tag:blogger.com,1999:blog-197532172008-10-07T16:08:02.544-04:00lakomeh لاکومهگاه وگهی تمرین نوشتن ونیاز مند هدایتlakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comBlogger380125tag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-14309477593014498402008-08-07T09:03:00.007-04:002008-08-07T09:36:10.182-04:00اشتباه مرگباردر اتوبان ,قزوین و رشتبعد ابن همه سال بزرگراه<a href="http://www.youtube.com/watch?v=K3OuOojyTUE"> <span style="color:#ff0000;">قزوین و رشت</span> </a>از تصدق سر امامزاده هاشم چگونه ساخته شد ,صنعت جاده سازی ما مردم را راهی مرگ میکنه!!! دیگه تکنولوژی صلح امیز اتمی ما باملت چه خواهد کرد؟ ان گفته قدبمی گیلکی مصداق پیدا میکنه, ا کون گهی امره تاکسی نیشتنم داره!!!!lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-58795638239598981232008-06-21T14:19:00.004-04:002008-06-21T21:09:51.598-04:00<div align="center">شعر بلند "<span style="font-size:100%;color:#3333ff;">لاکومه</span> "</div><div align="right"><span style="font-size:85%;">یکی بود یکی نبود--- زیر این طاق کبود --- شام ها با من بود--- شادیم می افروز--- کی ؟---<span style="font-size:100%;"> <span style="color:#009900;">لاکومه</span></span>---کرجی فرتوت دیار مرداب---کرجی نیمه خراب---رنگ از رو رفته---بسته لب خاموش اما تفته---من که باشم که فصه ازو نمایم آغاز---پر نشیب است گهی ،قصه اوگاه فراز---روزگاری ، روزی---در دل جنگل انبوه، پرازوحشت راز---منش آوردم دست---</span></div><div align="right"><span style="font-size:85%;">بمن آخر دل بست---آن زمانیکه بغم خانه دل بودش</span><span style="font-size:100%;"> </span><span style="font-size:85%;">راز---بره ابر شتابان میخواند---ای ، ای ماهیگیر---مرد تنهای فقیر---</span>ماهی آمد در دام<span style="font-size:85%;">---لب دریا بخرام---دیدمش اورا گنگ---آرزومند یکی کرجی بان---که نه دریا دیده ،لیک دل بسته بمرداب گس و گندیده---بست امید چنین در دل خویش ---دل من کرد پریش---تیشه آوردم انداختم اورا بر خاک---گفتمش کای<span style="color:#ff0000;"> </span></span><span style="font-size:100%;"><span style="color:#ff0000;">لاکومه</span> </span><span style="font-size:85%;">کرجی پیر--</span></div><div align="right"><span style="font-size:85%;">زندگی با منت آیا تلخ است؟که تو بار دگران---می سپاری بکف مقصد، وبا من آیی باز از بستر مرداب---خراب و غمناک راه تو دور که نیست---چشم تو شور که نیست---عمر کوتاه تو---چون عمر گل مرداب است--- گر دلت بی تاب است---صبر از خویش مران---ما همه باریم گران---روی دوش دگران---زندگی شاخه بشاخه---همه نیرنگ و فریب---ما را گشته است نصیب---لیک باید بسازیم---که همه طعمه حرص وآزیم---هر که خواهد که از این خوان ببردقسمت خویش---ز د گر یاران بیش---</span><span style="font-size:100%;">لاکومه</span><span style="font-size:85%;">.. .خوانم اکنون ز نگاه تو، که تو---در دل این مرداب---از چه هستی بی تاب</span>---<span style="font-size:85%;">حیرت افزود ش وبگشود لب از لب غمگین---گفت با من بی کین---کرجی بان ، گرجی بان---من نه آن باشم کز آرزوی خودگذرد---هستی خویش به ممدوح زرافشا ن سپرد ---کار من باربری است---بار مردم بردن،روزی خود خوردن---تو مرا خواهی من ترا---ما دو غمخواریم در این مرداب---تو به بند روزی---من در قید عذاب---آرزویم همه اینست که دوزی دلشاد---کوچ بنمایم از این مرداب---که سیاهست و پلید ست وخراب--- لاشه ماه بود روزی او---خزه ها بازی گلد وزی او--- منکه هرگز نشده بینم دلسوزی او---عشق هرگزدر من نشکفته که منش آوردم از دل بسخن---دیده ام هیچ ندید--- موج دریا ها را---دختران دریا ---ماهیان دریا---صدف و مروارید---گل و گلبوته و مرجان قشنگ---من ندانم بکجا میخوابند---در دل دریا ، یا اینکه در آغوش نهنگ---دوست میدارم دوست --- هر گلی خود روست---هر گیاهی نکوست---خواندم پیشم وبرایم خواند---قصه دریا را---قصه موج زکف داده قرار---قصه لک لک وهم ماهی خوار---که فراز دریا---پاسداری کند از دخترکان دریا---این یکی با دل شاد---وان یکی با همه داد---بهر آنان زیباست---</span></div><div align="center"><span style="font-size:85%;">من ز مرداب شدم خسته</span></div><div align="center"><span style="font-size:85%;">دارم امید ز دریا</span> <span style="font-size:85%;">گذ رم آهسته</span></div><div align="center"><span style="font-size:85%;"></span></div><div align="right"><span style="font-size:85%;">برم تا آنسو--- بنشینم با او---سر فرا گوش نگارم ببرم---که بعمری نگرفته خبرم--- های ...گرجی بان ---پیر گشتم من هان ---زچه امید من پیرولی مانده جوان--- دل من دریا گو---لب من با حق--- تنگدل از مرداب---دیدم اکنون خواب---دست من گر دراز است بسوی دریا--- قصه کوتاه--- ستاره خواب است---ماه در سیه هی پنهانست ---زندگی سخت و عبث---سخت وعبث---</span></div><div align="right"><span style="font-size:85%;">مرگ.. مرگ چقدر آسان است----لاکومه کرجی پیر---که جوان بود ودلیر---</span></div><div align="center"><span style="font-size:85%;">عاقبت اسب تنش هی کرد---مرگ را در شب تاری پی کرد، </span><span style="font-size:85%;">لب مرداب کبود</span></div><div align="center"><span style="font-size:85%;">یکی بود یکی نبود</span></div><div align="center"><span style="font-size:85%;">زیر گنبد کبود</span></div><div align="center"><span style="font-size:85%;">زمستان سی وسه.....غلام پرامید</span></div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-39688266452443500562008-06-14T20:28:00.000-04:002008-06-14T20:47:33.103-04:00<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'B Lotus'; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:100%;">چند ماه پیش از آنکه رائول کاسترو به طور رسمی جای برادرش فیدل را که دو سالی است در بستر بیماری است بگیرد در یک حرکت بیسابقه از طریق تلویزیون از مردم کوبا خواست که به کمیتههای محلی مراجعه کنند و خواستها و شکایاتشان از نارسائیهای موجود در کشور را بدون نگرانی از تعقیب و آزار ماموران حزبی با نمایندگان محلی در میان بگذارند تا کمیته مرکزی حزب کمونیست کوبا بدون واسطه از مشکلات و نگرانیهای شهروندان کوبائی آگاه شود. از این پیشنهاد به شدت استقبال شد و مردم، بویژه جوانان و روشنفکران با صراحت مشکلات اقتصادی و سیاسی مورد نظرشان را با مسئولان در میان گذاشتند. البته تردیدی نیست که هیچ حرف نوئی نمیتوانست از این طریق به گوش رائول کاسترو رسیده باشد چرا که مسائل سیاسی و اقتصادی در کوبا برای همه شناخته شدهتر از آن است که نیاز به تحقیقات محلی داشته باشد اما آن چه نو بود این بود که این مسائل نه بصورت پچپچه در میان خود مردم بلکه با صدائی رسا از دهان مردم به گوش رهبران همان حزبی رسید که در نزدیک به نیم قرن خودشان را عین مردم میپنداشتند و نیازی به شنیدن حرف کسی غیر از خودشان را احساس نمیکردند. <?XML:NAMESPACE PREFIX = O /><o:p></O:P></span></span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'B Lotus'; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:100%;">وقتی بالاخره در یک جلسهی تشریفائی حزبی در ماه فوریه گذشته رائول جای فیدل را گرفت رسیدگی به خواستهای طرح شده از سوی مردم کوبا در دستور کار قرار گرفت و گامهائی گرچه نه چندان اساسی ولی به هر حال قابل ملاحظه در مدتی نسبتا کوتاه تا کنون برداشته شده که اصلیترین آنها در گزارشهای خبری در رسانههای جهانی آمده و نیازی به تکرارشان نمیبینم، اما اجازه بدهید یک کمی از کاراکتر رائول و اینکه چگونه با وجود زنده بودن فیدل این نقش به رائول واگذر شد توضیح بدهم.<o:p></O:P></span></span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'B Lotus'; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:100%;">«لا چینا!»<o:p></O:P></span></span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'B Lotus'; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:100%;">در هر کجای کوبا اگر بگوئید لا چینا (البته به صدای آرام که به گوش غریبه نرسد) همه میفهمند منظورتان رائول کاستروست. «لا چینا» یعنی زن چینی، در مقابلِ «ال چینو» که یعنی مرد چینی. در کوبا سالهاست شایع است که رائول مردگراست (یعنی همجنسگرای مفعول)، و چون مثل چینیها چشمان بادامی و پلک پف کرده دارد لقب «لا چینا» را برازندهاش میدانند. در مورد او یک شوخی دیگر هم در کوبا همهگیر است به این مضمون: که عدم شباهت آشکار رائول به برادرش فیدل که حتی در کلانسالی مردی بسیار خوش تیپ است از این روست که مادرشان قبل از تولد رائول از یک شیرفروش چینی که به خانهشان رفت و آمد داشت گهگاه شیر مجانی دریافت میکرد!</span></span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'B Lotus'; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:100%;"><o:p><img alt="" src="http://reza.malakut.org/fidel%20and%20raul.jpg" /></O:P></span></span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'B Lotus'; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:100%;">از شوخی که بگذریم تفاوت میان شخصیت این دو برادر بسیار بیشتر از تفاوت تیپ ظاهری آنهاست. فیدل در جنبش جهانی کمونیستی خودش را هنوز که هنوز است یک قطب میداند و با همهی انواع دیگر جریانات مارکسیستی، چه آنها که جز نامی ازشان باقی نمانده است و چه آنانی که همچنان به راهشان ادامه میدهند خطکشی آشکار دارد و حاضر نیست راههائی را که مثلا کشوری مثل چین کمونیست برای برونرفت از مشکلاتش آزموده است بیازماید، چرا که بعنوان یک تئوریسین خود را بینیاز از دنبالهروی از دیگران میداند. رائول اما خودش هم میداند که اگر برادر فیدل نبود، اگر هم در همان آغاز پیروزی انقلاب به خاطر لیاقت شخصیاش به پست وزارت دفاع میرسید هرگز نمیتوانست برای نیم قرن دست رقبای حزبیاش را از دامان این مقام پر اهمیت کوتاه کند چه رسد به اینکه عملا جانشین فیدل شود. این است که ابراز نرمش در رفتار رائول به معنای عقب نشینی از چیزی تلقی نمیشود و او از این نظر دست و بالش بسیار بازتر از فیدلی است که نیم قرن است پایبندی به اصول مارکسیستی را تبلیغ کرده است. جالب است بدانید که فیدل چنان به تئوریسین بود خود ایمان دارد که پس از کنارهگیری کامل تنها کاری که در بستر بیماری پیگیرانه انجام میدهد ادامهی تئوری نویسی است که به صورت یادداشتهای روزانه هر شب در اختیار تلویزیون قرار میدهد. بنابراین، آنچه امروزه مردم کوبا از تنها رهبری که در طول نیم قرن میشناختد میشنوند روخوانی روزنوشت های اوست در ساعت هشت شب که برنامه اخبار با آن شروع می شود. این روزنوشت ها که گاهی یکی دو پاراگراف و گاهی چندین صفحه است توسط خواننده خبر روخوانی می شود که هیچ حرف تازهای ندارد ولی برای شنیدن خبر همه ناچارند تا پایان آن صبر کنند!<o:p></O:P></span></span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><strong><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'B Lotus'; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:100%;">پدر بزرگ بد<o:p></O:P></span></span></span></strong></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'B Lotus'; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:100%;">تا شما را با ذهنیت مردم کوبا نسبت به فیدل آشنا کنم از شما میخواهم مونولوگ (تکگوئی) زیر را بخوانید که رئوس آن را بلافاصله پس از شنیدنش در هاوانا از زبان همسر یکی از آشنایان قابل اعتمادم در دفترچهای یادداشت کردم تا بازگوئیش تا آنجا که امکان داشته باشد با حقیقت بخواند:<o:p></O:P></span></span></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'B Lotus'; mso-bidi-language: FA"><span style="font-family:Tahoma;"><span style="font-size:100%;">«بگذار برایت از آن روز اواخر فوریه بگویم که قرار بود در مجمع همگانی حزب، جانشین فیدل تعیین شود. هیچکس شک نداشت که رائول جانشین او خواهد بود. بنابراین نباید هیجانی در کسی ایجاد میشد. ولی تو رضا، میدانی که من نه هیچوقت عضو حزب بودم و نه هیچ وقت از سیاستهای حزب راضی بودم ولی وجدانا بگویم نه با حزب و نه با دولت خصومتی هم نداشتم و ندارم و حتی بسیاری از سیاست هایشان را هم تائید میکنم. ولی میخواهم بگویم با همه اینها آن روز چه روز سنگینی برای من و خانوادهام بود. خوزه، شوهرم، صبحانه نخورده انگار دنبالش کرده باشند رفت سر کار و گفت شب با دوستانش قرار دارد و خیلی دیر برمیگردد. فهمیدم اعصابش به خاطر همین مسئلهی کناره گیری فیدل خراب است و حرفی نزدم. خودم اما نه سر کار رفتم و نه پسر هشت سالهام را به مدرسه بردم. پدر و مادر پیرم که با ما زندگی میکنند از ساعت هشت صبح پای تلویزیون نشستند با این که میدانستند خبر مربوط به جایگزینی رائول دوازده ساعت بعد یعنی ساعت هشت شب پخش خواهد شد. من اما دیدم دیگر خانه یک وجبی ما جای نفس کشیدن برایم ندارد. دست آلکس، پسرم، را گرفتم و رفتیم بیرون. پیاده از این بازار تا آن بازار راه رفتیم بیآنکه هیچ چیز بخریم. فقط موقع نهار یک ساندویچ برای آلکس خریدم. خودم هم یک گاز با آن زدم ولی دیدم از گلویم پائین نمیرود. به هر پارکی که رسیدیم نیمساعتی نشستیم. آنقدر بچه را این ور و آنور کشاندم که پایش تاول زد. وقتی رسیدیم خانه ساعت هشت و نیم شب بود، درست همان وقتی که دلم میخواست برسیم. تلویزیون خاموش بود و پدر و مادرم به همان زودی رفته بودند توی رختخوابشان. یک لقمه نان و پنیر دادم الکس سق بزند و بردمش توی رختخواب. خواستم چیزی بخورم دیدم دهانم باز نمیشود. چراغ را خاموش کردم و رفتم توی رختخوابم. نیمساعت نکشید که آلکس خزید زیر ملافهام. بغلش زدم بخوابد. نخوابید. دست کوچکش را کشید روی صورتم و فهمید دارم گریه میکنم. پرسید مگر چی شده؟ گفتم دلم درد میکند. گفت مامان بزرگ چرا گریه میکند؟ گفتم لابد سرش درد میکند. پرسید بابا بزرگ هم سرش درد میکند که دارد گریه میکند؟ به جای جواب سفت بغلش زدم تا جلوی هق هقم را بگیرم. نه فکر کنی از کنار رفتن فیدل غمگین بودم. نه، اصلا نه. معتقدم سالیان سال پیش باید کنار میرفت. ولی حس میکردم پدربزرگ نازنینی را از دست دادهام. یک پدربزرگ نازنین ولی مزاحم. یک پدر بزرگ خودخواه، پر آزار ولی دوست داشتنی. در یک کلام یک پدربزرگ بد ولی با محبت را از دست داده بودم.»</span></span></span><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'B Lotus'; mso-bidi-language: FA"><o:p><span style="font-family:Tahoma;font-size:100%;"> <span style="font-size:78%;">برگرفته از وبلاگ رضا علامه زاده</span></span></O:P></span></p>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-61827254461864468422008-04-26T14:30:00.007-04:002008-05-09T09:05:32.353-04:00بزرگداشت آشورپور، آوازخوان سبز گیلان در تورنتو<div align="justify"><br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5193623763258827186" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 205px; TEXT-ALIGN: center" height="156" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/SBN1S7IR4bI/AAAAAAAAAVc/bz5KLusqZ2Q/s400/untitled.bmp" width="150" border="0" /><br /><br /><div align="justify"><a href="http://bp2.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/SBNnnLIR4YI/AAAAAAAAAVE/UvGbNug-NSI/s1600-h/untitled.bmp"></a>به دعوت کانون دوستداران گیلان تورنتو، .بزرگداشت آشورپور، آوازخوان سبز گیلان درسالن کتابخانه نورت یورک جمعیتی بیش از گنجایشش، حضور داشتند ، مجری برنامه خانم شافعی از اعضای هیئت موسس کانون به زبان گیلکی به حاضران خوشامد گفت. ایکاش آقای صالحی بنیانگذار کانون دوستداران گیلان در مورد اهداف کانون دوستداران گیلان نیز به زبان گیلکی سخن میگفت و ازجمله ، کلیشه ای این روزها ( <span style="color:#ff0000;">کانون ، دارای اهداف فرهنگی بوده و وابستگی خاص به هیچ تشکلی ندارد و سیاسی نیست!!!</span> نقل بمضمون) استفاده نمیکرد، در واقع کانون درمراسم بر پائی بزرگداشت شعرا ونویسنگان وتاثیر گذاران جامعه از بخش عمر سیاسی شان با بی تفاوتی<br />خواهند گذشت ؟ ویا اگر آقای! بوش ، به گیلان و ایران حمله ور شد ، بر اساس منشور کانون ، سکوت می اختیارید ؟!! متاسفانه از همشهرهای غازیانی و انزلی چی ساکن تورنتوی ، زنده یاد آشور پور ، که تعدادشان کم نیست ،به تعداد انگشتان یکدست<br /><a href="http://bp0.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/SBNejrIR4XI/AAAAAAAAAU8/aBhhhAuCjbs/s1600-h/untitled.bmp"></a>حضور نداشتند ، در مقابل این بی تفاوتی هم شهریانم ،</div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5193624033841766850" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/SBN1irIR4cI/AAAAAAAAAVk/QL1b_AW6GTc/s400/4135d.jpg" border="0" /> اجراء چند ترانه زنده یاد ،باصدای گرم<span style="color:#009900;"> خانم جملیه نهرور و پیانوی زیبای آقای امیر رهبر جبران گردید....</span><br />البته از بعضی نان قرض دادن ها بی مورد که معمول اکثر گرد هم ایی هاست بگذریم . </div><div align="justify">باید باحترام شان بپا خواست و تشکر کنیم که در نهایت گشاده دستی و مهربانی بهمت وبزرگواری جمع سه وچهار نفره، شب بسیا ر بیاد ماندنی را بر پا داشتند .</div><div align="justify">گروه کر ملی ایران به رهبری آقای طراوتی ، ترانه های خاطره انگیز دهه سی وچهل زنده یاد آشورپور را به دو زبان فارسی و گیلکی اجرا ءکرد که شورو شعفی در جمع بوجود آورد ، اما بودند تنی چند با ترانه<br />(<span style="font-size:130%;color:#000099;"> دریا طوفان داره باز / باد و باران داره باز</span>)</div><div align="justify">اشک شوق از گونه ها شان می سرید !!! ! در ادامه مراسم آقای حسین یوسف زمانی، آهنگساز وشاعر مقیم تورنتو در سخنانی ، نقش آ شور پور را در تداوم و زنده نگهداشتن موسیقی و هنر فولکلورگیلان، اذعان داشت .از نمایش فیلم بخاکسپاری زنده یاد در بقعه یا امامزاده!!! بی بی حوریه بگویش انزلیچی(خانم موریه) در سوسر غازیان ، در آن هوای نامساعد وبرف حدودا 2متر وبسته بودن جاده رشت وانزلی ، حضور انبوه دوستداران گیلانی وغیر گیلانی باخواندن ترانه های ماندگار ، زنده یاد ، جالب و دیدنی بود<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5193625176303067602" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/SBN2lLIR4dI/AAAAAAAAAVs/CZg_8zkV6g4/s400/4135e%5B1%5D.jpg" border="0" /></div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-53400984576384267862008-03-24T07:31:00.003-04:002008-03-24T08:26:05.720-04:00!!!!! خبر بد<a href="http://bp0.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/R-edFstRKKI/AAAAAAAAAU0/5J0d3pRL9bI/s1600-h/farhangi.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5181282617538980002" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/R-edFstRKKI/AAAAAAAAAU0/5J0d3pRL9bI/s320/farhangi.jpg" border="0" /></a><br /><div align="justify">از صدای زنگ تلفن در خواب ویبداری و تاریکی، دستم بدنبال گوشی تلفن ، الوی گفتم ،نازنین صدائی از مادرید پاسخم داد ، وقت خوش!! پس از گفتن شاد باش نوروزی وآرزوی سال خوب برای هم دیگر ؛ با اکراه گفت نمی خواهم صبح اول صبحی حامل پیام بد و تلخی باشم ، .... اما خبر واقعا تلخ بود..... ، خبر بقتل رساندن منوچهر فرهنگی، با کارد و دشنه در حومه مادرید . پلیس اسپانیا در جستجوی عامل یا عاملان این جنایت است. اگر خیلی ها منوچهر فرهنگی را نشناسند ، ما انزلی چیها ، ایشانرا خوب میشناختیم ، منوچهر فرهنگی،زرتشتی فرهیخته ای بود که با دلبستگی عمیق بمردم انزلی وکارکنان شهرک دهکده ساحلی. هم چنین ،در انتشار بسیاری از آثار محقّقان برجسته و نویسندگان ایرانی مقیم خارج همّت کرد و با کمک های بیدریغ خود،خدمات ماندگاری به تاریخ و فرهنگ ایران نمود... روحش شاد ، نامش مانده گار باد </div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-70080288997113296392008-03-02T09:01:00.008-05:002008-03-02T12:36:21.697-05:00!!!بلاخره پایان خیمه شب بازی<div align="justify"></div><div align="justify">1- ایران تجربه "سی" ساله داره در مرخص کردن آدمهای کار بلد ، سپردن هرچه کار اجرائی وتخصصی بافراد "نابلد"...تا بوده ، چنین بوده .</div><div align="justify">بنظرم این بار در انتخاب سر مربی فوتبال از میان کاندیدای جور واجور و "زده" باز صد رحمت به علی دائی !!!! آن یکی هم شهری من که در مقابل چشم یک استادیوم آدم ، تو گوش باز<a href="http://bp2.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/R8rE5F4-PWI/AAAAAAAAAUU/TmY45PPYpis/s1600-h/daei_rooz_33%5B1%5D.gif"></a>ی کن میزنه ، وهم شهری !! دیگرم ، از افتخارات دوران سرمربی گری اش، ممنوع کردن بازی تخته نرد در اردو بوده ، آن یکی مربی پر مدعا ، با گرفتن رشوه و پول از بازیکن بر اساس آنچه داده بهمان دقیقه بازی اش میدهد و یا پس از گرفتن پست سرمربی گری ، بدنبال دیدن دوره های فشرده ویاد گیری بیشتر باشه ، سر از حج عمره در میاره ، با لباس احرام منتظره عکسش در روزی نامه ها باشه!! واین روزها که یکی از کاندیدا ی این پست بوده ، از شهرستان بلند میشه میاد تهران " پلوی نذری " اربعین حسینی" میده ، اگر ریگی بپاش نیست در همان منطقه بچه های فقیر زلزله زده فراوانه ،خیرات تو خرج آنها میکردی "گماشته " ببخشید "فرمانده"!!!!! دور سفره نذری اش یکنفر آدم مستحق وگشنه راه نداره هر چه چشم کار میکنه کله گنده های زد وبند چی ورزشی جمع اند ...... </div><div align="justify">علی آقا ، هم از نظر داخلی مقبول تره ، حاشیه و حدیث اش کمتره ،هم از نظر "فیفا " و فوتبال دنیا شناخته شده میباشد ، اگر بزارند با ختیاروسلیقه خود ش امتحانش را بده.....</div><div align="right">***</div><div align="justify">2 در حاشیه سفر آقای رئیس جمهور به عراق آقا ی احمدی نژاد به خبرنگاران گفته "دیدار از عراق بدون دیکتاتور، برایم بسیار مسرت بخش است".</div><div align="justify">میشه ، آرزو داشت روزی یه دولتمردی همین نظر و در مورد ما داشته باشه </div><div align="justify">از آن سر دنیا یه کوتوله دیگر !!! در مزرعه اش در تگزاس ، دردیدار با آندرس فو راسموسن، نخست وزير دانمارک،فرمایش میکنه !!! </div><div align="justify">مقام های عراقی باید در گفتگوهایشان به طور صریح از ایران بخواهند که از حمایت نظامی شورشیان دست بردارد.<br />پیام مقام های عراقی به رئیس جمهور ایران باید این باشد که به ارسال تجهیزات و مهمات پیشرفته ای که شهروندان عراق را می کشد، </div><div align="justify">خاتمه دهد، رو که نیست !!!</div><div align="justify">چند ساله ، روزانه بیش از یکصد عراقی کشته میشه ودها نفر در بدر و بی خانمان میشه، واز آنطرف، ده هاجوان بیکار را ،بامید شغل وزندگی بهتر به عراق میفرستند ، نصیب بوش ود ارو دسته اش، چند صد میلیون بشکه نفت در روزه ، وبرای خانواده سربازان امریکائی تابوت بچه ها، ویه پرچم بسته بندی شده ........<a href="http://bp2.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/R8redF4-PZI/AAAAAAAAAUs/xkrtuKVsJ3A/s1600-h/333333.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5173191713367145874" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/R8redF4-PZI/AAAAAAAAAUs/xkrtuKVsJ3A/s320/333333.jpg" border="0" /></a></div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-84669314472548334502008-02-19T01:45:00.004-05:002008-02-21T00:12:33.748-05:00<div align="center"><a href="http://bp2.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/R7p7gbHpxMI/AAAAAAAAAUM/gph5vWaCkFc/s1600-h/Aks-tafawot.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5168579319326950594" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/R7p7gbHpxMI/AAAAAAAAAUM/gph5vWaCkFc/s320/Aks-tafawot.jpg" border="0" /></a> بدون شرح !!!!<br />لطفا ، هرکسی میتونه نظر بده ،نظر ات قابل احترامه .<br />پی نوشت. رو عکس کلیک کنید تصویر واضح تر دیده میشود. متشکرم<br /></blogitemurl></div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-89284151646068057752008-02-19T00:23:00.003-05:002008-02-19T00:48:28.787-05:00HAPPY FAMILY DAY<div align="justify"><span style="font-size:130%;color:#ff0000;">سلام به روز خانواده</span></div><div align="justify"><span style="font-size:85%;"></span>زندگی سراسر کار ،با هم بودن خانواده را بسی مشکل کرده ؛ دولت انتاریوسومین دوشنبه ماه دوم هر سال را بعنوان روز خانواده رسما تعطیل اعلام نموده تا اعضای خانواده روز شادی را در کنارهم ،بخصوص با بچه ها بگذرانند. در این روز بعضی رستوران های زنجیره ای از بچه های زیر 12 سال بدون دریافت پول ، مجانا پذیرائی میکنند ومحیط شادیرا برایشان تدارک میبینند.</div><div align="justify">روز خانواده را نیک بداریم واین روز بهانه خوبی باشه ، برای با هم بودن اعضای خانواده......بر این اساس این روز بر همه گان گرامی باد..<br /><br /></div></blogitemurl>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-39027572351344430612008-02-18T23:35:00.005-05:002008-02-19T00:22:16.576-05:00یاد مانده های" 8" قسمت سوم<div align="justify">گذر ایام "یاد ابی" قسمت سوم</div><div align="justify">خلاصه دردسرتان ندهم ، وقتی چرتکه انداختم ؛ بنظرم آمد ، دوست ما چه مرگشه ؟ آدم یک لا قبا وبدون شغل ودرآمد چرا با او ازدواج نمیکنه ؟ برام معما شده بود ، با ترشروئی بهش گفتم ،چرا لگد به بختت میزنی ، من ماندم که این دختره عاشق چه جیز تو شده ؟ که این همه فداکاری در حقت کرده ومیکنه ؟ این دختره بااین امکانات وتحصیلات ، بمن نشان داد وقتی تو ایران بودی چندین نامه برات نوشت وبیشترش مهر برگشت خورده یود ، حتی از طریق سفارت درخواست تدریس در دانشگاه گیلان را نمود ،( گویا کشور آلمان راه اندازی کرده بود) قرار بود سال آینده ، مشغول تدریس شه ، چون میدانست تو در همان منطقه ساکنی ، خوب پسر با معرفت چرا طاقچه بالامیزاری !!!؟ قدری تحمل کرد با حالتی بغض کرده گفت عزیزم همه اینها درست ، من در مقابل این همه انسانیت وعشق ،چی دارم بهش بدم ؟ او با من خوشبخت نخواهد بود ، اولین ضربه ای که از من خورد از خانواده اش جدا شد و من قبل از اینکه درفکر خودم باشم ، بآینده اش فکر میکنم ،که با من خوشبخت نخواهد بود .<br />اینجا بودکه بانسانیت وروح پر فتوح "ابی" وافق شدم ،دیگه نمیدانستم چی بهش بگم ، نهایتا پس چندروز قرار شد حرکت کنیم ، تصمیم داشتیم با هواپیما مستقیم بریم ایتالیا ، که "یوتا " پیشنهاد کرد با ماشین اواین مسر را بریم ، "ابی" هرچه اصرار کرد که تو برای رفتن بمدرسه نیاز به ماشین داری ، او قبول نمیکرد ، چهارصد مارک خرج سرویس ماشین کرد ، وکلی خوراکی وقهوه وچای ، با گریه واندوه ،ما را راهی این سفر کرد....<br />در مرز سوئیس از من ویزا خواستند که با پرداخت 6 فرانک سوئیس روادید گرفتم، دو روزی در زوریخ ماندیم ، که کلن با کشورهای دیگر اروپا تفاوت چشمگیر داشت ، از زوریخ تا ایتالیا باید از منطقه کو های آلپ میگذشتیم ، برفها بارتفاع بیش از یکمتر در کنار جاده مثل دیواری که "ماله کشی " کرده باشنذد بنظر میرسید ، جاده تمیز، بدون برف و لغزندگی ، من در خواب بودم و"ابی" رانندگی میکرد از صدای داد وفریاد ش از خواب پریدم ،پرسیدم چه شده ؟ با خنده وشادمانی گفت به ایتالیا رسیدیم ، گفتم تما م راه را ماتم گرقته بودی ، گفت آخه ، اینجا کشورمنه ..... صبحدم رسیدیم میلان رفتیم هتل چند ساعتی بخوابیم و استراحت کنیم ......ادامه داره </div><div align="justify">تا فرصت دیگر ، ایام بکام وسبز باشید</div><div align="justify"><br /><br /></div></blogitemurl>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-21148012580855546002008-02-16T16:01:00.004-05:002008-02-18T10:24:50.691-05:00یاد مانده ها " گذر ایام" 8<div align="justify">" ابی " چند ماهی ایران مانتد ،اما دست ودلش بکار نمیرفت ، وانگهی بلاتکلیفی وبیکاری ،ابی را بسیار حساس وزود رنج کرده بود ومادرش ازم خواست که هرطور شده "ابی" را راضی کنم که که به اروپا برگردد ، با صحبت های من اواخر سال 54 عازم آلمان شدیم در یک شب سرد برفی بهمن ماه به فرودگاه فرانکفورت رسیدیم ،اورا بسیار مضطرب ودلواپس دیدم ، بهش گفتم نگران جا ومکان نباش آنقدر" مایه" دارم که چند ماهی در هتل باشیم ، در حال همین گفتگو بودیم چمدان را زمین گذاشت واز روی طناب پرید وبطرف مستقبلین رفت ،واز جمع منتظرین دختری بطرف او آمد وهردوهمدیگر را بآغوش کشیدند ، ومن چند دقیقه باحالت وارفته تماشگر این صحنه عاشقانه وبقول آنروزی ها خیلی " سنگام " بودم، خلاصه آنها بخود آمدند ، متوجه شدند، که یک همراه نابلد متعجبانه ، نظاره گرشان هست، بطرفم آمدند ، منو بآلمانی بهش معرفی کرد؛رو کرد بمن گفت ، دوست دخترم yuotaهمدیگرو بوسیدیم ، خوش آمدی گفت و منهم با تکان دادن سر وایماء اشاره تشکر کردم !!!!! بعد با فولکسش، بشهر Minz بآپارتمانش وارد شدیم .</div><div align="right">قرار بود یک هفته انجا باشیم بعد برویم ایتالیا ،اما هر وقت خواستیم حرکت کنیم ،یوتا میخواست بهفته بعد موکول کنیم وقتی متوجه میشد ما مصمم برفتن هستیم بالتماس از من میخواست چند روزی باشم ،من دلم نمیامد ناراحتش کنم ، آخه برخلاف اکثر آلمانیها که خیلی خشک وخشن هستند ، اورا بینهایت مهربان وفداکار دیدم ،وواقعا "ابی " را عاشقانه دوست داشت ،اجبارا بخاطر ش تصمیم گرفتیم رفتن ایتالیا را چند روزی بتعویق بیاندازیم ،اما لازمه قدری از "یوتا" بگم .... دختری 24 ساله قد 175چشم های آبی سفید روشن اکثرا بدون توالت وآرایش زیبا و خوش اندام ودر مقابل بسیار ساده پوش لیسانسیه تعلیم وتربیت کودک از خانواده های سرشناش شهر "ماینز" دقیقا بیاد ندارم شغل پدر مادر، یک دانه دختر این خانواده را ، اما دانم که یکی استاد دانشگاه و دیگری قاضی و بسیار بانفوذ .... قرار شد "یوتا"دیدنی های هامبورگ را نشانم بده ،"ابی " هم قرار ی با هم سازمانی هاش داشت ،خلاصه کنم ، بین راه به اولین لوکال یا بار که رسیدیم، نگهداشت،قهوه وکنیاک برام سفارش داد وخودش چای...از ساک دستی اش ، دودیگشنری درآورد یکی اش آلمانی بانگلیسی ودیگری انگلیسی بفارسی ،آه که هنوز هم پس از این همه سالها صدای گرفته وبغض آلودش در گوشمه.....با نشان دادن معادل معانی آلمانی بفارسی بمن فهماند که چه سنگین تاوان دوست داشتن "ابی" را داده و میدهد...اواخر شب بود که تقربیا همزمان رسیدیم بآ پارتمان..بهش گفتم " یوتا "مختصری از روابط تان را بمن فهماند،مایلم بیشتر برام توضیح بدهی ..."ابی"لب گشود تا انجا که بیاد دارم گفت در دانشگاه بااو آشنا شدم پس از چندی منودعوت کرد خونه که با پدر مادرش آشنا شوم ،خانواده اش، با ادامه این دوستی مخالف بودند ،فشار شان به "یوتا " بحدی بود که، او تصمیم گرفت از خانواده اش جدا شه ، ومن مخالفت کردم ، از آنجا که خانواده اش کوتاه نمیامدند و" یوتا "از نظر مالی وکاری مشکلی نداشت ، ناچارا از آنها جدا شد ، خانواده او بهر طریقی نتوانستند نظر او را نسبت بمن برگردانند ،شکایت کردند ، ودر داد گاه چون از نظر اقامتی مدارک معتبر نداشتم دستور اخراج منوصادر نمودند ، "یوتا " با هزنیه بالاوکیلی برام گرفت ، و طی اعتراف که "ابی" همیشه ازم خواسته بطرف خانواده برگردم وحمایت همه جانبه از من، حکم نهائی دادگاه ، این بود که هر سال بیش از شش ماه نمیتوانم در آلمان باشم ؛ برهمین اساس بین آلمان وایتالیا "اله خان والا خان " .....</div><div align="right"> با پوزش، شب از نیمه گذشته واینجا که قوقولی قو خروس بشارت صبح رانمیدهد ،بجایش صدای حرکت ماشین هاست که میگوید برو بخواب ، چون فردا ، یعنی امروز نیمه تعطیله بخاطر روز خانواده برم بخسبم... تا ادامه دنباله یاد مانده..... ایام بکام<br /></div><div align="right"></div><br /><div align="right"></div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-73902208130051467182008-02-11T08:33:00.001-05:002008-02-13T07:11:09.782-05:00ذوق زده گی<div align="justify">در آستانه آغازسی امین سا ل انقلاب ، مثل همه 22بهمن های این سال ها ، بیاد شادی وشادمانی روز های پیروزی انقلاب سال 57 می افتم ،که بعله!! دیگه دوران بی عدالتی ، بی حقوقی ،بگیرو ببند تمام شده ، بالا سرمان حکومتی می نشانیم که منافع مان را پاس بدارد وامنیت مان محفوظ ، وشبها میتوان آسوده خوابید، آخه با شنیدن اینگونه فرمایشات آنهم از رهبر مذهبی و سیاسی 9/99 در صدی آیا جای شک وتردیدی متصور بود؟ </div><div align="justify">چند فراز بیاد مانده از فرمایشات امام خمینی در کوران انقلاب</div><div align="justify">1- اختیارات شاه را نخواهم داشت</div><div align="justify">2-ما حکومتی میخواهیم،اگر یک گروهی بگویند ،مرگ بر فلان شخص ،حکومت آنها رانکشد</div><div align="justify">3-باید اختیارات دست مردم باشد</div><div align="justify">4-اولین چیزی که برای انسان است ،آزادی بیان است</div><div align="justify">5- مطبوعات در نشر همه حقایق و واقعیات آزادند</div><div align="justify">6...7...</div><div align="justify">منصف باشیم با این بیانات وگفتگو با خبرنگاران بین ماهای آبان و دی 57 در پاریس جای ذوق کردن نداشت؟</div><div align="justify">اکنون پس از سی سال در کجا ایستاده ایم؟ آخ چه ذوق زده شده بودیم</div><div align="justify">بیاد دارم با دوستی از انزلی به تهران رسیدیم ،در میدان آزادی جمعیت موج میزد ، وراهی برای عبور خودرو ها نبود ، وشادی مردم از پیروزی انقلاب غیر قابل توصیف ، صدای مهندس بازرگان از رادیو شنیده میشد ،که بشارت پیروزی انقلاب را میداد ،واز مردم وگروه ها میخواست اسلحه های خود را تحویل دهند و بخانه ها برگردند"نقل بمضمون" آن روز 22 بهمن بود، با راندن مردم بخانه ها مسیر انقلاب براهی رفت، که اثری از آن فرمایشات در این سال ها باقی نماند </div><div align="justify">بیاد دارم،همانروز حرکت وقتی از "غازیان" گذشتیم ، نازنین همشهریان !!!</div><div align="justify">در منطقه "زمین طیاره " به دور کردن زمین مشغول بودند؛ چه انقلابی براه افتاده بود!!!!</div><div align="justify"></div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-38328409371786187512008-02-10T13:53:00.000-05:002008-02-11T01:13:50.857-05:00یاد مانده ها " گذر ایام "7<div align="justify">بعد ازمدتی فرصتی دست داد که یاد مانده های "گذر ایام " را پی گیرم .اما مقدمتا ، بجاست پوزشی بخواهم از نازنینانی که ، ادامه "گذر ایام " راطالب بودند ، شور بختانه بعلت هجوم "ویروس" تنبلی وگرفتاری شخصی و کاری ،بقول دوستان عزیز، تبریزی ام"امکانش ، مقدور نبود!!!!"</div><br /><div align="justify">هم چنین، تسلیت و سر سلامت باد به مهدی جان ،نویری عزیزم ، که بسوگ همسر نشسته ، امیدوارم جای خالی همسر ومادر، با یاد آوری خاطرا ت خوب واعمال نیک بجای مانده اش، پر گردد .....</div><br /><div align="justify">گیلانیان ، ثابت کرده اند که قدر دان انسان های شریف و اثر گزار هستند ، شاهد ونمونه زنده آن عکس های مانده گاری بچه های "وارش انزلی"است که در آن هوای نامساعد برفی ، دوستداران مانایاد آشور پوراز شهر های دور ونزدیک در مراسم تدفین و خاکسپاریش، حضوربهم رسانند.......حالا که حرف برف پیش آمد ، باید از "باران " متشکر بود که با " بارشش"برف های کوچه و پس کوچه ها آب کرد، وگر نه با این مسئولان بی لیاقت و غیر استاندارد!!!اگر نبودهمیاری وکمک های مردمی آمار صدمات ولطمات بیش از اینها می بود، ا لبته هر کس میتواند در چارچوب حوزهی مسئوليت خود دلايلی بياورد تا از مسئوليت بگريزد، وبه ریش یخ بسته جماعت فقیرو مستمند گرفتار" نان شب " بخندند.... آیا.نوبت آنها نخواهد رسید ؟</div><br /><div align="justify">واما دنباله یاد مانده "ابی"بلاخره تصمیم گرفت از ایران بکند ، وعازم آلمان شد وقتی به فرودگاه فرانکفورت رسید بدون آشنا ئی با محیط ، زبان و راهنمائی ،خود افتاد و بلند شد بلا خره توانست آلمانی یاد بگیرد وکاری سیاه دست وپا کند ، پس از چندی تصمیم گرفت در ایتالیا زندگی کند، در شهر "پروجیا" در یک خیاطی معروف که متعلق به شهردار آنجا بود وسالی چند باردر سراسر اروپا مد لباس به نمایش میگذاشت " ابی " را بعنوان دوزنده بهمرا خود میبرد،"ابی" کارش رونق گرفت و اجبارا ششماه ایتالیا بود وششماه آلمان ، تا اینکه جذب فعالیت های سیاسی میشود و ازخیاطی وطراحی دست میکشد ویکی از فعالین پر کارو صادق ضد رژیم میشود، در این ایام مادر پدر "ابی"باصرارازش میخواهند که بایران برگردد وبسیار دلتنگ بودند، او هم بخاطردیدار خانواده در سال 54 بایران برمیگردد ، ودر فرودگاه مهر آباد توسط ساواک دستگیر،اگر نبود حمایت وشفاعت دامادش ، رئیس آنزمان باشگاه شهربانی تهران، معلوم نبودعاقبت کارش......تا مجالی دگر ، ایام بکام</div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-57827859178661569022008-02-03T10:41:00.000-05:002008-02-03T10:50:44.111-05:00<div align="right">دوستان، نازنینان و سروران</div><div align="right">متشکر م از اظهار محبتان،از دولتی شما دوستان، حال بنده نا قابل خوبست از ویروس های بیشمار موجود "ویروس " تنبلی بسراغم آمده جزء این یک قلم جنس بنجور مشکلی نیست ،فعلا قدری بیشتر نیاز مند زمان برای باز سازی هستم آخه عزیزان تو این سن وسال روزی دوازده ساعت کار کردن ،دیگه دل و دماغی برای نوشتن میماند ؟ نه والله !!!! با همه این اوصاف، در اسرع وقت سرباز وار در خدمت خواهم بود </div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-15846642933937323622007-12-10T08:57:00.000-05:002007-12-10T10:39:31.296-05:00<div align="justify">* سه هفته ای میشه که فرصت نبود پستی داشته باشم ، امروز بخود گفتم ، نا حسابی حداقل ایمیل ها تو چک کن!! وقتی ذخیره ایمیلم را باز کردم ، ازچند ایمیل دوستان ، واظهار محبت شان بکنار ، مواجهه شدم با انبوهی از ایمیل های مزاحم تبلیغاتی که بدون" در" زدن وارد حریم خصوصی آدم میشوند ، همه شان تبریک میگویند ، که شما برنده شدید به مسافرت تفریحی ویا آن دیگر میخواهد یک شبه خوشبختم کند !!! وخلاصه هر جنس اشغال و بنجوررا میخواهد با "کپی اوغلوگری" بآدم بیاندازند ، از هرچه کلمه Congratulation بیزار شدم ، تکنولوژی که بدین صورت پیش میرود، برای ما مردم عادی که قابل درک نیست که هیچ ، مزاحم هم هست و هیچگاه همگام آن نمیشویم ، کمپانی های بزرگ وقدرتمند و کلان سرمایه داران ، هر زمان دلشان بخواهد اختراعات ومحصولات تازه شانرا، روانه بازار میکنند وجز سود ،واندوختن سرمایه بچیز دیگری نمی اندیشند ، با این اوصاف چگونه ، منه آدم عادی ومعمولی، با همه این رنگ ولعاب های تکنولوژی بروز باشم وهمگام ؟ آیا از این همه کشور های موجود دنیا کدامشان توانستند همگام با تکنولوزی ، وارد هزاره سوم شوند ؟ جز تعدادی انگشت شمار!!!</div><div align="justify">** در کاغذ پارها ومدارک قدیمی دنبال چیزی میکشتم ، بریده ای زرد شده از مجله جوانان بتاریخ آذر ماه1347 توجه ام را جلب کرد، گزارشی بود ازدکتر برنارد " دکتر کریستین برنارد" که برای اولین بار پیوند قلب را بر روی هم وتن خواروبارفروش خود انجام داد، که جهان را به شگفتی واداشت ، جراحی گمنام اهل افریقای جنوبی ، که بعد ها با چندین عمل موفقیت آمیز ، آنجنان معروف شد که ، گذشته از مورد توجه قرار گرفتن نزد، زنان ثروتمند وزیبا رویان آن ایام، پادشاهان و روئسای جمهور دنیا مشتاق دیدارش بودند ،دقیقا بیاد ندارم چه سالی مهمان دربار وفرح بود !!!! خوب آدم، جراح قلب باشه وخوش تیپ و معروف ، بدون گرفتاری که نمیشه!!! </div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-54082680381565993492007-11-13T10:43:00.000-05:002007-11-13T10:44:41.891-05:00<div align="justify"><br />روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم<br />آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟<br /> "فروغ"</div><div align="justify">تنها آرزوی یرآورده نشده ام ؛ هنوز یاد وخیالش آزارم میده ، درسته که آبتنی کردن درخاطرات کهنه دردی را دوا نمیکنه... اما شیرینی اش قابل انکار و فراموش شدن نیست . منکه در کوره راههای زندگی جا مانده ام آنهم در غربت ،باید عاشق بود و عاشق ماند ، واسه اینکه ، اگه همه چیز تقصیر من باشه ؛ معترفی که ، عاشق شدنم تقصیر توست </div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-78746374776029695892007-11-08T10:18:00.000-05:002007-11-13T07:51:37.101-05:00اگر دنیا را میدادیم بچه ها اداره کنند ،دنیا واقعا شاد میشد<div align="justify">با همه اینکه دیشب بی خوابی بسرم زد وحدود سه صبح بخواب رفتم ، اما طبق عادت سالیان سال قبل از هفت بیدار بودم هوای این روزها ناگهان سرد شده ؛ آفتابش هم در روزهای آفتابی باید رونما داد تا در آید واسه ده دقیقه تابیدن باید دو سه ساعتی انتظار کشید خلاصه آنقدر ناز وافاده بقول بچه "سر ومچه ،بوزه داره ، افاده گاوا " چه میشود هوای تورنتو ست ،دیگه ..... از بی حوصله گی با مانیتور تلویزیون را روشن کردم ، یکی از کانال های بدون تبلیغات که مسایل مورد خلاف ودزدی وخبر های دست اول نیویورک ، واشنگتن وشیگاگو را پخش میکنه ، البته فقط مجاز هست با برد بسیارکم پخش نمایند ؛ برنامه ای بود در مورد کودکان کار، مناطق آسیا وافریقا ، واقعن دل سنگ میخواهد ، دیدن آن صحنه ها را وآزرده خاطرنشد ، کار در قايقهاى ماهى گيرى، ماشين شويى، فروشندگى در خيابان يا بازار، پورنوگرافى، جمع آورى آشغال، حمل و نقل و باربرى، خشت زنى و آجرپزى، ساختن ابزارهاى خطرناک ، تجارت کودکان،تجارت مواد مخدر، کار خانگى بردگى کار در مزارع، مين يابى، قالى بافى، سرباز گرفته شدن اجبارى، کار در کارخانه ها و کارگاه هاى کوچک، بدون حداقل فضا وبدون نور.. ميليونها کودک بى سوادند، نه سقفى بالاى سرشان دارند و نه غذايى براى خوردن..وهزاران درد وبی درمان که گریبانگیر این سازندگان دنیای آینده شده است . از کی باید خواست تا حقوق اولیه کودکان رعایت شود ؟ از پدر مادر ها ، از دولت ها ، از سازمانهای عریض وطویل سازمان ملل ویونیسف ؟<br />آیا میشود از آقای رئیس جمهور اسلامی سئوال کرد، در این مدت برای بچه های هم طبقه خود چه کرده اید ؟ ودولت مهروز شما چه مقدار از در صد بالای کودکان خیابانی وکودکان کار را سامان داده است ؟ آیا این آمار و ارقام شما ودولت تان را ، به لحظه ای فکر وا میدارد ؟</div><br /><div align="justify">کارگران ؛ دست فروشان ؛ دانشجویان ؛ معلمان وزنان از بی حقوقی وعدم توازن دخل وخرج اعتراض میکنند ، پاسخی جز تحقیر وزندان شکنجه حداقل جوابییست که در انتظارشان ؛ اما کودکان نه توان اعتراض دارند ، نه زبان شکوه . آیا درجلسات هیئت دولت شما حتی برای یکبار ؛ از حقوق کودکان کار وخیابانی و عدم اجازه استفاده جنسى و جسمى از آنها سخنی به میان آمده؟ </div><br /><div align="justify">آقای رئیس جمهور ، کم کردن آمار های وحشتناک هفت میلیون کودکان ایرانی که به بدترین کارها وادار میشوند ، از نماز شبت واجب تر است.....<span style="color:#ff0000;"> </span><span style="font-size:130%;"><a href="http://www.pouyashome.com/flashsite/kar.htm"><span style="color:#ff0000;">حساسیت در برابر کار کودکان وظیفه انسانی همه ماست</span> </a>فیلم را ببینید</span></div><br /><div align="justify"><br /></div></blogitemurl>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-46275189420291069672007-11-05T11:02:00.000-05:002007-11-05T19:47:33.012-05:00گذر ایام "6" یاد "ابی"<div align="justify"><a href="http://bp1.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/Ry-0VfpXAvI/AAAAAAAAAT8/4iHrd8R1pHg/s1600-h/tn.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5129516781963510514" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/Ry-0VfpXAvI/AAAAAAAAAT8/4iHrd8R1pHg/s320/tn.jpg" border="0" /></a> سی متری سال چهل "ابی " نفر دوم ایستاده از چپ<br /><a href="http://bp2.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/Ry-y6vpXAuI/AAAAAAAAAT0/VYlAIZaFCgI/s1600-h/tn.jpg"></a><a href="http://bp0.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/Ry-isPpXAtI/AAAAAAAAATs/14BMuCOxg6M/s1600-h/tn.jpg"></a><a href="http://bp2.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/Ry-iAvpXAsI/AAAAAAAAATk/ucjGwRIXDjM/s1600-h/tn.jpg"></a><a href="http://bp1.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/Ry-eKfpXArI/AAAAAAAAATc/BlbZXIzpAvg/s1600-h/tn.jpg"></a><a href="http://bp2.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/Ry-d1vpXAqI/AAAAAAAAATU/vo3FBPmoo1w/s1600-h/tn.jpg"></a><br /><div align="justify">قسمت اول </div>پائیز که میاد دلم واسه بعضی دوستان ، که خیلی زود از دست رفتند تنگ میشه ، برای دوستان دوران دبیرستان و نوجوانی.......<br />حالا اینجا نشسته ام ، چشا مو می بندم ، روی تخته سیاه ذهنم خاطرات خوش وناخوشش را جمع وتفریق میکنم ،کاشکی خارج قسمت خاطرات آن سال ها ؛ پرپر شدن گل عمرتنی چند دوست ویا این همه سال ها دوری وجدائی نبود ....<br />کلاس هفتم بودیم ، شبها شلوار مان را زیر تشک خواب میگذاشتیم ورویش می خوابیدیم که فردا شلوارمان خط اتو داشته باشد ، با پیراهن وکاپشن خوش فرم ، وقتی کلاس های بعد از نهار شروع میشد جلوی داروخانه ذهابیان ماندن سر میدان انزلی، که اشراف به دو دبیرستان دخترانه "ثریا" و"مهدوخت "داشت و باصطلاح بچه های آنزمان " سان دیدن" از دختران از برنامه های هر روزه آن ایام بود، برای خودنمائی کودکانه مان ؛ کلمات انگلیسی یاد گرفته ، از معلم خوب زبان انگلیسی" مارکار اوهانجانیان" استفاده میکردیم ، وبراستی عشق ادای انگیسی بلغور کردن ، همه ما را کشته بود !!! یکی از همین روزها ی پائیزی ، در همین حال وهوا بودیم که ،" ابی" منو بکناری کشید و با حالت بغض کرده وصدای گرفته ، گفت " بمن هم انگلیسی یاد بده !!" گفتم باشه با کمال میل ، از هم جدا شدیم ما بطرف دبیرستان واو هم بمحل کارش ، آنشب یاد حرف "ابی" افتادم لغات انگلیسی را نوشتم و موقع نوشتن معادل فارسی ،متوجه شدم که این نازنین دوستم خواندن ونوشتن بلد نیست ،( آخه" ابی" ما، بعلت مریض بودن وبیماری ناشناخته ، دو سه سالی بیش نتوانست بمدرسه برود ، بهمین علت خانواده اش تصمیم گرفتند، او حرفه و صنعت یاد یگبرد وگذاشتند پیش خیاط های خوب شهر ، البته از امکانات مالی خوبی برخودار بود و نیاز ی بکار کردن نداشت ، ساعات کار وتعطیلاتش ؛ با ساعت کلاس وتعطیلات مدرسه ما یکنواخت بود ، اسم دبیرستان ، معلمین ، مدیر ، ناظم ودفتر دار ، ما را همه جا بنام اولیای مدرسه اش ، بیان میکرد، حتی براش کارت تحصیلی هم درست کرده بودیم وخیلی ها تصور میکردند که او محصل و دبیرستانی است ..... .) روز بعد از من پرسید که لغات انگلیسی را برایش نوشته ام ؟ وقتی گفتم تو اول باید خواندن فارسی یاد بگیری ؛ عصبانی ودلخور شد و قهر کرد دوست مشترکمان "اکبر"گفت ولش کن حوصله داری ؟ ابی جان من برات مینوسم !!! فردا نوشت وبهش داد ، تا زه ابی متوجه شد ،حق با منه ...قرار شد هفته ای چند جلسه بهش خواندن و نوشتن یاد بدهم ، کتاب فارسی "اکابر " مخصوص بیسوادن را گرفتم وشروع بیاد دادن ، درس چهارم کتاب اکابر مربوط میشد به نظافت ، از سه کلمه ،<span style="font-size:130%;"> <span style="color:#ff0000;">صابون</span></span> ، <span style="font-size:130%;"><span style="color:#3333ff;">حوله</span> </span>،<span style="color:#009900;"> <span style="font-size:130%;">مسواک ،</span></span> همراه با عکس هر کدام از کلمات، چند بار برایش خواندم ، روز بعد وقتی ازش خواستم درس دیروزوبخونه ،، طفلک خواند، صابون ، حوله ، شوت* !!! از صدای خندیدن هر دوی ما مادرش سراسیمه داخل شد وما ریسه رفته چشمان اشگ آلود ، متعجب بود که اتفاقی افتاده ؛ این مطلب سالها دست مایه دوستان یرای سر بسر گذاشتن "ابی" بود البته او هم مثل اکثر بچه های آنزمان همراه اسم ، لقبی هم داشت ، مثل هادی سیاه ، ممد "قی ماق " ای جی "گاو" اسماعیل "میکروب "و ده ها از این دست ، البته ابی ما دو لقب داشت ، ابی "شامی" و ابی " ای لو" گویا سر " مل شکن " محل بازی بیست ویک ورامی صندوقی وحکم بود ، ابی هم همراه ما بیست و یک " کیج دهشی" بازی میکرد ، ورق اولش " ده لو" بود میگه بانک، ورق دوم وسوم را میکشه ، میگه بیست ویک ، سه ورشو رو میکنه ، ورق ریز بهش میگه سوختی !! چی چی را سوختم ده ، ده ؛ بیست اینهم ای لو میشه بیست ویک !!! طوفانی از خنده بچه های مل !!! وزان پس ابی ما میشه "ابی ای لو" ..... سال چهل دیگه ابی شلوار دوز ماهری شده بود دوستان از تهران و ارویا واسه تعطیلات که میامدند ، بهترین مدل روز شلوار را ابی برایشان میدوخت ، نهایتا خیاطی "راستاد" از شلوغ ترین خیاطی ها ی شهر، بود شلوارش را ابی میدوخت وکتش را " یحیی" . در همین ایام بود که هوای رفتن به اروپا بسرش زد ، روز بدرقه اش جلوی گاراژ تی بی تی آنچنان دوستان ازدهام کردند ؛ که اتوبوس با تاخیر یکساعته گاراژ را ترک کرد ؛ سه روز بعدش پرواز بسوی شهر ماینز آلمان ....<br /><br />*قدیما اکثر انزلی چیان، ماهوت پاک کن، فرچه اصلاح صورت ،بروس واکس کفش ومسواک را از کلمه شوت شاید روسی یا لهستانی باشه ، استفاده میکردیم<br /><br />ادامه در مجالی دیگر ، شاد باشید </div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-85312903720222764242007-10-30T19:43:00.000-04:002007-10-31T10:23:05.690-04:00سی و سومین سالروز<div align="right">دانستن سالروز ازدواج از جمله حقوق خانواده میباشد ، که معمولا آقایان کمتر بیاد دارند، و در بعضی آقایاتن عامل ترس هم بی تاثیر نمیباشد ، بهر حال سی وسومین سال آنهم درغربت گشت ، اما هر سال دریغ ازپارسال !!! بعلت آلرژی و انفلوانزا ، درست ازسه شنبه گذشته تا امروز بستری بودم ، ورفتن رستوران یا بار را ، بعلت عدم بهبودی کامل، به فردا نهارموکول کردیم ،که توان حداقل نوشیدن یک گیلاس شراب شیراز مقدور گردد ، قدر شناسی محدود به سالروز ازدواج نیست ، هديه به عیال معمولابا عطر و گل همراهست ، اما از بچه ها هدیه و گل وکارت را دریافت کردیم ، سال بسال تعداد فامیل ودوست وآشنا ، چه از ایران ، چه خارج از ایران با تلفن اظهار محبت میکردند ،کمتر شده ؛ بنظرم ترس و شبهه جنگ برای ما دل ودماغ نگذاشته ، چه رسد به داخل کشوری ها ؛ با همه اینکه اخبار را از مردم مخفی میدارند ، این بی خبرنگهداشتن مطلق مردم ازمهم ترین مسائلی که سرنوشت آن ها را رقم می زند . اما جالبی قضیه برایم این جاست , دراین بازی قایم باشک و سکوت پیام پوتین , آقای رفسنجانی تا کنون اظهار نظری نکرده , گویا مورد ملاقت پوتین هم قرار نگرفته , گویا وضعیت قرمز را مردم وکوچه وبازار هم دریافته اند . </div><div align="right"><br /></div></blogitemurl>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-6541975636440769242007-10-23T13:21:00.000-04:002007-10-23T14:28:30.867-04:00انگار این هفته تیم پیروزی .....<div align="right">روزی نامه ایران ورزشی ، تمام یک صفحه ، تمام قد از تیم پیروزی تهران نوشته ؛ نظرات کادر فنی وتک تک بازیکنان را نوشته ، حتی از نظرات آبدار چی وتوپ جمع کن ها غافل نشد ه ، همه شان هم ادعای گرفتن سه امتیاز را کرده اند ، بقول بچه ها " در ماسوله همچین گهی نخو ر رده" انگاری پیروزی با خودشان در انزلی بازی دارند ، آه که شما روزی نامه نویسان پر رو باشی ، از شش صفحه روزی نامه شان، حتی یک کلمه از گفته ونظر کادر فنی و بازیکنان ملوان نیست ، نمیدونم از 18 بازیکنان این تیم چند تائی تهرانی هستنند ؟ البته دانم بیشترین از شهرستانی ها میباشند ؛ آما با علم براینکه دانم ، نیروی انتظامی وقوای کمکی از گیلان ومازندران برای ترساندن هواداران گسیل میدارند ، به آن تعداد از هواداران نیمه محترم پیروزی میخواهم ، این دو روز را صبرکنید ، بی خودی کر کری ؛ زر نزنید و بقول بچه ها" سیاه وسفیدی ک . . آب لب معلوم به " همان طوریکه استقلال از شکست در انزلی هنوز گیجه وبهوش نیامده ، بگمانم ، اولین شکست پرسپولیس یا پیروزی در انزلی رقم خواهد خورد ؛ بعدش چند هفته ای طول میکشد تا تیم از گیجی بدرآید قطبی هم حاشیه اش شروع خواهد شد ......</div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-82907140920307024832007-10-22T14:41:00.000-04:002007-10-23T11:59:19.692-04:00غرور ملی ما ایرانیان !!!<div align="right">چندی پیش در جمع بعضی فارسی زبانان صحبت از ورد یک فارسی زبان از حزب لیبرال، به مجلس انتاریو ؛ والبته شادمانی آذری های جمع غیر قابل توصیف ، برای اینکه عیش سینه چاکان و عاشقان هوادار منتخب ،کور نشود ،بنده هم با سکوت وبذون اظهار نظر در جمع شان نظاره گر این شادی وبقول دوست اصفهانی ام احیاء غرورملی ایرانیان !!! بودم</div><div align="right">این شادمانی همراه با <a>غرور</a> در آن جمع ادامه داشت ،تا رسید بدان جا " دانش " شان که گفتند وظیفه ماست که در هفته نامه شهروند آگهی تبریک بدهیم ، وهمگی موافقت نمودند ، تا نوبت بما رسید ویکی از دور میز نشته گان ،اظهار داشت مثل اینکه از انتخاب آقای دکتر مریدی خوشحال نیستی ؟پاسخش دادم که بتده ناقابل از انتخاب دکتریا مهندس ویا هر منتخب دیگر،خوشحال خواهم شد ، اما نه از برنده شدن کسی، بکمک یک سری کهنه ور شکسته های سیاسی چی و روز نامه چی ، و چپاندن آن بمردم !!! اطلا عات بنده هم از بعضی وبلاگ هاست وموضوع دویست هزار دلار پول بی زبان را سرکشیدن ، از طریق دارودسته همین جناب !! آخه تا بوده همین بوده ، توقع نیست ؛ دکتر یه جامعه از طریق حزب مطبوعه اش ، پیرو مکتب شالاتانیسیم باشه !!!! گو اینکه سیاستمداران در همه دنیا بیشتر شان "مول " تشریف دارند ؛ تا دارای یک پدر !!!</div><div align="right">چهار تا نصفی شارلان ودور هم جمع میشوند که واسه ایرانیان ساکن تورنتو اماکن تفریحی بسازند ، خداوند عظیم الجثه "پدرانشان " را رحمت کنند ،البته با پول دولت کانادا ، بمبلغ ناقابل دویست هزار دلار، بهتره ، پشتک و وارو زدن این جماعت را در وبلاگ <a href="http://nagoftaniha2.blogspot.com/2007/05/slush-fund.html#links"><span style="color:#ff0000;">نگفتنی ها</span> </a>ودیگران ببینید ، که ما ایرانیان واقعا راست گفته اند ،هنر نزد ایرانیان هست وبس ،ویا بقول دوستی میگفت هنر نزد ایرانیان <span style="color:#6666cc;">هشت و بست</span> !!<br />پ - ن : ایرانیان تورنتو یادشان نرفته جریان پیشنماز مسجد یکی ازمساجد تورنتو ، از جمع آوری کمکهای مردمی جهت خرید زمین واحداث مسجد ، ملکش را بنام خود نمود وصاحب خانه ای بزرگ در منطقه اعیان نشین تورنتو شد ، این از مدعیان دیندارنما ، و سیاستمدار علم دار نما!!! در این جا هم صاحب تشریف هستنند ، جماعتی مثل ایران که گاو را رنگ میکنند و به خلق الله میفروشند وشاخش را در یه جای خود ، میکنند .</div></blogitemurl>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-50671080262117833502007-10-18T00:11:00.000-04:002007-10-18T02:15:07.758-04:00گذر ایام "5"<a href="http://bp2.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/RxbjKY09a-I/AAAAAAAAATM/aogbinK6sDE/s1600-h/tn.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5122531393783294946" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_OIGFAWZKiDA/RxbjKY09a-I/AAAAAAAAATM/aogbinK6sDE/s200/tn.jpg" border="0" /></a><br /><div align="right">وقتی که من بچه بودم ،<br />غم بود ،<br />اماکم بود </div><br /><div align="right">" ا- خوئی" </div><br /><div align="right">آنوقت ها بازیگوشی و بچه گی کیفی داشت. کودکی همه ی هستی بود ، از این روست که، دوستان دوران دبستان و دبیرستان پس از گذشت چند دهه بمناسبتی دور هم جمع میشویم ، کوچک میشویم وبرمیگردیم بهمان دوران ، سربسر گذاشتن واذیت وآزار بچه گانه وشوخی های گذشته را نه به فرزی وچابکی آنزمان ، اما بصورت حرکت"اسلو موشین " انجام میدهیم ...<br />نسل قبلی همیشه الگوی مناسبی برای نسل جدید است ،که بفراخور حال و تعلیم تربیت وطبقه اجتماعی بدنبال الگوی مورد علاقه اش روان میشود ؛ یکی از آرزوهای ما نشتن در کافه "مادام" در میدان تختی انزلی ، که صاحبش ، خانمی بسیار مهربان وخوش سیما ،سفید روشن با موی های طلائی ، بسیار دوست داشتنی، از مهاجرین ارمنی روسی ،انقلاب اکتبر بود، هر دوره پاتوق گروهی از جوانان انزلی وغازیان بود ، دستگاه زیبای چند ردیفی نیمه اتوماتیک لیموناد و سودا ، ساخت زمان روسیه تزاری، با رنگهای الوان، سرو، قهوه ترک وگرفتن "فال قهوه " ومهربانی مادرانه "مادام" که همه او را" مامان" صدا میکردند ، تا انجا که بیاد دارم اوایل دهه" سی"پاتوق روشنفکران شهر وبخصوص توده ایها وچند تنی حزب ایرانی بود . بعد از کودتای ننگین 28 مرداد ، فشار وتعقیب وبگیروبنند های حکومت پس از کودتا، کافه مادام قدری خلوت شد ،<br />از مشتریان اولیه آن سالها آقایان صمدی ، دروی ، ضیاء ، سیلویو ، پورسهراب ،زمانی ، علوی ، غلام نیا، میرزائی ،مهربان ، امیر مافی ؛ صادقی ، مشتاقی ؛پور امید ، رحیمیه ، مصباحی ، مصباح ، دادخواه، یعقوبی و صیاد..... اواخر دهه "سی " " با شفارش بعضی از دوستان بزرگتر اجازه ورود بکافه را داشتیم ؛ چند سالی پاتوق من و عزیزانی از قبیل راستاد ،ندامانی ، عادلی ، سلیمی ؛ پیرزاد ، مهاجر ، مینوئی ، فختوری ، بهشتی ، عیسی پور، وافی ، یگانه ، احمد زاده ، المعی ، و.... ده ها تن دیگر شده بود . نا گفته نماند، در دهه چهل وتا قبل از انقلاب یکی از مکان های سالم ، دیدار زوج ها ی جوان ودلدادگان شهرمی بود. </div><div align="right">هرز گاهی دوست میدارم از خانواده های خوب وقدیمی انزلی نام ببرم ، ویا خاطره ای را بازگویم ، اما لازمه اش ، کسب اجازه و رخست میباشد ، امیدوارم دوستان قلم عفو به گستاخی ام کشند ... از اینرو فقط باسامی کوچک اکتفا میکنم ...واسه عزیزان بگم که ، یه گروه از بچه های تیز وهمه فن حریف ، نسل قبل از بنده ، وقتی جلوی کافه مادام بفاصله چند متر دور از هم میایستادند ، تمام حرف و قرار بعدی خود فقط با" سوت" از طریق دهان بیکدیگر میرسانند ، بدون اینکه دیگران متوجه قرار ومدار شان بشوند ،" فریدون - ا "و" فریدون-ر"و "غلام - پ" تبحر خاصی در این فن داشتند . سال ها گذشت " فریدون - ا "رئیس بانک کشاورزی هشتپر شده بود و " فریدون - ر" هم از رئیس کارگاهای بزرگ ، شرکت مقاطعه کاری و ساختمانی بود ، روزی میره هشتپر دیدن دوستش ، هشپر دهه چهل یه خیابان با شیب تند ونرده های محصوربین سوار رو وپیاده رو داشت ، فریدون وقتی مقابل بانک میرسه مثل زمان جوانی سوت میزنه ، فریدون چون سوت بگوشش آشنا آمد ، از بانک خارج میشه ، در پیاده روی مقابل دوستش را میبیند، بلا درنگ بدون دست از روی نرده میپرد ورفیقش را به آغوش میکشد ، جماعت هشتپری متعجبانه نظاره گر پرش بلند آقای رئیس میشوند !!! دوستش میگه این کارت قشنگ نبود ، آخه نا سلامتی تو رئیسه بانکی!! پاسخش داد " مگه رئیس بانک ورزشکار نمشه !!!" بهمن جهت در بالا اشاره کردم ، دوستان دوران کودکی در سالهای جوانی ومیانسالی وقتی دیداری تازه میکنند ؛ دوباره کودکی شان گل میکند...</div><br /><div align="right">انزلی زمانی که کل نفوسش با حومه به چهل هزار نمیرسید ، دزدی از منازل ودکاکین ، بسیار کم ،وسالی یکی ودو مورد نبود ، اداره آگاهی وژاندرمری انزلی ، هر وقت دزدی میشد دنبال دو نفر بودند ، "دزد ولی " بسیار حرفه ای عمل میکرد ، بهمین علت سرقت در انزلی بسیار پائین ، اما در تابستان آمار دزدی بالا بود ، اگر به تعصب وجانبداری متهم نشوم ، عاملش بیشتر دزدان غیر بومی بودند ، این را داشته باشید ، تا خاطره ای را بگم ... یکی از بچه های نازنین آنزمان ،" فیروز - ا" بود ، روحش شاد و روانش آرام باد... بسیار آرام وبا محبت بود ، در حالیکه بچه محلاش اکثرا ، "واکف و سیم خاردار" تشریف داشتنند ، فیروز بسیاررفیق دوست بود ، بعداز ازدواج خانه ای خرید ه بود ، در خیابان ژاندرمری ، نرسیده باستادیوم ورزشی ، زن وشوهر شاغل بودند ، در نتیجه دزدان در روز روشن وارد خانه میشوند ، در حال برداشتن اشیاء منزل ، متوجه عکس عروسی بر روی تلویزیون میشوند و از دوزدی منصرف میشوند . غروب وقتی فیروزوارد خانه میشود ، از بهم ریخته گی سالن دانست که اتفاقی افتاده ، بعد متوجه میشود، یاداشتی روی میز هست بدین مضمون " فیروز جان ببخشید ، ما در نبودن شما وارد خانه شدیم، قصدمان دزدی بود؛ اما در حین جمع آوری اشیاء متوجه عکس عروسیت شدیم ، ودانستیم که خانه توست، از این کار منصرف شدیم ، اما ازآنجا که ، وقت نهار بود وغذاهای خوش مزه در یخچال ، با اجا زه ا ت فقط غذا خوردیم ......آره دوستان این چیز هاست که باعث میشه ، هنوزم دل هوای انزلی را داره ... وقتی پلک ها مو رو هم میزارم ، ده ثانیه ای، غازیان وانزلی وکوچه ، پس کوچه ها شو ، دوره میکنم<br />فیروز وپرویز تابستانها خواهر زاده ها وبرادرزاده ها را با واسواس وتعصب بسیارجهت شنا به موج شکن میآوردند ، و بچه ها گروهی بادائی وعموشان شنا میکردند ، همچنین بعد از انقلاب اکثرا " ظواله ها " در دهکده ساحلی ، من و پرویزعزیز وسایر دوستان بچه ها مانرا برای شنا کردن ، خودمان بیادآوری ایام خوش گذشته ، درساحل بگپ مینشتیم ..... حیفم میاد در آخر این مطلب را نگفته بگذارم ، از حسن اتفاق ، این خانواده نازنین ، سه داماد داشتند ؛ که اسم هر سه شان" مهدی" بود ، اما با کارکتروخصویات خوب متفاوت و منحصر بفرد .... روان ویادشان گرامی باد.....</div><br /><div align="right">تا مجالی دگر روز وروزگار تان خوش<br /><br /></div></blogitemurl>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-17181310635474019222007-10-15T14:13:00.000-04:002007-10-18T12:49:02.253-04:00<div align="right">این چند روزه هوای Oakville اکثرا بارانی بود ، بخصوص اخر هفته گذشته ، فصل پائیز باشه و همراه با باران ، قدم زدن در جاده های جنگلی و کنار رود خانه ، خیس شدن جاده ونفوذ باران تا لباس زیرین ،چه دلچسب وخاطره انگیزه .....باران که میبارد ،تنها چهره زیبا اش را بیادم میاره ، آنشب بارانی ، در بارانی ترین شهر ایران ، آنشب ها باران همانند قطر ه های بهم پیوسته مینمود ؛ وآسمان را خیال بند آمدن باران نبود ، در حالیکه از پنجره خم شده ، بوسه ای ، بر روی لبی میگذارد ، جان بخش ؛ احساس سردی وخیسی به گرمایی مطبوع بدل میشد ، حتی ضرب آهنگ باران بر شیروانی وناودان ، بسی گوش نوازتر از هر سنفونی مینمود ....</div><div align="right">اما پس از سال ها ، دیگه تن را ، تحمل خیس شدن و زیر باران ماندن نیست ، اگر نبود مراسم عروسی دختر ، دوست زمان کودکی ، ترجیح میدادم ، استراحتی کنم و تمدید قوایی ، بهر حال با قدری دوپینگ کنیاک "Remy Martin " کفش و کلاه کردیم برفتن ، بعد از برنامه طولانی وخسته کننده کلیسا ، به سالن جشن عروسی رفتیم ، گذشته از عروسی به سبک ایتالیایی ، که فراوانی غذا و مشروب حرف اول میزنه ، دیدن دوستان وهمکلاسی های قدیم ، که از ایران آمده بودند ،شادمانی مان را دوچندان کرد ، در لحظات انتهای مراسم ، پدر عروس را خسته یافتم ، جویا شدم چیزی نوشیدی ؟ پاسخم داد ، چون حالم خوب نبود ،چیزی ننوشیدم !!! گیلاسی آوردم ، ویک شات Remy Martin از جیب بغل ، بدستش دادم ؛ بسلامتی هم زدیم برگ ، از هم جداشدیم ؛ سرگرم گفتگو بادوستان بودم ، مادر عروس گفت ، ببین "یوسف " با عروس خانم چه والسی میرقصد !! گفتم بلاخره هر پدر ی دوست داره ، در شب عروسی دختر، چرخی بزند ، گفت بهر حال شارژ ش کردی ؛ مثل اینکه از دور ناظر، صحنه بالا آنداختن ما بود ، جای همه تان خالی ، شب بسیار خوبی را همه مان سپری کردیم </div></blogitemurl>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-14278209066577447272007-10-03T10:16:00.000-04:002007-10-03T17:09:09.307-04:00چرا اینقدر دلتنگی ؟<div align="right">چه هفته بدی بود؛ خبر های ناشاد ، چه از کانا دا ؛ امریکا ، اروپا و چه از ایران ، آخ.... روزگار چقدر برای هم نسلانم نا مهربان شده ، مرگ عزیزی در ایتالیا ،بعارضه سرطان که خود پزشک بود ،سرطان لنف یه انزلیچی در نیویورک ، برداشتن غدد تیروئید بچه برادرم درساندیاگو ، یا احساس تنهائی ودلتنگی دوستی ، پس از 45 سال زندگی در "سان خوزه" با داشتن دو دختر ونوه های دوست داشتنی ؛ رجعت و ادامه زندگی در خانه پدری ودیدن " شاه کوچه " قدیم انزلی را در سر دارد ، بیاد دارم 45 سال پیش با جمعی از دوستان مقابل گاراژ" اتو عدل " به بدرقه اش بودم ، با احساس فراق ، ازش پرسیدم، دلتنگ شهر وخانواده نخواهی شد؟ پاسخم داد ، زمانی از پل غازیان وشیلات بگذرم ، دلتنگ ،کسی و چیزی نخواهم بود !!! </div><div align="right">ای کاش مهربانی ها وشادی های گذشته ؛ رنگ های شاد وشادی را ، به سراپای دلتنگی مان ،می پاشید!!!<br /><br /></div></blogitemurl>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-9133378215983644652007-10-01T23:55:00.000-04:002007-10-02T20:27:43.184-04:00ادامه حال وهوای دهه سی "بخش 2<div align="justify">بخش اول<a href="http://lakomeh.blogspot.com/2007/09/1.html"> اینج</a>ا</div><br /><div align="justify">ادامه حال وهوای دهه سی "بخش 2"</div><br /><div align="justify">اواخر دهه سی واوایل دهه چهل ، بالا رفتن مختصری قیمت نفت و سراریز شدن دلار نفتی ،تا حدودی سطح زندگی در شهرها نسبت بگذشته بهتر شد ،اما انزلی بعلت عدم وجود کارخانجات تولیدی، سهم نا چیزی از دلارهای نفتی داشت و کماکان در آمد عموم ازصیادی وپلاژ داری بود ،در صدی از بچه ها که ، توان مالی وادامه تحصیل نداشتند اجبارا؛ مدرسه را ترک و با مدرک ششم ابتدائی یا سیکل جذب نیروی دریائی میشدند ، که حقوق ومزایایشان از کارکنان ادارات آن زمان بیشتر بود ، به خواستگا ر "مهناوی" راحت تر دختر میدادند ، تا معلم وکارمند !!! در همین ارتباط طنزی رایج بود گویا ، کارمند یا معلمی بخواستگاری دخترمورد علاقه اش رفته بود ، ازطرف خانواده دختر، پاسخ شنید (مهناوی بئمو ، دختر فاندایم ،چی برسه به معلم !!!) مثل اینکه از مطلب سینما دور شدم !! در آن سال ها متداول ترین سرگرمی وتفریح سینما وتاتر بود ،که تقریبا در سال چندین نمایشنامه خوب کمدی ،اجتماعی، اجراء میشد ، تا جائیکه خاطرم است ، با هنرمندی خانمها ، نجاتی ، غواص و آقایان نجاتی ، میرزائی ، غلام پورامید وفریدون امین طینت ..... بصحنه میرفت و با استقبال دختران وپسران آن دوره ، قرار میگرفت . اما فیلم و سینما : دهه سی، فیلم های آموزشی بهداشت وسم پاشی وچگونگی مبارزه با بیماری های مسری توسط سازمان معروف به "اصل چهار "جمعه شبهای تابستان در بلوارانزلی جنب مجسمه ، بنام" سینما سیار" همزمان با فیلم سینمائی نمایش داده میشد، نقش بسزائی در ارتقاع شناخت ، بیماری های مسری و رعایت بهداشت فردی و عمومی داشت . در سال 42 گذشته از سینما تاتر بلوار وسینما ایران ، در ضلع جنوبی سینما بلوار سالن بدون سقفی بنام سینما" تاتر تابستانی" شب ها یک سیانس نمایش فیلم از ساعت هشت الی ده شب ، از اواخر اردیبهشت تا شهریورماه ، برقرار بود ، فیلم افتتاحیه اش بنام "ساحل انتظار" با شرکت ، جعفری ، فردین و فروزان.... که اولین بازیگری ، فروزان نیز بود . بعد ها سینما مولن روژ در دوشعبه انزلی وغازیان دائر بود ،که بمرور مخروبه شد ، نیروی دریائی نیز سینمائی روبروی قصر داشت که مخصوص کادر و پرسنل خودش بود . چه ماتمی میگرفتیم وقتی در نیمه نمایش فیلم ،باران میگرفت !! . آه ....چه شور شوقی داشت ،دهه چهل، بخصوص سینما رفتن های جمعه صبح ها "راندو" وقرارگذاشتن دختر وپسر وتجمع جلوی سینما ایران و بلوار، لذت بخش بود ، چه آنها که قدری محدودیت داشتند ،داخل سینما بعد از تاریکی سالن ور هم مینشتند ، چه آنانکه آزادتر بودند ،با هم وارد میشدند ؛ بسیار بجاست از دوست خوبم "ویکتور یعقوبی " نازنین ، یادی کنم ، که آن ایام ، با مدیریت خوبش ، نسبت بهمه با متانت واحترام برخورد مینمود ،که حتی "سیم خاردارها" ونجبای اراذل شهر !!! احترام متقابل را رعایت میکردند .اما "تی پارتی "های عصر جمعه، خانه " ی- ز" اوج شادی وسرمستی بود ، حتی قهر ودعوا ها وبهانه جوئی ها وحسادت ها ی عاشقانه ،جزئی از یاد مانده های ، شیرین ودلنشین همه ماست .</div><br /><div align="justify">همچنین بود ، دیدن فیلم در جمعه شبها ی پائیز وزمستان .</div><br /><div align="justify"><br />شلوغی وازدهام دختر وپسر جلوی سینما وترس تمام شدن بلیط سیانس مورد نظر باعث دلشوره ونگرانی میشد ،براین اساس برای قرار گرفتن در صف نزدیک به گیشه وخارج از نوبت ، بگو مگو ها واحیانا دعوا از اتفاقات همیشگی بود ؛ اینجا نقش"حسن آقا گل آور" پاسبان مامور نظم صف خرید بلیط وکنترل خوبش ؛ محسوس بود، حسن آقا با هیکلی ورزیده و یونیفرم شهربانی و"فوکا"ی یکسره و سیبیلی پر پشت "استالینی" با مو تور سیکلت گنده مخصوص تشریفات واسکورت وقتی موتور را پارک میکرد، تازه "ویرمان" میگرفت ، حسن آقا گیلکی را با لهجه فارسی، بقول بچه ها خیلی غلیظ اول وآخر هر جمله اش ، کلمه "د" را میکشید وخلاصه هرز گاهی عشق لاتی اش عود مینمود ؛ یکی از تکیه کلام دایمش ( د... بشو تو صف د...) خلاصه آنقر جنب وجوش داشت حتی شبهای زمستان هم سر وکله اش خیس عرق میشد ؛واین قیافه خسته وعرق ریخته، برای دریافت بیشتر حق الزمه آنشب از مدیران سینما بود .</div><br /><div align="justify">واما فیلم های آندوره : گذشته از فیلم های هندی ، مانند <a href="http://www.youtube.com/watch?v=w-Si4e8YJ-Y"><span style="color:#ff0000;">آواره</span> </a>وآقای 420 وسنگام ، با نرگس وراج کاپور<a href="http://www.youtube.com/watch?v=33TfUz3C7mQ"><span style="color:#3333ff;"> </span></a>که علاقه مندان منحصر بخود را داشت ، شاهکار های "مار لون براندو "<a href="http://www.youtube.com/watch?v=prXXOxCPNek"><span style="color:#ff9900;"> در بار انداز</span> </a>؛ زنده باد زاپاتا ،وحشی و تعقیت......همچنین بود فیلم های فیلم های "پل نیومن " با" کسی آن بالا مرا دوست داره" ، گربه روی شیروانی داغ "و " بیلیارد باز"...... ناتالی وود ووارن بیتی در<a href="http://www.youtube.com/watch?v=v9ImNrL6BiA"><span style="color:#009900;"> شکوه علفزار</span> </a>؛ بچه های ورزشکار یه تقلید از وارن بیتی ؛ بند های کفش فوتبال وبسکتبال را گره میزدند و آویزان بر شانه ها، یا نا تالی وود ؛ جرج چاکریس در فیلم خاطره انگیز "<span style="color:#ff0000;"><a href="http://www.youtube.com/watch?v=oCqPIp3-zSo">West side story</a></span>" ؛ که دختران اکثرا با چشمانی اشگ آلود، سالن سینما را ترک میکردند ، و موجب میشد ، پسران قدری مهربانتر و آرامتر باشند.......... تا فرصتی دیگر شاد باشید</div><br /><div align="justify"><br /></div></blogitemurl>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-19753217.post-847191350536543992007-09-23T23:12:00.000-04:002007-09-24T20:06:46.755-04:00ماه رمضان هم ؛ ماه رمضان قدیم !!!<div align="justify">سرگرم نگا ه کردن مصاحبه آقای احمدی نژاد با شبکه<span style="font-size:130%;"> <span style="color:#ff0000;"><a href="http://fe49.news.sp1.yahoo.com/s/ap/20070924/ap_on_re_us/iran_us">cbc</a></span></span> در برنامه تلویزیونی minutes 60 بودم ، متحیر از جواب های غیر دیپلماتیک ، خندیدن به سئوالات مصاحبه کننده ، خلاصه Interview نبود که آدم احساس غرورکند ، بجای پاسخ سئوال ، خندیدن و سئوال اندر سئوال نمودن ، بنظرم بدور از شخصیت رئیس جمهور یه مملکت باشه ، آرزو دارم ، در و همسایه ها در حال دیدن این کانال نباشد ،واقعا که چه هنرها ما ایرانیان نداریم!!!! توی همین شش وپش بودم ،که صدای زنگ تلفن فرجی شد ، تا از فکر کردن بآن فارغ شوم ، گوشی را برداشتم ، صدای آشنای ، یکی از اقوام ساکن تورنتو، که ماه رمضان را هنوز در یاد دارد و همه ساله یکماه رمضان را روزه دار است ، گفت رادیوی صدای ایران " تورنتو "در حال پخش " رب نای ، سید جواد ذبیحی است ، وقتی پیچ رادیو را چرخاندم ، انگاری زمان پنجاه وچند سال به عقب برگشته ، بخیالم همین دیروز بود که ، اکثر بچه های آن ایام ، قبل از سوت افطار پشت حمام "علی اف " انزلی، یک جمع شاید دویست نفره ، منتظر میماندیم تا متصدی شیر فلکه "تون" ومخزن دیگ بخار حمام را باز کند وبا ایجاد صدای بلند سوت ، ساکنان شهرمتوجه آغاز افطار و سحرنماید ، ما بچه ها با آغاز سوت افطار با غریو شا دی و " زوو...." کشیدن با همه توان ، بطرف خانه ها دوان میشدیم ، مادر با دهان روزه ؛ سفره ای رنگین از نان ، پنیر،<span style="color:#666600;"> <span style="font-size:130%;">شامی،</span></span> سبزی "* خلواش وبی نه و تره" پلو وخورشت ، فرنی وآش کشک ، یا شله زرد ، آماده میکرد، همراه برادران وخواهرانم منتظر پد ر ، که پس از بستن مغازه و خواندن نماز در مسجد جامع با روی گشاده و خندان ؛ با جعبه های، رشته وخشکار وزولبیا بامبیا ، برسد و با استکانی آب داغ و دانه ای خرما روزه شان را بشکنند ...... آه که چقدر دلم تنگ ، هوای کودکی ، شده ، یاد پدر ومادر .......روا ن همه پدران ومادران دیار باقی شاد .</div><div align="justify">* خلواش = پونه </div><div align="justify">بی نه = نعناع</div>lakomehhttp://www.blogger.com/profile/04089899470997040574noreply@blogger.com