سرباز بخشیدم لحظه خداحافظی در هر شرایطی را با آن وضعیت مورد سنجش قرار می دهم . پس سعی می کنم هر جا که قرار است خداحافظی کنم لحظه خداحافظی را طوری تعیین کنم که کسی بدرقه ام نکند . دیروز هم که با روزنامه ایران خداحافظی کردم این شرایط را در نظر گرفته بودم . روز قبل به ناگاه نامه ای از قسمت اداری موسسه به دستم رسید که در چند خط نوشته بودند همکاری با شما از تاریخ پایان اسفند تمام است.همین!<br />خاطراتم با روزنامه ایران به سال 74 بر می گردد. زمانی که از پادگان جدا شدم و برای تحصیل در رشته روزنامه نگاری راهی تهران شدم. برای این که در کارم موفق شوم از همان روزهای نخست با چند تن از دوستان به دفاتر روزنامه ها رفتیم و بعد از اینکه در چند روزنامه اصلا راهی به تحریریه پیدا نکردیم به لطف فرامرز قراباغی عزیز و رسول اصغری دوست داشتنی، اجازه پیدا کردیم که تحریریه یک روزنامه را از نزدیک ببینیم . همین دو روزنامه نگار توانا به ما جوانان شهرستانی راه و چاه کار را آموختند. استادمان شدند. توضیحش بماند برای بعد . غرض این بود که حلقه اتصال زمانی خود با روزنامه ایران را بگویم . آن روزها من جوانی دانشجو بودم و حتی نمی دانستم که قرار است به خاطر مطالبی که در روزنامه می نویسم حق التحریری دریافت کنم . یک روز اما آقای قراباغی به ما خبر داد که پولتان آماده است . با محسن دوستم از سر سادگی فکر کردیم که« نکند از دست ما ناراحت شده اند» اما بعد فهمیدیم که نه، کار بر همین قرار است . بگذریم . از آن زمان به بعد در روزنامه ها و رسانه های زیادی کار کردم . قرار حرفه را شناختم، خوب و بد کار را فهمیدم، آزمودم، تجربه کردم، بزرگ شدم. همه اینها گذشت تا به امروز...<br />4 سال از همکاری مجددم با روزنامه ایران می گذرد. آن روز که برای همکاری مجدد به این روزنامه فراخوانده شدم محیط تحریریه در مقایسه با روز اولی که به آنجا پا گذاشته بودم خیلی فرق کرده بود . دیروز هم که با آنجا خداحافظی کردم هیچ شباهتی با روز نخست ورودم نداشت . روز قبل اش نامه ای به دستم دادند که در آن ضمن تشکر از همکاری با روزنامه قید شده بود که همکاری با شما از این تاریخ به بعد با روزنامه تمام است . همین! یعنی که دیگر این طرفها پیدایت نشود .(من به جز روزنامه ایران در روزنامه اعتماد ملی هم کار می کنم . آیا دلیلش این است؟ هنوز نمی دانم؟) دل کندن از محیط روزنامه ایران برایم سخت بود. اما دل کندم . خداحافظی را هم گذاشتم برای روزی چون چهارشنبه که فردایش قرار نیست روزنامه منتشر شود و طبیعی است که خیلی از همکاران در روزنامه نباشند . دیروز رفتم، وسایلم را برداشتم. همه وسایلم چند کتاب بود و چند گزارش نیمه تمام . چند ساعتی با همکاران باقی مانده در تحریریه گفتیم و خندیدیم . بعد در سکوت کتابهایم را برداشتم و خداحافظی کردم . به همین سادگی! میدانم که مدیریت امروز روزنامه ایران علاوه بر من چندین نفر دیگر را نیز اخراج کرده است . درباره دلیل اخراج دیگران چیزی نمی دانم، اما درباره وضعیت خودم یک نکته را نمی توانم ناگفته بگذارم . من یک گزارشگر حرفه ای هستم . آنقدر به کار خود و توانایی خود اطمینان دارم که حاضرم در برابر بزرگترین استادان این حرفه آزمون گزارشگری برگزار کنم و توانایی خودم را در نوشتن به آنها نشان دهم . این غرور نیست ، اصرار برتوانایی حرفه ای است . همه دوسنان و آشنایان من هم می دانند که تاکنون هیچ موقع از خود تعریف نکرده و نسبت به توانایی خودم تعصب نداشته ام . بر اساس چیزی که در روزنامه ایران از ما خواسته بودند هر ماه 4 گزارش به دبیر سرویسم تحویل دادم . دیدگاه اداری را درباره روزنامه نگار نه تنها در روزنامه ایران که در هیچ روزنامه ای قبول نداشته ام، پس درباره ساعات ورود و خروجم به روزنامه دوست نداشته ام چونان یک کارمند فلان اداره رفتار کنم . اگر هم که مدیران روزنامه از درک این نکته عاجز بوده اند ترجیح داده ام که ضرر شخصی به خودم برسد.(بابت تمامی دیرکرد ساعات حضورم در روزنامه از حقوقم کسر شده و هیچگاه نسبت به آن اعتراض نداشته ام، بابت تمامی مرخصی های اداری اضافه ام از حقوفم کسر شده است . پس دینی به کسی ندارم. اگر مبنا ساعت حضور در محل کار است من تمامی خسارت حضور نداشتنم را پرداخته ام) ولی همیشه دوست داشته ام بین من و یک ماشین اداری تفاوت وجود داشته باشد . من روزنامه نگارم، کارمند یک اداره نیستم که قرار است از ساعت 8 صبح به کار ارباب رجوع رسیدگی کند. من روزنامه نگارم، حتی در زمانی که در خیابان بیهوده قدم می زنم، هوایی که نفس می کشم برایم حکم سوژه را دارد . با آن پیوند می خورم و از دلش گزارشی به وجود می آورم . گناه من چیست که مدیریت روزنامه ایران از درک این نکته عاجز است. گویا توقع این است که من روزنامه نگار، ساعت 8 در روزنامه حاضر باشم و ساعت سه و نیم بعد از ظهر محل کارم را ترک کنم . خب ، پس اگر چنین توقعی وجود دارد من چه توضیحی دارم که بدهم؟ این یعنی زبان گفتگو را ببند. بگذریم از این که از ابتدای مدیریت جدید روزنامه، زبان گفتگو به هیچ وجه باز نبود. در کل، من روزنامه نگار مدیران روزنامه و سردبیر را اگر هم می دیدم در موقعیتی نبود که با آنها زبان به گفتگو بگشایم .<br />روزنامه ایران به گمان من یه اداره است . اصلا قصد توهین ندارم، خودم هم تا همین دیروز بخشی از آن مجموعه بودم .حتا با آشنایی کامل به اصول حرفه ای کارم می توانم به دلایل متعدد ثابت کنم که در این روزنامه با افرادی آشنا شده ام که بیش تر از همه کسانی که در عمر خود دیده ام با اصول حرفه ای کار آشنایی دارند، در همین مجموعه می توان گلچینی از بهترین روزنامه نگاران ایران را انتخاب کرد. من به تک تک آنها احترام می گذارم . کلاهم را برای زحمات تک تک همکاران بر می دارم، به تک تک آنها در همین فضای مجازی خسته نباشید می گویم . حتا به گرایش سیاسی افرادی که به این محیط وارد شده اند کاری ندارم . برخی از آنها برای من نمونه بهترین دوستان و انسان ها بوده و هستند . روی سخنم با آنها نیست . اگر می گویم در این روزنامه عده ای کارمند قرار است صبح ساعت 8 در محل کارشان حاضر باشند و تا پایان ساعت کاری در آنجا حضور پیدا کنند . بحثم درباره توانایی حرفه ای آنها نیست. بحث بر سر ساختاری است که بر این روزنامه حاکم شده است . بر خلاف همه روزنامه ها که تحریریه اصل اول تشکیل دهنده ساختار اداری است ، در این روزنامه یک اداره درست شده که روزنامه نگارن در حکم ارباب رجوع آن به شمار می آیند. به همین دلیل است که مدیر روزنامه به جای نگاه کردن به نتیجه کار روزنامه ، به جای دقت کردن به نتیجه کار روزنامه نگاران این مجموعه، به گزارش هایی توجه می کند که امور اداری روزنامه برای او فرستاده است. نتیجه این می شود که روزنامه نگاری که از او خواسته اند هر ماه 4 گزارش بنویسد در عین حال که گزارش هایش را به موقع نوشته و تحویل داده است در این باره مورد بازخواست قرار می گیرد که تو فلان ساعت کسر کار داشته ای . خنده دار نیست؟ سنجش حجم کار یک روزنامه نگار که کارش با نوشتن است بر اساس ساعات حضورش در موسسه مطبوعاتی به نظرم خیلی خنده دار است.(من خیلی از گزارش هایم را شب ها نوشته ام، ساعاتی که قرار بوده حکم ساعت استراحتم را داشته باشد، این را چگونه ثابت کنم؟) البته می دانم که این وضعیت فقط خاص روزنامه ایران نیست. متاسفانه در تمامی رسانه هایی که سایه نگاه دولتی بر آنها حاکم است این وضعیت وجود دارد.خوشبختانه در روزنامه هایی که از سوی بخش خصوصی اداره می شوند این وضعیت حاکم نیست . ازنگاه مدیریت روزنامه ایران اما هنوز همه روزنامه نگاران قرار است در حکم ارباب رجوعی برای قسمت اداری روزنامه باشند . از این نظر به باور آنها، من که یک گزارشگر حرفه ای هستم به خوبی و به درستی قوانین ارباب رجوعی را مراعات نکرده ام . اگر این گونه است خوشحال و خرسندم که هیچگاه ارباب رجوع خوبی نبوده ام. ترجیح من آن است که همان روزنامه نگار باقی بمانم . می توانم در نیم ساعت بهترین گزارش ها را بنویسم، اما حاضر نیستم همه ذهنم را معطوف به این کنم که مثل انسان های خوشبخت ساعت 11 شب بخوابم تا ساعت 6 صبح از خواب برخیزم ، صبحانه ام رابخورم و بعد با شکم سیر مثل یک کارمند خوب ساعت 8 سر کارم باشم .<br />سخن به درازا کشید. غرض درد دلی ساده بود. اگر شما هم جای من بودید و در آستانه چند روز مانده به سال تازه ناگهان به جای قدردانی از همه زحماتی که بابت نوشتن تک تک کلماتی که نوشته اید، حکم بر نیامدنتان به محل کار می خورد واکنشی بهتر از این نداشتید. در این نوشته تلاش کردم به هیچ همکاری توهین نکنم، غرض درد دل بود. به تمامی افرادی که در روزنامه ایران مشغول کار هستند احترام می گذارم . همه را دوست دارم، برای زحماتی که متحمل می شوند احرام قائلم . بحث کلی ام درباره ساختار اشتباهی است که بر این رسانه حاکم شده است . نگران خودم نیستم . آنقدر توانایی دارم که بتوانم با استفاده از تخصص خود به زندگی در این شهر شلوغ ادامه دهم . اما این ساختار، ساختار اشتباهی است . اگر قرار است چنین ساختاری بر هر رسانه ای حاکم شود نتیجه اش چیزی جز ضعیف شدن آن رسانه نیست.<br />برای خداحافظی با روزنامه ایران به همان قرار همیشگی روزی را انتخاب کردم که کسی بدرقه ام نکند. دیروز که از روزنامه بیرون زدم به جز چند تا از همکارن کسی آنجا نبود. بغض کردم اما نه چندان که راه نفس بر گلویم ببندد. کتابهایم را در کیسه کوچکی ریختم، با دوستانی که بودند خداحافظی کردم . 4 سال خاطره را در خود دفن کردم و از روزنامه زدم بیرون . کلاهی نداشتم تا تقدیم نگهبان دوست داشتنی روزنامه ام بکنم . یادش به خیر روزنامه ایران... </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-6864558965844906133?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com6tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-8224713029516693202009-03-14T05:32:00.000-07:002009-03-14T05:53:53.392-07:00یک بازی و یک نکته درباره روزنامه نگاری<div dir="rtl" align="justify"><strong>نکته اول</strong>: <a href="http://www.ehsanabedi.com/">احسان</a> عزیز به یک بازی دعوتم کرده است.بازی از این قرار است که باید ناشران مورد علاقه خود را معرفی کنیم.در پاسخ به این دعوت ، انتشارات نیلوفر را در صدر قرار می دهم. برای همه اهل ادبیات «نیلوفر» گزینه ای غیر قابل انکار است.بهترین کلاسیک های ادبیات را همین «نیلوفر» چاپ کرده است. نشر« نی»در رده دوم ناشران مورد علاقه من جای دارد. اگر علاقه شخصی خودم به ادبیات نبود همین نشر «نی »را در رده اول قرار می دادم. ولی چه کنم، ادبیات برای من مهمتر است در نتیجه نشر« نی »در رده دوم قرار می گیرد. تلاش این ناشر برای انتشار کتاب های متعدد در حوزه علوم انسانی واقعا ستودنی است و می توان به جرات ادعا کرد که هیچکدام از ناشران کنونی در این زمینه قادر به رقابت با نشر« نی» نیستند. در رده سوم ناشران مورد علاقه ام ،نشر آگاه و آگه را قرار می دهم. توضیح هم ندارد.<br /><br /><strong>نکته دیگر</strong>: چندی پیش درباره موضوعی با یکی از دوستان صحبت می کردیم، عنوان موضوع را هم گذاشته بودیم اعتماد به نفس خرکی. این عنوان به اشخاصی خطاب می شود که دامنه اعتماد به نفس شان از مرز های این کشور که هیچ، کلا از کره زمین فراتر رفته به وسعت کهکشان راه شیری نیز رسیده است. در نتیجه چنین اعتماد به نفس بسیار خرکی نیز به خود اجازه می دهند درباره هر موضوعی سخنرانی کرده و اظهار نظر کنند. یکی از این موضوعات که در فضای بی در و پیکر اینترنت دست مایه نویسندگان سردبیر وبلاگ قرار می گیرد و به هر بهانه احمقانه ای آن را موضوع بحث های عجیب و غریب خود قرار می دهند، شغل روزنامه نگاری است. من نمی دانم واقعا چه کسی گفته هر کسی صاحب یک وبلاگ شد و توانست چهار تا کلمه را در اینترنت کنار هم قرار بدهد، لزوما خود را نویسنده و روزنامه نگار معرفی کند؟موضوع دیگر توسل جستن به گزاره های کلی برای بحث از سوی چنین افرادی است. انتخاب چنین گزاره هایی که هر موضوعی را در دایره همه یا هیچ می گنجاند به نظر من کاملا غیر علمی است و استفاده از آن نشان دهنده آبکی بودن نگاه نویسنده است.به عنوان مثال این که گفته شود روزنامه نگاری در کشور ما ضعیف است یا اینکه گفته شود روزنامه نگاران ما نویسندگان ناتوانی هستند، گزاره هایی غیر علمی هستند. کلی گرایی چنین اشخاصی بیماری مزمنی است که یک دلیلش را می توان ناتوانی ذهنی چنین افرادی برای درک عمیق موضوعات گوناگون دانست. به هر حال اینترنت فضای گشوده ای است و هر شخصی قادر است در آن هر گونه نظری را بیان کند.برخی نیز با بیان یک گزاره تکراری دیگر مبنی بر این که حق اظهار نظر آزاد است به خود اجازه می هند درباره هر موضوعی صحبت کنند.خب، این هم از توهمات ناشی از همان اعتماد به نفس خرکی است که در ابتدای این مطلب به آن اشاره شد.من نمی دانم چرا عده ای از ما فکر می کنیم که باید درباره هر موضوعی صحبت کنیم؟ اگر این حق را برای خود قائل باشیم باید به سویه دیگر آن نیز فکر کنیم. این سویه نیز چیزی نیست جز انتظار برای شنیدن پاسخ.خب اگر شخصی در پاسخ به یک اظهار نظر نسنجیده پاسخ کوبنده ای به طرف مقابل داد چنین فردی نباید دیگر حق اظهار نظر آزادانه درباره هر موضوعی را برای خود به حقی ویژه تبدیل کند.فکر می کنم ما بیش از آنکه نیازمند اظهار نظر باشیم، نیازمند خواندن و شنیدن بدون اظهار نظر نیز هستیم. به همان اندازه که داشتن اعتماد به نفس در موفقیت انسان موثر است ، داشتن یک جور فروتنی نیز امری لازم است.طرف ته ته ماجرا یک حق التحریرنویس است و هنوز عمر روزنامه نگاری نیم بندش به یک سال نرسیده می آید درباره کمبود روزنامه نگار حرفه ای اظهار نظر می کند. جالب اینجاست که استادان روزنامه نگاری یا روزنامه نگارانی که 30 سال تجربه فعالیت در این زمینه را دارند اینگونه نظر نمی دهند. آن وقت حق التحریر نویس ما به خود اجازه می دهد تا درباره افق روزنامه نگاری در قرن 3000 و چشم انداز آن تا پایان جهان زر بزند.<br />نظرات خلق الساعه این ایراد را دارند که می توانند در دام انتخاب گزاره های کلی گرفتار شوند. اظهارات کیلویی، پیش از هر چیز نشان دهنده کوتاهی فکر و اندیشه سبک است. آن کس که زیاد سخن می گوید حق شنیدن را در خود از بین می برد. نوشتن نیز، هر کسی را به نویسنده تبدیل نمی کند. اعتماد به نفس خرکی هم یک نوع توهم و بیماری مزمن است که در صورت بی توجهی به آن لاعلاج شده و فرد را به پرتگاه سقوط می کشاند. </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-822471302951669320?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-73681932747463816362009-03-07T07:44:00.000-08:002009-03-07T07:57:26.290-08:00چهره از نگاه امانوئل لويناس<div dir="rtl" align="justify">بهترين راه مواجهه با ديگري آن است كه حتي متوجه رنگ چشمان او نشويد! وقتي آدمي رنگ چشمها را مشاهده ميكند، در رابطه اجتماعي با ديگري قرار نميگيرد. البته ترديدي نيست كه ادراك حسي ميتواند بر رابطهي آدمي با چهرهي ديگري مسلط شود، ليكن خود چهره به طور مشخص همان چيزي است كه نميتوان آن را به موضوع ادراك تقليل داد.مسئله نخست، حالت عمودي چهره است، بي حفاظ بودن آن. پوست صورت عريانترين و تهيدستترين جزو آدمي است.چهره بيش از همه عريان است، گرچه عريانياش موقر و مطبوع است. چهره در عينحال تهيدستترين است: نوعي فقر ذاتي در چهره وجود دارد؛ تلاش آدمي براي مخفيكردن اين فقر با قيافه گرفتن، با ادا درآوردن، مويد همين نكته است. چهره بيحفاظ و در معرض تهديد است،تو گويي ما را به انجام عملي خشونتبار دعوت ميكند. در عينحال، چهره همان چيزي است كه ما را از كشتن منع ميكند.</div><div dir="rtl" align="justify"> </div><div dir="rtl" align="justify">اخلاق و نامتناهي</div><div dir="rtl" align="justify">گفتگوهاي امانوئل لويناس و فليپ نمو</div><div dir="rtl" align="justify">ترجمه مراد فرهادپور و صالح نجفي</div><div dir="rtl" align="justify">انتشارات فرهنگ صبا</div><div dir="rtl" align="justify">ص100</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-7368193274746381636?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-5677508918868807042009-02-25T16:21:00.000-08:002009-02-26T23:08:53.051-08:00همراه با چخوف و نامه هایش<div dir="rtl" align="justify"><a href="http://4.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SaXjFIyEn2I/AAAAAAAAAIQ/Wl4GBAGGPdQ/s1600-h/chekhof.bmp"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5306897413322350434" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 141px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SaXjFIyEn2I/AAAAAAAAAIQ/Wl4GBAGGPdQ/s200/chekhof.bmp" border="0" /></a> برایتان پیش آمده که بعضی وقتها به دنبال مطالعه کتابی، داستانی یا هر نوشته ای باشید و خود ندانید که آن نوشته چه می تواند باشد، از چه جنسی و قرار است چگونه انتظار شما را برای بلعیدن کلمات برآورده کند؟ این حکایت طولانی است. بگذارید بگویم وقتی نامه های چخوف را در دست گرفتم تا کتاب را ورق بزنم چنین حالی را داشتم. چخوف بی نظیر است. ظرافت و شوخ طبعی ذاتی اش شبیه هیچ کس دیگری نیست.کلمه به کلمه این نامه ها را باید بلعید، باید آنها را بو کشید، این نامه ها را اگر به قلاب ماهیگیر بزنی از دریا نهنگ صید می کند. چخوف در این نامه ها برای ما داستان می گوید.رابطه او و برادرش در نامه هایی که به هم نوشته اند برایم خیلی جالب بود. این دو آنقدر در نامه ها خطاب به هم با طنز صحبت می کنند که نمی توانی جلوی خنده خود را بگیری. با این حال آنجا که رنجشی هم پیش آمده چنان جدی صحبت می کنند که عمیق ترین مفاهیم را می توان از درون نامه شان بیرون کشید. بخشی از یکی از نامه هایی را که برادرش خطاب به او نوشته در اینجا می نویسم. این نامه در جلد هشتم مجموعه آثار چخوف چاپ شده که چندی پیش به اسم <strong>نامه ها</strong> توسط انتشارات <strong>توس</strong> منتشر شد.<br />بخوانید:<br />« هدف از این مکتوب آن است که آشنایی خود را با گریگوریویچ به اطلاع تو برسانم. شبی نه چندان دور در دفتر هیات تحریریه عصر جدید نشسته مشغول کار بودم . رو به روی من پشت همان میز کالومین نشسته بود و پر حرفی می کرد. در همان موقع گریگوریویچ از اتاق سوورین مانند بمب بیرون جست. روی پایش بند نبود؛ در حالی که مفصل هایش قژقژ صدا می دادند به طرف من پیش آمد و مرا مستقیما با نام و نام خانوادگیم صدا کرد. خوشحالی در صورتش می درخشید. در حالی که دستم را گرفته بود و به روی جیب طرف راستش می فشرد بانگ زد: « آه چقدر از دیدنتان خوشحالم!خیلی خوشحالم.»کالومین که چشمهایش از تعجب چهار تا شده بود خود را آماده کرده بود بگوید که من تو نیستم و این که صاحب هوش سرشار این بار اشتباه کرده است. اما گریگوریویچ گفت:« اون یکی را هم می شناسم، من با او آشنا هستم، با هم دوستیم، و شخصی را که الان می بینم برادر آن یکی است.»<br />دوباره دست مرا فشرد؛ کم مانده بود که خود مرا هم ببوسد. سپس صحبت، همچون قطرات تند باران بر شیشه ، درباره تو در گرفت. این حرفها حاوی مطالب زیر بودند:<br />« من به او گفتم، آه، حتی به او نوشتم و حتی دشنامش دادم که در نوشتن این همه شجاعت به خرج ندهد. هر گاه او را دیدید به او بگویید که داستان <strong>طی راه</strong> اثر لذت بخش و اعجاز بر انگیز و عجیبی بود؛ اما داستان قبلی او که به سبک لف تولستوی است و در آن از نبود اعمال زور حرفهایی زده شده (...با دهان خوردن است)- نه، به هیچ دردی نمی خورد. همین طور به او بگویید!ولی آخر انگیزه او در این همه نوشتن چیست؟ آیا به خاطر پول است؟ بیهوده است. بهتر این است که داستان را بیشتر بپروراند و پول بیشتری دریافت کند. آیا همین طور به او خواهید گفت؟بله؟به او بگویید که من مذمتش می کنم، مذمتش می کنم، مذمتش می کنم...قبلا می نوشتیم؛ بله می نوشتیم، اما نه برای پول، آن طور که به ما می گفتند هر صفحه 40 روبل. آن وقت ما فکر می کردیم پتر بورگ ورشکست خواهد شد...اما حالا بیا و ببین!300 روبل!خفه می شوی، خفه می شوی...نه، به او سلام برسانید؛ اما من او را سرزنش می کنم، سرزنش می کنم، بی نهایت سرزنش می کنم.»<br />گریگوریویچ پس از گفتن این کلمات چندین بار دست مرا به روی قلبش فشرد و وقتی فهمید که تو عکس او را روی میزت گذاشته ای متاثر شد. بعد یکباره تبدیل به جیوه شد؛ به جوش آمد و بعد به صورت قطرات پراکنده درآمد و ناپدید شد. و آن طور که در مرثیه ها می خوانند دیگر هیچ وقت او را ندیدم...»</div><div dir="rtl" align="justify">باز هم در این باره می نویسم.</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-567750891886880704?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-10406400328498012542009-01-12T19:03:00.000-08:002009-01-12T19:17:13.902-08:00برف که ببارد<a href="http://1.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SWwGK3QbrLI/AAAAAAAAAIA/10OOljNikRc/s1600-h/DSC00983.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5290610445954821298" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SWwGK3QbrLI/AAAAAAAAAIA/10OOljNikRc/s400/DSC00983.JPG" border="0" /></a><br /><div dir="rtl" align="justify">اینکه تو باشی و برف باشد و خیابان باشد و هوا سردی خود را بریزد بر فرش خیابانی که سالهاست نه برف دیده نه قدم هایی که یادگاری اش شود، آرزوی دوری نیست. همان شب است که قدم هایمان روی برف ها جا می ماند، که زل می زنیم به دل شب و خیابان و برف را انکار می کنیم و بعد هی قدم می زنیم، قدم هایی که مال ماست و شبی که برف دارد و بزک. که ساعت کوتاه است و خیره می شویم به چند جوانی که ایستاده اند سر یک کوچه و زل زده اند به رد شدن بی دلیل خودرو هایی که سر می خورند روی شب برفی و خیابانی که قندیل قندیل یخ بسته برف روی شانه های صبورش . بی تابی شب بی دلیل سرما ادامه دارد توی کوچه های همین اطراف هر طرف که من و تویی هست و قدمهایی که رد می شوند با نفس های ابر. خیره می شویم به برف ساکت و خیابان و کوچه ای که در امتداد شب چراغی دارد و خانه هایی که در سکوت شب و برف رج به رج، دیوار به دیوار هم شده اند.چه شبی است برف که ببارد و قدم که ردش بماند به یادگار تا صبح که برف می لغزد و سر می خورد و آب می شود بر تصویر خیابان. چه شبی است ، برف که ببارد و نفس که بماند چند ثانیه در آسمانی که سرما دارد و مردمانی که بی تاب و بی دلیل به برف ها که هی می ریزند بر پشت کوچه خیره می شوند. چه شبی است برف که ببارد و من و تو در قدمهای هم بر برف دقت کنیم و بعد زل بزنیم به دورهای خیابان که تا فردا صبح اش خاطره ای می شود برف و ردی که از من و تو و چند همسایه مانده روی شانه های ظریف اش . چه شبی است ، برف که ببارد...</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-1040640032849801254?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com7tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-29165616800385355292008-12-05T13:54:00.000-08:002008-12-05T15:10:37.916-08:00به فاصله یک پلک به هم زدن<div align="center"><a href="http://1.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/STmqGY9knOI/AAAAAAAAAH4/cEF52Ti4i20/s1600-h/pelk.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5276435465197886690" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 120px; CURSOR: hand; HEIGHT: 180px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/STmqGY9knOI/AAAAAAAAAH4/cEF52Ti4i20/s200/pelk.jpg" border="0" /></a><em> <strong>پایان</strong><br /></em><div dir="rtl" align="justify"><strong></strong></div><div dir="rtl" align="center"><strong>در پایان همه چیز به خیر و خوشی آغاز شد.</strong></div><div dir="rtl" align="center">عالی اسمیت</div><div dir="rtl" align="center">پلک</div><div dir="rtl" align="center">ترجمه اسدالله امرایی</div><div dir="rtl" align="center">ص 51</div><div dir="rtl" align="center">نشر لحن نو </div><div dir="rtl" align="justify">این کتاب، مجموعه بسیار زیبایی است از داستان های کوتاه کوتاه که با خواندشان احساسات متفاوتی به انسان دست می دهد. این داستان های مینیمال گاهی ثبت لحظه خاصی را نشانه رفته اند و گاهی به منظور ایجاد تمرکز بر روی یک موضوع خاص نوشته شده اند.هر چه هست داستان های بی شماری می توان در این کتاب پیدا کرد که ذهنتان را از طریق ثبت چند کلمه یا چند جمله به شدت مشغول می کند.از خواندن بعضی از این داستان های کوتاه خیلی لذت بردم، یکی اش همان بود که نوشتم. از خواندن این هم لذت بردم:</div><div dir="rtl" align="justify"></div><br /><div dir="rtl" align="center"><em><strong>داستان نویس</strong><br /></em></div><div dir="rtl" align="center"><strong>روزی بود و روزگاری. داستان نویس قابلی در جایی زندگی می کرد. دیگر داستانی برای گفتن نداشت.</strong></div><div dir="rtl" align="center">علی السعید</div><div dir="rtl" align="center">ص 91</div><br /><div dir="rtl" align="justify"></div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-2916561680038535529?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com6tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-11960386259353845442008-11-23T15:25:00.000-08:002008-11-23T15:51:36.949-08:00برای یوسف<div dir="rtl" align="justify">برای یوسف عزیز خوشحالم. مجموعه داستان اژدهاکشان یوسف را دوست دارم و از خواندن آن لذت برده ام. تقدیر از یک نویسنده، به هر شکلی که باشد از نظر من امر پسندیده ای است که باید آن را به فال نیک گرفت. در تعجبم که چرا وقتی یک هنرمند در سایر عرصه های هنری مورد تقدیر قرار می گیرد چگونه از سوی سایر هم صنفان او این امر با خوش رویی پذیرفته می شود اما در میان اهل ادبیات این همه سوءتفاهم وجود دارد. برج عاج نشینی و ایراد گرفتن از همه عالم و آدم هم که انگار به کسب و کار عده ای تبدیل شده است. به همین داستان جوایز ادبی در کشورمان نگاه کنید. بعد از هر مراسمی که برگزار می شود همیشه هستند عده ای که نق نق کنان از راه می رسند و بحث تشکیک در انتخاب برگزیدگان را پیش می کشند. انگار که قرار است ملاک انتخاب فقط و فقط بر اساس نگرشهای شخصی آنها به عالم و آدم باشد. جالب است که در بین این عده، آدم با کسانی هم مواجه می شود که خود هیچ دستی در نوشتن نداشته اما همواره پیشتاز نق زدن هستند. مهم نیست. این بساط مسخره انگار قرار است به امری همیشگی تبدیل شود، چه اهمیت دارد. مهم آن تلاشی است که هر نویسنده ای صرف خلق اثر خویش می کند.هر اثری که به دنیا می آید از رنج انسانی سخن می گوید که برای خلق آن تلاش کرده است. اینکه عده ای از آن اثر خوششان بیاید و عده ای دیگر آن را نپسندند، امری طبیعی است. اما هیچ کدام از این دو دسته نمی تواند رنجی را که یک نویسنده برای به وجود آوردن آن اثر متحمل شده نا دیده بگیرند. می توان یک اثر را نقد کرد، می توان آن را ستایش کرد ، اما اینکه جانب انصاف را به تمامی فراموش کرده و به دلایل کودکانه نویسنده و اثر و همه عالم و آدم را متهم کنیم به هیچ وجه امر پسندیده ای نیست. نگرش سیاه و سفید مطلق داشتن به پدیده های اطراف محصول ذهنیتی تاریخی است. نمی توان انتظار داشت که یک شبه این ذهنیت بر طرف شود.<br /> یوسف علیخانی نویسنده ای است که برای خلق آثار خود زادگاه خویش را برگزیده و در چارچوب آن جغرافیا جهانی داستانی برای خود آفریده است. باورها و رسم و رسوماتی که دستمایه داستان های او قرار می گیرند هنوز در بسیاری از نقاط این کشور وجود دارند و نقش پر رنگی در زندگی مردم ایفا می کنند. چه کسی گفته خلق اثر بایستی حتما در قالب زندگی احمقانه شهری باشد. این که گفته شود قصه های این مجموعه پژوهش است تنها می تواند نشان دهنده عدم شناخت کافی از مفهوم پژوهش و داستان باشد. اینکه علیخانی برای نوشتن داستان های خود دایم در حال مسافرت به نقاط مختلف است که دلیل بر پژوهش بودن چنین آثاری نیست. چه ایراد دارد که یک نویسنده با شناخت کامل از اساطیر، باورها و ایده های مسلط در یک منطقه قصه بنویسد. به نظر من نثر علیخانی نثری به شدت قصه گو است. همین نثر قصه گو تفاوت او را با نویسندگان دیگر نشان می دهد.این ویژگی قصه گو بودن علیخانی می تواند وام دار تجربه ای باشد که او از نشست و برخواست با قصه گویان کهن در نقاط مختلف کسب کرده است.<br />بگذریم، بحث بر سر ساختار داستان های مجموعه اژدهاکشان نیست. بحث بر سر نحوه واکنش نسبت به موفقیت هایی است که برای هر نویسنده ای اتفاق می افتد. این نگاه بدبینانه به ادبیاتی که تن نحیفش را با هزار زور و زحمت سر پا نگاه داشته کی درست می شود خدا می داند. می توان با یوسف علیخانی مخالف بود، می توان اثر او را نقد کرد،اما نمی توان به تمامی تلاش های او را نادیده گرفت و حسادت را چاشنی نقد او قرار داد. می توان کمی خوشبینانه تر هم به دنیا نگاه کرد. از این زاویه موفقیت اثر علیخانی به نظرم بخشی از موفقیت ادبیات است که توانسته آرام آرام در میان دیدگاه های مختلف جامعه راه پیدا کند. معتقدم که نفس برگزاری جوایز ادبی از سوی هر شخص یا نهادی که بنیان گذار آن تلقی می شود، امر مثبتی است. ادبیات نیازمند مشاهده است، نیازمند خوانش و نقد است، نقد اثر نه نقد شخصیت. نقدی که حتی اگر با زبانی محکم و تند هم بیان شود باز به بهتر شدن جریان ادبی کمک می کند. اگر این گفته بارت را بپذیریم که نقد سخنی بر سخن دیگر است، میان این سخن دیگر با توهین یا اندرز دادن به نویسنده هیچ شباهتی وجود ندارد.<br /> </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-1196038625935384544?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com6tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-26387368758592921412008-10-27T16:35:00.000-07:002008-10-27T17:29:54.409-07:00یاد و خاطره<div dir="rtl" align="justify">این پاییز ماست، حتا اگر بارانش به آبان ببارد و در لرستان من سیلی شود تا خانواده ای را با خود ببرد به دور نا کجا آباد. این پاییز ماست با باران نم اش که هوا را یکباره سرد کرده و بال برگ های سست را از درخت جدا کند، حتا اگر خبر بیارند عمو یعقوب کودکی که هفته پیش با بیماری اش مهمانت بود ، حالا برای همیشه رفته و مهمان کسان دیگر خود شده است. این پاییز ماست، حتا اگر که آقای هیری خوب و مهربان روزنامه ات همان روزی که کلی با او گفته ای یکهو و بی هوا شب قصد رفتن کند و دیگر باز نگردد. بشود عکسی بر دیوار روزنامه با لبخند که یعنی هی فلانی ما هم جزئی از خاطره ات شدیم. این پاییز ماست با نم باران و ابری که تازه آمده و باریده و هوایی که رو به سردی می رود. خانه اتان را که مه گرفته است در دور دست پیر، اکنون نشانی است بر کاغذی نم گرفته زیر باران خیس. چقدر دور ایستاده اید که آوای محزون کلامتان را نمی شنویم. اینجا که ما هستیم نشانی ها را از کسی نمی پرسند.آنجا که جای شماست نشانی را کسی به خاطر نسپرده است. حساب کرده ایم از اینجا که ما هستیم تا آنجا که شما ایستاده اید چقدر تنهایی فاصله است .رد خاطره ها را هم که بگیریم، ستاره ها که نشان به آن نشان سخن بگویند، از اینجا که ما هستیم تا آنجا که شمائید فاصله ای هست.این پاییز ماست. با برگ و باران و ابری که آسمان را گرفته و قرار گذاشته این روزها ببارد.درختان سکوت کرده اند. کلاغ ها قار می کشند و خیابان ها ما را به نشانی شما نمی رسانند. گفتیم باران که ببارد هوا خوش تر می شود. حالا که کسانی از ما رفته اند باز به این هوای پاییز دلخوشیم. دلخوشی های کوچک دیگر را می گذاریم کنار این هوا و دلواپسی عبور شما را هم می سپاریم به همه آن خاطرات ریز و درشتی که با شما داشتیم.نشانی تان را هم که ندانیم باز فرقی نمی کند. همین که دلواپس چیزهایی که اینجاست نباشید باز خوب است. </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-2638736875859292141?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-88185168102186563902008-10-19T14:20:00.000-07:002008-10-19T14:35:40.148-07:00خانواده ی«پاسکوآل دوآرته» اثر «کامیلو خوسه سلا» منتشر شد<div dir="rtl" align="justify"><a href="http://1.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SPun0cvqzsI/AAAAAAAAAHQ/0lxfTCVf-B8/s1600-h/pascual.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5258981509396352706" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SPun0cvqzsI/AAAAAAAAAHQ/0lxfTCVf-B8/s200/pascual.JPG" border="0" /></a> نمی توانم خوشحالی ام را از چاپ مجدد رمان بسیار مهم و البته غریب خانواده « پاسکوآل دوآرته» اثر زیبا، تلخ و در عین حال پیچیده « کامیلو خوسه سلا» رمان نویس بزرگ اسپانیایی پنهان کنم. این اثر سالها پیش به همت زنده یاد « فرهاد غبرایی» ترجمه و منتشر شده بود و در همه این سالها به عنوان یکی از آثار نایاب ادبی به شمار می آمد که دوستداران ادبیات در ایران برای یافتن نسخه ای از آن مجبور به تحمل مشقات زیادی می شدند. خوشبختانه این اثر از سوی نشر «ماهی» انتشار یافته است. «مهدی غبرایی» توضیح کوتاهی درباره مترجم اثر ارائه داده و مقدمه کوتاهی نیز در کتاب گنجانده شده که مخاطب را با ابعاد مختلف این اثر شگفت انگیز « خوسه سلا» آشنا می کند. در مقدمه به درستی اشاره شده که « خانواده پاسکوآل دوآرته» بررسی روانکاوانه ترس است.همچنین آمده است که قدرت اثر در کنش اراده مایل به فنا نهفته است. این رمان همه آن چیز هایی را در خود دارد که یک رمان فوق العاده مدرن بدان نیازمند است.<br />به عنوان یک توصیه دوستانه پیشنهاد می کنم نسبت به خرید این اثر بی نظیر که آن را همسنگ« بیگانه» کامو دانسته اند به هیچ وجه زمان را از دست ندهید. البته به نظرم سبعیت و خوفی که در واژه به واژه این اثر نهفته است و سردی حاکم بر روابط انسانی در آن به مراتب عمیق تر و پیچیده تر از بیگانه کامو است. ترجیح می دهم درباره محتوای اثر و چند و چون اتفاقاتی که در دل آن رخ می دهد سخنی نگویم. با این حال این نکته را ناگفته نمی گذارم که با خواندن این رمان تا مدتها مجبورید هراس خوشایند ناشی از خواندن آنرا همراه خود داشته باشد. این البته یک نظر شخصی است و تعمیم آن به همه خوانندگان امری اشتباه است. به خصوص درباره آن دسته از خوانندگانی که به جای مطالعه آثار جدی و قابل تامل در حوزه ادبیات، زمان محدود در اختیار خود را صرف مطالعه آثار فاقد ارزش های ادبی می کنند. آثاری که خوانش آنها تنها چند ساعت به طول کشیده و اثری که بر روح آدمی می گذارند( اگر بگذارند) تنها در حد چند لحظه است.<br />«خانواده پاسکوآل دوآرته» اثر « کامیلو خوسه سلا» برنده جایزه ادبی نوبل در سال 1989 اثری است که طغیان روح به همراه می آورد، دل و دست آدمی را می لرزاند، درگیری ذهنی برایتان ایجاد می کند، نفس تان را می گیرد و آنگاه سالهای سال در شما ریشه می دواند.کافی است به چند جمله از صفحات آغازین این اثر اشاره کنیم: « وصیت می کنم که بسته ی کاغذ هایی که در کشو میز تحریرم یافت می شود و با نخ قند بسته شده و با جوهر قرمز کلمات پاسکوال دوآرته را بر خود دارد، بی باز شدن و بی هیچ تردیدی به آتش افکنده شود، زیرا ماهیتی نومید کننده و خلاف عرف پسندیده دارد. اما اگر مشیت الهی چنین قرار گیرد و مقدر کند که بسته فوق الذکر بی آن که عمدی در کار باشد به مدت دست کم(18) ماه، از شعله های آتش در امان ماند، هر کس را که آن را در اختیار گیرد موظف می کنم تا آن را از نابودی در امان بدارد، به عنوان مایملک و مسئولیت خود بپذیرد، بنا به میل خود با آن رفتار کند، به شرط آن که با خواست من مغایر نباشد.»</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-8818516810218656390?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-63172842074730606522008-10-18T15:56:00.000-07:002008-10-18T16:01:56.311-07:00برای پدربزرگ<div dir="rtl" align="justify">پدربزرگ برایمان خوابهایمان را آورد، عطرگلها و پرواز پروانه رانشانمان داد، رد بادها را گرفت، یال اسبها رانوازش کرد. کوهها را دید.بابونه و آویشن را نشانمان داد، از گرگها گفت و انجیر در باغهایمان کاشت. پدر بزرگ آوازها خواند، رودخانه را که جاری بود رام دست های خود کرد. باران که بارید، آب در کشتزارها جاری شد. پدر بزرگ رد شکار را گرفت و کبک ها را به سرزمینمان آورد. هوای کوچ ایل که می شد، پدر بزرگ گله را هی می کرد تا به خاک سبز برسیم. پدر بزرگ خار غلتان ها را بر می داشت.شیر و عسل برایمان می آورد.در زمین هایمان درخت کاشت.بعدها پیچ جاده را که رد می کردیم باغ پدربزرگ رو به روی ما بود. خاکی جاده را از سمت راست که می رفتیم وارد باغ می شدیم. باغ بزرگ بود. انجیر ها را انتهای باغ کاشته بود. روی شیبی که به دره منتهی می شد. انجیر ها روی سر شاخه های ترد در هوا تکان تکان می خوردند. رسیده ها درشت و سیاه می شد و اگر دیرتر چیده می شد یا خودشان هوس فرود آمدن بر روی زمین به سرشان می زد یا خوراک گنجشک ها و دیگر پرندگان می شدند. پدر بزرگ به عادت همیشه پیش می آمد و یکی یکی با همه احوال پرسی می کرد. عادت داشت پیشانی همه را ببوسد. بعد می رفت تا بساط چای هر روزه اش را آماده کند. آلاچیقی داشت که درست زیر درخت شاتوت بنا شده بود. یک طرفش را با پرده ای حصیری بسته و گلهای پیچک را آنسوی حصیر کاشته بود تا در حصیر بپیچند و بالا روند. این سوی حصیر سایه می افتاد تا آفتاب مرداد کاری از پیش نبرد. سمت دیگر آلاچیق درختهای سیب داشت تا با جوی آبی که از کنارشان رد می شد خود را سیراب کنند. باد که می وزید، از روی آب رد می شد ، هوای خنک در آلاچیق پیچ و تاب می خورد.دست های پدربزرگ پینه بسته بود.شیار هایش شبیه شیارهای خاک بود وقتی که تشنه می شود. باغ پدربزرگ همان بود که با دیدن درختان پر از میوه اش باید هوش از سرت می ربود. پدر بزرگ اما حضور حیات در رگ های باغ بود. وقت هایی که نبود باغ هم نبود. باغ برایمان در حضور او بود که معنا پیدا می کرد. وقتی که از سرشاخه ها بالا می رفتیم، وقتی که پاهای کوچکمان را بر شاخه ها می گذاشتیم تا دستمان به انجیرهای درشت برسد، فقط پدر بزرگ بود که شیرینی حضورش در ذهنمان باقی می ماند.پدربزرگ رفت و باقی ماجرا ماند. حالا هر بار که پاییز می شود، پدر بزرگ از کوهستانها پایین می آید. با آرامش مردگان در باغ قدم می زند و ردی از خود می گذارد. با خود باران می آورد،کندوی عسل می آورد، بلوط می آورد،یال اسبها را نوازش می کند و دوباره در گریز مه گم می شود.</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-6317284207473060652?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-49051629636766280562008-10-16T14:58:00.000-07:002008-10-16T15:02:02.792-07:00دو گام به پس<div dir="rtl" align="justify">همیشه میان آنچه که در نوشته ها توصیف می شود و آنچه که در دنیای واقعی در جریان است فاصله ای وجود دارد.حتی اگر نویسنده خود را ملزم به وفاداری به تمامی نشانه های جهان واقعی بداند، باز یک جای کار می لنگد. این البته یکی از خصوصیات نوشتن در حوزه ادبیات است. ادبیات به معنای کلی.این تفاوت به هر حال وجود دارد و تن دادن به آن هم به نوعی تبدیل به یک عادت شده است. عادتی البته خوشایند که نویسنده و مخاطب هر دو آن را پذیرفته و از آن لذت هم می برند. با این حال به نظر می رسد که پذیرش این عادت و تن سپردن به آن، کلیشه هایی را هم به وجود آورده که پرهیز از آن کار دشواری نیست. من یکی که دیگر از مواجهه با برخی از این کلیشه های رایج که از فرط استفاده حالتی نخ نما پیدا کرده خسته شده ام.یکی از این کلیشه ها به نظرم کلیشه نخ نمای کافه هایی است پر از دود سیگار و همهمه مشتری ها و نوای موسیقی که محیط را در بر گرفته است. دود سیگار هم که طبق معمول بلند شده و یا به شیشه بخار گرفته چسبیده یا در فضا معلق است.انگار که باید از خواندن چنین صحنه هایی دلمان غنج بزند که« وای چه جای معرکه ای...»به نظرم حضور در هیچ مکانی مزخرف تر از حضور در چنین کافه هایی نیست. فضایی کوفتی که به گند دود سیگار آغشته شده و اجازه نفس کشیدن به آدم نمی دهد. تازه به این محیط مزخرف، حضور پر تعداد مشتریانی را هم اضافه کنید که آنقدر بلند بلند با هم صحبت می کنند که اجازه شنیدن همان صحبت ها را از یکدیگر هم می گیرند. موسیقی کافه دار را هم به این معجون اضافه کنید تا بهتر به حس حضور در چنین مکان سرسام آوری پی ببرید. آنوقت نویسنده عزیز جوری به توصیف چنین فضایی می پردازد که انگار رویایی ترین مکان دنیا بوده است . پر از آرامش و سکوت و از این جور حرفهای بی خود. تازه فرصت هم پیدا کرده آنجا فکر کند و بنویسد و دنیایی رمانتیک خلق کند.قدری خلاقیت به خرج دادن هم چیز بدی نیست. حالااینکه جایی در داستانی یا رمانی نویسنده ای چنین فضایی برای خود ساخته و خوب هم از کار در آمده که دلیل نمی شود در همه نوشته ها هی برویم سراغ این کافه های کوفتی پر دود و سر و صدا. </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-4905162963676628056?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-32753753205932834792008-10-13T08:26:00.000-07:002008-10-16T03:43:58.485-07:00زنگبار يا دليل آخر،اثر آلفرد آندرش با ترجمه سروش حبيبي منتشر شد<div dir="rtl" align="justify"><a href="http://4.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SPNzYk6Ek6I/AAAAAAAAAGw/6kMq2Ac4eF0/s1600-h/zangbar"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256672056132801442" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" height="182" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SPNzYk6Ek6I/AAAAAAAAAGw/6kMq2Ac4eF0/s200/zangbar" width="134" border="0" /></a><a href="http://2.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SPNzjmoqaDI/AAAAAAAAAG4/uzoWGLoZwW4/s1600-h/alfred.jpg"></a><br /></div><div dir="rtl" align="justify">پسر باخود ميگفت ميسيسيپي اگر بود چه خوب ميشد.اگر چيزهايي كه توي كتاب هكلبري فين نوشته راست باشد، ميشد خيلي ساده يك بلم رود پيما دزديد و زد به چاك، اما اين جا، توي درياي بالتيك، آدم با بلم به جايي نميرسد. تازه توي درياي بالتيك بلم رودپيمايي كه آدم بتواند تر و فرز به هر طرف خواست بپيچد كجا پيدا ميشود. اين جاغير از قايقهاي سنگين لكنته چيزي نيست.سر از كتاب برداشت. زير پل، آب ترنه، كند و آرام ميگذشت. شاخههاي بيد مجنوني بر سر او سايه انداخته و در آب فرو آويخته بود و پيش رويش، در كارخانه پوستگري قديمي، مثل هميشه آب از آب تكان نميخورد. مي سي سيپي كجا و انبار زير سقف اين پوستگري متروك، و اين درخت بيد، كنار اين آب كند رو كجا! روي مي سي سيپي آدم دور ميشد، حال آنكه زير اين بيد، يا در انبار پوستگري فقط ميشد پنهان ماند. تازه زير بيد هم فقط تا وقتي، كه شاخههايش برگ داشت و حالا برگريزان بود ، آن هم چه برگريزاني و برگهاي زرد روي آب قهوهاي ميرفت.پسر با خود گفت تازه قايم شدن هم كه نشد كار! آدم بايد بگذارد و برود.<br />آدم بايد از اينجا برود، اما بايد به جايي هم برسد. آدم نبايد كار پدر را بكند.پدر هم ميخواست از اينجا فرار كند. اما همهاش ميرفت وسط دريا، بيهدف. وقتي آدم غير از وسط دريا جايي نخواهد برود ناچار هر بار بر ميگردد. پسر با خود ميگفت آدم فقط وقتي ميتواند از اينجا كنده شده باشد كه آنطرف دريا به خشكي برسد.</div><div dir="rtl" align="justify">كتاب « زنگبار يا دليل آخر» اثر« آلفرد آندرش» نويسنده آلماني كه به تازگي با ترجمه« سروش حبيبي» از سوي نشر ققنوس چاپ و روانه بازار كتاب شده است با اين مقدمه زيبا شروع ميشود.« آلفرد آندرش» به نوشته مترجم كتاب 1914 به دنيا آمد و 1980 از دنيا رفت.توماس مان و ماكس فريش از ستايندگان وي بودهاند. او يكي از داستانسرايان پيشگام بعد از جنگ آلمان است و همانند هانريشبل و گونترگراس از نافذكلامترين و سازندهترين منتقدان دموكراسي نو بال جمهوري فدرال بود.او در مونيخ به دنيا آمد و در جواني در صف كمونيستها مبارزه ميكرد. با روي كار آمدن هيتلر در 1933 به داخائو فرستاده شد كه يكي از نگينترين و بدنامترين اسارتگاههاي آلمان بود.بعدها از اين اسارتگاه بيرونش آوردند و در آغاز جنگ جهاني دوم به جبههاش فرستادند. در 1944 در جبهه ايتاليا موفق به فرار شد و تا سال 1945 به عنوان اسير جنگي در آمريكا در زندان به سر برد. بعد از جنگ به آلمان بازگشت و به روزنامهنگاري در نشريات و راديو پرداخت و از مبارزان راه دموكراسي بود.</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-3275375320593283479?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-9269609568597584772008-10-02T16:03:00.000-07:002008-10-02T16:06:00.584-07:00برای او<div dir="rtl" align="justify">شبیه هر چه که باشد، باز تویی که معنا می دهی به این روزهایی که می گذرند. بانوی هر چه که عاطفه است. خبر گستاخ هم که بیاید تو می شوی صبوری هر چه که هست. واژه با واژه تویی که معنا می دهی روزان و شبان بی معنی را. این روزها فقط به یاد توست که می گذرند. تویی که همیشه باشی، تویی که همیشه صبوری، تویی که همیشه هستی. حضوری در این بی حضوری هر چه که هست.بی تو نه شب می گذرد نه ماه. سخت باشی در همیشه که هست.همیشه باشی، همیشه که هستی. در ماه و بی قراری روز و شبی که بی تو صبح نمی شود.</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-926960956859758477?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-62768862968262789932008-09-22T14:54:00.000-07:002008-09-22T14:59:10.728-07:00برای پاییز<div dir="rtl" align="justify">پاییز و ماه مهر و مدرسه و برگ ریزان به هم رسیدند.سال آنقدر چرخید تا باز نوبت به اینها برسد. بادی که می وزد طعم پاییز به خود گرفته است. حالا فقط مانده هجوم ابرهای گستاخی که آسمان شهر را در بر بگیرند و باران را به عدالت تقسیم خاک تشنه و خسته کنند.تابستان روزهایی بود که گذشت و پاییز روزهایی که می گذرد. درخت باغچه طعم خاک و خرمالو گرفته است. شلنگ آب را از بالا روی برگ ها گرفتیم تا پیش از باران خاک از تن درخت بگیریم.حیاط خانه را شسته ایم تا زحمت بارانی که خواهد آمد را کمتر کنیم .همسایه رو به رو خانه اش را کوبیده تا سقفی از نو بر زمینش بنا کند. تا آن وقت سهم بیشتری از آسمان داریم. ماه را بیشتر می بینیم و حرکتش را بر شب پاییز بهتر درک می کنیم.این روزگار ماست. تابستان امسال زودتر گذشت.زودتر گذشت تا امسال هم سهم پاییزمان را از طبیعت بگیریم. برگ های خزانی را که بر دیوار حیاط و سنگ فرش خیابان می ریزند ببینیم.حالا نه دلتنگ تابستانیم نه دغدغه انشایی داریم که قرار بود از تابستان گذشته بگوید. دیگر بچه های مدرسه نیستیم که رخت نو کنیم و فردا هراس کلاس با خود داشته باشیم. فردا که باران ببارد دلتنگی ابر هم از بین می رود. می ماند روزهایی که با چتر و بی چتر ،عده ای با هم و عده ای بی هم از کنار هم و در کنار هم از پیاده روهای خزان زده بگذریم. تنها نشان ما خش خشی است که از رد گام ها بر برگ ها به گوش خواهد رسید. آشنا و غریبه ی هم که باشیم، فرقی نمی کند. آن خش خش ساده زیر قدم های عابران سهم مشترک ما از لذت پاییز است که ساده به دست می آید. ابر هم که باشد، ابرش که دیوانه هم باشد باز ابر پاییز است. چه بهتر که زودتر بیاید و بر شهر ببارد. </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-6276886296826278993?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com6tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-68681648147320960372008-09-18T14:42:00.001-07:002008-09-19T13:31:56.186-07:00با آستوریاس<div dir="rtl" align="justify"><a href="http://2.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SNP9YM783YI/AAAAAAAAAFI/8UTh0sr5uLg/s1600-h/asturias.bmp"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5247816583048125826" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SNP9YM783YI/AAAAAAAAAFI/8UTh0sr5uLg/s200/asturias.bmp" border="0" /></a> </div><div dir="rtl" align="justify">باید نامت «میگل آنخل آستوریاس» باشد،تا بتوانی کلمه را اینگونه مهار کنی و بعد با آفتاب و خاک سرزمین ات آن را به هم پیوند بزنی تا نثر جان بگیرد و چیزی متفاوت شود. باید «آستوریاس» باشی و آنگاه با کلمه جور دیگری تا کنی. کلمه صیقل بخورد، واژه انحنا پیدا کند،بعد کلمات درردیف هم، در انبوه هم جملاتی شوند که شبیه جملات دیگری نباشند. بشوند این جملات:</div><div dir="rtl" align="justify">«آری او در تروخیلوئی آن قسمت از وجود خود را جا می گذاشت که آزادانه بر دریا باقی می ماند، بر تخته سنگ های بلیسه به صید مروارید و اسفنج می پرداخت و به قاچاق اسلحه که به مذاق خودسران و یاغیانی خوش می آمد که بر کناره ها به غارتگری دست می زدند، همچنین به بازخرید فراریان از جهنم پاناما. او در وجود این خدمتکار کمی از جامائیکا ، کمی از کوبا و جزایر خایج، کمی عرق نیشکر، کمی پودر، زنان، طبل ها، تنبورها،خالکوبیها و رقص ها...را جا می گذاشت، در وجود او میله های سکان کشتی را برای دور زدن دماغه ترواپوانت جا می گذاشت، در حالی که او خود به درون شهر فرو می رفت تا تجسمی باشد از« پاپ سبز»، کشتکار موز، ارباب پول و چاقو، کشتیران بر دریائی از عرق آدمی.»</div><div dir="rtl" align="justify">پاپ سبز</div><div dir="rtl" align="justify">میگل انخل آستوریاس</div><div dir="rtl" align="justify">ترجمه زهرا خانلری</div><div dir="rtl" align="justify">انتشارات امیر کبیر</div><div dir="rtl" align="justify">ص25</div><div dir="rtl" align="justify"><br /></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify"><br /></div><div dir="rtl" align="justify"></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-6868164814732096037?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-32132132709921831642008-09-18T14:42:00.000-07:002008-09-18T15:08:12.135-07:00شعری از اکتاویو پاز<a href="http://1.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SNLQb4ytxSI/AAAAAAAAAFA/WQq8EXJ2AK4/s1600-h/n00013764-b.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5247485693360194850" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_g1kb0WSgxjs/SNLQb4ytxSI/AAAAAAAAAFA/WQq8EXJ2AK4/s200/n00013764-b.jpg" border="0" /></a><br /><div dir="rtl" align="justify">اشیا از هم جدا می شوند/و با نام ها و نقاب های دیگر در صحنه ظاهر می شوند/تنها واژه ها کنارم می مانند:/تا با تو سخن بگویم/کلمات پل اند/دام اند/قفس اند و چاه./من با تو سخن می گویم./کلماتی که تویی/کلمه ای که تو را به تو می رساند/کلماتی که با هم آفریده ایم/سرنوشت، من/زنی که تویی/همین زنی که من با او سخن می گویم/کلمات من آئینه اند/تو خودت و هم زمان پژواک نامت/گفتگو هامان نسیم،نفس،نوا و سپس لحظه ای با شکوه می شود./لحظه ای با شکوه که همین حروف بی جان آفریده اند./کلمات پل اند/سایه ی تپه های «مکنس»اند/در مزرعه ای سرشار از آفتابگردان های آرام/کلمات خلیجی کبودند/و تو صلات ظهر زیر درختی با شکوفه های زرد به خواب رفته ای/ و دل دادن به هندسه/رسم دوایر است با بال لک لک ها./در افق کوههای مسین می لرزند/دهکده ای با کلبه های کوچک و سپید میان دره های بلند خفته است./ستونی از دود از دشت ها بر می خیزد/به سان صوت اذان بر خود می پیچد/ و آهسته آهسته چون بادهای گمشده/بالا می رود و در سکوتی دیگر شکوفه می کند/خورشیدی دور/قلمروی بی انتها از بالهای گشوده/آن دم که تشنگی در دشتی از آئینه/ مناره های بلورین می سازد./تو نه بیداری و نه در خواب/تو در ساعت های بی زمان پرواز می کنی/یک نفس می تواند زنده ات کند./بگذار این کلمات ترا به تو برساند.</div><div dir="rtl" align="justify"></div><div dir="rtl" align="justify"> </div><div dir="rtl" align="justify">بخشی از شعر بلند«سروده ای به پاس یک باور»</div><div dir="rtl" align="justify">اثر اکتاویو پاز</div><div dir="rtl" align="justify">برگرفته از کتاب «غروب آوانگارد» اثر همین نویسنده</div><div dir="rtl" align="justify">ترجمه اردشیر اسفندیاری</div><div dir="rtl" align="justify">نشر پرسش</div><div dir="rtl" align="justify">ص131</div><br /><div dir="rtl" align="justify"></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-3213213270992183164?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-20168084.post-24849189162656659152008-09-08T15:24:00.000-07:002008-09-08T15:26:41.911-07:00انتظار پاییز<div dir="rtl" align="justify">با بهاری که فرصت به چتر می دهد تا باز شود پیش از آنکه ابرها ببارند، سخنی نیست.چه فایده که باران ببارد بی آنکه دل نگران قطره هایش بوده باشیم تا خیس مان کنند.بهار در غافلگیری اش معنا می دهد. در خیره سری آشوبناک نا به هنگامش.در سبزی برگ های تازه جوانه زده درختانش که سیراب آب و هوای تازه اند. پاییز، اما اینگونه نیست. صبر جالبی دارد. اینگونه نباشد که پاییز نیست. فرصت می دهد که ابری بیاید و آسمانی دلش بگیرد. پاییز وقتی که بیاید قاصدک از شاخه خشک جدا می شود، تن به باد می سپارد و خبر رسان می شود. پاییز وقتی که بیاید مردمان کوه نشین زاگرس خدا خدا می کنند تا ابر غمگین پر حوصله اش زودتر ببارد، تا درختان آب تازه بنوشند و بلوط ها بر سر شاخه ها شیرین شوند. پاییز که بیاید خرمالوهای این درخت پیر در حیاط مانده آرام آرام رنگ می گیرند. فرصت می دهد که برگ ها تک تک بر زمین بریزند و فرش خاک شوند.اینگونه است که انتظار پاییز شیرین می شود. انتظار بارانی که ببارد و هوا تازه تر شود. </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20168084-2484918916265665915?l=davoodpenhani.blogspot.com'/></div>داوود پنهانيnoreply@blogger.com5