tag:blogger.com,1999:blog-183412742008-09-06T13:42:42.772+04:30روايتی از فرهنگ و هنريادداشت‌هايي از فيلم، سينما، موسيقی، تئاتر، ادبيات، شعر به قلم تابان خواجه نصيري و کلارا کرميتابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comBlogger26125tag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-77687542405306706612008-08-04T22:34:00.003+04:302008-08-04T22:40:03.982+04:30مورگان فريمن بستري شد<div id="{81CC07C4-FD1C-45CA-9CEE-CFFAEE43CC6C}" dir="rtl" style="text-align: right;">دقايقی پيش <a href="http://www.cnn.com/2008/SHOWBIZ/Movies/08/04/morgan.freeman.accident/index.html">سي ان ان گزارش داد</a> که هنرپيشه معروف و محبوب هاليوود،‌مورگان فريمن، در اثر يک تصادف شديد به شدت زخمي و بلافاصله در بيمارستان بستري شده است.<br /></div>تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-75829280319879649442008-08-03T14:33:00.001+04:302008-08-03T14:35:59.263+04:30راديو زمانه : بیم‌ها و امیدها در نشر کشورم - عباس معروفي<div dir="rtl" style="text-align: right;">مطلبي خواندني و البته شنيدني از عباس معروفي در راديو زمانه. <a href="http://radiozamaaneh.com/maroufi/2008/08/post_135.html">اينجا</a><br /></div>تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-76889367144005588132008-07-28T11:41:00.002+04:302008-07-28T11:48:24.013+04:30افت شديد سينمای خنده ايران :‌ ده رقمي است<div dir="rtl" align="right">ديروز رفتيم فيلم ده رقمي را ديديم. فيلم کشدار خسته کننده ای که وقت تلف کردن بود با بازی بد جواد رضويان و کارگرداني بد تر از آن. اگر به همين منوال باشد به درستي که بايد در اين سينما را تخته کرد. مردم را به زور نمی توان خنداند و شاد کرد! از نقاط مختلف تهران تلفن های سينما آزادی را نمی توان گرفت، اين سينما سايت فعالي ندارد و اطلاع رسانی آن بسيار ضعيف است. در داخل سينما، صدای گوشخراش بلندگويي که يک پيام طولاني را پخش مي کند مبنی بر اينکه 15 دقيقه به اکران فلان فيلم مانده است و ... واقعا آزار دهنده است. با هر کسی از مسئولان که در اين زمينه صحبت کردم فقط در صدد توجيه مديريت و شيوه خود بودند که يعني کار ما ايراد ندارد. ايراد از مرکز مخابراتي منطقه شماست ... ايراد از گوش شماست و ... </div>تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-66897047249889457462008-07-18T13:02:00.002+04:302008-07-18T13:05:52.877+04:30خسرو شکيبايي درگذشتخسرو شكيبايي پس از سال‌ها نقش‌آفريني در سينماي ايران، امروز جمعه، 28 تير، در سن 64سالگي بر اثر سكته‌ي قلبي در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.‌<br /><br />به گزارش خبرنگار سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ايران كه سال‌ها با حميد هامون در فيلم «هامون» داريوش مهرجويي باورش كرديم و به خاطر اين فيلم، سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را در هشتمين دوره‌ي جشنواره فجر گرفت، سال‌ها بعد به خاطره فيلم «كيميا»ي احمدرضا درويش، دوباره اين سيمرغ را به خانه برد. او سومين سيمرغ خود را هم را براي بازي در نقش عادل مشرقي فيلم «سالاد فصل» فريدون جيراني گرفت. از آخرين افتخارات شكيبايي هم ديپلم افتخار براي فيلم «اتوبوس شب» كيومرث پوراحمد بود.<br />خسرو شكيبايي كه خاطره‌ي بازي‌اش را در فيلم‌هاي «كاغذ بي‌خط»‏، «يك‌بار براي هميشه» و مجموعه‌هاي تلويزيوني «مدرس»، «روزي روزگاري» و‏‏ «خانه‌ي سبز» از ياد نبرده‌ايم، كم‌تر اهل گفت‌وگو و مصاحبه بود و با بيان صميمانه‌اش از خبرنگاران مي‌خواست كه از او توقع مصاحبه نداشته باشند و دلگير هم نشوند.<br />او با بازي در نقش كوتاهي در فيلم «خط قرمز» (مسعود كيميايي، 1361) اولين حضورش را در سينما رقم زد و با «هامون» در خاطره‌ها ماندگار شد.<br />شكيبايي در حدود 40 فيلم سينمايي حضور داشته است؛ فيلم‌هايي همچون: «پري»، «رابطه»، «سايه به سايه»، «درد مشترك» و «خواهران غريب» و با فيلم‌سازان شاخصي چون داريوش مهرجويي، ناصر تقوايي و مسعود كيميايي همكاري داشت.<br />آخرين نقش‌آفريني اين هنرمند در فيلم تلويزيوني «پيوند» سعيد عالم‌زاده و آخرين نمايش فيلمش، «آشيانه‌اي براي زندگي» حميد طالقاني بود كه به مناسبت روز پدر از تلويزيون پخش شد.<br />شكيبايي متولد سال 1323 در تهران، فارغ‌التحصيل بازيگري از دانشكده‌ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. در زندگي‌نامه‌ي او به اين موارد اشاره شده است: علاقه به كشتي كچ و شركت در چند مسابقه‌ي آماتوري و غيرحرفه‌يي (1340)، عضو گروه نمايشي توسكا و بازي در نمايش پنجه‌ي عدالت، گوينده‌ي فيلم در استوديو شهاب (49-1347)، فعاليت در تئاتر (1354) و انتشار چند نوار از شعرهاي شاعران معاصر.<br />از نمايش‌هاي او هستند: پنجه‌ي عدالت، زير گذر لوطي صالح، تراژدي كسري، هنگامه‌ي شيرين وصال، بليت تئاتر، پنجه به دست آوردن، صيادان، با خشم به ياد آر، بازرس، سنگ و سرنا، همه‌ي پسران من، شب بيست و يكم و بيا تا گل برافشانيم.<br />از فيلم‌ها، نمايش‌ها و مجموعه‌هاي تلويزيوني‌اش هم به اين موارد مي‌توان اشاره كرد: زير گذر لوطي صالح، سنگ و سرنا، لحظه،‌كتيبه، سمك عيار، لحظه، ‌كوچك جنگلي، مدرس، تهران 53، روزي روزگاري، ميثاق خون، خانه‌ي سبز، ميراث مشترك (گوينده گفتار متن)، سرزمين سبز، كاكتوس، در كنار هم، پهلوانان نمي‌ميرند و سرزمين سبز.<br />اما فيلم‌شناسي خسرو شكيبايي به اين شرح است: خط قرمز، دادشاه، صاعقه، دزد و نويسنده، رابطه، ترن، شكار، هامون، عبور از غبار، ابليس، جست‌وجو در جزيره، بانو، پرواز را به خاطر بسپار، سارا، يك بار براي هميشه، بلوف، پري، درد مشترك، لژيون، كيميا، عاشقانه، خواهران غريب، سايه به سايه، سرزمين خورشيد، رواني، زندگي، ‌ميكس، كاغذ بي‌خط، دختري به نام تندر، مزاحم، صبحانه‌اي براي دو نفر و اتوبوس شب. <a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1165277">منبع ايسنا</a>تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-12276719510244716272008-06-23T13:20:00.004+04:302008-06-23T13:26:22.983+04:30وبلاگ برگردان : انتقاد پذيريابراهيم اسکافي در وبلاگ <a href="http://eskafi.com/">برگردان</a> در خصوص انتقاد ‍ذيري سه نوشته دارد : <a href="http://eskafi.com/2008/06/_1.html">انتقادپذیری - 1</a> <a href="http://eskafi.com/2008/06/_2.html">انتقادپذیری -2</a> <a href="http://eskafi.com/2008/06/_3_1.html">انتقادپذیری -3</a><br />خواندن اين مطالب را به شما توصيه مي کنم.تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-41008629640394666432008-06-15T13:36:00.003+04:302008-06-15T13:43:54.829+04:30تئاتر حرفه اي<div dir="rtl" align="right"><a href="http://theatre-herfei.blogfa.com/">سید علی تدین صدوقی</a> ، نمایشنامه نویس، منتقد و کارگردان تئاتر، عضو انجمن کارگردانان خانه تئاتر و عضو کانون بین المللی منتقدان تئاتر ایران و البته از دوستان خوب ما، به جمع وبلاگها و وبلاگنويسان وارد آمده است. در همين آغاز مطلبي خواندني دارد در مورد "<a href="http://theatre-herfei.blogfa.com/post-3.aspx">سياه در تئاتر</a>" ... </div>تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-82835084299452155382008-01-19T14:01:00.000+03:302008-01-19T14:06:28.427+03:30روايتي از کتابهاي عامه پسند در بازار کتاب ايرانمهتاج رسولي در سايت <a href="http://www.jadidonline.com/">جديد آنلاين</a> مطلبی دارد تحت عنوان «<a href="http://www.jadidonline.com/story/03012008/best_sellers_iran">اتفاقات بازار کتاب ايران</a>» و در آن به چاپ و تيراژ بالای کتابهای عامه‌پسند اشاره دارد.تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-67266630475187459632008-01-09T21:18:00.000+03:302008-01-09T21:55:58.025+03:30پرونده ي «چار خونه» هم بسته شد!<img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 244px; CURSOR: hand; HEIGHT: 158px" height="137" alt="سريال چارخونه" src="http://www.webfaqt.com/images/charkhooneh.jpg" border="0" /><br />پرونده ي سريال به اصطلاح طنز «چار خونه» هم بسته شد و رفت تا به گروه سريال هاي كم كيفيت و فراموش شدني تلويزيون بپيوندد. يك بار ديگر كارگردان يك سريال، با دور هم جمع كردن چهره هاي شناخته شده از ساير سريال هاي طنز، سعي كرده بود فضايي جذاب و دلنشين ايجاد كرده، طرفداران سريال هاي طنز را پاي تلويزيون ها ميخكوب كند و از آنجا حركت كرده بود كه ديدن اين بازيگران، ضمانتي براي موفقيت سريال خواهد بود! اما واقعيتش را بخواهيد به نظر شخص من، اصلاً در رسيدن به اين هدف موفق نشد. سريال، با همان ضعفي كه شروع شده بود، به پايان رسيد. هرچه باشد در موفق بودن يك سريال، فاكتورهاي خيلي بيشتري دخيل هستند تا فقط ديدن بازيگر هاي شناخته شده. نويسندگان (سروش صحت و عليرضا بذر افشان) به زعم خود، سعي كرده بودند از اينجا و آنجا موضوع هاي اجتماعي را دست مايه قرار داده و نيز نقاط ضعف فرهنگي جامعه ي ايراني را به چالش بكشند اما سروش صحت، كه او را در زمينه هاي نويسندگي و بازيگري مي شناختيم، اين بار در مقام كارگردان، آن را نه زيبا و نه هوشمندانه به نمايش گذاشته بود.<br /><br />استفاده از فيگورهاي عجيب و غريب، وارد كردن لهجه اي ناشناخته ( به تقليد از سريال هاي برره اي) و غيردلنشين، استفاده از شكلك ها و گريماس هاي بي جا و ناشيانه و صحنه هاي پر سر و صدا و شلوغ، كار را نه تنها جذاب نكرده بود بلكه در حد هجو و کمتر از آن پايين آورده بود. لهجه اي كه سعي شده بود به عنوان «نمك كار» از آن استفاده شود، بسيار ناپخته و غير يكدست بود و از سوي بازيگران، بطور سليقه اي و شخصي و ظاهراً تمرين نشده بكار برده مي شد. ديالوگ هاي عجله اي، سرسري، خام و ناپخته در پايين آوردن كيفيت محتوا سهم به سزايي داشت. كارگردان ظاهراً تلاش كرده بود از «توانايي» خوانندگي بازيگراني مانند رضا شفيعي جم و جواد رضويان هم در اين سريال سود جويد كه البته از آنجايي كه در واقع كار قابل قبولي ارائه نشد، بايد بگويم كيفيت بازي اين چهره ها را تا حد زيادي تنزل داد و انتظار تماشاگر را از اين بازيگران، به نسبت شناخت قبلي كه از آن ها وجود داشت، برآورده نكرد. در مورد نقش بازيگران ديگري از قبيل مريم امير جلالي، بهنوش بختياري، حميد لولايي و فلامك جنيدي هم تفاوت چنداني، با كاراكتر هايي كه در برخي سريال هاي ديگر ارائه داده بودند ديده نمي شد، بنابراين نياز چنداني براي تامل و كار كردن روي نقش و تمرين آن وجود نداشت و شايد خطر اين وجود داشته باشد كه چنان در همين كليشه و نقش هاي مشابهي كه افتاده اند بمانند كه نتوانيم انتظار بيشتري از آنان داشته باشيم.<br /><br />در مورد ترانه هاي آغاز و پايان كار هم يك نكته: واقعاً براي اجراهايي در اين حد و با چنين كيفيت، حتي اگر هم هدف، با نمك و سرخوشانه بودن باشد، نياز نبود، نامي آشنا داشته باشيم. اما خوب چون اين صداهاي گوش خراش، از هنجره ي شناخته شده ها و نه يك آقاي X بيرون مي آمد، لابد بايد به نظر مردم، بانمك، جالب و جذاب بيايد! قسمت آخر سريال هم كه بيشتر شبيه به يك مهماني خودماني خداحافظي براي بازيگران بود تا يك قسمت از يك كار تلويزيوني كه بايد تمرين و پرداخت شده باشد، تا حدي كه حتي تپق آقاي شفيعي جم را هم هنگام خواندن ترانه، كات نكردند، البته شايد اين كوچك ترين ايراد كار باشد. شايد مثل هميشه وقت تنگ بوده!<br /><br />اعتراف مي كنم هنگامي كه بعضي از قسمت هاي اين سريال را تماشا مي كردم، احساس مي كردم، پيش از آنكه تامل و انديشه اي در انتخاب موضوع، نگارش متن و كارگرداني شده باشد، تلاش شده بود تا عده اي بازيگر شناخته شده دور هم گرد آورده شوند و هزينه و زماني صرف شود! اين كار، مرا به ياد اجناس ارزان و كم دوام وارداتي چيني مي اندازد كه فقط جنبه ي تجاري دارند و براي پر كردن جيب، توليد مي شوند. تند و سريع و زياد و بي وفقه توليد مي شود و پيش از آنكه متوجه شويد چه اتفاقي افتاده، به بازار مي آيد! نه تضميني براي كيفيت پشت آن است و نه دلسوزي براي مصرف كننده!<br /><br />اما خوب، از كار طنز هم انتظارهايي مي رود، كه از ادا و اطوار در آوردن، بازي هاي تكراري، تقليد لهجه هاي به اصطلاح با مزه، ايجاد سر و صداهاي ناهنجار و پوشيدن لباس هاي رنگارنگ، بسيار فراتر مي رود. سوژه ها، متن ها و پرداخت هايي كه روي آن انديشه شده باشد و ببينده را به انديشه وا دارد، افكت ها و ايده هاي جذاب و نو، و نه تقليدي و تكراري، بازي ها و كاراكتر هاي متنوع و پر نشاط و پيچيده و نه سطحي و تكراري.<br />ساده انگاشتن كار طنز و كم توقع انگاشتن ببيندگان، كيفيت و درجه ي كار را واقعاً تا حد همان صرف هزينه و زمان پايين مي آورد، نه چيزي مي دهد و نه باعث ارتقاء مي شود. اما از همه ي اين حرف ها گذشته، واقعاً بين خودمان باشد، توقع هواداران كارهاي طنز، در كشور ما تا چه اندازه بالاست؟!كلارا كرمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-54101639902165482872007-12-25T11:09:00.000+03:302007-12-25T11:11:25.775+03:30کنفرانس خبری استاد شجريان در سالگرد فاجعه بم<div align="right">استاد محمدرضا شجریان در سالگرد زلزله بم در یک کنفرانس خبری مطبوعاتی، رادیو و تلویزیونی شرکت می‌کند . این خبر را شورای سیاست‌گذاری باغ هنر بم اعلام کرد. به گفته این منبع خبری، کنفرانس رسانه‌ای استاد نامی آواز ایران چهارشنبه پنجم دی ماه راس ساعت 14 در سالن قطب‌الدین؛ موسسه فرهنگی و هنری آسمان فرهنگستان هنر واقع در خیابان ولی عصر، خیابان شهید فلاحی (زعفرانیه)، نبش خیابان فیروزکوه، پلاک 67 برگزار می‌شود و شرکت همه خبرنگاران در آن آزاد است . <br />در این کنفرانس موضوع فروش 100 تابلوی خطاطی اهدایی به استاد شجریان که از پس زمینه‌های بسیار ظریف تذهیب برخوردارند مطرح خواهد شد و در عین حال گزارشی از روند پیشرفت پروژه احداث باغ هنر بم نیز ارائه خواهدشد . باغ هنر بم به ابتکار استاد شجریان برای مردم بم ساخته می‌شود. <a href="http://delawaz.blogfa.com/post-215.aspx"><strong>ادامه ...</strong></a></div>تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-13035330984973292752007-06-02T09:46:00.000+03:302007-06-02T09:54:21.699+03:30فرهنگ دانشگاهي ما دچار يك كاستي و نقصان عظيم استدر پانزده سال گذشته، یکی از منتقدان سيستم آموزشی دانشگاهی مان بوده ام و هر جا که پیش آمده، در نوشته ها یا مصاحبه هایم این را گفته و به این سوال که چرا تحصیلات دانشگاهی ام را ادامه ندادم گفته اسم که سیستم و فرهنگ دانشگاهی ما دچار کاستی های بیشمار است و به آن نمی شود اعتماد کرد. الان فارغ التحصیلان بسیاری داریم که ببخشید گاومیش را از کمانچه تشخیص نمی دهند و دارای مدارج کارشناسی، کارشناسی ارشد و حتی متاسفانه دکترا هم هستند اما بار دانش و تجربه و تفکرشان نشان می دهد که چقدر خالی پیش می روند و این یک فاجعه است. امروز دیدم که دکتر فاضلی در صحبت هایشان در یک کنفرانس اخیر چفدر خوب به این موضوع اشاره کرده اند، اینجا را خوب و دقیق بخوانید : <a href="http://nfazeli.blogfa.com/post-110.aspx">بحران کارکردی دانشگاه ایرانی ‌ </a>تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-51841902220517696482007-05-17T11:26:00.000+03:302007-05-17T11:27:58.249+03:30فيد جديد اين وبلاگ را مشترک شويد<a href="http://feeds.feedburner.com/webfaqt-farhang"><img alt="فيد جديد اين وبلاگ را مشترک شويد" hspace="5" src="http://www.webfaqt.com/images/feed-icon-96x96.jpg" align="right" vspace="5" border="0" /></a>همانطور که در گوشه بالا سمت چپ ملاحظه می کنيد يک آيکن کوچک که به فيد جديد اين وبلاگ اشاره دارد به شما اين امکان را می دهد تا خيلی سريع و راحت مشترک پست های اين وبلاگ شويد.<br /><br />آدرس فيد جدید این وبلاگ:<br /><a href="http://feeds.feedburner.com/webfaqt-farhang">http://feeds.feedburner.com/webfaqt-farhang</a>تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-47710255893324040222007-05-02T20:25:00.000+03:302007-05-02T20:39:11.132+03:30اخراجی ها، معماي پرفروشمدت هاست با خودم كلنجار مي روم كه بالاخره انديشه هايي كه بطور پراكنده دربارة فيلم «اخراجي ها» نوشته و كار آقای مسعود ده نمكي از ذهنم مي گذرد را بنويسم يا نه! واقعيتش را بخواهيد هنوز هم در برابر اين معما مانده ام كه چرا اين فيلم تا اين اندازه محبوب شد و به گفته برخي، بيش از دو ميليارد فروش كرد! چرا مردم ساعت ها و ساعت ها زمان زندگي شان را در صف هاي طولاني سينماها براي ديدن اين فيلم گذراندند و آن را به هم توصيه كردند؟ بخاطر نام نويسنده و كارگردانش بود؟ بخاطر كنجكاوي مردم بود كه ببيند بالاخره ايشان بر اكران سينما چه ارمغاني برايشان آورده است؟ بخاطر موضوع ناب و بديع كار بوده است؟ براي آن بوده كه فيلم براستي درد دل مردم را گفته است؟ بخاطر اهميت بسيار زياد سوژه بوده؟ بخاطر فيلم برداري فوق العاده و بازي هاي بسيار سطح بالا و يا كار هنري و پرداخت منسجم كار بوده؟ و يا….<br /><br /><br /><center><br /><img style="WIDTH: 387px; HEIGHT: 217px; TEXT-ALIGN: center" height="331" alt="اخراجی ها - مسعود ده نمکی" src="http://www.webfaqt.com/images/ekhrajiha.jpg" width="534" border="0" /><br /></center><br /><br /><br />من شخصاً كاري به اين كارها ندارم كه نويسنده و كارگردان، چه پيشينة سياسي و عقيدتي و اجتماعي داشته يا نداشته، اينكه بودجة كلان كار را چطور تهيه كرده يا نكرده، اينكه چرا ظاهراً بطور ناگهاني و اين بار دنياي فيلم و هنر را براي بيان عقايدش انتخاب كرده يا نه! چون در نهايت براي نگاه و بررسي يك فيلم، هيچكدام از موارد بالا زياد تعيين كننده و سرنوشت ساز نيستند.<br /><br />اگر نظر كاملاً بي طرف و شخصي مرا بخواهيد، اخراجي ها از هر نظر، فيلمي بود در سطحي كاملاً متوسط. از نظر سوژه، براي من هيچ چيز تازه اي در بر نداشت. در ابتدا ملغمه اي بود از لودگي هاي كوچه بازاري، كلك ها و دغل بازي ها، جملات هجو و «با نمك» و در پايان، انبوهي از صحنه هاي دلخراش و خونين و كشتارهاي اندوهبار جنگ. صد البته در گذشته هر دو نوع اين ژانرها را با پرداختي قوي تر بطور جداگانه در فيلم ها ديده بوديم، فقط اينبار هجويات و لودگي ها وارد ژانر «دفاع مقدس» شدند و آقاي كارگردان دل طرفداران هردو مقوله را بدست آورد.<br /><br />بين خودمان باشد ايراني جماعت، هرجا بوي خنده و شوخي و لوده بازي و دروغ دمبل بيايد، كنجكاوانه و فعالانه «در صحنه» حاضر و آماده است.<br /><br />اما جداي از اين ها، پيام مهم تري هم در فيلم بود،‌ اينكه: خلاصه همة آنهايي كه خواسته يا ناخواسته در جنگ، از ميان رفتند يا نرفتند، معصوم و پاك و بي عيب و نقص نبودند، كمي هايي داشتند و كاستي هايي. در ميان شان دزد و دغل و كلاهبردار و معتاد و بي انگيزه و سرگردان و بزدل هم بود و هر كسي را بايد همانطور كه هست پذيرفت. چه پيام صادقانه اي! چقدر خوب بود واقعاً انسان ها را همانطور كه هستند و يا مي خواهند كه باشند مي پذيرفتيم و برايشان ديكته نمي كرديم كه بايد چنين و چنان باشند،‌ چرا كه به گفتة «ميرزا»، عاقل و خردمند فيلم: «نعوذ بالله ... ما كه خدا نيستيم»، پس بياييم اول خودمان را درست كنيم و بعد…<br /><br />ظاهراً فيلم پيام ديگري هم داشت اينكه: ميدان جنگ، مدرسه است، ميدان جنگ، محل براه آمدن انسان هاي بيراه است، جنگ محل انسان سازي است و از هر تبهكار و بي انگيزه اي، انساني از جان گذشته و ايثارگر مي سازد. هركس به بيراهه رفته و انگيزة درست و درماني براي زندگي ندارد، سري به جبهة جنگ بزند تا درست شود. خلاصه آنكه لابد جنگ چيز خوبي است، نعمت و بركت و است، پس زنده باد جنگ!<br /><br />اگر از من بپرسيد: جنگ، درهيچ شكلي و زير هيچ پرچمي و تحت هيچ شعاري سازنده و قابل تاييد نيست. جنگ در هر جايي و به هر شكلي كه باشد فلاكت، سرخودرگي، كمبود، ويراني، نابسماناني، فقر، عقب ماندگي، انواع بيماري هاي جسم و روحي و رواني، بحران اقتصادي، درماندگي، فشار به جامعه و هزاران عواقب ديگر به دنبال دارد.<br /><br />بگذريم. ظاهراً آقاي ده نمكي تصميم دارند حالا كه فيلم شان پيش از زمان معمول، وارد بازار شده و بر سر هر كوي و برزن براي همگان قابل خريداري است، چند دقيقه اي به آن اضافه كنند و نسخه جديدي از آنرا به اكران بگذارند. اگر درست باشد، خود من زياد علاقه اي نسبت به دنبالة آن ندارم.<br /><br />شايد بهتر بود وقتي مي خواهيم به ديدن فيلمي برويم اول براي خودمان روشن كنيم چرا اين فيلم را انتخاب كرده ايم؟ براي تفريح و خنده و گذران وقت؟ كه البته كاري موجه و خوب و به جاست، و يا مي رويم تا پيامي از فيلم بگيريم؟ و پس از آنكه از سينما بيرون آمديم يك بار ديگر مي انديشيديم، پيام واقعي فيلم چه بود؟ و اگر براستي و هنوز از ديدن آن راضي بوديم، به ديگران هم توصيه مي كرديم. البته هر كسي عقلي دارد و سليقه اي و توقعي. اما خوب بود كه حتي در مقام يك مصرف كنندة هنر هم توقع مان را بالاتر می‌برديم.كلارا كرمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1155480853019278062006-08-13T18:14:00.000+03:302006-08-13T18:44:53.026+03:30آتش بس يا آتش زير خاكسترآتش بس، نوشته و كار تهمينة ميلاني كه ظاهراً پر فروش ترين فيلم اكران شدة چند ماه اخيرتهران بوده است داستان آشنايي، ازدواج، زندگي و سرانجام، تصميم به جدايي يك زوج جوان اين پايتخت است. <br /><img src=http://www.webfaqt.com/images/atashbas.jpg align=left hspace=5 vspace=5><br />سايه و يوسف كه هر دو تحصيل كرده و در زندگي كاري، بسيار فعال و موفق هستند و زندگي مرفهي را مي گذرانند، به دنبال يك دعواي كاري با يكديگر آشنا شده، پس از مدت كوتاهي، تصميم به ازدواج گرفته و از همان روز اول با دعوا، لجبازي ها، طعنه ها و كنايه ها و خودخواهي هاي طرف مقابل روبرو مي شوند كه البته نقش دوستان نزديك شان احمد و لاله هم در اين ميان بي تاثير نيست. پا در مياني هاي خانواه هم چاره اي براي مشكلات آنان نمي شود. سر انجام پس از دو سال و يك روز زندگي مشترك، لاله تصميم به طلاق گرفته و در حاليكه با كلية مدارك و تقاضاي طلاق مي خواهد به دفتر وكيل مدافع خود مراجعه كند، اشتباهاً از مطب يك روانشناس كه در همان ساختمان است سر در مي آورد. در پي آشنايي با پزشك روانشناس و يك گفتگوي مفصل و شرح ماوقع، به توصية پزشك، تصميم مي گيرد شانس ديگري به يوسف بدهد، يوسف هم كه از اين ديدار با خبر شده و او هم سر از مطب دكتر در مي آورد، بعد از بحث و جدلي طولاني، مي گويد به هيچ وجه حاضر به جدايي از سايه نيست و به پيشنهاد روانشناس، راضي مي شود ده روز از همسر خود جدا زندگي كند و در اين مدت، هر دو به توصيه هايي كه پزشك در يك نوار ويدئويي در اختيار آنها گذاشته عمل كنند تا…..<br />فيلم آتش بس هم در تب و تاب فيلم هاي طنز و كمدي كه مدتهاست سينماها را قبضه كرده اند و به واقع فروش خوبي هم دارند، به روي اكران آمده است و بايد گفت بر خلاف آنچه از كارهاي پيشين تهمينة ميلاني مي شناسيم در سطح، باقي مانده و داراي پرداختي ضعيف است. داستان فيلم بطور اقراق آميزي، اقراق آميز و شديداً دور از واقعيت است. شخصيت هاي اصلي كه توسط محمدرضا گلزار و مهناز افشار ايفا شده اند، گرچه ظاهراً از قشر تحصيل كرده و درس خواندة اين اجتماع هستند، به طرز عجيب و غريبي، سطحي، ناپخته، انتقام جو، خودخواه و لجبازند تا حدي كه با هيچ منطقي جور در نمي آيد. اگرچه پزشك روانپزشك (آتيلا پسياني) هم در گفتگوهايش دقيقاً به همين مسئله تكيه مي كند كه اين همان كودك درون شماست كه بيرون مي زند و جلوي منطق شما راگرفته و كارها را خراب مي كند، اما غلو اين مسئله از همان ابتداي آشنايي و حتي پيش از ازدواج، كار را غير قابل باور و غير ملموس مي كند طوري كه اين سؤال مطرح مي شود: چطور ممكن است دو نفري كه از همان ابتدا تا اين اندازه متفاوت، ناهمگون هستند و داراي شخصيت هايي اينچنين متضادند تصميم به ازدواج بگيرند؟ كما اينكه در خود فيلم هم معلوم هم نمي شود اصلاً بر چه اساسي سايه و يوسف با هم ازدواج مي كنند. دعواهاي زناشويي، شكستن اشياء خانه، پاره كردن و دور ريختن لباس ها، لجبازي ها، حسادت ها و دهن بيني هاي هر دو طرف از همان روز اول ازدواج، اين توهم را بوجود مي آورد كه هرگز مهر و عشقي ميان آنها وجود نداشته و هيچكدام كمترين ديدي از جنس مخالف نداشته است. آيا حتي ازدواج شان هم به خاطر لجبازي و «روكم كني!» بوده؟!!!<br />فيلم آتش بس، از سويي مرد سالاري و از سوي ديگر برابري خواهي بخشي از زنان جامعه را نشان مي دهد. يوسف داراي نظراتي ضد و نقيض است، از طرفي يكي از دلايل علاقمند شدن خود به سايه را «پا به پاي مردها كار كردن» او مي داند و از طرف ديگر به پزشك مي گويد: اصلاً مي خوام زنم، چاق باشه، بوي قرمه سبزي بده، من رو تحسين كنه…. خلاصه اينكه مطيع باشه! نگراني يوسف، عطر زدن و مدل هاي عجيب و غريب روسري هاي سايه است!!! سؤال اينجاست كه با داشتن چنين ديدي چطور مي شود شخصيت يك مرد 35 ساله را با يك برنامة ده روزة تراپي در پشت درهاي بسته به ناگاه عوض كرد؟ اصلاً چه اصراري در اين كار وجود دارد و اصولاً چه اجباري بوده كه يوسف با ساية لاغر و فمينيست و زبان دراز كه از پيش رفتارش را مي شناخته ازدواج كند كه كارشان به اينجا بكشد؟ آيا طرح چنين مسائل بغرنج و عميق اجتماعي در قالب محدود يك فيلم طنز در اين سطح مي گنجد؟ يا اينكه واقعاً انتظار داريم معجزه اي اتفاق بيافتد و نشان دهيم اين كارها مي تواند سرنوشت انان ها را تغيير بدهد؟ بحث در اينجا فقط شناخت «كودك درون»، پذيرفتن، كنار آمدن و دست كشيدن بر سر او نيست. محدود كردن اين مسائل، فقط به مباحث روانشناسي، نگاهي سطحي به موضوع است. در اينجا مقوله هاي فرهنگي، تاريخي، اجتماعي، مذهبي و سنتي دخيل هستند و براي نزديك شدن به موضوع هايي از اين دست بايد محتاطانه تر، دقيق تر و عميق تر عمل كرد.<br />ازطرف ديگر، شرح ماوقع از زبان سايه براي پزشك روانشناس، آنقدر به درازا مي شد كه در نهايت، به چالش هايي كه خود او در دوران جدايي با آنها مواجه بوده اصلاً پرداخته نمي شود و فقط يك سوي ماجرا كه يوسف است به نمايش در مي آيد. پس سايه در اين ده روز چه مي كرده و بر او چه گذشته است؟ آيا او هم به نتايجي رسيده و به اشتباه هاي خود كه كم هم نبودند، پي برده است؟<br />در پايان فيلم كه زوج جوان براي سپاس و قدرداني دوباره به مطب پزشك مي آيد، دوباره روز از نو روزي از نو! كنايه ها و كشمكش ها آغاز مي شود اما در اينجا ديگر معلوم نيست كه ماجرا در واقع، مزاح است يا بازي ست و يا واقعاً اين ده روز جدايي چيزي را تغيير نداده و يا شوخي هاي پشت صحنه است؟!!!<br />به هر حال فيلم، سرشار از صحنه هاي سرگرم كننده، خنده آور، مفرح و غلوآميز و داراي داستاني غير قابل باور و غير ملموس است اما تا به حال،‌ ظاهراً مخاطب خود را راضي نگه داشته است. ايفاگران نقش ها اما بر خلاف آن، بازي هايي قابل باور را ارائه داده اند.كلارا كرمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1146846473348689802006-05-05T19:54:00.000+03:302006-05-05T19:57:53.370+03:30دنياي هنر هم اهل و نااهل داردحالا كه تصميم گرفتم مطلبي براي روايتي از فرهنگ و هنر بنويسم شايد بد نباشد قبل از هر چيز به معناي واژه‌ی «فرهنگ» بپردازم. اطمينان دارم بسياري از ما از اين واژه بسيار استفاده مي‌كنيم بدون آن كه بدانيم يعني چه و چه بسا افراد بي فرهنگي كه به زعم خودشان در اين عرصه‌ی بسيار حساس انساني، بازار را آشفته ديده‌اند، تاخت و تاز می‌كنند و چه سودهای معنوی و مادی كلانی كه صاحب نمی‌شوند. درباره‌ی واژه فرهنگ، سخن بسيار است كه فقط بطور مختصر به آن مي پردازم.<br /><br />فرهنگ، يك واژه‌ی فارسي است مركب از دو جزء «فر» و «هنگ» كه در مفاهيم مختلف مانند: دانش و دانايي، خرد و حرفه و هنرو ادب و … بكار می‌رود در اصطلاح روشنفكران، «با فرهنگ» مترادف با «مبادي آداب»، «اهل مطالعه» و «خوش مشرب» است كه مخالف آن «بي فرهنگ» مترادف با «بي تمدن» است و فرانسوي ها آن را بكار مي‌برند. (فرهنگ و اقوام ايران زمين – مولف دكتر اميد شيوا)از سوي ديگر، فرهنگ، به عنوان مجموعه رفتارها، ارزش ها و دستاوردهاي انسانی اعم از مادی و غير مادی در نظر گرفته می‌شود. به روايتي ديگر، فرهنگ يعني داشتن علم و دانش نسبت به انجام كار يا رفتار بخصوصي، مثلاً داشتن فرهنگ شهر نشيني، داشتن فرهنگ آپارتمان نشيني و داشتن فرهنگ رانندگي و ….<br /><br />در اينجا بايد با كمال تاسف اعتراف كنم كه جامعة ما فرهنگ، دانش، ادب و آداب خيلي چيزها را نياموخته و به بي راهه رفته و می‌رود. در اين رابطه شايد بد نباشد اشاره‌ای به كتاب خوب و خواندني «جامعه شناسي خودماني» نوشته‌ی آقاي حسن نراقي داشته باشم. ايشان در آن جا بسياري عادات فكري، رفتاري و «فرهنگي» ما ايرانيان را زير ذره‌بين برده و آن ها را به نقد می‌كشند كه البته هنوز از ديد من جاي بسط و بحث دارد. اما از جمله عادات و رفتارهاي شخصي و اجتماعي ما كه از چشم تيز بين ايشان پنهان نمانده اند به قرار زيرند: حقيقت گريزي و پنهان كاري ما، خود محوري و برتري جويي ما، قانون گريزي و ميل به تجاوز ما، حسادت و حسدورزي ما، رياكاري و فرصت طلبي ما، همه چيز داني ما….<br /><br />اگر صادقانه بپذيريم كه همه‌ی نكات بالا و بسياری ديگر، در مورد ما ايرانيان صادق است بايد اعتراف كنيم كه ما - بر خلاف ادعاي خيلي ها - بهترين مردم جهان نيستيم و همين خصوصيات، در بسياري از عرصه‌های زندگي منجر به هرج و مرج، بي قانوني، پايمال شدن حقوق مادي و معنوي انسان ها و هموار شدن راه براي تاخت و تاز افراد سودجو و بي وجدان مي شود.<br /><br />اما برگرديم به فرهنگ و هنر خودمان كه جاي سخن بسيار دارد. معمول است كه مي گويند: «كليه‌ی حقوق مادي و معنوي هر اثر ادبي، فرهنگي و هنري، متعلق به خالق اصلي آن اثر مي باشد.» فرقي نمي كند كه آن اثر، يك مجسمه، يك نقاشي، يك شعر، يك داستان، يك موسيقي، يك فيلم نامه يا يك نمايشنامه باشد. اگر آن كار - با اجازه و موافقت خود پديد آورنده - در جايي به نمايش گذاشته شده يا به نوعي توليد يا مطرح مي شود، بايد خالق واقعي آن اعلام شده و حقوق مادي آن نيز به وي پرداخت شود كه خوب، تقريباً در همه جاي دنيا اين كار، بطور متعارف و بسيار بديهي انجام مي شود و افراد، حتي به مغزشان هم خطور نمي كند كه كار كسي را به نام خود يا يك فرد ثالث تمام كنند و بفروشند چه برسد به آن كه عملاً مرتكب يك سرقت هنري شوند. كاري كه ارتكاب به آن اكنون در ميان هموطنان ما در داخل و خارج از ايران‏، ديگر قبح و خجالتي ندارد (مثلاً موسيقی ترانه‌هايي كه از ملل ديگر برداشته شده و روي آن كلام فارسي مي‌گذارند و روانه بازار مي‌كنند). در اين جا همان بحث قديمي «كپي رايت» مطرح است. بالاخره مملكت ما هم قوانيني – اگرچه قديمي - براي كپي رايت دارد كه متاسفانه ظاهراً آن طور كه بايد و شايد نظارتي به اجراي دقيق و عادلانه و به موقع آن اعمال نمي شود. خيلي دوست داشتم علت اين بي اعتنايي را بدانم.<br /><br />اخيراً براي چندمين بار شاهد يك سرقت هنري بودم كه يك بار ديگر، موضوع حقيقت گريزي و پنهان كاري ما، خود محوري و برتري جويي ما، قانون گريزي و ميل به تجاوز ما، حسادت و حسدورزي ما، رياكاري و فرصت طلبي ما را برايم تداعي كرد و اين كه اين «فرهنگي نمايان» و «هنرمند نمايان»، ادب، آداب و دانش و يك رفتار فرهنگي- هنري را نمي دانند و روزي با پاي خودشان به تله مي افتند.<br /><br />شايد شبكه‌ی تلويزيوني ماهواره‌اي «مهاجر» (MITV) و برنامه‌ی «ستاره‌ی ‌مهاجر» كه مثل ساير برنامه‌های آن شبكه در ايران تهيه و توليد مي شود را بشناسيد. در اين صورت، تهيه كننده و مجري اين برنامه آقاي فرشيد نوابي و همسر «واقعاً هنرمند» ايشان خانم الهام چرخنده هم معرف حضورتان هستند. «ستاره مهاجر» كه در طي مسابقه هايي در جستجوي استعدادهاي جوان در زمينة خوانندگي است خود را «امين مردم» معرفي مي كند و به ظاهر اصلاً نمي خواهد كه «حق كسي پايمال شود!» اما نمي‌دانم چرا وقتي كه چندي پيش يكي از شركت كنندگان در مسابقه، نام آقاي فرشيد نوابي را به عنوان سرايندة ترانه‌ی «شعر كوچه» ذكر كرد، ايشان نگفتند كه اين شعر، سروده ايشان نيست و با كمال افتخار تاكيد كردند كه قبلاً هم اين كار را خودشان اجرا كرده اند و از خواننده براي انتخاب آن و براي اجراي آن در اين مسابقه سپاسگزاري كردند! آيا اين فرصت طلبي، رياكاري، قانون گريزي و تجاوز به حقوق ديگران نيست؟<br /><br />جالب اين جاست كه ايشان ادعا مي كنند در سال 66 اين كار را در كنسرتي در شهر چالوس اجرا كرده‌اند! هر عقل سالمي مي داند و همه به خاطر داريم كه در آن سال ها موسيقي پاپ و ساز و آواز و كنسرت …. در كار نبود زيرا از نظر قانوني، ممنوع اعلام شده بود. شايد منظور ايشان از كنسرت، يك جمع كوچك خانوادگي بوده است! <br /><br />چيزي كه براي من مسلم است اين است كه ترانه ي «شعر كوچه» اقتباسي از سرودة معروف شادروان فريدون مشيري است كه با اجازه و موافقت خود ايشان توسط آقاي تابان خواجه نصيري سروده شده و همچنين آهنگ آن در تابستان 66 توسط خود ايشان ساخته و تنظيم شده است. مدارك زيادي براي اثبات اين مدعا وجود دارد. در آن سال ها اين كار و چندين كار ديگر آقاي خواجه نصيری و با اجراي گيتار خودشان روي نواري با يك كيفيت نه چندان خوب ضبط شد و معلوم نيست از دست كدام رفيق يا نارفيق سر از ناكجا آباد در آورد و عملاً طرفداران بسياري هم پيدا كرد!<br /><br />قبلاً هم سارقان هنري ديگري از قبيل هومن بختياري، وحيد حاجي تبار و فريدون هم مجوز توليد و اجراي اين كار را از وزارت محترم ارشاد اسلامي گرفتند و حقوق مادي و معنوي آن را بردند و خوردند و نامي از خواجه‌نصيري نبردند! اين در حالي است كه خالق اصلي، هرگز اين مجوز را دريافت نكرد. اي كاش آقاي خواجه‌نصيري هم مي دانست بايد از چه راهي وارد شود!<br />جالب اين جاست كه آقاي فرشيد نوابي، بعد از صحبت ها و بحث هاي طولاني تلفني و شنيدن استدلال‌هاي متعدد باز هم حاضر نشدند بگويند كه اين كار سرودة ايشان نيست. باز هم حقيقت گريزي و پنهان كاري ما! البته كاملاً موقعيت ايشان را درك مي كنم، نه به اين مفهوم كه كار ايشان قابل توجيه است. شايد اگر هر كس ديگري هم جاي ايشان بود، ميكروفوني در دست داشت، تهيه كنندة يك برنامة تلويزيوني بود و ادعاي هنرمندي و امين بودن هم داشت نيز به اين راحتي از موضع خود پايين نمي‌آمد. هرچه باشد موضوع آبرو و حيثيت مطرح است و به خيال ايشان دست آقاي خواجه‌نصيري هم كه به جايي بند نيست!<br /><br />به شما پشنهاد مي كنم اگر وقت كرديد سري به اين شبكه و اين برنامه بزنيد و از اشعار «پر مغز و پيچيدة» خانم الهام چرخنده كه در پايان هر برنامه پخش مي شود لذت ببريد! البته اگر چيزي از آن نفهميديد حتماً به عقل و فهم خودتان شك كنيد زيرا به گفتة ايشان در جواب به انتقاد تلفني يك بيننده، «درك و فهم اين سروده ها نياز به تفكر و زمان زيادي دارد» كه ظاهراً از عهده‌ي هركسي بر نمي‌آيد! براي مثال، من كه هنوز نفهميدم « خوردن گِل انگشتر خدا » چه مفهومي مي تواند داشته باشد! البته مادر ايشان ظاهراً همة اين سروده‌ها را به خوبي درك مي كنند كه در طي يك تماس تلفني پر هيجان و احساسي با برنامه، دخترشان را به عنوان معلم و آموزگار خود تلقي مي كنند! اشكالي ندارد، هر چه باشد مادر است!<br /><br />به هر حال شايد بد نباشد كه من هم نكته‌اي به فهرست طويل آقاي حسن نراقي اضافه كنم و آن هم تمايل شديد به چاپلوسي ما - كه البته بي ارتباط با فرصت طلبي ما هم نيست – و پايين بودن سطح توقع و انتظار ما كه خيلي ها گمان مي كنند هر چيزي را مي توانند به خوردمان بدهند!<br /><br />چه خوب گفت خواجه‌ی شيراز كه:<br /><br />نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند<br />نه هر كه آئينه سازد سكندري داند<br />نه هركه طرف كله كج نهاد و تند نشست<br />كلاه داري و آئين سروري داند<br />….<br />هزار نكتة باريك تر زمو اينجاست<br />نه هركه سر بتراشد قلندري داند<br /><br />در همين رابطه بخوانيد: <strong><a href="http://internetfolklore.blogfa.com/post-85.aspx">وجدان بيدارم آرزوست!</a></strong>كلارا كرمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1139778761154532082006-02-13T00:37:00.000+03:302006-02-13T02:20:15.286+03:30بيست و هفت سال پيش : انقلاب اسلامی27 سال از انقلاب اسلامی ايران مي‌گذرد. روز گذشته، سالروز پيروزی انقلاب بود. زمانی كه انقلاب شد من يازده سالم بود، كلاس اول راهنمايی بودم، اگرچه سن و سالی نداشتم، اما همه چيز را مي‌ديدم و خوب يادم هست كه از همان زمان علاقه‌ی عجيبی به روزنامه و روزنامه‌خواندن و عكاسی و عكس گرفتن داشتم. اولين دوربين عكاسی‌ام يك دوربين كوچك پلاستيكی بود، هركسي كه آن را مي‌ديد، فكر می‌كرد اسباب بازی است، اسباب بازی خوبي هم بود و من با آن دوربين كوچك پلاستيكی خاطره‌ها دارم. پيش از انقلاب، دوربينم را برمي‌داشتم و از اين طرف و آن طرف، افراد خانواده و مردم عكس مي‌گرفتم، با شور و شوق عجيبی دلم مي‌خواست وقتي بزرگ شدم عكاس خبری شوم، اما هميشه عكس‌هايم خراب مي‌شدند، يا دستم تكان مي‌خورد يا آدمها آنقدر تكان مي‌خوردند و اين طرف و آنطرف مي‌رفتند كه نمي‌توانستم عكس خوبي بگيرم، كسی هم كاری به كارم نداشت، همه فكر مي‌كردند كه دارم با آن دوربين مسخره بازی مي‌كنم و اين موضوع آنقدرها برای اطرافيانم مهم نبود، عشق عجيبی در سرم بود و پيش خودم مي‌گفتم بالاخره ياد مي‌گيرم، اين بود كه پيش خودم گفتم بايد از چيزي عكس بگيرم كه ثابت باشد و حركت نكند، ميز و صندلي و اشياء مختلف نظرم را به خودشان جذب كردند، اما فكر كردم نه، دلم مي‌خواهد از چيزی عكس بگيرم كه زنده باشد اما تكان نخورد تا من بتوانم عكسي ازش بگيرم. به فكر كودكانه‌ام رسيد از درخت‌ها عكس بگيرم: درخت تنومند بود و زنده، اگر مي‌توانستم، شايد عكس خوبي از آب در‌ مي‌آمد. تصميم خودم را گرفتم و دوربين را برداشتم رفتم سراغ درخت‌هاي خانه‌مان، پيش از عكس گرفتن، فكر مي‌كردم چقدر خوب است كه اينها اينجا هستند و اجازه مي‌دهند تا از آنها كه زنده‌اند و سبز عكس بگريم: از زوايای مختلف، عكس‌هايي گرفتم، با درختها پيش از عكس گرفتن حرف مي‌زدم و از آنها براي عكس گرفتن اجازه مي‌خواستم فيلم را كه برای ظهور به عكاسی محله‌مان بردم، خجالت مي‌كشيدم، پيش از آن همه‌ی عكس‌هايي كه گرفته بودم سياه شده بودند و اين بار معلوم نبود چه پيش مي‌آيد، به هر حال عكسها چاپ شدند و من اولين عكس‌هايم را از درختاني گرفته بودم كه محكم و استوار، جلوی لنز دوربين پلاستيكی‌ام ايستاده بودند. عكس‌هايي رنگ و رو رفته از درخت‌ها گرفته بودم و نمي‌دانستم كجای كارم يا كه دوربينم ايراد داشت، به هر حال اين عكس‌ها، آن عكس‌هايي نبود كه مي‌خواستم، پيش خودم مي‌گفتم عجيب است اين درختها كه زنده‌اند پس چرا عكس‌هايم رنگ و رويي ندارند‌، مايوس شده بودم، اطرافيان مرا دست مي‌انداختند كه يك دوربين بهتر را امتحان كنم و من مي‌خواستم با همان دوربين پلاستيكی باورنكردنی عكسي بگيرم. روزنامه‌ها را مي‌خواندم و ناگهان متوجه موضوعي شدم، در آن سن و سال، عجيب بود ولي من رويدادها را دنبال مي‌كردم، تابستان 57 بود و از پدرم پرسيدم كه عجيب است چند وقتي است مثلاً يك هفته‌اي است كه از شاه خبری نيست در روزنامه‌ها، جايي صحبتي نكرده، جايي نرفته و ديده نشده است كجاست، پدرم كه از اين سوال من حسابي تعجب كرده بود هيچ جوابي نداشت با سكوت و تعجب گذشت و ما به سفری رفتيم، يادم هست كه فضاي عجيبي حاكم بود يك جور خلاء در روزنامه‌ها و خبرها، بعد از سفر روزنامه‌ها نوشتند كه شاه برای استراحتي يك هفته‌اي تهران نبوده. او مريض بود و خيلي‌ها اين را آن زمان نمي‌دانستند و بعد از گوشه و كنار در خبرها مي‌خواندم كه در شهرهای ديگر شلوغ بوده است. <br /><br />پيش خودم فكر مي‌كردم كه چقدر خوب بود خبرنگار بودم، اگر خبرنگار بودم اول خودم خبردار مي‌شدم كه دور و برم چه مي‌گذرد - شلوغي‌ها بيشتر و بيشتر شد و انقلاب آرام آرام شكل گرفت، مدارس باز شده بود و يك روز ديدم كه همه عكس‌های شاه و فرح و وليعهد را از صفحات كتابهای درسی پاره مي‌كنند و برای عكس‌هاي شاه شاخ مي‌گذارند. در سكوت عجيبی فقط دلم مي‌خواست دوربينم را همراه داشتم تا از اين صحنه‌ها عكس بگيرم، خجالت مي‌كشيدم، با خودم در كلنجار بودم كه نه، اين اداها به من نيامده است. با آن دوربين پلاستيكی چه مي‌توانستم بكنم، بچه‌ها خيلی تند می‌دويدند و خيلي تند عكس‌ها را پاره مي‌كردند و من نمي‌توانستم از آنها بخواهم كه اين كار را آهسته‌تر انجام دهند تا من عكسي بگيرم، نه، چنين چيزی امكان نداشت و من مي‌ترسيدم كه مرا در حين گرفتن عكس با آن دوربين پلاستيكی، مسخره كنند. تظاهرات‌ خياباني شروع شده بود، بوی ماه مهر، كه بوی كاغذ و قلم و مدرسه بود با بوی دود در هم آميخته بود، فضا و حال و هوای عجيبی بود و من، پيش خودم مي‌گفتم دارم يكی يكی اين فرصت‌هاي ناب را از دست مي‌دهم: اگر مي‌توانستم با همين دوربين پلاستيكي كوچك عكسی بگيرم و اين خاطره‌ها را جوری ثبت كنم. لحظه‌ها پشت سر هم مي‌امدند و مي‌رفتند، اوايل شلوغي‌ها و بيشتر راهپيمايي‌ها شب‌ها برگزار مي‌شدند كه به همين خاطر نمي‌توانستم تصويري را ثبت كنم. صداي شليك تيرها و فريادهاي الله اكبر در فضای محرم طنين انداز بود و من مانده بودم و آن دوربين پلاستيكي كوچك و شور و شوق اينكه بالاخره از اين ماجراها عكسي بگيرم به يادگار اما همان زمان، حتي چنين اجازه‌اي به من ده يازده ساله داده نمي‌شد كه بيرون بروم و از طرف ديگر اين آرزو و فكر براي خودم هم مسخره مي‌آمد: من و آن دوربين پلاستيكی كه خيلي‌ها فكر مي‌كردند اسباب بازيي بيش نيست چه كار مي‌توانستيم بكنيم؟ مي‌خواستم به آنها ثابت كنم كه نه، مي‌شود با آن دوربين كذايي هم عكس‌هايي درست و حسابي گرفت. مي‌خواستم اين را نه به خودم كه به همه‌ی آنهايي كه مي‌گفتند با اين دوربين نمي‌شود عكس درست و حسابي بگيري ثابت كنم كه مي‌شود - به هر حال قبلاً با آن عكس‌هاي رنگ و رو رفته‌اي از درخت‌ها گرفته بودم - بالاخره يك روز كه صدای تظاهرات و شعارهاي مردم را شنيدم، دل به دريا زدم و دوربينم را برداشتم و بي آنكه از كسي اجازه بگيرم زدم از خانه بيرون. <br /><br />حس عجيبي داشتم، فكر مي‌كردم يكی از خبرنگاران عكاس يكي از روزنامه‌ها هستم، فكر مي‌كردم سردبير از من خواسته است كه براي شماره‌ی آن روز عكس خوبي بگيرم و من به خودم مي‌گفتم كه تابان حواست را جمع كن، فكر كن كه اينها، اين مردان و زنان كه در حال راهپيمايي‌اند همان درختان سبز تنومندی هستند كه تنها برای يك لحظه پيش چشم تو مي‌ايستند تا تو از آنها عكسي بگيری! پيش خودم اينها را مي‌گفتم و جلوتر از تظاهر كنندگان راه مي‌رفتم، من به دنبال يك فرصت خوب مي‌گشتم، مي‌خواستم يكي دو تا عكس خوب بگيرم و برگردم، مي‌خواستم عكس ها را به روزنامه‌ی خيالي‌ام برسانم براي چاپ. پيش خودم تكرار مي‌كردم: بايد در يك موقعيت خوب كه نور خوبي‌ هم داشته باشي، يك لحظه بنشينی و مثل عكاس‌هايي كه در تلويزيون ديده‌اي عكس را بگيری. ديگر برايم مهم نبود كه مردم چه مي‌گويند و چه خواهد شد، يك لحظه، نشستم و نفسم را در سينه حبس كردم و گفتم هر چه بادا باد ... عكس گرفتم ... چند قدم جلو تر رفتم و آنجا هم، نشستم و عكسي گرفتم وقتي روی پاهايم ايستادم با خودم فكر كردم من هم اين انقلاب را برای روزنامه‌‌ای در آينده ثبت مي‌كنم - دل توي دلم نبود، آيا اين بار توانسته‌ام عكس خوبی بگيرم؟ <br /><br /><img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;" src="http://www.webfaqt.com/images/tehran-1979-01.jpg" border="0" alt="" /><br />عكسی كه در اينجا مي‌بينيد، يكي از همان عكسهاست و من - همان پسرك ده يازده ساله‌اي كه دلش مي‌خواست وقتي كه بزرگتر شد عكاس يا خبرنگار شود و برای روزنامه‌ها و مجلات كار كند - برای اولين بار توانسته بودم از درختانی زنده و بيدار، محكم و تنومند و سبز كه حركت مي‌كردند و فرياد مي‌زدند «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامي» عكس بگيرم.تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1138527143818838242006-01-29T12:57:00.000+03:302006-01-29T13:09:06.016+03:30فقير - غني : كمي بيشتر بيانديشيمچند روز پيش، خانم تابش، از دوستان و همكاران قديمي‌ام اين فايل پاور پوينت را برايم ارسال كردند. فكر كردم ديدن و مطالعه آن شايد براي شما هم جالب باشد. براي دريافت، روي اين لينك، كليك سمت راست را بزنيد و save target as را انتخاب كنيد : <a href="http://www.webfaqt.com/download/ghani_faghir.pps">دريافت فايل ...</a>تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1137780789681741272006-01-20T21:37:00.000+03:302006-01-20T21:43:09.706+03:30«انسان نيك سچوان» در تآتر شهر تهران<img alt="Brecht ..." hspace="5" src="http://www.webfaqt.com/images/ensanenik.jpg" align="left" vspace="5" border="0" /><br /><br />«يك زن، يك مرد» برداشتی آزاد از نمايشنامه «انسان نيك سچوانِ» برشت است كه به كارگردانی آزيتا حاجيان در تالار اصلی تآتر شهر به اجرا درآمد. اين نمايش، پيشكشی بود به شادروان حسين پناهی كه بازي و چهره‌اش را همه می‌شناسيم. «يك زن، يك مرد» كاری بود بسيار پركار و پر زحمت و می‌توانم بگويم از معدود اجراهای بسيار خوبي بود كه شخصاً در سه سال گذشته ديده‌ام. هم سرگرم كننده بود و هم تكان دهنده و آموزنده، همان برداشت و هدفي كه برشت از كار تآتر داشت. او هم مي‌خواست كه تماشاي يك نمايش اگر نمي تواند انسان را متحول كند حداقل بايد بتواند او را به فكر بيندازد. تآتر، فقط زماني مي تواند آموزنده باشدكه سرگرم كننده هم باشد. برشت براي كساني مي نوشت كه «از درآورد كلاهشان در تآتر، ابايي نداشته باشند!»<br />نگارش اين نمايشنامه تراژدي تمثيلی كه در واقع، «انسان خوب سچوان» نام دارد و در فارسي به اشتباه، «زن نيك ايالت سچوان» ترجمه شده در سال 1926 آغاز در 1941 تكميل شده و در 1943 براي اولين بار در تآتر شهر زوريخ به روي صحنه رفت.<br /><br />شن تا زن خوب ايالت سچوان چين است كه اگرچه نانش را از راه تن فروشي بدست می‌آورد اما به خواهش وانگ آب‌فروش، به سه رب النوع بي سر و سامان، كه ايالت به ايالت در جستجوي يك انسان نيك هستند و او را پيدا نمي كنند، جاي خواب و استراحت مي دهد و با پول كلاني كه به عنوان پاداش از آنها مي گيرد، يك مغازه‌ توتون و سيگار فروشي براي خودش دست و پا مي‌كند. اما اين كار شرافتمندانه جديد بزودي برايش باعث دردسر شده و مفت خورها و انگل‌ها از ساده دلي او سوءاستفاده كرده و خانه و مغازه‌اش بزودي تبديل به پناهگاهي براي آنان مي‌شود. شن تا كه ديگر نه راه پس دارد و نه راه پيش، شويي تا پسر عمو يا پسر دايي (حاجيان، اين فيگور را به عنوان برادر شن تا يه صحنه برده) را خلق مي‌كند كه در مواردي حق او را از ظالمان و مفت خورها مي‌گيرد. اما در اينجا پاي عشق به ميان مي‌آيد و شن تا عاشق سون، خلبان بيكار مي شود… و بقيه ماجرا!<br /><br />«انسان نيك سچوان» موقعيت انسان‌هايی را به نمايش مي‌گذارد كه در اجتماعي فقير زندگي مي‌كنند و اين سؤال را مطرح مي كند كه: انسان چگونه مي‌تواند با وجود فقر، درستكار باشد و به زندگي ادامه دهد؟ در پايان نمايش نيز، شن تاي درستكار به پاي ميز محاكمه همان رب النوع‌ها كشيده مي‌شود و بايد پاسخگوي اعمال خود باشد. نمايشنامه پايان مشخصي ندارد و تماشاگر بايد خود، قضاوت كند و نتيجه‌ای برای آن بيابد.<br /><br />حاجيان با رعايت اصول بكارگيری سبك فاصله‌گذاري برشتي (تآتر اپيك)، به بازي گرفتن همسرايان و همينطور به بازي گرفتن تماشاچيان، نمايشش را از چهارچوب قاب صحنه بيرون مي كشد و به داخل سالن و بين مردم مي‌برد. همچنين با استفاده از المان راوي (كه خود حاجيان اجرا می‌كند) و تعويض دكورها در مقابل چشم تماشاگر، اين فاصله‌گذاري باز هم بيشتر رعايت مي‌شود. استفاده از موزيك زنده در حاليكه نوازندگان هم ديده مي‌شوند فضايي ملموس و خوشايند پديد مي‌آورد. مريلا زارعي كه دو نقش شن تا و شويي تا را بطور تنگاتنگ همزمان با هم ايفا مي كند، باری سنگين، بر دوش دارد كه بخوبي از پس آن بر می‌آيد. فقط در صحنه پاياني خودش بيش از اندازه تحت تاثير تقش قرار مي‌گيرد طوري كه اشك در چشمانش حلقه مي‌زند و كم مانده از چشمانش سرازير شود. طبق مطالعه و تجربه‌ی شخصی، مي‌دانم كه در تآتر برشتي، يك بازيگر هيچوقت زياد در نقش خود گم نمي‌شود و همواره به تماشاگر نشان مي‌دهد كه اين يك نمايش است و خود او نيست. اين همان تكنيك برجسته‌ای است كه هلنه وايگل Helene Weigel همسر برشت، بطور استادانه‌ای به آن تسلط داشت. او در حين اينكه بر روي صحنه بسيار قابل باور بود، نشان مي‌داد كه اين خود او نيست بلكه نقشي است كه بازي مي‌كند. برشت، عقل تماشاگر را مخاطب قرار مي‌دهد و نه احساس او را. در اين ميان بايد به بازي سوسن مقصود لو در نقش شين رخت شور، ارژنگ امير فضلي در نقش رب النوع و نادر سليماني در نقش شوفو اشاره كنم كه بازي هاي خوبي را ارائه دادند.<br /><br />«يك زن، يك مرد» روي هم رفته كاري بسيار منسجم و قوي است اگر چه هنوز نمي‌دانم چرا نام اصلي نمايشنامه را تغيير داده‌اند! با آن عبارت همسرايان كه در جايي مي گويند: «مردم به تآتر مي‌آيند كه يك شب را خوش بگذرانند»، هم شخصاً زياد موافق نيستم. از ديد من، رفتن به تآتر شايد نوعي سرگرمي فرهنگي و يا حتي يك فعاليت فرهنگي مصرفي باشد اما بسيار فراتر از خوش گذراني صرف است، چرا كه براي خوش گذراني مي شود به مهماني يا پارك رفت يا مثلا يك فيلم كمدي را تماشا كرد.<br />در پايان، اجراي همسرايان را داريم كه مي خوانند:<br /><br /><br />(…) زين دو رنگي، ناگزيرم ناگزير<br />خود از اين نيرنگ، سيرم سير، سير<br />مرد گه نامرد اين من نيستم<br />اي دريغا مردم و زن نيستم<br />چيستم من چيستم من كيستم<br />حيف از آن عمري كه بي من زيستم<br /><br />نمايش «يك زن، يك مرد» براستي ارزش آن را داشت كه دوبار يا بيشتر ديده شود، چون در كارهاي خوب و قوي هميشه چيزهاي جديد براي كشف كردن وجود دارند. ريزه كاري هاي نگارش متن اصلي، متن جديد و ساخته و پرداخت هاي كارگردان و بازي ها اين ارزش و مقام را به اين كار مي داد.كلارا كرمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1136464322231178742006-01-05T15:59:00.000+03:302006-10-12T21:58:44.943+03:30تب تآتر در بررهواي به روزگاري كه مسئلة چشم و هم چشمي در جامعة ما ايرانيان به ميان آيد و از آنجايي كه در تقليد و چشم و هم چشمي يد طولايي داريم گاه دست به كارهايي مي زنيم كه نه مي دانيم «يعني ي ي ي چه!» و نه در واقع اعتقاد قلبي به آن داريم.<br /><br />برره اي ها هم كه تا همين چند وقت پيش اصلاً هنر و خصوصاً تآتر را «قرتي بازي» و «جنگولك بازي» وهنرمند را «قرتي» و «جنگولك» مي دانستند، براي آنكه از شرره اي ها عقب نمانند، حالا ديگر اهل هنر و تآتر هم مي‌شوند. اين هم واقعاً نمونة ديگري از خصوصيات «جامعة هنري» ماست. در واقعيت زندگي ما هم تا جايي كه من در چند سال اخير شاهد آن بوده‌ام، تا نزديك جشنواره‌اي، چيزي مي‌شود همه به ياد آن مي‌افتند كه حتماً آنها هم بايد كاري بكنند و حتماً بايد «در صحنه» حضور داشته باشند تا از قافله عقب نمانند. البته و صد البته كه براي حضور در فسنيوال، بايد از هفت خوان رستم گذشت اما اگر يكبار وارد شدي و اسم دركردي، ديگر از اين به بعد بازي هستي! بخصوص اگر «حركات موزون» را هم يك جوري وارد كار كرده باشي!<br /><br />اما انتخاب بازيگر. در برره هم كه جامعه‌اي بسته است و خلاصه باند بازي يك اپيدمي مزمن شده، تا عضو خانواده و باندي نباشي يا آنكه آشنا و نداشته باشي كلاهت پس معركه اسنت اما اگر دوست و رفيق داشته باشي يا حد اقل «سفارش شده» باشي، مي‌داني كه حتي اگر فقط بتواني «اداي سوسك» را درآوري بالاخره بازي‌ات مي دهند. واقعيت آنست كه مي‌توانم به جرات بگويم معدود هستند كارگردان‌هايي كه دنبال استعداد ها و چهره‌هاي تازه و هنوز ناشناخته باشند و با يك تست بازيگري تيم شان را انتخاب كنند. آنها اكثراً كسي را «بازي مي دهند» كه يا عضو باند خودشان باشد، مجيزشان را بگويد و نقش نوچه را برايشان بازي كند و يا سفارش شدة كسي باشد. در اينجا هم اگر كسي اهل «پاچه خاري» و باند بازي نباشد و تآتر را فقط به خاطر عشق به اين هنر بخواهد، كلاهش پس معركه است. اين را از روي تجربة شخصي مي گويم!<br /><br />اما بازيگران با تجربه تر. آنها كه معمولاً انتظار مي‌رود حرفه‌اي‌تر (نه به معناي آنكه نانشان را از راه تآتر در آورند، بلكه منظور، داشتن اخلاق، دانش و مهارت هاي كاري است) هم كار كنند، داستان خودشان را دارند. بايد به همه سازشان برقصي: دير سر تمرين مي آيند، زود از سر تمرين مي روند، وقت ديگران را تلف مي كنند، هزارتا شرط و شروط و منت مي‌گذارند و و و…، درست مثل برره‌اي‌ها! و تو اگر به عنوان يك بازيگر ناشناخته، كوچك‌ترين اعتراض يا ابراز وجودي بكني، از چشم كارگردان و باند كاركشتة دوستان، مي‌افتي و از دور خارج مي‌شوي حتي اگر خيلي با استعدادتر از خيلي ها و يا حتي از خيلي هاي شان تجربة بيشتري روي صحنه داشته باشي! البته آقاي مديري و نويسندگان اين كار هم صد در صد از روي تجربة چند ساله اين موضوع را بصورت اقراق آميزي به نمايش در آورده‌اند كه واقعاً قابل لمس است.<br /><br />از آنجايي كه تعريف و تشويق صادقانة دور از «پاچه خاري» زياد در ميان ما رسم نيست،‌ فكر مي‌كنيم اگر از كسي تعريف كنيم، سرمان سوار مي‌شود، كه البته متاسفانه گاهي همينطور هم هست. خلاصه آنكه مرز تعريف و تحسينِ صادقانه و مجيز گفتنِ با غرض و مرض، در فرهنگ ما واقعاً معلوم نيست. البته شنوندة باهوش، كه منتظر مجيز نباشد، تفاوت آن را تشخيص مي دهد.در برره هم قرار است هيچكس به روي خود نياورد كه كيانوش باسواد و روشنفكر‏، از همه بهتر و بيشتر مي‌فهمد و هر چه باشد خوب مي داند كه كار روي صحنه هزار دردسر دارد و آنطور كه برره اي ها فكر مي‌كنند فقط روي صحنه رفتن و اطوار در آوردن نيست. بالاخره هم انتخاب متن و انتخاب بازيگر و كارگرداني و دراماتورگي و ….همه و همه به گردن خودش مي افتد. اما چه فايده كه برره اي ها مثل همة كارهاي ديگرشان هر كار كه خودشان بخواهند مي كنند و تابع هيچ نظم و قانوني نيستند، تمام مدت با كارگردان كل كل مي‌كنند و اصلاً كيانوش را آدم به حساب نمي‌آورند، چرا كه حا لا ديگر‏، خودشان همه چيز دان و همه فن حريف شده اند. از آنجايي هم كه خودشان را هنرمند و باستعداد مي‌دانند حتماً مي‌خواهند در فستيوال فيلم هم شركت كنند. اما كيانوش بيچاره كه ديگر به سر حد جنون رسيده و نه راه پس دارد و نه راه پيش، بايد اول اين را كه زاييده بزرگ كند! نويسندگان برره يادشان رفت بگويند:كسي چه مي داند، شايد كيانوش، بعد از اين همه ماجرا و دردسر و بدبختي، در هفت خان رستم گير كند و اصلاً در بازبيني، قبول نشود! پس در آن صورت، بايد گروه تآتر برره هم مثل خيلي گروه‌هاي ديگر‏، بار و بنديلش را جمع كند و خستگي كار به تنش بماند!كلارا كرمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1133426338369326632005-12-25T19:44:00.000+03:302005-12-25T18:28:19.260+03:30فصلنامه‌ی فرهنگ مردم منتشر شد<img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;" src="http://www.webfaqt.com/images/fmc03.jpg" border="0" alt="" /><br /><a href="http://www.magiran.com/magtoc.asp?mgID=3009&Number=15">شماره 14 و 15 فصلنامه‌ی فرهنگي - اجتماعي فرهنگ مردم </a>با پژوهشي از من تحت عنوان «وبلاگ نماد تاريخ شفاهي و فولكلور اينترنتي» منتشر شد. دوست عزيزم استاد سيد احمد وكيليان در اشاره به پژوهش من در بخش سخن سردبير آورده است: «شايد براي بسياري از خوانندگان و پژوهندگان فرهنگ مردم اين مقوله تازگي داشته باشد، اما آنچه مهم است، امروزه جامعه جهاني به فن‌اوريهاي علمي نويني بويژه در عرصع‌ی اطلاع رساني از جمله اينترنت دست يافته است. اين پديده توان آن را دارد كه در كوتاه‌ترين زمان دانش‌ها، اطلاعات، خبرها و مسائل زيست فرهنگي انسانها را از نقطه‌اي دوردست به نقاط ديگر جهان انتقال دهد و چشم‌پوشي ازاين فن‌آوري نه عملي است و نه درست. تمام جوامع انساني به نسبت پيشرفتشان ناچار از استفاده‌ی اين فن‌اوري نوين مي‌باشند، تا فرهنگ خود را در معرض قضاوت جهانيان قرار دهند.»<br /><br />اين پست ابتدا در تاريخ 2 دسامبر منتشر شده است و در تاريخ 25 دسامبر به روزرساني شد با لينكي به فهرست موضوعي نشريه در سايت <a href="http://www.magiran.com/">Magiran</a>.تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1135159526725312762005-12-21T13:30:00.000+03:302005-12-21T13:35:26.736+03:30گزارش خبرگزاري رويتر از شبهاي برره<a href="http://www.khaleejtimes.com/">خليج تايمز</a> امروز <a href="http://www.khaleejtimes.com/DisplayArticle.asp?xfile=data/todaysfeatures/2005/December/todaysfeatures_December43.xml&section=todaysfeatures">گزارش خبرگزاري رويتر از شبهاي برره</a> را منعكس كرده است. در اين گزارش از استقبال گسترده‌ی ايرانيان از اين برنامه‌ی طنز (90 درصد از جمعيت افرادي كه به تلويزيون دسترسي دارند به نقل از مركز مطالعات صدا و سيما) ياد شده است و اينكه سريال شبهاي برره چرا و چگونه مورد توجه مخاطبين قرار گرفته است.تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1135066283256971682005-12-20T11:40:00.000+03:302005-12-20T11:41:23.276+03:30پينك فلويد، متاليكا و حتي كني جي ممنوع!محمود احمدي نژاد پخش انواع موسيقي غربي از راديو تلويزيون دولتي را ممنوع كرد. از بعد از انقلاب اسلامي در ايران، راديو تلويزيون دولتي مدتهاست كه از برخي ترانه‌ها و آهنگ‌هاي غربي بدون كلام استفاده مي‌كند. موسيقي بدون كلام ترانه‌هاي گروههايي چون پينك فلويد، متاليكا، Ace of Base و بسياري ديگر به مناسبتهاي مختلف از صدا و سيما پخش مي‌شد كه با اين ممنوعيت اخير، صدا و سيما مجبور است از پخش آنها صرف نظر كند. در بيست و چهار ساعت گذشته، اين خبر، با عناوين مختلفي در رسانه‌ها و سايتهاي غربي از جمله سايت و تلويزيون الجزيره، سان فرانسيسكو كرونيكل، اي بي سي نيوز و ... حتي در استراليا سيدني مورنينگ هرالد كه براي خبرش از اين عنوان استفاده كرده است : «ايران، كني جي را هم ممنوع كرد» منعكس شده است و به اصطلاح مي‌شود گفت كه مثل توپ صدا كرده است.- پيش از اين، Kenny G و آهنگهاي رويايي، دلنشين و بي كلامش هم كه در ميان برنامه‌هاي راديو و تلويزيوني ايران بسيار شنيده مي‌شد به اين ترتيب، از اين پس ممنوع مي‌شود.<br /><br />با توجه به اين مصوبه‌ی اخير، پيش بيني مي‌شود كه بسياري از مشكلات و معضلات سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي كشور بزودي حل شوند و براي نهادينه ساختن عدالت، بزودي پخش آهنگهاي شرقي از جمله چيني، ژاپني، هندي، پاكستاني و افغاني نيز از صدا و سيما ممنوع خواهند شد! اين اقدامات قطعاً موجب بالا رفتن چند چيز در نزد ايرانيان خصوصاً جوانان خواهد شد: فشار خون و ميزان محبوبيت رئيس جمهور.<br /><br />صدا و سيما بهتر است از اين به بعد، به پخش نت‌هاي پراكنده و ناموزون و خارج از گام در ميان برنامه‌ها روي آورد. پيشنهاد مي‌كنم يك برنامه پخش كنيد، بعد چند نت سل و چند نت لا، يك سي، يك نت دو روي پيانو بزنيد و يك سكوت چهار ضربي و بعد برنامه‌ی بعدي را پخش كنيد. بهتر است استفاده از سه‌لاچنگ و چهارلاچنگ ممنوع شود چون ممكن است كمي تند ‌شود، خوبيت ندارد!تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1134808289298696092005-12-17T18:46:00.000+03:302005-12-17T18:46:52.896+03:30در نيمه راه شب‌هاي برره<div align="justify">بعد از سريالهاي «پاورچين»، «نقطه چين» و ... اكنون چنديست تماشاگر مجموعه‌ی تلويزيوني جنجال برانگيز «شبهاي برره» هستيم. در شبهاي برره چهره‌هايي آشنا از ديگر سريالهاي مهران مديري را مي‌بينيم كه شايد در امر انتخاب بازيگر سياستي جالب و هوشمندانه باشد چرا كه عملاً بعد از مدتي نامها و چهره‌هايشان در كنار يكديگر شناخته شده و به قول معروف «جا مي‌افتند» و مثل اينكه بعد از مدتي تبديل به يك «خانواده‌ی تلويزيوني» مي‌شوند اگرچه جاي جواد رضويان در بين خانواده‌ی برره‌اي ها واقعاً خالي است.<br /><br /><a href="http://www.webfaqt.com/images/shabhaye-barare1.jpg"><img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.webfaqt.com/images/shabhaye-barare1.jpg" border="0" /></a><br /><a href="http://www.webfaqt.com/images/shabhaye-barare1.jpg"></a><br /><br />اما اين سريال، مدتي نظرات مخالف و موافق زيادي را برانگيخت. سخنان زيادي در باب «بد آموزي‌هاي اين فيلم براي بچه‌ها»، «اهانت‌آميز بودن آن به روستائيان ايراني»، «مورد تهديد بودن ادبيات فارسي» و ... خوانديم و شنيديم. از سوي ديگر عده‌‌اي بازتاب معضلات اجتماعي، فرهنگي و اخلاقي جامعه‌ی ما را در اين سريال مي‌بينند و طرح اين موضوعات را مثبت و لازم مي‌دانند. از ديد ايشان بسياري مطالب و نظراتي كه در جاي ديگر مطرح نمي‌شوند در اينجا به گونه‌اي «زيركانه» و آگاهانه و از زبان روستائيان جائي براي بيان شدن مي‌يابند.<br /></div><div align="justify"><br />واقعيت آن است كه اگر بخواهيم نگران جا افتادن و خطر تقليد بعضي تكيه‌كلام‌ها، واژه‌ها و حركات و رفتار فيگورهاي شب‌هاي برره باشيم دست و بال تهيه كنندگان اين سريال را به دليلي نه چندان قانع كننده بسته‌ايم چرا كه هميشه تا بوده و هست ايراني‌ها در هر زمينه‌اي به دنبال الگويي بوده‌اند كه از او تقليد كنند و اين نه تنها در حيطه‌ی آدمهاي فيلم‌ها بلكه در بسياري از زمينه‌هاي ديگر، از نوع لباس پوشيدن و خريدن وسايل خانه گرفته تا خريدن ماشين و موبايل و ... صدق مي‌كند. تقليد كردن، اصولاً در ميان ما ايراني‌ها بيشتر رواج دارد تا نوآوري و ابتكار! پس بيائيد به اين بهانه «برره‌اي ها» را محكوم نكنيم و اگر راست مي‌گوئيم، آگاهانه تقليد نكنيم. هرچه باشد انسان بيشتر وقت‌ها حق انتخاب دارد! </div><div align="justify"><br />در مورد بد آموزي كودكان نيز، حتماً همه متوجه شده‌ايم كه مخاطبين اين سريال، اصولاً كودكان و نوجوانان نيستند. يعني اينكه اين سريال براي آنها ساخته نشده و موضوعاتي كه در آن مطرح مي‌شود مربوط به كودكان و نوجوانان نمي‌شود. پس اگر معتقديم كه اين سريال اثر منفي بر اخلاقيات فرزندانمان دارد، بايد آنقدر بر آنها كنترل داشته باشيم تا اجازه ندهيم پاي اين سريال بنشينند و خيلي ساده به آنها بگوئيم: «من تشخيص مي‌دهم كه اين فيلم براي تو مناسب نيست و بهتر است موقع پخش آن خودت را به كار ديگر مشغول كني» و يا براي ايشان سرگرمي ديگري فراهم كنيم. </div><div align="justify"><br />انصافاً در بسياري فيلم‌ها و سريالهاي ديگر مي‌توان نكاتي بسيار منفي‌تر پيدا كرد كه مي‌توانند براي كودكان بدآموزي‌هايي داشته باشند كه بسيار عميق‌تر از اينهاست، اما هيچ برخورد و انتقادي در مورد تاثير منفي آن فيلم‌ها مطرح نشد. پس اگر واقعاً فكر مي‌كنيم مجموعه‌ی شبهاي برره بدآموزي دارد فرزندانمان را از ديدن آن منع كنيم چرا كه اين فيلم اصولاً براي آنها ساخته نشده.<br />از آنجايي كه معلوم نيست اين ماجراها در كدام روستا اتفاق مي‌افتد و گويش و لهجه‌ی اين مردم كاملاً جديد و ساخته‌ی تخيلات نويسندگان و كارگردان فيلم است و لباسهايشان نيز ملغمه‌ايست از دوره‌هاي تاريخي و روستاهاي مختلف كه در يك جا جمع شده، بنابر اين نمي‌تواند توهيني به روستائيان ما باشد و در واقع بيشتر مثل آينه‌اي است كه ما شهري‌هاي عزيز و به قول خودمان «مدرن و پيشرفته» خود را دوباره در آن مي‌بينيم. </div><div align="justify"><br />بسياري از قسمتهاي اين سريال - و نه همه‌ی آنها ‌- رفتارها، عادات، معضلات فرهنگي و اجتماعي و حتي بعضي عرف‌هاي ما را پيش روي‌مان مي‌گذارد تا دوباره به خودمان نگاه كنيم. در اينجاست كه مي‌بينيم ديروز ما با امروزمان تفاوت فاحشي نكرده است و چه بسا ...! البته بايد گفت كه بعضي قسمتهاي سريال، آنچه انتظار داريم به ما نمي‌دهد و گويي نويسندگان سوژه كم آورده و به هجو رو مي‌آورند. </div><div align="justify"><br />كوتاه سخن: واقعيت آن است كه «شبهاي برره» و «برره‌اي‌ها» مي‌روند تا در جامعه‌ی ما تبديل به Kult (به لفظ آلماني - هوس و جنون براي تقليد از رسم يا طرز فكر) شوند يعني آنكه فيگورها و ماجراهايشان آنقدر جا افتاده و محبوب مي‌شوند كه شايد سالها مردم بخواهند فيلم‌هايشان را دوباره و دوباره ببينند و از آنها تقليد كنند مثل: فيلم‌هاي سينمايي صمد با بازيگري پرويز صياد در دوران سابق، سريال تلويزيوني «پيشتازان فضا» در اروپا و امريكا و يا سريال تلويزيوني «خيابان ليندمن» (Lindemann Strasse) در يكي از كانالهاي دولتي تلويزيون آلمان. </div><div align="justify"><br />اين موضوع الزاماً چيز زياد بدي هم نيست. در يكصد سال گذشته با اختراع راديو و تلويزيون، مردم همه‌ی جوامع چنين سرگرمي‌هايي داشته‌اند. البته انتقاد بي‌طرفانه و بي غرض هميشه خوب و سازنده است. اما مطلب آنجاست كه اگر در جايي فكر مي‌كنيم چيزي مطابق نظر و سليقه‌ی ما نيست سعي نكنيم دست و پاي آن را ببريم و بگوئيم اصلاً نبايد باشد! اگر چيزي را نمي‌پسنديم، خوب انتخابش نكنيم و سراغ آن چيزي برويم كه مطابق نظر ماست. با حذف و خراب كردن و ايراد گرفتن، فقط دست و پاي خود و ديگران را مي‌بنديم.<br />سعي كنيم به جاي بازي كردن نقش «قرباني‌ها»، مسئوليت آنچه انجام مي‌دهيم را خود به عهده بگيريم. فراموش نكنيم كه هنوز هم در بسياري مواقع، حق انتخاب داريم!</div>كلارا كرمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1134401168599214052005-12-12T18:52:00.000+03:302005-12-12T19:57:32.620+03:30اژدهاك از نگاهي ديگر<a href="http://www.webfaqt.com/images/ajdahak.jpg"><img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 206px; CURSOR: hand; HEIGHT: 274px" height="356" alt="" src="http://www.webfaqt.com/images/ajdahak.jpg" border="0" /></a><br /><div align="justify">ميكائيل شهرستاني را اولين بار، در «سحوری» كاري بسيار زيبا و متفاوت از قطب‌الدين صادقی كه اوايل سال 81 در تالار سايه‌ی تئاتر شهر بر روي صحنه آمده بود، ديدم و تحت تاثير بازي بسيار قوي و مسلط او قرار گرفتم. اخيراً «اژدهاك» نوشته‌ی بهرام بيضائی به كارگرداني شهرستاني در فرهنگسراي نياوران به صحنه آمده بود كه حتماً بايد آن را مي‌ديدم.<br />«اژدهاك» برداشتي ديگر از آن حديثي است كه هميشه از ضحاك ماردوش خوانده‌ايم و شنيده‌ايم. ضحاك اين بار «روشن‌بيني عاصي و تنهاست» كه زائيده‌ی زمان خود است و به عقيده‌ی كارگردان: «اگر زمانه‌اش را به درستي نشناسيم، در واقع ضحاك را به خوبي نشناخته‌ايم.» اژدهاك مي‌خواهد گوشه‌اي از يك ديار، خانه‌اي بسازد و زندگي كند و يا مارهايش را به گوري بسپارد اما همه‌ی درها به روي او بسته مي‌شود. او كه هزاران سال سنگيني مارهاي درون خود را «بر دوش» مي‌كشد خواهان مرگ است، مي‌خواهد كه نباشد، مي‌خواهد زبوني و فقر و ملال مردم زير سلطه‌ی ياماي پادشاه و فساد جامعه‌ی اشرافي را نبيند. اما سرنوشت او، زنده ماندن و زجر كشيدن است تا زمانيكه ياماي پادشاه زنده است.<br />شهرستاني «اژدهاك» را در قالب زن به روي صحنه مي‌فرستد كه اين خود كار وي را برجسته و متمايز مي‌كند. ضحاك ماردوش را «شقايق احمدي» و «بهاره‌ خداورديان» مي‌خوانند و مي‌رقصند كه هر دو بخوبي از عهده‌ی اين كار برمي‌آيند.<br />آنچه مدتي است صحنه‌هاي تئاتر ما را تحت سلطه‌ی خود گرفته و تاحدودي مد روز شده، كار فرم است كه مي‌رود تا به كليشه تبديل شود. اژدهاك نيز از اين پروسه در امان نمانده و زبان بدن در اين كار، زبان اول است. نوآوري يعني آنچه بتوان گفت: «چقدر تازه و جديد بود، تا به حال نديده بودم!» در آن ديده نمي‌شود و همانطور كه انتظار مي‌رود ايجاد حس و فضا با استفاده از نور و صداي سازهاي مختلف القا مي‌شود.<br />چادر كه در عقب صحنه برپا شده و راس آن با رنگ سفيد پوشانده شده، نمادي از قله‌ی بلند دماوند است كه بسيار، به جا به كار گرفته شده و فونكسيون‌هاي مختلفي از قبيل مكاني براي قرار گرفتن همسرايان و سازها در طول نمايش دارد.<br />اژدهاك كه در آن بازيگران زن (همچنين با كار خوب سمانه زندي‌نژاد در نقش ياما، كركس، گاو، جلاد، گور و دروازه) بيشترين بار بازي را بر عهده دارند، كاري جمع و جور و يكدست است و بخوبي، بيننده را با خود مي‌برد.<br />با آرزوي موفقيت براي ميكائيل شهرستاني منتظر كارهاي ديگر خوب وي در آينده هستيم. </div>كلارا كرمیnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1133425941830189012005-12-01T11:59:00.000+03:302005-12-01T12:02:22.573+03:30نمايشگاه عكس طبيعت ايرانپريروز فرصتي شد تا به نمايشگاه عكسهاي طبيعت ايران در فرهنگسراي نياوران برويم و اين عكسهاي زيبا را ببينيم. <br /><a href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-617019">اطلاعات بيشتر درباره اين نمايشگاه</a>تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-18341274.post-1130398751269687302005-10-27T11:04:00.000+03:302005-10-27T11:16:12.780+03:30يك ديدار و نقل يك افسانه شهری<IMG SRC=http://www.webfaqt.com/images/fmc02.jpg vspace=5 hspace=5 align=left><br />پريروز (سه شنبه 25 اكتبر 2005 – 3 آبان ماه 1384) فرصتي شد تا به ديدار دوست عزيزم استاد سيد احمد وكيليان مدير مسئول نشريه‌ی وزين فرهنگ مردم بروم، مطالبي را براي شماره‌ی آينده نشريه كه مراحل نهايي خود را مي‌گذراند آماده كرده بودم كه برايشان بردم. فرصت كوتاهي داشتيم و فقط توانستيم گپ كوتاهي در مورد موضوع مقاله كه همان تاريخ شفاهي و فولكلور اينترنتی بود داشته باشيم. لطف هميشگي استاد شامل حال من نيز بود چون دو نسخه از شماره پيشين مجله (سال چهارم – شماره 13) را هم كه در آن مقاله‌اي داشتم تحت عنوان «دويست سال حضور اندرسن در قلب و ذهن جهانيان» براي آرشيو و كتابخانه‌ام به من تقديم كردند كه جاي تشكر دوباره دارد. استاد ديروز تماس گرفتند و با هم مختصری در مورد مقاله جديد صحبت كرديم و داستان‌هايی كه اخيرا خوانده بودم را برايشان تعريف كردم و از آن جمله اين داستان كه فكر كنم نوشتنش اينجا خالي از لطف نباشد: <br /><br />چندي پيش در خبرها آمده بود كه راننده‌ای در مسير اتوبان تهران – كرج، با پياده‌اي تصادف می‌كند و به سرعت از محل حادثه فرار می‌كند. چند كيلومتر جلوتر، پليس و مردمی كه ناظر و شاهد اين اتفاق بودند اتومبيل خاطی را متوقف می‌كنند و راننده پس از پياده شدن از اتومبيل، با ناباوری می‌بيند كه مقتول بيچاره چند كيلومتر روی سقف اتومبيل، او (يا به عبارتي قاتل) را دنبال كرده است. جالب است بدانيد كه ديروز در يكي از وبلاگ‌های معروف (و البته پربيننده‌ترين وبلاگ در حال حاضر در دنيا به نام بوئينگ بوئينگ) خواندم كه چند وقت پيش درست عين اين اتفاق براي راننده‌ی نود و سه ساله‌ای در سنت پيترزبورگ، ايالت فلوريدا روي داده است. <a href="http://www.boingboing.net/2005/10/25/man_drives_miles_wit.html">اينجا را ببينيد!</a> اين راننده هم به عابر پياده‌ای می‌زند و در حالي كه عابر بي جان تا سه چهار كيلومتر به شيشه‌ی جلو‌ی اتومبيل آويزان بوده از محل حادثه فرار مي‌كند. جالبتر اينكه راننده پس از اينكه توسط پليس متوقف مي‌شود مدعي است كه اين آدم از آسمان بر روي ماشينش افتاده است. اگر فيلمي از اين ماجراها ساخته شود، منتقدان نمی‌توانند بگويند اينها تخيلی و تصادفی است، اينها روي داده‌اند و به اين ترتيب تبديل می شوند به افسانه‌های شهری.تابان خواجه نصيریhttp://www.blogger.com/profile/07364271814864575707noreply@blogger.com