<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><entry xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-1848271706311761837.post-1082994142136857575</id><published>2009-02-21T17:32:00.000-08:00</published><updated>2009-02-21T17:48:23.543-08:00</updated><title type='text'>برای دوست ساکسیفونیستی که روزی روزگاری دوست دختری در فرانکفورت داشت</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شب گذشته که دوباره رد خوابش را از سوپر دریانی گرفته بود چنان آزرده و مأیوس بود (قصد داشت دیگر تحت هیچ شرایطی، حتی اگر ده سال بعد اتفاقی در خیابان یکدیگر را ببینند، محل سگ به او نگذارد) که سریع غلط زد، پشتش را کرد به پرده ی رویا و زور زد که از خواب بپرد. می گفت یا جای من اینجاست یا زنیکه ی جنده. خواب ولی یک جور تصمیم است. معمولا راه برگشت ندارد. ادامه داد. هرطور که بود. زخم زبان می زد و پوزخند ولی زنک تدریجا مثل همه ی روزهای دیگر نقب زد به قلبش. نه این که محبتی باشد یا عذر خواهی ای. خودش بود که همیشه فراموش می کرد. و دست آخر کار به جایی می کشید که باید با غلو تظاهر به هر جفنگیاتی می کرد که بار دیگر از کَفَش ندهد. یک لحظه از آن بخش خودآگاه رساله آمد که نکند همه ی این ها، این عشق، ناتوانی، دلهره یک سوتفاهم باشد؟ نکند همه ی این ها لج بازی است؟ عشق در بنیانش نکند هیچ چیز نباشد مگر لج بازی؟ تو که سه سال است یک کلمه هم از او نشنیدی. اصلا چه می دانی الان زنیکه چی شده و به کجا بند است؟ عزیز من آنچه می ستاییش فی الحال شاید کود تربچه ای باشد حوالی انزلی. تو عاشق دردی. دوست من، کرم داری. سه سال می دانی یعنی چه؟ سنگ هم سه ساله رنگ عوض می کند. وقتی که بیدار بود آتشش تندتر می شد. دوباره که می خوابید، همان آش بود و همان کاسه.&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" font-weight: bold;font-size:18px;"&gt;هر شب از سر گناهانش می گذشت.می گفت لحظه ی آخر به او لبخند می زند: تا فردا شب.&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" font-weight: bold;font-size:18px;"&gt;خورشید با خودش کینه می آورد.&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" font-weight: bold;font-size:18px;"&gt; این را کودکان هم می دانند.&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1848271706311761837-1082994142136857575?l=lostinadaptation.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1848271706311761837/posts/default/1082994142136857575'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1848271706311761837/posts/default/1082994142136857575'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lostinadaptation.blogspot.com/2008/12/blog-post_4483.html' title='برای دوست ساکسیفونیستی که روزی روزگاری دوست دختری در فرانکفورت داشت'/><author><name>bahar noorizadeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09930502522716173284</uri><email>bahar.noorizadeh@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='18020686164260595493'/></author></entry>