tag:blogger.com,1999:blog-169415902008-07-13T22:25:19.398-05:00هزاردستان چمنهزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comBlogger206125tag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-64886155759696559552008-06-16T21:17:00.003-05:002008-06-16T21:41:15.888-05:00اهای مردم دنیا<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.amazon.com/Embracing-Infidel-Stories-Migrants-Journey/dp/0553382942/ref=sr_1_1?ie=UTF8&amp;s=books&amp;qid=1213669154&amp;sr=8-1"><img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 200px;" src="http://ecx.images-amazon.com/images/I/51DHNZ87M6L._SL500_AA240_.jpg" alt="" border="0" /></a><br /><div style="text-align: right;"><br /></div><div style="text-align: right;"><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br />تا حالا حیوان هایی را دیدی که با ادرار کردن قلمرو برای خودشان می سازند؟ ادم ها هم مثل حیوان ها همین کار را می کنند. دور بخشی از طبیعت ادرار می کنند و ان را سرزمین خصوصی خودشان می کنند. اینطوری است که مرزها ساخته می شوند. 'اینجا مال من است چون بوی ادرار من را می دهد': این چیزی ست که حکومت ها به تو می گویند." از صفحه ی ۲۸۶ (ترجمه ی خودم)<br /><br />"-غیرقانونی امدی اینجا؟<br />-غیرقانونی از جایی رد نشدم. این مرزها اند که غیرقانونی هستند. طبیعی نیستند. رد شدن از مرزها حق من است. انجام دادن چیزی که حق من است غیرقانونی نیست." از صفحه ی ۲۸۹ (ترجمه ی خودم)<br /><br /><br /><br />چند روز پیش خواندن <a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.amazon.com/Embracing-Infidel-Stories-Migrants-Journey/dp/0553382942/ref=sr_1_1?ie=UTF8&amp;s=books&amp;qid=1213669154&amp;sr=8-1">این کتاب</a> بهروز یغماییان را تمام کردم. کتاب از تجربه های مهاجرهای غیرقانونی ست که پنهانی مرزهای کشورهای مختلف را رد می کنند تا جایی در "غرب" (اروپا یا امریکای شمالی) در ارامش زندگی جدیدی را شروع کنند. زبان کتاب یک زبان سالم و شیوه ی نگارش اش سلیس و دوست داشتنی است. قضاوت های انسان-دوستانه و شخصیت ماه نویسنده که پشت داستانها حضوری متواضعانه دارد هم جذابیت کتاب را چند برابر می کنند.<br />جایی که در مرز بلغارستان سگ های پلیس به پوریا حمله می کنند پوست پایت گزگز می کند. جایی که در یونان ایرانی ای که در یک فروشگاه مواد غذایی دست-فروشی می کند و از شغلش خجالت می کشد، خجالت می کشی. با بابک پسر کردی که از عراق به ایران فرار کرده بود و در تهران کارگر ساختمان سازی شده بود و عاشق دختر صاحب کارش، عاشق می شوی. با نور و لیلا از مرز ابی بین ترکیه و یونان عبور می کنی و نزدیک مرز که پلیس قایق را چپ می کند تو اب دست وپا می زنی. طعم برنج و گوجه فرنگی و پیاز شادی را می چشی. خلاصه با کتاب بهزاد یغماییان زندگی می کنی. لحظه به لحظه اش را. لازم نیست با حجاب باشی تا تجربه ی زهرا را بفهمی از اینکه پسرهای پاکستانی بخاطر حجاب "ناکامل" اش او را مسخره می کنند و مایه ی ننگ پاکستانی ها می دانند و دیگران بخاطر روسری که زهرا سر می کند او را تندرو می دانند و ازش می ترسند یا سه پسر چینی که در کالج اش به او گفته بودند حتما موهایش تمیز نیست که روسری سر می کند. لازم نیست که در کامیون زندگی کرده باشی تا مردی که به مردهایی که در کامیون (در انتظار فرصتی که از مرز رد بشوند و به مقصد بعدی برسند) زندگی می کردند گفت که این اقا ایرانی است و راجع به مهاجرهای غیرقانونی کتاب می نویسد و گریه می کند را بفهمی. یا جایی که روبرتو از ان خانم ثروتمند یونانی که ساکن انگلیس بود شماره تلفن اش را می پرسد و در عوض به او صد یورو پیشنهاد می شود. با لحظه به لحظه ی کتاب زندگی می کنی.<br />به دو ترانه از داریوش در کتاب اشاره شده جایی که بابک پسر کرد عراقی توضیح می دهد که زبان فارسی را از ترانه های داریوش یاد گرفته است. اینروزها یاد شخصیت های داستان که می افتم و کنجکاو که ایا همه به مقصدی که می خواستند رسیدند یا نه ناخوداگاه این <a style="color: rgb(0, 102, 0);" href="http://www.iranian.com/ram/Dariush/ahaaymardomedonyaa.ram">دو</a> <a style="color: rgb(153, 51, 0);" href="http://www.iranian.com/ram/Dariush/khooneh.ram">ترانه</a> را زیر لب زمزمه می کنم.<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-42247905542755448582008-06-09T21:46:00.006-05:002008-06-09T22:31:52.828-05:00توضیحی برای پست قبل<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_hU1-EmavZPI/SE3rkKKtFpI/AAAAAAAAAJw/KqM3ufShNdM/s1600-h/000_1352.jpg"><img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer;" src="http://bp0.blogger.com/_hU1-EmavZPI/SE3rkKKtFpI/AAAAAAAAAJw/KqM3ufShNdM/s320/000_1352.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5210079350374602386" border="0" /></a><br /><div style="text-align: right;"><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br />در پست قبل به هیچ وجه هدف ام طرفداری کردن از نسبیت فرهنگی* نبود. قصدم مخالفت با همگن-سازی کردن و برخورد یکسان با کسانی که اصطلاحا زن صدا می شوند بود. لزوما همگن-سازی نکردن و تفاوت ها را دیدن مترادف نسبیت فرهنگی نیست.<br />نسبیت فرهنگی اگر درست باشد پس کسی مثلا نباید به ختنه کردن دخترها اعتراض کند دیگر نه؟ چون می شود توجیه کرد که فرهنگ طایفه ی خاصی این است که دخترشان را ختنه کنند و باید پذیرفت اش و حرفی نزد که اگر اینطور با پدیده های مشابه برخورد شود نتیجه فاجعه خواهد بود.<br />اما همگون سازی هم جواب نمی دهد. مثلا زنی که با عقاید مذهبی اش رفتار و منش بقیه ی هم-جنس هایش را اندازه گیری می کند، فرض را بر این گذاشته است که صرف یک تشابه بیولوژیکی بقیه ی زنها هم با ارزش ها و اعتقادات او به دنیا و مسایل شخصی شان نگاه می کنند که توهم لج-اوری بیش نیست. از طرفی کسانی هم هستند که چون خودشان اعتقادات مذهبی (حالا از نوع اسلامی اش را در نظر بگیریم) ندارند نگران حال و روز زنانی هستند که روسری به سر می کنند و فکر می کنند که حتما این روسری تحمیلی ست از جانب مردی یا مردانی از نزدیکان زن تا بوسیله ی روسری وانمود کنند که تمایلات جنسی زن مورد نظر تحت کنترل است. در واقع در این بینش به اعتقادات شخصی زنی که روسری به سر می کند توجهی نمی شود. انالیزکننده چون عقاید مشابه زن باحجاب ندارد و روش و مسلک زندگی خودش را اصل فرض می کند، عاملیت را از زن باحجاب می گیرد و او را به عروسکی در ذهن اش تبدیل می کند که نرهای دوروبرش روسری سرش کرده اند تا او را کنترل کنند.<br />حالا حرف حساب من این بود که نه نسبیت فرهنگی جوابگو است نه همگون یا همشکل سازی کردن.<br />(cultural relativism)*<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-57194183140248891062008-05-22T00:47:00.005-05:002008-05-22T01:23:35.192-05:00زن چه بنویسد؟<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_hU1-EmavZPI/SDUJRrwOw2I/AAAAAAAAAJo/acH_dGGCoFQ/s1600-h/000_1358.jpg"><img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer;" src="http://bp3.blogger.com/_hU1-EmavZPI/SDUJRrwOw2I/AAAAAAAAAJo/acH_dGGCoFQ/s320/000_1358.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5203075143903920994" border="0" /></a><br /><div style="text-align: right;"><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br />بعد از مدتها شروع به وبلاگ خوانی مبسوط کردم. میان بحث های جورواجور یکی بحث مربوط به زنها و اینکه بالاخره راجع به چی حرف بزنند یا اینکه اصلا بزنند یا نزنند توجهم را جلب کرد. گویا دو دسته بودند، یک دسته می گفتند نزنند چون منافی عفت است و گروه دیگر می گفتند که بزنند چون تن زن فکر زن است و شبیه این. اول از موضع شخصی خودم بگویم که بطور اتفاقی -کاملا اتفاقی-من با گروه "از تن شان حرف بزنند" هستم. تاکید می کنم اتفاقی چون نژاد و فرهنگ و اعتقادات شخصی و تاریخچه ی زندگی ام ... منجر به این شده که اکثر اینها را هم ما خودمان انتخاب نمی کنیم.<br />چیزی که هر دوی این دو گروه که اتفاقا در دو طرف قطر یک دایره هم هستند تعریف نکرده بودند کلمه ی "زن "بود. این "زن" بالاخره کی هست که فکرش تن اش است یا تن اش عیب است و از ان سخن نبردن اش به؟ والله من که یاد ان ترانه ی نگو زن همه چیم زن زن زن افتاده بودم. از شوخی گذشته در این بحث ها یک خاصیت بیولوژیکی با یک خاصیت جامعه-شناسانه (نمی دانم چه کلمه ای بکار ببرم) اشتباه گرفته می شود. تنها در نظر گرفتن جنسیت بی در نظر گرفتن نژاد، طبقه ی اجتماعی، فرهنگ، تاریخچه ی فردی، اعتقادات و ... تعمیم دادن یک خصیصه ی بیولوژیکی به جامعه شناختی(؟) است. در واقع شکست فمینیست های "غربی" در همین موضوع است که تفاوت های فرهنگی، اعتقادات و تاریخچه های فردی را در کتاب هایی که برای زنان مثلا "خاورمیانه ای" می نویسند در نظر نمی گیرند تقریبا شبیه همان چیزی که لیلا احمد از ان به عنوان فمینیست امپریالیستی یاد می کند. نگاه کردن از دریچه ی اعتقادات و طبقه ی اجتماعی خود به مسایل زنان و تعمیم دادن راه حل مشکلات به جامعه ی همه ی زنها یک شوخی بی سر وته است. خلاصه اینکه زنها باید از چی بنویسند به صلاح-دید فردی شان و تاریخچه ی زندگی شان بستگی دارد و چون این تقریبا یک دوم ادمها که طبق فقط و فقط یک خاصیت بیولوژیکی زن شناخته می شوند از نژاد و فرهنگ و اعتقادات شخصی و ... متفاوتی برخوردارند بهتر است که کسی برایشان نسخه پیچی نکند. والسلام.<br /><br />در این شرایط تهدید ایران به جنگ و نبود یا کمیود نان و برنج که نتیجه ی مستقیم جنگ امریکا در عراق و افغانستان است همه ی فمینیست ها از نژاد و طبقه های اجتماعی مختلف می توانند گرد چند چیز جمع بشوند: ضد استعمار، امپریالیسم و نژاد پرستی بودن و گرنه محال است که ما این خانم نازنین عکس بالا را که می گفت از چهار صبح در مسجد منتظر اذان می ماند که نمازش را اول وقت بخواند به اینکه معادله ی قدرت را با از تن اش نوشتن برهم بریزد قانع کنیم.<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-52681354267270072932008-05-15T22:02:00.004-05:002008-05-16T03:13:25.592-05:00یک شعر از نعامی شیهاب<div style="text-align: right;">یک شعر از نعامی شیهاب از کتاب کلمه ها زیر کلمه ها برای رفع سردردم ترجمه کردم که برای اینکه چیزی پست کرده باشم تصمیم گرفتم اینجا کپی اش کنم. زندگی نامه و اسم کتابهایش را <a style="color: rgb(0, 153, 0); font-weight: bold;" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Naomi_Shihab_Nye">اینجا</a> نوشته. شعرهایش عمیق و همزمان ارام اند. دوستش دارم:<br />بهشت پدربزرگ<br /><br />پدربزرگم می گفت که یک انتخاب بیشتر ندارم<br />می گفت بالا یا پایین. بالا یا پایین.<br />هیچ وقت از شرق یا غرب اسمی نمی برد.<br /><br />پدربزرگم روزنامه ها را کنار تختش جمع می کرد<br />و سالها بعد که کهنه می شدند می خواندشان<br />حتی اخبار اب و هوا را هم نگاه می کرد.<br /><br />مادربزرگم از پدربزرگم می ترسید<br />هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم<br />وقتی پدربزرگم خروپف می کرد،<br />مادربزرگم روی پنجه ی پایش راه می رفت<br />و کمتر پیش می امد که با پدربزرگم مخالفت کند.<br /><br />مادربزرگم را دوست داشتم چون به من شیرینی می داد<br />و می گذاشت که به صدای اقیانوس توی صدفش گوش کنم<br />مادربزرگم دوستم داشت باوجودیکه پدر من یک عرب مسلمان بود.<br /><br />فکر کنم پدربزرگم هم دوستم داشت<br />اما نمی دانست با مسلمان بودن بابام چه کار کند<br />قبل از مردنش برای من نامه ای نوشت.<br /><br />"شنیدم که در رشته ی دین درس می خوانی<br />اینطوری است که مردم گیج و ویج می شوند<br />با زندگی ات ساده تا کن. بالا یا پایین."<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-49974051859069853012008-05-11T00:46:00.004-05:002008-05-11T20:14:04.975-05:00عروسک پشت پرده--روی عکس کلیک کنید<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.zigzagmag.com/article/default.aspx/66"><img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 320px;" src="http://www.zigzagmag.com/GetPicture.aspx/64f28fc4847f405ab3da3beff17b279f.jpg" alt="" border="0" /></a><br /><span style="text-decoration: underline;"></span>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-66311025240405507942008-05-09T14:12:00.006-05:002008-05-09T15:30:25.290-05:00رضا ولی<div style="text-align: right;">همین یک هفته ی پیش اتفاقی بعضی کارهای <a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.rezavali.com/biography.htm">رضا ولی</a> را شنیدم. مستم مستم، <a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.rezavali.com/audio/Deylaman/Deylaman-Track4-Song%20from%20Lurestan-High.wav">یه گل تازه شکفته</a> و <a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.rezavali.com/audio/Deylaman/Deylaman-Track6-Popular%20Song%20from%20Tehran-High.wav">شکار اهو</a> را با اجرای باشکوه شنیدن لذت بخش است هر چند باعث شد که دلم برای کاست پری زنگنه ام و لهجه اش که بنا به محله ی ترانه تغییر می کند تنگ بشود و نیم ساعتی بین نوارها و سی دی هایم دنبالش گشتم و اخرش هم پیداش نکردم.به کی قرض اش دادم؟ اخه هر بار عاشق می شدم چند تا از نوارهای بابام را به فرد مورد نظر می دادم. بعد هم که چشم دیدن اش را نداشتم از نوار بابام و باقی صرف نظر می کردم. الان عشقم را با قرمه سبزی بیان می کنم. فرد مورد عشق واقع شده را به خوردن قرمه سبزی دعوت می کنم بعد هم چایی صل الله علیه را به خیکش می بندم. اما انروزها رمانتیک تر بودم و از نوارهای بابام حاتم بخشی می کردم. بابام هنوز هم سراغ گلهای جاویدان شمار ه ی دویست و پنجاه و هفتش را می گیرد. اوج گلپا بود. خانم روشنک از اشعار سلمان دکلمه می کرد و گلپا هم تحریرهای طولانی می زد. یکبار تمام طول راه تهران-همدان گلهای جاویدان دویست و پنجاه و هفت با پدرم شنیدیم. من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده ام، گلپا این را می خواند. یکی از بیتها را یادم هست که می گفت گویند بوی زلف تو جان تازه می کند سلمان قبول کن که من از جان شنیده ام. به کی قرض اش دادم؟<br /><a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.rezavali.com/audio/Deylaman/Deylaman-Track7-Deylaman-High.wav">دیلمان</a> رضا ولی هم معرکه است. باقی کارهای رضا ولی را <a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.rezavali.com/audio.htm">اینجا</a> بشنوید.<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-5012691790570970262008-04-30T23:07:00.004-05:002008-05-01T00:45:46.589-05:00هفت پیکر<div style="text-align: right;"><a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.musicshop.ir/shop/product_info.php?name=%D9%87%D9%81%D8%AA%20%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1%20-%20%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%B1&amp;products_id=417">البوم هفت پیکر</a> فرامرز پایور معرکه است . سوال و جوابهای سنتور و ویولن اش عالی اند. اکثر رنگ های معروف مثل خاله جون رو رو، مامان دورت بگردم، می خوام برات تی تیش بخرم، اوس علی بنا و...در هفت پیکر گرداوری شدند. <a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.yehmahal.com/g.htm?id=26976">به خصوص این یکی که اسمش رقص ناز است</a> که انتهای یکی از اوازهای شجریان جایی که ریتم تند می شد پدرم وقتی حدودا هفت ساله بودم ازم می خواست که باهاش برقصم و بهم یاد می داد که چطور دستهایم را حرکت بدهم. این شد که رقص ناز رنگ اختصاصی من و بابام شد. خرید این البوم را به دوستداران و متنفران و بی تفاوتان موسیقی ایرانی به شدت توصیه می کنم.ریتم ها سنگین نیستند و فهم شان ساده است. این است که خیلی وقتها موقع تمیز کردن خانه یا سروسامان دادن به ورق هام بهشون گوش می کنم و حس اینکه موسیقی سالم و خوب و شاد گوش می کنم سرحالم می اورد.<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-20841417745773833162008-04-28T21:45:00.000-05:002008-04-28T21:46:54.201-05:00المپیک و بازیهای سیاسی<div style="text-align: right;">این اخبار المپیک و انتقادهای گوناگونی که از چین می شود واقعا قابل تامل است. ماجرا از حدود یک سال پیش شروع شد که عده ای از دونده ها و ورزشکارها گفتند که در المپیک شرکت نمی کنند بخاطر الودگی هوای بیجینگ و کیفیت پایین اب اشامیدنی اش. بعد از این گله ها از الودگی هوا و کیفیت پایین اب اشامیدنی که جسته گریخته از این ورزشکار و دونده می شنیدی<a style="color: rgb(0, 102, 0);" href="http://en.epochtimes.com/news/7-10-2/60324.html"> یکهو انتقادها سیاسی شدند</a>. یکباره چین مسول نقض حقوق بشر توسط سودان در دارفور شناخته شد. بعد هنرپیشه های هالیوود که برای حمایت امریکا از اسراییل و بعضی دیکتاتوری ها اعتراضی نمی کنند دست به اعتصاب زدند. از جمله اعتصاب کننده ها استیون اسپیلبرگ بود. بعد منتقدها برگ دیگری رو کردند: تبت که حدود پنجاه سال است بخشی از چین به حساب می اید. نکته این است که هیچ چیزی در تبت در این یکی دو ساله تغییر نکرده جز اینکه قرار است المپیک در یک کشور در حال توسعه اتفاق بیافتد که اخیرا با سرعت زیادی دارد وارد بازی اقتصادی و سیاسی قدرتها می شود. حالا یکمرتبه مساله ی تبت به یک قضیه ی ناموسی تبدیل شده برای کشورهایی که در مقابل کشتار و اسارت مردم در غزه می گفتند اسراییل حق دفاع از خودش را دارد یا در کشورهای مستعمره شان از دیکتاتوری ها دفاع می کردند. سارکورزی حضورش در المپیک را منوط به ازاد کردن زندانی های سیاسی و وارد گفت و گو شدن حکومت چین با دالا لاما کرده یا مرکل صدر اعظم المان گفته که اصلا شرکت نمی کند. اوباما و هیلاری هم از بوش خواستند که المپیک را بایکوت کند. این همه واکنش از جانب افرادی که کشتار و وضعیت اسفبار مرگ و میر مردم در عراق و جاهای دیگر را در سکوت تماشا می کنند برای چیست؟ ترس از نمایش قدرت اقتصادی و پیشرفت یک کشور که از "انها" نیست؟ اعلام اینکه اینجا جای تو نیست و برو ته صف؟ اگر نه پس این استانداردهای دوگانه چیست؟<br /><br />درست است که ورزش همیشه با احساسات سیاسی، ملی گرایانه و گاهی نمایش های مذهبی گره خورده بوده است.( نمونه اش مثلا تیم فوتبال که دست به سینه مدتی سرپا می ایستند تا سرود ملی را بشنوند گویی که سرباز اند و به جنگ می روند. یا هنوز فکر نکنم کسی فوتبال عراق-ایران را فراموش کرده باشد که بازیکن ها حکم سربازهای میدان جنگ را داشتند و به قدری برد و باخت استراتژیک و حساس می شد که ملت فراموش می کردند فوتبال است یا جنگ. بعد هم وزنه بردارهایی که زمین می بوسند یا "یا ابوالفضل" می گویند و دیگر نمایش های مذهبی.) این بهانه گیری های اخیر بار دیگر اثبات سواستفاده های جانبی است که از المپیک می شود و واکنش به اینکه برای بار سوم بعد از مکزیکو (۱۹۶۸) و سیول(۱۹۸۸)، المپیک در یک کشور در حال توسعه ی اسیایی می خواهد برگزار شود.<br /><br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-70727938610043339732008-04-26T08:47:00.002-05:002008-04-26T08:50:58.935-05:00مردم-خواه یا حکومت-ذلیل بودن؟<div style="text-align: right;">تا همین چند سال پیش وقتی هوا ابری می شد دلم هوای بعد از ظهرهای انکارا را می کرد. انکارا را خیلی سال پیش در یک سفر ده روزه دیده بودم. قهوه خانه ها، پیرمردهای در حال منچ یا تخته بازی، بساط کتابفروشها کنار پیاده رو، بازار سربسته، مسجد، حضور مردم در خیابانها و دست فروش هایی که روی چرخ دستی هایشان چیزی شبیه سیر جزغاله شده داشتند و داد می زدند کباب کباب، حسابی هوش از سرم برده بودند. بعد از ان بارها شیفته ی خیابانهای مختلفی شدم که در شهر یا کشوری که زندگی می کردم نبودند. اینها را با دوستی درمیان می گذاشتم که او هم اعتراف کرد که میلان را از اصفهان بیشتر دوست دارد و دیدنی های اش دلش را بیشتر می لرزانند. اما جالب اینکه گفت و گویمان که پیشتر رفت متوجه شدیم که هر دو هر روز اخبار ایران را پیگیرانه دنبال می کنیم و هرچند که خبر جنگ در هر نقطه ای از دنیا مچاله مان می کند اما فکر جنگ در ایران فاجعه ایست که استخوان هایمان را می سوزاند. احتمالا برای خیلی ها که به فارسی وبلاگ می نویسند یا در مورد ایران می نویسند همینطور است و گرنه چرا از اخبار مشکل غذا در بنگلادش که عده ی زیادی از مردم را گرسنه و قحطی زده کرده است اینروزها در وبلاگستان خبری نیست اما بیشتر مردم از تهدید به محو کردن ایران توسط هیلاری باخبرند؟ اگر عشق به در و دیوار و خاک نیست چه چیزی است که نوشته های ما را درگیر طرح امنیت اجتماعی که در ایران اتفاق می افتد می کند اما کمتر به سمت فاجعه ی غزه یا سومالی ... سوق می دهد؟ با توجه به اینکه هر دو سو نقض حقوق اجتماعی-سیاسی بشر است و طرف دوم به مراتب بزرگتر از طرف اول است.<br />حتما چیزی که تصویر موهومی به اسم وطن را برای ما مهم می کند مردمی که در ایران زندگی می کنند هستند نه خاک و در و دیوار. اما چرا بدبختی های مردم اش از بدبختی های باقی مردم دنیا برای ما مهم تر است یا اگر مهم تر نیست چرا به یک اندازه روی هر دو انرژی و احساس نمی گذاریم؟<br />دوستم می گفت "شاید شباهت های رفتاری و زبان یکسان و کدهای اخلاقی مشابه حس در گروه بزرگتری بودن بهمان می دهد. یا به همین سادگی که وقتی لحن مردی که در دکه ی روزنامه فروشی کار می کند یاد دایی پدرت ترا می اندازد و یکهو بی نهایت به او احساس نزدیکی می کنی که می توانی برای غم نانش غصه بخوری و احیانا کرم به دست های ترک خورده اش بمالی، یک جور احساس اشنایی ترا به ان مردم پیوند می دهد". چه می دانم شاید علاقه به بقا باشد. بقای یک سری توهماتی که برای خودمان می چینیم که فکر کنیم از بقیه متفاوتیم تا هویتی برای خودمان دست و پا کنیم حالا هر چیزی این بقا را -هرچند که گاهی توخالی باشد- به خطر بیاندازد برای ما "تهدیدی" محسوب می شود. این تهدید می تواند خطرناک و نژاد پرستانه و فاشیستی باشد مثل کسانی که می خواهند یک کشور را سفید پوست یا از یک نژاد خاص یا عاری از یک نژاد خاص نگه دارند. شبیه خانم بیریجیت باردو که نگران حضور مسلمانها در فرانسه است. یا ایرانی هایی که هر جرمی در کشورشان اتفاق می افتد را گردن افغانی هایی که به ایران مهاجرت کرده اند می اندازند. تهدید اما صورت دیگری هم دارد. تهدید نظامی کشورهای دیگر. استعمارگرهایی که در پی تغییر روش زندگی بومی ها و یاد دادن روش زندگی خودشان به انها هستند. مبارزه با امپریالیزم و استعمارگر شاید یکی از نتایج مثبت "ما"در مقابل "انها" باشد.<br />چیزی که این میان در رفتار بعضی مبارزان امپریالیزم برایم غیر قابل فهم است طرف قدرت و حکومت را گرفتن و زمین زدن مردم عادی است. اگر علاقه به ان سرزمین با خطوط موهومی که وطن می نامیم علاقه به مردم است، طرف قدرت را گرفتن و توجیه کردن اعمال خشونت امیز و ضد بشر حکومتیان دیگر چیست؟ کمر دروغین به باز کردن مشت کسانی که جانشان در خطر است برای چیست؟ در جایی که هر کس وقت می کند به چیزی بیشتر از فراهم کردن دو وعده ی غذایی فکر کند راه فرار را به قرار ترجیح می دهد ایا حق است اسم بردن از افرادی که ایستاده اند و برای تغییر قانون مبارزه می کنند؟ یک نگاه به تاریخ هم بد نیست اگر دفاع از قدرتمندان و لو دادن مردم کار مردم-خواهان بود حسین شریعتمداری و سعید امامی با میرزاده عشقی همسان بودند. مردم خواهی نه دفاع از حکومت و کسانی که در قدرت اند است و نه میدان را برای امپریالیسم باز گذاشتن و ناچیز شمردن بومیان. همانقدر که رفتار <a style="color: rgb(0, 102, 0); font-weight: bold;" href="http://i.hoder.com/">حسین درخشان</a> را در توجیه کردن اعمال دولت تحت توجیه قانون نمی فهمم بیانیه ی ضد جنگ صادر نکردن بعضی فعالین که داخل ایران زندگی می کنند را هم نمی فهمم مخصوصا جنبش هایی که مورد توجه روزنامه های انگلیسی زبان هستند مثل پشتیبانان حقوق زنان البته کسانی که در داخل ایران زندگی می کنند. هرچند که این دو رفتار قابل مقایسه نیستند اما یک دیدگاه در پاییدن و به چالش کشیدن قدرت به طرز چندش اوری کوتاه می اید و قدرت وسیله را برایش توجیه می کند یا بگوییم قانون وسیله را توجیه می کند و دیگری مخالفتش را با دخالت های نظامی بلند بلند و مستدل مطرح نمی کند(یا من از ان بی خبرم). بهرحال در مورد جنبشی مثل جنبش زنان بدیهی است که با دخالت نظامی مخالف اند در غیر این صورت اصلا فمینیست نخواهند بود. بزرگترین قربانی های جنگ زنان هستند چه از جنبه ی فشارهای اقتصادی و چه تجاوز و خشونتی که بعد و یا در حین جنگ متوجه شان خواهد شد.<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-39007523380447337102008-04-11T22:26:00.001-05:002008-04-26T09:15:52.975-05:00Are the US and Iran backing the same horse?<a style="color: rgb(0, 102, 0);" href="http://www.youtube.com/watch?v=PSp2xauyLC8&amp;eurl=http://hezardastaan.blogspot.com/">Are the US and Iran backing the same horse?</a>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-72320354031318976652008-04-04T22:13:00.002-05:002008-04-04T22:18:32.288-05:00ثمین باغچه بان<div style="text-align: right;"><a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.harmonytalk.com/id/1536">ثمین باغچه بان قبل از عید فوت کرده</a>. چه حیف.<a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.harmonytalk.com/music/ranginkamoon-Cop-baghtcheeban-cond-Thomas-Christian-David.mp3"> دلم می خواد تو خواب ناز کبوتر شی عروسک</a>...<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-60502693560124320892008-04-01T17:41:00.002-05:002008-04-01T20:03:07.501-05:00خطر جنگ<div style="text-align: right;">خطر جنگ هر روز جدی تر می شود و انگار هیچ کس هم باورش نمی شود. <a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://afp.google.com/article/ALeqM5jTGougei5LfZqGuSlI57XU63o9WA">صحبت های بوش</a> در رادیو فردا که حکومت ایران در پی سلاح هسته ای است یا<a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.latimes.com/news/nationworld/world/la-fg-cheney26mar26,1,7973825.story"> چنی در یک مصاحبه که حتی غنی سازی اورانیوم را به ساخت سلاح هسته ای مرتبط دانسته <span style="color: rgb(0, 153, 0);">ب</span></a><span style="color: rgb(0, 153, 0);">ود</span> مثل نقطه چین هایی می مانند که بهم وصل شان کنی تردیدی نمی ماند که در پی جنگ اند. مک کین هم با وجودیکه اینطور جا افتاد که اشتباهی القاعده و ایران را هم پیمان دانسته، سخت می شود باور کرد که عمدی نگفته و فقط یک اشتباه لفظی بوده. این بحث ها یاداور سال ۲۰۰۲ و صدام و القاعده و سلاحهای کشتار جمعی است. مک کین خوب می داند که امریکایی ها اسم القاعده را می شنوند ذهن شان قفل می شود و دیگر نمی توانند فکر کنند و با کنار هم گذاشتن حکومت ایران و القاعده نهایت گناهکار بودن حکومت ایران را خواسته بیان کند. شاید هم دایی جان ناپلیون من دوباره فعال شده اما من شدیدا نگران جنگ هستم و نمی فهمم که این اعتماد بنفس حکومت ایران از کجا ناشی می شود. نکته ی دردناک خاموشی مردم در ایران و سستی حرکت های ضد جنگ در امریکا و اروپا ست-البته اگر بشود اسم شان را حرکت گذاشت-. اسلام و مسلمان ستیزی هم در این نواحی از دنیا به حدی ست که مرگ بیش از یک میلیون عراقی دل کسی را اینقدر به درد نیاورد که بخواهد اعتصاب کند یا به شکل جدی ای اعتراض کند. نکته ی دردناک دیگر هم این است که چون رفتن به جنگ اجباری نیست فقط خانواده های سربازهای مجروح و کشته شده که اکثرا هم از اقشار ضعیف اقتصادی هستند معترضین جدی جنگ اند که انها هم صدایشان به جایی نمی رسد.<br />در یک جمعی از اقایی شنیدم که "ای کاش امریکا جنگ جدیدی را شروع نکند تا ما بیشتر از این اروپایی ها را از خودمان-یعنی از امریکایی ها- عصبانی نکنیم". طرف حتی عراقی ها را شایسته ی عصبانی بودن هم نمی دانست. نگران ادم کشی بود به دلیل اینکه دوستان متمدن اش را در اروپا ناراحت خواهد کرد. با یک تقریب گله گشاد این طرز تفکر مردم عادی اینجاست. وای به حال اینکه اعتماد به نفس حکومت ایران ناشی از نارضایتی مردم امریکا از جنگ با عراق باشد. اگر جنگ بشود چه کسی مسول الودگی وحشتناک محیط زیست و کشته شدن مردم خواهد بود؟ نگاهبانان کیک زرد یا اقای دبلیو؟ دبلیو که مسولیت کشتار در عراق را به گردن "بربریت" اسلامی و تنش بین شیعه و سنی یا بطورکلی "تندروی" مسلمانان می اندازد کاری مشابه ان در قبال ایران خواهد کرد. برادران کیک زرد نمی دانم چطور جنایتی که می شود جلویش را گرفت و نمی گیرند را توجیه خواهند کرد.<br /><br />چند شب پیش از دوستی که ضد جنگ بود و از مرگ عراقی ها بسیار ناراحت، شنیدم که ترجیح می دهد نیروهای امریکایی در عراق بمانند. دلیلش را پرسیدم. گفت که با عده ای عراقی که مترجم نیروهای امریکایی در عراق بوده اند و تازگی به امریکا پناهنده شده اند صحبت کرده و شدیدا نگران جان باقی کسانی که برای امریکایی ها کار کرده اند است و به دلیل خطر جانی که باقی انها را تهدید می کند فکر می کند که باید نیروهای امریکایی در عراق بمانند. این را شنبه شب از دوستی شنیدم و این چند روز از شنیدن این حرف خیلی ناراحت بودم تا<a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://benevis-dige.blogspot.com/2008/03/on-saturdays-i-like-to-listen-to-nprs.html"> این پست خوب</a> نیکی را خواندم که خیلی خوب توضیح داده که نگران نه همه ی عراقی ها و مشکلات ناشی از جنگ شان که نگران عده ای که فقط برای امریکایی ها کار کرده اند هستند که توسط باقی عراقی ها که "تندرو" می نامند شان ازار و اذیت بشوند.<br /><br />اول جنگ می شود. بعد کلی بحث می شود سر اینکه نیروهایشان در کشور ویران شده باقی بمانند یا بروند. بعد اینقدر مدیا تو مخ مردم مثل میخ چرت و پرت فرو می کند تا اینکه همه متقاعد می شوند که بله نیروهایشان برای حفظ امنیت کشور ویران شده باید در کشور ویران شده بمانند و وای به حال ما که با سکوت و بی تفاوتی داریم وارد این بازی می شویم...<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-50255235444784878892008-03-31T22:53:00.002-05:002008-03-31T23:38:42.119-05:00Hidden Iraq<div style="text-align: right;">مک کین در این سفر اخیرش از پیشرفت در عراق گفته بود یا از گوشه کنار گاهی از کسانی که انتظارش را نداری می شنوی که نیروهای امریکایی برای امنیت عراق نباید عراق را ترک کنند،<a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://breakfornews.com/forum/viewtopic.php?t=4159"> این مجموعه ی مستند</a> به دور از بازیهای رسانه ای واقعیت زندگی در عراق امروز را بیان می کند. قابل توجه کسانی که از جنگ نمی ترسند.<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-83517367235867055552008-03-24T18:36:00.001-05:002008-03-31T22:52:46.862-05:00خطر جنگ<div style="text-align: right;"><a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.youtube.com/watch?v=N-3rTeK3Ms8&amp;eurl=http://hezardastaan.blogspot.com/">جرج گالوی</a><br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-89843839799217628232008-03-20T10:32:00.004-05:002008-03-20T12:39:41.163-05:00سال نو مبارک<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.artfakes.dk/blog/images/chagall14.jpg"><img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 200px;" src="http://www.artfakes.dk/blog/images/chagall14.jpg" alt="" border="0" /></a><br /><br /><div style="text-align: right;"><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br />زندگی من به دو بخش تقسیم می شود: قبل از شناخت اجیل تواضع و بعد از شناخت اجیل تواضع. درست مثل اون اقایی که برای اولین بار به موهاش موس مالیده بود و می گفت ممد بعد از موس و ممد قبل از موس. من ام قبل از اجیل تواضع و بعد از اجیل تواضع. اه از بادام های درشت اش. کشمش های سبز لذیذ. پسته های درشت که تو گویی همین چند لحظه ی پیش از پوست درش اورده اند. یکی از بهترین کارهای دنیا پسته از تو پوست دراوردن و تازه تازه نوش جان کردن است. تیرماه و مرداد ماه سال تازه گذشته، چشمم براه چرخ دستی های پسته های تازه بود و ازشان خبری نشد که نشد. با حسرت روی پسته ی تازه برگشتم و بعد فهمیدم که اوایل شهریورماه سروکله شان پیدا می شود. تو بسته ای که برام اجیل فرستاده بودند یک بسته ی بزرگ زرشک هم بود. زرشک این موجود قرمز نازنین با اون شخصیت غنی اش. زرشک علی حاتمی خوراکی هاست.<br />سفره ی هفت سینی در بساط ندارم جز طرحی از ماهی های قرمز و چند سکه ی دروغین خوشمزه. می چام اینجا تنهایی هفت سین بچینم. مثل انقلاب تک نفره می ماند. حس غریبی می دهد. ماهی شوریده و سفید هم ندارم. یک ماهی سلمون خریدم که با شوید پلو بپزم و روی شوید را زعفران دم کرده بدهم. یک دوستی هم از راه دور امشب سر می رسد که ماهی و شوید پلو بخوریم. اول می گفت که شب عید خانه ی خودم باید بمانم و شب عید هر کی باید لامپای خودش را روشن کند. بالاخره تماس گرفت و گفت بلیط قطار خریدم و به زودی راهی شهر تو می شوم.<br />از هفت سین فقط چند سکه اش را دارم که شکلات اند و طرح سکه دارند. یک کارت پستال عید هم هدیه گرفته ام که طرحش ماهی های قرمز در یک حوض فیروزه ای رنگ است. داخل اش بعد از تبریک سال نو یک جمله به عنوان عیدی نوشته شده: نون ننه نان ندادی نان؟ این به لهجه ی همدانی ست. هدیه ی عید من است. سال نو مبارک.<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-13749012269196591692008-03-18T13:00:00.002-05:002008-03-20T09:50:22.293-05:00خطر جنگ<div style="text-align: right;">سفر چنی به ترکیه، عمان، عربستان صعودی، عراق و اسراییل و بحث و گفت و گو با این کشورها سر مسایل امریکا و ایران خیلی خطرناک است. مک کین و لیبرمن هم عراق هستند. یک گروه ضد جنگ چند روز پیش در دانشگاه بوستن صحبت می کردند و یکی از نکته هایی که یکی شون بهش اشاره کرد این بود که جمهوری خواهها اگر قبل از پایان ریاست جمهوری بوش به ایران حمله کنند، احتمال پیروزی مک کین را زیاد می کنند. گویا وقتی مردم خطر جنگ را احساس کنند به جمهوری خواهها رای می دهند که بطور تصنعی بهشان اعتماد به نفس می دهد. انتخابات مضحک مجلس هم یکی از خبرهای منفی ای بوده که اینروزها از ایران به گوش مردم جهان رسیده که اوضاع را برای چنی و مانند او به اب گل الود اماده به ماهی گیری تبدیل می کند. در این شرایط تنها یک راه حل وجود دارد که جلوی کشته شدن مردم ایران و ویرانی حاصل از فاجعه ی جنگ را می گیرد: همان راه حلی که احمدی نژاد برای فلسطینی ها پیشنهاد می کند: همان که به نظر احمدی نژاد دمکراتیک ترین و انسانی ترین شیوه ی حل مشکل فلسطین است: رفراندوم عمومی: رای گیری عمومی برای تعیین سرنوشت. راستی چطور است که حقی که احمدی نژاد برای فلسطینی ها قایل است و در مجامع بین المللی به عنوان انسانی ترین شیوه ان را مطرح می کند را برای مردم ایران قایل نیست؟ اه یادم رفته بود "مردم ایران به بلوغ نرسیده اند دشمنان انقلاب را بر خواهند گزید".<br /><br /><h2 style="font-weight: normal; color: rgb(0, 153, 0);" class="post-title"><a href="http://thecaucus.blogs.nytimes.com/2008/03/18/mccain-misspeaks-on-iran-al-qaeda/"><span style="font-size:85%;">McCain Misspeaks on Iran, Al Qaeda</span></a></h2><br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-77182513978220519972008-03-12T10:16:00.003-05:002008-03-12T10:20:47.237-05:00پنجره های ماسوله<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp2.blogger.com/_hU1-EmavZPI/R9f0anlzT7I/AAAAAAAAAJA/sbwPL_yhicI/s1600-h/masooleh3.jpg"><img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer;" src="http://bp2.blogger.com/_hU1-EmavZPI/R9f0anlzT7I/AAAAAAAAAJA/sbwPL_yhicI/s200/masooleh3.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5176875034826985394" border="0" /></a><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_hU1-EmavZPI/R9f0J3lzT5I/AAAAAAAAAIw/FL8qyH37EDg/s1600-h/masooleh1.jpg"><img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer;" src="http://bp3.blogger.com/_hU1-EmavZPI/R9f0J3lzT5I/AAAAAAAAAIw/FL8qyH37EDg/s200/masooleh1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5176874747064176530" border="0" /></a><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_hU1-EmavZPI/R9f0R3lzT6I/AAAAAAAAAI4/H8iSl8MA1Yc/s1600-h/masooleh2.jpg"><img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer;" src="http://bp3.blogger.com/_hU1-EmavZPI/R9f0R3lzT6I/AAAAAAAAAI4/H8iSl8MA1Yc/s200/masooleh2.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5176874884503130018" border="0" /></a>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-55001212146201921512008-03-12T02:23:00.005-05:002008-03-12T09:59:54.614-05:00خوستگاری مولودی فیدل<div style="text-align: right;">یکی از تفریحات سالم خواستگاری رفتن است. هم کیک و چایی می خوری هم با مردم گپ می زنی. برای همین لازم است که مواد لازم برای همراه خواستگار، خواستگاری رفتن را دقیق بدانیم: سه عدد انگشتر عقیق. دو عدد انگشتر فیروزه. یک عدد روسری کرپ گلبهی رنگ. یک عدد حلقه ی زرد که از دم روسری رد کنی که روسری را بیخ گلویت بوسیله ی ان حلقه نگه داری. بعد هم مقادیر قابل توجهی گلاب که به سروسینه و دست و صورتت بمالی.<br />***<br /><br />تابستان پیش به یک مراسم مولودی مامانم دعوت شده بود که من هم قرار شد بروم. جا نبود الا کنار خانمی که صحبت می کرد. من نشستم روی مبلی که خانمه نشسته بود. یقه ی لباسم خیلی باز بود و یادم رفته بود زیرش چیزی بپوشم. کاری که معمولا می کنم و حالا جایی که قرار نبود با لباس یقه باز بروم رفته بودم. خلاصه روسری ام را انداختم روی گردنم و خانمه شروع کرد راجع به مهستی که ان موقع تازه فوت کرده بود حرف زدن. "گفت که در اتش جهنم مرده می سوزد حتی وقتی بعد از مرگ سر باز تو تلویزیون نشانش می دهند". بعد هم شروع کرد به اواز خواندن و ما هم ریتمیک دست می زدیم. ناگهان شروع کرد به پرت کردن شکلات توی سروصورت مردم. صحنه ی پر شوری بود. به خصوص که بعضی خانم ها می گفتند: حاج خانم به ما چی؟ به خانمی که کنارم نشسته بود و هی می گفت ما را فراموش نکن حاج خانوم، گفتم از شکلاتهای من بردارید. با مهربانی خاصی گفت برای این شکلاتها دعا خواندند، حیف است، نگه دارید. این است که لیلا احمد می گوید اسلام زنانه-مردانه دارد: اسلام زنانه شله زرد و شکلات و قیمه پلو و اش و دور هم بودن و میهمانی است. اسلام مردانه کتابهای خشن بی سر و ته.<br />***<br /><br />این فیدل بود که خودش را بازنشسته کرد؟، از دورواطراف می شنیدی که همه از بازنشستگی فیدل می گویند که ای دموکراسی پس چی؟ -پنج شش سال پیش منشی دایی مهدی براش خواستگار امده بود. می گفت که هم پژو ۲۰۶ دارد هم موبایل. احتمالا این سالها می گویند پژو ۲۰۶، موبایل و دموکراسی دارد. - ما که چیزی از این دموکراسی دموکراسی که می گویند ندیدیم. انگار هر چهار سال یکبار دو سه نفر را از قبل تعیین می کنند و بعد مردمی که مشغول ساییدن کشک شان هستند دو سه روزه تصمیم می گیرند که به کی رای بدهند. یکی از مضحک ترین صحنه های دموکراسی را در سی.ان.ان دیدم. کاندیداهای ریاست جمهوری که پانزده دقیقه ای بود راجع به بهبود بیمه ی درمانی و کم هزینه تر کردن اموزش و پرورش صحبت می کردند، بعد گفتند که برای عادی سازی روابط با کوبا نیاز است که کوبا شرایط را مهیا و به سوی دموکراسی حرکت کند. حال انکه کوبا بیمه ی درمانی اش در حد کشورهای اسکاندیناویایی است -طبق فیلم سیکو ساخته ی مایکل مور-و تحصیل در تمام مقاطع مجانی است و۱ ۰۰۰/ ۰ جمعیت یازده میلیونی اش بی خانمان اند.<br />***<br /><br />حالا برگردم بروم بخوابم. شب خوش.<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-81630305954764838512008-03-11T13:08:00.008-05:002008-03-12T03:48:56.696-05:00جونو<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.democracynow.org/2008/3/10/reproductive_rights_the_role_of_religion"><img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer;" src="http://bp0.blogger.com/_hU1-EmavZPI/R9bd-XlzT4I/AAAAAAAAAIo/GRBH38mX3ys/s200/ChoiceWeb.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5176568885263159170" border="0" /></a><br /><br /><br /><br /><div style="text-align: right;"><br /><br /><br />اگر حامله شدید و هزار جور ارزو و کارهای انجام نشده داشتید که با بچه داری کردن جور در نمی اید یا بابای بچه کسی نیست که دلتون بخواهد با او زندگی کنید نگران نباشید، بچه را به دنیا بیاورید و بعد به یک زن سفید پوست ثروتمند هدیه اش کنید. این خلاصه ی <a style="color: rgb(204, 0, 0); font-weight: bold;" href="http://imdb.com/title/tt0467406/">فیلم جونو بود</a>.<br />اگر وقت اضافه دارید ادامه را بخوانید.<br /><br />فیلم جونو را با خانم خ تماشا کردم. بعد از فیلم تو یک کافه نشستیم و مثل همیشه اختلاف نظر داشتیم . خانم خ می گفت "شد ما با تو یک لیوان اب بخوریم نگویی سیاسی بود، هدف پشتش بود دایی جان ناپلیون؟". خانم خ معتقد بود که زنان در خدمت زنان: زنی نمی تواند بچه اش را بزرگ کند، زن دیگری نمی تواند بچه دار شود، خوب به هم کمک می کنند. یا می گفت چه عیبی دارد که زنان شاغل بچه دار زنانی را در خانه استخدام کنند تا به کارهای خانه شان برسند و انها بتوانند سرکار بروند؟ سوال من این بود که خوب اونوقت ان زنهایی که استخدام می شوند از کدام طبقه ی اجتماعی یا نژاد و رنگ خواهند بود؟ متن پایین را در ایمیلی برای خانم خ نوشتم و قسمتهایی که راجع به فیلم توضیح می دهد را اضافه کردم و بعد با کمی دخل و تصرف اینجا کپی اش کردم.<br /><br />"در یکی از شوهای شبکه ی سی.ان.ان از کاندیداهای ریاست جمهوری پرسیدند که نظرشان راجع به زمانبندی کردن ترک عراق چیست. پرسش بعدی در مورد سقط جنین بود که ایا کاندیداها حق سقط جنین زنها را به رسمیت می شناسند یا نه و پرسش اخر در مورد کاهش/افزایش مالیات بود.<br />جنگ در عراق، حق سقط جنین و مالیات؟<br />چه چیزی حق سقط جنین را به موضوعی چنین داغ تبدیل می کند که در مبارزه ی انتخاباتی میان بحث های استراتژیکی همچون جنگ عراق، این موضوع مطرح می شود؟ ژست موافقت یا مخالفت با سقط جنین چه چیزی را در مورد کاندیدا ثابت می کند که باعث می شود، خصوصی ترین موضوع زندگی هر زنی توسط سیاستمدارها در تلویزیون به بحث کشیده بشود؟ به نظرم شبیه موضوع حجاب در ایران می ماند. کاندیداها از سخنرانی کردن در باب حق سقط جنین برای خود ابروی سنتی، اخلاق گرا و طرفدار ارزشهای خانواده بودن یا به عکس مترقی بودن می خرند البته با خرج کردن از جیب خصوصی ترین حق زندگی یک زن.<br /><br />با این اوصاف که سقط جنین یک موضوع سیاسی به ارزش و اهمیت جنگ در عراق است، چطور می شود فیلم جونو را غیر سیاسی در نظر گرفت؟ جونو (فیلمی روان و خوش ساخت با بازی های خوب) داستان دختر شانزده ساله ایست که در دستشویی یک فروشگاه پس از تست بارداری متوجه حامله بودنش می شود. وقتی به سمت درمانگاه سقط جنین می رود میان راه دختری که از گروههای ضد سقط جنین است و روبروی درمانگاه ایستاده با او صحبت می کند و میان حرفهایش می گوید که جنین اش حتی الان ناخن دارد. جونو در سالن انتظار درمانگاه به این حرف فکر می کند و از سقط جنین صرفنظر می کند. بچه اش را به دنیا می اورد و زن نازای ثروتمندی کودک را به فرزندی قبول می کند. فیلم هیچ جا پیشنهاد نمی کند که همه ی دخترها که ناخواسته باردار شده اند باید به روش جونو زایمان کنند و بعد بچه را به زن نازای ثروتمندی بدهند. اما این انتخاب جونو را رمانتیزه می کند بی انکه در موضوع و مشکلات پیرامونش دقیق بشود. غیرواقعی بودن فیلم و به اسانی گذشتن از ارزوهای یک دختر به سن جونو و دل نگرانی هایش ازار دهنده است. جونو نه بازتاب درگیری های زنهایی است که در کشورهایی زندگی می کنند که حق سقط جنین دارند و نه بازتاب مشکلات زنهایی ست که حق سقط جنین توسط مردان در حکومت، ازشان سلب شده. ایا زنها هدف و ارزوهایشان را زیر پا می گذارند تا در شرایطی که امادگی ندارند که بچه دار بشوند، دوران حاملگی را پشت سر بگذارند و بچه را به دنیا بیاورند تا به یک زن سفید پوست ثروتمند نازا هدیه اش کنند؟ بعد هم با ان روحیه ی شوخ طبعی جونو در ان شرایط؟ جونو فیلم زنانه ای نیست، شاید این بزرگترین مشکل فیلم باشد. حتی سخت است که جونو ر ا فیلمی سرگرم کننده در نظر گرفت، چون براساس موضوعی حساس و سیاسی مثل سقط جنین که پنجاه درصد زنها در خود امریکا و یا مثلا -برای من به عنوان یک مخاطب ایرانی-هشتاد هزار زن در ایران سالانه تجربه اش می کنند، نمی توان سهل انگارانه فیلمی ساخت و ان را غیر سیاسی توصیف کرد. ( امار مربوط به ایران را در بی بی سی دیدم اما توضیح داده بود که به دلیل غیر قانونی بودن امار دقیقی ندارند) خلاصه اینکه جونو دختر شانزده ساله ای که با جوک و شوخی تصمیم به نگه داشتن بچه اش می گیرد، نمی دانم اگر هرگز واقعیت زندگی هیچ زنی بوده باشد و یا هیچ تصویری از واقعییت ارایه بدهد. نه دردی از من به عنوان یک مخاطب ایرانی که سقط جنین در ایران غیر قانونی است دوا می کند و نه دردی از مخاطب های امریکایی که هنوز حق سقط جنین شان توسط سیاستمدارها مورد پرسش قرار می گیرد."<br /><br />خیلی خوشحالم که فیلم <a style="color: rgb(255, 0, 0); font-weight: bold;" href="http://en.wikipedia.org/wiki/4_Months,_3_Weeks_and_2_Days">چهار ماه و سه هفته و دو روز</a> همین امسال همزمان با فیلم جونو تو سینماها نمایش داده شد. من همین دیشب دیدمش و کلی به ریش سیاستمدارهایی که جایزه ی بهترین فیلم خارجی را بهش ندادند خندیدم. به هر موجود زنده ای دیدن این فیلم توصیه می شود.<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-83093201374547954532008-03-06T01:24:00.004-05:002008-03-06T01:29:23.250-05:00حوض خالی، اواسط مرداد ماه، حوالی باباطاهر همدان<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp2.blogger.com/_hU1-EmavZPI/R8-OU0SySVI/AAAAAAAAAIg/HVeVMeNc3KA/s1600-h/hamedan.jpg"><img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer;" src="http://bp2.blogger.com/_hU1-EmavZPI/R8-OU0SySVI/AAAAAAAAAIg/HVeVMeNc3KA/s320/hamedan.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5174510985157953874" border="0" /></a><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><div style="text-align: right;"><br /><br /></div><br /><div style="text-align: right;"><br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-68832355014466200172008-03-03T10:11:00.001-05:002008-03-03T10:14:13.468-05:00<a href="http://palestinechronicle.com/view_article_details.php?id=13543"><span style="font-size:85%;">Time for Worldwide Boycott of Israel</span></a>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-4702987862528283402008-03-02T02:08:00.004-05:002008-03-02T02:23:01.471-05:00فیلم پرسپولیس و شیاطینی که نمی توانند قربانی باشند<div style="text-align: right;">بالاخره سینمای نزدیک خانه ام فیلم پرسپولیس را اکران کرد و من هم سانس نه و نیم شبش را رفتم و این فیلم را دیدم. کتابش را برای دوستم سه سال پیش هدیه خریده بودم و قبل از اینکه به او بدهم خودم خواندم. علاقه داشتم فیلم را هم ببینم چون تصویری که از مرجان در ذهنم مانده بود، راوی ای بود دوست داشتنی . اما فکر نمی کردم که راجع بهش بنویسم چون فکر می کردم که دلیل این همه نگارش در مورد این فیلم این است که مرجان سطراپی واقعییت هایی را بیان کرده و ما هم اصولا چون اهل با سیلی صورت خود را نزد همسایه سرخ نگه داشتن هستیم از بیان واقعیات اش لذت نمی بریم یا اینکه خیلی ساده با او موافق نیستیم. اما بهرحال یک ادم پرحرفی مثل من حرفش را نزد غمباد می گیرد. به نظرم فیلم پرسپولیس به چند بخش اصلی تقسیم می شود: قبل از انقلاب، دوران بعد از انقلاب ، صد البته جنگ ایران-عراق و یک سری مسایل شخصی مثل شکست های عشقی و کلا روابط اجتماعی. من شخصا با قبل از انقلاب و توصیفات بعد از انقلابش مشکلی نداشتم و هرازگاهی همذات پنداری هم کردم مثل نوار از دست فروش ها خریدن یا با دلهره میهمانی رفتن و شراب خانه ساز و باقی. می دانم که خیلی ها بحث می کنند که تصویرهای بعد از انقلاب خیلی یکطرفه و سیاه هستند. مثلا بحث می کنند که خود حجاب به زنها از همه قشری ازادی داد که دانشگاه بروند و کار کنند و یا سانسور عواقب مثبتی داشته و ... فکر نمی کنم وظیفه ی مرجان سطراپی راه انداختن یک بحث نسبتا اکادمیک و بررسی عواقب-ناخواسته-مثبت سیاهی ها بوده و البته تصاویری هم که از زدوبند ها ارایه کرده است همه اتفاق افتاده اند. مشکل اصلی من تصویر جنگ ایران-عراق و به خصوص سربازهای ایرانی بود. در واقع کم مانده بود که سربازهای ایرانی در جنگ ایران-عراق را بمب گذارهای انتحاری بنامد که توسط حکومت گمراه شده بودند و برای کلید بهشت که به انها وعده داده شده بوده به جنگ رفتند. این منصفانه نیست. مفتاح جنه یک متافور است که در ترجمه ی لفظ به لفظ معنی متافیزیکی خودش را از دست می دهد. کسانی که به ان جنگ لعنتی رفتند برای کلید بهشت نرفتند از کشورشان در مقابل تجاوز یک کشور دیگر دفاع کردند. حالا بحث اینکه عده ای در حکومت ایران برای درامدی که از جنگ به دست می اوردند مدت جنگ را طولانی کردند و سالها قبل از اتش بس می توانستند اتش بس را قبول کنند و نکردند، موضوع دیگری ست که بحث فیلم نبود. فکر می کنم ضعف اصلی خیلی از ژورنالیست ها و تحلیل گرهای سیاسی در بررسی امور بین المللی مربوط به ایران قاطی کردن امور داخلی ایران -و احساسشان نسبت به حکومت فعلی- با سیاست گزاری های غلط و غیرانسانی کشورهای دیگر در قبال ایران است. در واقع قانونی که خود ما شهرواندان ان جامعه در روزنامه هایی مثل نیورک تایمز با ان رانده می شویم: شیطان نمی تواند قربانی باشد. فیلم به کلید بهشت اشاره می کند ولی اشاره ای به بمب شیمیایی نمی کند -البته در کتاب اشاره شده- بمب شیمیایی ای که علیه سربازهای ایرانی بکار می رفت و تا قبل از حادثه ی حلبچه هیچ کس از حکومت ایران نمی پذیرفت که صدام از بمب شیمیایی استفاده می کند. جایی پدر مرجان به او می گوید: "جنگ تمام شد و هیچ یک از ما نمی دانیم برای چه اصلا جنگیدیم"نمی دانم من شنیده بودم که این جنگ تحمیلی بوده و سربازهای ایرانی از وطن شان دفاع کردند. حالا ممکن است کسی بگوید که وطن چیست اصلا چرا باید برایش جنگید. کسانی هم که برای دفاع از وطن در مقابل حمله ی عراق به جنگ رفتند قاتل اند یا هر چه. چه عرض کنم؟ -راستش دوستی دارم که چنین نظری راجع به حزب الله لبنان دارد و می گوید اینها همه ریشه در احساسات مزخرف ملی گرایانه دارد که شماها از عمل دفاع حزب الله از لبنان طرفداری می کنید- موضوع این است که ما باید اینقدر برای واقعییت ارزش قایل باشیم که جایی که انها که شیطان می پنداریم قربانی بودند بتوانیم راحت این را بیان کنیم نه اینکه حتی سربازهای ان جنگ را هم فدای احساسی که به حکومت داریم بکنیم. ان هم جنگی که از زاویه ی دید ایران به دنیا نشان داده نشده و خیلی ها اطلاعات چندانی راجع بهش ندارند.<br />نکته ی دیگر اشاره به ازدواج با دختران باکره قبل از اعدام شان بود. من این را از چندین زنی که سالها در زندان بوده اند و از دشمنان سرسخت رژیم، پرسیدم و هیچ کدام قبول نداشتند که چنین چیزی هرگز اتفاق افتاده.<br />برخلاف مرجان سطراپی که در گفت و گوهایش سعی می کند مخاطب را متقاعد کند که فیلمش شخصی است و سیاسی نیست به نظرم هم شخصی است و هم سیاسی ست. اصلا سیاسی نیست یعنی چه؟ صحبت از انقلاب، جنگ، مبارزان سیاسی، کشتار سیاسی و شهیدهای یکی از پرکشتارترین و پر خسارت ترین جنگ های معاصر عملی است سیاسی هر چند که به موضوعاتی از قبیل کلید بهشت و ازدواج با دختران باکره که بیشتر به خاله زنکی کردن می مانند هم پرداخته باشد.<br /></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-19411932946119656602008-02-29T23:53:00.001-05:002008-02-29T23:56:04.724-05:00اولین زن مصری که خطبه ی عقد را جاری می کند<div style="text-align: left; color: rgb(0, 153, 0); font-weight: bold;"><a href="http://news.bbc.co.uk/2/hi/middle_east/7269848.stm"><span style="font-size:85%;">Egypt has appointed a woman to conduct Muslim marriages for the first time.</span></a></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-21048930621220481822008-02-26T22:37:00.003-05:002008-02-26T22:44:01.188-05:00فیلم مستند از کوچک ترین مدرسه ی دنیا معرکه می شود<div style="text-align: right;">این یکی از شیرین ترین داستان های واقعی ست که تو همه ی عمرم خواندم- کاشکی یک نفر از اقای معلم و شاگردهاش فیلم مستند می ساخت-: <a style="color: rgb(51, 204, 0);" href="http://hamshahrionline.ir/News/?id=46216">مثلا يك بار مهدي كوچك كلاس اولي مشق‌هايش را ننوشته بود، به خواهرش- حميده- كه كلاس پنجمي است، گفتم تو كه بزرگ‌تري بايد به برادر كوچك‌ترت كمك كني و درس يادش بدهي، گفت آقا به خدا ما نمي‌دانيم چه كار كنيم، مشق‌هاي خودمان را بنويسيم به مادرمان ديكته بگوييم يا به مشق‌هاي مهدي برسيم؟ مادر حميده هم نهضت سوادآموزي درس مي‌خوان</a>د. </div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-16941590.post-38486925266363357012008-02-24T12:56:00.002-05:002008-02-24T13:01:19.836-05:00از وبلاگ مانی: نرمن فینکلستین<div style="text-align: right;"><p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 16pt; text-align: right;" align="right"><span dir="rtl" style="font-size: 13pt; color: black;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong>از وبلاگ<a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://manib.blogfa.com/"> مانی</a>:<br /></strong></span></span></p><p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 16pt; text-align: right;" align="right"><span dir="rtl" style="font-size: 13pt; color: black;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong><br /></strong></span></span></p><p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 16pt; text-align: right;" align="right"><span dir="rtl" style="font-size: 13pt; color: black;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong><a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://manib.blogfa.com/post-357.aspx">اسلام- فوبی و انکارهلوکاست</a><o:p></o:p></strong></span></span></p> <p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 16pt; text-align: right;" align="right"><span dir="rtl" style="font-size: 13pt; color: black;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">اغلب برای دیوساختن از مسلمان‌ها، این اتهام را متوجه آنان می‌سازند که در دنیای اسلام انکار هلوکاست رایج است. به نظر می‌رسد، سخنانی که چندی پیش رئیس‌جمهور ایران برزبان راند، این پیش‌داوری درباره مسلمانان را تقویت کرده‌است.<o:p></o:p></span></span></p> <p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; line-height: 16pt; text-align: right;" align="right"><span dir="rtl" style="font-size: 13pt; color: black;" lang="FA"><span style="font-family:Times New Roman;">هیچ انسان عاقلی نمی‌تواند جنایات سیستماتیک نازی‌ها و همکاران‌شان را که در جنگ جهانی دوم منجر به قتل پنج تا شش میلیون یهودی گشت انکار کند. البته هیچ حقیقتی مقدس نیست. اغلب پیش می‌آید که عدم صحت فرض‌هایی که مدت‌ها به عنوان حقیقت‌های تردیدناپذیر معتبر بوده‌اند، آشکار می‌شود. آدم‌ها خطا می‌کنند. حقیقت در اجاره کسی نیست. اکثریتی بزرگ می‌تواند مرتکب خطا شود و نظر یک فرد واحد می‌تواند صحیح از کار درآید.<a href="http://manib.blogfa.com/post-357.aspx">(ادامه ی متن</a>)</span></span></p></div>هزاردستان چمنhttp://www.blogger.com/profile/16017780544987146127noreply@blogger.com