tag:blogger.com,1999:blog-125667242009-07-13T06:31:48.936+04:30butimar -.--..-. ندا شهید آزادی .-..--.- بوتیمارtanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.comBlogger77125tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-20969529146845534362009-07-13T06:22:00.003+04:302009-07-13T06:31:48.956+04:30حضور تو نماز جمعه؟ چرا؟<div dir="rtl" style="text-align: right;">بعضی از بچه ها به نقل از فیس بوک موسوی گفتن نماز جمعه این هفته رو قراره رفسنجانی اقامه کنه. مثل اینکه قراره خود موسوی و کروبی و خاتمی هم شرکت کنن (هنوز رسمآ تایید نشده). و پیشنهاد دادن که همه بریم اونجا چون این تجمع نیاز به مجوز نداره.<br />این موضوع قبلآ هم در مورد نماز جمعه سیاه 29 خرداد هم پیشنهاد شده بود. شاید پیشنهاد وسوسه کنندهای باشه تو اولین نظر، ولی من به شخصه زیاد باهاش ارتباط برقرار نمیکنم. زیاد هم این روش رو درست نمیدونم به چند دلیل:<br /><br /><span style="font-weight: bold;">اول</span> اینکه درسته تو این دعوا طرف رفسنجانی به ما نزدیک تره و این رو میشه از کارای بچههاش به خصوص فائزه تو این مدت فهمید، ولی اصولآ سینه زدن زیر علم کسی مثل رفسجانی رو درست نمیدونم. رفسنجانی آدم بسیار زیرک و سیاس و حسابگریه. اصولآ این جور آدما تا تحلیل درستی از شرایط نداشته باشن و ندونن که مسیر باد به کدوم سمته حرفی نمیزنن. بعد هم کاملآ محتاطانه و یکی به نعل یکی به میخ حرف میزنن.<br />من خیلی از بچهها رو میشناسم که به اینکه رفسنجانی یه کاری میکنه دل بسته بودن و بعد از اولین سخنرانیش از زمان انتخابات کلی تو ذوقشون خورده بود. و هرچی ما میگفتیم که بابا این طرف دو پهلو حرف زده و تو حرفاشم خیلی چیزا رو گفته، تو کت اینا نمیرفت و میگفتن نه همه چی تموم شد.<br />با توجه به تجربه دل بستن به کسی مثل رفسنجانی زیاد عاقلانه نیست.<br />این جور آدما اول از همه نگاه میکنن نفعشون تو چیه. سکوت یا موضع گیری. صراحت یا دوپهلویی. مهمترین سلاح همچین افرادی ارتباطات و اطلاعاته. مطمئنآ رفسنجانی وقتی هم سکوت میکنه در حال مذاکرات پشت درهای بسته است. مطمئنآ انقدر اطلاعات از افراد و اعمال داره که یک کلام حرف زدنش خیلی معادلات رو عوض کنه. نمونهش برمیگرده به چند سال پیش که یه نامه در مورد پذیرش قطعنامه 598 رو منتشر کرد که خیلیا رو به هم ریخت.<br />و بلخره این جور آدما شدیدآ غیر قابل پیشبینی هستن. چون تو نمیدونی اطلاعاتی که بهشون رسیده چیه و مذاکرات پشت پردهشون به کجا رسیده و امروز منافعشون اقتضا میکنه طرف کی رو بگیرن. این آقا هر روز تو بغل یه عدهس. یه روز تو جناح اقتدار گراها و محافظه کاران جا میگیره (وسطای دوره ریاست جمهوری خاتمی) یه روز تو بغل اصلاحطلبان و تحولخواهان (مثل اوایل دوره خاتمی و همین حالا) یه روز هم میشه میانهرو و تکنو کرات.<br />اومدیم و تو اون نماز جمعه که با حضور پر شور سبز پوشان هم همراهه آقا اعلام کرد <انتخابات درست انجام شده و همونطور که رهبر فرمودند اگر هم تخلفی صورت گرفته باشه معترضین باید از راههای قانونی اعتراضاتشون رو پیگیری کنن!> تکلیف معترضین سبز پوشی که در نماز جمعه حاضر شدن و شدیدآ کنف شدن چی میشه؟<br />مطمئنآ رفسنجانی وزنه خیلی سنگین و مهمی تو میزان تحولات ایرانه ولی نباید براش پله بشی چون ممکنه به راحتی لهت کنه!<br /><br /><span style="font-weight: bold;">دوم</span> حالا ما تخفیف دادیم و گفتیم رفسنجانی هر چی خواست بگه بگه، به درک. ما فقط میخواهیم اعلام حضور کنیم و از این موقعیت (تجمع قانونی بدون مجوز) نهایت استفاده رو ببریم.<br />خوب. حالا شعارهای این تجمع چیه؟ مرگ بر دیکتاتور؟ مجتبی بمیری رهبری رو نبینی؟ هاشمی هاشمی حمایتت میکنیم؟ یا شاید مرگ بر ضد ولایت فقیه و ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند؟<br />یا شاید سکوت؟<br />نماد ببریم یا نبریم؟ مچبند و پیراهن سبز؟ یا شاید نوار سیاه؟ پلاکارد و کاغذ نوشته؟<br />و یه مشکل اساسی. منی که نماز نمیخونم یا اعتقادی به نماز ندارم چه کار کنم؟ چهار زانو بشینم رو زمین؟ اون دختری که اعتراض داره و به دنبال رایشه و اعتقادی هم به چادر نداره چی؟ چادر سیاه سرش کنه؟ یکی مثه پدر من که اصلآ از نماز جمعه بدش میاد چی؟ ما باید تظاهر کنیم؟ فکر نمیکنید که همین تظاهر کردن چقدر به ما ضربه زده تا حالا؟<br /><br /><span style="font-weight: bold;">سوم</span> اگر بین طرفداران افراطی حکومت که همیشه پای ثابت نماز جمعه ها هستن و ما معترضین درگیری پش بیاد چی؟ چون بلخره جایی که اصطحکاک زیاد بشه احتمال تنش و درگیری هست!<br />مسلمآ برای نظام خیلی بده که تو نماز جمعهش درگیری پیش بیاد و حاضرین به هم سنگ پرت کنن و کفش بزنن تو سر همدیگه یا اینکه با چوب بیافتن به جون هم! ولی حاصلش برای جنبش ما چیه؟<br />اتفاقآ از یه نظر آقایون بدشون نمیاد آبروی رفسنجانی بره و بگن نماز جمعه به امامت هاشمی به آشوب کشیده شد.<br /><br /><span style="font-weight: bold;">چهارم</span> اگر اصلآ همه پیشبینیهای ما غلط از آب در بیاد و گارد ویژهها و بسیجیها اجازه تجمع رو به ما سبزپوشان ندادن چی؟ اتفاقآ این آخری بد نیست و اگه درگیری پیش بیاد دوباره صدامون به گوش دنیا میرسه ولی باز ما مردم هستیم که گاز اشکآور و باتوم میخوریم!<br />اینا نشون دادن که از اعتبارشون هزینه دادن رو مجاز میدونن در مواقع خاص و بعد هم با دروغ به هم بافتن و چرت گفتن قضیه رو از نظر خودشون فیصله بدن (مردم به خودشون شلیک کردن و یا اغتشاشگر ها در لباس بسیج و پلیس به جان مردم افتادن و ...)<br /><br /><span style="font-weight: bold;">پنجم </span><span>از گفتن منافعی که حکومت از حضور خیل سبزپوشان تو این نماز جمعه </span>میبره هم میگذرم.<br /><br />در کل من تجمعات پراکنده و تظاهرات برق آسا (Flash Mob) رو با هماهنگی قبلی از نظر روز و تاریخ ترجیح میدم و حداقل توی تجمعات 18 تیر مردم نشون دادن که این روش برای بیان اعتراضات و حتی راهپیمایی به دلیل سردرگمی سرکوبگران میتونه جواب بده. به نظر من روزهای پنجشنبه و یا روزهایی که فرداش تعطیلیه روزهای خوبیه برای این گونه تجمعات.<br />الان دیگه راهپیمایی های عظیم مثل اون 25 خرداد و روزهای بعدش امکان نداره. چون تو اون صورت همه باید به یک مسیر برن و امکان بستن راها و سرکوب مردم خیلی راحته. الان باید تجمعات پراکنده باشه با شعارهای کوبنده و آگاه کننده و تاثیر گذار. مثل همین مجتبی بمیری رهبری رو نبینی و یا ما بچههای جنگیم بجنگ تا بجنگیم و البته یا حسین میرحسین.<br />...<br /><br /><br />اخر باید این رو اضافه کنم که این نظر من بود. خود مردم تو این مدت نشون دادن که قدرت تشخیص و تحلیلشون تا چه حد زیاده و به قول معروف خرد جمعی بهترین تصمیم رو میگیره. من هم به اون تصمیم احترام میذارم و تا جایی که بتونم همراهی میکنم.<br /><br />چیزی که مهمه اینه که نباید مردم سرد بشن. راه جلوگیری از سرد شدن اعتراضات ادامه اللهاکبر های شبانه و تجمعات تو روزهای مشخص با فاصله کمه.<br />...<br /><br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-2096952914684553436?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-6441989861498966672009-06-22T20:33:00.016+04:302009-07-10T07:55:56.966+04:30دردمدت شادی هامون کوتاهه.. وقتی مردم فارغ البال رو یادم میاد در زنجیره سبز ولی عصر..<br /><br /><div style="text-align: center;"><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slafj2XPGlI/AAAAAAAABF8/7x3n5CHGvdg/s1600-h/Copy+of+200906085059.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slafj2XPGlI/AAAAAAAABF8/7x3n5CHGvdg/s320/Copy+of+200906085059.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356644245040994898" border="0" /></a><br /><span style="font-size:85%;">(برای دیدن عکسها به اندازه بزرگ رویشان کلیک کنید)<br /><br /></span></div>وقتی شعارهای بامزه ای که مردم میدادن رو یادم میاد تو راهپیمایی چهارشنبه 20 خرداد..: آخر هفته احمدی رفته.. برادر رفته گر محمود رو بردار ببر.. یه هفته دو هفته محمود حموم نرفته..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlaghuPiZJI/AAAAAAAABGs/WQe7y2mNH9o/s1600-h/Copy+of+200906105120.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlaghuPiZJI/AAAAAAAABGs/WQe7y2mNH9o/s320/Copy+of+200906105120.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356645308013110418" border="0" /></a><br />وقتی یادم میاد مردم با چه شوری برای شنیدن سخنان رهنورد به سمت خیابون حافظ سرازیر شدن.. اون شب با مردم تا پارک ساعی رفتم.. دختر های نحیف.. اما مصمم.. پر از نجابت.. پسر های شجاع.. تقاطع ولی عصر تخت طاووس.. سه شنبه 19 خرداد 88 ساعت 9 شب..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slad9HxjH8I/AAAAAAAABFU/SepRhTZ97c0/s1600-h/Copy+of+200906095110.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slad9HxjH8I/AAAAAAAABFU/SepRhTZ97c0/s320/Copy+of+200906095110.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356642480188235714" border="0" /></a><br /><br />سر خیابون مطهری یه پسر با اشاره به پوستر موسوی که تو دستم بود گفت : اون چه فایده ای داره؟ بیا اینجا..<br />دستم رو دادم بهشون.. جلوی راهپیمایی کننده ها زنجیره ای درست کردیم و کشون کشون رفتیم.. به سمت بالا رفتیم.. اما من بعد از یه مدتی دستم رو باز کردم.. زنجیره همراه با جمعیت بالا رفت.. و من ایستادم و نگاه کردم.. ..<br />..<br />چقدر خوش باوریم..<br /><br />دل تو دلمون نبود برای رای دادن.. دسته دسته با هر ایده عالی رفتیم انتخاب کنیم.. انتخابی از بد و بدتر.. انتخابی برای تغییر.. جو اوباما بدجوری ما رو گرفته بود.. خیال کردیم به حساب میایم..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slad9_jX1jI/AAAAAAAABFk/945G-izDl4M/s1600-h/Copy+of+200906125199.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 240px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slad9_jX1jI/AAAAAAAABFk/945G-izDl4M/s320/Copy+of+200906125199.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356642495161161266" border="0" /></a><br />..<br />چقدر شادی هامون کوچیکه...<br />نتایج اولیه اعلام شد.. بهت کردیم.. نفسمون گرفت.. چرا این طوری شد؟.. رای ما چی شد؟<br />دو سه روز اول غم و خشم تو چشمان بی رمق و رو لبای بی صدای مردم دیده می شد.. فریادی تو دل ها که بغض راهشو بسته بود..<br />مردم رو تو خیابون زدن.. جلوی وزارت کشور شد دژ.. مردان سیاه پوش با هیکل های تنومند و مسلح به باتوم تو خیابونا اومدن.. معلوم شد که کودتایی در کاره..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlafkJM31KI/AAAAAAAABGE/3xmfZFOuX24/s1600-h/200906135217.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlafkJM31KI/AAAAAAAABGE/3xmfZFOuX24/s320/200906135217.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356644250097800354" border="0" /></a><br />ملت ریختن تو خیابون.. دو تا بانک تو محله ما آتیش گرفت..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slafkxb5ixI/AAAAAAAABGU/3JXU66zIdEo/s1600-h/200906135223.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slafkxb5ixI/AAAAAAAABGU/3JXU66zIdEo/s320/200906135223.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356644260898245394" border="0" /></a> وقتی رسیدیم که آتش نشانی اومده بود.. خیابون شده بود مثه منطقه جنگی.. گله به گله آتیش روشن بود.. داشتم فیلم میگرفتم که برق سپرا و کلاهخوداشون رو تو تاریکی دیدم.. گارد ویژه.. شاید 200 نفر.. آروم رفتیم تو کوچه و فرار کردیم..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlaghdjRzcI/AAAAAAAABGk/Usvz9q5D0aE/s1600-h/200906145233.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlaghdjRzcI/AAAAAAAABGk/Usvz9q5D0aE/s320/200906145233.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356645303532506562" border="0" /></a><br />..<br />یکشنبه احمقی نژاد با غرور تمام کنفرانس خبری داد.. با بادی که تو غبغب انداخته بود رفت برای گه پراکنی تو میدون ولی عصر.. اون موقع هنوز تلویزیون رو تحریم نکرده بودم.. گه پراکنیش رو زنده دیدم.. << .. حالا اگر یه گوشه کناری.. چهارتا خس و خاشاک شلوغ کردن که نباید به پای ملت ایران نوشت!..>><br />شب از فرط عصبانیت به همه میپریدم.. سرگیجه گرفته بودم.. این چه بلایی بود سرمون آوردن!.. رفتم رو پشت بوم.. از چند تا کوچه اونورتر صدای اللهاکبر میاومد.. دیدم دورو بر ما هیچکی نیست!.. بغضم ترکید.. داد زدم : مرگ بر دیکتاتور.. مرگ بر دیکتاتور.. درو پنجرهها باز شد.. فریادها بلند شد.. صداها زیاد شد..: اللهاکبر.. مرگ بر دیکتاتور..<br />نصفه شب صدای ترکیدن نارنجک و تیر و ترقه از طرفای امیراباد میاومد.. دیدم تو بالاترین شده پر لینک: حمله انصار به کوی..<br />..<br />موسوی گفت به خیابون ها بیاین.. برای احقاق حق.. از انقلاب تا آزادی.. دو شنبه 25 خرداد..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slai_9zxJrI/AAAAAAAABH8/wDwtPA-7t4E/s1600-h/Copy+of+200906155272.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slai_9zxJrI/AAAAAAAABH8/wDwtPA-7t4E/s320/Copy+of+200906155272.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356648026610935474" border="0" /></a><br />اون روز دانشگاه امتحان داشتم.. با بچه ها رفتیم مترو.. مترو پر از آدم بود.. بعضی ها تو گروه های چند نفره خودشون رو آماده می کردن.. ماسک.. پارچه سبز.. اعلامیه.. و حتی سلاحی مثل چاقوی جیبی و کاتر برای موقع خطر..<br />در مترو باز شد.. جمعیت فوران کرد.. شعار ها از سالن مترو شروع شد.. همه اومده بودن.. اومده بودن که بگن ما خس و خاشاک نیستیم.. مترو دم کرده بود.. نفس ها بالا نمی اومد.. هیجان به آخرین حد ممکن بود.. 20 دقیقه طول کشید تا از مترو خارج بشیم..<br />از متروی نو ساز میدون انقلاب خارج شدیم.. با نهایت تعجب و در عین حال غرور دیدیم: دریای جمعیت.. ساکت.. همه دست ها رو که با نوارهای سبز پوشیده بودن به علامت پیروزی بالا گرفته بودن.. به دریا زدیم..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slad-KI7GhI/AAAAAAAABFs/upBTaUVIHBM/s1600-h/Copy+of+200906155243.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slad-KI7GhI/AAAAAAAABFs/upBTaUVIHBM/s320/Copy+of+200906155243.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356642498003016210" border="0" /></a><br />زن و مرد.. پیر و جوون.. انقدر جمعیت زیاد بود که سانت سانت حرکت میکردیم.. بارها به همدیگه خوردیم.. بارها جمعیت ایستاد و چند بار نشستیم.. هوا ابر بود دم کرده بود.. نم بارونی هم زد.. ساختمون های اطراف پر آدم بود.. روی پشت بومها.. لب پنجرهها.. دستهاشون رو مثل ما بالا برده بودن..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlahI8Yl8FI/AAAAAAAABG8/49ZPYRWmUqQ/s1600-h/Copy+of+200906155250.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 240px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlahI8Yl8FI/AAAAAAAABG8/49ZPYRWmUqQ/s320/Copy+of+200906155250.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356645981824086098" border="0" /></a><br />پلیس و نیروهای سیاه- زره پوش باتوم به دست بودن ولی گم.. از کنارشون رد میشدیم.. همه برای اینکه بهانه به دست اینا ندن به هم تذکر میدادن ساکت.. هیس.. خیلی از افراد سیاه پوشیده بودن.. نه برای کشته شدن افراد.. که خیلیها نمیدونستن شب قبل به کوی حمله شده و تعدادی از جوونای ساکن اونجا دوباره قربانی وحشت شدن..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlahJQe_e4I/AAAAAAAABHE/raAqUcLV-ps/s1600-h/Copy+of+200906155264.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlahJQe_e4I/AAAAAAAABHE/raAqUcLV-ps/s320/Copy+of+200906155264.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356645987219635074" border="0" /></a><br />چند بار هلیکوپتر از بالای سرمون به شکلی تهدید آمیز و تحریک کننده رد شد.. مردم شروع کردن به سوت کشیدن و هو کردن.. اما باز به هم تذکر دادن ساکت.. هیچ وقت مردم رو این طور منظم و مصمم ندیده بودم.. مغرور بودم..<br />اما تشنه..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlaiD3YnRvI/AAAAAAAABHk/kdbMQ_M7qPw/s1600-h/Copy+of+200906155265.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlaiD3YnRvI/AAAAAAAABHk/kdbMQ_M7qPw/s320/Copy+of+200906155265.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356646994094278386" border="0" /></a><br />بین راه خاتمی رو دیدیم که با یه وانت دو کابین هایلوکس که شیشه جلوش رو انگار با دو تا سنگ گنده شکسته بودن میبردن به سمت میدون آزادی.. از صندلی عقب ماشین با لبخند همیشگیش برامون دست تکون داد و ماشین به سرعت گذشت.. مردم جیغ میزدن و دنبالش می دویدن..<br />جلوی مسجد دانشگاه شریف هم کروبی رفته بود رو سر یه ماشین و برای مردم حرف میزد.. دور بودن و ازدحام باعث شد حرفاش رو نشنفیم.. بعد اومد بین ملت که به خاطر فشار جمعیت داشتیم خفه می شدیم..<br />تشنه بودیم..<br />ساعت 7 رسیدیم به میدون و من رفیقام رو که چند بار هم دیگه رو گم کرده و پیدا کرده بودیم دوباره گم کردم و دیگه پیدا نکردم.. حواسم رفت به فیلم برداری.. تازه تو میدون عظمت جمعیت رو فهمیدم..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlajOWRfi1I/AAAAAAAABIU/BC4DKcQ-Wz0/s1600-h/Copy+of+200906155282.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlajOWRfi1I/AAAAAAAABIU/BC4DKcQ-Wz0/s320/Copy+of+200906155282.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356648273696230226" border="0" /></a>تا چشم کار می کرد ما بودیم.. همون موقع ها از سمت شمال میدون (شهر آرا) صدای تیر اندازی می اومد و از بین ساختمون ها دود سیاهی به آسمون کشیده شده بود..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlajOkSdC8I/AAAAAAAABIc/x-FE-EYRtx8/s1600-h/Copy+of+200906155289.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlajOkSdC8I/AAAAAAAABIc/x-FE-EYRtx8/s320/Copy+of+200906155289.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356648277458357186" border="0" /></a><br />چند نفر از برج بالا رفتن و رو دیواره اسم موسوی رو نوشتن..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slajz-xPIUI/AAAAAAAABIk/3Q_6bhkPnc4/s1600-h/Copy+of+200906155291.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 240px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slajz-xPIUI/AAAAAAAABIk/3Q_6bhkPnc4/s320/Copy+of+200906155291.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356648920221950274" border="0" /></a><br />موقع برگشتن دیگه شب شده بود.. تنها بودم.. وسط راه با یکی آشنا شدم و تا جلوی دانشگاه با هم رفتیم..<br />موقع رد شدن از روی پل یادگار یه مردی اومد طرفمون.. آشفته بود.. فکر کردم گداست.. می گفت: « زنم حامله بود.. بردنش بیمارستان.. راه میرفتیم و..» فکر کردم چرتو پرت میگه.. سریعتر رفتم تا ازش جلو بزنم.. داشت با رفیق تازه م حرف میزد.. از خیابون که رد شدیم گفتم گدا بود؟.. گفت: نمیدونم.. پرتو پلا حرف می زد..<br />بعدآ فهمیدم که اون روز عصر یه زن حامله تیر خورده و تو بیمارستان کشته شده.. اگه اون مرد شوهر همون زن بوده هیچ وقت خودمو نمی بخشم..<br />مغازه ها شلنگ های آبشون رو با چند تا لیوان آورده بودن تو کوچه تا مردم تشنه آب بخورن.. آب خوردم.. تا حدی تشنگیم رفع شد.. جمعیت بعد از مدتی که پراکنده شده بود دوباره به هم پیوست.. کسی گفت امروز با این جمعیت حتی یه شیشه هم نشکست ( فردا تلویزیون دروغگو نشون داد که بعد از راهپیمایی مردم ماشین ها رو آتیش زدن و شیشه های بی ار تی رو شکستن!!)<br />مردم به هم قول فردا میدون ولی عصر رو میدادن..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlalhZzBb0I/AAAAAAAABJU/St2w6ettgLw/s1600-h/Copy+of+200906155300.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SlalhZzBb0I/AAAAAAAABJU/St2w6ettgLw/s320/Copy+of+200906155300.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356650800082939714" border="0" /></a>از میدون انقلاب گذشتیم و روبروی دانشگاه تشنج بالا گرفت.. تو خیابون 12 فروردین مامورا وایستاده بودن و آتیش بزرگی که معلوم نبود کی سوزونده روشن بود.. بعضی با ترس فرار کردن.. ملت داد میزدن: نترسین نترسین.. ما همه با هم هستیم.. اینجا دوستم ازم جدا شد.. چند تا تیر هوایی در کردن ولی مردم اعتنا نکردن و به راهپیمایی ادامه دادن.. با شعار الله اکبر.. تا خیابون وصال با جمعیت اومدم و اونجا به طرف بالا پیاده رفتم.. ساعت 10 گذشته بود...<br />..<br />روز بعد ترس 28 مرداد افتاد تو دلم.. اخبار می رسید که تجمع ولی عصر لغو شده و حکومت به عوامل مجهزش دستور داده مردم رو قلع و قمع کنن..<br />نرفتم.. اما چهره اون صورت های شاد.. چهره های گل انداخته مردمی که لحظاتی دستم با دستشون زنجیر شد جلوی چشمم اومد..<br />مردم سینه به سینه به هم رسوندن که تو ونک جمع شن.. باز هم جمعیت ساکت.. میلیونی.. از توانیر تا پارک وی<br />..<br />چهار شنبه.. تجمع در هفت تیر.. وقتی رفتیم جمعیت تو کریمخان بود.. گفتن هفت تیر پر شده.. رفتیم به سمت امیر آباد - انقلاب.. دریای خاموش مردم.. لباس های سیاه تو تن مردم بیشتر بود.. از چراغ قرمز ها که رد میشدیم می ایستادیم تا بعد از رد شدن ماشینا جمعیت به ما برسه.. شایعه شده بود بسیجی ها از فضاهای خالی بین مردم استفاده میکنن و با چوب و قمه و چاقو به مردم حمله میکنن.. پلیسا با ما کاری نداشتن.. حتی کنار ما راه میرفتن.. مغازه ها باز بودن و مردم ازشون خرید می کردن..<br /><br /><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slaj0YLrUcI/AAAAAAAABI0/XQUdYMZJgP4/s1600-h/Copy+of+200906175305.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Slaj0YLrUcI/AAAAAAAABI0/XQUdYMZJgP4/s320/Copy+of+200906175305.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356648927043736002" border="0" /></a><br />تو امیر آباد رو یه پله برای استراحت نشستیم.. کسی اومد کنارمون نشست.. چیزی دراز که روکش داشت مثل چتر از پشتش باز کرد و گرفت دستش.. گفتم شاید تفنگه!.. صدای داد و بیداد اومد.. رفتم ببینم چه خبره.. بعد که دوباره راه افتادیم برادرم گفت که یارو شمشیر سامورایی داشته برای موقع درگیری.. تا به میدون انقلاب رسیدیم گفتن برگردید و در عرض یه ربع جمعیت چند صد هزار نفری همه پراکنده شدن..<br />..<br />رسیدیم به نماز جمعه.. پیام سبز مردم درک نشد.. پرچم جنگ بالا رفت<br />شنبه روز بدی بود..<br />.. سگ های وحشی دریدند.. جانی ها قمه کشیدند.. تیر های کور به سوی قلبها پرتاب شد .. ندا پر پر شد<br />ندا جان داد.. جلوی چشم میلیون ها نفر رو آسفالت داغ خیابون کارگر..<br />گلوی سبز ندا خونین شد<br />ندا نموند.. رفت<br />و من موندم و دردی عظیم.. نفسی گرفته..<br />.....<br /><br />ای سگ های وحشی جنبش ما سبز بود.. رای ما سبز بود.. چرا خونین کردید؟<br />اما بدونید ای شیاطین.. مظلومیت ندا و ندا های دیگری که کشتید قلب ها رو پر از نفرت کرده.. از این نفرت بترسید..<br />آتش این خشم دودمانتون رو بر باد خواهد داد<br />....<br />معذرت می خوام از اینکه بعضی جاها با دوتا لفظ یا ادبیات متفاوته.. دو تا مطلب رو یکی کردم..<br />یکیش مال هفته پیش بود که حوصله م نیومد آپدیت کنم یکیشم الان نوشتم که با هم قاطی شدن!<br /><br /><div><br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-644198986149896667?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-79726391191251123232009-02-05T01:18:00.003+03:302009-02-05T01:21:29.763+03:30بالاترین باید برگردهمن عضو بالاترین نبودم.. ولی معتادش شده بودم و روزی حداقل یه یک ساعتی لینکاشو سر میزدم..<br />به خاطر بالاترین تا اطلاع ثانوی <em>بالاترین</em> به اسم وبلاگ اضافه میشه<br /><br /><strong>بالاترین باید برگرده!!!</strong><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-7972639119125112323?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-84814691871428218122009-02-04T20:39:00.003+03:302009-02-04T20:53:03.990+03:30بالاترین هک شد<div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"><a href="http://yadname.blogspot.com/2009/02/blog-post_03.html"><em>بالاترین هک شده!</em></a></span></div><br /><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"></span></div><br /><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:130%;"></span></div><br /><div dir="rtl" align="right"><em><a href="http://yadname.blogspot.com/2009/02/blog-post_03.html">بالاترین مورد حمله هکر ها قرار گرفته است.<br />هک بالاترین خلاف آزادی بیان است...<img class="gl_link" alt="پیوند" src="http://www.blogger.com/img/blank.gif" border="0" /></a></em></div><div dir="rtl" align="right"><em></em> </div><div dir="rtl" align="right"><em></em> </div><div dir="rtl" align="right"><em></em> </div><div dir="rtl" align="right"><em><a href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SYnNjEmrjvI/AAAAAAAABE8/tL7H3KVhFyU/s1600-h/balatarin3.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5298992438993194738" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 175px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SYnNjEmrjvI/AAAAAAAABE8/tL7H3KVhFyU/s320/balatarin3.jpg" border="0" /></a></em></div><div dir="rtl" align="right"><em></em> </div><div dir="rtl" align="right"><em></em> </div><div dir="rtl" align="right"><em></em> </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-8481469187142821812?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-30780399097941380402009-01-29T04:51:00.006+03:302009-01-29T05:38:07.738+03:30ارباب حلقه ها - تام بامبادیل<div dir="rtl" align="right"><strong>تام بامبادیل و گلدبری </strong></div><div dir="rtl" align="right"><strong></strong><br />هی بیا! شوخ و شنگ من بیا! هی بیا، عزیزم!</div><div dir="rtl" align="right">آفتاب رفت، باد و باران، سار و پر و پرواز.</div><div dir="rtl" align="right">آنجا پایین تپه، روشن زیر آفتاب، روی پله در، منتظر نور ستارههای سرد ایستاده</div><div dir="rtl" align="right">بانوی زیبای من، دختر رودخانه خانوم</div><div dir="rtl" align="right">باریک مثل ترکه بید، زلال تر از آب. تام بامبادیل نیلوفر های آبی میآورد</div><div dir="rtl" align="right">جست زنان دوباره به خانهاش برمیگردد.میشنوی صدای ترانهاش را؟</div><div dir="rtl" align="right"><br />هی بیا! شوخ و شنگ من بیا! هی بیا، عزیزم!</div><div dir="rtl" align="right">گلدبری، گلدبری، زرد و شاد و توتفرنگی!</div><div dir="rtl" align="right">بید پیر خودمان، ریشههات را پنهان کن!</div><div dir="rtl" align="right">تام عجله دارد. عصر دارد نزدیک میشود.</div><div dir="rtl" align="right">تام دارد دوباره به خانه میرود، نیلوفرهای آبی میبرد.</div><div dir="rtl" align="right">هی بیا! شوخ شنگ من بیا!</div><div dir="rtl" align="right">میشنوی صدای ترانهام را؟</div><div dir="rtl" align="right"><br />فرودو و سام افسون شده ایستاده بودند. باد ایستاد و برگها بار دیگر ساکت از شاخهها آویزان شدند. دوباره صدای ترانهای برخاست و ناگهان از میان جاده، بر فراز نیها، کلاه کهنه بلندی با پری دراز و آبی رنگ که در نوار دورش فرو رفته بود، جست و خیزکنان و رقصان پیدا شد و با جستی دیگر مردی نمودار شد. مردی بزرگتر تنومندتر از هابیتها اما نه به قد و قامت آدمهای بزرگ. شقو رق و با صلابت راه میرفت. نیمتنهای آبی رنگ به تن کرده بود و ریش بلند قهوهای رنگی داشت. چشمانش آبی و درخشان بود. روی دستش برگ بزرگی را مثل سینی حمل میکرد. و بر آن توده ای کوچک از نیلوفرهای آبی سفید گرد آورده بود.</div><div dir="rtl" align="right">فرودو و سام فریاد زدند: « کمک! » و در حالی که دستشان را به سوی او دراز کرده بودند به طرفش دویدند.</div><div dir="rtl" align="right">پیرمرد یک دستش را بالا آورد و فریاد زد: « اوهو! همانجا بمانید!» و آنها در فاصله کوتاهی از او ایستادند، انگار که خشکشان زده بود. « خوب حالا دوستهای کوچک من کجا میروید؟ اینجا چه اتفاقی افتاده؟ میدانید من که هستم؟ من تام بامبادیل ام. بگویید چه چیزی ناراحتتان کرده! تام الآن عجله دارد. یک دفعه نیلوفرهای من را له نکنید!»</div><div dir="rtl" align="right">فرودو نفسزنان گفت: « دوستهای من توی درخت بید زندانی شدهاند.» سام فریاد زد: « ارباب مری توی شکاف چلانده شده است!»</div><div dir="rtl" align="right">تام بامبادیل فریاد کشید: « چه! » و از جا پرید. « بید پیر خودمان؟ الآن درستش میکنم. کوکش توی دست خودم است. بید پیر خاکستری! ترانهای میخوانم که ریشههایش باز شود. ترانهای میخوانم که آرام بگیرد، برگهایش بریزد، شاخههایش کنار بکشد. بید پیر خاکستری!»</div><div dir="rtl" align="right"> نیلوفرهایش را با احتیاط روی غلفها گذاشت و به طرف درخت دوید. آنجا با پاهای مری مواجه شد که هنوز بیرون مانده بودند. باقی او به همین زودی به داخل کشیده شده بود. تام دهانش را به شکاف چسباند و با صدایی آهسته شروع به خواندن کرد. مری به حرکت درآمد و پاهایش شروع به لگد پرانی کرد. تام عقب پرید، شاخهای آویزان را شکست و با آن تنه بید را زیر ضربه گرفت. گفت: « بید پیر بگذار دوباره بیایند بیرون! تو توی چه فکری هستی؟ نباید بیدار شوی. خاک بخور! ریشههایت را تا اعماق آن فرو کن! آب بنوش! بخواب! اینها را تام بامبادیل میگوید!» سپس پاهای مری را گرفت و او را از شکافی که ناگهان گشاد شده بود، بیرون کشید. یک جور صدای غژغژ پاره شدن به گوش رسید و درز شکاف دیگر باز شد و پیپین از درون آن بیرون جست. انگار که با لگد بیرونش انداخته بودند. آنگاه هردو شکاف با صدای تق محکمی دوباره به سرعت بسته شدند. از ریشه تا نوک درخت به لرزه افتاد و سکوتی کامل برقرار شد.</div><div dir="rtl" align="right">هابیتها یکی پس از دیگری تشکر کردند.</div><div dir="rtl" align="right">تام بامبادیل زد زیر خنده. خم شد تا به دقت بتواند به صورتشان نگاه کند و گفت: « دوستان کوچک من! باید همراه من به خانهام بیایید! میز پر است از خامه و شانه عسل و نان سفید و کره. گلدبری منتظر است. دور میز شام وقت برای پرسش زیاد است. تا آنجا که میتوانید با سرعت پشت سر من بیایید!» نیلوفرهایش را برداشت و با تکان دست اشارهای به آنان کرد و جست و خیزکنان و رقصان در طول کوره راه به سمت شرق راه افتاد، و در همان حال هنوز با صدای بلند و به طرزی بیمعنی آواز میخواند.</div><div dir="rtl" align="right">هابیتها که آسوده خاطر و شگفتزده تر از آن بودند که صحبت کنند، تا آنجا که میتوانستند به سرعت از پی او روان شدند. ولی سرعتشان کافی نبود. تام آن جلو از نظر ناپدید گشت و سر و صدای آوازش ضعیفتر و دورتر شد. ناگهان صدای بلند او به طرزی سیال برگشت و به استقبالشان آمد!</div><div dir="rtl" align="right"> </div><div dir="rtl" align="right">بپرید از روی ویتی ویندل، دوستان کوچولوی من!</div><div dir="rtl" align="right">تام دارد جلوتر میرود، تا شمعها را روشن کند.</div><div dir="rtl" align="right">در غرب خورشید غروب میکند. خیلی زود باید کورمال کورمال راهتان را پیدا کنید.</div><div dir="rtl" align="right">وقتی سایههای شب از راه میرسد، آن وقت درها باز میشود.</div><div dir="rtl" align="right">از پشت جام پنجرهها روشنایی زرد چشمک میزند.</div><div dir="rtl" align="right">از توسکای سیاه نترسید! به بید سالخورده اعتنا نکنید!</div><div dir="rtl" align="right">نه از شاخه بترسید، نه از ریشه! تام جلوتر از شما میرود.</div><div dir="rtl" align="right">هی الآن! شوخ و شنگها! ما منتظر شماییم!...<br /></div><div dir="rtl" align="right">ادامه دارد..</div><div dir="rtl" align="right"> </div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:85%;">* توضیح : فصلی از کتاب اول ارباب حلقه ها - راهیان حلقه</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:85%;"> ( جی.آر.آر تالکین - ترجمه رضا علیزاده )</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:85%;"></span> </div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:85%;">...</span></div><div dir="rtl" align="right"><span style="font-size:85%;">برچسب ها : اراباب حلقه ها - تالکین - تام بامبادیل و گلد بری - کتاب - فیلم</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-3078039909794138040?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-64464116768810057222009-01-20T03:18:00.003+03:302009-01-20T03:52:08.800+03:30آفرین بر دارو دسته علی آبادی!جالبه.. تو این مملکت حتی یه برنامه ورزشی هم اجازه انتقاد رو پیدا نمیکنه...<br />حتی تحمل شنیدن اینکه چرا مدیر باشگاه عوض شده چرا داوری درست نیست چرا شیر توالت ورزشگاه آب نمیده رو هم ندارن!<br /><br />مسئله ای که در مقایسه با مشکلات بزرگ این مملکت اهمیتی یک صدم درصدی هم نداره!<br /><br />متاسفم برای نودی که به احتماآ دیگه نداریم و.. و <strong>آفرین</strong> بر دارودسته علی آبادی یا بهتر بگم.. دارو دسته <strong>احمد علی نژاد آبادی</strong> که انقدر زیبا و دقیق و حرفه ای حیثیت نداشته شون رو به گه کشیدن و در پر مخاطب ترین برنامه تلویزیون چهره کریه شون رو به رخ کشیدن<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-6446411676881005722?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-82974643470052217622008-05-04T22:53:00.010+04:302008-12-10T20:06:24.723+03:30کسی اون بیرون هست؟<div align="center"></div><span style="font-size:85%;"></span><br /><br /><div align="center"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196598204327135506" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SB4GiLlaCRI/AAAAAAAAAyA/Na4MELozNDA/s320/445010a-i1.0.jpg" border="0" /><br /><strong>Is There Anybody Out There?</strong></div><div align="center"><strong></strong></div><div align="center"><strong></strong></div><div align="center">Is There Anybody Out There?</div><div align="center"></div><div align="center"></div><div align="center">Is There Anybody Out There?</div><div align="center"></div><div align="center"></div><div align="center">Is There Anybody Out There?</div><div align="center"></div><div align="center">..</div><br /><div align="center"><span style="font-size:85%;">آهنگ از پینک فلوید </span></div><div align="center"><span style="font-size:85%;">Pink Floyd - The Wall </span></div><div align="center"><span style="font-size:85%;"><a href="http://www.4shared.com/file/46407564/e7da626e/is_there_anybody_out_there.html">دانلود کنید - 2.5 مگ</a> </span><span style="font-size:85%;"></div><div align="center"></div><div align="center"><br /><object style="BORDER-RIGHT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; BORDER-BOTTOM: 3px solid" height="46" width="147" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6"><param name="URL" value="http://dc16.4shared.com/download/2666471/ff4a69e2/bi_to_mimiram_nabashi.wma?sId=K2j7kkmIi5931l3r"><param name="rate" value="1"><param name="balance" value="0"><param name="currentPosition" value="0"><param name="defaultFrame" value=""><param name="playCount" value="1"><param name="autoStart" value="-1"><param name="currentMarker" value="0"><param name="invokeURLs" value="-1"><param name="baseURL" value=""><param name="volume" value="100"><param name="mute" value="0"><param name="uiMode" value="full"><param name="stretchToFit" value="0"><param name="windowlessVideo" value="0"><param name="enabled" value="-1"><param name="enableContextMenu" value="-1"><param name="fullScreen" value="0"><param name="SAMIStyle" value=""><param name="SAMILang" value=""><param name="SAMIFilename" value=""><param name="captioningID" value=""><param name="enableErrorDialogs" value="0"><param name="_cx" value="3889"><param name="_cy" value="1217"><br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <br /> <embed src="http://www.4shared.com/file/46407564/e7da626e/is_there_anybody_out_there.html" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1"></embed><br /></object><br /><br /></span><strong>....</strong></div><br /><br /><div align="center"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196598195737200898" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SB4GhrlaCQI/AAAAAAAAAx4/UnfUTgT89_8/s320/elizabeth123.jpg" border="0" /><br />برای الیزابت که به اندازه سن من تو دخمه پدرش زندانی بود<br />برای بچههای بیگناهی که اون دخمه تمام دنیاشون بود<br />واقعآ در طی این سالها چندبار آروم با خودشون این رو زمزمه کردن؟<br /><br /><strong>"کسی اون بیرون هست؟"</strong></div><br /><div align="center">....</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-8297464347005221762?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-31804007173128288962008-04-16T17:32:00.003+04:302008-12-10T20:06:24.921+03:30یه فیلم خوب<div align="right">یه فیلم تازه مثه یه نامه میمونه، پر از اسرار.. نمیدونی توش چی نوشته.. باید نامهرو باز کنی، خط به خطش رو بخونی تا به اخر..<br />یه فیلم تازه مثه یه راه ميمونه.. سر دوراهی تو باید انتخاب کنی.. یه راه که میتونه قدم به قدمش منظرهای جدید باشه، پر از چشماندازهای بکر، یه راه خوب.. یه راه هم میتونه قدم به قدمش عذاب باشه، یه شکنجه، یه راه بد..<br />یه فیلم میتونه انتها باشه.. مقصد.. مقصدی که بعد از گذشتن از جادههای سخت و طولانی بهش میرسی.. شاید از اونی که فکر میکردی بدتر باشه، شاید بهتر..<br />یه فیلم تازه میتونه یه فیلم خوب باشه.. بتونه احساس تو رو باز کنه، فیلمی که بعد از چند بار دیدن هم باز حرفی برای گفتن داره.. و میتونه یه فیلم بد باشه.. فیلمی که روحت رو به دست نگیره، یه فیلم مرده، یه فیلم بیخود.. شاید حتی ارزش یه بار دیدن رو هم نداشته باشه..<br /><br /><br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5189847688945287330" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/SAYK-eH3QKI/AAAAAAAAAxw/3T3k2g_pH9o/s320/6874sweenytodd.jpg" border="0" /><br />و من دیشب یه فیلم خوب دیدم.. سوینی تاد<br /><br />تیم برتون مسلمآ هنرمند بزرگیه..<br />کسی که میتونه معجونی از رومنس، ترسناک(Gore-Bloody Horror) ، موزیکال و فانتزی رو به این زیبایی در بیاره و حرفهاش رو هم بتونه بزنه، واقعآ هنرمند بزرگیه..<br /><br />....<br />........</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-3180400717312828896?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-89581367038638225052008-03-19T23:14:00.002+03:302008-12-10T20:06:25.249+03:30چهارشنبه سوری باحال<div align="right">دیشب عجب چهارشنبه سوری باحالی بود.. البته ما فقط نظاره گر بودیم.. اولش زیاد خوب نبود.. یواش یواش از ساعت 6 شروع کردن به ترقه زدن.. چندتا از این بمبها هم زدن.. من پنبه کرده بودم تو گوشم.. یکشیون خورد به شیشه یه خونه.. خوشبختانه هیچکی خونه نبود.. خیلی ناراحت شدم..<br /><br />آتیشا رو که روشن کردن از بمب زدن کم شد و ملت به سیگارت و فشفشه و موشک سوتکی قانع شدن..<br />بعد حدودای ساعت هشت و نیم ماشین آوردن جلوی در و صندوقشم باز کردن و شروع کردن به رقصیدن این پسرا.. بعد یه خورده شلوغ شد و من برای بار اول دیدم تو تهران دخترا هم پا به پای پسرا تو خیابون میرقصن.. خوشبختانه به همین دلیل بخش رقص همجنسبازانه مردونه دیشب یه خورده کم شد:)))</div><div align="right"><br /></div><div align="right"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5179570891664654434" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/R-GISI6gAGI/AAAAAAAAAxo/K7lkCx30dBM/s320/665544.jpg" border="0" /></div><div align="right"><br />یه آتیش بزرگی هم گرفته بود که نمیدونین.. کلی ملت کوچیک و بزرگ و زن و مرد ریخته بودن جلوی در ما.. ملت سواره ماشینارو پارک میکردن میومدن تو کوچه.. نزدیک 150-200 نفر تو کوچه 6 متری ما، جلوی در خونه ما ریخته بودن و میرقصیدنو شادی میکردن.. خیلی با حال بود.. رقصو موسیقیو شادی.. البته بعضیها هم بیجنبه بازی در میاوردن ولی کلآ خیلی لذت بردم..<br /><br />مردم دیشب خیلی بیخیال بودن.. برای اولین بار یه چهارشنبه سوری اصل و باحال رو دیدم.. حتی حزباللهیها هم اومدن تو کوچه و تو شادی سهیم شدن.. این همسایه جدیده روبرویی ما که واسه نیمه شعبان پرچم یا مهدی ادرکنی زده بود هم اومد و ترقه در کرد و برای کسایی که میرقصیدن دست زد.. نفت داد بریزن رو آتیش..<br /><br />البته آخرش رو این پلیسا خراب کردن..<br />ما از این بالا حساب تو حال رقص و موسیقی بودیم که یه هو دیدیم ملت دارن فرار میکن به طرف ته کوچه.. دخترا هم شروع کردن به جیغ زدن: مامورا مامورا.. چندتا مامور سیاه پوش با باتوم و کلاهخود و سپر از تو تاریک ظاهر شدن.. نزدیک 50 – 60 نفر ریختن تو حیاط ما و همسایه بغلی و درو رو مامورا بستن.. ضد شورشا که نزدیک 10 تا بودن دنبال ملت کردن و میخواستن شیشه 206 که آهنگ گذاشته بود رو با باتوم خورد کنن.. یا رو بدبخت در صندوق رو نبسته گاز و گرفت رفت.. دو تا افسر هم باهاشون بود.. یکی راه افتاد تو کوچه به اونایی که جلوی در خونهها وایساده بودن گفت بفرمایین خونه.. خانوما آقایون بفرمایین خونه.. ملت فرار کردن رفتن ته کوچه یه چند باری گفتن مامور برو گم شو.. بعد از نزدیک 5 دقیقه مامورا رفتن و ملت هم سوار ماشیناشون شدن و رفتن..<br />ولی خیلی با حال بود...<br /><strong>.......<br /></strong></div><div align="center"><br /><strong>چون ابر به نوروز رخ لاله بشست</strong></div><div align="center"><strong>برخیز و بجام باده کن عزم درست<br />کاین سبزه که امروز تماشاگه تُست</strong></div><div align="center"><strong>فردا همه از خاک تو برخواهد رست</strong></div><div align="center"><strong><br /></div></strong><div align="center"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5179570887369687122" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/R-GIR46gAFI/AAAAAAAAAxg/fJjZV0JQEbM/s320/42-18597010.jpg" border="0" /></div><div align="center"><br />سال نوی شما مبارک باشه عزیزان من..</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-8958136703863822505?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-5949057731309644992008-03-07T20:40:00.014+03:302008-12-10T20:06:26.249+03:30انسانم آرزوست<div align="right"><br /><strong>انتخابات..:<br /></strong><br />فکر نمیکنم شرکت کنم.. تحریم هم نمیکنم.. چرا خوب اگه شرکت نکنم، خود به خود تحریم کردم ولی دیگه اعلان نمیزنم تحریم انتخابات یا در انتخابات شرکت نکنید یا اگر شرکت نکنید مزدور هستید..<br />من شخصآ اعتقادی به اصلاح رژیم ندارم.. ولی این هم درست نیست که بذاریم وضعیتمون گند تر از اینی که هست بشه.. درسته مجلس قبلی خیلی کارا نکرد خاتمی هم دروغ گفت و اینا... ولی دیگه حداقل اگه یه کسی به نا حق دستگیر میشد یا یه بدبختی در زندان به تیر غیب نائل میشد و عجلش رو میرسوندن،.. یه صدایی از کسی در میومد.. محکوم میکرد.. الان وضع خیلی خرابه.. هیچ کسی که مخالف خوان باشه تو دستگاه نیست.. و این خیلی بده!<br />....<br /><br /><strong>کشتار انسانیت<br /></strong><br />اتفاقاتی که داره تو اسرائیل و فلسطین میگذره قتل انسانیته از هر طرفی که میخواد باشه..<br />این اسرائیل که هر غلطی میخواد میکنه.. به بهانه 4 تا موشک که چهار تا دیوانه میزنن یک هفته دو هفته تمام یک شهر رو میکوبه.. آدما رو میکشه.. دیوارا رو روی سر بچهها خورد میکنه.. اگر قتل عام مردم دیوانگی نیست پس چیه؟!!<br />وقتی تو 150 نفر رو در عرض 10 روز بکشی باید منتظر حداقلی از تاوان باشی.. وقتی تو با تانک و بولدوزر و آپاچی مردم رو کشتار میکنی باید منتظر گلولههای سرگردانی که مردمت رو میکشه باشی.. باید منتظر موشکپرانی باشی.. باید منتظر انفجارانتحاری باشی.. میخوای بگی تروریسته یا نگی فرقی نمیکنه.. خشم کور، انتقام کور داره!</div><br /><div align="right"></div><br /><div align="right"></div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5175080541492357058" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/R9GUVW-wJ8I/AAAAAAAAAxA/7LYxieEu5Lo/s320/_41876454_afp416child.jpg" border="0" /><br /><p align="right"><br />من اصلآ طرفدار امثال حزبالله و حماس نیستم و اتفاقآ با افکار و کارای اونا شدیدآ مخالفم.. ولی باید واقع بین بود..<br />کشتار کشتار میاره.. بمب بمب میاره.. گلوله گلوله میاره.. تا وقتی اسرائیل هروقت هوس کرد یه کسایی رو گوشمالی بده و تانک و هلیکوپتر بفرسته برای کشتار مردم، این وضعیت ادامه داره.. این دور باطل ادامه داره..<br /><br />در ضمن.. در طی سال بارها شاهد کشتارهای کور و بیهدف تو آمریکا هستیم.. توی مدرسه، توی دانشگاه، توی سوپر مارکت.. تمام این کشتارها نه معلوم میشه دلیلش چی بوده نه معلوم میشه هدفش چیه!! میگن یارو جنون آنی بهش دست داد و رفت تو دانشگاه ویرجینیا</p><br /><div align="right"></div><br /><p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5175080558672226274" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/R9GUWW-wJ-I/AAAAAAAAAxQ/_YkFG-jnGOA/s320/_42819443_cho203ap.jpg" border="0" /></p><br /><p align="right">30 نفر رو سوراخسوراخ کرد..<br />این اتفاقی که دیشب تو اسرائیل افتاد هم نمونه همینه.. شخصی (هرکسی) به دلیل قاط زدگی مفرط (به هر دلیلی) رفت توی کتابخانه و 8 نفر رو کشت..<br />تمام..<br /></p><br /><p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5175080554377258962" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/R9GUWG-wJ9I/AAAAAAAAAxI/9fn1dwko2zM/s320/_42808561_virginianew16.jpg" border="0" /></p><br /><p align="right"><br />اگر این کار تروریسمه، پس آمریکا بیخود داره تو عراق و افغانستان سربازاشو به کشتن میده و الکی اونجاها دنبال تروریستا میگرده.. تروریسم اصلی توی خود آمریکا و بین مردمشه..: <strong>فروش آزاد اسلحه</strong>..<br /><br />چی بگویم که در آرزوی انسانیت میسوزد این زمین..<br />....<br /><br /><strong>آدم فروشی<br /></strong><br />کاری که مجید مجیدی کرد منو یاد دوران مککارتیسم آمریکا میندازه.. دورهای که برای اینکه تو دردسر نیفتی باید یکی رو تو دردسر بندازی و لوش بدی!<br />کاری که الیا کازان کرد.. با این که کارگردان بزرگی بود و فیلمهای خوبی ساخت ولی به دلیل لو دادن همکاراش، تا همیشه به عنوان یه آدم فروش شماطت میشه.. همیشه مهر خیانت روی پیشونیش میمونه!<br /><br />تفاوت بین کازان و مجیدی تو اینه که کازان احتمالآ تحت فشار مجبور به این کار شده و مجیدی برای رضای خدا! و رسول خدا! و بنده خدا! این کار رو کرده و مهر الحادی و کافری رو به دیگران چسبونده!<br />و بیشتر از همه این جای تاسف داره که تازه از دیگران هم گله کرده چرا ساکت نشستین و بلند شید ثابت کنین که مسلمون ساکت نمیشینه!.. البته ساکت نشستن داریم تا ساکت نشستن آقای مجیدی!<br /></p><br /><div align="right"></div><br /><br /><div align="right"><span style="font-size:85%;">آهنگ : Label</span><br /><strong>......<br /></strong><br /><strong>با من بیا رُزی..<br /></strong><br />یه آهنگ هست از نورا جونز.. خیلی لطیفه..<br />داستان دختری که با دریا و ستاره و ماه میره به رویا..:</div><div align="right"><br /></div><div align="center"><strong>Rosie's Lullaby<br />لالایی رُزی</strong></div><br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5175093181581109234" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/R9Gf1G-wJ_I/AAAAAAAAAxY/pZP0tHeo9vo/s320/AABH001074.jpg" border="0" /><br /><div align="center"><br />She walked by the ocean<br />کنار دریا راه میرفت </div><div align="center">And waited for a star<br />منتظر یک ستاره بود</div><div align="center">To carry her away</div><div align="center">.تا اون رو به جایی ببره<br /></div><br /><div align="center">Feelin' so small<br />احساس حقارت میکرد</div><div align="center">At the bottom of the world<br />در قعر دنیا</div><div align="center">Lookin' up to God</div><div align="center">.به خدا نگاه کرد </div><br /><div align="center">She tries to take deep breaths<br />نفسی عمیق کشید</div><div align="center">To smell the salty sea<br />برای بوییدن دریای شور</div><div align="center">As it moves over her feet</div><div align="center">.دریا زیر پاهاش بود </div><br /><div align="center">The water pulls so strong<br />آب اونرو با شدت به طرفش کشید</div><div align="center">And no-one is around<br />هیچ کسی اونجا نیود</div><div align="center">And the moon is looking down</div><div align="center">.وماه به پایین نگاه میکرد</div><br /><div align="center"><br />Sayin'<br />گفت:</div><div align="center">Rosie - come with me</div><div align="center">رُزی.. با من بیا</div><div align="center">Close your eyes - and dream.</div><div align="center">چشمهات رو ببند و.. رویا ببین<br /></div><br /><br /><div align="center">The big ships are rollin'<br />کشتی های بزرگ میچرخند</div><div align="center">And lightin' up the night<br />و شب رو چراغانی میکنند</div><div align="center">And she calls out, but they just her pass by.<br />صدا کرد.. اما بی تفاوت رفتند</div><br /><div align="center">The waves are crashin'<br />موجها در هم میشکنند</div><div align="center">But not making a sound<br />اما بیصدا</div><div align="center">Just mouthing along.<br />فقط دهانشون باز و بسته میشد</div><br /><div align="center">Sayin'<br />گفتند: </div><div align="center">Rosie - come with me<br />رُزی.. با من بیا</div><div align="center">Close your eyes and dream<br />چشمهات رو ببند و.. رویا ببین</div><div align="center">Close your eyes and dream</div><br /><div align="center">Close your eyes and dream.<br />....</div><div align="center">..</div><br /><br /><div align="center"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5175080537197389746" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/R9GUVG-wJ7I/AAAAAAAAAw4/C9QOXl8K-l0/s320/Norah-Jones-500x524.jpg" border="0" /><br /><strong>Norah Jones</strong></div><br /><div align="center"><strong><span style="font-size:85%;"><a href="http://www.emp3world.com/to_download.php?id=112124">دانلود Rosie's Lullaby</a></span></strong></div><br /><br /><div align="right"><span style="font-size:85%;">آهنگ : Label</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-594905773130964499?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-35011270723620673412008-02-22T14:46:00.003+03:302008-12-10T20:06:28.733+03:30بازگشت<div align="right">اگر لبها دروغ میگویند<br />از دستهای تو راستی هویداست..<br /><br />احمد شاملو<br />........<br /><strong>********<br /></strong><br /><br /><strong>سلام.. </strong><br />چه دوره فترت عظیمی داشتم:) .. حسابی دلم واسه وبلاگ نویسی تنگ شده بود.. چند ماه میشه؟! 2 ماه -3 ماه- 6 ماه- 7 ماه .. هــفت مــاااااه!! اوه اوه..!<br />واسه این 7 ماه غیبت چقدر بهمون اضافه خدمت میخوره؟! :)))<br /><br />شما هم حسابی تو این مدت از دست ما (من و وبلاگم) راحت بودینا!! یه شیش هفت ماهی حسابی بهتون خوش گذشته بدون ما.. خوب </div><br /><div align="right">اشکالی نداره.. به قول معروف :<br /></div><br /><div align="center"><br /><strong>ما با بی معرفتان کاری نداریم در گرد بی وفایان جایی نداریم<br />از دست این جماعت وبگرد باحال! بـــرای گلــه گفـــتن حــالی نداریم<br /></strong></div><br /><div align="right"></div><br /><div align="right"><br />البته شعر از خودمهها.. آخه میدونین.. تو این مدتی که نبودم،.. حسابی سرم گرم شده بود.. زدهم تو کار هنر!.. یه مدتی کلاس طراحی نقاشی رفتم هنوزم دارم میرم.. اصلآ رشته تحصیلیم رو عوض کردم و سال دیگه میخوام برم رشته هنر کنکور بدم..<br />یه دیوان شعر هم دارم مینویسم!.. چون که خیام رو خیلی دوست دارم به یادش همهش رو رباعی نوشتم.. تا حالا یه 300 -320 تایی شده!! باید تا 1000 تا برسه بعد چاپش کنم..<br />سه تایی هم رمان نوشتم!!.. اولی ( اندر فواید بوتیمار شدن ) به چاپ هشتم رسیده!! دومی ( میوبلاگیــم! ) مهر ماه چاپ اولش اومد بیرون.. انقدر از این کتاب استقبال شد که چاپخونههای طرف قرارداد برای تجدید چاپش کاغذ ندارن!<br />سومی رو هم این ارشادیهای پوفیوز اومدن از تو کتابفروشیها جمع کردن به جرم مستهجن بودن!! آخه یکی نیست بگه این کتاب بدبخت من (اسمش بود < خاطرات دلبرکان شاد کوچه ما >!!) چیچیش مستهجنه؟! کجاش بدآموزی دار؟ اگه بد آموزی داشت پس چرا مجوز چاپ دادین!! انقدر حرسم میگیره!! اگه جمش نمیکردن مطمئنآ رکورد پرفروشترین رمان سال رو میزد.. منم به کوری چشم اینا آپلودش کردم تو اینترنت تا همه بخوننش!<br />اینم طرح روی جلدشه..<br /><br /></div><br /><div align="right"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5169812004511767570" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/R77coJR5XBI/AAAAAAAAAww/JXNP9F2T2xQ/s320/khaterat+roospian1%2B7-.jpg" border="0" /><br />الانم دارم رو یه کمیک استریپ کار میکنم.. اسمش هست: پنجره رو به اتاق خواب ..<br />..<br /><br />فعلآ همین چرتو پرتا باشه تا بعد:))))</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-3501127072362067341?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-11559090942972766612007-07-07T17:45:00.000+03:302008-12-10T20:06:29.018+03:30Barış Akarsu<div align="right"><br /><div align="right">..</div><div align="right"><br /></div></div><div align="right">امروز بعد از يه مدتي اومدم تا يه آهنگ بزارم.. يه آهنگ از يه خواننده ترك.. اين آهنگ رو يه كسي اجرا كرده كه الان دو روزه كه ديگه وجود نداره.. يعني الان ديگه بين ما نيست.. شنبه هفته پيش، فرداي روز تولدش تو جاده با يه كاميون تصادف ميكنه.. دو تا دختر كه همراهش بودن درجا كشته ميشن و خودش هم سه چهار روز تو كما ميمونه.. پنجشنبه شب شبكههاي تركيه اعلام كردن كه <a href="http://www.gulum.net/sarki-sozleri/bolumler.php?op=katbak&id=1012">Barış Akarsu</a> oldu يعني «باريش آكارسو» مرد.. اوقاتمون تلخ شد..<br /></div><br /><div align="right"></div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5084475007004233954" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ro-vFIXW0OI/AAAAAAAAAwg/gc2Q2nzD1lA/s320/un-ed.bmp" border="0" /><br /><div align="right"><br />پر از انرژي و عشق به زندگي بود اين جوون.. چشماش رو سرمه ميزد موهاي مواج بلندي داشت و و قيافه خيلي بانمك و دوستداشتني داشت.. صداي رسا و قشنگي داشت.. تنها چيزي كه ازش به جا مونده چند تا آهنگيه كه خونده!<br /><br />سه سال پيش تو يكي از كانالهاي تلويزيوني تركيه يه مسابقه به اسم «آكادمي تركيه» برگزار ميشد كه يه شو تلويزيوني بود كه 17 تا شركتكننده بايد به مدت سه ماه با هم زندگي ميكردن.. با اين تفاوت كه تو اين مسابقه اون چيزي كه اصل بود موزيك بود..<br />هر هفته شركت كنندهها بعد از اجراي زنده روي صحنه توسط 4 تا كارشناس موزيك و دنس و غيره پرفورمنسشون بررسي ميشد و اين كارشناسا بايد 4 نفر رو كانديد خداحافظي ميكردن.. از اين 4 نفر 1 نفر با راي استادها (استاد رقص، استاد آواز، استاد موسيقي و طراح لباس) نجات پيدا ميكرد.. 1 نفر هم با راي بقييه همخونهها (هممسابقهايها!) نجات پيدا ميكرد.. دو نفر باقي ميموندن و اوني كه كمتر راي مردم رو به دست مياورد از مسابقه خداحافظي ميكرد..<br />بعد از اجراي شركتكنندهها يك رايگيري براي انتخاب نفرات اول و دوم و سوم برگزار ميشد.. نفراتي كه جز اين دسته بودن حقوقي داشتن از جمله اينكه كارشناسها نميتونستن از بين اين سه نفر كسي رو براي خداحافظي كانديد كنن..<br /><br />اين پسر كه اونموقع 24 ساله بود شايد از 17-18 هفتهاي كه مسابقه برگزار شد 7-8 هفته نفر اول شد.. البته من خودم اونموقع طرفدار دو تا ديگه بودم.. يه پسر به اسم «اوزگور» كه الان تو يه سريال بازي ميكنه به اسم «يابانجي داماد» كه تا هفته آخر جز سه نفر باقيمونده بود.. و يه دختر به اسم «پينار» با موهاي فر نارنجي و خيلي قيافه بانمكي داشت.. صداش هم خيلي قشنگ بود.. اين يكي هم تو بين 6 نفر باقيمونده تا سه-چهار هفته پاياني بود.. بعد از اين دوتا من طرفدار باريش بودم..<br />هفته آخر توي يه فينال دو نفره باريش تونست با راي نزديك 70% مردم نفر اول مسابقه بشه..<br /><br />اين اواخر هم تو يه سريال نوجوون پسند بازي ميكرد.. به نوعي نقش خودش رو بازي ميكرد كه با مرگش ناتموم موند.. يك يا دو تا آلبوم هم بيرون داده..<br /><br />ديشب يه برنامهاي ازش نشون ميداد و عجيب اشكم درومد.. دلم براش خيلي ميسوزه.. حيف اين جوون واقعآ نبود! به خصوصو كه تو سبك راك تركي استعداد بزرگي بود..<br /><br />مدتها ميخواستم اين آهنگش رو دانلود كنم و براي شما هم بذارم ولي متاسفانه اين اتفاق با مرگش همزمان شد!<br /><br />چون ترجمه آهنگ رو بلد نيستم شعر تركي رو ميذارم..<br /></div><br /><div align="center"></div><br /><div align="center"></div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5084475011299201266" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ro-vFYXW0PI/AAAAAAAAAwo/z_W6yBq6wI8/s320/40029.jpg" border="0" /><br /><div align="center"><br /><strong><span style="font-size:130%;">ıslak ıslak</span></strong></div><br /><div align="center"><br />Gecenin nemi mi düşmüş gözlerine?</div><div align="center">Ne olur ıslak ıslak bakma öyle</div><div align="center">Saçını dök sineme derdini söyle</div><div align="center">Yeter ki ıslak ıslak bakma öyle<br /></div><div align="center">Sürerim buluttan tarlaları</div><div align="center">Yağmurlar ekerim göğün göğsüne</div><div align="center">Güneşte demlerim senin çayını</div><div align="center">Yüreğimden süzer öyle veririm</div><br /><div align="center">Ben feleğin şu çarkına çomak sokarım</div><div align="center">Ben feleğin tekerine çomak sokarım</div><div align="center">Yeter ki ıslak ıslak bakma öyle<br /><strong>…<br /></strong><br /><a href="http://www.gulum.net/sarki-sozleri/bolumler.php?op=katbak&id=1012"><strong>Barış Akarsu</strong></a></div><br /><div align="center">آهنگ رو<a href="http://upload2.net/page/download/dKqr55XIfBgT2Fi/Baris_Akarsu_-_Islak_Islak.mp3.html">اينجا </a>دانلود كنين<br />..</div><br /><div align="right"><br /><a href="http://www.mp3indirek.com/BedavaMp3Ara.asp?Page=1&q=Baris%20Akarsu&Tur=1&Baris_Akarsu.htm">بقيه آهنگاشم</a> ميتونين از <a href="http://www.mp3indirek.com/BedavaMp3Ara.asp?Page=1&q=Baris%20Akarsu&amp;amp;amp;amp;amp;Tur=1&Baris_Akarsu.htm">اينجا </a>دانلود كنين..<br /><strong>........</strong></div><br /><div align="right"></div><br /><div align="right"><span style="font-size:85%;">Label : آهنگ - خاطرهها - تركيه</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-1155909094297276661?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-1362353223575703972007-06-13T16:17:00.000+03:302007-06-13T17:28:34.909+03:30بازگشت به دوران شمع و چراغنفتي..<div align="right"><br />ما به دوران حسام الملك دولتشاهي پرتاب شدهايم.. كمي بيش از دو سال از حكومت قبله عالم گذشته است..<br /><br />ما در اين خردادماه يكي از پس ديگري خاموشي داشتيم.. چراغفروشيها و شمعچيايها چراغ و شمع ندارند و اگر دارند به قيمت خون پدرشان است، نفتفروشيها هم بدون ورقه باهوش، نفت نميدهند! ما هم از روي اجبار خودمان دست به صرفهجوئي زده و شبي نيم ساعت آن هم فقط براي خوردن شام چراغ نفتيمان را روشن ميكنيم كه با ته كشيدن نفت داخل كوزه هم بعيد نيست كه دو سه شب بعد شام را هم در تاريكي مطلق سپري كنيم..<br /><br />البته خدا پدر خانواده دكتر ارنست را بيامرزد كه طريقه صنع شمع را به ما ياد داد! به قولي شده است توفيق اجباري! خودمان شمع خودمان را ميسازيم و هم در اين تاريكي شبها دستمان بيكار نيست و هم با فروش شمعها به قيمت خون پدرمان به در و همسايه رزق و روزي حلالي به دست ميآوريم و خدا را چه ديدي! شايد روزي يك كارخانه شمعريزي ساختيم و شمعهايمان را به دول شرقيه و غربيه صادر كرديم!<br /><br />و همه اينها درحاليه كه وزير چراغداري حسام الملك دولتشاهي كه خاك پايش بشوم، اعلام نموده تابستان امسال به اندازه كافي چراغ و نفت داريم تا رعيت شبها شام را در كنار هم ميل كنند..<br />....<br /><br />امروز 1 ساعت برق نداشتيم.. ديشب دو ساعت.. دو شب قبل از ديشب 5 ساعت!! جمعه دو تا نيم ساعت! هنوز تابستون هم شروع نشده!! ببخشيدا ولي دهن تمامي وسايل خانه از يخچال فريزر و تلويزيون گرفته تا كولر و رسيور ماهواره به سلامتي آقاي احمدينژاد سرويس شده! اين كامپيوتر بدبخت ما هم انقدر كه برق رفت به روغنسوزي افتاده و با هندل دستي روشن ميشه و با چندتا مشت و لگد كه حوالهش ميكنيم زحمت كشان كار ميكنه!<br /><br />(اين قسمت كامپيوتر رو الكي گفتم ولي واقعآ انقدر تو اين مدت برق رفته كه فكر كنم كامپيوتر بدبخت هم چندوقت ديگه هارد ماردش بسوزه بزنه تو حالمون!<br /><br /><strong>....<br />........</strong></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-136235322357570397?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-73528402241744439472007-06-07T17:09:00.000+03:302007-06-07T18:05:55.777+03:30تولد<div align="right">شب تار است..<br />شب بيمار است..<br />از غريو درياي وحشتزده بيدار است<br />شب از سايهها و غريو دريا سرشار است..<br /><br />احمد شاملو<br /><strong>........<br />********</strong><br /><br />سلام سلام.. خوبين..<br /><br />خب اينجا به قول <a href="http://shabnamefekr.blogspot.com">شبنم</a> يه خبرايي بود و تنها كسي كه يادش بود خود شبنم جان بود كه منم نميدونم از كجا يادش مونده.. معلومه خيلي باهوشي شبنمها:)<br /><br /><strong>خوب پس تولدم مبارك:))<br />........<br /></strong><br />اين وبلاگ من هم حدودآ يك ماهو نيم پيش دو ساله شد، من هم اصلآ يادم نبود، طفلك.. يعني يادم بودا ولي يادم رفت يه پستي چيزي بزنم تبريك بگم بهش، بيچاره افسردگي گرفته!! درست و حسابي كار نميكنه!<br /><br />يك يه ماه ديگه هم كلآ چهار سال ميشه كه وبلاگ مينويسم.. بهم نمياد! :)) :o .. شوخي نميكنم.. نه آقا اصلآ تعجب نداره.. من مثلآ 4 ساله دارم وبلاگ مينويسم.. اولين پستم رو 9 تير ماه 82 نوشتم..<br /><br /><strong>........<br /></strong><br /><strong>آهاي خوانندگان گرامي وبلاگ بوتيمار..<br /></strong><br />اگر حوصلهتون اومد، وقت كردين، حال داشتين يه لطفي به من و وبلاگم بكنين، قدم روي تخم چشم ما بذارين يه سركي به كامنتداني ما بزنين، ما را مستفيض كنين ( يعني يه فيضي به ما برسونين)، هر از گاهي يه كامنتي براي ما بذارين حداقل كمي دلمان خوش باشد كه اين همه زور ميزنيم مطلب مينويسيم يا كار گرافيكي ميكنيم يه كسي به بجز خودمون (من و وبلاگم) ميخونه و ميبينه!!<br /><br /><strong>شديدآ از شما سپاسگزار خواهيم بود..<br /></strong><br />اگه بخواد اينطوري پيش برود و كسي ما را نخواند، ما از اين كار استعفا خواهيم داد و به قول معروف <strong>مهرمان حلال جونمان آزاد</strong>..<br /><br />حالا گفته باشم..<br /><br />بابا ما اينهمه آهنگ درخواستي ميذاريم، اين همه فيلماي قشنگ قشنگ ميايم معرفي ميكنيم، اين همه عكس ميذاريم خب يه نظر بدين مثلآ خيلي فيلم بيمزهاي بود.. يا بگين«تو اصلآ بلد نيستي تحليل فيلم بنويسي».. اين همه مطلب خندهدار مينويسم.. اين همه كتاباي خوب خوب معرفي ميكنم!<br /><br />من نميفهمم اينهمه وبلاگ ميان مطلب طنز مينويسين يا كار گرافيكي ميكنن يا هزارتا چيز ديگه خيلي از ما بهتر مينويسن؟! تازه خواننده ثابت دارن.. ما كه خواننده ثابت نخواستيم اصلآ! بابا گذري هم رد ميشي يه نظري همينطوري بده محض رضاي خدا!<br /><br />يه كاري ميكنين آدم به جفنگ نويسي بيفته!! اه اه!!<br />........<br /><br /><strong>فيلم در فيلم<br /></strong><br />آقا چند شب پيش من نزديك 5-6 ساعت فيلم ديدم.. اونم نصفه نصفه..<br /><br />از يه طرف <strong>فيلم دريمرز</strong> (روياييها يا رويابينها) برناردو برتولوچي كه خيلي دوست داشتم ببينم و كلي دنبالش گشته بودم دستم اومد و يه نصفه فيلم رو ديدم ولي به خاطر صحنههايي كه داشت و اون موقع هم خونه شلوغ پلوغ بود و هي بايد Pause فيلم رو ميزدم محبور شدم نصفه كاره ولش كنم.. </div><div align="right">بعد سر شام نشستيم فيلم <strong>پارتي</strong> پيتر سلرز رو براي نميدونم چندمين بار ديديم و براي نميدونم چندمين بار از اول تا آخرش خنديديم! بعد گرفتيم كانال پنج و فيلم <strong>كوهستان سرد</strong> رو از نصفه ديديم..<br />ساعت 2.5 نصفه شب بقيه كه گرفتن خوابيدن من هم رفتم سراغ فبلم.. ساعت 4.5 صبح فيلم دريمرز هم تموم شد و من رفتم كه بخوابم! حالا شما در نظر بگيرين من خوابيدم خواب چيچيهار و كه نديدم!!<br />:))))))<br /><br /><strong>........<br />********</strong></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-7352840224174443947?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-54762523118711928792007-05-31T16:45:00.000+03:302007-06-01T15:43:04.463+03:30سرگرمي<div align="right">..درياهاي چشم تو خشكيدني است<br />من چشمهاي زاينده ميخواهم<br />..</div><div align="right"><br />احمد شاملو<br /><strong>........<br />********</strong></div><div align="right"><br /><strong>سرگرمي ملت هميشه در صحنه با باتوم<br /></strong><br />اصلآ از اول معلوم بود يه ريگي تو كفش آقايون هست كه يههو سيخ كردن!<br />بلخره سر ملت بايد به چيزي گرم بشه تا عاليجنابان با خيال راحت به مذاكره با آمريكا بنشينن و راهبر عظيم هم در تائيد اين مسئله سخنفرمايي كنن و شرايط رو براي اعلام خبر خجسته سركشيدن يه استكان انرژي هستهاي (كه البته حق مسلم ماست!) آماده كنن..<br />اگه هم تيرها به سنگ خورد و مذاكره نتيجه نداد كه چه بهتر! عاليجنابان آماده جانفشاني هستن تا دُم ملت هميشه در صحنهرو با يه حركت سرعتي بگيرن و پرتش كنن تو يه استخر انرژي هستهاي (بازم حق مسلم ماست!)..<br />حالا ببينيم چي ميشه!<br /><br />1- اگه مذاكره نتيجه داد:<br />خب! اگه مذاكره نتيجه داد، رابطه با شيطان بزرك آمريكاي جنايتكار مستكبر عوضي از سر گرفته ميشود و انگار نه انگار كه 30 سال شعار دادند مرگ بر آمريكا!.. البته براي اينكه اسلام در هر شرايط و موقعيتي تطبيق پذيره و چون در اسلام همه چيز و همه شرايط از قبل پيشبيني شده، بعد از بازگشايي لانه جاسوسي هر از گاهي عدهاي از جوانان پرشور و انقلابي بسيج دانشجويي به جلوي جاسوسخانه گسيل و با دادن شعار و پرتاب كوكتلمولوتوف و ترقه و تخممرغ گنديده، ديگ انقلاب را همچنان داغ و لوله تفنگ «تسخير» همچنان بر شقيقه شيطان بزرگ نگه داشته خواهد شد!<br />در نتيجه اين موارد فوق الذكر، ملت بدبخت همچنان بدبخت خواهند ماند و چه بسا بدبختتر خواهند شد! چون ديگه خيالها از همه سو راحت شده!<br /><br />2- اگه مذاكره نتيجه نداد:<br />روياي رابطه با شيطان بزرگ براي مدتي به واقعيت نخواهد پيوست و در پي آن انسجام و وحدت امت هميشه در صحنه بيش از پيش تقويت و ملت براي فتح قلههاي پيشرفت و ترقي به سلاح كلاشينكف و آرپيجي و نارنجك مسلح شده و سيل جوانان رشيد و انقلابياست كه به جبهههاي جنگ با شيطان بزرگ آمريكاي جنايتكار گسيل ميشود!<br />در نتيجه اين موارد گفته شده، ملت بدبخت نه تنها بدبختتر از قبل، كه بد بختتر تر از قبل خواهد شد! و چه بسا ديگه ملتي در بين نباشه كه حالا بخواد بدبخت بشه يا نشه!<br /><br />بنابر اين طرح ارتقاي امنيت اجتماعي و مبارزه با بدحجابي و بد پوششي و پانكها و رپيها و متالها و هيپيها و دستگيري سرباز فراريها و قايمموشك بازي افزايش قيمت بنزين و مسخرهبازي كارت هوشمند سوخت و غائله نشريات جعلي دانشگاه اميركبير و انقلاب فرهنگي دوم و درخواست اعدام استاد انيميشن دانشگاه تهران و غيره، همگي در راستاي اهداف فوقالذكر ميباشد! 1- مذاكره با شيطان بزرگ آمريكاي لعنتي – 2- جنگ با شيطان بزرگ آمريكاي لعنتي!<br /></div><div align="right"><span style="font-size:78%;"> سياسي : Label<br /></span><strong>........<br /></strong><br /><strong>چند تا لينك..<br /></div></strong><div align="right"><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/worldnews/story/2007/05/070529_s-rejected-fatwa.shtml"><strong>فتوای عجیب دانشمند مصری، جنجال برانگیز شد</strong><br /></a>بساط ملتهاي بدبخت شرقي-مسلمان! واقعآ خيلي باحالهها! من فقط يه چيزي حاليم نميشه! مگه ميشه خانومي كه حامله نيست يا بچه شير نميده بتونه شير بسازه كه حالا بخواد باهاش محرم سازي بشه؟!<br />..</div><div align="right"><br /><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/05/070525_oh_mobile.shtml"><strong>موبایل رسانه ای برای گزارشگری در ایران</strong><br /></a>..<br /><br />اگر رمان «من چراغها را خاموش ميكنم» زويا پيرزاد رو خوندين اين مطلب هم مطلب جالبيه.. روي اين لينك رايت كليك كنين بعد Save As رو انتخاب كنين..<br /><br /><a href="http://www.radiozamaneh.org/podcast/programs/20070522_Nooshin-shahrokhi-eshgh8.mp3"><strong>رهایی از عشق خانمانسوز در رمان «چراغها را من خاموش میکنم</strong><br /></a>..<br /><br />توي اينترنت مطلبي رو خوندم در مورد قتل يه دختر 12 تو زاهدان به وسيله ماموران انتظامي.. واقعآ ناراحت شدم و به شخصه اميذوارم يه روزي برسه كه همه مردم دنيا به دور از نژادپرستي و افراط گرايي مذهبي و ملي كنار همديگه به عنوان انسان زندگي كنن.. بذارن بقيه زندگي كنن و خودشون هم از زندگي لذت ببرن بدون هيچ ترسي..<br /><br /><strong>........<br />********</strong></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-5476252311871192879?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-27109875154837231962007-05-26T19:52:00.000+03:302008-12-10T20:06:29.489+03:30راه رفت روي ابرها با آراوان رضايي..<div align="right">..</div><div align="right">تو اين دو روز كلي حال كرديم.. ديروز دسته جمعي نشستيم مسابقه تنيس ارغوان رضايي با ماريا شاراپوا نفر دوم رتينگ حرفهاي دنيا رو ديديم براي رسيدن به فينال كاپ استانبول.. كانال سيانان تورك نشون ميداد و چقدر قشنگ بازي ميكرد اين ارغوان.. ماريا شاراپوا بدبخت هركاري كرد نتونست ببره.. اصلآ بعضي از دقايق بازي همينطوري ماتش برده بود.. هرچي سرويس ميزد يا تو اوت بود يا تو تور..<br />تركهايي هم كه تو ورزشگاه بودن اكثرآ طرفدار ارغوان يا به قول اونا آراوان بودن.. (Aravan Rezai) .. گزارشگر هم همش از ضربات ارغوان تعريف ميكرد.. تنيسور ايراني فرانسوي..<br /></div><br /><p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5068906534908695170" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RlhfoyTjkoI/AAAAAAAAAwQ/w5DMphuxgxI/s400/20070524112531004051358.jpg" border="0" /><br /></p><p align="right">يادم مياد چند ماه قبل اين دختر بيچاره با پدر و برادرش اومدن ايران و حتي از طرف اخبار ورزشي شبكه سه هم ازشون گزارش گرفتن.. پدرش ميگفت ارغوان الان تو رده 40-50 جهانه و امسال ميخواد خودش رو تا رده 10-15 بالا بكشه..<br />فكر ميكنم اومده بود تا فدراسيون تنيس ج.ا ازش حمايت كنه تا با اسم ايران تو مسابقات بينالمللي شركت كنه! كه...! خوب معلومه ديگه! فدراسيون تنيس حكومت اسلامي رو چه به اين حرفا!<br /><br />با اسم فرانسه شركت كرد اما به گردنبندش نقشه ايران آويزون بود..<br /><br />ديروز بازي كرد و تو دو تا ست ماريا شاراپوا رو برد.. چه برد شيريني..<br /><br />امروز با النا دمينتيوا بازي داشت.. بازي فينال.. ما اين سري از كانال D مسابقه رو ديديم.. آراوان ما وارد زمين شد با يه زانو بند سفيد روي زانوي چپش كه نشون از مصدوميت مسابقه قبل داشت..<br />ولي آراوان برعكس ديروز اون نشاط رو نداشت.. سرويسها رو بد ميزد و توپهاي زيادي رو به اوت انداخت.. البته حريفش هم خيلي حرفهاي و زيركانه بازي ميكرد.. ست اول رو 7-6 باخت.. اگه متوسط هر گيم 5 دقيقه باشه! ست اول 65 دقيقه طول كشيد! (توي تنيس هر بازي هم معمولا دو تا سه ست ميشه.. هر كدوم از بازيكنها كه دو تا ست رو ببره برنده مسابقه ميشه..)<br />ست دوم كه شروع شد 3 تا گيم رو باخت.. هم خسته بود هم از نظر روحي خراب به نظر ميرسيد و هم پاش درد ميكرد.. اين اواخر بازي تلويزيون تركيه هروقت ارغوان رو نشون ميداد زانوي بانداژ شدهش رو هم نشون ميداد.. يه مدتي بازي قطع شد.. تا اينكه بلخره آراوان ما به خاطر مصدوميت از ادامه بازي انصراف داد..<br /><br />نايب قهرماني براي بار اول توي تاپترين مسابقات تنيس دنيا شروع بدي نميتونه باشه! به خصوص اگه تو اين مسابقات ونوس ويليامز آمريكايي، قهرمان ويمبلدون و اوپن آمريكا و ماريا شاراپوا نفر دوم تنيس زنان رو برده باشي!<br /><br />حسي كه الان دارم يه حس متضاده.. يه غروري داره دلمو غنج ميبره.. و يه چيزي مثل حسرت فكرمو به خودش مشغول كرده، اين حسرت كه ايرانيها هميشه مظلومن.. مظلوم نه از نظر اينكه بهشون ظلم ميشه.. منظورم اينه كه ايراني جماعت حتي اگه بالاترين باشه بازم يه چيزي هست كه نميذاره خوشحال خوشحال خوشحال باشه.. راه رفتن روي ابرها انگار براي ايرانيها غير ممكنه! راه رفتن روي ابرها ممنوع!<br />....</p><p align="right"><strong><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/sport/story/2007/05/070526_mv-aravane-lose.shtml">ناکامی ارغوان رضایی در فینال تنیس استانبول</a></strong></p><p align="right">....<br /><br />خيلي حال كرديم و من و داداشم شديدآ هوس تنيس كرديم.. مامان هم خيلي خوشش اومد.. ماهواره تركيه دست مامانه.. يعني كلآ رسيور دست مامانه.. چند شب پيش بهش گفتم تركيه چيزي نگفته از ارغوان رضايي.. گفت نه.. ديروز منو صدا كرد و گفت بيا ببين رضايي همينه و دو ساعت تمام ما نشستيم تنيس ديديم.. امروز هم خودش صدام كرد و گفت مسابقه فينال داره شروع ميشه..<br /></p><p align="right"><span style="font-size:78%;">Label : ورزش- زندگي<br /></span><strong>........<br />********</strong></p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-2710987515483723196?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-18953553996496504772007-05-22T02:39:00.000+03:302008-12-10T20:06:30.910+03:30وحشي!<div align="right">تو اين دو سه روز عكسهايي رو ديدم كه احتمالآ همه ديدين! عكسهايي كه زير اين نوشته ميذارم.. عكسهايي كه ظلم و وحشيگري نيروي انتظامي ج.ا رو نشون ميده در برابر مردمي كه تنها جرمي كه دارن بدحجاب بودنه و همين جرم كافيه تا مثل اون آقاي اراذل و اوباش باهاش رفتار بشه! ما كه ميگيم برخورد پليس با اراذل و اوباش بايد در شان انسانيت باشه آيا با ديدن اين عكسها ميتونيم حرفي از شان انساني و احترام به انسانيت بزنيم؟!<br />اين عكسها رو ميبينيم و باز هم ميبينيم و تو آرشيو تصاوير ذهنيمون ثبت ميكنيم.. مثل فيلم اون دختري كه به زور سوار ماشين پليس كردنش و ضجه ميزد كه «نميام»! مثل عكس اون بچهاي كه از ترس گريه ميكنه و دست مادر بدحجابش رو محكم گرفته كه يه موقه ماموران مهرورز پليس خدمتگذار از هم جداشون نكنن!<br />اين عكسها رو ميبينيم و باز هم ميبينيم!</div><br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5067182698244837954" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RlI_0STjkkI/AAAAAAAAAvw/zBv_2xyo6UE/s400/girl-attacking-.jpg" border="0" /><br /><br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5067182693949870642" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RlI_0CTjkjI/AAAAAAAAAvo/ARlezgolLaU/s400/girl-attacking21.jpg" border="0" /><br /><br /><div align="center"><span style="font-size:85%;">به چشمهاي اين ملت نگاه كنين..</span></div><span style="font-size:85%;"><br /><div align="right"><br /></span></div><strong><a href="http://booyekhak.blogfa.com/post-225.aspx">فراخوان عمومي براي محكوم كردن توحش!<br /></a></strong>....<br /><br /><div align="right">معلومه از ديد آقايون فيلم «مرجان ساتراپي» ميشه فيلم ضد ايراني و فيلم جناب آقا حجتالاسلام «مسعودآقا ده نمكي» دامتبركاته فيلم ارزشي!<br />معلومه فيلم-كارتون «پرسپوليس» ميشه سياهنمايي وضعيت ايران كه جشنواره كن *نبايد با يك «تصميم سياسي» اين فيلم را برگزيند و به روال گذشته(؟) اهميتي به فيلمهاي ضدايراني ندهد و اصلآ چه دليلي دارد كه جشنواره كن به يه همچين فيلمي جايزه بدهد، و چرا فيلمهاي ارزشمند و ارزشمدار ايراني (مثل اخراجيها ساخته استاد مسلم سينما حاجسيد مسعود دهنمكي تباركالله عليه) را انتخاب نميكند كه عين يك ساعتو نيمش، تمامآ بوي معطر «باقالي» و عطر شهادت استشمام ميشود؟ <img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5067183402619474530" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RlJAdSTjkmI/AAAAAAAAAwA/oa0Qt4Sak48/s400/perspolis3-.jpg" border="0" /><br /><span style="font-size:85%;">(</span><strong>*</strong>: <span style="font-size:85%;">اين مطلب رو «بنياد سينمايي فارابي» كه آلت مقدس نظام تا ته در ماتحتش فرو رفته براي جشنواره كن فرستاده!)<br /></span><br />كون نشستهها فكر كردن همهچيز رو ميتونن با جوسازي و هايوهوي الكي به نفع خودشون بكنن!<br />آخه انترخان! فكر كردين همه كورن كه عكسها و فيلمها و گزارشهايي كه از وضعيت ملت بدبخت ما بهشون ميرسهرو نفهمن؟!<br />خيال كردين همه رسانهها مثل تلويزيون ما فقط 15% جامعه اين مملكت كوفتيرو ميبينن و همه رسانهها مثل روزنامههاي بيچاره ايران <a href="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RlJAuCTjknI/AAAAAAAAAwI/NhQqKhEYjBY/s1600-h/Multimedia1.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5067183690382283378" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RlJAuCTjknI/AAAAAAAAAwI/NhQqKhEYjBY/s400/Multimedia1.jpg" border="0" /></a>منتظر دستور فلان مسئول رده دهمي شوراي امنيت ملي ميشينن تا از ترس توقيف، عكس و گزارشي خلاف با طرحهاي نيروي انتظامي ج.ا چاپ نكنن؟!<br />بابا دوره زمونه عوض شده! خبر مبارزه با بدحجابي شما جز 10 تا خبر اول سايت ياهو شده! اين عكسها و فيلمهايي كه از مملكت گلو بلبل شما هر روز هر روز در حال مخابره به دنياس صدها هزار بار ديده ميشه! اين گلافشانيها و گوهر اندازيهاي شما تحت عنوان طرح به اصطلاح امنيت اجتماعي هزاران نفر از مردم دنيا رو با روش مردمداري املقراي جهان اسلام آشنا ميكنه!<br />يكي از دلايلي كه تو اين يك ماه، طرفداران نظام لائيك تركيه صدهزار صدهزار ريختن تو خيابونا و بر عليه حزباسلامگرا عدالتو توسعه و نامزد اين حزب براي رئيس جمهوري شعار دادن، وضعيت آزاديهاي اجتماعي مردم ايرانه! خيلي از كساني كه تو اين تظاهراتها شركت ميكردن يكي از دلايل مخالفتشون با عبدالله گل اين بود كه زنش توربان (يعني روسري) سرش ميكنه و ما نميخوايم كشورمون بشه ايرانو افغانستان!<br />باور ميكنين! امثال ما كه افغانيهارو (متاسفانه) تفاله و قاتل و دزد ميدونيم، از نظر يه آدم تو كشور همسايه و جهان سومي تركيه هم اندازه همون افغاني هستيم. جالبه نه!<br /><a href="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RlJAOCTjklI/AAAAAAAAAv4/ojz6fkydB0w/s1600-h/2220914625-.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5067183140626469458" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RlJAOCTjklI/AAAAAAAAAv4/ojz6fkydB0w/s400/2220914625-.jpg" border="0" /></a><br />اونوقت آقايون پيشاپيش به جايزه گرفتن فيلم «پرسپوليس» اعتراض ميكنن و ادعاي ضد ايراني بودن و سياهنمايي اين فيلم رو دارن در صورتي كه هر روز هزاران نفر سياهنمايي و ضديت پليس و نظام با مردم رو از طريق عكسو فيلم و اينترنت و يوتيوب ميبينن!<br />حالا به نظر شما مرجان ساتراپي و فيلم «پرسپوليس» ضد ايرانيه يا پليس و حكومت ج.ا!<br /><br /><strong>نكته!</strong> واقعآ اميوارم اين فيلم پرسپوليس جايزه نخل طلا رو ببره و تو دهني محكمي به عاليجنابان وارد بشه!<br />....<br /></div><br /><div align="right"><a href="http://masihalinejad.blogfa.com/post-33.aspx">سردار احمدی مقدم! خيالت راحت، اين عكس در روزنامه چاپ نمي شود</a></div><br /><br /><div align="right"><br /><strong><a href="http://youtube.com/watch?v=J7aA_V1X1YM&mode=related&search=">اين هم كليپي</a></strong> با آهنگ اتهام و فيلمهايي درباره طرح مبارزه با بدحجابي در يوتيوب!<br /></div><br /><div align="right"><span style="font-size:78%;">Label : سياسي – اجتماعي – فيلم</span><br /><strong>........<br /></strong><br /><strong>كتاب..<br /></strong><br />تو اين مدت چندتايي كتاب خوندم كه يكيشون بيگانه آلبر كامو بود..<br /><a href="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rli-tiTjkpI/AAAAAAAAAwY/M1CJGH3Gx2M/s1600-h/Photo-86bigane.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5069011070117712530" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rli-tiTjkpI/AAAAAAAAAwY/M1CJGH3Gx2M/s400/Photo-86bigane.jpg" border="0" /></a>.</div><div align="right">.</div><div align="right">.</div><div align="right">.</div><div align="right">.<br />شكي نيست كه «بيگانه» بهترين كتابيه كه تا حالا خوندم.. اصلآ از اولش كه شروع ميكني به خوندن نميتوني بفهمي آخرش چي ميشه! مثل زندگي..<br />ماجراها و حوادث آروم آروم و بيصدا يكي يكي ميخزن لاي كلمات كتاب بدون اينكه تو داستان تاثير قابل احساس بذارن.. يعني ما نميتونيم بفهميم، چون قهرمان داستان ما در يك آن شاد و يك لحظه بعد بيحوصله است و هيچ هدفي براي آينده خودش متصور نيست.. مرگ مادر جز خستگي راه و كمخوابي و گرمازدگي براش افسوسي نداره و ابراز علاقه دوستدخترش ماري هم براش تفاوتي نميكنه!<br />ولي حوادث همينجوري بيصدا تاثير خودشون رو تو زندگي و سرنوشت آقاي مرسو ميذارن.. تا لحظهاي كه آفتاب و گرما و شن و دريا و چشمه خورشيد، گلولهاي به سينه مردي كه مزاحم بود، شليك ميكنه! و بعد آقاي مرسو 4 گلوله ديگه ميزنه! شايد تنها گره داستان همين باشه! كه چرا بعد از شليك اول، به جسد اون مرد 4 تير ديگه شليك ميكنه!<br />يكي از زيباتيرين لحظههاي داستان هم موقعيه كه آقاي مرسوي ما كه تنبل و يه كمي بيحوصلهس توي يه غروب دلگير صندلي رو ميذاره كنار پنجره و مثل سيگار فروش ميشينه روش و سيگار دود ميكنه.. رفت آمد مردم و گذشتن تراموا ها كه پر و خالي ميشن رو تماشا ميكنه، نشاط جووني رو تو خندههاي دخترو پسرها ميبينه.. و آخر شب ميگه: « فكر كردم كه اين يكشنبه هم مانند يكشنبههاي ديگه گذشت و مادرم اكنون به خاك سپرده شده و فردا دوباره به سر كار خواهم رفت و از همه اينها گذشته هيچ تغيري حاصل نشده است.»<br /><br /><span style="font-size:78%;">Label : كتاب<br /></span><strong>........<br /></strong><br /><strong>واي داره ميسوزه تنم<br /></strong><br />يه آهنگ قديمي از گيتي.. من اين آهنگ رو خيلي دوست دارم.. صداش مثل لالايي ميمونه..<br /></div><br /><div align="center"><br />چرا از دوست داشتنم<br />با تو حرفي نزنم<br />كه از اين آتش تب<br />داره ميسوزه تنم<br />واي داره ميسوزه تنم<br /><br />با وجودي كه غرور<br />به لبام قفل ميزده<br />اما پيش چشم تو<br />اين سكوت رو ميشكنم<br />واي اين سكوت رو ميشكنم<br /><br />ميگم از تو لحظههام قشنگ شده<br />عشق تو تعبير خواباي منه<br />تو تموم زندگي حس ميكنم<br />نبض من به خاطر تو ميزنه<br /><br />گاهي خورشيد ميشي<br />ابرا رو پس ميزني<br />من سرد خستهرو<br />تو نگام آب ميكني<br />گاهي عشق تو به من<br />شوق بيداري ميده<br />گاهي مثل قصهها<br />چشمم رو خواب ميكني<br /><br />چرا از دوست داشتنم<br />با تو حرفي نزنم<br />كه از اين آتش تب<br />داره ميسوزه تنم<br />واي داره ميسوزه تنم<br />...<br /><br /><strong><a href="http://upload2.net/page/download/T2R0CFIjUD7eQ9m/Giti_Dare+misoze+tanam.MP3.html">دانلود داره ميسوزه تنم - گيتي</a><br /></div></strong><br /><div align="right"><br /><span style="font-size:78%;">Label : موزيك</span></div><br /><br /><div align="right"><strong>.........<br />******** </strong></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-1895355399649650477?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-45070501803465644482007-05-15T19:42:00.000+03:302008-12-10T20:06:36.248+03:30ماجراهاي سرگرد وجبيپور<div align="right"></div><div align="right">..</div><div align="right">بر هر سبزه خون ديدم در هر خنده درد ديدم..<br />تو طلوع ميكني من مجاب ميشوم<br />من فرياد ميزنم<br />و راحت ميشوم..<br />....</div><div align="right"><br />احمد شاملو<br /><strong>........<br />********</strong><br /><br /><strong>قهرمان مبارزه با بدحجابي!</strong><br /><br />پس از گذشت نزديك به 4 هفته مبارزه بيامان ماموران خدوم نيروي انتظامي به خصوص بخش نسوان با عوامل توزيع فساد و مبادرت كنندگان به اعمال فسق و فجور و مفسدين اجتماعي و بدحجابي و بدپوششي و پانكها و رپيها و متالها و هيپيها، معاونت امنيت عمومي- اخلاقي- اجتماعي ناجا با ابراز تشكر از مامورين رشيد نيروي انتظامي كه در اين امر خطير پيروي منويات مقام عظيم راهبري و شخص فرمانده محترم ناجا سردار سرتيپ پاسدار كتولياقدم، اقدام كردند، با اعلام اينكه از اين به بعد هر ماه به پرتلاشترين و موثرترين مامور زحمتكش نيروي انتظامي علاوه بر علو درجات معنوي، يك سكه نيم بهارآزادي و يك لوح «خدمت در راه اسلام» تقديم كرده و براي تشويق براي خدمترساني بهتر دوماه حقوق و مزايا به وي اعطا خواهد شد. و هر ماموري كه براي دو ماه پشت سر هم به اين عنوان نائل آيد به اضافه جوايز گفته شده، يك درجه ارتقا پيدا خواهد كرد.<br />به اين ترتيب اولين مامور نيروي انتظامي را كه به عنوان پرتلاشترين و موثرترين مامور زحمتكش ناجا از سوي فرماندهان اين نيرو انتخاب شده را معرفي ميكنيم: مامور زحمتكش خانم سرگرد «دقيقه وجبيپور» از مامورين پرتلاش بخش عمليات نسوان.<br /><br />لحظاتي از زحمات اين خانوم و خدماتي كه به اسلام و ضرباتي كه به مفسدين اجتماعي و فسقو فجور كنندگان و بدحجابان وارد كردند را با هم ميبينيم.<br /><br />(اينجا خانوم سرگرد «وجبيپور» در حال وجب كردن مقدار موهاي بيرون زده اين خانوم بدحجاب كه از عوامل اصلي توزيع بدحجابي در سطح تهران بوده است، هستند: (به انگشتان دقت كنيد)..)</div><p align="right"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064962479325679826" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpciiTjkNI/AAAAAAAAAs4/WL6efRVdSd8/s400/15_8602020353_L600..jpg" border="0" /><br /><span style="font-size:85%;">خانم سرگرد وجبيپور</span>: ببين عزيز من.. گلم، خوشگلم!.. دقيقآ سه تا انگشتو نصفي از موهات پيداس..<br /><span style="font-size:85%;">خانم سروان پوشيده متين</span>: راس ميگه! مگه شما دختر گل خطكش تو خونه نداري؟.. نوچ نوچ نوچ!..<br /><span style="font-size:85%;">آقاي سروان طلا زاد</span>: واي واي واي!! شما خجالت نميكشي اينطوري مياي تو كوچه؟ مگه اين مملكت اسلامي نيست؟..<br />..<br />(اينجا سرگرد وجبيپور يكي از عوامل فسقو فجور را در حالي كه سعي در جيم شدن دارد كشف و هدايت ميكند:..) <img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064962483620647138" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpciyTjkOI/AAAAAAAAAtA/JNj4PU7TouY/s400/13_8602020353_L600..jpg" border="0" /><br />سرگرد در حال صحبت با خانومي كه پشت سرگرد هستن: ببين گل من، ما براي خودت ميگيم.. دوستداري چشمهاي زهرآلود تو رو تيرباران كنن؟..<br /><span style="font-size:85%;">خانوم سروان پوشيده متين:</span> خانوم سرگرد اون سفيده داره در ميره.. بگيرش پدرسوختهرو!..<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور:</span> كجا داري فرار ميكني دختر خوب؟..<br /><span style="font-size:85%;">خانوم سفيدپوش:</span> به خدا كار بدي نكردم!.. كار دارم بايد برم..<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: حالا بيا اينجا با هم صحبت كنيم.. دختر به اين ماهي كه از پليس نميترسه..<br /><span style="font-size:85%;">خانوم سفيدپوش</span>: وقت دكتر دارم دير ميشه!!..<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: حالا بيا خودم ميبرم ميرسونمت مطب دكتر.. بيا.. تو بايد هدايت بشي..<br />..<br />(در اين صحنه خانم وجبيپور در حال ارشاد يكي از مانكنها هستند:..) <img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064962483620647154" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpciyTjkPI/AAAAAAAAAtI/T-H0qRu7eQk/s400/8_8602020578_L600..jpg" border="0" /><br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: عزيزم، خانومي، چرا شما پوششت رو رعايت نمكني؟.. دوستداري اون هيكل سكسي و قشنگت رو همه ببينن؟!.. اون وقت شما نميگي كه هم خودت به گناه ميفتي و هم مردم رو از كارو زندگي ميندازي و تحريك ميكني؟.. ميدوني با اين كارت ممكنه دهها خونواده از هم بپاشه؟..<br /><span style="font-size:85%;">سروان بينش</span>: نوچ نوچ نوچ!!<br />..<br />(اينجا خانوم وجبيپور در حال جدال با يكي از بدحجابان بيتربيت هست كه با پررويي تمام با مامور ناجا جرو بحث ميكنه:..)<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064962483620647170" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpciyTjkQI/AAAAAAAAAtQ/YTI0ps9wROE/s400/5_8602020578_L600..jpg" border="0" /><br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: ببين خانوم محترم.. چرا تو متوجه نميشي؟!.. بايد بياي تو كانكس باهات حرف بزنم!<br /><span style="font-size:85%;">خانوم بيتربيت</span>: ببين جناب سرگرد.. من دارم ميرم خونه اصلآ هم حوصله تورو ندارما!.. جلوي منو گرفتي كه چي؟! ولمون كن بابا دارم آهنگمو گوش ميدم..<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: ببين! من زود از كوره در نميرم.. ولي داري اعصابمو خورد ميكني.. به زبون خوش بهت ميگم بيا ميخوام باهات حرف بزنم..<br /><span style="font-size:85%;">خانوم بيتربيت:</span> ببين! ببــين!! منم اصلآ زود از كوره در نميرما! ولي ديگه داري از حدت مياي بيرون!!<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: مثه اينكه تو حرف آدم حاليت نميشه!<br /><span style="font-size:85%;">خانوم بيتربيت</span>: نه! حرف خر حاليم نميشه!<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: اون زبونتو ميچينم تا بفهمي دنيا دست كيه!<br /><span style="font-size:85%;">خانوم بيتربيت</span>: تو غلط كردي.. سردار ر...ـي دوست بابامه! كافيه انگشتت بهم بخوره تا اخراجت كنن!<br />..<br />(تو اين عكس ديگه خانم سرگرد وجبيپور از كوره در ميره و در اين موقعيت خدا به داد طرف مقابل برسه چون از ميرغضب هم غاضبتر ميشه! ظمنآ در اين لحظه خانوم سرگرد از خود ايثارگري و جانفشاني عظيمي نشون ميدن: (به انگشت دقت كنيد)...) <img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064962487915614482" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpcjCTjkRI/AAAAAAAAAtY/q3gK5qSgHQs/s400/23_8602020578_L600..jpg" border="0" /><br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: دختره پتياره تو هم خودت غلط كردي هم اون باباي جاكشت غلط كرده هم اون سردار ر...ـي گوزوت!!<br /><span style="font-size:85%;">خانوم بيتربيت:</span> نيگا كن ببين بيتربيت به سردار ر...ـي گفت گوزو!<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: من سردار ر...ـي كه هيچي، اگه راهبر عظيم الجثه هم بياد اينجا و به من التماس بكنه هم نميذارم تو بري! ديگه نميذارم بري.. احمق بيشعور فاسد فكر كردي چه خبره؟! همين الان ميفرستمت ساختمون وزرا، خودمم باهات ميام، كت بسته حكمتو ميگيرم ميبرمت زندان اوين تا بفهمي چه خبره! سردار ر...ـي بياد اينجا ... منو بخوره!<br /><span style="font-size:85%;">خانوم بيتربيت</span>: اِاِاِ!! ببين بينزاكت چيچي ميگه!<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: آقاي سروان مختار، بيا اين زنيكه جـ... رو دستبند بزن بندازش پشت اون وانت!<br /><span style="font-size:85%;">خانوم بيتربيت</span>: چي؟.. وانت!!؟<br />..<br />(در اين لحظه خانوم سرگرد وجبيپور داره اين دختر خانوم مانتو آبي فسفري رو هدايت ميكنه به سمت مينيبوس.. سروان «پوشيده متين» و سروان «بينش» هم ايشان رو همراهي ميكنن: (به انگشت دقت كنين)..) <img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064963978269266210" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rkpd5yTjkSI/AAAAAAAAAtg/5H4xXi1hQgk/s400/12_8602020578_L600..jpg" border="0" /><br />سرگرد <span style="font-size:85%;">وجبيپور</span>: شما واسه اينكه توجيح بشين براي چي بايد حجابتون رو رعايت كنين هدايت ميشين به سمت اون مينيبوس، اوناها اونجاس!<br /><span style="font-size:85%;">خانوم مانتو آبي فسفري</span>: اون مينيبوس؟! نميشه كه؟<br /><span style="font-size:85%;">سروان پوشيده متين</span>: آره ديگه! همون.. يالا برو!<br /><span style="font-size:85%;">خانوم مانتو آبي فسفري</span>: آخه نميشه؟!<br /><span style="font-size:85%;">سروان بينش</span>: چرا نميشه؟! خوبم ميشه!<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: بله.. شما الان ميري تو اون ماشين وگرنه با لگد ميندازمت اون تو!<br /><span style="font-size:85%;">سروان بينش</span>: يالا.. برو.. چونه نزن..<br /><br />..<br />(در اين صحنه كه ملاحظه ميكنين، سركارعليه سرگرد وجبيپور دارد به شبهات مادر اين دختر خانوم روسري سبز در<br />مورد حجاب و دلايل حجاب اجباري پاسخ ميدهد: (به انگشت دقت كنين..)..) <img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064963978269266226" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rkpd5yTjkTI/AAAAAAAAAto/ZIuK80hUZCg/s400/15_8602020578_L600..jpg" border="0" /><br /><br /><span style="font-size:85%;">مادر دختر روسري سبز</span>: شما براي چي دختر منو ميبرين.. لخت نيست كه.. پس اين لچكي كه رو سرشه چيه؟..<br />(دختر روسري سبز داره گريه ميكنه!)<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: دختر شما از نظر فقه اسلامي و قوانين اسلامي و... الان نيمه لخته.. حجاب اينيه كه من سرم كردم! نه اين چيزي كه سر دختر تويه!<br /><span style="font-size:85%;">مادر دختر روسري سبز</span>: نه خير.. حجاب حجابه! كي ميگه دختر من بيحجابه! كجاي بدن دختر من معلومه! من نميذارم بچهمو ببرين!<br />(از اين به بعد گيرنده شما بايد مجهز به زيرنويس كن فارسي باشه!)<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: يو شاتآپ! اوكي!! شاتآپ! ايف يو گوآن، آي ويل فاك يو!<br /><span style="font-size:85%;">مادر دختر روسري به سر</span>: وات دو يو سي؟!<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبي پور</span>: شاتآپ! آي دونت لايك هير انيمور!! مادِر فاكر!<br /><span style="font-size:85%;">آقاي عينكي او پشت</span>: اوه ماي گاد!.. شي فاكد دم!<br /><span style="font-size:85%;">سروان مؤمن</span>: دو يو آندرستند؟! گو گو!!<br /><span style="font-size:85%;">مادر دختر روسري به سر</span>: اوكي! اوكي! آي گو! (رو به دخترش) ماي بِيبي! بي كرفول!<br /><span style="font-size:85%;">دختر روسري سبز</span>: پليز مام.. (در حال گريه) شي ويل فاك مي! دونت لت مي اِلون! پليز دونت لت مي الون!<br /><span style="font-size:85%;">مادر دختر روسري سبز</span>: يور نات اِلون! آيم آن يور وِي!!<br />..<br />(به خاطر تلاشها و كلنجارهاي بسياري كه سرگرد وجبيپور انجام دادن، از اين به بعد كمي خسته هستن:.. )</p><p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064963982564233554" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rkpd6CTjkVI/AAAAAAAAAt4/btWGBGFjX5A/s400/13..jpg" border="0" /></p><p align="right"><br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: روسريتو درست كن! سريعتر.. اصلآ حوصله ندارم!<br /><span style="font-size:85%;">سروان بينش</span>: ببين به نفعته كه كاري كه ميگن رو بكني! اوقات سرگرد به اندازه كافي تلخ هست!<br /><span style="font-size:85%;">سروان پوشيده متين</span>: حرف گوش كن.. سرگرد وجبيپور با كسي شوخي نداره!<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: يالا.. وگرنه ميدم اين دوتا انقدر بزننت تا ياد بگيري چهجوري روسري سرت كني!</p><p align="right">..<br />(در اين عكس خانوم قهرمان وجبيپور در حال آموزش بستن گره روسري به يكي از عوامل بدحجاب هستن!)</p><div align="right"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064963982564233538" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rkpd6CTjkUI/AAAAAAAAAtw/aIMhJ4SnPA4/s400/12..jpg" border="0" /><br /><span style="font-size:85%;">خانوم بدحجاب:</span> اينطوري خوبه؟!<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: نه يه خورده بيشتر، بيشتر! ميگم بيشتر.. بكش!<br /><span style="font-size:85%;">خانوم بدحجاب</span>: آققق..! داااارم خفــه مي شـــم!<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: نترس خفه نميشي!<br /><span style="font-size:85%;">خانوم بدحجاب</span>: آقق! نفســم! در نمياد! آقق!<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: ميگم محكمتر بكش! آها!!<br /><span style="font-size:85%;">خانوم بدحجاب</span>: ....!!..<br /><span style="font-size:85%;">سروان تپلزاده</span>: اِاِ!! سرگرد داره خفه ميشه!<br /><span style="font-size:85%;">سرگرد وجبيپور</span>: اِ! راس ميگي! اشكالي نداره! بيسيم بزن يه آمبولانس بفرستن!<br />....<br /><br /><strong>يه چيز بامزه!..<br /></strong><br />ميدونين معني كلمه شيت <strong>Shit</strong> چي ميشه؟!..<br /><br />1) 1- گه، اَن - 2- (عمل) ريدن- 3- كـ.. شعر، شرو ور – 4- كثافت، آشغال – 5- اَه<br />2) ريدن، تركمون زدن- 2- تو شلوار خود ريدن – 3- گه زدن به، تر زدن به، كثيف كردن- 4- (از ترس) زرد كردن، ريق، تِرتِر، اسهال<br />!!! حالا به نظر شما من كيو شيت كنم؟!! :))))<br /></div><div align="right"><span style="font-size:78%;">Label : طنز<br /></span><div align="right">....</div><br /><div align="right"><strong>يه لينك:</strong></div><div align="right"><br /><strong><a href="http://www.radiozamaneh.org/news/2007/05/post_1450.html">مبارزه با بد حجابی در مشهد جنجال آفرید</a></strong></div><br /><div align="right"><span style="font-size:85%;">درگیری بین ماموران نیروی انتظامی و مردم در پی اقدام به دستگیری یک دختر و در ادامه آن یک پسر معترض، منطقه «بلوار سجاد» مشهد تا پاسی از شب متشنج بود... این برخورد که توام با استفاده از باتوم و اسپری خردل بود، بیشتر موجب تهيیج مردم حاضر در صحنه شد و عملا موضوع حضور آنها را تبدیل به یک اعتراض کرد. در این بین بسیاری با تماس های تلفنی به دیگر دوستان و آشنایانشان خبر این حادثه را داده بودند و این باعث شد که هر لحظه بر تعداد جمعیت حاضر بیفزاید. برخی در این بین با سوت زدن و «هو کردن» بیشتر باعث برخورد پليس شدند که حالا با اعلام آماده باش بر تعداد آنها نیز افزوده می شد. «نیروی انتظامی خجالت، خجالت» از جمله شعار هایی بود که مردم سر می دادند. این حرکت ها حتا باعث شد که در مقابل یکی از پاساژ های این خیابان با شلیک گاز اشک آور پليس نسبت به </span><span style="font-size:85%;">متفرق کردن مردم اقدام کند.</span></div><br /><div align="right"><strong>........</strong></div><br /><div align="right"><strong>از حال ما!</strong><br /><br />اينجا چند روزي گرم شده بود طوري كه ما مجبور شديم كولر رو راه بندازيم! از بدشانسي درست ساعت يازدهو نيم همون شب ديديم داره بوي سوختگي شديد سيم مياد و همه خونه شده پره دود! هيچي! كولر سوخت و 70 هزار تومن خرج رو دستمون انداخت!<br />ولي خوشبختانه چند روزيه كه هوا دوباره خوب شده و عصرا يه همچين بارون توپي ميزنه كه نميدونين! باد خيلي شديدي هم مياد.. پريروز يه درخت ميشكنه و ميفته رو سر يه بدبختي! لهش ميكنه!!<br />بگذريم.. يه چند تايي عكس ميذارم..<br /></div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064965215219847538" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpfByTjkXI/AAAAAAAAAuI/zX2f1vteNuQ/s400/Photo-86-.jpg" border="0" /><br />اين رنگين كمان قشنگ رو ببينين.. بعد از باروني كه ديروز اومد..<br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064963986859200866" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rkpd6STjkWI/AAAAAAAAAuA/PEGfv0A_1c0/s400/Photo-86.jpg" border="0" /><br />اينم گل و گياه فروشي(!) همين دوتا كوچه بالاتره..<br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064965215219847554" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpfByTjkYI/AAAAAAAAAuQ/JhBAcQnvYSg/s400/Photo-861.jpg" border="0" /><br />تو اين خيابون چهار پنجتا از اين گلو گياه فروشيا هست..<br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064965219514814866" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpfCCTjkZI/AAAAAAAAAuY/-HzzrK_5HoU/s400/Photo-862.jpg" border="0" /><br />اين گلهاي زيبا هم تقديم به شما..<br /><a href="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rkpg-CTjkiI/AAAAAAAAAvg/PrFoVIDCTo4/s1600-h/Photo-863.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064967349818593826" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rkpg-CTjkiI/AAAAAAAAAvg/PrFoVIDCTo4/s400/Photo-863.jpg" border="0" /></a><br /><br /><a href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpgCyTjkeI/AAAAAAAAAvA/HejapocWlDs/s1600-h/Photo-864.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064966331911344610" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpgCyTjkeI/AAAAAAAAAvA/HejapocWlDs/s400/Photo-864.jpg" border="0" /></a><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064965228104749474" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpfCiTjkaI/AAAAAAAAAug/gIaHbRroLpM/s400/Photo-865.jpg" border="0" /><br /><span style="font-size:78%;">Label : زندگي</span><br /><strong>........<br /></strong><br /><strong>فيلم هفته..<br /></strong><br /><strong>ناتينگ هيل Notting Hill<br /></strong>(كسي كه ديويدي اين فيلم رو واسه ما رايت كرده رو پاكت ترجمه كرده تپه بيارزش:))..)<br /><br />كارگردان: راجر مايكل – بازيگران: جوليا رابرتز – هيو گرانت – محصول 1999 آمريكا- انگلستان<br />ژانر: رومنس – كمدي </div><div align="right"><br /><a href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpgCyTjkdI/AAAAAAAAAu4/kbhHHdGfguc/s1600-h/notting_hill..jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064966331911344594" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RkpgCyTjkdI/AAAAAAAAAu4/kbhHHdGfguc/s400/notting_hill..jpg" border="0" /></a><br />خلاصه: ويليام تكر (هيو گرانت) يه كتاب فروش كمروي لندني كه هيچ وقت با زنها خوش شانس نبوده. وقتي كه يك دفعه آنا اسكات (جوليا رابرتز) ستاره هاليودي وارد مغازه اون ميشه، متحير ميمونه و وقتي اون ستاره زيبا از مغازه بيرون ميره اصلآ فكر نميكنه كه هيچوقت ديگه بتونه ببينتش! ولي تصادف اون دوتا رو دوباره به هم ميرسونه، و به زودي زود اين زوج ناهمگون يك دل نه صد دل عاشق هم ميشن. و اين شروع مشكلات روابطه يك ستاره سينما و يك فرد معموليه!<br />..<br /><br />اين فيلم عاشقانه قشنگيه.. با صحنههاي كمدي با طعم انگليسي.. و به علاوه چند تا آهنگ بسيار قشنگ از جمله: آهنگ From the Heart از گروه Another Level و آهنگ آهنگ Hint to Sunshi<a href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rkpg9yTjkhI/AAAAAAAAAvY/XY4XuJ4O9Fw/s1600-h/hugh_grant7..jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5064967345523626514" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rkpg9yTjkhI/AAAAAAAAAvY/XY4XuJ4O9Fw/s400/hugh_grant7..jpg" border="0" /></a>ne كه خودم خيلي دوسش دارم و آقاي Bill Withers.. صحنهاي كه اين آهنگ پخش ميشه يكي از قشنگترين صحنههاي فيلم و شايد بتونم بگم فيلمهايي كه من تا حالا ديدهم.. آقاي كتابفروش ما از اينكه ستاره خوشگلش تركش كرده ناراحته.. و شروع ميكنه به قدم زدن تو بازار محله، و اين آهنگ شروع ميشه.. فصلها پشت سر هم ميگذرن و كتابفروش خجالتي ما كماكان در گذر از بازار شلوغ پر از غم تنهايي.. تابستون بهار پاييز زمستون و دوباره بهار.. اين صحنه و اين آهنگ خيلي قشنگه و حتمآ لذت ميبرين.. البته كل فيلم قشنگ و ارزش چند بار ديدن رو هم داره.. <div align="right"><br /><span style="font-size:78%;">Label : فيلم<br /></span><strong>........<br />********</strong> </div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-4507050180346564448?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-83499764352057637032007-05-12T04:08:00.000+03:302007-05-12T04:47:23.291+03:30دوست من.. دوست شصتهاي<div align="right"><strong>..</strong></div><div align="right"></div><div align="right"><strong></strong></div><div align="right"><strong>شصتهاي هستهاي</strong></div><div align="right"></div><div align="right"></div><div align="right">كمكم داره ترس ورم ميداره.. از سرنوشتمون.. از سرنوشت دهه شصتيها! نسل ما نسل هزارو سيصدو شصتو... ، يه نسل نفرينيه..<br /><br />«.. با جنگ زاده شديم.. با بچههاي مدرسه والت مدرسه رفتيم، به همون تلخي.. قهرمانهاي دوران بچگيمون چوبين بود و بن و پرين، همه پر از سرگشتگي و در پي ناكجا آباد در سفر.. و كلاهقرمزي كه دربه در به دنبال آقاي مهربوني بود كه از توي تلويزيون به بچهها گل ميده:.. « آقاي راننده، يالا بزن تو دنده، برو به سمت تهرون، ميخوام برم تلويزيون..»<br />بهار نوجوونيمون با بهار اصلاحات شكوفه كرد.. پر از عشق به زندگي.. اميد به فرداي بهتر.. پر از اعتراض.. نسل ما شد نسل اكليلسرنج.. نسل هوليگانيسم.. نسل دختري با كفشهاي كتاني.. نسل انقلاب.. سلاحش بوق و نارنجك و مانتوي كوتاه! نسل همجنسباز.. نسل خودارضا!..<br />عشق آموزشگاه زبان انگليسي، كامپوتر.. عشق قلمچي.. دانشگاه آزاد واحد بومهن، واحد عليآباد كتول، واحد ممسني..<br />نسل 206.. نسل اينترنت، چت، وبلاگ.. نسل سرباز فراري.. فراري از سربازي.. حتي به قيمت كشيدن همه دوندونها.. حتي به قيمت كاهش وزن تا 40 كيلو!<br />اينجا ديگه رفته بوديم تو 20 سال.. ميزديم الكل صنعتي به سلامتي آقايون چاقالا! ميتركونديم تو اكسپارتي كل دنيا!.. شعر شد؟ نه كـ...ـشعر شد! :))) سوار الگانس 110 ميشديم و ميخونديم:.. آقاي راننده، يالا بزن تو دنده، برو به سمت تهرون، ميخوام برم تلويزيون!<br />شديم نسل احمدينژاد.. ضابلو.. هسته پر انرژي حق مسلم ماست.. بابا بيخيالش.. تريپ برنج.. شيشه.. كريستال..<br />نسل ما.. نسل ما.. شصتهاي هستهاي!...»<br />حالاهم امروزمون معلوم نيست كه فردامون چي ميشه! </div><div align="right"><br /><span style="font-size:78%;">Label : اجتماع<br /></span><strong>........ </strong><br /><br /><strong>دوست خوب من تو اون تابستون داغ و طولاني..</strong><br /><br />پنج سال پيش پسر يكي از همكاراي پدرم تو سن 18 سالگي بر اثر سرطان خون مرد.. هم سن من بود.. هيچوقت نديده بودمش ولي دورادور ميشناختم.. معلم سرخونه رياضي هر دومون يكي بود.. من يه خورد بازيگوش بودم و هميشه با تكاليف نصفه نيمه ميرفتم پيش معلم.. معلم هم عصباني از اينكه من تكاليف رو ننوشتهم بعدآ براي بابام تعريف ميكرد:.. «..هوش پسرتون خيلي خوبه ولي تنبله،.. اما پسر فلان همكارتون هميشه تكاليفش رو انجام ميده..»! :)))) ...<br />چندوقت پيش پسر يكي ديگه از همكاراي بابام سر عمل جراحي به خاطر آمبولي قلب، مرد!.. و حالا!..<br />پسر يكي از آشناهامون كه تو دوران بچگي كلي با هم اينور و اونور رفتيم، و دوست من بود.. طفلكي يه مريضي بد گرفته.. خيلي وقته كه همديگهرو نديديم! ترم آخر ليسانس دندونپزشكي بود.. بابام تعريف ميكنه كه پدرش با چه افتخاري هميشه ازش تعريف ميكرده.. آقاي دكتر.. اما... سر عمل جراحي داخلي كه روش انجام ميدادن متوجه ميشن كه...!<br /><br />آره... اون سال تابستون ما دوستاي خوبي واسه هم بوديم.. اول اينو بگم كه ما تو خونوادهمون جوري بار اومديم كه به كسي كه ازمون بزرگتره بايد احترام بذاريم، مگه اينكه لياقت احترام ما رو نداشته باشه!.. اين اخلاق توي من طوري بود كه حتي براي كسي كه يك سال از من بزرگتر بود احترام ميذاشتم.. باهاش شوخي نميكردم.. جلوش حرف زشت نميزدم.. سعي ميكردم سنگين باشم..<br />اين بچه حدودآ يك سال از من بزرگتر بود.. ولي تو سن بچگي انقدر شازده و خوشتيپ و جذاب بود كه من شايد بگم عاشقش بودم.. پوستش سفيد بود با موهاي بور و ابروهاي كم پشت.. و چشمايي مثل چشماي آهو.. الان كه دارم فكر ميكنم ميبينم كه شباهتي به پيتر پن داشت.. نگاه كه به آدم ميكرد انگار داره توي وجودت رو ميخونه! نگاه كنجكاو.. همين مسئله باعث شد كه من بيشتر واسهش احترام قائل باشم.. ولي خوب اون بچه بود منم بچه بودم.. بچه 8-9 ساله.. بچه هم بازيگوشه..<br /><br />با هم تنيس ميرفتيم، من و داداشم و اون و داداشش، با كلي بچههاي ديگه سه روز در هفته، روزي 4 ساعت باشگاه تنيس رو روي سرمون ميذاشتيم.. بازي ميكرديم، مسابقه تنيس ميداديم.. ورجهوورجه، قايمموشك، دزد و پليس، لشكركشي و جنگ با راكتاي تنيس به جاي شمشير و كاورهاي راكت به جاي كلاهخود! گاهي دعوا، گاهي جبههگيري عليه همديگه.. ولي بعد از همه اينا دوستي بود..<br />يادمه يه روز با اون دوتا و پدرشون رفتيم استخر سر-بازي كه روبروي باشگاه تنيس بود.. ملكي كه استخر توش بود مال يكي از فراري هاي زمان انقلاب بود.. پنجشنبه بود و تابستون داغ تهران... توي آب بدنش ميدرخشيد.. اونروز خيلي خوش گذشت.. يك بار براي هميشه بود ولي هرچي بود شادي بود..<br /><br />يه بار ديگه هم توي سالن بولينگ رو صندلي نشسته بوديم و داشتيم دسته گلهاي تيم باباها رو تماشا ميكرديم.. دو تا فسقليا يادم نيست كجا بودن ولي ما همونجا نشسته بوديم و با هم حرف ميزديم.. يه هو يه صدايي شنيديم.. صداي كوبيدن يكنواخت و بم.. شبيه صداي قلب بود.. رفتيم دنبال صدا گشتيم.. منشا صداي از دو تا فسقليا بود كه رو پيشخون كافه يا باري كه تعطيل بود نشسته بودن و پاشنههاي پاهاشون رو يكي يكي با يه ضرباهنگ به پايه فلزي ميكوبيدن.. و ميخنديدن.. ما هم از اون صدا و خندههاي شطنتآميز اونا خندهمون گرفت.. پريديم رو پيشخون و شروع كرديم به كوبيدن پاشنه هامون به پايه آهني..:)))<br /><br />يادش به خير چه دوران خوبي بود، حيف كه كوتاه بود.. رابطهمون با هم ادامه پيدا نكرد.. شايد اگر با هم رابطهرو ادامه ميداديم الان بهترين دوستاي همديگه بوديم.. اميدوارم خطر از سرش بگذره و به زندگي و خونهش برگرده.. اميدوارم.. شايد بعدآ بتونيم مثل اون تابستون داغ دوستاي خوبي واسه هم بشيم... شايد.. ولي الان چيزي بجز سلامتي دوباره اون تو فكرم نيست..</div><div align="right"></div><div align="right"></div><div align="right"><span style="font-size:78%;">Label : خاطرهها<br /></span><strong>........ </strong><br /><br />اينم از من نشنيده بگيرين.. طرح امنيت اجتماعي (بخوانيد مبارزه با بدحجابي) تقريبآ شكست خورده! يعني ميتونم بگم قطعآ شكست خورده.. مگر اينكه تاكتيكشون رو عوض كنن يا با شدت بيشتري وارد بشن..<br /><br /><strong>........ </strong></div><div align="right"><br /><strong>اتهام</strong></div><div align="right"><br />آهنگ اين هفته يه آهنگ داغه،.. همين دو ساعت پيش دانلودش كردم.. آهنگ رپ فارسي با صداي دخترونه!.. فقط ايول بهشون.. ايول، ايول ايول.. با صداي يكنواخت طبل شروع ميشه كه مارش نظامي رو ياد آدم ميندازه.. به غير از اينكه اعتراضه به اين مسخره بازي اخير، تم ضد جنگ هم داره..</div><div align="center"><br /><br /><a href="http://www.4shared.com/file/15472484/846d1d0c/Mahour_-_Etteham.html">از اينجا دانلود كنين.. </a><br /><br /><strong>اتهام<br /></strong>..<br />توي سال انسجام خورديم اتهام<br />آخه دارين از كي ميگيرين انتقام..<br />....<br />اينجا هيچي آخه سر جاش نيست<br />وض خيلي بده از چپو راست نيست<br />اينجا يكي نون شبشم نداره<br />فكر ميكنم خدا سربه سرم ميذاره<br />حالا تو اين روزگار هركي هركي<br />مدعي شدن آقايون كه هركي<br />لباسش ال باشه قيافهش جيمبل<br />بگيرش ببرش نشو ازش غافل<br />....<br />قصه اصلآ اين نيست بيدار شو<br />اين فقط يه لالاييه كه ميگه خواب شو<br />....<br />توي بازي شطرنج سربازيم<br />آقايون تو بازيتون مارو جلو نندازين<br />تا بشيم قرباني و سپر بلاتون<br />بيشتر شه پولاتون راحتتر جاتون...<br />....<br /><strong><a href="http://www.4shared.com/file/15472484/846d1d0c/Mahour_-_Etteham.html">ماهور – اتهام </a><br /></div></strong><div align="right"><span style="font-size:78%;">Label : آهنگ </span></div><div align="right"><strong>........<br /></strong><br /><strong>چندتا لينك.. </strong><br /><br /><strong><a href="http://www.ilna.ir/shownews.asp?code=418159&code1=15">كميسيون زنان دفتر تحكيم وحدت تعرض به دانشجويان دختر در دانشگاهها را محكوم كرد</a></strong><br />حال كجايند آن دين به دنيا فروشاني كه با كوچكترين رفتاري خلاف سليقهشان فرياد وااسلاما و دينخواهيشان گوش فلك را كر ميكند؟! كجايند كساني كه اين روزها هوادارانشان مزاح هر چند نسنجيده يك استاد سالخورده را دستاويز كفن پوشيدن خود و سياهپوش كردن دانشگاه كردهاند؟! كجايند مدعيان دين و ارزشها؟!<br /><br /><a href="http://doreroozgaran.blogspot.com/2007/05/blog-post_4157.html"><strong><span style="color:#000000;">آیا ایرانی ها نژاد پرستند؟</span></strong></a><br />ما مردمان ایران بعدازقتل های فجیع خفاش شب، چون فکر می کردم خفاش شب افغانی است هر جا افغانی می دیدیم ، با نیروهای مردمی آنها را نوازش می کردیم. ما مردمان فهیم ایران به کودکان افغان امکان تحصیل درمدارس نوبرمان را نمی دادیم . ما مردمان ارزشی ایران برای تحقیر یکدیگر از واژه افغانی استفاده کرده ایم. ما مردمان متمدن ایرانی به دولتمان اجازه داده ایم که تابعیت ایرانی فرزندان حاصل ازمادر ایرانی ، پدر افغانی را نادیده بگیرد.اگر اینها نژاد پرستی نیست ، پس نژاد پرستی چیست؟</div><div align="right"><strong>........</strong></div><div align="right"><strong>********</strong></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-8349976435205763703?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-48283936980485780482007-05-07T04:42:00.000+03:302008-12-10T20:06:36.710+03:30بابل<div align="right"><span style="font-size:85%;"><span style="font-size:78%;">..</span></span></div><div align="right"><span style="font-size:78%;"></span><br /></div><div align="right"><span style="font-size:85%;"><br /></span><strong><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/worldnews/story/2007/05/070506_mv-an-sarkozy.shtml">سگولن باخت!<br /></a></strong><br />حيف شد.. سگولن من باخت.. سگولن رويال عزيز من باخت..<br />دوست داشتم برنده ميشد به چند دليل: </div><p align="right"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5061625421088446578" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rj6BgLoQWHI/AAAAAAAAAso/RRpelmgDp5k/s400/1117-02..jpg" border="0" /><br />سوسياليست بود .. از اون مرتيكه فاشيست بهتر بود .. زن بود و دارو دسته زنها تو دنيا با اومدن اون قدرت ميگرفت .. ازش خوشم ميومد، از تيپش از لباس پوشيدنش، اون سارافونايي<strong>*</strong> كه تنش ميكنه آدمو ياد دهه 60 و جولي اندروز ميندازه..<br />در هر صورت حيف شد.. ولي واقعآ تبريك داره چون با اختلاف 2% باخت! اگه دو درصد بيشتر مياورد 50-50 مساوي ميشدن..<br />اصلآ از اين مرتيكه سارخوزي خوشم نمياد..</p><p align="right"><strong>* يك اشتباه استراتژيك:</strong> آقا يك اشتباه استراتژيك از من سر زده و اشتباهي نوشتم سارافون، بعد نگو سارافون از اين لباساي بلند دامن سر خوده! اينيم كه سگولن خانوم ميپوشه نميدونم اسمش چيه: كت دامن??! اصولآ چون من دارم تو يه مملكت اسلامي زندگي ميكنم، بنابر اين نبايد به لباسهاي بانوان (اعم از زير و رو و فوق رو) توجه كنم، هرچي ميشناسم روسري مانتو و شلواره! (حالا فكرش رو بكنين كه من فردا روزي بخوام برم واسه همسر آيندهم لباس زير بخرم! به جاي شورت سوتين ميخرم و به جاي سوتين بيكيني!! :))) ..)....</p><p align="right"><a href="http://www.roozonline.com/archives/2007/05/004274.php">عصر کوتوله ها و آزادي</a></p><p align="right"></p><p align="right">او نيامد. مردي آمد که شورشيان فقير پاريس را درآن شبهاي خون و آتش " آشغال" خوانده بود.ياران او مي رقصيدند. بازنده ها مي گريستند. همه در خيابان بودند. تلفن زنگ زد. صداي دوست کارگردانم از ميهنم بود.- همه خيابان هاي تهران در قرق کماندو هاست. انگار که حکومت نظامي باشد. جرئت نداريم برويم بيرون.فرياد آزادي از خيابان هاي پاريس برخاست. سخن سگولن رويال را تائيد مي کردند:- همه چيز تازه آغاز شده است. همه باهم به مبارزه ادامه مي دهيم.</p><p align="right"><br /><span style="font-size:78%;">Label : سياست</span><span style="font-size:85%;"> </span></p><p align="right"><strong>........</strong><br /><br /><strong>بابل<br /></strong><br />عجب فيلمي بود اين فيلم بابل.. يه فيلم اينترنشنال.. همه جور آدمي توش پيدا ميشه.. من از اين تيپ فيلما خيلي خوشم مياد.. فيلمهايي كه آدماي توش هيچ كدوم بد نيستن.. هيچ طرفي بد نيست.. شايد هيچ كدوم هم خوب نباشن ولي نميشه دسته بندي كرد كه اين چون اينطوريه خوبه و اون چون اونطوريه بد! حوادث تمامآ بر اساس سوتفاهمها، تصادفها، پيش داوريها و شناخت نادرست و عوضي به وجود مياد.. به خصوص تو مسائل نژادي و تضاد بين مليتها و فرهنگهاي مختلف.. </p><p><br /></p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5061625421088446594" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rj6BgLoQWII/AAAAAAAAAsw/lPseAE2FjNY/s400/poster1%2B.jpg" border="0" /> <p align="right"><br />بازيگراي بابل خيلي ملموس بازي كردن،.. با اينكه شايد فقط 2 تاشون (براد پيت و كيت بلانشت) بازيگر حرفهاي از نوع هاليوودي بودن ولي همهشون عالي بازي كردن.. هم اون عربها هم مكزيكيها هم ژاپنيها..<br />بخشي از حرفي كه اين فيلم ميگه تنهايي آمرياييهاس.. ترس آمريكاييها.. ترسي كه چه تو كشور خودشون باشن چه تو وسط جادهها و دشتهاي اون سر دنيا دست از سرشون بر نميداره.. اين ترس ميتونه ترس گروگان گرفته شدن توسط يه مكزيكي باشه يا ترس كشته شدن به وسيله يه تروريست تو مراكش.. فرقي نداره كه كجا باشه يا از كي بترسه.. مهم اينه كه ميترسه و هيچ كسي هم نميتونه اينا رو مطمئن كنه كه «حالا شما در امنيت هستي».. به خصوص با جنگ با ترور!.. اين نظر منه..<br />البته اينم بگم كه تو اين فيلم در مقايسه با مثلآ فيلم تصادف (Crash) برخورد نژادي يا تضاد فرهنگي به اون صورت نميبينيم كه يه سفيد با ديدن يه سياه خيال كنه كه اون مسلحه يا يه سياه با ديدن يه سفيد همه عقدهها و تبعيضهايي كه بهش رفته رو يادش بياد و وجودش پر از نفرت بشه.. صحنه اي تو فيلم نشون ميده كه ريچارد (براد پيت) تو خونه راهنماي عرب نشسته و منتظر آمبولانس براي رسوندن سوزان به بيمارستانه كه شروع ميكنه با مرد عرب صحبت كردن و شايد براي لحظهاي فكرش از فاجعهاي كه ممكنه به وجود بياد رها ميشه.. جايي هم بچههاي ريچاد تو عروسي مكزيكيها، با بچههاي مكزيكي بدون هيچ وحشتي بازي ميكنن..<br /><br />درسته كه كارگردانش نتونست اسكار بگيره ولي واقعآ فكر ميكنم جاي پيشرفتش خيلي زياد باشه..<br /><strong>....<br /></strong><br />دو سه تا فيلم هست كه خيلي دوست دارم ببينم،.. 1<strong>- دوشيزه سانشاين كوچولو</strong> 2<strong>- هزارتوي پن</strong> (كه تو دو موقعيت ميگذره، يكي تو واقعيت و جنگ جهاني دوم و كشتار و دومي تو روياهاي خيالي يه بچه و ميگن جلوههاي ويژه و موسيقي قشنگي داره) <strong>3- نامههايي از ايووجيما</strong> (كلينت ايستوود)<br /><br /><strong>....<br /></strong><br />واقعآ حيف وقت و پولي نيست كه آدم بده براي ديدن فيلمي مثل فيلم 300 ؟!! اين رو اصلآ از روي ناسيوناليست گري يا «ما آريايي هستيم» و «آي كوروش كجايي كه خشيتو كشتن» نميگم! (چون اصلآ من نه نژادپرستم نه ناسيوناليست!) و به نظر من كه تا حالا كلي كتاب تاريخي خوندم، اين خشايار شاه اصلآ يك ديوانه تمام عيار بوده، يك بيمار رواني كه با علم كردن پرچم انتقام شكست پدر همه چيز رو به كثافت كشوند! يه با هم تو وبلاگ خدابيامرزم چند سال پيش اينو گفته بودم كه اين خشايار شاه يه ديوانه تمام عيار بوده! خوشبختانه مملكت ما از اين جور حاكمان صدها بار به خودش ديده و بازم خواهد ديد! اردشير دراز دست، خسرو پرويز، محمود غزنوي، نادر شاه، آغا محمد خان و.... همه از يه قماشن!<br /><br />واسه اين ميگم اين فيلم ارزش ديدن نداره چون فيلم مزخرف 300 چه از نظر داستان چه از نظر پيامي كه ميخواد بده اصلآ در حد و اندازه فيلمهايي مثل ارباب حلقهها، گلادياتور، تروي، يا الكساندر نيست كه هيچ حتي از نظر جلوههاي ويژه هم هيچ چيز خاصي نداره بجز غلوهاي چرتوپرت و الكي! بعضي صحنههاشو كه من ديدم واقعآ حالم به هم خورد! آسمونش كه انگار به جاي رنگ آبي، خاكستري و كبوده اونم از نوع بيخودش! جنگ و بكش بكش هم كه نگو! انگار در فضاي خلاء دارن شمشير ميزنن كه قطرهها يا به قول يكي لختههاي خون به اين { .... } بزرگي تو هوا واسه خودشون پرواز ميكنن! اونم از برخورد نيزه شون به ديوار كه از الكي بودن حال آدم به هم ميخوره! اين فيلم تنها چيزي كه داره، يكي دهن گشاد و عربده(اربده؟!)هاي گوشخراش آقاي بازيگر نقش «لئونيداسه» با اون دندوناي قشنگش، و اونيكي هم هيكلهاي زيبا و دوستداشتني و سكسي اين 300 نفر! به قول چلچراغ فقط يه S گنده اون وسط كم دارن كه بشن يك لشكر سوپرمن!<br /><br />تنها دليلي كه ميشه براي پرفروش شدنش آورد كمبود فيلم حماسيه! فكر ميكنم تو اين دو سه سال اخير به جز فيلم «قلمروي ملكوت» ريدلي اسكات هيچ فيلم حماسي ديگهاي ساخته نشده و به قولي تماشاچيهاي سينما دلشون واسه فيلمهاي جنگي-تاريخي لك زده! مثه خود من :((( </p><p align="right"><br /><span style="font-size:78%;">Label : فيلم </span><br /><strong>........<br />********</strong></p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-4828393698048578048?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-40808757497055273612007-05-01T17:37:00.001+03:302008-12-10T20:06:38.135+03:30گهي به هنجار<div align="right">وقتي كه شعله ظلم<br />غنچه لبهاي تو را سوخت<br />چشمان سرد من<br />درهاي كور و فروبسته شبستان عتيق درد بود<br /><br />احمد شاملو<br /><strong>....<br /><br />********<br /></strong><br />با ديدن <a href="http://www.youtube.com/watch?v=gj7_q97dqek">اين فيلم </a>سردرد گرفتم.. از شدت عصبانيت چند دقيقه فقط آب خوردم و گردنم رو گرفتمو قدم زدم!<br /><a href="http://www.youtube.com/watch?v=gj7_q97dqek">اين هم</a> سهم مردم ما از مهرورزي اسلامي! واقعآ ما مردم بدبخت و بدشانسي هستيم! با انگليسيهاي به قول آقايان متجاوز و جاسوس و .. اونطوري رفتار ميشه، انگار كه دارن ملكه اليزابت رو بدرقه ميكنن! با ما مردم بدبخت كه تنها گناهي كه كرديم به دنيا اومدن تو اين مملكت كوفتيه <a href="http://www.youtube.com/watch?v=gj7_q97dqek">اينطوري</a>!<br />ميدونين! من متنفرم.. من عصبانيم! من به اين انرژي كثافت هستهاي كه سرنوشتش با سرنوشت ما يكي شده لعنت ميفرستم! من به اين مهرورزي لجني تف ميكنم! من از گردن كلفت عوضي پشمالو متنفرم! من از پليسي كه جلوي چشمش قرص اكس ميفروشن و اون تازه يادش ميفته كه روسري ها بايد تا پيشاني جلو بياد استفراغم ميگيره!<br />من از مملكتي كه بيجهاي توش پيدا ميشه كه با حداقل 30 تا پسربچه اونكار رو ميكنه و بعدش اصلآ معلوم نميشه كه چه بلايي سرش مياد، اما با مردمش تو خيابون<a href="http://www.youtube.com/watch?v=gj7_q97dqek"> اينطوري </a>رفتار ميشه بدم مياد! دوستدارم روي كلش گه بزنم!<br />ولي چه ميشه كرد! وقتي تواني براي گه زدن نيست، وقتي كه شايد توان گه زدن داشته باشيم ولي از ترس گهمون رو تو ماتحتمون نگه داريم و دلپيچه بگيريم! بايد تلخندي زد و گذشت!<br />و من تمام اين نفرتها و لعنتها استفراغها و گهها رو تبديل ميكنم به طنزي كه شايد اصلآ خنده دار نباشه ولي تنها كاريه كه از من تو اين وضعيت بر مياد!! طنزي با بوي كله كثافت گرفته اين مملكت!<br /><strong>........</strong> </div><div align="right"></div><br /><div align="right"><span style="font-size:85%;">طنز </span><span style="font-size:85%;"></div></span><br /><span style="font-size:85%;"><div align="right"></span><span style="font-size:100%;"><strong>كلنگ ساخت بازداشتگاه يكصدهزارنفري تهران به زمين خورد.</strong><br /><br />ديروز با حضور تعدادي از نمايندگان مجلس و شهريار تهران كلنگ احداث بازداشتگاه بزرگ تهران با نام ندامتگاه انصار العفيف در جنوب غربي تهران نزديك به شهريار به زمين زده شد. شهريار تهران پس از مراسم كلنگزني گفت: ديروز روز بزرگي براي تهران بود. تهران بلخره صاحب يك بازداشتگاه بزرگ در شان يك ابرشهر خواهد شد. وي گفت با توجه به اين كه با آغاز طرح مبارزه با بدحجابي و بدپوششي و پانكها و رپيها، تعدادي از خيابانهاي منتهي به بازداشتگاه وزرا راهبندان شده بايد به فكر ساخت يك بازداشتگاه بزرگ و مجهز ميبوديم. حاضران كه با تكبير خود از اين اقدام ابراز خوشنودي ميكردند از شهريار تهران تشكر كردند.</span></div><span style="font-size:100%;"><br /><div align="right"><br /><strong>نگاهي به نتايج طرح امنيت اخلاقي – اجتماعي – عمومي – ارشادي ناجا تا اينجا..</strong><br /><br />با گذشت نزديك 10 روز از اجراي طرح مبارزه با بدحجابي و بدپوششي و پانكها و رپيها، معاونت اداره امنيت عمومي – اجتماعي – اخلاقي نيروي انتظامي با انتشار بيانيهاي گزارشي از عملكرد خود ارائه كرده كه كمتر كسي است كه آن را نديده باشد! ما در اين گزارش تحليلي از بخشهايي از اين بيانيه ارائه ميدهيم و در ادامه مطلب به سراغ چند تن از جامعه شناسان ميرويم:<br /><br />اداره امنيت اخلاقي – اجتماعي – عمومي ناجا در بخشي از بيانيه خود خبر از دستگيري سركردگان و سردستههاي باندهاي فسق و فجور و فحشا آورده كه توجه شما را به تعدادي از اينها جلب ميكنيم:<br /><br />1- نام : احمد رادان(1) – معروف به : احمد برقي يا احمد جيزجيز – سردسته باند زيرزميني سللاسي متال و گروهك مخوف رپكي <a href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rjf9PboQWEI/AAAAAAAAAsQ/t-2F7YXeAE0/s1600-h/ahmadreza-radan.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5059791147930507330" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rjf9PboQWEI/AAAAAAAAAsQ/t-2F7YXeAE0/s400/ahmadreza-radan.jpg" border="0" /></a>شپكي -<br />وي در تهيه و توزيع مشروبات الكلي الكي و غير مجاز و تقلبي نقش اصلي را ايفا ميكرده. در چندين نزاع خياباني كه منجر به چاقوكشي و قمهكشي و اسيدپاشي شده شركت داشته كه منجر به زخمها و سوختگيهايي در دست و گردن وي شده و دماغش چندين بار له شده. و گزارش شده شخصآ بارها در ملاعام مبادرت به تظاهرات مستانه و عربده كشي كرده. زناني كه از اطراف خيابان جمهوري عبور ميكردند بارها از اين شخص و گروهش به دليل اينكه در كوچه پس كوچهها جلوي آنها را گرفته و عمل كثيف پايين كشيدن شلوار و ظاهر كردن عورت را انجام دادهاند شكايت كردهاند. وي تا به حال چندين آلبوم متال به صورت غير مجاز در اينترنت منتشر كرده است كه حاوي كلماتي مبتذل و فحاشي ركيك بوده است. وي روز پنجشنبه 6 ارديبهشت ماه در حالي كه در زيرزمين مخفيگاهش در حال ضبط آهنگهاي مبتذل بوده غافلگير و توسط ماموران دستگير شد. به همراه وي چندين دستگاه لهو لعب موسيقي و 600 قوطي مشروبات الكلي و ديش و دريافتگر ماهواره كشف و ضبط شد.<br /><br />2- نام : محمود احمدي – معروف به محمود X يا محمود شيپيش يا بابا حموم – سردسته باند اراذل و اوباش نارمك معروف به ناريبچز – وي خود را با چهرههاي مختلفي نشان ميداده است.<br />عنصر اصلي توزيع مواد مخدر و قرصهاي روانگردان در شرق و جنوب شرقي تهران و سردسته باند <a href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rjf9PboQWFI/AAAAAAAAAsY/gNd7laG7QM8/s1600-h/haight-hippie-ahmadi-nejad1.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5059791147930507346" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rjf9PboQWFI/AAAAAAAAAsY/gNd7laG7QM8/s400/haight-hippie-ahmadi-nejad1.jpg" border="0" /></a>گداهاي تهران– وي با چندين سردسته باند قاچاق قرصهاي توهمزا و هپروتزا روابط ويژهاي دارد. او خود از بزرگترين مصرفكنندگان مواد مخدر و قرصهاي X است و به كريستال علاقه شديدي دارد. تا به حال چندين بار به عنوان پيامبر اعلام رسالت كرده و چند بار خود را با اسامي نظير هيتلر ، پولپوت و راسپوتين معرفي كرده. نزديكان وي ميگويند كه او بارها گفته كه ديشب به معراج رفته است و همچنين بارها گفته است كه «من لامپ 200 ولت خوردهم و منبع نورم». به دليل اعتياد شديد وي به مواد روانگردان تا به حال بارها اطرافيانش پولهايش را بالا كشيدهاند و وي براي امرار معاش روزانه مجبور به گدايي با قيافه مبدل است. از او به عنوان توليد كننده عمده شيپيش و ميكروب نام ميبرند. تا به امروز چندين نفر با ديدن او از نزديك ، سكته كرده يا با عوارض شديد روحي مواجه شدهاند. مامورين نيروي انتظامي به اميد اينكه وي بلخره از اين وضعيت خود خسته شده و براي شستشو و ميكروب زدايي به حمام مراجعه خواهد كرد چندين بار در مقابل حمامهاي تهران به كمين نشستهاند. وي روز جمعه 7 ارديبهشت ماه در نزديكيهاي محل برپايي نماز جمعه در حال گدايي با قيافه مبدل دستگير شد.<br /><br />3- نام : غلام الهام(2) – معروف به الهام هيكل يا الهام استريپ – سردسته باند اغفالكنندگان نيش – كلاهبردار حرفهاي –<br /><a href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rjf9PboQWGI/AAAAAAAAAsg/sFIYhXJB0UU/s1600-h/elham-heykal.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5059791147930507362" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rjf9PboQWGI/AAAAAAAAAsg/sFIYhXJB0UU/s400/elham-heykal.jpg" border="0" /></a>عامل اصلي فرار دختران از خانه- وي با نزديك شدن به دختران جوان و معرفي خود به نام هايي مثل دكتر بهنام و مهندس اردلان آنها را از راه به در و به جاهاي خلوت كشانده و بعد با عنوان اينكه من ميخوام دندوناتو معاينه كنم و يا اينكه من مهندس آرچيتكت اين ساختمان هستم مواد بيهوش كننده در قالب آب ميوه به آنها داده و بعد با فيلمبرداري از آنها اخاذي ميكرده است. وي با بادي بيلدينگ و مواد دوپينگي هيكل خود را روي فرم آورده و با حضور در محافل زنانه دست به اعمال فسق فجور ميزده است. وي در جعل اسناد حرفهاي بوده و صدها ميليون تومان از اين طريق به جيب زده. وي همچنين بارها از تله ماموران فرار كرده است. بلخره روز شنبه 8 ارديبهشت ماه ماموران پليس وي را در حالي كه در يك بندنسازي زنانه براي بانوان حاضر در محل به انجام حركات موزون ميپرداخته دستگير كردند. گفته شده كه با خبر دستگيري وي بسياري از دختران تهراني دست به خودكشي ناموفق زدهاند.<br /><br />4- نام : فاطمه (3) – معروف به فاطي تروريست يا فاطي 666 – گرداننده خانه فساد (عفاف) لكلك – از اعضاي رده بالاي باند اغفالكنندگان نيش – جيب بر حرفهاي –<br />وي كه همسر غلام الهام معروف به الهام هيكل يا الهام استريپ است با دائر كردن چندين خانه فساد (عفاف) از جمله خانه فساد پشمچين، دمبل، سيدي و قندون چندين سال خواب آسود<a href="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rjf9PLoQWDI/AAAAAAAAAsI/IBeMoGxivyM/s1600-h/w8--.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5059791143635540018" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rjf9PLoQWDI/AAAAAAAAAsI/IBeMoGxivyM/s400/w8--.jpg" border="0" /></a>ه را از اهالي سعادتآباد و شهركغرب ربوده بود. در طي اين مدت وي صدها دختر جوان را اغفال و به تشكيلات مخوف خود وارد كرد. او سال گذشته به دليل اختلاف با شركايش از رياست خانه فساد (عفاف) قندون استفا كرد و با همكاري شوهرش (غلام الهام معروف به الهام هيكل يا الهام استريپ) تشكيلات جديدي به نام عشرتكده لكلك دائر كرد كه در مدت كمتر از 10 ماه هزارو سيصد دختر جوان را تحت پوشش داشت و اين مسئله باعث ورشكستگي شديد رقبايش شد. او در طي يكسال اخير به عنوان رئيس هيئت امناي جيببران تهران منسوب شد. وي كه دست بزن خوبي هم دارد به همراه دارودستهاش بارها به كمك شوهرش شتافته و با مامورين پليس درگير و وي را از مهلكه گريزانده است. وي روز يكشنبه هشت ارديبهشت درحالي كه مشغول فيلمبرداري از يك سالن بدنسازي زنانه بود به همراه همسرش دستگير شد. وي در اعترافت اوليه خود به اين مسئله ازعان داشته است كه صدها دختر صبحها به محل خانه فساد (عفاف) لكلك رفته و با پوشيدن لباسهاي مبتذل و تحريككننده و انداختن چيزهايي به اسم نوار به سر خود به قصد به انحراف كشاندن جوانان به خيابانها رفته و عصر ها براي گرفتن حقوق روزانه به محل خانه فساد (عفاف) لكلك ميآمدهاند. </div><br /><div align="right"></span></div><br /><div align="right"><span style="font-size:85%;">1- احمدرضا رادان رئيس پليس تهران – 2- غلامحسين الهام سخنگوي دولت – 3- فاطمه رجبي همسر سخنگوي دولت-</span></div><br /><div align="right"></div><br /><div align="right"><strong>در ادامه گفتگويي با چند تن از جامعه شناسان انجام دادهايم كه نظر شما را به آن جلب ميكنيم:<br /></strong><br />از <strong>دكتر مغشوشي</strong> پرسيديم <strong>به نظر شما چرا در طي اين ده رو انقدر هنجارشكن دستگير شده </strong>و وي گفت: اصولآ هنجار چيز خوبي است اگر هنجار باشد. اگر ناهنجار باشد كه ديگر هنجار نيست! ميشود ناهنجار. وقتي كه هنجار هنجار باشد و ناهنجار ناهنجار اونوقت نميشود هنجار ناهنجار باشد و ناهنجار هنجار. هنجار شكن كسيست كه هنجار را ميشكند. حالا چه هنجار هنجار باشد چه هنجار ناهنجار باشد.<br />از دكتر پرسيديم <strong>به نظر شما تفاوت هنجار و ناهنجاري در جامعه ما و جوامع غربي در چيست؟</strong> دكتر مغشوشي پاسخ داد: اصولآ در هنجار جوامع غربي ناهنجاري بيداد ميكند. ولي هنجارهاي ما هنجارهاي اسلامي-آريايي است و در نتيجه در هنجار جامعه ما هنجارشكني چگونه ميتواند ناهنجاري باشد؟ اصلآ در هنجار جامعه مدرن غربي ناهنجاري است فقط . اصولآ بين هنجار شكني و ناهنجاري و هنجارستيزي كلي فرق هنجاري هست!<br /><br />ما از <strong>دكتر رواني</strong> در حالي كه سيگاري در دست داشت سوال كرديم <strong>به نظر شما چرا تهران انقدر تبهكار و هنجارشكن دارد؟</strong> وي گفت: تهران از جمله شهرهايي است كه با وجود امكانات بسيار زياد ولي به دليل فقر فرهنگي و فاصله طبقاتي همه رو با زنجير به هم وصل كردهاند. اين همه جمعيت تهران وقتي با زنجير به خيابانها برن خوب معلومه همه ميشن زنجيري و يه عدهاي هم بين اينا ميشن دزد و قاتل و تبهكار يا به قول شما هنجارشكن.<br />از وي پرسيديم <strong>به نظر شما راهكار چيست؟</strong> دكتر رواني گفت: به نظر من تهران به دليل افتادن بين مدرنيته و سنت هنوز هويت ندارد. هويت نداشتن هم سبب ميشود كه احساس خود كم بيني داشته باشد يا احساس خود ارزشمندي نداشته باشد! براي همين ميشود كه ميرود مانتو تنگ ميپوشد يا شلوار كوتاه ميپوشد. چون ميخواهد بگويد من رواني هستم. يا مثلآ ميرود باند فساد راه مياندازد يا قاچاقچي ميشود. اينها همه دليلش احساس خود كم ارزشمندي است كه از كمبود شخصيت ميآيد.</div><br /><div align="right"></div><div align="right"><strong>........</strong></div><div align="right"><strong>********</strong></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-4080875749705527361?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-82347648328505079232007-04-24T03:51:00.000+03:302008-12-10T20:06:41.498+03:30شورش!<div align="right">..<br />هم غصه بخون با من..<br />تو اين قفس بيمرز..<br />لعنت به چراغ سرخ..<br />لعنت به چراغ سبز..<br /><strong>........</strong></div><div align="right"><br /><strong>********<br /></strong><br /><strong>اين هم نوعي حجاب اسلامي! </strong></div><p align="right"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056815040374996962" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1qfLBnf-I/AAAAAAAAAq4/0_aMvfiK-iA/s400/untiforbidden1.bmp" border="0" /><br />........<br /><br /><strong>گزارشي از اولين روزاجراي طرح مبارزه با بدحجابي و مفسدين اجتماعي!<br /></strong><br />اولين روز مبارزه با بدحجابي و بد پوششي و پانكها و هيپيها و رپيها در حالي به پايان رسيد كه به گزارش هاي واصله، تعداد زيادي از افراد براي توجيه بيشتر به مركز مبارزه با منكرات وزرا منتقل شدهاند كه منجر به راهبندان و ترافيك سنگين در بعضي از خيابانهاي تهران شده است!<br /><br />اداره امنيت عمومي-اخلاقي-اجتماعي ناجا با انتشار اطلاعيهاي ضمن ابراز تشكر از ملت پرشور و فهيم و مس<a href="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1sz7BngHI/AAAAAAAAAsA/8dOKics9mHg/s1600-h/36906-.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056817595880538226" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1sz7BngHI/AAAAAAAAAsA/8dOKics9mHg/s400/36906-.jpg" border="0" /></a>لمان ايران اسلامي براي درك موقعيت كنوني و همكاري صميمانه با مامورين خدوم نيروي انتظامي در ميادين و خيابان اصلي كه تمامآ به پشتيباني از اين اقدام انقلابي عوامل پرتلاش گذشت، به تشريح عملكرد خود در بيستو چهار ساعت آغازين اين طرح پرداخت.<br />سردار سرت<a href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1rmLBngEI/AAAAAAAAAro/WTRdoys8SCk/s1600-h/36905-.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056816260145709122" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1rmLBngEI/AAAAAAAAAro/WTRdoys8SCk/s400/36905-.jpg" border="0" /></a>يپ پاسدار محيدين ميرنجاتي فرمانده عمليات ضربت امنيت اجتماعي ناجا كه اطلاعيه را براي خبرنگاران ميخواند گفت: با عنايت به منويات مقام عظيم راهبري و شخص فرمانده محترم نيروي انتظامي سردار كتولي اقدم در اجراي قانون و مقابله با انحرافات اجتماعي و مظاهر علني ضديت با اتحاد ملي و اخلاق اسلامي و مبارزه با مفسدين و متجاوزين به حقوق امت اسلامي ، و براي پيگيري خواست عمومي ملت شهيد پرور براي مبارزه با عوامل توزيع فساد ، طي شبانه روز گذشته بيش از سيصد و هشتاد و شش هزار مورد تذكر آئيننامهاي ، يكصد و چهل و دو هزار مورد تذكر اخلاقي ، دويست پنج هزارمورد تذكر انتظامي ، نود و شش هزار مورد تذكر ارشادي به اطلاع مقر مبارزه با بي حيايي رسيد كه در سيصد و هفتاد و نه هزار مورد اشكال در محل برطرف شد و در سيصد و شصت و پنج هزار مورد با كمي تذكر بدني قول داده شد كه اشكال برطرف شود.<br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056815645965385778" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1rCbBngDI/AAAAAAAAArg/m8d31ihIWVI/s400/36895-.jpg" border="0" />وي در ادامه افزود: مابقي موارد كه هشتاد و پنج هزار تا بود كه مقداري بچه پررو بودند و براي تذكر بيشتر به مركز مبارزه با منكرات (خيابان وزرا) برده شدند كه تعداد شصت و چهار هزار نفر ايشان زن بودند. وي افزود كه آمار به دست آمده فقط در مورد شهر تهران است و هنوز از ديگر شهرها آمار دقيقي به دست نيامده است.</p><p align="right"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056815645965385762" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1rCbBngCI/AAAAAAAAArY/Pr1t7xeiT4E/s400/untitledaa.jpg" border="0" /><br />سردار محيدين ميرنجاتي با بيان اينكه اجراي اين طرح فقط روز اولش را پشت سر گذاشته است ، تصريح كرد: مامورين در تعدادي از مواقع مجبور به ورود به خانههاي تيمي و محل استقرار و زيرزمينهاي منازل شدند و تعداد زيادي از دستگير شدگان از هيپيها و متالها و رپيهايي هستند كه در حال انجام اعمال شنيع خود دستگير شدهاند. ميرنجاتي اضافه كرد كه مامورين نيروي انتظامي تا پايان دوره اجراي طرح همچنان با قدرت و صلابت در خيابانها خواهند ماند. سردار محيدين ميرنجاتي در پايان سالن كنفرانس را ترك كرد و سوالات خبرنگاران را بيجواب گذاشت.<br />...<br />خبرنگار ما گزارش داده است كه با گذشت پاسي از شب خيابان وزرا از جنوب تا نزديكي خيابان بهشتي و از شمال تا اوايل خيابان گاندي و پارك ساعي و خيابان احمد قصير مملو از جمعيت است و جمعيت پراكندهاي هم در ميدان آرژانتين و پاركسوار بيهقي ايستادهاند كه هر لحظه بر تعداد آنان افزوده ميشود. تعداد زيادي از افراد در اين تجمع را خانوادهها و اولياي دستگير شدگان تشكيل ميدهند و در دست بسياري از آنها ساك و چمدان ديده ميشود. چندين دستگاه اتوبوس و ون هم در ميان جمعيت گير افتاده كه با تمام تلاشي كه مامورين نيروي انتظامي براي عبور آنها ميكنند هنوز موفق به رسيدن به محل ساختمان وزرا نشدهاند. گفته ميشود دستگير شدهگان را با اين ماشينها به مقر مبارزه با منكرات ميبرند. </p><div align="right"><br />به گفته خبرنگار ما تعدادي از مردم كف خيابان نشستهاند و با هم سرود دسته جمعي ميخوانند. تعدادي از خانوادهها هم با پهن كردن بساط سفره و پتو و فلاكس چاي و غليان در گوشه و كنار پارك ساعي شب نشيني كردهاند، عدهاي آتش روشن كرده و دورش ميچرخند و آهنگهاي محلي ميخوانند. تعدادي سيدي فروش و دستفروش هم از موقعيت استفاده كرده و در ميان جمعيت به دنبال مشتري ميگردند.<br />گفته شده است كه در اين ميان عدهاي از مردم همه چيز را ول كرده و شروع به رقص و پايكوبي كردهاند و تعدادي از خانومها هم روسري هاي خود را درآورده و آتش زدهاند. بعضي از تجمع كنندگان به خبرنگار ما گفتند كه هر از گاهي حدود 100 موتورسوار مجهز به چماق و زنجير و بيسيم با لباس متحدالشكل در اطراف جمعيت ميچرخند و شعارهاي «حزبالله .. ماشاالله .. حزب فقط حزب قلي .. راهبر فقط آقاگلي .. واي اگر آقاگلي حكم جهادم دهد .. هيچ خري نيست بتواند كه جوابم دهد .. بسيجي ميرزمد .. بيحجاب ميلرزد .. انرژي هستهاي حق مسلم ماست .. انرژي هستهاي 200 تومن بستهاي» سر ميدهند و بعد باهم كجائيد اي شهيدان خدايي را خوانده و سينه زنان دوباره سوار موتور ميشوند و ميروند. به گفته اين افراد مردم با بيتوجهي به موتور سواران به كار خودشان ميرسند.<br />به گزارش خبرنگار ما در خيابان هاي اطراف محل تجمع با وجود پشتسر گذاشتن ساعاتي از نيمه شب مردم سوار ماشينهاي خود شده و در خيابان ها ميچرخند و بوق ميزنند و ترقه در ميكنند. خبرنگار ما به چشم خود ديده كه تعدادي از جوانان دروازه آورده و مسابقات گل كوچيك جام محلات رو در محل تجمع برگزار ميكنند.<br /><br />در رزوهاي آينده گزارشها و تحليلهاي بيشتري از اتفاقات روي داده و پيشرو براي شما خواهيم نوشت.<br />...<br /><strong>....<br /></strong><br /><strong>اين نيز بگذرد!<br /></strong><br />امروز جايي كار داشتم ديرمم شده بود عجله عجله لباس پوشيدمو رفتم بيرون و تاكسي گرفتم. تو ماشين چند نفري بودن همشونم آقا.. من همش منتظر بودم يه چيزي بشنفم ولي همه سرشون تو كار خودشون بود.. نزديكاي خيابون حافظ يه پسره از اينايي كه موهاشونو ميكروبي پيكروبي كردن سوار تاكسي شد.. نشست كنار من.. رو كرد بهم و با خنده گفت خوشبختانه هنوز كسي به ما گير نداده!.. گفتم مگه به پسرا هم گير ميدن گفت بله دو تا از بچهها رو ديروز تو خيابون گير انداختن كه چرا موهات اينطوري چرا پيرنت اينطوريه داشتن ميبردنشون كه ميفتن به التماس كردن.. </div><div align="right">بعد از يه مدتي سكوت راننده تاكسي برگشت از تو آينه نگاه كرد گفت امروز كه رفته بودم بنزين بزنم يارو ميگفت بدون كارت هوشمند بنزين نميديم.. بعد گفت در صورتي كه ديشب اخبار گفت كه كارت هوشمند از اول خرداد راه ميفته!.. بعد يه پوفي كرد و گفت اينم از مملكت ما.. يه آقاهه كه اينور نشسته بود و داشت اساماس مينوشت گفت اين نيز بگذرد.. راننده گفت بله اينم ميگذره ولي با بدبختي ميگذره.... </div><div align="right">ديگه رسيده بوديم به سركالج و من پياده شدم.. داشتم با خودم فكر ميكردم كه بله! اين نيز بگذرد!<br />....<br /><br />داستان «اين نيز بگذرد» خيلي جالبه من از يه يه يارويي شنيدم.. بعدآ براتون ميگم يه سري...</div><br /><div align="right"><strong>....<br /></strong><br />مطلبي زيبا: <a href="http://www.radiozamaneh.org/analysis/2007/04/post_299.html">"مبارزه" با بدحجابی، کاريکاتوری از "مبارزه" انقلابی</a><br />..<br /><a href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1rmLBngFI/AAAAAAAAArw/OuRLzzAEXbM/s1600-h/hichkas-thumb-.bmp"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056816260145709138" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1rmLBngFI/AAAAAAAAArw/OuRLzzAEXbM/s400/hichkas-thumb-.bmp" border="0" /></a><br /></div><div align="right"></div><div align="right">.</div><div align="right">.</div><div align="right">.</div><div align="right">.</div><div align="right">.</div><div align="right"><a href="http://www.radiozamaneh.org/news/2007/04/post_1303.html">دستگيري رپرهاي زير زميني<br /></a><br /><strong>........<br /></strong></div><div align="right"><strong>كوروش</strong> آسوده بخواب كه <strong>ما</strong> بيداريم! </div><br /><a href="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1sobBngGI/AAAAAAAAAr4/0Zkm6aBTee4/s1600-h/aramgahkorosha-hmadinejad.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056817398312042594" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1sobBngGI/AAAAAAAAAr4/0Zkm6aBTee4/s400/aramgahkorosha-hmadinejad.jpg" border="0" /></a>.<br />.<br />.<br />.<br />.<br />.<br />.<br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><div align="right"><strong>........</strong></div><div align="right"><br /><strong>فيلم سهشنبه:<br /></strong><br /><strong>باني و كلايد – Bonny & Clyde<br /></strong>كارگردان: آرتور پن- بازيگران: وارن بيتي - في داناوي - جين هاكمن - ساخت آمريكا 1967 - برنده 2 اسكار<br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056815044669964290" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1qfbBngAI/AAAAAAAAArI/Y07FoSbwYP4/s400/15_300-.jpg" border="0" /><br />داستان عشق، سرقت، جنايت، فرار و مرگ دو تبهكار.. داستان شادي و تنهايي و خون و رگبار.. داستان دو نفري كه يه زماني با جسارت اسمي در كردن و پليس آمريكا رو به چالش گرفتن.. هزاران نفر عاشقشون شدن و هزاران نفر ازشون متنفر.. نصف آمريكا رو دور زدن و آخر سر به بنبست خيانت خوردن!<br />داستان فرار تا بينهايت! داستان سيب نيمخورده تو دستاي خونين! داستان باني پاركر و كلايد بارو..<br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056815044669964306" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1qfbBngBI/AAAAAAAAArQ/7Lh5azD2Jjg/s400/bonnyandclyde-.jpg" border="0" /><br /><strong>........<br /></strong><br /><br /><strong>ديوار نميخواهيم!<br /></strong><br />آهنگ اين هفته هم كه ديگه نيازي به معرفي نداره.. آهنگ <strong>خشتي ديگر در ديوار</strong> از پينك فلويد..<br /><br />فقط قبلش <a href="http://www.youtube.com/watch?v=wT5wIbvoCew">اين كيلپ رو از يوتيوب </a>بگيرين و با شعر همخوني كنين! فكر ميكنم آخرش وقتي كه حس خوب شورش رو تو رگاتون احساس كردين بخواين چند بار ديگه هم اين ويدئو رو ببينين! انگار نه انگار سي سال از ساختش گذشته هنوز هم احساس آدم رو زنده ميكنه و مغزت رو پر ميكنه از آتش و شورش و ديوار شكسته!<br /></div><br /><br /><br /><br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056815040374996978" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Ri1qfLBnf_I/AAAAAAAAArA/-woDnIIbIXk/s400/A4RXFA-.jpg" border="0" /><br /><br /><div align="center"><br /><strong><a href="http://www.youtube.com/watch?v=wT5wIbvoCew">Another Brick In The Wall</a></strong><br /><br />When we grew up and went to school, there were certain teachers who would hurt the children anyway they could </div><div align="center">by pouring their derision upon anything we didexposing any weakness however carefully hidden by the kids.</div><div align="center"><strong>*You, Yes You, Stand Still Laddie!*</strong></div><div align="center">But in the town it was well knownWhen they got home at night their fat and psychopathic wives</div><div align="center">Would thrash them within inches of their lives!<br />..</div><div align="center">We don't need no education </div><div align="center">We don’t need no thought control</div><div align="center">No dark sarcasm in the classroom</div><div align="center">Teachers leave them kids alone</div><div align="center">Hey! Teacher! Leave them kids alone!</div><div align="center">All in all it's just another brick in the wall.</div><div align="center">All in all you're just another brick in the wall.</div><div align="right"><br /><strong>........<br />********</strong></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-8234764832850507923?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-80784398230004039192007-04-10T03:24:00.000+03:302008-12-10T20:06:46.401+03:30سال بگير بگير ملي و...!!<div align="right">..<br />هنوز شعله كشد آتش نهاني من..<br />هنوز خسته، نفس ميزند جواني من..<br />هنوز از چمن كودكي به جا مانده..<br />دو برگ سبز درين چهره خزاني من..<br />....<br /><br />فريدون مشيري<br /><strong>........</strong><br /></div><strong><div align="right"><br />********<br /></strong><br /><strong>سلام..</strong><br />اينم اولين پست وبلاگ تو سال جديد..<br /><strong>........<br /></strong><br /><strong>كابوس ملوان انگليسي..<br /></strong><br />ملوان- پوپي..<br />پوپي- اووواوو..<br />م- پوپي.. بيا اينجا پوپي..</div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051589485728578162" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RhrZ32_zOnI/AAAAAAAAAow/ankBAQP-6Fw/s400/2poopi.jpg" border="0" /> <p align="right"><br />پ- اووواووووو..<br />م- بهت ميگم بيا اينجا!<br />پ- اوووواووو..<br />م- تو هيچ وقت حرف گوش نميكني..<br />پ- اووووواووو..<br />م- برو پي كارت.. چخه.. چخه..<br />پ- اوووواوو..<br />..<br />ملوان- كاترين.. عزيزم..<br />كاترين- اوه عزيزم.. ماي دارلينگ </p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051589490023545474" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RhrZ4G_zOoI/AAAAAAAAAo4/VvakjsH0qV4/s400/40hamsaringlish..jpg" border="0" /> <p align="right"><br />م- چرا گريه ميكني!<br />ك- آه! عزيزم تو بايد بري..<br />م- برم؟! كجا؟<br />ك- اوووه! واي خداي من! آه.. برو ديرت ميشه.. برو..<br />م- كجا برم؟<br />ك- برو..<br />م- اي بابا!<br />ك- <strong>بروو.. بروووووو</strong>...<br />م- <strong>نــــــه!!!!<br /></strong>..<br />نمك- بهبه.. خوشم باشه.. مستر اينگيليش..<br />ملوان- من كجام.. من كجام؟<br />ن- هيچجا داداش.. آخر عاقبت آدماي مثه تو همينه..<br />م- چي ميگي تو..</p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051589494318512786" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RhrZ4W_zOpI/AAAAAAAAApA/-55UHCQps3I/s400/dehnamaki_300.1.jpg" border="0" /> <p align="right"><br />ن- از مملكتت اخراجي ميشي مياي واسه جاسوسي؟ تازه دو غورتونيمتم باقيه؟ چرچيل؟<br />م- من چرچيل نيستم.. ايشون سالهاست كه به رحمت ايزدي رفتن.. شما بنده رو چينچيلا صدا كنين!<br />ن- زبونتو ببر بچه كـ....! ميخواي همينجا اين باتومو بكنم تو كـ....!!<br />م- خونسرد باش عزيز من.. اول لطف كن بگو اسم شما چيه؟<br />ن- بنده نمك ده مسعودي هستم..<br />م- آها.. من هم راجر واترز هستم<br />ن- چيچي قاطرز؟!!<br />م- چيچي قاطرز كيه.. ميگم راجر واترز<br />ن- حالا هر غلطي.. آماده باش ميخوايم ازت فيلم بسازيم جازر ماترز! بيا بريم..<br />م- فيلم!.. منظورتون فيلم سكسي كه نيست!<br />ن- نه داداش! اينجا اون خوكدوني نيست كه تو توش بزرگ شدي! اينجا املقراي جهان اسلامه!<br />م- آهان! شما هم داروغهشين؟!<br />ن- نه رابين هود!! من مايكل مورشم... <strong>هه هه هه هه</strong>!!<br />..<br />ملوان- يا اللعجب.. اين چيه ديگه!!<br />نمك- اين رئيس جمهور محبوب و مردمي.. احمد محمودينژاده!</p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051589494318512802" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RhrZ4W_zOqI/AAAAAAAAApI/xWwCCSbuuiI/s400/ahmadinejad1%2B.1.jpg" border="0" /> <p align="right"><br />م- اِ واقعآ؟<br />ن- بله! مگه چشه؟.. همه بايد مثه شما زير ابروشونو وردارن تا جز آدما حساب بشن بچه قرطي؟<br />م- البته حق با شماست.. ولي كار ايشون از برداشتن زير ابرو گذشته!!<br />ن- زرت و زورت نكن.. با همين يه وجب قد پوز همه ابرقدرتها رو ماليده به خاك.. از جمله شما انگليسيهاي مادرقـ...!!<br />م- شما هم هرچي تو دهنته به ما ميگي..<br />ن- اعتراضي هست؟!<br />م- نه.. نه..<br />ن- اگه هست بگو.. ميشنفيم.. <strong>هه هه هه هه</strong>... بچهها.... آقا ميخواد حرف بزنه!<br /></p><div align="right">ملوان- اي واي.. اينا كين ديگه.. نه بابا.. حرفمون كجا بود..<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051589498613480114" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RhrZ4m_zOrI/AAAAAAAAApQ/aw3YWR4Xvn4/s400/36iranlshkar1.1.jpg" border="0" /><br />احمد محمودي نژاد- ميخواستي انرژي هستهاي مارو بدزدي ببري بازار سياه بفروشي؟ مزدور چشم آبي!<br />م- نه بابا.. اصلآ انرژي هستهاي چيهديگه؟ خوردنيه؟<br />ا.م.ن- گه زيادي ميخوري! بگيرين اين پدر سوخته رو!<br />م- اي وااااااي!!.. <strong>فراااار</strong>!<br /><br />عاليجناب قهوهاي- اوووهوي! وايسا ببينم.. اينجا چه خبره؟!<br />ملوان- آقا اينا ميخوان منو بكشن! تورو خدا يه كاري بكن!<br />ع.ق- وايسين ببينم!<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051591616032357058" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rhrbz2_zOsI/AAAAAAAAApY/_63GxYOYHis/s400/rafsanjani203-afp.1.jpg" border="0" /><br />احمد محمودي نژاد- اي بابا!.. دوباره اين كروكوديل دُمشو جابهجا كرد.. وايسين بچهها.. مواظب باشين رو دُم اين گردن كلفت پا نذارين!<br />م- مرسي.. واقعآ ممنونم.. شما جون منو نجات دادين..<br />ع.ق- ما معمولآ منجي خوبي هستيم!<br />نمك- ايشون عاليجناب قهوهاي هستن!<br />م- همون عليجناب قهوهاي معروف?..<br />ع.ق- بله.. آقا نمكي اين مستر رو ببرين براي فيلم.. احمد جان.. ميشه شما انقدر گند نزني! برو بابا اول اون گندزني هستهايت رو كامل كن بعد بيا يه گند ديگه بزن!<br />ا.م.ن- تو هم اون برو بچههات رو جمع كن كه كل مملكت رو به فساد كشوندن!<br />م- اينا چي ميگن؟!<br />ن- هيچي داداش.. تو مسائل داخلي كشور ما دخالت نكن..<br />..<br />نمك- ميبيني جاسوس.. اين بوش لعنتي منتظر بود تا ما شما پوفيوزا رو بگيريم تا دوباره برعليه ملت ما جوسازي كنه..<br />ملوان- به من چه ربطي داره..<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051591620327324370" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rhrb0G_zOtI/AAAAAAAAApg/k1TuoX0_BSY/s400/bush-afp2.1.jpg" border="0" /><br />ن- بلر با اين بوش روابط نامشروع داره.. اون ملكه ترشيده هم داره! تو هم همينطور!.. هميشه داشتين الان هم دارين!<br />م- نه خير.. اگر منظورت اون روابطه، ما قبلآ توسط پاپ به عقد هم درومديم!<br />ن- اون پاپتون هم نا مشروعه.. بچهتون هم حرومزادهس.. اون اسرائيل غاصب.<br />م- حالا داري منو كجا ميبري؟<br />ن- دارم ميبرمت كه يهكسي رو ببيني!<br />..<br />شرهام- سلام.. من شرهام هستم..<br />ملوان- سلام.. شما چرا اينشكلي هستين؟<br />ش- داستان داره.. ما يه غلطي كرديم يه خورده شيطنت كرديم و از زندان فرار كرديم.<br />م- خوب بعدش..<br />ش- هيچي اينا هم مارو گرفتن. فقط يه چيزي رو بدون.<br />م- چيرو؟ <img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051591620327324386" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rhrb0G_zOuI/AAAAAAAAApo/fduSkd8md2Q/s400/jazayeri.1.jpg" border="0" /><br />ش- اين كه اگه حواستو جمع كني راحت نجات پيدا ميكني.. حرفشونو گوش بده و هركاري گفتن بكن.. ببين سر من چي اوردن.. نصف كلهم و نصف گوشمو خوردن.. انگشت شست هر دوتا دستم رو كندن.. يه چشمم رو كامل درآوردن.. ببين پوست صورتم رو كندن! مگه من بدبخت چيكار كرده بودم؟<br />ن- وقت ملاقات تمومه.. بيا بريم.. هنوز فيلم نگرفتيم<br />..<br />هندونه فروش- آقا بيا از اين هندونه يه قاچ بزن..<br />ملوان- اجازه هست برم آقا نمك؟<br />نمك- ام.. برو.. فقط واسه اينكه ما رافت اسلامي داريم و نه چيز ديگه!<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051591624622291698" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rhrb0W_zOvI/AAAAAAAAApw/spsHZ6LnRSs/s400/2hendoone.1.jpg" border="0" /><br />ه- بيا داداش.. يه قاچ از اين بزن حالشو ببر.. بيخيال همهچيز.<br />م- آقا دستت درد نكنه.. هومم.. خيلي خوبه.. هومم.. جيگرم حال اومد...<br />ن- بسه ديگه تركيدي..<br />م- عزيز دستت درد نكنه.. آقا نمك حساب ميكنه!<br />ه- نه داداش شما مهموني<br />م- اين كه ميگه جاسوسي؟!!<br />ه- فرقي نداره واسه ما! بيخيال همهچيز!<br />..<br />نمك- دوستت رو نگاه كن.. عين بلبل داره اعتراف ميكنه! به به!<br />ملوان- بله!<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051591624622291714" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rhrb0W_zOwI/AAAAAAAAAp4/BsNWgfU-F6E/s400/summers2-ap.1.jpg" border="0" /><br />ن- ميبيني.. كاري نداره.. ميري ميشيني اونجا جلوي دوربين و اينا رو ميگي..<br />م- چيا!<br />ن- بيا اين كاغذ رو بگير بخون..<br />(متن كاغذ: ما براي جاسوسي و خرابكاري وارد آبهاي ايران شديم.. از اول ميخواستم تو اين بازي شركت نكنم ولي نشد! قرار بود چهارتامون برن تو نيروگاه بوشهر تيانتي كا ر بذارن.. دو تامون كه منو اون خانوم بوديم تو لابي هتل شرايتون سابق با روزنامهنگاران قلم فروش و نمايندگان انجياوهاي شما قرار مصاحبه داشتيم با يه كيف سامسونت پر پول.. نصف ما نصف آمريكا.. به دختره گفتم بيا اين پولا رو برداريم بريم دوبي واسه خودمون حال كنيم ولي ديوونه خنگبازي درآورد به اين وضعيت افتاديم! بقيه هم براي ايجاد اختلاف تو صفوف ملت قرار بود دوتا دوتا برن سيستان بلوچستان و آذربايجان و كردستان و خوزستان! يكي هم كه همون كاپيتان باشه بايد تو قايقا ميموند و عمليات رو رهبري ميكرد! ولي نشد! و من خيلي خوشحالم كه نشد.. ما آدماي خيلي بدي هستيم.. ما به شما تجاوز كردين.. شما آدماي خيلي خوبي هستين.. من از شما ممنونم.. ما اينجا همه چيز داريم، سيگار موزيك مشروب مجلههاي پلي بوي پينگپونگ.. واقعآ همه چي در اختيارمون هست.. من از شما ممنونم..)<br />م- اينارو من بايد جلوي دوربين بگم!<br />ن- بله.. اگه بگي كه فبها!! ولي اگه نگي من ميدونم و تو و اين باتوم!<br />م- اي به چشم اصلآ من كي هستم كه بخوام بالاي حرف شما حرف بزنم!<br />ن- باريكلا... تازه اگه همكاري كني قول مساعدت هم بهت ميديم!<br />م- اِِاِاِاِاِ..!!<br />ن- بلـــه..<br />..<br />بعد از مراسم اعتراف..<br />ملوان- اين كه بلره! بدبخت چه شكلي شده!<br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051592711249017618" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rhrczm_zOxI/AAAAAAAAAqA/19sAJn58hJI/s400/blair-afp21.1.jpg" border="0" />(افكار بلر رو ميشنفه): اي خدا اين چه بدبختي بود؟! ببين آخر خدمتي به چه روزي افتاديم! گُه بزنه به اين شانس كه يه روز خوش نديديم! اينم از حالا! واقعآ عين خر تو گل موندم! تو اين يه هفته به اندازه سه برابر كل اين ده سال نخستوزيري پير شدم! واقعآ اينا آخوندن؟ با اين تدبير و شجاعتشون ريدن به كل هيكل ما و ملكه و بريتانياي كبير.. مثلآ 400 ساله تو كار ديپلوماسي و بده بستونيم! چه كرده ديپلوماسي جمـ..!<br />..<br />عابده شيريني- سلام.. من عابده شيريني هستم.. برنده جايزه نوبل صلح 2003 هستم و در ضمن وكيل دانشجويان كوي دانشگاه و قتلهاي زنجيرهاي و... من وكالت شما رو قبول كردم.. به شرطي كه منو به عنوان زن سال 2007 انتخاب كنن و عكسم رو روي مجله تايم بندازن..<br />ملوان- حالا به نظر شما ميشه كاري كرد.. من ميترسم اينا ما رو ببرن بالاي دار!<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051592715543984930" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rhrcz2_zOyI/AAAAAAAAAqI/DubGtC_tEhE/s400/shirin_ebadi.1.jpg" border="0" /><br />ع.ش- البته به اونجا ها كه نميكشه!<br />م- ولي من بدجور خوف ورم داشته!<br />ع.ش- نه شما نگران چيزي نباشين.. من اين اعتبارم رو الكي به دست نياوردم كه الكي الكي بدم به باد!<br />م- اوه! واقعآ شما منو از نگراني درآوردين.. ممنونم!<br />ع.ش- خواهش ميكنم!<br />م- در ضمن! شما بجز اين پرونده آيا پرونده ديگه رو هم دارين!<br />ع.ش- البته به شما ربطي نداره.. ولي بله! من وكيل كارگران سقزي، رانندگان شركت واحد، فعالان زن دستگير شده، دانشجويان زنداني، معلمين متحصن در بند و.... هستم!!<br />م- اووو!<br />..<br />ملوان- اين كيه ديگه! يا مار غاشيهس يا مامان سيمپسونا!<br />مارگارت بكت- نه خير! من فورين مينيستر، مارگارت بكت هستم..<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051592715543984946" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rhrcz2_zOzI/AAAAAAAAAqQ/0M_pYRGEO9o/s400/baket.1.jpg" border="0" /><br />م- واقعآ! اصلآ نشناختمتون.. تبريك ميگم! معلومه عمل زيبايي خيلي خوب انجام شده!<br />م.ب- من تو خواب شما اين شكلي هستم!!<br />م- او ببخشيد! معذرت ميخوام..<br />م.ب- ايرادي نداره! اين حرفا چي بود كه زدي؟ به مملكتت خيانت كردي؟<br />م- خيانت چيه خواهر! اينجا كم مونده بود سرمونم به غارت ببرن!<br />م.ب- اوه! پس شكنجه شدين!<br />م- شكنجه كه نه!<br />م.ب- بهتون برق وصل كردن؟<br />م- نه! ولي يه آقايي بود با يه باتوم.. خيلي خفن بود!<br />م.ب- پس با باتوم ازتون اعتراف گرفتن! هووم! خداحافظ من يه كنفرانس مطبوعاتي دارم دير ميشه!<br />م- كجا رفتي؟؟!!<br />..<br />(ملوان ما تو ادامه داستان، رفته به مصاحبه خبري دكتر جانيلاري رئيس شوراي امنيت ملي جمـ.. )<br />خبرنگار- پس شما هم شكنجه ملوانان انگليسي رو تائيد ميكنين؟<br />جانيلاري- خير بابام جان! من كي گفتم تائيد؟! من گفتم تكذيب! من همه حرفاي اين زنيكه پتياره جز جيگر گرفتهرو تكذيب ميكنم! زر بيخود زده! شما توجه نكنين!<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051592719838952258" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rhrc0G_zO0I/AAAAAAAAAqY/APp4nFP9XPw/s400/larijani1.1.jpg" border="0" /><br />خ- يعني شما بدرفتاري با ملوانان رو رد ميكنين!<br />ج- بله كه رد ميكنم! شما اگر به حرفاي خودشونم گوش بدين ميبينين كه اينا چقدر راضين و تو اينجا داره بهشون خوش ميگذره! كلي هم از ما ممنونن! حتي به ما التماس ميكنن كه ببريمشون دادگاه و محكومشون كنيم تا يه مدت بيشتري از اين خوشي بهرهمند باشن! يه چيزي بهتون بگم كه جز مسائل سريه! ما حتي مشكل سكس اينا رو هم حل كرديم!<br />خ- اووووو!!<br />ج- بله! اينا همه از الطاف ماست كه نشات گرفته از آموزههاي رافت اسلاميه!<br />خ- به نظر شما آيا اين اتفاق (دستگيري ملوانان) ربطي به مناقشه هستهاي داره؟<br />ج- انرژي هستهاي حق مسلم ماست! انرژي هستهاي حق مسلم ماست! انرژي هستهاي حق مسلم ماست! همه با هم!<br />خبرنگاران- <strong>انرژي هستهاي حق مسلم ماست! انرژي هستهاي حق مسلم ماست! انرژي هستهاي حق مسلم ماست! انرژي هســـ</strong>..!!<br />ملوان- <strong>نه! نــه! نـــــه</strong>!!!<br />..<br />ملوان - <strong>نــــــه</strong>!!...<br />كاترين - عزيزم! عزيزم چي شده؟<br />م- اووه! اوه! من كجام!<br />ك- چي شده عزيزم! خواب ميديدي!<br />م- من اينجام! تو! خدايا متشكرم! ابن فقط يه كابوس بود!<br />ك- چي شده؟!<br />م- خداي من! فقط يه كابوس بود!! اووه عزيزم.. نميدوني چقدر خوشحالم..انگار دوباره به من زندگي دادن!<br />ك- مگه چه خوابي ديدي؟!<br />م- برات ميگم! نميدوني! انقدر خوشحالم كه ميخوام تو رو بخورم!<br />ك- اِاِاِ.... همين دو ساعت پيش نيم ساعت منو خوردي!<br />م- الان خيلي گشنهترم!<br />ك- اووووو..! پس بريم!!<br />م- بريم..!!...<br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051592719838952274" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rhrc0G_zO1I/AAAAAAAAAqg/HXAevdG2Oek/s400/A3sxingilish1.1.jpg" border="0" /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051593780695874418" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/Rhrdx2_zO3I/AAAAAAAAAqw/6cUqZDSpHI8/s400/2poopi.1.jpg" border="0" /><br />اووواوووو<br /><br /><strong>پايان! </strong><br /><strong>........<br /></strong><br /><strong>ابراز خوشحالي!<br /></strong><br />امروز روز ملي فناوري هستهاي بود. در همه جاي كشور مراسم جشن و شادي برپا بود.. به همين مناسبت والبته خبر خوشي كه امروز اعلام شد بنده سه بار ميگم:<br />هيپ هيپ!<br />گووووززز!<br />هيپ هيپ!<br />گووووووووز!<br />هيپ هيپ!<br />گوووووووزززز!<br />........<br /><br /><strong>بگير بگير منسجم!<br /></strong><br />به دليل اينكه امسال شده سال وحدت ملي و انسجام اسلامي و به دليل شرايط حساسي كه كشور درش گرفتار شده علاوه بر همه كساني كه قبلآ گرفته ميشدن (دانشجويان، كارگران، كارمندان، ، دانشآموزان، معلمين، خبرنگاران، ملوانان بريتانيايي..) ، قراره كه سرباز فراريها در هر حالتي كه هستن شناسايي، دستگير و هرچه سريعتر به خدمت مزخرف سربازي اعزام بشن! تازه با اعلام مصاديق بدحجابي توسط رئيس پليس تهران، قراره از اول ارديبهشت با اضافه شدن 3000 مامور كنترل نامحسوس حجاب و 100 دستگاه كاميون ولوو، بدحجابان تهران با بيل جمعآوري و (به دليل كمبود زندان و بازداشتگاه!) به بيابانهاي اطراف ورامين منتقل شده و تا زمان پايان احداث بازداشتگاه يكصدهزارنفري تهران، دورشون طناب بكشن و طنابرو ببندن به درخت!<br />چندروزي هم هست كه دوباره سروكله مامورين خدوم و مخلص نيروي انتظامي اين اطراف پيدا شده سوار بر وانت و كاميون.. به صورت كاملآ منسجم از سرو ته كوچه ميريزن تو و تا آخرين ديش ماهوارهرو از بيخ نكنن آروم نميشن!<br />بنازم به اين همه خيرخواهي و جهاد در راه اتحاد و انسجام!<br /><br />در هر صورت كلاهتونو سفت نگه دارين كه باد نبره! هوا بس ناجوانمردانه سرد و تاريك است! براي اينكه به اين سرماي ناجوانمرد و تاريكي كور و بقيه قضايا نشون بديم كه بيدي نيستيم كه با اين بادها بلرزيم، همگي دستتون رو بالا برده، مشتتون رو گره كرده <div align="right">وانگشت وسطي رو مثه يه فنر يه هو باز كنيد! اينطوري(سانسور شده):<br /></div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051593772105939810" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RhrdxW_zO2I/AAAAAAAAAqo/SDxHN5CLfWc/s400/fuck2.jpg" border="0" /><br /><strong>........</strong><br /><br /><div align="right">اينم آهنگ ليلا واسه اونايي كه طرفدار اريك كلاپتون هستن.. </div><div align="right">من اين آهنگ رو خيلي دوست دارم..</div><br /><div align="center"><strong>Layla</strong></div><br /><div align="center">What'll you do when you get lonely</div><div align="center">And nobody's waiting by your side?</div><div align="center">You've been running and hiding much too long. </div><div align="center">You know it's just your foolish pride. </div><div align="center"></div><div align="center">Layla, you've got me on my knees. </div><div align="center">Layla, I'm begging, darling please. </div><div align="center">Layla, darling won't you ease my worried mind. </div><div align="center">..</div><div align="center">I tried to give you consolation</div><div align="center">When your old man had let you down.</div><div align="center">Like a fool, I fell in love with you, </div><div align="center">Turned my whole world upside down. </div>..<br /><div align="center">Let's make the best of the situation</div><div align="center">Before I finally go insane.</div><div align="center">Please don't say we'll never find a way </div><div align="center">And tell me all my love's in vain.<br /></div><div align="center">...</div><div align="center">....</div><div align="center"></div><div align="center"></div><div align="center">Eric Clapton</div><br /><div align="center"><a href="http://upload2.net/page/download/9XueLTTN64gf6yI/Eric+Clapton+-+leyla.mp3.html">دانلود آهنگ ليلا – حجم 2.11 مگابايت</a></div><br /><div align="right"><strong>........</strong><br /></div><div align="right"><strong>********</strong></div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-8078439823000403919?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-70770514456547844932007-03-20T17:56:00.000+03:302008-12-10T20:06:49.052+03:30<div align="right"> </div><div align="center"><strong>بر چهره گل نســيم نوروز خوش است</strong><br /></div><div align="center"><strong>در صحن چمن روي دلافروز خوش است</strong><strong><br />از دي كه گذشت هرچه كه گويي خوش نيست</strong></div><div align="center"><span style="font-size:85%;"><strong><span style="font-size:100%;">خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است</span><br /></div></strong></span><div align="right"> </div><div align="right"><br /></div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5044039801627931474" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RgAHeaD281I/AAAAAAAAAns/Pri0nMJrn_E/s400/haft_seen1.jpg" border="0" /><p align="right"><br />اين پست رو تو سال قديم ميفرستم ولي شما تو سال جديد ميخونين..<br />واسه همين..</p><p align="center"><br /><span style="font-size:180%;"><strong><span style="color:#339999;">س</span><span style="color:#ffcc33;">ا</span><span style="color:#009900;">ل</span> <span style="color:#ff0000;">ن</span><span style="color:#009900;">و</span><span style="color:#663333;">ي</span> <span style="color:#3333ff;">ش</span><span style="color:#66ff99;">م</span><span style="color:#cc0000;">ا </span><span style="color:#cc9933;">م</span><span style="color:#cc33cc;">ب</span><span style="color:#3366ff;">ا</span><span style="color:#333399;">ر</span><span style="color:#336666;">ك</span></strong></span></p><br /><br /><a href="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RgAGhKD280I/AAAAAAAAAnk/AWwpVz4Z8tU/s1600-h/green.sabze.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5044038749360943938" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RgAGhKD280I/AAAAAAAAAnk/AWwpVz4Z8tU/s400/green.sabze.jpg" border="0" /></a><a href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RgAD3qD28xI/AAAAAAAAAnM/ppzRxA5F13s/s1600-h/apples.sib.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5044035837373117202" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RgAD3qD28xI/AAAAAAAAAnM/ppzRxA5F13s/s400/apples.sib.jpg" border="0" /></a><br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5044039805922898786" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RgAHeqD282I/AAAAAAAAAn0/WQ1yScYBG8Q/s400/fish.mahi.jpg" border="0" /><span style="font-size:180%;"><p align="right"><br /></span><strong>....<br />****</strong><br /><br /><strong>امسال چه زود تموم شد!</strong><br /><br />امسال به نظرم خيلي زود گذشت.. خيلي زود.. نسبت به سالهاي ديگه شايد خيلي بهتر بود و من هم از زمان استفاده بيشتري كردم، ولي به نظرم خيلي زود تموم شد!.. فكر ميكنم يكي از دلايلي كه اين احساسرو پيدا كردم اين موبايلهاي دوربين دار باشه! هر جا رفتم عكس گرفتم، فيلم گرفتم.. شايد 70 80 درصد كارهايي كه امسال انجام دادم رو يادمه.. دقيقآ! اتفاقاتي كه افتاده، جاهايي كه رفتم، مسافرتها....:<br /><br />انگار همين يه ماه پيش بود كه ما عيد رفتيم طرفاي جنوب، انگار همين چند هفته قبل بود كه جام جهاني تموم شد و پسره رفت كنكور داد،.. برق رفته بود و من رو بالكن بودم، آسمون برق زد و يه لحظه تو اون تاريكي يه چيزي با سرعت از بالاي سرم رد شد، من هنوز گيج بودم كه يه هو يادم اومد موقعي كه توي آسمون شهاب ميبيني بايد در يك لحظه دم دستي ترين آرزوت رو آرزو كني!<br />انگار همين دو- سه هفته پيش بود كه جنگ لبنان و اسرائيل شروع شد و من ميترسيدم كه نكنه يه جرقه، كبريت يه جنگ باورنكردني بشه! و بعد ما سه هفته رفتيم مسافرت..<br />آخر شهريور رفتيم شمالو تو راه رامسر ماشين پنچر شد و تو اون بارون براي اولين بار پنچرگيري كرديم.. بعد يه روز پنجشنبه با دايي اينا از صبح تا ظهر رفتيم پارك و واسه ناهار هم يه چلوكباب حسابي از رستوران فارسي گرفتيم.. تا دو سه ماه هر روز پنجشنبه اين كارمون بود!<br />انگار همين يه هفته پيش بود كه پسره رفت شهرستان دانشگاه و من تا 10 روز قاطي بودم! انگار همين يه هفته پيش بود كه شرق رو بستن!.. من مونده بودم كه چرا تو آذر ماه هنوز درختا پره برگن كه يه هو وسطاي آذر ديدم همه درختا شدن پر برف! يادم افتاد يه وبلاگي دارم كه داره خاك ميخوره!<br />شب يلدا اومد و من تو هواي مه گرفته اون شب، سه ساعت پياده واسه خودم رفتم! چند روز بعد ميخواستم برم خونه مادربزرگم به تلافي همون شب يلدا كه نرفتم، زنگ زدن گفتن رو پلهها خورده زمين پاش شكسته! انگار همين پري شب بود!<br />ديشب بود، من مغزم پر از انقلاب 57 بود و تو اين فكر بودم كه چقدر از نظر سياسي با پدرم اختلاف نظر دارم!<br />آره ديشب بود..<br />ماه گرفتگي كه سه ساعت منو تو اون هواي سرد نگه داشت.. ديشب بود..<br /><br />و حالا رسيديم به امشب..</p><div align="right">....<br /><br />اين هم عكسهاي آخرين غروب سال 85..</div><br /><a href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RgAPtqD288I/AAAAAAAAAok/_AFmGBJxF3k/s1600-h/Photo-0666-tehran.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5044048859713958850" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RgAPtqD288I/AAAAAAAAAok/_AFmGBJxF3k/s400/Photo-0666-tehran.jpg" border="0" /></a><a href="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RgAPNqD286I/AAAAAAAAAoU/6W9mTDDmehU/s1600-h/Photo-0665-tehran.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5044048309958144930" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RgAPNqD286I/AAAAAAAAAoU/6W9mTDDmehU/s400/Photo-0665-tehran.jpg" border="0" /></a><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5044042730795627410" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RgAKI6D285I/AAAAAAAAAoM/Q4B6Nf2Z_Ck/s400/Photo-0667-tehran.jpg" border="0" /><br /><div align="right">....</div><br /><div align="right"><br />اينم عيدي من به شما.. اين فايل رو يكي برام بلوتوث كرده كه اونم يكي ديگه واسهش بلوتوث كرده..<br /><br /><a href="http://upload2.net/page/download/fYi0o7x7AKV2i4S/koofe.mp3.html"><span style="font-size:130%;">عبداللهبن نُبيرِ سَقَفي در:<br /></span><span style="font-size:180%;"><strong>كوفه!</strong></span></a><br /><br />فايل صوتي با فرمت - MP3 حجم 725 كيلوبايت .. براي دانلود كردن 1 دقيقه صبر كنين و بعد روي اون لينك save as كنين.. خيلي <a href="http://upload2.net/page/download/fYi0o7x7AKV2i4S/koofe.mp3.html">با مزهس از دست ندين! </a><br /><br />فقط يه جاش يه كلمه بيتربيتي ميگه كه به بزرگي خودتون ببخشين ولي جووناي اينجا تو حرفاشون خيلي ازش استفاده ميكنن! معني اون كلمههم ميشه: چرت گفتن - زر زدن - چس خوردن!!!<br />....<br /><br />اين مطلب رو هم حتمآ بخونين.. خيلي خوب بود..<br /><br /><strong><a href="http://news.gooya.com/society/archives/058225.php">مرور نوروزهاي پرتلاتم دهه هفتاد..<br /></a></strong><br />من اول دهه هفتاد 7 ساله بودم و آخرش 17 ساله! يعني هنوز به قول معروف جوجه هم نبودم.. هنوزم كه هنوزه جوجه نشدم:) ولي خيلي از اينا رو يادمه..<br />....<br /></div><div align="center"><strong>به اميد اينكه امسال سال خوبي باشه براي همه..<br />سالي بدون جنگ، ظلم و زشتي و پر از صلح و برابري و زيبايي..</strong></div><br /><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5044039810217866114" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RgAHe6D284I/AAAAAAAAAoE/jrIsuE80-i4/s400/shokoofe-derakht.jpg" border="0" /><p align="right"><br /><strong>........<br />********</strong></p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-7077051445654784493?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-12566724.post-90207679207929379112007-03-14T00:50:00.000+03:302008-12-10T20:06:50.823+03:30اگر شانس داشتيم تحريمي نميشديم!<div align="right">.<br /></div><div align="right">سرخ، چون رنگ جواني<br />رنگ شادي،<br />رنگ شوق<br />آسمان، تا بيكرانهاي افق<br />در آتش است.<br />..<br /><br />فريدون مشيري<br /><strong>......</strong></div><div align="right"><br /><strong>********<br /></strong><br /><strong>چرا « حسين.د » به اين روز افتاد!<br /></strong><br />چي بگم كه ناگفتنم بهتر است! امان از دست اين تحريمي ها كه هرچه فرياد داريم بايد بر سرشان بزنيم!<br /><br />يادتونه اين بدبخت اون سال بلند شد رفت اسرائيل. خب آدم كه ميره سفر بلخره ممكنه كلي دوست پيدا كنه! به خصوص اگه اين آدم يه عالمه شيطون بلا باشه و موووووش بخوره تورو الاهي! مگه ميشه با كسي دوست نشه!<br />اين آقا « حسين.د » ماهم نه كه خيلي باحال و با معرفت و با مرامه و كلي هم شوخ و نمك بپاشه،.. تو اون سفر يه عالمــه دوست پيدا كرده! تو اورشليم، تو حيفا، تو تلآويو، تو مآريو.. تو هركدوم از اين شهرا چهارتا دوست پيدا كرده باشه ميشه.. ام! 4 4 تا!.. آهــا! ميشه شونزده تا دوست..<br /><br />خب.. از وقتي كه ما تحريميها جناب احمدينژاد رو به رياست جمهوري انتخاب كرديم! و اين آقا هم همه كائنات رو ول كرد و يه راست رفت سراغ اسرائيل و هولوكاست و پاكسازي نقشهها، معلومه ديگه!! دوستاي اين پسر شيطون بلا – چشم نخوري تورو خدا بهشون بر خورده و هي گفتن چيكار كنيم چيكار نكنيم كه حرسمون خالي شه، هيچي ديگه.. تنها كاري كه از دستشون برميومد اين بود كه تمام دق دليشونو سر اين پسر نگو يه دسته گل – سرخ و سفيد تپل مپل ما خالي كنن!<br /><br />آقا سرتونو درد نيارم.. از اون روز به بعد هرچي اين « حسين.د » ما زنگ زد به اينا، ايميل زد به اينا ديد نه خير! قهر كردن تا قيامت! جواب نميدن كه نميدن..<br />گمون نكنم يه جريان عشقي – عاطفي هم تو اين بين لتوپار شد و رفت پي كارش و اين دل آقا « حسين.د » گوگوري مگوري ما هم اين وسط مسطا له شد و موند رو دستش!.. بيچاره!<br /><br />الانم ديگه كاري از دست ما ساخته نيست! اين آقا « حسين.د » نازنازي ما از فرط ناراحتي قاطي كرده و تا وقتي كه تو يه جنگ بر عليه اسرائيليها شركت نكنه و چندتا صهيونيست غاصب رو نكشه و احيانآ در اين راه، شهد شيرين شهادت را ننوشهو به درجات رفيع نائل نشه، از پاي نمينشيند!<br /><br />چيكار كنيم ما كه كاري از دستمون بر نمياد جز اينكه دست به دعا برداريم و براي اين پسر كاكل زري – نقره پري وبلاگستان آرزوي شفاي عاجل كنيم و هر لحظه بر خودمون لعنت بفرستيم كه اي خاك برسر تو تحريمي، اي خاك تو گورت تحريمي كه وبلاگ شهر را به چنين مصيبتي گرفتار كردي!! </div><div align="right"><strong>........ </strong><br /></div><div align="right"><br /></div><div align="right"><strong>بازگشت به ريشهها وسنتها!<br /></strong><br />آخه چقدر بازگشت به ريشهها و سنتها!.. واسه عاشورا، بازگشت به ريشهها و سنتها! براي ولنتاين بازگشت به ريشهها و سنتها! براي چهارشنبه سوري بازگشست به ريشهها و سنتها! براي ببخشيدا، ريدن بازگشت به ريشهها و سنتها! اولآ اگر اين ريشهها و سنتها خوب بودن قبلآ ثمراتش رو بايد ميديديم! دومآ كدوم ريشهها و سنتها؟! ريشهها وسنتهايي كه به جاي هرچي شادي گريه و عزا داره و به جاي رقص و پايكوبي سينهزني و قمهكوبي!<br /><br />بدبخت مردم ترقه بزنن ميگين قانونشكني، بزنن و برقصن و بنوشن، ميگين هنجارشكني! اين ملت بايد چيكار كنن؟ حتمآ همگي به</div><div align="right">مناسبت شهادت نوه دختر عمه پسر دايي امام پنجم دسته جمعي سينه بزنن و نوحه بخونن!<br /></div><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5041544807968651090" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RfcqSqYvt1I/AAAAAAAAAl8/2p6Aj5KPqJA/s400/00080-10-4shanbe-soori..jpg" border="0" /> <p align="right"><br />بابا شما كه خودتون ميخواين ترقه هستهاي بسازين! 4 تا سيگارت ديگه چيزي نيست كه!<br /><strong>........<br /></strong><br />احمدينژاد عزيز ميخواد با قطار هستهاي ترمز بريده بره تو شوراي امنيت!<br />براي اجراي سمفوني هستهاي!<br /><span style="font-size:85%;">فايل Gif – حجم 408 كيلو بايت</span><br /><br /></p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5041540298252990242" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RfcmMKYvtyI/AAAAAAAAAlk/Uc1Y-xhPJb0/s400/ahmadinejad-in-securitycouncil1.gif" border="0" /> <p align="right"><br /><span style="font-size:85%;">)اگر نيومد از <a href="http://rapidshare.com/files/20903203/ahmadinejad-in-securitycouncil1.gif.html">اين آدرس دانلود كنين</a>.. بزنين رو Free و صفحه بعد كه باز شد كافيه منتظر بشين تا اون كد بياد.. كد رو بنويسين و دانلود كنين(<br /></span>با تشكر از نيك آهنگ عزيز كه كاريكاتور كار ايشونه.. متحرك سازي كار بنده!<br /><strong>........<br /></strong><br />ميخواين بدونين واسه چي تو فينال جام جهاني زيدان با سر زد به سينه ماتراتزي؟<br /></p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5041542621830297410" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RfcoTaYvt0I/AAAAAAAAAl0/olzDcxaM2Hg/s400/zidane_materazzi_wmfinale2006..jpg" border="0" /> <p align="right"><br /><a href="http://rapidshare.com/files/20891387/Zeidan.3gp.html">اين فايل رو دانلود</a> كنين خودتون ميبينين.. ممكنه قبلآ ديده باشين يا قديمي باشه ولي خيلي باحاله!<br />860 كيلوبايت حجمشه با فرمت 3gp .. با برنامه كويك تايم ببينين!<br /><strong>........<br /></strong><br /><strong>امتياز شانس<br /></strong><br />هنوز شانس برام مجهوله.. يعني تا 95% اعتقادي ندارم ولي اين 5% رو نميدونم چيكار كنم.. به اگر خدا بخواهد و اگر دعا كني و سرنوشت و تقدير كه اصلآ اعتقاد ندارم ولي شانس اين وسط برام حل نشده!<br />نميدونم چرا بعضيا مثل خر شانس دارن و برعكسش بعضي ديگه اندازه يه دونه ارزن هم شانس ندارن.. بعضيا تو يه چيزي شانس دارن و تو يه چيز ديگه بدشانسن.. مثلآ تو كارهاي تجاري اصلآ شانس ندارن ولي در مورد بيماري و مريضي خوش شانسترن.. يا برعكس.<br />در هر صورت شانس چيز عجيبيه!<br />....<br /><br /><strong>Match Point<br /></strong><br />كارگردان وودي آلن - بازيگران: جاناتان رايس مهيرز (كريس) اسكارلت جوهانسن (نولا) اميلي مورتيمر (كلوئه) ماتيو گود (تام)<br />2005 – انگلستان آمريكا<br /></p><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5041542621830297394" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RfcoTaYvtzI/AAAAAAAAAls/I6FQ78Q_j4o/s400/4401771.jpg" border="0" /> <p align="right"><br />اين شناسنامه نصفه نيمه فيلم بود..<br />حالا خلاصه داستان..<br />كريس يه تنيسور جوون ايرلنديه كه به لندن مياد و تو يه مدرسه تنيس مربي ميشه. بعد از يه مدتي با يه پسر اشرافزاده به اسم تام هيويت دوست مي<a href="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RfcuHaYvt7I/AAAAAAAAAms/P1Q_qXvzoGQ/s1600-h/3713856137..jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5041549012741633970" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RfcuHaYvt7I/AAAAAAAAAms/P1Q_qXvzoGQ/s400/3713856137..jpg" border="0" /></a>شه و بعد با خونواده تام تو يه اپرا. كلوئه دختر خونواده سعي ميكنه به كريس نزديك بشه و بهش ابراز علاقه ميكنه. تا اينكه تو يه مهموني خانواده هيويت با نولا رايس، دختر زيباي آمريكايي بر ميخوره، اما خيلي زود ميفهمه كه نولا نامزد تام هيويته. فكرش همش پيش نولاس. كلوئه به كريس پيشنهاد ميكنه كه تو شركت پدر شروع به كار كنه..<br />ميگذره و كريس با كلوئه ازدواج ميكنه و يه روز نولا رو وقتي تنها داره تو بارون تو باغ خانواده هيويت راه ميره ميبينه و.... كريس هيچوقت اون اتفاق يادش نميره و دوست داره دوباره تكرار شه كه با مخالفتهاي نولا مواجه ميشه.<br />كريس با جاهطلبي تو شركت پدر كلوئه ترقي ميكنه. اين موقعيه كه تام با نولا بهم ميزنه وعاشق كس ديگهاي ميشه! كريس دنبال نولا ميگرده. متوجه ميشه كه اون شهر رو ترك كرده.<br />كلوئه شديدآ اصرار داره كه بچه دار شه ولي اين اتفاق نميافته. معاينهها نشون ميده كه هر دو سالمن و فقط با يه زمانبندي مناسب اين مشكل حل ميشه. اما حساب و كتابهاي كسالتبار كلوئه باعث ميشه كه رابطهشون بي طراوت بشه. كريس تصادفآ نولا رو پيدا ميكنه و طراوت گم شده زندگي زناشوئي رو پيش اون جستجو ميكنه!<br />بعد از مدتي نولا از اين وضعيت خسته ميشه و اصرار داره كه كريس جريان رو به كلوئه بگه و از اون جدا بشه! اما كريس دست دست ميكنه. اون نميخواد شانسهايي كه تو زندگيش پيش رو داره رو از دست بده.. تا اينكه بلخره يه روز نولا بهش ميگه كه حاملهس و ميخواد بچهرو نگه داره! كريس كه نميخواد زندگي مرفهش رو از دست بده به نولا اصرار ميكنه كه بچه رو نگه نداره. اما نولا ميخواد كه كريس كلوئه رو ول ك<a href="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RfctEKYvt5I/AAAAAAAAAmc/xfDpUn6RJqw/s1600-h/untitled-match1.bmp"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5041547857395431314" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RfctEKYvt5I/AAAAAAAAAmc/xfDpUn6RJqw/s400/untitled-match1.bmp" border="0" /></a>نه و پيش اون بياد. كريس بلخره يه روز بهش قول ميده كه تمام قضايا رو به كلوئه بگه.. يكي از تفنگهاي شكاري خانواده هيويت رو بر ميداره و با برنامهيزي مشخص اول همسايه نولا رو ميكشه و با برداشتن جواهرات و داروهاي مخدر پيرزن صحنه سازي ميكنه و بعد از كمي انتظار نولا رو هم ميكشه!<br />پليس در گزارش اول با صحنهسازي هايي كه كريس انجام داده، به اين نتيجه ميرسه كه هر دو قتل كار يك معتاده. همون موقع كلوئه خبر حامله شدنش رو به خونواده ميگه. پليس كريس رو به اداره پليس احضار ميكنه و كريس تو راه اداره پليس، جواهرات پيرزن رو ميريزه تو رودخونه، و بدون اينكه متوجه بشه حلقه ازدواج پيرزن به نردههاي كنار رودخونه ميخوره و ميفته رو زمين. درست مثل صحنه شروع فيلم كه كريس لحظهاي حساس از بازي تنيس رو شرح ميده: موقعيت امتياز نهايي يا Match Point زمانيه كه آخر بازي توپ به لبه تور<a href="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RfcuHaYvt6I/AAAAAAAAAmk/MOlW3HpzP_Y/s1600-h/match_point-a..jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5041549012741633954" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RfcuHaYvt6I/AAAAAAAAAmk/MOlW3HpzP_Y/s400/match_point-a..jpg" border="0" /></a> ميخوره و بالا ميره و در يك آن، ممكنه تو زمين تو بيفته و تو با بدشانسي بازنده بشي و يا اينكه تو زمين حريف بيفته و با خوش شانس برنده بشي!<br />كريس تو اداره پليس متوجه ميشه كه نولا خاطراتش رو مينوشته و طي ماههاي قبل از مرگ، بارها اسم كريس و ماجراي حاملگي رو تو دفترچه آورده! كريس مجبور ميشه به رابطه پنهاني با نولا اقرار كنه اما تاكيد ميكنه كه قاتل نيست و از پليس ميخواد كه آبروي اون رو پيش همسرش نبره.<br />يه شب كارآگاه رسيدگي به پرونده خوابنما ميشه و صبح به همكارش ميگه كه مطمئنه كريس قاتل هر دو نفره، اما همكارش بهش خبر ميده كه تو منطقه وقوع جرم قتل ديگهاي اتفاق افتاده و يك معتاد كشته شده و حلقه ازدواج پيرزن تو جيبش يدا شده!<br />بلخره پسر كريس و كلوئه به دنيا مياد و تام آرزو ميكنه كه اين پسر تو آينده آدم خوششانسي بشه!<br /><br /><strong>*-</strong> گرفته شده از مجله فيلم شماره 354 با كمي تحريف و تغيير.<br />اما تحليل زير از خودمه!<br />....<br /><br /><strong>تحليل: </strong><br /><br />تو صحنه خواب نما شدن كارآگاه، كريس تو تاريكي به آشپزخونه ميره و با روح نولا رو برو ميشه،.. نولا كريس رو صدا ميزنه و انگار منتظره تا كريس دليل كارش رو بگه!<br /><em>كريس-</em> نولا.. آسون نبود.. ولي موقعي كه وقتش رسيد، من تونستم ماشه رو بكشم.. تو هيچوقت نميفهمي كه كيا همسايهتن تا وقتي كه يه بحران پيش بياد.. ياد ميگيري كه چطور احساس گناه رو زير قالي قايم كني و به زندگي ادامه بدي! تو مجبوري، و الا در هم ميشكني..<br />و در اين لحظه روح پيرزن هم مياد..:<br /><em>پيرزن –</em> و من چي؟ همسايه بغلي چطور؟ من هيچ نقشي تو اين رابطه وحشتناك نداشتم! مردن من به عنوان يه رهگذر بيگناه عيبي <a href="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RfctEKYvt4I/AAAAAAAAAmU/g_mnZD93t4A/s1600-h/woody-allen02..jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5041547857395431298" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_rlRGZWD6SKU/RfctEKYvt4I/AAAAAAAAAmU/g_mnZD93t4A/s400/woody-allen02..jpg" border="0" /></a>نداره؟<br /><em>كريس –</em> افراد بيگناه گاهي به خاطر نقشهةاي بزركتر كشته ميشن، تو در خلال اين جريان نابود شدي!<br /><em>پيرزن –</em> همينطور بچه خودت!<br /><em>كريس</em> – سوفليس ميگه به دنيا نيومدن، شايد بزرگترين احسان باشه!<br /><em>نولا –</em> آماده شو كه تقاص پس بدي كريس، نقشه تو خيلي ابتدائي بود. پر از اشكال، مثل كسي كه بخواد دستگير بشه!<br /><em>كريس –</em> اگر من واهمه داشتم درست بود، و مجازات ميشدم. حداقل يه نشانه كوچيكي از عدالت بود، يه اميد كوچيك.. براي احتمال درك موضوع..<br />و در اين لحظه كارآگاه پليس مضطرب از خواب بيدار ميشه و جوري كه انگار كشف بزرگي </p><div align="right">كرده ميگه: كريس ويلتون اين كار رو كرده، من ديدم كه اون اين كارو كرد..<br /><br />صحنه جوريه كه بين خواب ديدن كارآگاه و احساس گناه كريس گم ميشيم..<br /><br />صحنه آخر فيلم هم خيلي حرف داره، تام براي پسر كريس و نولا آرزوي خوش شانسي ميكنه! ولي خوش شانسي چيه؟ كي خوش شانسه؟! كي بدشانسه؟<br /><br />نولا مسلمآ بدشانسه كه با اون وضعيت خونوادگي خراب براي بازيگري آواره كشور ديگه ميشه ولي تو اين هم شانس نداره! تو زندگي عاطفي هم شانس نداره كه طي يك ازدواج بيفرجام بچهاش رو سقط ميكنه و براي بار دوم هم طي رابطه با تام دوباره مجبور به سقط بچه ميشه.. بعد با انواع داروهاي آرامش بخش و پناه بردن به الكل به كريس ميرسه كه آخرش با اون وضعيت بكشتش! اين عين بدشانسيه!<br />كلوئه خوش شانسه كه بلخره برنامهريزيهاش جواب ميده و حامله ميشه، شوهرش پيشش موندگاره و با خوشبختي به حاملگيهاي آينده چشم داره!<br />اون بچهاي كه تو شكم مادرش كشته ميشه هم حتمآ خوش شانس بوده! چون به لطف پدر از از پا گذاشتن به اين زندگي پر از نكبت معاف ميشه!<br />اما كريس! كريس خوش شانسه كه با يه خونواده پولدار آشنا ميشه و با دخترشون ازدواج ميكنه و يك شبه پلههاي ترقي رو يكي يكي طي ميكنه!.. اما كريس بدشانسه! بدشانسه كه با نولا روبرو ميشه.. بدشانسه كه عشقش مانع رسيدن اون به آرزوهاش ميشه! بدشانسه كه نولا حامله ميشه! بدشانسه كه مجبور ميشه نولا رو بكشه! بدشانسه كه بچه خودش رو هم با نولا ميكشه!.. و بدشانسه كه بايد تا آخر عمر اين بار عذاب رو به دوش بكشه!<br /><strong>........<br /></strong><br />لينك:<br /><br /><a href="http://zigzagmag.coXm/article/default.aspx/94"><strong>بشقابپرندهها درآسمان ايران..<br /></div></strong></a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12566724-9020767920792937911?l=boutimar.blogspot.com'/></div>tanhahttp://www.blogger.com/profile/18067144884929578175noreply@blogger.com0