tag:blogger.com,1999:blog-110733352009-05-05T11:19:16.215+02:00ماجراهای سفيدبرفی در فرنگستانSefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.comBlogger117125tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-85526486852784558922007-07-30T14:47:00.001+02:002007-07-30T14:59:10.570+02:00معیارها زیبایی<a href="http://1.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3eNDZ1plI/AAAAAAAAAHA/VHRydOSktcc/s1600-h/dandridgejpg.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5092971069459244626" style="WIDTH: 126px; CURSOR: hand; HEIGHT: 164px" height="313" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3eNDZ1plI/AAAAAAAAAHA/VHRydOSktcc/s320/dandridgejpg.jpg" width="200" border="0" /></a> <a href="http://2.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3eNTZ1pmI/AAAAAAAAAHI/hHY_DpBDWpY/s1600-h/halleberry.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5092971073754211938" style="WIDTH: 122px; CURSOR: hand; HEIGHT: 163px" height="307" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3eNTZ1pmI/AAAAAAAAAHI/hHY_DpBDWpY/s320/halleberry.jpg" width="140" border="0" /></a><a href="http://2.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3eNTZ1pnI/AAAAAAAAAHQ/Ovaof0b73Dc/s1600-h/BeyonceKnowlesPicture.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5092971073754211954" style="WIDTH: 118px; CURSOR: hand; HEIGHT: 162px" height="306" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3eNTZ1pnI/AAAAAAAAAHQ/Ovaof0b73Dc/s320/BeyonceKnowlesPicture.jpg" width="221" border="0" /></a><a href="http://2.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3eNTZ1poI/AAAAAAAAAHY/NzvcOS9CMBA/s1600-h/kelly+rowland.jpg"></a> <a href="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3e9zZ1psI/AAAAAAAAAH4/3bzXlZaZNvg/s1600-h/vanessa_williams.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5092971906977867458" style="WIDTH: 137px; CURSOR: hand; HEIGHT: 161px" height="320" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3e9zZ1psI/AAAAAAAAAH4/3bzXlZaZNvg/s320/vanessa_williams.jpg" width="135" border="0" /></a> <a href="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3fyzZ1pwI/AAAAAAAAAIY/r-gT-jV_FKc/s1600-h/aishawara.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5092972817510934274" style="WIDTH: 134px; CURSOR: hand; HEIGHT: 158px" height="224" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3fyzZ1pwI/AAAAAAAAAIY/r-gT-jV_FKc/s320/aishawara.jpg" width="176" border="0" /></a><a href="http://3.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3gNjZ1pxI/AAAAAAAAAIg/G3qLndRzI3M/s1600-h/misschaina.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5092973277072434962" style="WIDTH: 125px; CURSOR: hand; HEIGHT: 158px" height="122" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rq3gNjZ1pxI/AAAAAAAAAIg/G3qLndRzI3M/s320/misschaina.jpg" width="86" border="0" /></a><br /><div><div><div align="right">دو شبی هست كه میزبان دوستی از آمریكا هستیم. خانمی از سیاهپوستان آمریكا كه از نوادههای سیاهپوستان غلام سابق میباشد. برامون از زمان سابق و حال و وضعیت سیاهپوستان آمریكا همش تعریف میكنه، كلی در مورد تاریخشون تحقیق كرده و نتایج جالبی داره. یكی از صحبتهایی كه میكرد در مورد معیار زیبایی در میان خود سیاهپوستان و دید سفیدپوستان از یك سیاه پوست زیبا بود. تعریف میكرد كه زیباترین زنان سیاهپوست كسانی هستن كه پوستشان بسیار بسیار روشن هست، موهای صاف و چشمانی روشن دارند و بدین شكل پایین میره درصد زیبایی تا میرسه به اونهایی كه پوستشان تیره و موها وز وزی و فرفری دارند. سفیدپوستها هم اكثر زنان نسبت روشن رو زیبا مینامند، و سابق زنانی مثل دورتی داندریج كه پوست روشنی رو داشت وارد صحنه سینما میكردند و رولهای خوبی رو بهش میدادند. هنوز هم كه هنوزه این شرایط رایج هست و كسانی مانند ونسا ویلیامز، بیانسه ، هیل بری و... زنان سیاه پوست زیبا شناخته میشوند و دارای شهرت جهانی هستن، كمتر كسانی مانند اوپرا از لحاظ زیبایی مشهور شده اند. در چین، ژاپن و هند هم دخترانی كه پوست روشن و موهای لخت و پری دارند دختران زیبا نامیده میشوند و شانس شوهر كردنشون خیلی بیشتر هست. اكثر بازیگرها میس وورلدها و خواننده ها پوستها و چشمانی روشن دارند. در آفریقا و هند دختران جوان تمام سعیشان رو میكنن كه با كمك كرمهای مختلف و روشها عجیب و غریب پوست خودشون رو روشن كنن. پوستی روشن و زیبا نیز نشانی دیگر است برای داشتن ثروت و اصالت، چون در اوروپا هم رسم بر این بود كه دختران و بانوهای اشرافی و ثروتمند پوست خود رو از برنزه شدن محافظت كنند. اما هم اكنون در اروپا سفید پوستان سیع بسیاری میكنن كه پوستشون برنزه بشه و ساعتها زیادی رو در زیر آفتاب و آفتابهای مصنوعی میگزرونند، موهایشان رو فر كرده و كلی دردسرهای دیگه. دختران ایرانی، هندی، تایلندی، سبزه جزو دختران زیبا و پر طرفدار اینجا به حساب می ایند. حالا مشكی رنگه عشقه یا سفید؟! معیارها و سلیقه ها متفاوت هست. سوئدیها جمله جالبی دارند كه میگه: "سماكن ار سوم باكن، دن ار دلاد. "یعنی سلیقه مثل باسن آدمهاست، جدا شده هست! سلیقه من با اون یكی متفاوت هست. خلاصه امان از سفید پوستان زورگو </div></div></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-8552648685278455892?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-61716651612507126402007-07-19T10:45:00.000+02:002007-07-19T11:40:57.626+02:00شگردهای دزدان فرنگستان<div align="right">دیشب داشتم پیش مامانم غر میزدم كه ترم آینده چه سخت و حجمش زیاد خواهد بود و اینكه تاریخچه هرچی ایسم و فوبی هست رو میخواهند بكنند تو كله مون كه مامان جان فرمودند كمتر غر غر كنیم و به این خبر عجیب و جالبی كه داشتن گوش بدیم! اول ازم پرسید كه وبلاگ دیگه چیه، گفتم خوب یك چیزی تو مایه ها دفتر خاطرات و یاداشتها هستش البته سبك الكترونیكیش وزیر وزرا هم درگیرش هستند. بعدم كه خوب هركی یك جوری مینویسه، تو ایران الان سالهاست كه اینكار رایج هست ولی سوئد دو سه سالی هست كه گل كرده و تبلیغش رو میكنن. مامان بعد حرفم گفت، ببین فكر دزدها به كجاها كه نمیرسه، امشب تو اخبر به پلیس به مردم هشدار داده كه اینقدر دقیق در مورد محلی كه میخوان بهش سفر كنن و تاریخ رفت و برگشتشون و دیگر اطلاعت خصوصی ننویسن، چون دزدها رد اینا رو میگیرن و در نبودشون خونه ها شون رو خالی میكنن، حالا بعد برگشت اگر چیزی نوشتن خب جای نگرانی نیست. خلاصه اینكه نه از طریق مسنجر و نا وبلاگ به جا نمیدونن كه اینقدر خصوصی درم مورد همه چیز بنویسن. و در اینجا بود كه بالا سر مان زنگ خطری شروع كرد به بینگ بینگ كردن</div><div align="right"> </div><div align="right">پ.ن. در تقویم سوئد هر روزی نام فردی رو داره. اگر كسی روز اسمش باشه دور وری ها بهش تبریك میگن و براش گل و كیك میگیرن. یك چیزی كمتر از تولد. امروز هم روز ۱۹جولای روز اسم سارا هستش تو تقویم. پس مبارك خودم باشه</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-6171665161250712640?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com6tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-59736594317455947482007-07-05T00:18:00.000+02:002007-07-05T00:49:08.423+02:00جفتهای متناسب<div align="right">شب كه از سركار داشتم میامدم منزل در یكی از ایستگاههای مترو یكی از آشناها رو دیدم كه یكسالی میشدم ندیده بودمش و خبری ازش نداشتم. آین آقای جوون جزو خوش خنده ترین آدمهایی هست كه سراغ دارم، تنها نبود با خانمی جوون و بانمك در كنارش بعد دیدن من از دور آمدن طرفم و بعد سلام و احوال پرسی نشستن كنارم، مسیرمون یكی بود و هر سه منتظر مترو بودیم. با اینكه خانم رو نه دیده بودم نه میشناختم چنان در كنارشون احساس راحتی میكردم كه برا خودم جالب بود. بعد آمدن مترو تا ایستگاهی كه من پیدا میشدم هی از این در و اوندر و آشناها مشترك صحبت كردیم و كلی خندیدیم، این خانم هم كه آخرش نفهمیدم نامزدشون بودن یا همسر، ( از اونجا كه جفتشون حلقه دستشون بود حدس زدم كه چیزی بیشتر از دوست دختر دوست پسر هستند) تمام مدت با ما میگفت و میخندید، وقتی تو چهر این زوج نگاه میكردم، میدیدم كه چقدر از نظر قیافه، حالت خندیدن و انرژی كه به اطراف میدن به هم نزدیك و متناسب هستند. بعد جدایی ازشون حس گرم و خوبی داشتم، نمیتونستم لبخند رو از لبام پاك كنم. جفتشون یك پارچه انرژی مثبت بودن. وقتی آمدم منزل و با آبجیها و مامان سر این مورد صحبت میكردیم، دیدیم كم نیستن دور ورمون زوجینی كه از هر لحاظ باهام جفت و جور هستن! آبجی كوچیكه تعریف میكرد كه در مجله علمی خونده بود كه انسانها به اشخاصی جلب میشن كه از لحاظ ظاهری بهشون شباهات دارند. در گروه آزمایشی آدمها بین ۵۰ عكسی كه در مقابلشون بود عكس خودشون رو انتخاب میكردن، ( اگر مرد بودن قیافشون رو در عكس به صورت زن در میاوردند و اگر زن بودند مرد میشدن) این در حالی كه خودشون از این كار بطور كامل بی اطلاع بودند و هنگام انتخاب عكس فكر میكردند كه عكس شخص دیگه ای رو انتخاب كردند. وسطی هم در این میان گفت كه خوب همیشه از قدیم گفته اند كه هركسی نیمه گمشده خودش رو داره. در داستانی یا فیلمی هم خودم خونده بودم كه در آغاز آفرینش برا هر مرد و زنی جفتشون درست شده بود كه بعد بطوری این جفت از هم جدا میشن و ما تمام عمر به دنبال این هستیم كه جفتمون رو پیدا كنیم. حالا بعضی این جفت رو زودتر پیدا میكنند و بعضی دیر تر ولی اونی كه باید بیاد خودش بلاخره سر و كلش پیدا میشه. و زمانی كه جفتت رو پیدا كردی، اونوقت احساس آرامش و كاملی بهت دست میده و دیگران میتونند ببینند كه شما در هارمونی كامل باهم هستین. خوشا به حالشان</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-5973659431745594748?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-53670359285764329412007-07-02T01:54:00.000+02:002007-07-02T14:24:04.893+02:00عكس پر جنجال<div align="right">مجله <a href="http://herlandmag.com/">زنستان </a>رو مدتهاست كه میخونم، خیلی مطالب جالبی داشتند و دارند، این بار در مورد ازدواج موقتی نوشته بودند. عكس یا به قول خودشان كاریكاتور آخرین شماره شان، به نظرم به مطالب نمیخورد، با اینكه <a href="http://zanestan.net/weblog/07,06,29,09,34,43/">توضیحی </a>رو هم كه در این مورد داده بودند خوندم اما باز سر در نایاوردم، دو مرد چهار پا این وسط چه ربطی به ازدواج موقت داره؟! اگر شاید یك زن و یك مرد رو میكشیدن، یا جوری درستش میكردند كه فقط شامل حال اون قشری میشد كه این كار را میكنند باعث نمیشد كه بسیاری از دوستان زنستان چه آقایون و چه خانم ها از این عكس دلگیر بشند و اصل موضوع بخاطر عكس گم بشه. و حال فقط بحث بشه بحث عكس و به قول دوستی زنستان عده ای از دوستداران و حامیان خودش رو از دست بده.از دید من جنبش فمینیستی جنبشی نیست كه بخواهد نسل مردا رو ریشكن كنه و باعث بشه كه مرد سالاری مبدل بشه به زن سالاری، خواست برابری هست و توهین ومسخره كردن جنس مخالف كار جالبی نیست. خلاصه عجب بحثی بالا گرفته و حیف شد</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-5367035928576432941?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-38958869942307600842007-07-01T17:29:00.000+02:002007-07-02T14:22:17.743+02:00اختلاف فرهنگی<div align="right">كتاب خاطرات خانم عبادی رو تا نصفه خوندم و فكر كنم كه دیگه تا فردا تموم بشه. انگار دارم دفتر خاطرات پدر و مادرم و یا دوستانشان رو میخونم، چیزهایی رو كه از زمان كودكیش نوشته تا بعد جنگ همون ها هست كه بار ها از اطرافیانم شنیدم، از جنگ و مرگ خمینی كه نوشته بود خاطرات خودم زنده میشدن، آژیر قرمز ها، پناهگاه رفتن ها و الی آخر! حس عجیبی بهم دست میده موقع خوندنش... با یكی از دوستام تلفنی حرف میزدیم و برنامه میریختیم كه كی بتونیم همدیگر رو ببینیم، برگشت گفت جمعه نمیتونم، دفن مادربزرگ همسرم هست و باید اونجا باشم، تسلیت گفتم، پرسیدم كه آیا همسرت خیلی ناراحت هست سر این موضوع گفت نه. خودت كه میدونی سوئدی ها چطورند. فردا مرگ مادربزرگ جشن تولد خواهر زاده شوهرش بود و همه گی اونجا میگفتن و میخندیدند. انگار نه انگار كه كسی مرده! میگفت پدر شوهرش پا شده رفته سفر، با اینكه مادرش فوت كرده، گفتم آره سوئدیها یك جور دیگرند، گویا از دو كره دیگه آمدیم، اگر ما بودیم كه تا آخر عمر عذادار میموندیم و از شاد بودن و زندگی كردن احساس گناه میكردیم. این نیست كه سوئدیها عاطفه ندارند و احساس دلتنگی یا ناراحتی نمیكنن، ولی فلسفه زندیگیشون جور دیگر هست، چرا برای مثال در ذهن كودك ۴سال باید خاطره تلخ ساخت و روز تولدش را با گریه و زاری سپری كرد، چرا مثل ما ایرانیها باید برا عذا و گریه و شیون وقت بیشتری گذاشت؟! میگن تا زنده هستی از زندگیت لذت ببر در كنار عزیزانت خوش باش و بعد رفتنشون با یادشون خوش باش. زمانی برای شادی هست و زمانی هم برای عذا. چرخ زندگی وای نمیسته و اونی كه رفته دیگه بر نمیگرده، برا همین ما ها هم نباست دست نگه داریم از زندگیمون و برنامه هایی كه از قبل چیدیم. اونی هم كه رفته این توقع رو از ما نداره درست همونجور كه ما نباست از اطرافیانمون داشته باشیم. ولی ما ایرانی ها از كودكی یاد گرفتیم كه از خود گذشتگی زیادی نشون بدیم، هرچی بیشتر اخموتر و ناراحتتر باشی آدم نجیب تری هستی، اگه رنگ شادی به خونه بیاد جلفی، سنگ دلی و ... همیشه باید احساس ترس و گناه در وجودمون باشه. كه مبادا بیش از حد خوشحال باشیم و از زندگی لذت ببریم. بیشتر برای دیگران و گفته های دیگران زندگی میكنیم كه مبادا این حرف را بزنند یا آن حرف را بزنند. تعداد نقابهایی كه ما به صورت میزنیم بیش از اونی هست كه بازیگر در طول دوره بازیگریش میزنه، ما حتی در پشت صحنه در اندرونی منزلمان هم این نقابها را نمیكنیم، اگر برای لحظه ای كنارش زدیم، احساس گناه وجودمون رو میگیره و به نوعی خودمون رو باید تنبیه كنیم. منی كه دوران بحرانی تینجریم رو در اروپا گذراندم و نیمی بیشتر از عمرم اینجا بودم هنوز با این مسائل مشكل دارم، شما رو نمیدانم</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-3895886994230760084?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-2285588910935036352007-06-09T13:47:00.000+02:002007-06-09T13:50:19.553+02:00اولین سرباز محجبه سوئد<a href="http://www.aftonbladet.se/vss/nyheter/story/0,2789,1090492,00.html"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5074030311595083058" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/RmqTr14whTI/AAAAAAAAAGw/UcQQQiV94Uk/s320/shatila.jpg" border="0" /></a><br /><div align="right">این دختر خانم كه میبینین شاتیلا سلامی ۲۳ ساله هست كه اولین زن محجبه و مسلمان سوئد هست كه مشغول به گذراندن دوره خدمت سربازیش هست در ارتش سوئد! شتیلا در مساحبه ای كه باهاش شده میگوید كه: در اوائل خیلی ان موضوع برام سخت بود، چون بعضیها میگفتند اگر من در گروهشان باشم از گروه خارج میشوند. هنگام شروع انجام وظیفه به شتیلا پیشنهاد داده بودند كه اتاقک جدا داشته باشه ولی او قبول نكرد و با كشیدن پرده ای دور تختش او همراه با سایر مردان و زنان دیگر سرباز در یك سالن میخوابد. شتیلا میگوید كه خودش تمام روسریهایش را دوخته كه حتی قابل استفاده در زیر كلاهخود هم میباشند. وی ادامه میدهد كه یك دختر محجبه در ارتش باید اعتماد به نفس زیادی داشته باشد. آرزوی وی این است كه روزی پلیس شود. قدم بعدی كه او را به آرزویش نزدیكتر میكند گذراندن مدتی از انجام وظیفه در كشور كوسوو میباشد. <br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-228558891093503635?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-33055363673939871152007-05-25T02:11:00.000+02:002007-05-25T02:14:39.210+02:00زرشك<div align="right">خودم رو حاضر كرده بودم كه دوتا ریپورت رو امشب كارش رو تموم كنم و بفرستم واسه استادهام و سومی رو هم شروع كنم! آی زرشك! ظهری رفتم یك سر دانشگاه كه كتابی رو از یكی از اساتید گرامی قرض كنم، كه ایشون نبود و كتاب هم نگذاشته بود جای كه بشه ورش داشت، در عوض یكی دیگه از استادها رو گیر آوردم كه یكهفته در به در دنبالش میگشتم. برا فردا جمعه بهم وقت داد! بعد زنگ زدم به دوستم كه من دارم میام سمت بیمارستان بیا یك بریك بگیرو یك قهوه باهم بخوریم! تا حالا نرفته بودم تو بخشش، بهم آدرس داد كه بیا طبقه چهار، بعد از آسانسور كه میای بیرون دست چپ بعد تو راهرو باز میپیچی چپ! آقا ما پیچیدیم به اولین چپ دیدیم یك در گنده كد دار هست كه قفله و هیچجور واز نمیشه مگر با كارت و كد! حالا چه كنم، یكهو در باز شد و سه چهار تا جراح با لباسها مخصوص جراحی جلوم ظاهر شدن! یكی با لحن كمی تندی گفت شما با كی كار دارین، گفتم، چیزه میخواهم برم بخش سرطان ( اونكولوگی به سوئدی) گفت راهرو روبه رو هست، اینجا میبینی كه بالاش نوشته جراحی! آیییییی مردم از خجالت! كریدور روبه رو دست چپ نیگاه كردم دیدم نوشته مدیسین، راست نیگاه كردم دیدم بعله! بخش سرطان هست! خلاصه! رفتیم نشستیم اونجا، هی پرستارا میومدن منو نگاه میكردن، هی میرفتن، جالب بود كه كسی نپرسید كه اینجا چیكار داری و كی رو میخواهی، هی نشستم هی دوستم نیامد، یك چهل دقیقه نشستم و هرچی روزنامه دم دستم بود زیرو كردم، مریضها تفلك هم میامدنو میرفتن و گله میكردن! بوی بیمارستان و بوی مریض بوی خاصی هست. این بو رو فراموش كرده بودم، تو این دو ترم كمتر سرو كارم با مریض بوده، و هر وقت میرفتم بیمارستان با دوستام تو رستوران یا كتابخونه بودیم، نه تو بخش. یادم آمد كه باید به این بو عادت كنم، چون دوماه تابستون قرار هست برگردم سر كار سابقم. دوستم كه اومد بعد سلام احوالپرسی دعواش كردم كه بابا تو بعد این همه درس فرق چپ و راست رو نمیدونی، آخه مریضها چی میكشن! راستی این چه حكمتی هست كه یكسری دكتر مهندس بدجووووور حواس پرتن و كم حافظه؟! نه جدی اینا چجوری درس میخونن و كار میكنن؟! هیچی این بریك به یكساعت كشید، چون همسر دوستم و دوستش كه دانشجو دندان پزشكی هستن با قیافه های آویزون و خسته تو كافه تریا به ما ملحق شدن. بیچارهها یك امتحان وحشتناك سختی رو سپری كرده بودن و دست و دلشون میلرزید! دوستم مجبور بود بره یك سمینار، برا همین من و شوهرش، چون به شدت هم گشنه مان بود پیاده آمدیم محله من، بس گفتیم چه بخوریم چه كار كنیم، بعد خرید كردن سر از خونه من در آوردیم، قرار بود ما غذا بخوریم بعد وقتی دوستم آمد بشینیم فیلم ببینیم، كه اینم باز زرشك! پخت غذا كه كباب بود، افتاد گردن من، چه كبابی تو ماهیتابه من درست كردم! خودم كباب شدم! سه تا از انگشتام و مچ دست راستم سوخت! آخه من چه به كباب پختن! اما جاتون خالی كبابی خوردیم ها!!! چسبید! در این مدت رفیق ما مشغول ور رفتن با لاپ تاپ من شد كه پرگرامی رو نصب كنه كه بتونم فیلم و موسیقی بدون دردسر داون لود كنم! فكر كنم الان پشیمونه! از ساعت ۸ مشغول بود تا ۱۲شب، حتی یك سر رفتیم پیش یكی از همكلاسیهاش كه همسایه من هست برا كمك و راهنمایی! تازه هنوز هم كارا ردیف نشده! اینقدر دلم براش سوخت، چنان قیافه خسته ای داشت! وای مردم از خجالت، نزدیكها ده و نیم شب هم دوستم بهمون ملحق شد و نشستیم هم زمان به گپ زدن! خلاصه نه فیلم دیدیم، نه درس خوندیم، نه استراحت كردیم. ۳-۴ساعت دیگه هم بایست بیدار شم برم سر كار، روز آخرم هست و بایست كلیدام رو پس بدم. شبش هم كه برنامه بیرون این حرفهاست، پس كی میخواهد ریپورت تحویل بده؟! نمیدونم. اوه اوه فردا اینجا مسابقات بیسبال هست، كلی تیم درست شده و خلاصه بساطیه! البته ما كه كاریم تا یك، بعدم كه جلسه و این حرفها. راستی میدونین حسن داشتن آشپز خونه نقلی و كمدی چیه؟! اینكه در كمد كه میبندی ، هیچگونه نمیتونی ببینی كه چقدر ظرف و ظروف برا شستن هست! شعبدبازیه! خلاصه اینجوریه </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-3305536367393987115?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-88179944741290321222007-05-21T03:06:00.000+02:002007-05-21T03:12:16.229+02:00فرشته مرگ<div align="center"><a href="http://2.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/RlDxCqyZ2jI/AAAAAAAAAGI/P0NWrX2FeEU/s1600-h/angelofdeath.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5066814608939538994" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/RlDxCqyZ2jI/AAAAAAAAAGI/P0NWrX2FeEU/s320/angelofdeath.jpg" border="0" /></a> <span style="font-size:78%;"><a href="http://www.gorillaexchange.com/.../images/6292.jpg">www.gorillaexchange.com/.../images/6292.jpg</a></span><br /></div><div align="right"> </div><div align="right"> </div><div align="right"> </div><div align="right"> </div><div align="right">چشمانت را برای غرق شدن،،،دستانت را برای گم شدن و نفسهایت را برای دوباره زنده شدن محتاجم،،،این ته ماندی ناله های من است، آیا به گوشت میرسد؟! وقت درنگ است و تو در بهشت خود در كنار حوریان بهشتی كر و كور شده ای...دیگر تو را با جهنمیان چه به هم آغوشی؟! صدای بالهای فرشته مرگ در تاریكی شب محسوس تر میشود! چیزی دیگر نمانده</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-8817994474129032122?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-30658128644468024262007-05-19T13:53:00.000+02:002007-05-19T13:57:08.236+02:00دانه های باران<a href="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rk7lrqyZ2iI/AAAAAAAAAGA/d3_JidtvN3g/s1600-h/baran.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5066239169221220898" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rk7lrqyZ2iI/AAAAAAAAAGA/d3_JidtvN3g/s320/baran.jpg" border="0" /></a><br /><div align="right">و این دانه های باران كه از چشمان آسمان جاریست، اشكهای مردیست دلشكسته كه در سوگ از دست دادن دلبندش میریزد. زیرا آسمان و زمین هرگز بهم نخواهند رسید، همانطور كه من و تو شاید مثل دو خط موازی از كنار هم بگذریم، ولی هرگز به یكدیگر نمیرسیم! اما میدانی فرق حكایت ما با عشق آسمان و زمین چیست؟! این بار دانه های باران از چشمانه من جاریند و این تویی كه همانند زمین خشك و سختی</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-3065812864446802426?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-20567328832777312372007-05-17T20:33:00.000+02:002007-05-17T20:38:09.149+02:00بهترين عادت<div align="right"><br />بهترين عادت اين است كه به هيچ چيزي عادت نكني در اينصورت هميشه آزاد و رها خواهي بود و براي رفتن به فرداهاي روشن تر هيچ ترديدي نخواهي داشت<br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-2056732883277731237?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-60726772505244504432007-05-11T21:21:00.000+02:002007-05-11T21:28:31.051+02:00Dreams<span style="font-family:verdana;"><span style="font-size:130%;color:#cc33cc;">Dreams</span> </span><br /><span style="color:#cc66cc;"><span style="font-size:85%;">by Langston Hughes</span><br /><strong></strong></span><br /><strong><span style="font-family:courier new;color:#993399;"><em>Hold fast to dreams</em></span></strong><br /><strong><span style="font-family:courier new;color:#993399;"><em>For if dreams die</em></span></strong><br /><strong><span style="font-family:courier new;color:#993399;"><em>Life is a broken-winged bird</em></span></strong><br /><strong><span style="font-family:courier new;color:#993399;"><em>That cannot fly.<br />Hold fast to dreams</em></span></strong><br /><strong><span style="font-family:courier new;color:#993399;"><em>For when dreams go</em></span></strong><br /><strong><span style="font-family:courier new;color:#993399;"><em>Life is a barren field</em></span></strong><br /><strong><span style="font-family:courier new;color:#993399;"><em>Frozen with snow</em>.</span></strong><br /><strong><span style="font-family:Courier New;color:#993399;">********************</span></strong><br /><strong><span style="font-family:Courier New;color:#993399;"></span></strong><br /><strong><span style="font-family:Courier New;color:#993399;">See the video clipp</span></strong><br /><strong><span style="font-family:Courier New;color:#993399;"></span></strong><br /><strong><span style="font-family:Courier New;color:#993399;"><a href="http://www.bodog.tv/media/video-nazanin-someday">Someday bye Nazanin</a></span></strong><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-6072677250524450443?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-87540787884791615402007-04-29T02:32:00.000+02:002007-04-29T02:33:19.792+02:00بی خوابی<div align="right">یكی به من بگه چطوری سه ساعت دیگه باید بیدار شم برم سر كار در صورتی كه هنوز نخوابیدم؟! انصاف نیست! باز این آخر هفته مصادف شد با گرفتن حقوقها و گرفتن پارتیها مختلف در خوابگاهها! طبقه بالا پارتی هست، عربده هاشون كرم كرده! همسایه بغل دست راستی هم داره با دوست پسرش فیلم نیگاه میكنه و صدا تلوزیون تا آخر بلند كرده، همسایه رو برویی هم كه دست كمی از وایكینگها نداره با اون هیكل دومتریش و كله تراشیده و ریشها دراز نارنجی، باز امشب با دوست دخترش دعواش شده، مست كرده و تلفنی دارن یك ساعت هست مشاجره میكنن، در اتاقش هم بازه! و همسایه دست چپی هم كه دیگه...، یعنی زشته بخدا! ام، چیكار كنم من، تق، تق، تق كفشهای پاشنه بلند شده لالایی شبانه</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-8754078788479161540?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-34092678513039835982007-04-25T17:05:00.000+02:002007-04-25T17:06:10.599+02:00امان از اروپاییها<div align="right">به جانه خودمو خودشون، میخواهم خفه كنم همگروهیامو! آقا بساطی داریم، من كمتر از ۲۴ساعت فرصت حاضر كردن بخش آخری پیپرمون رو دارم، این دوتا بشر هم امروز عصر مطالبشون رو برام امیل كردن! جالبیش اینه كه دختر آلمانیه از هفته پیش استرس وجودش رو گرفته بود، و من كه گفتم میرم استكلهلم چند روزی داشت دق میكرد. یك برنامه اساسی برامون نوشت كه كی در چه روزی چه بكنه! قرار بر این بود كه برا من همه مطالب رو تا عصر دیروز بفرستن، اما میان راه مثل اینكه گیر كرده بود! من ایرانی بیچاره گیر كردم از دست یك آلمانی و یك سوئدی خدا به من صبر بده! اینجا هم اروپاییها زورشون به ما چربید! هوا هم كه دوباره آفتابی شده و هی آدم وسوسه میشه بره ددر. این فرنگیها و آب هواشون ما رو گیج كردن به جان خودشون</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-3409267851303983598?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-41877655904855536452007-04-16T15:49:00.000+02:002007-04-16T16:08:52.689+02:00شفقهای شمالی<p align="left"><br /><a href="http://www.nak.se/DbPhoto.aspx?id=83"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5054023501347400674" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 180px; CURSOR: hand; HEIGHT: 181px; TEXT-ALIGN: center" height="221" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/RiN_mNxJq-I/AAAAAAAAAEo/oGtlQebmY_I/s320/norrsken1.bmp" width="270" border="0" /></a></p><div><div><div><div align="right">كشورهای شمالی، مثل سوئد جاها و چیزهای جالب و دیدنی زیادی دارن كه تعریفشون خالی از لطف نیست. یكی از این دیدنیها شفقهای شمالی هست. داستانهای قدیمی زیادی بین بومیهای مناطق شمالی اروپا، آمریكا و آسیا هست در مورد این شفقها. این بومیها اعتقاد داشتن كه شفقها محل زندگی ارواحی هست كه یا خیلی زود از دونیا رفتن و یا مرگ نا به هنگامو فجیعی داشتن، مثل بچه ها، یا زنانی كه سر زا میرفتن، یا كسایی كه تو جنگ كشته میشدن و...! یك سری هم اعتقاد داشتن كه شفقها بخصوص از رنگ قرمزش پیام آور دوران بدی بودن. اما این شفقها چی هستن؟! و كجا ها و چه مواقعی میشه دیدشون. اتموسفر زمین حاوی پارتیكل و پلاسما های بار داری هست. شفق یا به اینگلیش نوردن لایت، یا نورشن، به سوئدی، زمانی به وجود میاد كه این پارتیكلها وارد اتموسفر زمین شده و با اتمها و مولكولهای كه اونجا وجود داره برخورد میكنه. زمان برخرد این پارتیكلها نور به وجود میاد كه به این نور شفق شمالی میگن. یونهای از خورشید جدا میشه كه بهشون بادهای الكترونیكی میگن، این بارهای الكترونیكی عده ایشون جذب مغناطیمس زمین میشن. سرعت این پارتیكلها به همین دلیل خیلی بالاست، موقع جذب شدن به مدارها مثبت و منفی زمین فرستاده میشن. عكسها ۱-۴ برخورد این پارتیكلها رو با زمین نشون میده. اكثر مواقع رنگ این شفقها سبز و زرد هست اما رنگهای بنفش و قرمز هم دیده میشه. درازی این شفققها به ۱۰۰۰كیلومتر یا بیشتر كشیده میشه و عرضشون به ۱۰۰متر. بهترین فرصت دیدن این فنامن زیبا بین سپتامبر و آوریل هست چون شبها تاریك تر هستن. زمانش هم كمی قبل از نیمه شب هست، بهترین جا هم ، محیطی دور از شهر هست، كه كامل تاریك باشه و البته نیاز به یك آسمون صاف و پر ستاره هم هست. هنوز خودم موفق به دیدن این شفقها شمالی نشدم، اما سال گذشته كه خواهر كوچكترم در شهری شمالی تر از اینجا به نام لوله او زندگی میكرد این شفقها رو دیده بود و میگفت كه یكی از زیباترین مناظری هست كه دیده<br /></div><div align="right">پ.ن اگر به فارسی خب نتونستم شرح بدم، شرمنده. این مطلب رو از <a href="http://www.irf.se/norrsken/">یك نوشته سوئدی </a>ترجمه كردم<br /></div><br /><br /><div align="justify"><a href="http://www.irf.se/norrsken/Norrsken_varfor.html"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5054024055398181874" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 138px; CURSOR: hand; HEIGHT: 117px; TEXT-ALIGN: center" height="178" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/RiOAGdxJq_I/AAAAAAAAAEw/oJtANNcN5K0/s320/partikel1.jpg" width="208" border="0" /></a><br /></div><a href="http://www.irf.se/norrsken/Norrsken_varfor.html"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5054024493484846082" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 130px; CURSOR: hand; HEIGHT: 132px; TEXT-ALIGN: center" height="85" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/RiOAf9xJrAI/AAAAAAAAAE4/TZHJEBE2-s0/s320/partikel2_mini.jpg" width="99" border="0" /></a><br /><a href="http://www.irf.se/norrsken/Norrsken_varfor.html"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5054024858557066258" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 127px; CURSOR: hand; HEIGHT: 85px; TEXT-ALIGN: center" height="85" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/RiOA1NxJrBI/AAAAAAAAAFA/Zdp2julSz3U/s320/partikel3_mini.jpg" width="96" border="0" /></a><br /><a href="http://www.irf.se/norrsken/Norrsken_varfor.html"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5054025464147455010" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 104px; CURSOR: hand; HEIGHT: 118px; TEXT-ALIGN: center" height="118" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/RiOBYdxJrCI/AAAAAAAAAFI/0wTFPYTBXA8/s320/partikel4_mini.jpg" width="83" border="0" /></a><br /><div><a href="http://www.kiruna.se/~akejean/norrsken.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5054026254421437490" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 187px; CURSOR: hand; HEIGHT: 101px; TEXT-ALIGN: center" height="206" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/RiOCGdxJrDI/AAAAAAAAAFQ/0PrF9m_pzy8/s320/norrsken.jpg" width="281" border="0" /></a></div></div></div></div><br /><br /><br /><p></p><a href="http://www.swedishstyle.net/2006/2002/img/upload/Norrsken_RGB_72DPI.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5054027001745747010" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 187px; CURSOR: hand; HEIGHT: 142px; TEXT-ALIGN: center" height="198" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/RiOCx9xJrEI/AAAAAAAAAFY/p_ZCCb7XNPo/s320/Norrsken_RGB_72DPI.jpg" width="155" border="0" /></a><br /><br /><p></p><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-4187765590485553645?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-1390049925782671372007-04-12T01:29:00.000+02:002007-04-12T01:53:46.186+02:00یار خوش صدای من<a href="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rh1v39xJq9I/AAAAAAAAAEg/LPh6623XF5c/s1600-h/tar.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5052317364243770322" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rh1v39xJq9I/AAAAAAAAAEg/LPh6623XF5c/s320/tar.JPG" border="0" /></a><br /><div align="right">انگشتان لرزانم بر سیمهای خاك خورده تار میلغزند و با هر برخورد مضراب بر آنها صداهایی به گوش میرسد</div><br /><div align="right">دو،،،فا،،،فا،،،می...فشار سیمها در زیر انگشتانم پوستم را تا مغز استخوان میسوزاند،،،آه،،،دیریست كه از هم گریختیم و دیگرهم دل و هم صدا نیستیم ای یار و سنگ صبورم! چه شبها كه باهم شوری در سر داشته و به اوج آسمانها میرسیدیم، و....آه نه، فراموش كار شده ام به این سرعت! مرا ببخش، كم توجه ایم را، كم طاقتیم را، میدانم كه در حقت كوتاهی كردم و رفیق نیمه راه بودم. مرا ببخش ! اكنون كه از تو دورم تشنه ای درد دل و نوازش كردنت هستم و در این عطش میسوزم ای یار خوش صدای من</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-139004992578267137?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-89475728654090980152007-03-26T19:22:00.000+02:002007-03-26T19:23:26.412+02:00ساعت ۱۹:۳۰ اینجا یكی از محلات دانشجویی شهر اومه او میباشد<div align="right">جاتون خالی دارم از پشت پنجره اتاقم یك كنسرت هارد راك تماشا میكنم! ملت ریختن بیرون از ساختمونها ببینن چه خبره! پسره بس جیق میكشه كلی قرمز شده و رگها گردنش زده بیرون! جماعت بعد هر آهنگ كلی هیاهو میكنن و كف میزنن! از هر سو یكی با یك بشقاب یا كه شیشه آبجوش داره به جمع میپیونده! كمی اونورتر بساط كباب درست كردن راه انداختن و از پنجره اتاقهای همكف دارن صندلی میفرستن بیرون! ساعت ۱۹:۳۰ اینجا یكی از محلات دانشجویی شهر اومه او میباشد! جدی افسوس كه دوربین فیلم برداری یا عكاسی دم دستم ندارم! شنبه هم از هر ساختمونی سر و صدا موسیقی قاطی با داد بیداد آدمهای مست فضا محله رو پر كرده بود! به قول یكی از دوستان در ایران هسابی تركوندن! این یكهفته گذشته، بخصوص امروز هوا آنچنان دلپذیر و بهاری بوده كه كمتر كسی داخل چهاردیواری میموند، هركس فرصتی گیر میاورد بدو بدو میرفت جلو آفتاب. در محوطه دانشگاه، با اینكه هنوز كلی برف رو زمین نشسته نیمكت خالی گیر نمیومد و همه ریخته بودن بیرون، اونایی هم كه نیمكت گیرشون نیومده بود، حمله ور شده بودن به پله ها و یا رو زمین كتابها و یا كیسه گذاشته بودن و برا خودشون آفتاب میگرفتن! لباس هم كه والا بعضیها تابستونی تابستونی كرده بودن، با دامن، شلوارك ، تیشرت، برخی هم هنوز كاپشنها زمستونی تنشون بود و حسابی هم شال و كلاه دور خودشون پیچونده بودن! برخی دیگه از جمله خودم هم یك چیزی ما بین اینها بودیم! خلاصه كلی تماشایی بود، شهر هم ول وله بودش! یك میدون سنگی وسط شهر هست اسمش آپ بری هست، یعنی كوه میمونها! از اونجا كه وقتی هوا خوش میشه همه میرن اونجا میشینن و باقی عابرین رو دید میزنن این لغب رو به اون میدون دادن! آپ بری هم امروز بعد ماها شلوغ شده بود، یكی هات داگ میخورد، یكی دیگه بستنی، اون یكی قهوه نوش جون میكرد، كنار دستیش آبجو! گله پسرا دخترا رو تحت نظر داشتن و هر دختر خوشگلی میگذشت از كنارشون گردنها ۱۸۰ درجه میچرخیدن و با نگهاشون دختره رو بدرقه میكردن! شهر تاریك و زمستونی ما جان دوباره گرفته و یكباره رنگ عوض كرده! این تعغییرات سریع یك جورایی باور نكردنی هست! اینجور وقتها به این واژه شهره فرنگه از همه رنگه اعتقاد شدیدی پیدا میكنم</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-8947572865409098015?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com7tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-88480929776367569552007-03-20T22:30:00.000+01:002007-03-20T22:55:49.971+01:00عید نوروز پیروز<div align="center"><a href="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/RgBTkjIHqCI/AAAAAAAAAEU/J70bSjLo2DM/s1600-h/7sin.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5044123470024648738" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/RgBTkjIHqCI/AAAAAAAAAEU/J70bSjLo2DM/s320/7sin.JPG" border="0" /></a><span style="font-size:85%;"> این دوتا فرشته كچولو رو به یاد مامان عزیزم و خاله مهربونم گذاشتم كه تولدشونه روز عید</span></div><br /><br /><div align="right">به بهانه خریدن كارت تلفن حدود ساعت پنج بعداز ظهر از خونه زدم بیرون و رفتم به مركز خرید كه بیخ دل منزل هست. تو مغازه كه بودم، گفتم حالا كه آمدم برم یك تك دونه سیر هم بگیرم خوب بجا هفت سین چهار سین میچینم، خلاصه خرید رو كه كردم داشتم راهم رو كج میكردم برگردم خونه، از دور سفره هفت سین زیبا گل فروشی مركز خرید رو دیدم، صاحبش ایرانی بود، گفتم من كه عجله ندرم برم تو رو نگاه كنم! دور میز كه هفت سین چیده شده بود میگشتم دیدم به، سنجد تو كیسه گذاشتن واسه فروش، هر بسته ۱۵كرون، شد ۵سین، از دور سبزه دیدم، جان این شیش تا، یواشكی با خجالت پرسیدم: سلام شما سمنو هم میفروشید، گفت بله، ۱۰ كرون´. سبزها چندن؟! اونام ۲۰كرون. گفتم لطف كنید هر سه رو حساب كنید. خانمه پرسید سنبل چی نمی خواهی؟! گفتم نه مرسی حساسیت دارم. با ۴۵ كرون سین هام ۷تا شد، ته دلم مثل بچه گیها كلی ذوق كرده بودم، فقط حیف كه ماهی قرمز ندارم. با سرعت برگشتم خونه، جلدی جارو و گردی كردم، شروع كردم به پختن ماهی و برنج، سفره هفت سین رو هم چیدم رو میز، تكمیل نیست سفرم، اما اصل كاری ها رو دارم، منی كه نمی خواستم برم استقبال بهار همین كه پام رو بیرون گذاشتم و هوا بهاری رو دیدم طاقت نیاوردم. همه كارها رو كه كردم زنگ زدم به مامانم اینا، اونها هم بلاخره تداركات رو دیده بودن و خاله با بچه ها رفته بودن پیششون. دوباره اون گرما و شور عید وجودم رو گرفت. به لطف اینترنت تلفن و وب كم همو دیدیم و باهم گپ زدیم، انگار پیششون هستم، سفره هفت سینم رو نشونشون دادم و باز هم من و پسر خاله بزرگه با این همه فاصله تونستیم با شیرین كاریهامون همه رو به خندونیم. یادمه كه با خودم عهد كرده بودم، هرجا كه باشم با هر شرایطی كه دارم نوروز رو جشن بگیرم و سفره هفتسین رو كه همیشه سنبل شادی، زندگی جدید بوده رو بچینم. تو بمباران، زمانی كه پدرم ازمون دور بود، یا حتی اون زمانی كه در اینجا خندیدن یادمون رفته بود، در همه شرایط سفره رو میچیدیم، میرفتیم به استقبال سال نو با امید اینكه سال جدید به از سال گذشته باشه. الان كلی احساس آرامش میكنم كه با اینكه دورم و تنها، عهدم رو نشسكتم . تا كمی بعد از سال تحویل میخواهم بیدار باشم، با درس و رادیو ایرانی خودم رو بیدار نگه میدارم، با دوستانی هم كه اونها هم تنها و دور از خانواده هستن سال رو میخواهیم اونلاین تحویل كنیم. میگن هر كاری لحضه سال تحویل انجام بدی تا سال بعد همون كار رو میكنی. من تصمیم دارم با لبخند به استقبال سال نو برم. امیدوارم كه سال جدید برا همه سالی خوش و به از گذشته باشه.<br /></div><br /><div align="right">ای خداوند خرد</div><br /><div align="right">مرا از بهترین گفتار و كردار بیاگاهان </div><br /><div align="right">تا در پرتو این آموزش با اندیشه روشن </div><br /><div align="right">و قلبی پاك ستایشت را بجای آورم.</div><br /><div align="right">ای هستی بخش بزرگ با نیروی خویش چنان ساز كه از یك زندگی نوی و سرشار از راستی بهره مندگردم.</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-8848092977636756955?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com6tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-77599033102855745222007-03-19T19:26:00.000+01:002007-03-19T19:27:45.637+01:00عید اینجا كم پیداست<div align="right">امسال نه وقتش رو داشتم نه دل و دماغ اینكه برم ۴شنبه سوری یا سفره هفت سین بچینم. هو ا كه از دیروز باز قاطی كرده و برف و بورانه. تو سوئد یك دسته از ایرانیها هفته گذشته ۴شنبه سوری رو جشن گرفتن یك عده هم فردا این كار رو میكنن! آخر ما كه سر در نیاوردیم! چون مجبور بودم فردای ۴شنبه سوری تكلیف پس بدم به استاد با همكلاسیم نشستیم درس خوندن و از دور صدا نارنجكها و ترقه ها رو میشنیدم. ته دلم میخواستم پر در بیارم برم استكهلم پیش دوستا و خانوادم. بعد مدتها میگفتن هوا استكهلم برا ۴شنبه سوری خوب بوده. هر كاری هم كردم نتونستم تنظیم كنم و چند روز عید رو هم كه تولد مامانم هم هست اونجا پیششون باشم. یك ماه پیش پیش خودم گفته بودم هرچی شد برا خودم یك سفره هفت سین میچینم، اما هرچی تو نت میامدم اخبار دنیا رو میدم دلم میگرفت و بی خیال شدم. اما حالا كه میبینم بعضیها مثل شادی صدر با اینكه كلی مشكل داشت تونسته آزاد بشه و سر سفره هفت سین كنار دریا كچولوش باشه، كمی دلم باز تر شد. هرچند خیلی ها این شانس رو ندارند. اما روزنه ایست. سال تحویل به وقت اینجا ساعت ۱و ۷دقیقه ۲۶ ثانیه هست. با مامان اینها هم كه حرف زدم دیدم تو دور وریها هم كسی امسال تداركات عید رو ندیده و نتونستن مرخصی بگیرن، آبجی ها و پسر خاله ها هم مثل من صبح زود سر كلاس باشیم و در نتیجه همه گی خوابیم. عیب نداره اینطوری تو خوابم تجسم میكنم كه همه عزیزانم هر جا دنیا كه هستن دوره هم سر سفره هفت سین نشستیم . اصل اینه كه دل آدمها نزدیك باشه. باز هم خوشحالم برا همه اونهایی كه تونستن ایام عید رو در كنار عزیزاشون باشن</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-7759903310285574522?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-87129825790538968112007-03-09T21:17:00.000+01:002007-03-09T21:19:21.800+01:00دزد غذا و حقوق مفت<div align="right">از بس از راهرو و آرامش و خوب بودن خوابگاه اینور و اونور گفتم كه چشم خورد. مدتی هست كه یك بشری، شبها ساعت ۱۲ به اونور حس هنریش گل میكنه و میشینه به طبل تنبك زدن! گاهی هم صبح زود با این سر صدا از خواب بیدارمون میكنن! اما مشكل اساسی اینه كه در راهرو من، كه ۱۳همسایه هستیم و یك فریزر بزرگ و مشترك داریم یك دزد پیدا شده كه به خوراكیها دیگران ناخنك میزنه! همه شاكی شدن و برا هم خط و نشان كشیدن و رو در فریزرها شده تابلو اعلانات كه اگر دزد گیر بیفته چنین و چنانش میكننند! جالبه كه همچی مسئله ای پیش آماده و كلی فیلم داریم. امروز هم زنگ زدم به یكی از مریضهامون كه باهش برا خرید و گردش این چیز ها همراهی میكنم زنگ زدم، گفتم كه فردا میام پیشت، كلی ازم دلخور بود و گفت كه باهم قهره و دیگه لازم نیست برم پیشش. جریان از این قرار هست كه ایشون هفته گذشته از من در خواست كرده بود كه در حمام كردنش كمكش كنم، منم چون جزوی از وظیافه كاریم نیست، اگر هم اینكارو میكردم و اتفاقی میفتاد، حسابی بایست جواب پس میدادم، از این كار سر باز كردم و بعد نیم ساعت اصرار و انكار از پیشش رفتم، اونم تا میتونست داد بیداد كرد و ناسازا گفت! برا همین هنوز ازم دلخوره! منم به رئیسم زنگ زدم و ماجرا رو گفتم، طبق قانون هم، چون اون یك روز قبل از موعود دیدن رو كنسل كرده، من تمام حقوقم رو فردا بدون انجام كاری میگیرم! چنان قند در دلم آب شده كه نگو نپرس! كی هست كه از درآمد مفت بدش میاد. البته از طرفی هم دلم برا این اقاهه میسوزه، حقش هست كه یك كسی مدام در كنارش باشه و كمكش كنه اما اینو بهش نمیدن، اینم عصبانیتش رو سر من و همكارام خالی میكنه. خیلی بامزه بود همش بهم میگفت تو چرا باید همه چیز رو به رئیست گزارش بدی! بعد من هرچی میگفتم كه بابا جان اگر من به تو كمك كنم تو یهو تو همام پات پیچ خورد و یا سرت جایی خورد اونوقت من نه تنها كارم رو از دست میدم بلكه میتونن مجازاتم كنن به دلیل نرسده گی یا كم رسیده گی به مریض! ولی خوب اون این چیزها رو قبول نمیكرد، میگفت نه همكارات منو كمك میكنن بدون اینكه به رئیستون بگن! البته شك میكنم اونها چنین كاری رو انجام بدن، یك بار هم یخم رو گرفته بود كه بیا كمك كن برفك فریزرم رو پاك كنم كه اون بار بدلیل نبودن ریسكی كمكش كردم و كلی هم ازم راضی بود! حالا ولی سایه ام رو با تیر میزنه، البته خیالی نیست، ما میشینیم منزل به درسمان میرسیم كه شدید عقب افتادم و احتیاج به منشی دارم كه همه این گزارشها و انشاها رو برام بنویسه. اوكی من دیگه مرخص </div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-8712982579053896811?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-4817273242679332942007-03-08T00:43:00.000+01:002007-03-08T00:52:53.444+01:00به امید روزی<a href="http://1.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Re9O4vb9wtI/AAAAAAAAAEM/kRK3haPrXig/s1600-h/handchn.gif"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5039333244764275410" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 210px; CURSOR: hand; HEIGHT: 204px" height="204" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Re9O4vb9wtI/AAAAAAAAAEM/kRK3haPrXig/s320/handchn.gif" width="164" border="0" /></a><br /><div><a href="http://3.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Re9OcPb9wsI/AAAAAAAAAEE/P56b_GAyGSg/s1600-h/Woman"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5039332755138003650" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 208px; CURSOR: hand; HEIGHT: 202px" height="320" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Re9OcPb9wsI/AAAAAAAAAEE/P56b_GAyGSg/s320/Woman%27s%2520Guide%25206.jpg" width="255" border="0" /></a><br /><br /></div><div> </div><div> </div><div> </div><div> </div><div> </div><div> </div><div> </div><div> </div><div> </div><div> </div><div> </div><div align="center">روز جهانی زن بر تمام همجنسانم مبارك. به امید روزی كه دیگه هیچگونه تبعیضی وجود نداشته باشه و دیگر زنجیری برای پاره كردن باقی نمونده باشه</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-481727324267933294?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com5tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-22439261561685457852007-03-06T18:12:00.000+01:002007-03-06T18:17:32.966+01:00اراده و امید، قدرتمندترین صلاح بشریت<div align="right"> </div><div align="right"> </div><div align="right"><a href="http://www.aftonbladet.se/vss/nyheter/story/0,2789,1015286,00.html"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5038861013110080130" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Re2hZPb9woI/AAAAAAAAADk/eve-gmmFRxs/s320/peng+lin.jpg" border="0" /></a><br />داشتم یكی از روزنامه ها سوئدی رو میخوندم كه این عكس منو بخودش جذب كرد. تیتر درشتی نوشته بود: او نیمی از بدنش را از دست داد! پنگ لین ۴۳ ساله از چین در تصادفی با یك كامیون به میله ای آهنی فشار داده میشه. هیچكدوم از شواهدین فكر نمیكردن كه پنگ تونسته باشه بعد این تصادف زنده مونده باشه. نیمتنه پایین پنگ بریده شده و او در حال خون ریزی شدیدی بود. اما بخاطر كمك سریع مامورین كمك ها اضطراری و یك تیم ۲۰ نفری پزشكی و متخصصین او جان سالم بدر برد. پنگ ۱۶۷ سانتیمتری اكنون ۷۸سانتیمتر قد دارد. در دوران بهبود در بیمارستان شنزن پنگ از خود اراده بسیاری نشان داده. بعد تصادف كه در سال ۲۰۰۵ رخ داد، او به كمك همسرش و پسرش شروع كرد به تمرینات بالانس با دستانش. هدف او اكنون باز كردن مغازه مواد غذایی همراه با همسرش میباشد. ولی اول تصمیم به ساختن صندلی چرخ داری هست كه بتونه ازش براهتی استفاده بكند. در حالی كه تمامی پولش برا خرج و مخارج بیمارستان و درمانش استفاده شده. اما پنگ میگوید: من جا نخواهم زد. این تولد دوم من است.<br />پ.ن: این رو كه خوندم فقط میتونستم بگم خداوندا! جدی اراده انسان كه چه كارها نمیكنه! یعنی این همه اراده، پشتكار و امید از كجا میاد؟! از كجا میارن؟! یعنی تو همه آدما دنیا اینجور اراده وجود داره؟! نمیدونم اما هستن اونهایی كه دارند نمونه هاش رو چه در اطرافیان میشه پیدا كرد چه در خبارها. به خودم: تا امید هست و اراده كار نشد نداره</div><div align="right"></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-2243926156168545785?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-63918218615373451692007-03-04T04:22:00.000+01:002007-03-04T04:31:05.515+01:00ماه گرفتگی<div align="right"><a href="http://3.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Reo8XCOGcjI/AAAAAAAAADY/slnEEYV97sI/s1600-h/manformorkelse.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5037905499597992498" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 433px; CURSOR: hand; HEIGHT: 175px; TEXT-ALIGN: center" height="175" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Reo8XCOGcjI/AAAAAAAAADY/slnEEYV97sI/s320/manformorkelse.jpg" width="320" border="0" /></a> امشب، یعنی بین ساعت ۲۲:۳۰ تا ۲:۱۲ ماه گرفتگی كامل رو میشد در اروپا دید. بین ۲۳:۴۴ تا ۰۰:۵۸ ماه كامل پوشیده شده بود. این اتفاق هر بار كه زمین، ماه و خورشید در یك ردیف قرار میگیرند پیش میاد و بر خلاف خورشید گرفته گی در هر نقطه زمین كه باشید میتونید ببینید، البته خوب اگه ابر نباشه. آین موضوع وقتی اتفاق میفته كه قرص ماه كامل باشه، برا همین ۳سال یكبار میشه به چشم دیدش. در سوئد بار دیگه شبه ۲۱فوریه سال ۲۰۰۸میلادی میشه ماه گرفته گی كامل رو دید. آخرین بار هم ماه می سال ۲۰۰۴ بود. البته آگوست امسال هم باز یك ماه گرفتگی كامل پیش میاد، ولی چون وسط روز میشه تو سوئد نمیشه دیدش. <a href="http://sunearth.gsfc.nasa.gov/eclipse/OH/OH2008.html">این لینك</a> هم میره به سایت ناسا، كه در اونجا توضیحات كامل در مورد ماه و خورشید گرفته گی داده شده. ۱۹همین ماه مارچ هم گویا نوبت خورشید گرفته گی هست البته نه كامل، تا حدی. سال دیگه در ماه آگوست نوبت هم كه باشه نوبت خورشید گرفتگی كامل هست. در ایام قدیم آدمها فكر میكردن كه ماه گرفته گی كار شیاطین و مانستر ها بوده كه میخواستند ماه را بخورند، و یا لطمه بهش بزنند. انسان هم برای كمك ماه، در این شب، برای دور كردن و ترساندن قدرتها شیطانی و پلید رو به آسمان فریاد میكشیدند یا شیپور میزدند و یا با تفنگشان به سوی ماه شلیك میكردند. ما هم امشب در كنار یك عالم آدم ، كه نصفی بیشترشون مست تشریف داشتند، كلی داد و هوار كردیم كه ماه بفهمه و بتونه از چنگ تاریكی در بره برا یك باره دیگه و بسی هم موفق شدیم</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-6391821861537345169?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-64648646861508493722007-02-22T11:06:00.000+01:002007-02-22T11:09:33.655+01:00Changes<div align="right">هوا خیلی سرده! یعنی ۲۰درجه زیرصفره! با اینكه آفتابه، ادم از سرما یخ میكنه...سر برنامه مریضی از سمیناری افتاده بودم،،،برا همین به استاد مسئول امیل زدم و ازش خواستم كه بهم راهنمائی كنه كه چیكارها باید انجام بدم تا جبران خسارت بشه! دیدم فوری جوابم رو داد و گفت كه چون نیمی از كلاس غایب و مریض بودن یك جلسه اضافه میگذاره و یك سری توضیحات دیگه، آخر سریم برام نوشته بود كه امیدوارم زودتر سر حال بیایی و آخر هفته بهت خوش بگذره! این استاد گرامی آدم خیلی جالبی هست، تو درس اینقدر سختگیر هست كه خیلی از بچه ها ازش میترسن، بخصوص سر امتحان ترم گذشته كه با سختگیریش كلیها افتادن و مجبور به امتحان دوباركی شدن،،، میگه اونقدر امتحان بدین كه یاد بگیرین. یا سر سمینارها اگه نتونستی درست جواب سئوالش رو بدی حسابی حالت رو میگیره! منم جزو اون دسته ای بودم كه اوایل ازش خوشم نمی اماد،،،بعد رفته رفته دیدم چقدر اخلاقش شبیه مامانم هست، یعنی سر درس دادن و این حرفها،،،ترم پیش كه بدجور مریض شدم، و كم مونده بود همه چیز رو به بوسم بگذارم كنار، رفتم پیش این خانم استاد كه جواب امتحانم رو بگیرم،،، وقتی گفت بالاترین امتیاز رو آوردم و دید كه جدی جدی حالم بده،،، كلی باهم حرف زد و دلداری داد و از اونروز به بعد بین ما خوب شد، جوری كه جرأت كردم و این رو به عنوان استاد مسئول آخرین واحدمون ترم گذشته انتخاب كردم، خوب هم میدونستم كه سختگیری میكنه، ولی دیگه حالا میدونیستم كه دلیل سختگیریهاش از رو بدجنسی نیست و جدی جدی دوست داره كه دانشجوهاش درست حسابی درس رو یاد بگیرن، هرچند انشأ آخری رو بهم نمره بالا نداد، اما خیلی برام مورد احترام هست و میدونم كه تو این مدت خیلی چیزا مفید و خوبی ازش می آموزم. پدر و مادرم كه هر دو خودشون زمانی دبیر بودن و شاگردهاشون ازشون حسابی حساب میبردن، تمام مدت به من میگفتن كه اینقدر به این بیچاره گیر ندم، و بلاخره روزی میرسه كه بفهمم اون یكی از بهترین استادام هستش. البته بنظرم اگه من اون امتیاز بالا رو ترم پیش از كلاسش نمی آوردم اینجوری بینمون خوب نمیشد و حالا حالا ها برنامه داشتیم. این از خانم استاد،،، وقتی تو ایمیلش خوندم كه گفته نیمی از كلاس مریض شدن، یاد یك مقاله از روزنامه ای چاپ سوئد افتادم كه نوشته بود ماه فوریه ماهی هست كه تعداد افراد مریض تو این ماه از ماها دیگه بیشتره، هرجا نیگاه میكنی كمتر كسی میبینی كه یك یا دو بار انفلانزایی، سرما خوردگی و یا گلاب به روتون اسهال استفراغ نگرفته باشه! یكی از دلایلش هم هی گرم شدن و سرد شدن هوا بود،،، باقیش متأسفانه یادم نیست. خوبه كه یكهفته دیگه از دست ماه فوریه راحت میشیم و مارچ از راه میرسه </div><div align="right">پ.ن عجب روزگار فیلمی هست ها،،، یعنی خیلی جالبه، در آن واحد كه كسی رو از دست میدی،،، یا دری به روت بسته میشه،،، همزمان شخص یا اشخاص دیگه ای میان تو زندگیت و در ها جدیدی به روت باز میشه! من هر بار این مسئله پیش میاد ماجراش برام تازه گی داره،، دوست خیلی عزیزی رو به نوعی دیگه در كنارم ندارم، اما یهویی از اونور دوستا قدیمی و خوب دیگه ای رو كه سالیانه ازشون خبر ندارم دوباره پیدا كردم، یعنی راستش اونا من رو پیدا كردن و با دوستان جدید و خوب دیگه ای آشنا شدم. به قول دوستی خیلی جالب انگیزناك است</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-6464864686150849372?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-59921318662558453392007-02-18T17:02:00.000+01:002007-02-18T17:10:36.350+01:00چوخ گوزل چوخ سویندیم من<div align="right">به به به! خب این همشهریا عزیز در تبریز امروز چه نكردند، بسیار زیبا، بسیار مفید، بسیار رمانتیك! من می دونستم تبریزیا خیلییییییی رمانتیك و سانتیمانتال هستن! میگین نه؟! <a href="http://www.bardianews.com/">نیگا كنین امروز روز سپندارمذگان رو كجا و به چه شیوه جشن گرفتن</a>! چوخ گوزل چوخ سویندیم من . امیدوارم كه روز خوبی رو پشت سر گذاشته باشین امروز</div><br /><p align="center"><a href="http://3.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rdh53EPIJxI/AAAAAAAAADE/pKZKSDnzV_A/s1600-h/4dhe4wo.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5032906570523485970" style="CURSOR: hand" height="221" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rdh53EPIJxI/AAAAAAAAADE/pKZKSDnzV_A/s320/4dhe4wo.jpg" width="232" border="0" /></a><br /></p><p align="center"><a href="http://1.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rdh5mkPIJwI/AAAAAAAAAC8/tv3UCPj8Ycc/s1600-h/30m7n0o.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5032906287055644418" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rdh5mkPIJwI/AAAAAAAAAC8/tv3UCPj8Ycc/s320/30m7n0o.jpg" border="0" /></a><br /></p><br /><p align="center"><a href="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rdh5bUPIJvI/AAAAAAAAAC0/alaOs76yxho/s1600-h/2aagf1d.jpg"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5032906093782116082" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_FVGYEhcBD-E/Rdh5bUPIJvI/AAAAAAAAAC0/alaOs76yxho/s320/2aagf1d.jpg" border="0" /></a><br /></p><br /><div align="right"></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-5992131866255845339?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-11073335.post-47030864306594644352007-02-17T20:52:00.000+01:002007-02-17T20:58:55.326+01:00یك گپ<div align="right">خب، چی بگم، كم بود حرف دارم، یعنی دیگه من پرچونه به چه روزی افتادم كه زبانم بند آماده، نه بابا، دیگه حالم خوبه! روز عشاق فرنگی بر ما غریب گذشت، گلاب به روتون تمام مدت در ....بسر بردیم، غلت كردیم رفتیم شب قبلش با دو سه تا از بچه ها پیتزا بخوریم و پایان این كورس رو جشن بگیریم كه نتیجه آن این بود كه هر سه تلفات دادیم، البته هر كی به نوعی...! من كه تا شیش بعد از ظهر مثل بیهوشا افتاده بودم، وقتی تلفنم رو چك كردم دیدم ۱۲میسد كال دارم! آخ جون من رو كسانی دوست دارند و نگرانم هستند! اه،اه، چه لوس! مامانم برام یك پاكت كه پر بود از كشمش، گردو خرد شده و زرشك فرستاده بود، اما سوپریزم كرد و از خوردانیا كه دوست دارم مثل لواشك ترش و كلوچه هم تو پاكت فرستاده بود به عنوان كادو روز قلبها! آی كیف كردم! الان یك هفته هست نتونستم برم باشگاه و كلی دلم براش تنگ شده، یعنی كی فكر میكرد من دلم واسه تمرین تنگ بشه! از دوشنبه باز میرم جانمی جان! برف هم باز داره میاد، عصری چنان برفی میبارید كه از خیر بیرون رفتن و لباس شستن گذشتم، لباس شویی از بد شانسی دو ساختمون اونورتر هست و وقتی هم آدم بیش از حد تنبلیش گل كرده باشه نمی ارزه به شستنش تو این هوا! همین كه به زور خودم رو مجبور كردم و كریدور خودمون رو نظافت كردم هنر بود. از اول سال جدید بعد كلی اصرار به زور من یك لیست نوشتیم چسبوندیم به در ورودی راهرو كه هركسی یكبار در هفته راهرو و اتاق نشیمن عمومی رو جارو بكشه، این هفته هم نوبت من بود، و نمیتونستم از زیرش در برم! این اتاق عمومی مون خیلی بی استفاده هست، دو تا مبل قدیمی و دو تا تلوزیون ماله دوران شاه عباس و دو فریزر اونجا هست، كه به جز فریزر ها كسی به چیزا دیگه كاری نداره! ۱۳ اتاقیم تو كریدور و ۱۴ باكس تو این دو فریزر هست كه به هر كس یك باكس میرسه، البته مال من از كی اشغال بوده، و من هم برام اهمیتی نداشت ولی دیگه باید رو درش بچسبونم باكس من رو خالی كنن كه لازمش دارم، بعضی وقتها تو این باكس كوچك یخچالم دیگه وسائل جا نمیگیره! تو دوران مریضی نشستم به تماشا سریال باغ مظفر، تا قسمت ده رو دیدم، ولی دیگه شركت اینترنتی اجازه دانلود بیشتر بهم نداد، گفت اگر ظرفیت بیشتر میخواهی باید پول بیشتر بدی كه منم عمری! پرو میشن، دانشگاه اوپسالا اینترنت مفتكی به دانشجوا میده، دانشگاه لوله او هم، اونوقت ما تازه برا فضا بیشتر هم پول بدهیم، نچ! تا وقتی كه دوست خوب دارم، برام راه و چاه نشون میدن، یا همه رو برام پست میكنن دیگه غمم چیه؟! خب دیدم كه در این مدت وبلاگی هم برا <a href="http://100milyard.blogfa.com">آزادی مظفر شیكم گنده </a>راه اندازی شده به عنوان صد میلیارد امظاء كه جورایی شوخی با برنامه یک میلیون امظاء جنبش زنان هست، بعضی فمینیستها كلی این بیچارها رو به باد فحش گرفتن، ای بابا، چرا جنبه شوخی این مسئله رو نمیبینید؟! تازه اینجوری كلی هم تبلیغ میشه براشون، اینجا میگن اگر كسی یا مسئله ای خیلی مهم و با ارزش نباشه ازش كاریكاتور و تنز طنز این حرفها براش درست نمیكنن! پس یعنی چی؟! یعنی این جنبش خیلی مهم و با ارزش هست، حالا كریتیك هم همیشه سازنده هست در هر فرمی! و به نكات جالبی هم اشاره كردن ها، مثل سربازی، و مسئله مهریه، اینجا تو سوئد انجام وظیفه سربازی دیگه اجباری نیست ولی هر كس كه تبعیت سوئدی داره، دختر یا پسر بعد سن ۱۸ سالگی میتونن برن سربازی، كه تازه كلی هم براشون امتیاز حساب میشه! موقع ورود به دانشگاه، یا برا كار یا جاها دیگه. مهریه هم كه اینجا نداریم، پس همش این بیچاره ها رو كه فقط جنبه شوخی داره كارشون به باد حرف نگیرین، تازه مگه <a href="http://mollah.blogspot.com/">ملا حسنی</a> در وبلاگش به شیوه طنز خاطرات زندان رفتن ننوشت؟! من كه كلی خندیدم و سر حال آمدم، این رو هم میدونم كه هیچكدوم از اونا كه اون وبلاگ رو مینویسن آدمها مرد سالار دو آتیشه نیستن و كلی هم حامی مسئله برابری هستند. بنظر شخصی خودم، زنها و دخترها خودشون بزرگترین دشمن خودشون هستند. باور ندارید؟! یه نیگا دورو بر بكنین، دختری دیدین كه پشت سر دخترا دیگه از قیافه یا اخلاق ایراد نگیره؟! ما ها همدیگر رو اكثر وقتها رقیب هم میبینیم، اگر دختری خواسته باشه انتقام بگیره از كسی چنان برنامه هایی میریزه كه زندگی اون شخص نابود میشه، دخترا وقتی عروس میشن چشم دیدن مادر شوهر خواهر شوهر رو ندارن یا بلعكس، در حالی كه خود مادر شوهر مادر شوهر داره، یا عروس روزی مادر شوهر میشه و به نوبه خودش دمار از روزگار عروسش در میاره! البته این رو همه تائید نمیشه اما اكثر اینجوریه. یا وقت خیانت در رابطه ها عاطفی باز به كمك خود زنها هست، از دوران كودكی هم ما تحت تأثیر رفتار مادر، خواهر و زنها دیگه فامیل هستیم، برا همین هم خیلی مسائل نسل به نسل ادامه داره دیگه! بحثش طولانی و عمیق هست، منم كه گویا كمبود حرف داشتم..بماند</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11073335-4703086430659464435?l=sefidbarfii.blogspot.com'/></div>Sefidbarfiihttp://www.blogger.com/profile/04846793297891496216noreply@blogger.com2