tag:blogger.com,1999:blog-107385982009-06-30T01:50:30.266-07:00ستاره قطبیAkram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.comBlogger683125tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-85378437047549627292008-10-22T19:10:00.008-07:002008-10-24T07:31:00.301-07:00معنی زندگی<div style="text-align: justify;"><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SP_dh2F17tI/AAAAAAAAAMk/6lcJvnqsvKU/s1600-h/DSCN3429-1.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 256px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SP_dh2F17tI/AAAAAAAAAMk/6lcJvnqsvKU/s400/DSCN3429-1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5260166463317470930" border="0" /></a> همه زمستون زمین پوشیده از برف بود. رودخانه زیر پتویی سفید، از سرما یخ زده بود. بیشتر اوقات هیچ صدایی شنیده نمی شد. گاهی سگی پارس می کرد و کلاغی قارقار. به نظر می رسید که زمستون برای همیشه باقی خواهد موند. اما یک روز تغییری ایجاد شد. باد گرم و نرم و مهربونی از لابه لای درختهای خشکیده و بوته های بیابان یخ زده وزید. ذرات نور خورشید روی برفها غلتیدند. یخ ها شروع به آب شدن کردند. زمین شروع به نفس نفس زدن کرد. بوته ها سبز شدند. ماهی ها توی رودخانه رقصیدند. آهنگ زندگی به گرمی و مهربونی دل های کوچک نواخته شد...<br />زندگیم توی بتل<br />کوتاه بود اما مغتنم. خاطرات زندگیم را لابه لای سرخی زبانه های شعله آتش بخاری چوبی مون، توی بتل ورق می زدم . دلتنگ می شدم و خرسند. خرسند می شدم و دلتنگ. خیلی چیزها را نتوانستم اینجا بنویسم. زندگی توی بتل از جنس کلام نبود که بشه خوب آن را نوشت. همش تصویر بود. تصویرهایی که به بتل معنی می داد و در بتل معنی داشت؛ تصویرهایی که تداعی کننده معنی زندگی باهمه «نبودن» هایی بود که آدم ها همه عمر زندگیشون را صرف پیدا کردنش میکنند.<br />ممنونم که به اینجا سر می زدید. امیدوارم هر جا هستید «زندگی» بسازید.<br />اکرم دیداری، آبان ۱۳۸۷<br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-8537843704754962729?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com29tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-89369719393787003922008-09-20T15:38:00.008-07:002008-09-20T15:55:46.056-07:00کالیفرنیاما در کالیفرنیا مستقر شده ایم. در<br /><div style="text-align: justify;">یک شهر کوچک در جنوب سانفرانسیسکو که دانشگاه استنفورد در آن واقع شده است. هوای خیلی عالی داره. آفتابی و خنک و تمیز. خو شبختانه شهر خیلی شلوغ و سرسام آوری نیست و امکانات خیلی خوبی در اطرافمون وجود داره. ظاهرا شهرهای کالیفرنیا به داشتن بازارهای میوه و خوراکی های ارگانیک معروفه. در شنبه و یکشنبه بازارهای هفته گذشته که اینجا آمده ایم میوهای بسیارمتنوع و خوشمزه دیده و خورده ام که در بتل دستم بهشون نمی رسید. آمدن از بتل به اینجا یک تغییر خیلی بزرگ است. در بتل خیلی زود دوست پیدا کردم ولی اینجا خوب شهر است و خصوصیات و مقتضیات خودش را داره. فعلا زمان نیاز دارم . برای کارم و شاگردهای کلاسمون هم دلم تنگ شده. هنوز نمی دونم که به وبلاگ نویسی ادامه می دهم یا نه ولی تصمیمم هر چه که شد اینجا می نویسم. فعلا که مشغول جابجایی هستم</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-8936971939378700392?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com11tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-21855806412715573782008-08-26T17:44:00.008-07:002008-08-27T18:56:16.228-07:00تصمیم به رفتن<div style="text-align: justify;">ما تقریبا تا دو سه هفته دیگه بتل خواهیم بود و بعد می رویم یکی از شهرهای امریکا . در فکر درس خوندن هستم. چند تا دانشگاه مدنظرم هست که البته نمی دونم کدومش جور میشه. رفتن از بتل قطعی شده و من هنوز خودم هم باورم نمیشه که سه سال و نه ماه اینجا زندگی کرده ام. باورم هم نمیشه که دارم ازجایی که به عنوان خانه دوم به آن دلبستم باید خداحافظی کنم. آدم وقتی توی کشور خودش هست خیلی چیزها براش یکنواخت و عادی است. مثل ازدحام آدم ها توی پیاده روهای میدان انقلاب و حتی تنه زدن های عمدی و غیر عمدی آدم هاش. توی خونه پدر و مادر هم هستیم به خیلی چیزها توجه نداریم. مثل اسباب و اثاثیه خونه که دور تا دورمون را پر کرده اند. دور کند زندگی توی بتل با سکوت و تاریکی های آن در زمستون - سکوت و روشنایی های طولانی آن در تابستون من را به ارزش چیزهای کوچک واقف کرد که توانستم باهاشون شاد بشم. سلام کردن و دست تکان دادن به آدم هایی که نمی شناختم یکی از آنهاست. هر روز این احساس در من ایجاد میشد که یک دوست تازه دارم. بازدید از حراجی های خانگی که معمولا هر سال تابستان اکثر مردم اینجا چیزهای بدرد نخورشون را زیر قیمت می فروشند یکی دیگر از این چیزهاست .خودمانی بودن دوستهام چه اسکیموها و چه غیر اسکیموها همه و همه ارزش هایی بوده و هستند که براشون احترام قایلم. آمدنم به بتل یک ریسک بود . اولین و بزرگترین ریسک من در زندگی همین تصمیم بود و خوشحالم از این کار. دلتنگی هایی هم داشته ام. گاهی می رفتم ساعتها توی برف قدم می زدم تا سرما سبکم کنه.<br />ابراز احساسات شاگردهایی که باهاشون کار می کردم دنیای دیگه ای را برام باز کرد و تو دلم غبطه خوردم چرا در ایران که بودم معلم نشدم؟ حالا هم می خواهم بروم توی این رشته درس بخونم. تصمیم برای رفتن از بتل برای ما سخت بود اما گاهی آدم ناگزیر به عبور کردن است.<br />* خیلی تلاش کردم که فیلمم را دانلود کنم اما دی وی دی کامپیوتر هی قفل می کنه و فقط فیلم را نمایش می ده به جای دانلود . هر کس راهی بلده بهم بگه. فعلا اینجا خواهم نوشت<br /><br /><br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-2185580641271557378?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com11tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-71069374556792789102008-08-22T19:55:00.005-07:002008-08-22T20:34:41.692-07:00با لبخند<div style="text-align: justify;">سلام بر همه. از دیدن همه کامنت ها سر شوق اومدم . مخلص همتون. یک دوست خیلی عزیز را اینجا در بتل از دست داده ام. همون خانم میانسالی که در مرکز فرهنگی بتل کار می کرد و قبلا عکسش را براتون اینجا گذاشته بودم . او گاهی هم به انگلیسی جواب سوالهای شما را درباره زندگی اسکیموها می داد. خیلی زیاد دلم گرفت. تا حالا دوستی را از دست نداده بودم. دوستی صمیمانه من و خانم همیلتون در یک دیدار نیم ساعته که اتفاقی بود شکل گرفت. اوایل بیشتر او گوینده بود و من هم شنونده حرفهاش. انگلیسی ام که خوب نبود هر چی از حرفهاش را نمی فهمیدم می خندیدم. خنده ام را که می دید بهم می گفت/ هی اکرم من را گول نزن. نفهمدی برای چی می خندی؛ می گفت /باید زودتر انگلیسی حرف زدن را یاد بگیری. اصلا نباید با شوهرت فارسی حرف بزنی .شاید هم لازم باشه که که یک نفر - یا من یا شوهرت- کتکت بزنیم . مثل زمان بچگی ما که هر وقت به زبان اسکیمویی در مدرسه حرف می زدیم کتک میخوردیم.با کتک زودتر راه می افتی. / اولین دوست اسکیمویی من بود. دلم براش تنگه. زیاد پیشش می رفتم.و تمرین زبان می کردم . یکسالی میشد که از بتل رفته بود پرتلند . بیمار بود. ناراحتی ریه و .. داشت. یک خانه ساحلی گرفته بود و در آنجا زندگی می کرد. می گفت که بتل دیگه برام خیلی سرده. نیاز به مراقبت های خاص داشت که در بتل وجود نداشت. خیلی خانم شاد و باحالی بود خیلی زیاد. هر وقت ایمیل می زد حتی در اوج بیماریش -پایان نامه اش می نوشت: / با لبخند/ بعد اسمش را می نوشت. این را با لبخند برایش نوشتم. چه قدر خوبه که بعضی آدم ها خاطره هایی از خودشون باقی می گذارند که باعث میشه آدم لبخند بزنه<br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-7106937455679278910?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com12tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-73360755326973102352008-05-03T17:35:00.006-07:002008-05-03T18:01:46.935-07:00برنده اسکار بتل شدم<div style="text-align: justify;">دیروز سومین دوره مسابقه فیلم کوتاه در بتل برگزار شد و من هم با یک فیلم کوتاه در این مسابقه شرکت کردم. در مجموع نه تا فیلم در مسابقه شرکت کرده بودند. قانون مسابقه فیلم بتل هم این بود که فیلم باید حداقل یک دقیقه و حداکثر پنج دقیقه باشد! فیلم من پنج دقیقه ای بود . من و دو نفر دیگر برنده شدیم . وای نمی دونید چه قدر ذوق کردم. خیلی . خیلی خیلی زیاد. تا جایی که شب نمی توانستم بخوابم. بعد از ذوق کردنم خنده ام گرفتم و بیشتر بیدار ماندم. با خودم گفتم خوبه که اسکار نبردم. !!! گاهی اوقات یک چیزهای خیلی کوچک آدم را خیلی شاد می کنه و این مسابقه و برنده شدنم من را خیلی شاد کرد. موضوع فیلم درباره سفر کردن من از ایران به بتل است. این که درباره زندگی در آلاسکا چه فکر می کردم و چه طوری خودم را با بتل وفق دادم. تازه ُ فیلم به زبان انگلیسی است! تقریبا شصت نفر به تماشای فیلم ها آمده بودند و بعد از نمایش ًُ؛ تماشا کنندگان به بهترین فیلم ها رای دادند. مهم تر از همه این که خیلی ها کپی فیلم را می خواهند.تازه ُجایزه ام یک دوربین فیلمبرداری دیجیتالی است.پس نخندید که من خیلی خیلی خیلی زیاد ذوق کردم</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-7336075532697310235?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com36tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-40654559882126356612008-05-03T12:42:00.001-07:002008-05-03T12:48:38.007-07:00ونکوور-۹<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SBzBa9VjAmI/AAAAAAAAAME/UOE20Kc3xUU/s1600-h/DSCN7686.JPG"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SBzBa9VjAmI/AAAAAAAAAME/UOE20Kc3xUU/s320/DSCN7686.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196240738964406882" border="0" /></a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-4065455988212635661?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-63281491050461714742008-05-03T12:34:00.002-07:002008-05-03T12:41:06.512-07:00ونکوور-۸<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SBy_vdVjAlI/AAAAAAAAAL4/i1aF-8eO3OI/s1600-h/DSCN7692.JPG"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SBy_vdVjAlI/AAAAAAAAAL4/i1aF-8eO3OI/s320/DSCN7692.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196238892128469586" border="0" /></a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-6328149105046171474?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-31285042320570041672008-05-03T11:59:00.003-07:002008-05-03T12:28:12.126-07:00ونکوور-۷<div style="text-align: justify;"><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SBy7UNVjAjI/AAAAAAAAALo/RV9k11rjhs8/s1600-h/DSCN7675.JPG"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SBy7UNVjAjI/AAAAAAAAALo/RV9k11rjhs8/s320/DSCN7675.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196234025930523186" border="0" /></a>اینجا ویستلر است و المپیک سال ۲۰۱۰ در اینجا برگزار خواهد شد. محلی است اسکی کردن. ما از ونکوور به مدت سه ساعت رانندگی کردیم تا اینجا رسیدیم. در جاده یک تابلوی ماهیگیری ممنوع به زبان فارسی نصب شده بود که دیدنش برای ما جالب و غیر منتظره بود ولی نتوانستم ازش عکس بگیرم. چون جاده در حال تعمیر بود و بازسازی برای المپیک و امکان توقف هم وجود نداشت<br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-3128504232057004167?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-13344168130949877522008-04-23T20:09:00.004-07:002008-04-23T20:38:29.283-07:00ونکوور-۶<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SA_7tdVjAiI/AAAAAAAAALg/H3tBlYHSxRs/s1600-h/DSCN7652.JPG"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SA_7tdVjAiI/AAAAAAAAALg/H3tBlYHSxRs/s320/DSCN7652.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5192645653769159202" border="0" /></a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-1334416813094987752?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-48133642262376837432008-04-23T19:46:00.003-07:002008-04-23T20:03:36.096-07:00ونکوور-۵<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SA_12dVjAhI/AAAAAAAAALY/Lxh0sndKSZo/s1600-h/DSCN7629.JPG"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SA_12dVjAhI/AAAAAAAAALY/Lxh0sndKSZo/s320/DSCN7629.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5192639211318215186" border="0" /></a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-4813364226237683743?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-27490834004689716382008-04-23T19:32:00.002-07:002008-04-23T19:45:28.447-07:00ونکوور-۴<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SA_ypdVjAgI/AAAAAAAAALQ/gLumuwLCuFw/s1600-h/DSCN7626.JPG"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/SA_ypdVjAgI/AAAAAAAAALQ/gLumuwLCuFw/s400/DSCN7626.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5192635689445032450" border="0" /></a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-2749083400468971638?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-38755515005914342572008-03-26T20:27:00.003-07:002008-03-26T20:33:08.587-07:00ونکوور-۳<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R-sVGY2mPiI/AAAAAAAAAK8/FsxfK_yrK_I/s1600-h/DSCN7619.JPG"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R-sVGY2mPiI/AAAAAAAAAK8/FsxfK_yrK_I/s400/DSCN7619.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182258995714735650" border="0" /></a>اینجا ورودی موزه مردم شناسی دانشگاه بریتیش کلمبیا است<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-3875551500591434257?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com13tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-21700641872883540612008-03-26T20:19:00.003-07:002008-03-26T20:27:00.210-07:00ونکوور-۲<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R-sTKY2mPhI/AAAAAAAAAK0/qtWt5mHZx1A/s1600-h/DSCN7615.JPG"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R-sTKY2mPhI/AAAAAAAAAK0/qtWt5mHZx1A/s400/DSCN7615.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182256865410956818" border="0" /></a>یکی از خیابان های اطراف ونکوور ُ<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-2170064187288354061?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com0tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-78328146183084873262008-03-26T19:31:00.003-07:002008-03-26T19:47:53.827-07:00ونکوور-۱<div style="text-align: justify;"><a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R-sJE42mPfI/AAAAAAAAAKk/L0e8BUe5FWI/s1600-h/DSCN7601.JPG"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R-sJE42mPfI/AAAAAAAAAKk/L0e8BUe5FWI/s400/DSCN7601.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182245775805398514" border="0" /></a>سلام. عید تون مبارک. ما چند روزی رفته بودیم ونکوور. خیلی خوب بود. جای قشنگ و دوستانه ای است. ما از بتل رفتیم انکریج و بعد سیاتل کلا ۵ ساعت پرواز. بعد از سیاتل به مدت ۳ ساعت و نیم رانندگی کردیم تا ونکوور. مسیر خوبی بود. ساعتی که در این عکس می بینید با بخار آب کار میکنه که جلوی یک کافی شاپ در یکی از خیابان های مرکزی ونکوور گرفتم<br /></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-7832814618308487326?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com1tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-54431916674340868232008-02-06T17:50:00.000-08:002008-02-06T17:53:55.532-08:00قندیل<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R6pkf84YQ5I/AAAAAAAAAKc/5w95uOd1Q3g/s1600-h/DSC00055.JPG"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R6pkf84YQ5I/AAAAAAAAAKc/5w95uOd1Q3g/s400/DSC00055.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5164050422815015826" border="0" /></a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-5443191667434086823?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-33246755133096598152008-02-02T19:42:00.001-08:002008-02-02T19:49:38.454-08:00سورتمه رانی -۲<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R6U5tM4YQ4I/AAAAAAAAAKU/ycuVBRXAsPQ/s1600-h/DSCN7541.JPG"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R6U5tM4YQ4I/AAAAAAAAAKU/ycuVBRXAsPQ/s400/DSCN7541.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5162595996564734850" border="0" /></a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-3324675513309659815?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com3tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-43753474170492685522008-02-02T19:10:00.000-08:002008-02-02T19:49:57.161-08:00سورتمه رانی-۱<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R6Uyec4YQ3I/AAAAAAAAAKM/TQHKCZPeZlA/s1600-h/DSCN7537.JPG"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R6Uyec4YQ3I/AAAAAAAAAKM/TQHKCZPeZlA/s400/DSCN7537.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5162588046580269938" border="0" /></a><br /><div style="text-align: right;">امروز با دوستم که عکسش را می بینید قرار بود برویم سورتمه رانی. گرچه هوا منهای ۳۰ درجه سانتی گراد بود اما چون باد نبود و هوا آفتابی بود و بیابان ها پر برف بودندُ مجموعا روز خوبی برای سورتمه رانی بود . اول اینکه سورتمه ما روشن نشد به خاطر سردی هوا. بعد از یک ربع استارت زدن بالاخره روشن شد. اما دوستم تلفن زد و خبر داد که با سورتمه اش به پله های جلوی در خانه شون زده . من هم با ماشین رفتم خانه اش تا کمکش کنم که سورتمه را از لای نرده ها<br />بیاوریم بیرون . چون هوا خیلی سرد بودُ دوستم نتوانسته ترمز بکنه و در واقع دسته ترمز یخ زده بود و عمل نمی کرد. دوستم هم می خندید و هم یک خورده ناراحت بود از این که وقتی شوهرش خانه بیاد دلخور خواهد شد. البته شوهرش نجار است و می تواند پله ها را درست کند. وقتی که شوهرش اومد خانه من و دوستم از پشت شیشه نگاهش می کردیم جا خوردنش از دیدن این که نرده ها به باد رفته خیلی جالب بود و خنده دار. در هر صورت دیگه امروز از سورتمه رانی منصرف شدیم. واقعا در بتل هر کاری که می خواهی بکنی باید در نظر داشته باشی که به احتمال زیاد یک اتفاقی می افتد</div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-4375347417049268552?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-74792879203214061542008-02-01T18:59:00.000-08:002008-02-01T19:03:22.440-08:00<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R6PdLc4YQ2I/AAAAAAAAAKE/JCOwzUOUij4/s1600-h/DSC00035.JPG"><img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R6PdLc4YQ2I/AAAAAAAAAKE/JCOwzUOUij4/s400/DSC00035.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5162212786697683810" /></a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-7479287920321406154?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-38861214798593540812008-01-31T19:02:00.000-08:002008-01-31T19:36:40.290-08:00طلوع خورشید<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R6KNUM4YQ1I/AAAAAAAAAJ8/WKWEOy0F7Iw/s1600-h/DSCN7509.JPG"><img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R6KNUM4YQ1I/AAAAAAAAAJ8/WKWEOy0F7Iw/s400/DSCN7509.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5161843501114606418" /></a><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-3886121479859354081?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com2tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-17986068822014352022008-01-31T13:37:00.000-08:002008-01-31T13:48:26.848-08:00خانم مدیرمدیر مدرسه ما خانمی ۴۵ ساله است. خیلی سال است که اینجا زندگی می کند. بعضی از اخلاق های مثبتش من را واقعا به فکر می اندازه. با این که مدرسه مون نظافتچی داره اما بارها دیده ام که خانم مدیر به جای او راهروی مدرسه را دستمال می کشد. هر روز که بچه ها به سالن غذاخوری می روند وقتش را با آنها می گذراند. و بعد از این که بچه ها غذایشان را تمام می کنند همه میزهای سالن غذاخوری را دستمال می کشه. تاریخ تولد همه بچه های مدرسه را روی کامپیوترش داره و هر وقت تولد کسی است در سالن غذاخوری از بجه ها می خواد که شعر تولدت مبارک بخوانند. واقعا از کارهاش لذت می برم که چقدر فروتن است و چه قدر به این که وقتش را با بچه ها بگذراند اهمیت می دهد<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-1798606882201435202?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com5tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-86442275081548783162008-01-28T18:24:00.000-08:002008-01-29T11:17:23.808-08:00برف<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R56Pvs4YQ0I/AAAAAAAAAJ0/xqcoPgMgHZ0/s1600-h/DSCN7520.JPG"><img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/R56Pvs4YQ0I/AAAAAAAAAJ0/xqcoPgMgHZ0/s400/DSCN7520.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5160720272677421890" /></a><br />‍دیروز یک عالمه برف بارید.بیشتر از ۶۰ سانت. تا حالا این همه برف در بتل نباریده . معمولا به خاطر سرمای زیادُ برف به صورت دانه های یخ می بارد و به همین خاطر سطح زمین معمولا صاف و یخ زده است . اما این بار این طور نبود.من که تا بالای زانو توی برف بودم. بجه های مدرسه که حسابی ذوق زده بودند از این همه برف. بیشتر آنها خودشان را زیر برفها قایم می کردند. بعضی ها هم کانالی را برای قدم زنی راهتر در حیاط مدرسه باز کردند.این ت‍په برفی هم جلوی در خانه ما درست شده. ماشین مون هم کاملا در برف محاصره شده بود<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-8644227508154878316?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com4tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-71989145963638933282008-01-23T13:41:00.000-08:002008-01-23T15:31:45.546-08:00تنبلیخیلی تنبلی می کنم برای نوشتن. دلیلش هم این است که در مدرسه خیلی سرم شلوغ است و وقتی خانه می رسم خسته هستم. تکراری هم نمی خواهم بنویسم. به هرحال سعی می کنم که دوباره بنویسم .<div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-7198914596363893328?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com5tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-83213378962807580192007-11-06T23:13:00.000-08:002007-11-06T23:24:45.924-08:00طلوع خورشید<div align="center"><a href="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/RzFmzJxZcRI/AAAAAAAAAJk/wc4Z5NnZ4dA/s1600-h/DSCN7365.JPG"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5129994479534174482" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/RzFmzJxZcRI/AAAAAAAAAJk/wc4Z5NnZ4dA/s400/DSCN7365.JPG" border="0" /></a><span style="font-size:130%;">زیباترین تصویری که من در بتل تا کنون دیده ام ، طلوع و غروب خورشید بوده است</span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-8321337896280758019?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com27tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-87255266709852403772007-10-28T08:28:00.001-07:002007-10-28T09:57:10.538-07:00جوابها<div align="justify"><span style="font-size:130%;">خانه: اسکیموهای آلاسکا، در خانه های یخی یا ایگلو زندگی نمی کردند و نمی کنند. معمولا اسکیموهای ساکن کانادا خانه های خود را از قالب های یخ درست می کردند. در سالیان گذشته ، اسکیموها خانه هاشون را با چوب و پوست حیوانات به صورت چادر درست می کردند. اما الان که همه خانه ها از چوب هستند</span></div><div align="justify"><span style="font-size:130%;">اطلاعات: یکسری از چیزها را خب اینجا می بینم ، یکسری چیزها را از دیگران و از جمله از همسرم می پرسم و یکسری چیزها را در کتابها و مجلات می خوانم . آنچه که من می نویسم قطعا ناقص است . امیدوارم که بتوانم بیشتر و مستندتر بنویسم</span></div><div align="justify"><span style="font-size:130%;">وطن: درباره موضوع وطن خیلی فکر کردم. وطن برایم معنی پیچیده و در عین حال ساده داره. شاید آنهایی که خیلی دنبال ترک کشور بوده اند و این کار را کرده اند و مدتها نتوانسته اند به ایران برگردند درک بهتری از معنی وطن دارند.اما، من که فقط سه سال است از ایران رفته ام و در این مدت سه بار هم به ایران آمده ام. بنابراین احساس " حسرت" ندارم. منظورم این است که احساس نمی کنم که راه برگشت به ایران را ندارم. اتفاقا یک وقتهایی هم خیلی خوشحالم که توانسته ام از کشورم به آلاسکا بیام و چیزهایی را تجربه کنم که حتی فکرش را هم نمی کردم. یادم دفعه اول که ایران آمدم، یکی از دوستانم راجع به همین موضوع ازم سوال کرد و به نظر می رسید که انتظار داشت روحیه ملی گرایی را از جوابم دریافت کنه اما بهش گفتم اگر خانواده ام در هلند زندگی می کردند دلتنگ هلند می شدم.خیلی جا خورد. بعد بهم گفت بابا خیلی غرب زده شده ای. ولی این احساس واقعی ام بود بعد از نه ماه دوری از ایران. </span></div><div align="justify"><span style="font-size:130%;">هر کس می تونه تعریف خودش را و دلتنگی خودش را از وطن داشته باشه. همه این تعریف ها و دلتنگی ها هم قطعا قشنگ و ارزشمند هستند. برای من، " خاطرات" ی که از هر کس و هر جا و هرچیزدارم، ارزشمندند. همیشه با یاد مامانم و خانواده ام، یاد ایران هستم. همان قدر که دلتنگ کار روزنامه نگاری می شوم دلتنگ ایستادن در صف نانوایی هم می شوم.به خاطر همین هر وقت که ایران می ایم به مامانم می گم که نان خریدن با من. وای، یک وقتهایی خیلی خیلی دلتنگ شنیدن صدای اذان ظهر می شم . </span></div><div align="justify"><span style="font-size:130%;">مطمئن هستم اگر یک روزی از بتل بروم ، دلم برایش خیلی تنگ میشه. برای خاطراتی که ازش دارم. بتل برای من معنی وطن را هم می تونه داشته باشه چون ازش خاطره دارم. اگر جای دیگری هم بروم زندگی کنم دوباره آنجا هم می تونه برام معنی وطن را بده . درست یا غلط ، این حساس واقعی من است. می دونم که زمان و شرایط هم </span></div><div align="justify"><span style="font-size:130%;">در رسیدن به این باور، موثر است. شاید سال دیگه تعریف دیگری از وطن داشته باشم</span></div><div align="justify"><span style="font-size:130%;">فکر کنم همه سوالها راجواب دادم. </span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-8725526670985240377?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com8tag:blogger.com,1999:blog-10738598.post-53142438321054732932007-10-25T20:57:00.000-07:002007-10-25T21:18:41.321-07:00رنگین کمان<img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5125490519129551042" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_so3TF1m3cos/RyFmeJxZcMI/AAAAAAAAAIs/V3jtp8Hl83E/s400/1.jpg" border="0" /><br /><br /><div align="justify"><span style="font-size:130%;">تابستان امسال خیلی زیاد رنگین کمان دیدم اما یکی از آنها واقعا بی نظیر بود. یک روز هم ، رنگین کمانی در آسمان بتل شکل گرفت که هر دو نقطه ابتدا و انتهای نیمدایره آن را می شد دید. جالب تر این که بعد از چند ثانیه ، یک رنگین کمان دیگر به موازات آن تشکیل شد. واقعا زیبا بود. از هر دوی این رنگین کمان ها فیلمبرداری کرده ام.راستی ، یادم رفته بود که خبربدهم همسرم یک دوربین فیمبرداری دیجیتالی کاملا حرفه ای برایم خریده . دارم از جاهای مختلف بتل فیلمبرداری می کنم . اگر بشه شاید بعضی از آنها در وبلاگم نمایش بدهم </span></div><div class="blogger-post-footer"><img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10738598-5314243832105473293?l=setareheghotbi.blogspot.com'/></div>Akram Didarihttp://www.blogger.com/profile/04548066595909900721noreply@blogger.com7