tag:blogger.com,1999:blog-127861622008-08-02T09:02:57.644-07:00For My OwnFarzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comBlogger119125tag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-45985668761166179792007-04-30T21:28:00.000-07:002007-04-30T21:32:11.739-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">مدرسه که می رفتم، قبل از امتحانهای آخر سال کلی نقشه می ریختم که توی تعطیلی کدوم کتابا را بخونم؛ و واقعاً تو مدت امتحانا بهشون دست نمی زدم! به همین خاطر وقتی تابستون میشد و می رفتم سراغ کتابا، خوندنشون عجیب می چسبید<br />حالاهم همون حکایته. درسا بالاخره دارن تموم میشن.. طعم تابستون امسال خیلی خوبه</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-40665114644901873012007-04-23T04:06:00.000-07:002007-04-23T04:32:17.952-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;"><strong>بايد همه چادر سر كنيم؟</strong><br />شايد تير خورده ام.. شايد داغ ننگي بر پيشاني دارم و در خيابان انگشت نما شده ام...با وحشت دورو برم را نگاه مي كنم و از صداي قدمهاي ديگران برجا ميخكوب مي شوم... فرياد مي زنم: شليك نكنيييد<br />روح من با حجاب است... بي حجابي روح از شماست<br /></span><a href="http://www.masihalinejad.blogfa.com/"><span style="font-size:130%;">مسيح</span></a><span style="font-size:130%;"> هم در اين خصوص مي نويسد</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-43817190793292257732007-02-09T13:18:00.000-08:002007-02-09T13:17:46.622-08:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">تلخ شده ام<br />شاید دو سه سالی می گذرد از آخرین زمانهایی که اینقدر تلخ بوده ام. نه افسردگی است و نه اعصاب خردی؛ و نه بداخلاقی. تلخی آمده و بساطش را همه جا پهن کرده و قصد رفتن هم ندارد...هر روز با من مچ می اندازد و هر روز من می بازم و هر روز فکر می کنم کاش زودتر برود</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1168846786305788662007-01-14T23:37:00.000-08:002007-02-06T12:10:15.446-08:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">مامان استراحت مطلق دارد؛ و من استرس. نمي فهمم روزها چطور مي گذرند و چند شنبه است. زود به خانه مي روم؛ و شبها با هزار غلط و اشتباه، كنارش مثنوي و حافظ مي خوانم؛ و دائم شعر احمدرضا احمدي در سرم مي پيچد: كاش دانه هاي برف زمستاني را شمرده بوديم</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1167487253284748982006-12-30T05:57:00.000-08:002007-01-14T04:23:59.853-08:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">کاش می شد شبها و روزهای تاریک کودکی مان در زیرزمینها و پناهگاهها را از این </span><a href="http://news.yahoo.com/s/nm/20061230/ts_nm/iraq_dc_69"><span style="font-size:130%;">آقا</span></a><span style="font-size:130%;"> وچند آقای دیگر پس بگیریم </span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1167052100776958342006-12-25T04:52:00.000-08:002007-01-08T06:28:48.010-08:00<div align="right"><span style="font-size:130%;"> <a href="http://maryamshab.blogfa.com/">مريم</a> ميگه بريم يلدا بازي، اونم روز چهارم دي<br />...<br />اول- سال دوم و سوم راهنمايي اونقدر خوره كتاب بودم كه صبحها ساعت پنج بلند مي شدم و تا قبل از مدرسه رفتن، رمان مي خواندم<br />دوم- در دانشگاه علامه استادي داشتيم كه با من بد بود و من هم هيچ دل خوشي ازش نداشتم. چند ماه بعد از فارغ التحصيلي ما فوت كرد و نوشتن متن برنامه بزرگداشتش گردن من افتاد. همه گفتند چقدر احساسي و قشنگ نوشتي؛ و من داشتم از عذاب وجدان خفه مي شدم<br />سوم- دو سال پيش توي كولاك برف موندم و مجبور شدم روي يخها از نياوران تا پارك وي پياده بيام. از تجريش به بعد، تمام راه را گريه كردم<br />چهارم- از هيچ كاري در دنيا به اندازه بانك رفتن بدم نمياد؛ و هميشه با تمام قوا سعي مي كنم از زيرش دربرم<br /> </span> <span style="font-size:130%;">پنجم- هنوز از صحبت كردن جلوي جمع خجالت مي كشم و مطمئنم روز دفاعم ميميرم</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">...<br /><a href="http://tale83.blogfa.com/">آزاده</a>، <a href="http://www.almaa.blogfa.com/">سميه</a>، <a href="http://www.mahsa.akkasee.com/">مهسا</a>، <a href="http://bravekaveh.blogspot.com/">كاوه</a> و <a href="http://hozeabi.persianblog.com/">نازلي</a> بياين وسط</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1165914221367999372006-12-12T00:57:00.000-08:002006-12-21T14:32:11.336-08:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">تا همه ما در پايي</span><span style="font-size:130%;">ز</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">در گلهاي داودي غرق نشديم</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">تند پارو بزن</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">درد مي آيد و مي رود</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">اما </span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">پاييز پشت پنجره</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">استوار ايستاده است</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;"></span> </div><div align="right">«<span style="font-size:130%;">از احمدرضا احمدي</span>»</div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1162056276904947722006-10-28T10:19:00.000-07:002006-12-06T15:10:28.036-08:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">تاریک؛ باز هم تاریک.. راهرو و اتاقها. وسط اتاق خودمان می ایستم...انگار که راهنمای تور باشم؛ انگار که بگویم: این صندلی جای من بود.. اینجا سهیلا می نشست.. آنجا خیلی سرد بود... روی برد، اسمم را در جدول روزهای صفحه بندی دنبال می کنم. امروز نوبت من نبود<br />کرکره های اتاق اقتصادی هم بسته است. کی بود؟ انگار عمری از روزهای اول کارم در آن اتاق گذشته باشد. آنجا هیچ وقت صندلی خالی پیدا نمی شد؛ و حالا که شش تا جای خالی هست، من نمی خواهم بنشینم. خاطره های شلوغ بدجوری هجوم می آورند... یک لحظه یاد شعر رضا براهنی می افتم؛ سریع برمی گردم و می روم<br />کنون که آینه را پشت و رو نمی نگرم»<br />نشسته ام<br />که ته نشین بشوم<br />و مانده ام<br />تا باد سرد بیاید<br />و باد سرد بیاید<br />و باد سرد بیاید<br />«که ناامیدی و ماندن همیشه دشوار است</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1161936998496925242006-10-27T01:15:00.000-07:002006-10-27T14:16:28.473-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">خيالاتم را در يك كوله پشتي<br />پيش تو مي آورم<br />آهسته بازش كن<br />شكستني است</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1158995199747314472006-09-23T00:03:00.000-07:002006-10-23T08:56:30.896-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">رد پايش را </span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">در خنكاي اول صبح</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">و برگهاي خشك نارنجي </span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">و شادي و دلتنگي همزمانم دنبال مي كنم</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">...</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">سال من با پاييز نو مي شود</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1154634180997339652006-08-03T12:40:00.000-07:002006-09-04T08:08:55.303-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">ستاره ی پیدا از پنجره اتاق<br />خصوصی به من درس می دهد<br />تا ازمدرسه ی خیالبافی عقب نمانم<br />امتحانی در کار نیست اما<br />درسخوان شده ام</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1154116645814472452006-07-28T12:52:00.000-07:002006-08-06T23:43:32.886-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">قبلاً از <a href="http://itisonmyown.blogspot.com/2006/04/blog-post_14.html">دماغه های زندگی</a> نوشته بودم...و هر بار از دماغه ای رد می شوم با خودم می گویم: به خیر گذشت...اما در یکی دو ماه اخیر آنقدر «بادها از همه جهت می وزیدند» که بعضی روزها واقعاً احساس کشتی شکستگی می کردم...و اگر خیالبافی و حضور بعضی از دوستان نبود نمی دانم چطور دوباره پاروها را پیدا می کردم و توانی برای جمع کردن تخته پاره ها می یافتم...و حتی در همان روزهایی که محاصره امواج، سخت تر از همیشه شده بود، ناخواسته دوستی تازه یافته را هم رنجاندم<br />می دانم...باید آنقدر محکم پارو بزنم که از گردابهای پیش رویم هم به سلامت بگذرم...اما این روزها دور شدن دوستی که حضور پررنگش در این دو سال، بخشی از خاطرات خوبم بود، ابر جدیدی را به آسمان خاطراتم آورده است...از دوری دوستانی که به دنیای من نزدیکند همیشه هراس داشته ام؛ و حالا هم انگار دستی از دنیای واقعیت محکم مرا تکان می دهد و جای خالی دوست آرام و خندانم را به رخم می کشد...و از من کار دیگری جز دست تکان دادن برای کشتی <a href="http://www.hanouz.com/author.php?name=armen">«آرمن»</a> که در افق دور می شود بر نمی آید </span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1153897535058330382006-07-26T00:03:00.000-07:002006-07-28T01:53:02.180-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">در تيم ذهن من<br />ياد توعضو ثابت است<br />هيچ وقت روي نيمكت ذخيره نمي نشيند<br />و مصدوم نمي شود</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1152991975182112872006-07-15T12:31:00.000-07:002006-07-25T13:15:53.496-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">زانوي خيالم زخمي شده است<br />همين ديروز واقعيت برايش جفت پا گرفت</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">و زمين خورد</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1152823047945708132006-07-13T13:35:00.000-07:002006-07-15T10:48:15.600-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">هر روز يك باتري نو به زندگيم مي اندازم<br />و هر روز تقلبي از آب در مي آيد</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1152302082647490742006-07-07T12:50:00.000-07:002006-07-08T11:34:22.216-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">امروز واقعاً «خورشيد چون دشنامي برآمده بود»...تمام روز فكر مي كردم كي مي رسم به اتاق خنك خودم... وقتي بالاخره رسيدم ، نقشه جهان كه روي ديوار اتاق بود، از بالا كنده شده بود و فقط نيمه كشورهاي جنوب روي ديوار مانده بود...گاو صورتي كوچك و پشمالو هم يك طرفي روي زمين افتاده بود. يك لحظه ايستادم...و فكر كردم اتاقم پرتره دقيق اين روزهاي خودم شده...مثل تمام اين چند هفته...عين تمام بي حوصلگي و بي انگيزگي اين روزها...من هم تازگيها مثل همين ها سر جاي عادي خودم نبودم. گاو كوچك را از زمين برداشتم و صاف نشاندم..اما كله نقشه هنوز رو به پايين است...بالا آمدن دوباره كشورهاي نيمه شمالي زمان مي برد</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1150817940686446322006-06-20T08:37:00.000-07:002006-07-08T06:21:10.483-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">آنقدر خيال بافتم<br />كه تمام كلافهاي فكرم<br />به لباس آرزويي در آمدند<br />...<br />كاش اندازه ام باشد<br /></span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1150475495878062522006-06-16T09:29:00.000-07:002006-06-16T09:31:35.923-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">به خيابان وليعصر مي ماني<br />با آرامش رديف موازي<br />فشرده<br />و سبز درختان<br />در دو جهت</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1150167050247756052006-06-12T19:46:00.000-07:002006-06-12T19:55:12.520-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">چيزها ديدم در روي زمين<br />...<br />برگزاري تجمع امروز در يك ميدان شلوغ مثل هفت تير واقعاً هوشمندانه بود. با اينكه پليسهاي زن و مرد كلي براي باتوم زدن و اسپري پاشيدن و كشيدن ملت روي زمين انرژي صرف كردند، اما عملاً از كنترل و پراكنده كردن جمعيت ناتوان مانده بودند<br />امروزهيچ چيز مثل ديدن وحشي گري پليسهاي زن تكانم نداد؛ و هنوز دارم به زني فكر مي كنم كه زني ديگر را با باتوم مي زد و به رهگذران مي گفت: درخواست اينها بدحجابي است و به پسرك ريشويي كه در جواب راننده تاكسي هاي سرگردان در ميدان كه علت تجمع را مي پرسيدند مي گفت: «براي فوتباله..» و به زني كه در ميانه غائله مي گفت: «دانشگاه هم كه راهتان داده اند..ديگر چه مي خواهيد؟» ...هنوز دارم به خيلي چيزها فكر مي كنم</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;"></span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1149703992474784832006-06-07T11:10:00.000-07:002006-06-07T11:13:12.496-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">خوشحالي ام يك جا بند نمي شود<br />مي خواهد بادبادك هوا كند<br />شكلات بخورد<br />و به كوچه برود<br /></span><span style="font-size:130%;">و من به حرفش گوش مي دهم </span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">چون مي خواهم ماندگار شود<br /></span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1149649848050745032006-06-06T20:07:00.000-07:002006-06-06T20:22:11.090-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">براي <a href="http://tale83.blogfa.com/">آزاده</a>، كه آفتاب را باور دارد و اين روزها <a href="http://amirane.persianblog.com/#5167978">آفتابي نيست</a></span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">...</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">صفحات فاجعه را ورق مي زني</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">كتاب حجيمي است اما</span></div><div align="right"><span style="font-size:130%;">صفحه آخري هم دارد</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1149308597031503492006-06-02T21:22:00.000-07:002006-06-02T21:23:17.046-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">صبح<br />آفتاب با شنل زردش آمد<br />گرمي دستانش روي شانه هايم<br />كابوس ديشبي را<br />بي خانمان كرد</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1148594471832535532006-05-25T14:59:00.000-07:002006-05-25T15:01:11.863-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">وقتي چراغ خيالات روشن است<br />يخ زندگي آب مي شود<br />چراغها را خاموش نمي كنم اما<br />لامپ كم مصرف زده ام</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1148189809515695222006-05-20T22:34:00.000-07:002006-05-20T22:36:49.530-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">قوطي اشتباهات من مكعب است<br />گاهي در گوشه هايش محبوس مي شوم<br />و گاهي در خط ميان دوضلع، محصورم<br />گاهي هم مثل حالا<br />همان وسط معلق مي مانم</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-12786162.post-1148047656891289972006-05-19T07:03:00.000-07:002006-05-19T07:07:36.910-07:00<div align="right"><span style="font-size:130%;">به اندازه هشت ماه مي ترسيدم<br />به اندازه چهار هفته خسته بودم<br />و به اندازه دو روز كار داشتم<br />مهم نيست<br />به اندازه يك ساعت خوشحالم</span></div>Farzanehhttp://www.blogger.com/profile/00791925351661405494noreply@blogger.com