tag:blogger.com,1999:blog-156088792009-07-14T10:42:52.309+01:00Ali Akbar Abdolrashidi علی اکبر عبدالرشیدیتقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comBlogger168125tag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-90608141967269520932009-07-14T10:13:00.003+01:002009-07-14T10:42:52.319+01:00سالی ديگر<a href="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SlxMTnaPgpI/AAAAAAAACFY/L5TJhWOkwWI/s1600-h/zendegi.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5358241556544324242" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 316px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SlxMTnaPgpI/AAAAAAAACFY/L5TJhWOkwWI/s400/zendegi.jpg" border="0" /></a> هر سال که روز تولد من می رسد هم خوشحال می شوم و هم افسرده.<br />خوشحال که خوب! بالاخره روز ميمونی در زندگی من است و بايد خوشحال شوم. شايد شيرين ترين بخش روز تولد تبريک گفتن دوستان و علاقمندان است. وقتی دوستی تبريک می گويد احساس خوشحالی می کنی. اما امان از آن زمان که دوستی به تو تبريک نگويد. آن وقت است که غم همه عالم را روی دل خود حس می کنی.<br />اما چرا افسرده؟ خوب يکی همين فراموش شدن ها به وسيله دوستان. اما از آن گدشته من از اين جهت احساس افسردگی می کنم که هر سال گامی نزديک تر به روز رفتن احساس می کنم. شايد اين حس از دستاوردهای دوران سالخوردگی باشد. در جوانی حرکت به جلو بسيار شيرين است. اما در سالخوردگی ايستادن و گاهی به عقب برگشتن و خاطرات را مزه مزه کردن زياد اتفاق می افتد. معنای اين سخن آن نيست که تعلق ماندگار و بی چون و چرائی به زندگی دارم. خير. من سال ها است که هر شب در انتظار نزديک شدن آن شتری هستم که قرار است در خانه من هم بخوابد. اما به هر حال بايد قبول کرد که دل کندن از آن چه دوست داريد و به آن دل بسته ايد کار سختی است. اما راستش را بخواهيد انسان در سالخوردگی است که می فهمد زندگی بسيار ساده تر از آن بوده است که گاهی انتظار داشته و احساس می کرده است. زندگی چون پر پرندگان سبک و پران و چون دود سيال و گريزان است. با هر باد آرام و شايد نسيم ملايم تلاطمی در زندگی احساس می کنی که باور کردنی نيست. بی دليل نيست که کليم کاشانی گفته است:<br /><div align="center"><span style="font-size:130%;">افسانه حيات دوروزی نبود بيش</span></div><div align="center"><span style="font-size:130%;">آن هم کليم با تو بگويم چه سان گذشت</span></div><div align="center"><span style="font-size:130%;">يک روز صرف بستن دل شد به اين و آن</span></div><div align="center"><span style="font-size:130%;">روز دگر به کندن دل زين و آن گذشت</span></div><span style="font-size:130%;"></span><br /><br /><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"></span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-9060814196726952093?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-70868227057182105662009-07-13T06:46:00.002+01:002009-07-13T07:15:01.521+01:00ايران در آستانه مشروطيت<a href="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SlrQyAcLSlI/AAAAAAAACFQ/6Vg8pA8yyKM/s1600-h/mawrooteh.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5357824264240843346" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 284px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SlrQyAcLSlI/AAAAAAAACFQ/6Vg8pA8yyKM/s400/mawrooteh.jpg" border="0" /></a> کتابي را که ملاحظه مي فرمائيد آخرين ترجمه من است. کتابي که در سال 1902 يعنی حدود 107 سال پيش انتشار يافته است. سفرنامه اي است که يک جهانگرد ماجراجو پس از يک سال سير و سفر در ايران نوشته است. کتاب مقطع بسيار مهمي از تاريخ ايران را تشريح مي کند. چند سال بعد از ماجراي تنباکو و مرگ ناصرالدين شاه و چند سال قبل از انقلاب مشروطه در ايران و انقلاب اکتبر در روسيه. در زماني که اين جهانگرد در ايران به سر مي برده است ويليام ناکس دارسي هم در ايران مشغول عقد قرار داد نفت خود بوده است. سال هاي 1900 تا 1902 از منظر تاريخي و جامعه شناختي جزو مهمترين سال هاي دوران قاجار است. تصويري که نويسنده در اين کتاب ارائه مي دهد تصويري چند بعدي است. ساختارهاي اجتماعي، سياسي، اقتصادي، مردم شناختي و فرهنگ شناختي دوران قاجار و حتي ويژگي هاي جغرافيائي ايران در اين تصوير کاملا مشهود است. دورنمای بروز يک انقلاب در ايران نيز در جاي جاي نوشته ها به چشم مي خورد.<br />نويسنده کتاب خود شخصيت قابل مطالعه اي دارد. وي نقاشي هنرمند، عکاسي خوش ذوق، دانشمند و مخترعي تاثير گذار، نويسنده اي چيره دست و تحليلگري نکته سنج است. اين تنها سفر او به ايران است اما چنان دقيق به ايران نگريسته است که شايد هيچ ايراني آن دوران چنين به ايران نگاه نکرده است. اين کتاب را از طريق اينترنت و آرشيو يکي از دانشگاه هاي معتبر جهان يافتم. چون به اصل کتاب دسترسي نبود عکس هاي آن را هم از اين سو و آن سو جمع آوري کردم. کتاب آنقدر شيرين و جذاب است که خواننده با شروع آن امکان ناتمام گذاشتنش را نخواهد داشت. اين کتاب با مشخصات زير هم اکنون در بازار قابل خريداري است.<br /><br />نام کتاب: اوضاع سياسي، اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و بازرگاني ايران در آستانه مشروطيت "در سرزمين آرزوها".<br />نويسنده: آرنولد هنري ساويج لندور.<br />مترجم: علي اکبر عبدالرشيدي.<br />تعداد صفحات: 523<br />شابک: 2-736-423-964-978<br />ناشر:انتشارات اطلاعات.قيمت: 4000 تومان<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-7086822705718210566?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-11022133043312845352009-07-11T05:32:00.001+01:002009-07-11T06:02:31.615+01:00انعکاس شرطی<a href="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SlgYMxIKyFI/AAAAAAAACFA/vCo_tgITwTY/s1600-h/untitled.bmp"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5357058364382300242" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 226px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SlgYMxIKyFI/AAAAAAAACFA/vCo_tgITwTY/s400/untitled.bmp" border="0" /></a>روزي در شهر آگرا در هندوستان به نوجواني برخورد کردم که بچه خرسي را با زنجيری در گردن در کنار داشت و هر از گاهي پولی از جهانگردان می گرفت و با نواختن بر پشت يک پيت حلبي او را به رقص وا مي داشت. برايم جالب بود که چگونه اين بچه خرس آموخته است که با شنيدن صداي ضربه به پشت پيت حلبي از جا برخيزد، دست ها را بلند کند و به هوا بپرد و به اصطلاح برقصد. پسر بچه صاحب بچه خرس پولي گرفت و برايم توضيح داد که هندي ها وقتي بچه خرسي را در جنگل پيدا مي کنند او را درون استوانه اي ساخته شده از توري فلزي قرار مي دهند به گونه اي که حالت ايستاده داشته و دست هايش بالا باشد. کف آن استوانه هم يک تابه نصب مي کنند. بعد زير پاي بچه خرس يعني زير تابه آتش روشن مي کنند. از طرف ديگر شروع به زدن ضربه به پشت يک پيت حلبي مي کنند. بچه خرس با داغ شدن تابه در حالي که ايستاده و دست هايش به هوا بلند است به هوا مي پرد تا فرصتي براي خنک کردن کف پايش پيدا کند. پس از چند دقيقه آتش را خاموش می کنند و به بچه خرس غدا مي دهند تا استراحت کند. اين کار را روزها انجام مي دهند. سر انجام بچه خرس را از آن استوانه بيرون مي آورند. بچه خرس از آن روز فرا مي گيرد که هر وقت صداي ضربه به پشت پيت حلبي را شنيد احساس کند زير پايش گرم شده است. به همين دليل از جا برمي خيزد، دست ها را بلند مي کند و خود را به هوا مي اندازد و به اصطلاح مي رقصد.<br />اين درست همان قانون انعکاس شرطي است که ايوان پاولف در سال 1904 کشف کرد. هندي ها و خيلي از ملل دنيا قبل از پاولوف مي دانستند که چگونه موجودات شرطي مي شوند اما نمي توانستند اين پديده علمي را به اصطلاح تئوريزه کرده به جهان علم عرضه کنند. درست مانند سيب که هزاران و شايد ميليون ها سال از درخت مي افتاد اما فقط ذهن يک نفر به نام نيوتون توانست از آن قانوني کشف و معرفي کند که مسير تاريخ را تغيير داد. مشاهده، پرسش و کشف علل هنوز هم می تواند مسير تاريخ علم را تغيير دهد.<br /><div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-1102213304331284535?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-59310523607504917602009-06-30T08:46:00.006+01:002009-06-30T09:21:55.558+01:00يک کرماني ديگر<a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SknEnAqJuxI/AAAAAAAACE4/cXb0G2NvRMU/s1600-h/sediqe+rooh+angiz+sami+nejad.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353025806577285906" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 292px; CURSOR: hand; HEIGHT: 243px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SknEnAqJuxI/AAAAAAAACE4/cXb0G2NvRMU/s400/sediqe+rooh+angiz+sami+nejad.jpg" border="0" /></a> آيا مي دانيد اولين بازيگر زن سينماي ايران، صديقه سامي نژاد، همان گلنار در اولين فيلم ناطق ايراني "دختر لر" هم کرماني است؟ اگر به گفتار فيلم توجه کنيد لهجه کرماني صديقه به خوبي مشخص است: "تهرون جا خوبيه، ولي مردماش بدن". صديقه (روح انگيز) سامي نژاد در تير ماه سال ١٢٩۵ در بم زاده شد. در ١٣ سالگي ازدواج و با همسرش به هندوستان مهاجرت کرد. همسرش در استوديو امپريال فيلم بمبئی به کار اشتغال داشت. .وقتي عبدالحسين سپنتا در بمبئي اقدام به ساختن فيلم "دختر لر" کرد، صديقه را براي ايفاي نقش گلنار برگزيد. صديقه بيشتر از اين رو برگزيده شد که هيچ زن ايراني ديگري حاضر نبود تصويرش بر پرده سينما بيفتد. به دليلی استقبالی که از فيلم «دختر لر» در اکران عمومی صورت گرفت، سامی‌نژاد در فيلم «شيرين و فرهاد» سپنتا نيز بازی کرد.<br />سامی‌نژاد يک بار هم در سال ۱۳۴۹ برای فيلم «سينمای ايران: از مشروطيت تا سپنتا» ساخته محمد تهامی‌نژاد جلوی دوربين قرار گرفت و از گذشته‌اش و چگونگی ورودش به سينما سخن گفت. صديقه وقتي بعد از ١٨ سال به ايران باز گشت مورد انتقاد و سرزنش شديد خانواده‌اش قرار گرفت. سرخورده از اين تجربه، ناگزير خود را از ديد مردم پنهان کرد و سال‌هاي بسياري را با شغل پرستاری در انزوا گذراند. او که از همسر اولش جدا شده بود چند بار ديگر هم ازدواج کرد که از جمله ازدواج او را با نصرت الله محتشم دوبلور خوش صدا و بازيگر مشهور تئاتر می توان نام برد. مرحوم محتشم شوهر سابق خانم ژاله علو هم می باشد. سامی‌نژاد سر انجام در روز دهم ارديبهشت سال ١٣٧۶ در سن ٨١ سالگي در حالي که بسياري از مورخان سينمايي تصور مي‌کردند قبل از اين درگذشته است، چشم از جهان فرو بست و درقطعه ۳۶ رديف ۴۴ شماره ۴۶ بهشت زهرا به خاک سپرده شد. روحش شاد.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-5931052360750491760?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-25776439731821014472009-06-28T06:31:00.010+01:002009-06-28T07:59:31.669+01:00زندگی کجاست؟<a href="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SkcT6AEasqI/AAAAAAAACEg/mSONK3NTOUY/s1600-h/watermelon.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352268569324991138" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 495px; CURSOR: hand; HEIGHT: 281px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SkcT6AEasqI/AAAAAAAACEg/mSONK3NTOUY/s400/watermelon.jpg" border="0" /></a> <span style="font-size:130%;">کودکی را ندانسته می سپريم،</span><br /><span style="font-size:130%;">دنيائی بزرگ و ناشناخته برای خود ترسيم می کنيم،</span><br /><span style="font-size:130%;">ديگران هم در ترسيم اين دنيای خيالی به ما کمک می کنند،</span><br /><span style="font-size:130%;">خواندن و نوشتن را هم ياد می گيريم.</span><br /><span style="font-size:130%;">نوجواني را با سختي مي گذرانيم،<br /></span><span style="font-size:130%;">تا دبيرستان را به پايان رسانيم و وارد دانشگاه شويم.<br />زندگي را فدا مي کنيم، </span><br /><span style="font-size:130%;">تا دانشگاه را تمام کنيم و کار را آغاز کنيم.<br />عمرمان را مي گذاريم تا خوب کارکنيم، </span><br /><span style="font-size:130%;">در راه کار خانواده و دوستانمان را فراموش می کنيم.</span><br /><span style="font-size:130%;">خوشبختی را در پول تعريف می کنيم.</span><br /><span style="font-size:130%;">براي پول در آوردن سلامتي را از دست مي دهيم.<br />اما براي احياي سلامتي همه آن پول را خرج مي کنيم.<br />خسته و بيمار که شديم،</span><br /><span style="font-size:130%;">تلاش مي کنيم تا بازنشسته شويم و زندگي راحتي آغاز کنيم.<br />بالاخره باز نشسته می شويم. </span><br /><span style="font-size:130%;">گوشه اي به عزلت مي گيريم</span><br /><span style="font-size:130%;"> در غم زندگي از دست رفته افسوس مي خوريم.<br />در اين راه پر تلاش فقط زندگي است که فراموش می شود.<br />زندگی چند جرعه بيش نيست.<br />آن گونه زندگي کنيم که انگار هرگز نخواهيم مرد.<br />آن گونه نميريم که انگار هرگز زندگي نکرده ايم.</span><br /><span style="font-size:130%;">طعم خنک و شيرين زندگی را بچشيم و برويم.</span><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-2577643973182101447?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-40079572587788689312009-06-27T09:07:00.008+01:002009-06-27T09:49:26.603+01:00روز موعود<a href="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SkXaMuDmC0I/AAAAAAAACEA/sI6HUlobq6Y/s1600-h/nightingale_garth_peacock.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5351923644256095042" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 120px; CURSOR: hand; HEIGHT: 375px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SkXaMuDmC0I/AAAAAAAACEA/sI6HUlobq6Y/s400/nightingale_garth_peacock.jpg" border="0" /></a>سروده: روزالين اسميت<br /><span style="font-size:78%;">ترجمه علی اکبر عبدالرشيدی</span><br /><br /><br />روزي که همه تنهايت بگذارند،<br />کسي براي نجات خواهد آمد.<br />روزي که ديگر کسي را نشناسي،<br />نام او بر زبانت جاري خواهد شد.<br />روزي که هيچ صدائی نشنوي،<br />ناگهان صدايش در گوشت طنين خواهد افکند.<br />روزي که همه راه ها به رويت بسته است،<br />راهي براي پيمودن باز خواهد شد.<br />روزي که بن بست در پيش رو است،<br />روزنه اي براي هدايت و نجات ظاهر خواهد شد.<br />روزي که همه جا را تاريکي فراگيرد،<br />نور او بر تو خواهد تابيد.<br />روزي که احساس کني بازنده اي،<br />برنده خواهي بود.<br />او گشاينده راه است.<br />ما را تنها نخواهد گذاشت.<br />ما را خواهد ديد.<br />پاسخ ما را خواهد داد.<br />آن روز دير نيست.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-4007957258778868931?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-86446681683985838412009-06-22T06:43:00.002+01:002009-06-22T06:47:35.531+01:00من تنها نيستم<div><span style="font-size:130%;">سروده گابريلا ميسترال<br /><span style="font-size:85%;">ترجمه علي اکبر عبدالرشيدي<br />گابريل ميسترال (1889-1957) شاعر مشهور شيلي است که در سال 1945 جايزه ادبي نوبل را به خود اختصاص داد.<br /></span></span></div><br /><div><span style="font-size:130%;">شب، <a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sj8a3Baf4PI/AAAAAAAACDw/2vDxKNQWRBc/s1600-h/Gabriela+Mistral.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350024414914142450" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 301px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sj8a3Baf4PI/AAAAAAAACDw/2vDxKNQWRBc/s400/Gabriela+Mistral.jpg" border="0" /></a><br />از دامنه کوه<br />تا کرانه دريا<br />خالي و سياه<br />تنها مانده است.<br />اما من تنها نيستم.<br /><br />ماه در افق پنهان<br />آسمان بی ستاره</span></div><br /><div><span style="font-size:130%;">خالي و تنها<br />اما من تنها نيستم.<br /><br />زمين در خواب<br />يخ زده و خشک</span></div><br /><div><span style="font-size:130%;">تنها و فراموش شده<br />اما من تنها نيستم.<br /><br />من تو را دارم.<br />شادي شب هاي من،<br />نور آسمان من،<br />حيات زندگي من. </span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-8644668168398583841?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-16814116926828874092009-06-21T06:35:00.000+01:002009-06-22T06:48:20.752+01:00زندگی را ادامه بده!<a href="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sj8ZGBVxTNI/AAAAAAAACDg/weI28nYW29o/s1600-h/Mother_Teresa.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350022473569094866" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 182px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sj8ZGBVxTNI/AAAAAAAACDg/weI28nYW29o/s400/Mother_Teresa.jpg" border="0" /></a> <span style="font-size:130%;">سروده مادر ترزا<br /><span style="font-size:85%;">ترجمه علي اکبر عبدالرشيدي<br /></span><br />بخشنده باش<br />حتي اگر ديگران<br />غيرمعقول<br />غير منطقي<br />يا خود خواهند.<br /></span><br /><span style="font-size:130%;">مهربان باش<br />حتي اگر ديگران<br />با تو بدي کنند.<br /><br />به سوي موفقيت بشتاب<br />حتي اگر موفقيت تو<br />دوستان دغل<br />و دشمنان قسم خورده<br />برايت به ارمغان بياورد.<br /><br />صادق و صريح باش<br />حتي اگر ديگران<br />دغلکار و رياکار باشند.<br /><br />سازنده باش<br />حتي اگر ديگران<br />آن چه را که سال ها ساخته اي<br />يک شبه تخريب کنند.<br /><br />خوشحال باش<br />حتي اگر ديگران<br />حسادت ورزند و<br />شادي را به کامت تلخ کنند.<br /><br />نيکي کن<br />حتي اگر ديگران<br />خوبي امروز تو را<br />فردا فراموش کنند.<br /><br />آن چه در طبق اخلاص داري<br />به ديگران هديه کن<br />حتي اگر آن چه هديه مي کني<br />اندک باشد.<br /><br />هر چه مي کني<br />مبناي عهدي است<br />بين تو و خداي تو<br />نه بين تو و ديگران.<br /><br />آن باش که بايد باشي.<br />زندگي را ادامه بده.</span><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-1681411692682887409?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-89745415570028177292009-06-06T06:25:00.004+01:002009-06-06T06:42:32.587+01:00اميرعلي عبدالرشيدي<div align="center"><a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SioBMswO3AI/AAAAAAAACDY/dtxX_d71owc/s1600-h/amirali1.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5344085225512033282" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 388px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SioBMswO3AI/AAAAAAAACDY/dtxX_d71owc/s400/amirali1.jpg" border="0" /></a> پسرم اميرعلي عبدالرشيدي ديگر مردي شده است. دانشجوي رشته برق دانشگاه صنعتي شريف است. سخت کوش و با نشاط است. به او افتخار مي کنم. برايش آرزوي موفقيت دارم. براي همه جوانان اين مرز و بوم آرزوي موفقيت دارم.<br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-8974541557002817729?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-69186253580009400192009-06-06T05:46:00.003+01:002009-06-06T06:05:24.892+01:00هنرمندی از کرمان<a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sin0yQ8wAII/AAAAAAAACDA/YMAbvLl-CS0/s1600-h/rafiai.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5344071577232212098" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 317px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sin0yQ8wAII/AAAAAAAACDA/YMAbvLl-CS0/s400/rafiai.jpg" border="0" /></a>هيچ کرماني را سراغ ندارم که نغمه اي از ترانه هاي داريوش رفيعي را نداند و زماني که گرفتار غم عميق مي شود زمزمه نکند. داريوش رفيعي در سال 1306، دربم، کرمان، ديده به جهان گشود. پدرش لطفعلی خان رفيعی نماينده مردم بم در مجلس شورای ملی بود. داريوش در جواني به‌خاطر موسيقی، تحصيل را در بم نيمه کاره گذاشت و به تهران آمد. با جواد بديع زاده و مجيد وفادار آشنا شد. حاصل آشنايي داريوش رفيعي با مجيد وفادار ضبط ترانه‌هايي زيبا و ماندگار مانند: «زهره»، «شب انتظار»، «گلنار»؛ و بسياري ترانه هاي مشهور ديگر شد. صداي خسته داريوش مشتاقان فراواني داشت که حتي امروز براي جست و جوي خاطرات گذشته کارساز است. وي در فضاي مسموم هنري دهه 1330 و به خصوص در ياس و سرخوردگي جامعه هنري بعد از کودتاي 28 مرداد سال 1332 متاسفانه به شدت معتاد شد، در اثر تزريق گرفتار کزاز گرديد، در بهمن 1337 در ۳۱ سالگي درگذشت و در گورستان ظهيرالدوله دفن شد.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-6918625358000940019?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-9760123279708027672009-06-02T04:13:00.005+01:002009-06-02T04:21:23.766+01:00شکايت<a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SiSaI-MnQjI/AAAAAAAACCw/x90VAflBjCI/s1600-h/qali3.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5342564536893784626" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 218px; CURSOR: hand; HEIGHT: 218px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SiSaI-MnQjI/AAAAAAAACCw/x90VAflBjCI/s400/qali3.jpg" border="0" /></a><br /><div align="center">اي ز غم فراق تو جان مرا شکايتي </div><br /><div align="center">بر در تو نشسته‌ام منتظر عنايتي </div><br /><div align="center">دل ز فراق گشت خون، جان به لب آمد از غمت</div><br /><div align="center">نيست از آنکه تا ابد عشق تو را نهايتي </div><br /><div align="center">گرچه براني از برم باز نگردم از درت </div><br /><div align="center">کشت مرا جفاي تو بي‌سبب جنايتي</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-976012327970802767?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-58026890594662776402009-05-31T05:17:00.013+01:002009-06-01T03:43:38.732+01:00دره گنجشک ها9 خرداد سالمرگ <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Boris_Pasternak">بوريس پاسترناک</a> است. پاسترناك نويسنده روس، برنده جايزه نوبل ادبيات و خالق كتاب جاوداني" <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Doctor_Zhivago">دكتر ژيواگو</a> " که در 10 فوريه سال 1890 در مسكو زاده شده بود در 30 مه سال 1960 ميلادي درگذشت. در سال 1922 ميلادي انتشار كتاب شعر «خواهرم»بود که بوريس پاسترناك را <a href="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SiIL3bwGJ3I/AAAAAAAAB_o/rGH8meqOCgg/s1600-h/dr_zhivago.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341845154985027442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 229px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SiIL3bwGJ3I/AAAAAAAAB_o/rGH8meqOCgg/s400/dr_zhivago.jpg" border="0" /></a>صاحب شهرت و محبوبيت در روسيه كرد. در سال 1958 ميلادي كتاب «دكتر ژيواگو» جايزه نوبل ادبيات را نصيب بوريس پاسترناك كرد. كتابي كه در آن زمان در روسيه منتشر نشد. بوريس پاسترناک با اثر ماندگارش "دکتر ژيواگو" تحليل شجاعانه و بزرگ تاريخي خود را در باب کمونيسم ارائه داد. به نظر من دکتر ژيواگو اوج تجلي هنر انسان محنت کشيده اي است که به جز توسل به زبان هنر راهي ندارد. پاسترناك كتاب «دكتر ژيواگو» را در سال 1955 نوشته بود، اما هيچ ناشري در روسيه حاضر به چاپ آن نشد. تا اين كه ناشر ايتاليايي <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Giangiacomo_Feltrinelli">فلترينلي</a> در سال 1958 اين كتاب را در ايتاليا منتشر كرد.<br />دولت اتحاد شوروي پاسترناك را به شدت تحت فشار قرار داد تا اين جايزه را نپذيرد، که نپذيرفت. مقامات شوروي عقيده داشتند شاهكار پاسترناك «دكتر ژيواگو» يك كتاب ضد انقلابي است. انجمن نويسندگان شوروي، بوريس پاسترناك را دو سال قبل از مرگ و در سال 1958 از جمع خود اخراج كرد. <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/David_Lean">ديويد لين </a>کارگردان بزرگ تاريخ سينما نيز با ساخت فيلم دکتر ژيواگو به خصوص با موسيقي جاودانه <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Maurice_Jarre">موريس ژار</a> سهم تاريخي خود را در اين تحليل تاريخی ادا کرد. پس از فروپاشي اتحاد شوروي در سال 1991 آكادمي نوبل جايزه نويسنده را به بازماندگان او اهدا كرد.<br /><br /><div><div><div><div></div><div></div><div align="right"><span style="font-size:180%;">دره گنجشک ها</span></div><div align="right">سروده بوريس پاسترناک</div><div align="right"><span style="font-size:78%;">ترجمه علی اکبر عبدالرشيدي</span><br />=============<br /></div><div align="right">چشم در چشم، <a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SiII92IJTQI/AAAAAAAAB_I/-uo-MElIcCM/s1600-h/Pasternak.JPG"></a><br />سينه ها برهم،</div><div align="right">طپنده،<br />روياي تابستان ماندني است.<br />غوغاي ساز هم <a href="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SiIPu_HML2I/AAAAAAAAB_4/OQVfMFaM8Qs/s1600-h/Pasternak.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341849407904821090" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 490px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SiIPu_HML2I/AAAAAAAAB_4/OQVfMFaM8Qs/s400/Pasternak.JPG" border="0" /></a></div><div align="right">همه شب، همه روز<br />سکوت ناپذير،<br />در ترنم.<br /><br />از موي سپيد،<br />قصه فردا را شنيده ام،<br />خشن و هولناک.<br /></div><br /><div align="right">چه کسي باور دارد؟<br />دست موج به ستاره ها نخواهد رسيد.<br />صورت در برگ ديده نخواهد شد.<br />قلب در برکه نخواهد طپيد.<br />فردائي در هوا پر نخواهد زد.<br /><br />پس،</div><div align="right">بيدار شو!<br />روز دميده است.<br />شادمان راه برو.<br />چشم بگشا.<br />انديشه در آسمان<br />بالغ شده است.<br />ابر، گرما، کاج، دارکوب،</div><div align="right">بر فراز دره گنجشک ها،<br />حيات را نجوا مي کنند.<br />شهر به حاشيه رسيده است.<br />شاخه خلسه رسته است.<br />حيات بر برگ نشسته است.<br />در همه آسمان ها،<br />ظهر نزديک است.<br />موسم جشن هم،<br />جنگل خوشحال،<br />خوشحالي در کام درخت،<br />ابرهم شادي را،<br />ارزاني مي دارد.</div></div></div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-5802689059466277640?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-60312010659897181552009-05-30T09:47:00.005+01:002009-05-30T10:06:17.434+01:00بوی کسی می آيد!<a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SiDzAuBsHVI/AAAAAAAAB_A/rokupCiqTe8/s1600-h/koozegari3.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341536351742074194" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 239px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SiDzAuBsHVI/AAAAAAAAB_A/rokupCiqTe8/s400/koozegari3.jpg" border="0" /></a> استادي درشروع کلاس درس، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.<br /><div align="center">استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقا' وزنش چقدراست. اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند: هيچ اتفاقي نمي افتد.<br />استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقي مي افتد؟ يکي از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد ميگيرد.<br />استاد گفت: حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد ديگري جسارتا' گفت: دست تان بي حس مي شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند و مطمئنا' کارتان به بيمارستان خواهد کشيد. همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه!<br />استلد پرسيد: پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ درعوض من چه بايد بکنم ؟ يکي از شاگردان گفت: ليوان را زمين بگذاريد.<br />استاد گفت : دقيقا' مشکلات زندگي هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، درد آن ها را احساس خواهيد کرد. اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود. فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، بار سنگين آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد. هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد! پس همين الان ليوان های درد و غصه تان را زمين بگذاريد و زندگي کنيد. زندگي همين است.<br />به قول خواجه:<br /><br />مژده ای دل که مسيحا نفسی می آيد<br />که ز انفاس خوشش بوی کسی می آيد<br />از غم هجر مکن ناله و فرياد که دوش<br />زده ام فالی و فرياد رسی می آيد<br /><br />با تشکر از دوست و همشهری عزيرم پرفسور کمالی پور.</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-6031201065989718155?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-44829919629970102722009-05-25T11:00:00.009+01:002009-05-25T11:28:21.718+01:00اطهری<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B7%D9%87%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C">علی اطهری کرمانی</a> بی شک از شاعران برجسته معاصر کرمان است. آخرين چهره ای که از او در نظر دارم شبيه عکس سمت راست است که در سال 1348 ديدم و ديگر نديدمش. اما در سال های آخرين عمرش گويا چنين بود که در عکس سمت چپ ديده می شود.<a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/ShpxBB5wq8I/AAAAAAAAB-4/ioOxkmZ0YMw/s1600-h/1041.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5339704570705652674" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 58px; CURSOR: hand; HEIGHT: 102px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/ShpxBB5wq8I/AAAAAAAAB-4/ioOxkmZ0YMw/s400/1041.jpg" border="0" /></a> اطهری مردی مهربان بود. گاهی چهره اش در نظرم مجسم می شود که آرام از چهار راه کاظمی می گذشت تا به بازار برود و دکان فالوده فروشی اش را باز کند و کام مردم تشنه و خسته کوير زده را خنک و شيرين کند. پسرش سعيد دوست و همکلاس من بود. گاه اشعار بابا را برای من می آورد و می خوانديم. دلم برای او هم تنگ شده است. ياد هر دوی آنها به خير باد<br />اطهری شعر زياد می گفت. همه حاکی از دلی سوخته و عاشق. اما به نظر من از بين همه اشعارش تنها يک غزل ماندگار است و آن اين غزل است که تا عمق استخوان خواننده را می سوزاند:<br /><br />رفتي ولي کجا که به دل جا گرفته اي؟<br />دل جاي توست گرچه دل ازما گرفته اي.<br /><br />تر سم به عهد خويش نپايي وبشکني،<br />آن دل که از منش به تمنا گرفته اي.<br /><a href="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/ShpshKtTL1I/AAAAAAAAB-o/wX6RH4VSIkQ/s1600-h/%D8%A7%D8%B7%D9%87%D8%B1%DB%8C.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5339699625266982738" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 188px; CURSOR: hand; HEIGHT: 179px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/ShpshKtTL1I/AAAAAAAAB-o/wX6RH4VSIkQ/s400/%D8%A7%D8%B7%D9%87%D8%B1%DB%8C.jpg" border="0" /></a><br />اي نخل من که برگ و برت شد ز ديگران،<br />داني کز آب ديده من پا گرفته اي؟<br /><br />بگذار تا ببينمش اکنون که ميرود،<br />اي اشک از چه راه تماشا گرفته اي؟<br /><br />خارم به دل فرو مکن اي گل به نيشخند<br />اکنون که روي سينه او جا گرفته اي<br /><br />گفتي: صبورباش به هجرانم "اطهري"<br />آخر تو صبر از اين دل شيدا گرفته اي.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-4482991962997010272?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-60735230769357904552009-05-24T06:39:00.004+01:002009-05-25T03:47:21.523+01:00سکه سحر آميز<a href="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/ShjdrRyze1I/AAAAAAAAB-g/ANPZ6iyB1eM/s1600-h/sekkeh.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5339261093828328274" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 369px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/ShjdrRyze1I/AAAAAAAAB-g/ANPZ6iyB1eM/s400/sekkeh.jpg" border="0" /></a>مي گويند:<br /><div align="center">از مرگ حذر کردن، دو روز روا نيست<br />روزي که قضا باشد و روزي که قضا نيست</div><div align="right">کسانی که در سال 1359 در انگلستان بوده اند، همه ساله وقتی که ارديبهشت مي آيد به ياد مهندس عباس لواساني مي افتند که در لندن مظلومانه به شهادت رسيد. در ارديبهشت 1359 چند تروريست عراقي سفارت ايران در لندن را اشغال کردند و گروهي از ديپلمات ها و کارمندان سفارت را به گروگان گرفتند. در نهايت و پس از به شهادت رسيدن مهندس عباس لواساني به دست تروريست ها پليس انگليس مداخله کرد و با کشتن چهار نفر از گروگان گيرها به غائله خاتمه داد. در جريان تيراندازي تعدادي از گروگان ها هم مجروع و دکتر علي اکبر صمد زاده کارمند سفارت ايران هم به شهادت رسيد.<br />اما در جريان تيراندازی ها اين سکه توانست جان يکي از گروگان ها را نجات دهد. ع.ف. صاحب سکه امروز زنده و سالم در تهران مشغول کار است. سکه ظاهرا در جيب پيراهنش بود که گلوله به سمت قلبش رها شد. اما با اصابت گلوله به اين سکه جان او نجات يافت. و اين همان سکه 50 پنسي است که در ارديبهشت 1359 جان يک انسان را نجات داد. جای گلوله هم روی سکه پيداست.</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-6073523076935790455?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-46249583818053744612009-05-23T08:04:00.004+01:002009-05-23T08:19:22.276+01:00طلعت<a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/ShegTKFvSgI/AAAAAAAAB-Y/AzIrbB_yV0U/s1600-h/damavand14.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5338912134257396226" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 372px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/ShegTKFvSgI/AAAAAAAAB-Y/AzIrbB_yV0U/s400/damavand14.jpg" border="0" /></a> بالای بلندی و درست در پای کوه دماوند ايستاده بودم و به اين روستای زيبا نگاه می کردم. انگار در سويس بودم. يكبار در سويس منظره اي شبيه اين ديده بودم. در اينجا برخلاف اغلب جاهاي ديدني ايران همه چيز تميز به نظر مي آمد. چتر بازی هم مشغول چتر بازی روی روستا بود. از بالای گردنه امامزاده هاشم پريده بود و در روستا فرود می آمد. نمي دانم چرا اما اين ابيات از حافظ به يادم آمد و بي اختيار زمزمه كردم. نمی دانم چرا ؟ <div align="center"><br /><span style="font-size:130%;">شاهد آن نيست که موئی و ميانی دارد</span></div><div align="center"><span style="font-size:130%;">بنده طلعت آن باش که آنی دارد<br /></span></div><div align="center"><span style="font-size:130%;"></span> </div><div align="center"><span style="font-size:130%;">چشمه چشم مرا ای گل خندان درياب<br />که به اميد تو خوش آب روانی دارد<br /></div></span><div align="center"><span style="font-size:130%;">خم ابروی تو در صنعت تيراندازی<br />برده از دست هر آن کس که کمانی دارد</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-4624958381805374461?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-32148216197872424092009-05-18T04:50:00.012+01:002009-06-02T07:14:34.115+01:00خواب آفريقا<a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SiTDMwXXgQI/AAAAAAAACC4/HZVUyL1DVVc/s1600-h/africa.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5342609681877008642" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 180px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SiTDMwXXgQI/AAAAAAAACC4/HZVUyL1DVVc/s400/africa.jpg" border="0" /></a> سروده: توريس اوکوتي <a href="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/ShEGUdpSmdI/AAAAAAAAB8Q/aQtT3LD3qTQ/s1600-h/africa.jpg"></a><br /><div><div><div><div>شاعر افريقائي <a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/ShEVt1hmuVI/AAAAAAAAB8Y/iZ2qn4ucScM/s1600-h/africa.jpg"></a><br /><span style="font-size:78%;">ترجمه علي اکبر عبدالرشيدي<br /></span>-----------------<br />کودک افريقائي،<br />خشکيده و سوخته،<br />در حسرت شير مي گريست.<br />مادر بي رمقش، بي شير،<br />اشک از گونه زمخت کودک مي ربود.<br />يک ماه پيش به دنياي دون آمده بود.<br />يک ماه بود که مي گريست.<br />چشمش چه سخت سرخ بود.<br />پدر قبل از تولد او مرده بود،<br />در جنگ،<br />با نيزه دشمن.<br />مادر و فرزند،<br />در توفان و بوران،<br />به دنبال سد جوعي بودند.<br />چهار ماه بعد،<br />مادر جوان نيز به تلخي رفت،<br />از گرسنگي و شايد بيماري.<br />کودک پنج ماهه تنها ماند.<br />فرياد او بلند تر شد،<br />گريه اش سوزناک تر.<br />سه روز بعد،<br />کودک هم در تنهائي<br />خاموش شد.<br />آرام خوابيد،<br />تا شايد پدر و مادر را،<br />شير و آغوش گرم را،<br />در خواب ببيند.<br />و ديگر از خواب بيدار نشد.<br />انگار پدر و مادر را،<br />و آغوش گرم و پر از شير را،<br />در خواب ديده بود.</div></div></div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-3214821619787242409?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-8996659891306288112009-05-13T12:54:00.005+01:002009-05-24T04:15:15.643+01:00و اين بار سپاس<a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sg-41kVVcYI/AAAAAAAAB74/q3GL5IpOAMM/s1600-h/LOVH.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5336687313883066754" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 304px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sg-41kVVcYI/AAAAAAAAB74/q3GL5IpOAMM/s400/LOVH.jpg" border="0" /></a> خوشبختانه بازار تقدير و سپاس از زحمات دست اندرکاران رسانه گرم است. همين چند وقت پيش يعني قبل از عيد نوروز بود که رياست سازمان صدا و سيما در جشنواره آثار و برگزيده هاي اقتصادي رسانه لوح سپاسي براي اينجانب ارسال فرمودند که کمي دير به دست من رسيد. اما به هر حال ضمن آن تلاش بنده در رشد و گسترش فرهنگ اقتصاد ارج گذاشته شده بود. خوشحالم که گاهي از دست اندرکاران رسانه و برخي اوقات از اينجانب هم ياد مي شود. من هم ممنونم که اين فرهنگ سپاس و تقدير فراموش نمي شود. لوح بسيار شکيل و زيبائی است و البته من مقداری از آن را رونمائی کرده ام.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-899665989130628811?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-87765047826455297162009-05-12T14:19:00.004+01:002009-05-17T07:48:31.206+01:00تقدير از پيشکسوت<a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sgl3doyzM8I/AAAAAAAAB7k/oiRFjOAr3fs/s1600-h/taqdir.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5334926584647463874" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 281px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sgl3doyzM8I/AAAAAAAAB7k/oiRFjOAr3fs/s400/taqdir.jpg" border="0" /></a> امروز وزير امور اقتصادي و دارائي طي نامه اي به صورت لوح تقدير از تلاش هاي اينجانب در دوران تصدي مديريت روابط عمومي و بين الملل <a href="http://www.centinsur.ir/frmArticle_fa-IR.aspx?ID=1963&amp;CategoryID=183">بيمه مرکزي ايران </a>از سال 1374 تا 1384 قدرداني کرد.<br />از وزير محترم و از مدير نکته سنج روابط عمومي اين وزرات خانه بسيار سپاسگزارم. چيزي که براي من ارزشمند است اين است که پنج سال بعد از کنار رفتن مديري، از زحماتش در دوره مديريت قدرداني شود. اين اقدام في نفسه اقدام با ارزشي است. به خصوص در فرهنگ اداري ما که طي سال هاي طولاني وقتي مديري کنار مي رفت حتي کارمندان سابقش حاضر نبودند با او تماسي داشته باشند و مديران جديد سعي در زدودن خاطره او داشتند.<br />اما نکته جالب اين است که اين تقدير نامه رسما بر شناسنامه من مهر پيري زده است. هر چه سعي مي کنم خود را جوان بدانم اين گونه اشارات به من هشدار مي دهد که ديگر جدا پير شده ام. ملاحظه مي کنيد که در اين تقدير نامه از من به عنوان پيشکسوت ياد شده است. خوب اين نامگذاري هم خوب است و هم غم انگيز. بالاخره کاري نمي توان کرد. عارضه شناسنامه مثل آن شتر است که دير يا زود دم در خانه آدم مي خوابد. گويا پيری سراغ ما هم آمده است.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-8776504782645529716?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-53973804483891244422009-05-11T11:26:00.003+01:002009-05-11T11:36:39.125+01:00قنات<a href="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sgf_FMVHaXI/AAAAAAAAB7U/bogVYXS98G0/s1600-h/kish+22.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5334512748317862258" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sgf_FMVHaXI/AAAAAAAAB7U/bogVYXS98G0/s400/kish+22.jpg" border="0" /></a> اين قناتی است در جزيره کيش. آبی شيرين که از عمق جزيره مرجانی کيش برای مصارف مختلف استحصال می شود. به نظرم پديده قنات هنوز به مطالعه و شرح و بسط زياد نياز دارد. قنات کيش در دالانی سنگی از جنس مرجان حفر شده و کاری بس دشوار بوده است. همت ساکنان اين جزيره ستودنی است.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-5397380448389124442?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-79062459105729730582009-05-09T05:49:00.002+01:002009-05-09T06:22:28.214+01:00ناصر تقوائی<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Nasser_Taghvaee"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5333682385088236626" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 228px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SgUL3sPxTFI/AAAAAAAAB60/ksdAZdiiow0/s400/kish+25.jpg" border="0" /></a>من همچنان معتقدم که براي باقي ماندن در تاريخ هنر نيازي به فهرست بلند و بالا از آثار مختلف نداريم. گاه تنها يک اثر، يک بيت شعر، يک عکس يا يک فيلم کوتاه مي تواند کسي را در تاريخ هنر يک جامعه جاودان کند.<br />مردان و زنان بزرگ از تبار هنر در ايران کم نبوده و کم نيستند. اما تعداد همين ها هم که وجود دارند آنقدر زياد نيست که ما تعدادي از آن ها را ناديده بگيريم. تازه قرار نيست همه آن ها جاودان بمانند. خيلي از آن ها در زمان عمرشان فراموش مي شوند.<br />ناصر تقوائي حتما از آن هنرمنداني است که نمي شود فراموش کرد يا کنارش گذاشت و البته دليلي هم وجود ندارد که کسي بخواهد او را از چشم بيندازد.<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Nasser_Taghvaee"> ناصر تقوائي</a> بدون ترديد مردي است که دوربين را به بهترين شکل خود مورد استفاده قرار داده است. تاثير منفي برخي از فيلمسازان جشنواره اي را در آثارش نمي بينيم. بر عکس هر چه هست عشق است و تمناي ايران. او را هم از شاگردان <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86">ابراهيم گلستان </a>مي دانند. در "خشت و آئينه" دستيار گروه فني گلستان بود. اگر فقط فيلم "رهائي" را ساخته بود در تاريخ سينماي ايران باقي مي ماند. "آرامش در حضور ديگران" را هم سن و سالان من به ياد دارند اما "دائي جان ناپلئون" را نسل هاي جديد هم تحسين کرده اند. "ناخدا خورشيد" ش را بسياري از جشنواره ها برداشتي از "<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/To_Have_and_Have_Not">داشتن و نداشتن</a>" <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ernest_Hemingway">ارنست همينگوي</a> دانستند اما ستودند. کم کار است اما وقتي کار مي کند جبران همه کم کاري ها را مي کند.<br /><br /><br /><div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-7906245910572973058?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-17255247064771969642009-05-05T05:31:00.003+01:002009-05-09T06:27:14.403+01:00اين سه مرد<a href="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sf_BYr8fLeI/AAAAAAAAB6k/x7i4xsRPrSs/s1600-h/mowtarak.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5332193113687404002" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 398px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sf_BYr8fLeI/AAAAAAAAB6k/x7i4xsRPrSs/s400/mowtarak.jpg" border="0" /></a>اين سه مرد همه نوع تفاوتي را با هم دارند. يکي افغاني، يکي عراقي و ديگري ايراني است. اما هر سه در يک چيز شباهت دارند. هر سه قربانی خشونت تلخ کودتائي شدند.<br />نفر اول از سمت راست <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Mohammad_Najibullah">محمد نجيب الله </a>رئيس جمهور افغانستان بود که با روي کار آمدن طالبان به فجيع ترين شکل کشته شد. جنازه اش روزها بر سر دار و مدت ها در خيابان هاي کابل از اين محله به آن محله کشيده مي شد.<br />نفر دوم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Nuri_as-Said">نوري سعيد </a>آخرين نخست وزير دوران پادشاهي عراق است که پس از کودتاي نظامي <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Abdul_Karim_Qassim">عبدالکريم قاسم</a> کشته شد. جنازه اش يک هفته در محلات مختلف بغداد بر زمين کشيده مي شد.<br />نفر سوم سرگرد سخائي است که اينک به سرهنگ سخائي مشهور است. وي در سال 1332 رئيس شهرباني کرمان و منصوب دولت دکتر مصدق بود. با کودتاي امريکائي-انگليسي 28 مرداد سرگرد سخائي به دست عده اي از اوباش و از جمله چند نظامي وفادار به کودتا به طرز فجيعي کشته شد. جنازه اش را برهنه ساعت ها بر زمين کشيدند و مدتي در ميدان مشتاقيه کرمان به دار آويختند.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-1725524706477196964?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-8242514030115028302009-05-03T04:24:00.002+01:002009-05-03T04:50:29.751+01:00مردان تاريخ ساز<a href="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sf0OjFnfJqI/AAAAAAAAB6A/NhtdK_USwvU/s1600-h/fidel_castro10_400.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5331433529842542242" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 395px; CURSOR: hand; HEIGHT: 189px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/Sf0OjFnfJqI/AAAAAAAAB6A/NhtdK_USwvU/s400/fidel_castro10_400.jpg" border="0" /></a> اين دو مرد بخشی از تاريخ قرن بيستم و تاريخ جهان را ساختند- کاسترو و ماندلا. ماندلا ربع قرن از عمر خود را در زندان آپارتايد گذراند تا بر اين خط مضحک بطلان بکشد و سياه را عزت ببخشد. کاسترو نيم قرن ايستاد تا بر اسطوره مقاومت انسان در برابر بی عدالتی نقطه تاکيد بگذارد و به انسان فقير و بی سلاح درس بودن و ماندن بياموزد. افريقا و امريکای لاتين قرن ها از اين دو مرد الگو خواهد گرفت- شايد انسان های ديگر هم. و ديدار آن دو چه خاطره انگيز بود.<br /><strong>ماندلا</strong><br />سروده موباتا<br /><span style="font-size:78%;">ترجمه علي اکبر عبدالرشيدي</span><br /><span style="font-size:78%;">---------------------<br /></span><span style="font-size:130%;">از اين هراس ندارم،<br />که موجودی آسمانی نيستي.<br />از اين بيمناکم،<br />که انسانی زمينی اما قدرتمندي.<br />ديگر اين نور سياه تو است، </span><br /><span style="font-size:130%;">نه تاريکي سفيدان،<br />که ما را می ترساند.<br />تو که هستي که اين چنين<br />هوشمند، خردمند و رخشنده اي؟<br />در برابر نژاد پرستی سفيد،</span><br /><span style="font-size:130%;"> اما چه خوب ايستادی.</span><br /><span style="font-size:130%;">امروز ديگران در برابر تو ناامن مي نمايند.<br />نور سياه اما اميدوار تو که بر جهان تابيد،</span><br /><span style="font-size:130%;">تاريخ از تو الگو گرفت.</span><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-824251403011502830?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-39177407078384292572009-05-02T10:08:00.002+01:002009-05-02T10:16:39.676+01:00جزیره کيش<a href="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SfwOrXnzZlI/AAAAAAAAB54/qpklrP8iOIU/s1600-h/kish+16.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5331152197137950290" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 308px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SfwOrXnzZlI/AAAAAAAAB54/qpklrP8iOIU/s400/kish+16.jpg" border="0" /></a> اغلب ما وقتی به جزيره کيش سفر می کنيم کمتر به سراغ مردم بومی و شناخت روش زندگی آنان می رويم. اين به دليل جاذبه های ديگری است که در جزيره کيش وجود دارد و ما را از آن چه بايد ببينيم غافل می کند. اما شايد گاهی ديدن در يک خانه روستائي در روستای باغو در کيش بتواند ما را بيشتر خوش آيد تا سر زدن به پارک دولفين ها و يا انواع مراکز خريد. نظر شما چيست؟<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-3917740707838429257?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.comtag:blogger.com,1999:blog-15608879.post-69400933491056070392009-04-27T06:31:00.003+01:002009-04-27T06:41:44.203+01:00مشتری مداری<a href="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SfVFf7KEIrI/AAAAAAAAB5w/y9l9nqPQbAA/s1600-h/%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D9%8A+%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%8A.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5329242148821017266" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_UwH_vkHjH44/SfVFf7KEIrI/AAAAAAAAB5w/y9l9nqPQbAA/s400/%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D9%8A+%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%8A.jpg" border="0" /></a> يکی از مشکلات رفتاری اغلب ما در سازمان های مشتری پذير چگونگی رفتار با مشتريان است. جزوه ای با عنوان مشتری مداری نوشته ام که در آن روش های رفتاری صحيح با مشتری را گردآوری و ترجمه کرده ام. تجربه های شخصی خودم را هم به آن افزوده ام. خواندن اين جزوه برای هر کسی که با مشتری سر و کار دارد مفيد و راهگشا است.<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15608879-6940093349105607039?l=abdolrashidi.blogspot.com'/></div>تقريبا همه عمرم را در مسير فرهنگی شامل کار در رسانه های مکتوب، راديو و سپس تلويزيون سپری کرده ام.http://www.blogger.com/profile/08542449920532753164aaarashidi@gmail.com